خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۳۰ مطلب در نوامبر ۲۰۱۶ ثبت شده است

دور و بر 15 ساله، که یکی از فانتزیای من اینه که بفهمم چرا دخترا از محمدرضا گلزار خوششون میاد!!!!

چرا براش میمیرن!!!!

به خاطر قیافشه؟

پس دخترای ما خیلی بدسلیقه ان!!!!

یکی از بحث های تموم نشدنی من با دوست پسرم همین بود.

میگفت گلزار خوشتیپه!!!!

نمیدونم شاید چون من از سیاها خوشم میاد کلا گلزار به چشم من خوشگل نیست!!! شایدم من خودشیفته ام!!!!

 

با دوستم رفته بودیم lcykk

یه ترانه ترکی پخش میشد.

فک کن من انقدر خوشم اومد که رفته از صندوقداره پرسیدم این مال کیه؟

گفت مال fjdjdjdjdjdjdlxakpdokiofijvijdnvnks هست (درک من از اسمهای ترکی).

تو این چهار پنج روز من در به در دنبال این اهنگ گشتم و چون اسم خواننده و اسم اهنگو یادم رفته بود نتونستم پیداش کنم.

امروز یکی از دوستهای پسرم (رفیق مذکر) اینو برام فرستاد!!!!

روحشم خبر نداشت که من دنبال اینم! فرستادم برای اون دوستم و گفتم میبینی دختر؟ 

پسره اسمش الیاسه. 27 سالشه!!! صداش قشنگه. مردونه و قشنگ.

اینه ترانه ش:

 

خیلی باحاله. یکی از پسرا تماس گرفته میگه شب خوابتو دیدم.

پرسیدم چی دیدی.

میگه نمیتونم بگم!!!

گفتم احیانا ندیدی تصادف کردم مردم؟

چون دقیقا تو این دو سه روز اخیر 3 نفر بهم زنگ زدن گفتن خواب بد دیدیم جون مادرت بیرون نرو!!!

نمیدونم خوابش چی بود!

خواهر دوست پسر سابقم زنگ زده میگه خواب بد دیدم از خونه بیرون نرو!!! میگم چی شده؟ میگه نمیتونم بگم!!!!!!

میگم به داداشت زنگ میزنم میپرسم ازش بگو چی شده.

میگه دیدم تصادف کردی مردی!!!!

من واقعا اینقدر تصادف خیزم؟!

  • یه آدم
این هفته خیلییییییییییییییییی برنامه ریزی واسش سخت بود.
چرا؟
دوشنبه تعطیل
4 شنبه تعطیل!!!
جمعه هم تعطیله خب.
بعد این وسط یه سری جاها و ادارات سه شنبه و 5 شنبه رو تعطیل کردن یه سری نه.
میری بیرون مثلا خرید کنی، دارو بخری حتی! میبینی یه سری مغازه ها بازن، اون مغازه ای که تو کار داری تعطیله!!!
میخوام بشینم زار بزنم!!!!
دکتر دوز داروهامو برده بالا. یکی از عوارش این داروها دندون درده. دندونام یه صدا درد دارن. اونروز ازش پرسیدم دکتر من دندونام همه سالمه ولی همه درد داره. 
میگه به خاطر داروهاس.
خب داروهامو قطع کن!!!!!
بگذریم.

گنجشکا باز اومده بودن پشت پنجره اتاقم.
رفتم یواشکی باهاشون کلیییییییییی صحبت کردم (قبلنا صبح زود با جدی میحرفیدم، الان با گنجشکا! البته بین خودمون بمونه بعد اینکه جدی رو بای بایو میکردم میرفتم با گنجشکام بازی میکردم، بهشون دون میدادم. در کل ولی الان فقط گنجشک هستو بس.
خلاصه، اینا یه گولللله نمکن. گنجشکا خوشگلن. دم پنجره های ما کفتر و کوکو و کلی پرنده دیگه میاد.
دو تا کلاغ ریلکسم هست. خیلییییییییییییییییی ریلکسن!!!
من وقتی میرفتم پارک بدوئم، دو تا کلاغ میومدن یواشکی بیسکوییتای مردمو برمیداشتن!!!
خیلی مرموزن. خیلی آرومن.

دلم میخواد تا آخر عمرم مجرد بمونم! خیلی میچسبه. اخیرا اینطوری شدم. قبلنا گاهی دوست داشتم بچه بیارم، اسم دخترمو بذارم پاییز و یگانه و سروین و نگاه و یکتا و کلی اسم دیگه (اینا همه دخترامون). اسم پسرامم باباش انتخاب میکنه!!!!!
:)

الان حس میکنم همین که خودمو اداره کنم بسمه!

دوست دارم یکی رو دوست داشته باشم.

یه مدته حس میکنم نمیتونم یکی رو واقعنی دوست داشته باشم. بدون هیجان کاذب. دوست دارم یکی رو خیلی منطقی و توام با احساس دوست داشته باشم.

دلم واسه خونوادم تنگ میشه میدونم. خیلی ناراحتم.
امروز ریه هام شدیدا درد میکنن.
خوشبحالتون که میتونین خیلی راحت نفس بکشین. من نمیتونم. آرزومه یه روزی مثل همه ادما نفس بکشم.
واقعا از آرزوهای منه. منم بتونم نفس بکشم. خیلی راحت بخندم بدون اینکه مجبور باشم بعدش سرفه کنم.
گل بو کنم بدون اینکه بعدش نفسم تنگ شه.
اسپری بزنم و ادوکلن بدون خفه شدن.
دکتر ادوکلن رو هم برام قدغن کرده (سالهاست اینطوریه البته، همون چندین سال قبلم گفتش قدغنه). ولی من هم اسپری استفاده میکنم هم ادوکلن هم خوشبو کننده دهان! دوست دارمممممممممممممممممممممممم :)

هوا امروز گرمتره. واسه من خوبه. آفتاب اومده بالا. حسش خیلی خوبه.
میدونین دلم چی میخواد؟
یه خونه.
ازینا:


البته دوبلکس بهتره!!!
میتونی از بالا نگاه کنی.
یا بشینی رو پله ها. این خونه پله نداره!
حالا اشکالی نداره.
ازینا.
چاییتو برداری
بری بیرون بشینی
یا لب پله ها.
با دوستت (دختر و پسر فرقی نداره) / عشقت / دوست پسرت / خواهرت / داداشت، هرکی که واست عزیزه خلاصه
بشینی همینطوری که داری چایی رو هورت میکشی! یه کمی باهاش بحرفی، بعد هر دوتون به صدای جیرجیرکا گوش بدین.....

حسش خوبه!
سالهاست این عکسو دارم. بیشتر از 12 ساله.
همیشه رو دیوار کنار تختم چسبوندمش. با خودمم میبرمش به اون جایی که قراره برم!
بهله :)


  • یه آدم

خدا اون بالا شاهده

که من تو 15 سال اخیر یه بارم سرما نخورده بودم.

عوض همه اونا، 5 شش بار تو همین دو ماه اخیر سرما خوردم!!

از باشگاه برگشتنی مامان یکی از بچه ها گرفت نگهم داشت حال و احوال کنه، مام بدنمون گرم بود در جا در معرض هوای سرد قرار گرفت. تا این مامانه خداحافظی کردو رفت اون یکی باباهه اومد گفت دخترم ازت خوشش میاد!!! با اینم 5 دقیقه صحبت کردمو در نهایت همونجا 8 تا عطسه پشت هم انداختم بیرون.

و در کمال ناباوری بازم سرما خوردم!!!!

بچه ها داغونم!

سه روزه دارم میمیرم.

با همین وضع درب  داغونم، با این ریه رنجورم. دارم کار میکنم.

شبا خوابم نمیبره. یهو از خواب میپرم و میگم خفه شدم خفه شدم!!!

دیشب خواب داشت منو از ساعت 10 میکشت و میبرد (چون ضد حساسیتم دکتر داده) ولی درد بدنم  گلوم و سردرد و تب نمیذاشت بخوابم.

رفتم دکتر برای چکاپ، گفت خیلی مراقب سرما باش تو خیلی واضح در خطری. گفتم هر سال همینه. مینیمم 23 ساله اینطوریم.

تا الان نمردم. گفت ریه ات هر لحظه داره ضعیف تر میشه. خیلی مراقبت کن و از سرما بگریز!!! من چطوری ا زسرما بگریزم در حالی که باید توی سرما و برف زندگی کنم؟؟؟

بعد که دید ناراحت شدم گفت از وقتی داروهاتو میخوری ریه ات بهتر شده. اکی میتونی بری تو سرما ولی باید دارو بخوری.

داروها چاقم میکنن.

اسپری ها چاقم میکنن.

خدایا! داغونم!!!

به سختی وزنمو ثابت نگه داشتم که حداقل چاق نشم.

از صبح بلند میشم تا شب میدوئم. هرکی جای من بود باید کلی وزن کم میکرد ولی من تو این دو سه ماه اخیر فقط و فقط 6 کیلو کم کردم.

تب داره منو میسوزونه. 

مخاط بینی از دهنم میاد میریزه بیرون!!

کلا همه نای و مری و نمیدونم همه لوله های گلوم گشاد شدن!!!!

ازینکه مریض باشم متنفرم. ازینکه کسی بفهمه که مریضم واقعا تنفر دارم. ازینکه این جدی چند روز قبل بهم گفت تو ضعف جسمانی داری واقعا ناراحت شدم.

چند بار تصمیم گرفتم داروهامو نخورم چون حس بدی بهم میداد ولی دیدم این کار حماقته. باید هرچه سریعتر خوب شم.

این سری دکتر خیلی واضح و جدی بازی کردن و ورزش کردن تو محیط بسته و باشگاه رو قدغن کرد. گفت تو نفست تنگ نمیشه، قطع نمیشه وقتی تو باشگاه بازی میکنی؟ گفتم چرا! بچه ها بدنشون خسته میشه من نه، من یه ساعت و نیم الی دو ساعت فقط میدوئم، بدنم هنوز قوا داره اما نفسم بالا نمیاد، تند تند نفس میکشم تا اکسیژن رسانی کنم! گفت حماقتت همین جاست. هرچی سریعتر نفس بکشی کمتر اکسیژن میرسه. بار اخره بهت میگم تو باشگاه بازی نکن.

ولی من باز میرم بازی میکنم.

چرا؟

چون مگه من چند تا سرگرم دیگه دارم؟

من دوست دارم با دوستام باشم. بازی کنم، گل بزنم، هوراااااااااا بکشم با بچه ها وقتی میبریم بازی رو.

من دوست دارم زنده باشم.

اینجا که نمیشه تو حاشیه خیابون دویید. تو پارکها دویید. حداقل بذار خوش باشم با دوستام.


اینکه بعد دوییدنا یا ورزش نفسم قطع میشه و بعدش کنار مخچه م میسوزه وو انگار میخواد منفجر بشه همینه. کسیژن نمیرسه.

برام مهم نیست. ادم 40 سال عمر کنه، ولی مثل ادم زندگی کنه تا که 80 سال عمر کنی ولی همش بگی کاش اینکارو میکردم کاش اونکارو میکردم.


هزار تا مسئله و مشکل دیگه تو زندگیم دارم که اینجا جای نوشتنش نیست.

نیومدم بنالم و داغون کنم اعصابتونو.

در کل این وبلاگ مال منه دیگه. دوست دارم توش غر بزنم.

همین!!!یادم باشه درباره دفتر و کاغذرنگی و دفترچه و نیما بهنود بنویسم.

تا بعد!

  • یه آدم
الان که دور و بر یه ساعت و ربعه از خواب بیدار شدم، کلا حالم خوشه!!!
صبحونه تازه صرف شده و من سر و مر و گنده!!! نشستم اینجا و در خدمت شما هستم :)))))))))))))))) میدونم، بله! اعتماد به نفسم بالاست.
امروز میخوام درباره یه قسمتی از زندگیم که هم فان هست (هم اون موقع فان بود) هم اینکه یه جورایی برای من حس خوب داشته و داره صحبت کنم.
اول اینو بگم، وقتی ما راهنمایی بودیم، یه سریال مسخره ای از شبکه سه!!! شبکه جوان!!!!!!!!!!!! پخش میشد که اسمش خط قرمز بود.
الان، من حاضر نیستم یه دقیقه ازون سریالو ببینم.
ولی اون موقع ها، گروه ما که متشکل از 5 خنگول بود (خنگولین مدرسه، البته درسامونم خوب بود همه مون) عاشق این فیلم بودیم (من هیچوقت نتونستم خیال پردازی کنم با این سریال، همه شون یه نقصی در چهره داشتن و مهم تر! اینکه سفید بودن!!!! منم سفید گریز. تازه یکیشون که سیاه بود اخلاقش خیلی بد بود و قیافشم شبیه امید خواننده هست؟ شبیه اون بود! منم ازین قیافه های افسرده خوشم نمیاد).
ولی، کنار اینا، تو تنهاییامون، من و خواهرم، از دو تا شخصیت خوشمون میومد، به اسم کامران و هومن.
خواهرم شیفته این دو تا بود مخصوصا اون هومنه.
چون دقیقا همه اون چیزایی که میخواست تو این دو تا بشر بود.
خوش بر و رو و خوشتیپ، سفید، کلیپاشون همه خوب! نمیدونم آپدیت، تو کلیپا دخترباز!!! این مدل پسرا فیووریت خواهرمن. 
اینا رو (مخصوصا اون هومنو) تا مرز مرگ میپرستید.
ولی دلیل اینکه من این دو تا رو دوست داشتم یه چیز دیگه بود.
صدای کامرانو دوست دارم.
هومن نه!! بچه سوسول. لوس لوس میخونه. بابا مردی آخه!!! دختر ک نیستی. بماند که موی دست و سینه شونو اصلاح میکنن (حس میکنی کامران خواهر بزرگته مخصوصا که موهای سرش بلنده) و بماند که یه بار من ندیدم اینا مثل یه مرد ایرانی واقعی لباس بپوشن. عین این دخترا جینگول پینگول تنشونه.
مرد باید جذبه داشته باشه!!!! اینا ندارن!
ولی، حس مثبتی که صدای کامران، متنشون (مال مریم حیدرزاده هست متن ترانه هاشون)، و کلا کلا استایل کامران داشت، برای من جالب بود (کامران میتونست داداش بزرگ من بشه، همه استانداردامو داره بچه ها! فکر کن، منم یه دادش بزرگ میداشتم.... یه خواهر بزرگم......)
اون حس و حال مثبتی که کلیپاشون داشت.
من تو سوم راهنمایی با کارای این دو تا آشنا شدم (اون موقع سالها بود که تو بلک کتس بودن)
یادمه دور و بر اول دبیرستان که بودم ازینا یه کلیپی اومد بیرون به اسم من تو رو میخوام، توش هومن با زیرپیرهن تو کلاس نشسته بود! برای من فاجعه بود (برای منی که خارج ندیده بودم) گفتم یا حضرت عباس!!! اینا تو کلاساشون با زیرپیرهن میرن!!!! بسم الله! اگه من برم خارج، بچه مو اونجا بزرگ کنم، بچه ام با زیرپیرهن بخواد بره مدرسه من چه خاکی به سرم بریزم!!!!!
ولی اون کامران بهتر لباس میپوشید!!!! :)
خلاصه
اون حس و حالی که کارای اینا به ما منتقل میکرد واقعا زیبا بود برای من.
کاراکترای شاد، پرانرژی، خارج از کشور، برای نسل ما کاملا جدید بودن این گروه.
از هرکی بپرسین میگه.
برای ما که تا قبل اون با لیلا فروهر! و شهره و مهستی و نمیدونم ویگن و معین بزرگ شده بودیم (ابی و داریوش و شهرام شب پره! بماند) ظهور گروهی که دو تا پسر پرانرژی بالا و پایین میپرن با خواهرشون (کتی) خیلی خیلی حسش خوب بود. موسیقی ایران ازون حالت رسمی برای ما یکمی خارج شده بود.
از پشت همین تریبون از شهبال شب پره داداش بزرگ شهرام شب پره! که اینا رو اورد تو بلک کتز و بهشون میدون داد تشکر میکنم!
برای اونایی که نمیشناسن کامران و هومنو، این کامران و هومنه:

اینو هم بگم، که من تا سال سوم دانشگاه (کارشناسی) به کامران و هومن میگفتم هومن و کامران، چرا؟ چون من عادت دارم اول کار سختو تموم کنم بعد به آسونی کار برسم و لذت ببرم. این هومن شخصیت محبوب من نیست، کامران محبوب تره برای من، اول اسم هومنو میگم و بعد کامران! جالبه که من کل اهنگو منتظر میشم که کامران بخونه. یعنی هومنو به خاطر کامران تحمل میکنم!!!!
درک نمیکنم چرا همه دخترا هومنو بیشتر دوست دارن!!!
بابا این صداش مثه دختراس!!!
قیافش سوسله!!! مرد باید ترسناک باشه!!! یه بار اخم کنه و دختر سکته کنه ته دلش دو بار!!!
والا!!!
اگه اون جذبه دوست پسرم نبود من ازش خوشم نمیومد.
جدی هم که از اسمش پیداست دیگه!!!! جدی متاسفانه بداخلاقم هست. واقعا بداخلاقه ها!!!! وای به حال زنش.

این کامران و هومن:

یکی از اخلاقای گند اینا اینه که تو مصاحبه ها، شبا، روزا، زیر دوش حموم!!! عینک افتابی میزنن. بابا بردار اون لامصبو!!!!!!
من از عینک افتابی کلا خوشم نمیاد. اینام شورشو دراوردن دیگه.


اینی که موهاشو پشت بسته کامرانه (داداشمه!) و اون سوسول سمت چپی هومنه.
این کامران سفید بود.
الان برنزه کرده قبلنا سفید بود (داداش واقعی بود دیگه).

یکی از مشخصه های اینا اینه که خیلی مودبن! اینا واقعا مودبن. نمیدونم پدر و مادرشون چطوری اینا رو تربیت کردن.
ولی اینا واقعا مودبن.
اینا تو گیشا به دنیا اومدن، تو پنج سالگی خانوادشون مهاجرت کردن مونتریال، اینا که بزرگتر شدن خانواده رفتن ونکوور.
بعد اینا تو ونکوور یه گروه لوکال پرواز داشتن (فقط کامران توش بوده) با فریدون اسرایی و هنگامه رامین زمانی و علی الهی.
بعدش که شهبال این کامرانو کشف میکنه، کامران بهش میگه من یه داداشم دارم که تو مدرسه و همه جا میخونه. ما میخوایم با هم بخونیم.
بعد شهبال میاد با بابا و مامان اینا صحبت میکنه و اینا رو میاره لس انجلس.
تو یکی از مصاحبه هاشون با علیرضا امیرقاسمی (شفیع دوم!!!! شفیع همون مجری ورزشی!!! ازین امیرقاسمی مثه شفیع خوشم نمیاد)، همه اینا رو تعریف کردن.
من وقتی خیلی خیلی خیلی بیکار میشم میشینم مصاحبه های اینا رو میبینم. تو یوتیوب فراوونه. کامران تکنسین خلبانی هم خونده. تکنسین خلبانیه. به خاطر پدر و مادرش.
کلا وقتی صحبت میکنه متوجه میشی یه چیزی از خودش داره. ادب کامران جعفری از ادب دخترای این دور وزمونه ایران بیشتره! پسرا که بماند!!!!
یادمه تو مراسم خاکسپاری طوفان، کامران و هومن اومدن صحبت کردن. کامران چقدر درست صحبت میکنه. احساسش سر جاش، ادبش سرجاش، معمولا هم هومن صحبت نمیکنه و یواشکی به کامران اشاره میکنه که حرف بزنه.
یادمه یه دوره ای، وقتی داشتم کلیپ من تو رو میخوام اینا رو نگاه میکردم، تو روزنامه امروز یا ایران، خاطرم نیست، با یه دختر 20 ساله مصاحبه کرده بودن که هم رشته خودم بود و دانشجو بود و اون موقع تابستون بود و اون دختر هم داشت گیتارو یاد میگرفت هم رشته ورزشی مورد علاقشو ادامه میداد هم رشته خودشو هم کنار اینا مینوشت.
حس کردم خودمم!!!
ته دلم گفتم وای خدا میشه منم مثه این بشم؟ این هرچی من میخوامو داره.
یادمه سه چهار سال بعدش وقتی همسنش شدم دوستم همه اینا رو بهم داد (با کیفیت بهتر) وقتی آخریشو برام مهیا کرد (گیتار وکلاس گیتارو) دقیقا یاد همین مصاحبه هه افتادم، پریدم بغلش!!! بعد براش ماجرا رو تعریف کردم، بعد خندید. 
مصاحبه این دختره رو سالها نگه داشته باشم تا که یه روزی داداش اشتباهی برش داشته بود از لای وسایل و گمش کرده بود. کوچیک بود دیگه. تقصیری نداشت. ولی خب شیطون بود. یعنی فکر کن منکه وسایلمو اونقدر با دقت بسته بندی میکنمو نگهش میدارم، اون شیطون اومده بود تجسس کنه ببینه چی دارم (کوچولو بود دیگه، خواهرشم، دوست داشت کنجکاوی کنه)
اون مصاحبه نماد بارز dreams come true ی من بود.
حیف اون موقع ها دوربینم نداشتم (تو دبیرستان) و تلفن همراها دوربین نداشتن که من ازش عکس بگیرم و الان واستون بذارم اینجا.
خلاصه حسش خوب بود.

میدونی، الانم واسه خودم یه ارزوهایی دارم
دوست دارم یه جیزایی اتفاق بیفته و من بپرم بغل کسی و بگم آخجوننننننننننننننننننننن
فک نکنین فقط درسیه آرزوهام. نه.
یه عالمه ارزوی دیگه دارم.


  • یه آدم

خدایا مردم! چندین ماهه دنبال این رباعی خیام بودم!!!

بلاخره پیداش کردم!


آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت

معشوق و شراب و می پرستی را ساخت

بی شک قدحی شراب نوشید و از آن

سرمست شد این جهان هستی را ساخت


با تشکر از وبلاگ این آدم:


http://neeknegar.blogfa.com/post-17.aspx


برگردیم به خودم!

چند روز قبل، از صبح ساعت 6 بیدار بودم و ساعت هفت و نیم بیرون رفتم.

تا ساعت 5 بعد از ظهر بیرون بودم.

تو راه برگشتن گفتم پیاده بیام خونه هم هوا عوض کنم هم بدنم تر و تازه شه، بعدشم یه دوش میگیرم و شب خوبی رو سپری میکنم.

تو راه، دو تا پسر دنبالم افتادن. یکیشون میگفت الهی خسته ای؟ اون یکی میگفت فک کنم هیچیم نخورده، این میگفت تو باید بری ورزش که بدنت تاب بیاره جلوی خشتگی، غذام بخور. اون یکی میگفت بذار صداتو بشنوم.. 

من ساکت موندم. چون جدی قبلا چندین بار دعوا کرده باهام سر این سیگنال غلط دادن، ترجیح دادم ساکت بمونم. اینا دور و بر چهار دقیقه یه ریز حرف زدن تا که وقتی یکیشون گفت یه نگا به مام بنداز (چون نگاشون نکردم اصلا) من یه لحظه لبخند زدم. دوباره ادامه دادن، اهان خندید، با ما حرف بزن، به چی میخندی؟؟ همون موقع جواب دادم به درجه حماقتتون میخندم که حد نداره. یه ربعه دارین دو نفری تلاش میکنین ادامه بدین ببینم به کجا میرسین.

باورتون نمیشه! همون موقع یهویی یکیشون گفت اعتماد به نفست از پهنا تو حلقم!!! و خیلی سریع ازم دور شدن!!!!!

نفهمیدم ارتباط اعتماد به نفس از پهنا با اون حرف من چی بود!!! فک کنم خیلی بهشون برخورد!!!


قرار بود درباره نارگیل بگم:


این نارگیلو تصور کنین:



فیووریت من پسرای این رنگیه!!!!

اون دوست من، و جدی هر دو این رنگین.

هر دو!!!!

جدی این رنگی تره. جدی نارگیله دقیقا! بیرون نارگیله پوستش! الهیییییییییییییییییی :)))))))))))))))))))

غبغبو هم هست

شیکمم داره!

الان دیگه شماها تا حد زیادی جدی رو میشناسین :)))))))))

تو خیابون ببینین میشناسینش

:)))))))))))))))

به نظرم جدی ازینم سیاه تره!!!!

:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))


یه دورانی،

به دوست پسرم میگفتم تو منو دوست داری؟

میگفت یه بار دیگه ازین سوالای مسخره بپرسی لهت میکنم!!!

خب چون دستم بود اخلاقیاتش، میدونستم که له نمیکنه اینجور وقتا

سیریش میشدم که بگو منو دوست داری یا نه!!!

حرفو عوض میکرد

دعوام میکرد همون لحظه! که تو چرا درساتو نمیخونی علاف (من اگه درس میخوندمم همینو میگفت، این و جدی ازین نظر کپی همن، همه منو به درس نخوندن متهم میکنن شب و روز)

خلاصه بعد سی بار پرسیدن میگفت تو نمیبینی من واسه کی جون میکنم؟ واسه کی کار میکنم و میجنگم؟

واسه عمه مه اینا مگه؟ که میپرسی؟

برو به درسات برس!


بعضی وقتا که دنبال بهونه بودم که دعواش کنمو گریه کنم

و بهش بگم منو دوست نداری

پس من دیگه بهت دل نمیبندم

ازش میپرسیدم تو عاشق منم هستی یا نه؟

میگفت

دکتر شریعتی چی گفته؟؟

خدایا! به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی


 کردن بهتر است، و به هر که دوست تر می داری بچشان که


 دوست داشتن از عشق برتر است...


و من دیگه حرفی نداشتم!

بعد میخندید!

میگفت جوجه، من فقط ازت یه چیز میخوام، اینکه درساتو بخونی. همین!

نمیخواد بیای به من ثابت کنی که من عاشقت نیستم.

تو به عمل من دقت کن. متوجه میشی که چقدر واسه من مهمی.

و واقعا درست میگفت.

من خیلی بعید میدونم که یه روزی کسی پیدا بشه که منو اندازه اون دوست داشته باشه.

کسی که منو بدون شرط، بدون هیچی و هیچی دوست داشت. واقعا عاشقم بود (و هست)،

و من عمرااااااااااا مثل اون پیدا کنم.

اگه یه روزی

من یکی رو پیدا کنم که اندازه اون عاشق من باشه

میام اینجا مینویسم

من الاغ هستم.

من یه نادون هستم

من بیشعورم.

واقعا! جدی میگم.


گاهی وقتا از خودم میپرسم آخه من چی دارم که یه آدم اینقدر منو دوست داره؟

بچه ها باورتون نمیشه انقدرررررررررررررررر حس خوبی بهم میده وقتی میبینم هنوز این آدم دوسم داره.

نمیدونین برای من چقدر باارزشه.

بی اندازه.

بی حد....



  • یه آدم

امروز صبح ساعت 7 بیدار شدم.

رفتم چایی دم کنم و یه دوش سریع بگیرم.

اومدم بخش نظرات رو اینجا بخونم، یهو با صدای بلند خندیدم!

یکی از دوستان برای پست سفرهای علمی کامنت گذاشته بودن:

"داستان های جدی چی شد؟؟"

خیلیییییییییییییی باحال بود! خیلی!

با جدی هنوز درگیرم.

جدیه دیگه.

اخلاقش گنده.

خودش بداخلاقه.

ولی دوسش دارم.

میدونی، اومدن این پسر تو زندگی من اینقدر یهویی بود که هنوز دارم مینویسم تا هضمش کنم!!

جدی روحشم خبر نداره که یکی داره واسش مینویسه و یه عده دیگه هم نوشته های این دخترو دنبال میکنن!!! خدایا جدی منو همه میشناسن!!!! جدی خبر نداره!!! حسش خوبه میدونی. این حسو دوست دارم.

مرسی از نظرت نفیس.

روحم شاد شد سر صبحی!


خب میخوام درباره کتاب Far from the madding crowd و فیلمش توضیح بدم.

شاید بپرسین چرا داری درباره این فیلم و کتاب میحرفی؟؟؟

داستان داره!!!

سال دوم دانشگاه که بودم (تو کارشناسی) در ادامه همون فانتزیام، وقتی میرفتم کلاس زبان، اون موقع ها مد بود که همه موسسه ها الزام میکردن که زبان اموزا کنار کتاب اصلی و یه کتاب گرامر و یه کتاب لغت، یه کتاب داستان هم بخونن.

اون سالی که به ما گفتن برین مثلا فلان کتابچه رو  (که کوتاه شده و ساده شده کتاب اصلی هست) بگیرین از کتابفروشی موسسه و استارت بزنین، من رفتم دیدم یه کتابی هست به اسم Pride and prejudice، حتما فیلمشو دیدین.

از قیافه کایرا نایتلی رو کتابه خوشم اومد و خریدمش!

همزمان با اون کتاب اصلیه، این کتابو هم خوندم (بعدها کتاب زبان اصلی رو چندین بار خودنم، اون اصلیه رو، فارسیشو هم خوندم، فیلمشو هم ده بار دیدم حداقل)، بعد رفتم کتاب Ethane From رو خوندم، الان هرچی گوگل کردم پیداش نکردم.

بعدا عکس روی جلو کتاب خودمو میذارم.

بعدش رفتم سراغ کتاب Far from the madding crowd

شما مخاطبا، تا حد زیادی تایپ منو میشناسین (چون من همه چی رو به راحت یمندازم بیرون!) و میدونین عاشق گل و سبزه و صدای گنجیشکو دار و درختم (یادم باشه صدایی که از گنجشکای دور و بر خونمون ریکورد کردمو دفه دیگه بذارم اینجا). من از کتابی که توش طبیعت در جریان باشه هر از گاهی، آرامش و سکوت هم جاری باشه خوشم میاد. این کتاب ازونا بود.

این مال سال 1874 هست، مال توماس هاردی. کتاب Hard times رو هم که البته چارلز دیکنز نوشته و این کتاب هم خارق العاده هستو هم همون دوران کارشناسی خوندم. این دو کتاب زیبا هستن.


Far from the Madding Crowd (1874) is Thomas Hardy's fourth novel and his first major literary success. It originally appeared anonymously as a monthly serial in Cornhill Magazine, where it gained a wide readership.

The novel has been dramatised several times, notably in an Oscar-nominated 1967 film directed by John Schlesinger.

کلا خبر دارین که من کتابا و فیلمای بریتیش رو خیلی دوست دارم.

همینطور طبیعت بارون زده انگلیس رو.

این کتاب خیلی خیلی اثر گذار بود.


درباره ماجرای کتابه:

دختری سرسخت و مستقل در انگلستان دوران ویکتوریایی یک مزرعه بزرگ را از عموی تازه درگذشته‌اش به ارث می‌برد و تصمیم می‌گیرد که آنجا را به تنهایی اداره کند در حالی‌که چندین خواستگار نیز دارد.

دختره سرسخته، ولی احمقم هست (ما دخترا همه درجه ای از حماقت رو داریم!)


فکرشو بکنین 7 سال من منتظر بودم که این کتاب فیلمشم تولید بشه!!!

در نهایت شد!

من امسال این فیلمو دیدم.

فکر کنم تو تیرماه. یا خرداد خاطرم نیست.

فیلمشم قشنگ بود و هنرپیشه اصلی زن و مردش هر دو محبوب منن.

این مدل فیلما رو من دوست دارم.

البته اون قسمت خاله زنک بازیشو اگه حذف کنیم!!

تو این فیلم دختره سه تا خواستگار داره، یکیش اینو تو هر شرایطی دوست داره، اون یکی یه مدل دیگه!!! (اون مسنه)، یکیم که فقط به خاطر پولش دختره رو دوست داره.

من عاشق اون چوپونه هستم.

تو کتابشم عاشق این چوپونه بودم!!!!!

ازینکه یه مرد اینقدر واسه خودش احترام قائل باشه برای من ستودنیه (اولین چیزی که تو دوست پسرم برای من جذاب جلوه کرد همین احترامی بود که برای خودش قائل بود، خیلی خوشم اومد، اگه از موهای قشنگش و سر و وضع نسبتا مرتب ظاهریش صرف نظر کنیم، احترامی که برای خودش قائل بود خیلی برای من جذاب بود). من خیلی اهل مد نیستم. ولی تا جایی که امکانات مالیم اجازه بده برای خودم لباس و چیز و میز میخرم و به خودم خیلی میرسم. برام تمیزی ظاهری خیلی مهمه. کنارشم ورزش میکنم و رو اخلاق و رفتارم کار میکنم. ولی تو مردا خیلی به این قضیه اهمیت نمیدم. مرده دیگه! از کجا بدونه چی رو باید با چی ست کنه!!! ولی چیزی که تو مردا درجا چشممو میگیره این احترامی هست که برای خودشون و بقیه قائلن. من دیوونه این مدل مردام.

هر سری که این دختره ریجکت میکرد این چوپونه رو من قاطی میکردم!!!

بابا تو کنار این مرد که باشی میری بالا!!! قله های موفقیتو طی میکنی! عاشقش میشی، زندگیت عوض میشه!! بله رو بگو بره دیگه!!! قبل اینکه اخلاقای گندشو هم بشناسی خخخخخخخخ!

اخرشم همه دیدن که وقتی به این مرد تکیه کرد، بالا رفت. اوج گرفت.

همینه دیگه!

فیلمشو وقتی خواهرم یه ده دقیقه دید، گفت کسل کنندست!!!! 

من نه، من عین این خل وضعا ده بار دادم عقب فیلمو و بعضی قسمتاشو 3 بار دیدم!!! قسمتای معمولیا!

مثلا اونجا که چوپونه تنهایی داره روی محصولا نایلون میکشه.

خدایا ازین شوهرای سنگین و متین و مهربونو باسوادو عاقل و باهوش قسمت کن!!!!


خلاصه، فیلمشم قشنگه.

ببینین حتما.







شرح کتابو فیلمو درباره نویسنده رو میتونین تو این لینکها بخونین.

1

2

3

4


این کتاب یه بخشی از وجود منه نمیدونم چرا!

حس میکنم بخشی از من هست!!!

یه ارامش خاصی تو کتاب و فیلم هست...

میتونی جیک جیک گنجشکارو صبحها، و صدای جیرجیرکارو شبا گوش کنی...

  • یه آدم

یادش بخیر بچگیامون

یه کارتونی بود

اسمش بود "سفرهای علمی"

اولش اینطوری شروع میشد:

سفرهای علمی

سفرهای علمی

سفرهای علمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


اسمش سفرهای علمی نبود!!!

اسمش بود:

The magic school bus

!!!!

اسم اون معلمه هم خانم فریزر نبود!!

خانم Frizzle بود!!!!!



یادش بخیر!

یادش برای من بخیر هست.

من گذشتمو دوست دارم.

خیلی.

یادمه این انیمیشنو (کارتونو!!!) با خواهرم میدیدیمو من همیشه بهش میگفتم آبجی یه روزی ما میریم خارج!!! اونم میگفت خب؟!!!

میگفتم خارجججج

میگفت من حوصله ندارم.

من میخوام شوهر کنم قدش 190 باشه و ریش بزی داشته باشه و خوشتیپ باشه و مهندس یا دکتر باشه!!! و پولدار! همین!

همینم قسمتش شد!!!!!

هرچی بخوای، دنیا همونو بهت میده.

من نه

من میگفتم من اصلا تو نخ شوهر کردن نیستم.

من میخوام دانشمند شم!!!!!

میخوام چیزای جدید کشف کنم، کنارش ورزش کنم، ساز بزنم، بنویسم، کتاب بخونم! بنویسم! من اون موقع ها شاید 11 سالم بود نمیدونم. ده ساله بودم. از همون موقع برنامه های من مشخص بود.

باورتون نمیشه میدونم!!!

ولی همین بود.

من تو اون سن همه کتابای سنگین کتابخونه رو دو بار خونده بودم!

رمز موفقیت مثلا!

آیین زندگی! دیل کارنگی!!! بعدها تو بیست و خورده ای سالگیم دوباره این کتابو خوندم.

من میخواستم یه خونه بسازم وسط دشت و دمن، دور و برش درخت، شبا صدای جیرجیرکا رو گوش کنم....


خلاصه این خانم فریزر خودمون منو میبرد به اون عالمی که دوست داشتم.

این برنامه رو میپسندیدم.




این خیابونو میبینین؟

که اتوبوسه داره ازش میگذره؟؟

من فانتزیم بود از این خیابونا که درخت و چمنم داره عبور کنم و پیاده برم مدرسه (خیابون ما درخت نداشت به این شکلی که هست، چمنم نداشت، من میخواستم عین این باشه خیابونه)

یادمه همون موقع ها، به خودم میگفتم یه روزی من خودم اینطوری میرم دانشگاه، و بچه هام میرن مدرسه!!! و اگه خدا بخواد ایشالا اتفاق میفته...




موهای خانم فریزلو ببینین!!!

من اون دختر موطلاییه رو دوست داشتم. خیلی.


جالبه که این انیمیشن ساخت کشور کانادا و کشور آمریکاس.

کانادا داره!!!! :))))))))))))))



دفعه دیگه یادم باشه درباره Far from the madding crowd و نارگیل بنویسم.


  • یه آدم

امروز انقدرررررررررررررر خوب بازی کردم

انقدرررررررر خوب بازی کردم....

چندین پاس گل دادم، اونا یه طرف، انقدررررررررررر توپ گرفتم از حریف و دادم به هم تیمیام که حد نداشت.

یه گل از وسط زمین زدم....

همه باشگاه یهو گفتن اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

همه!!!

یه لحظه باشگاه ساکت شد!

همه ها!!!

خودمم کفم برید!

کمک مری اومد بهم گفت تو بازیت خیلی خوبه ها...

خواستم بهش بگم والا مربی بهم بازی نمیده، وگرنه بازی بده که گل میزنم. روم نشد! نگفتم!

من اعتماد به نفسم کمه.

میدونین، توپو میگیرم از حریف، میرم جلو و پاس میدم که بقیه گل بزنن، من اصلا روم نمیشه گل بزنم!!

از طرفی هم سریع میدوئم، هم خسته نمیشم! یعنی واقعا اون سالها دوییدن صبحگاهی بدنمو قوی کرده. خیلی سریعم میدوئم، خیلی. بعد کسی بهم نمیرسه که پاس بدم! فکر کن امروز وقتی دیدم دیگه کسی نرسیده بهم خودم گل زدم!!! همون یه بارو شوت کردما!! از وسط زمین گل شد!!!!

فکر کنین!

کلا فهمیدم از عدم اعتماد به نفس رنج میبرم.

اگه اون پاسهایی که میدم و این هم تیمیام خراب میکننو (بچه های اصلی و حرفه اینا، اینا تو تیم استانن بعضیاشون، سالهاست میان) خودم بزنم همه گل میشه. همه.

تازه فهمیدم آموزش دادنمم عالیه.

میخوام تو دانشگاهم شرکت کنم واسه این بازی! کلاساشو برم! حسش خوبه.

موفق میشم.

هوششو دارم به نظرم.

بیخود نیست همه بهم میگن باهوش (اینو همه گفتن! ولی من روم نمیشه قبول کنم!!!!!!!!)

خوشحالم!


پی نوشت: شاید خنده تون بگیره، ولی تجربه چندین ساله من در زمینه ورزش کردن کلا (دوییدن و هرچی) نشون داده که وقتی شما قبل ورزش میرین یه دوش میگیرین هم بدنتون تازه میشه هم عملکردش بهتره هم اینکه دیگه بدن تمیزه!

اون حس تمیز بودن باعث یمشه ادم بهتر بازی کنه. بهتر عرق کنه. وقتی عرق میکنی هم دیگه بو نمیده بدن.

اون حسو دوست دارم.

  • یه آدم

دیشب خواب دیدم تو خونه قدیمیمون هستیم.

یکی داشت صدام میزد،

در نمیزد، صدا میزد. خیلی اروم... اسممو.

بدو بدو رفتم سمت در خونه که باز کنم و برم سمت در حیاط.

تا در خونه رو باز کردم دیدم یکی لب پله ها واساده.

داشت بهم لبخند میزد.

بهش گفتم شما چطوری اومدین تو؟

گفت من اجازه نمیخوام.

نوبتته.

بیا بریم.

گفتم نوبت چیه؟

گفت منو نمیشناسی؟

گفتم نه!!!

گفت من "مرگ" هستم.

من نترسیدم... نمیدونم چرا.

ادم تو خواب قدرتی داره که تو بیداری نداره و برعکس.

دستش یه فانوس بود و یه پیاز.

گفت من مرگم.

نترس.

بیا این پیازو بخور و بریم.

من راهو نشونت میدم. فانوس داریم.

هوا داشت تاریک میشد.

گلهای شمعدونی داشتن یواش یواش جمع و جور میکردن خودشونو.

همون موقع داداش و خواهرم اومدن بیرون.

هیچ کس تو خونه نبود.

ما سه نفر بودیم.

من خیلی سنم کم بود.

شاید 12 ساله بودم تو خواب.

اونا رو کشوندم پشت خودم که مرگو نبینن.

بهشون نگاه کردو خندید.

گفت نو نیای اونا میانا.

تو باید بیای

نوبت توئه.

من یکمی خاک از باغچه برداشتم و پرت کردم سمتش.

بچه ها هنوز پشتم بودنو میترسیدن.

بهشون گفتم برن تو

خاک ریخت رو فانوس مرگ و روی صورتش.

باز بهم خندید. گفت بریم. تا نیای نمیرم.

میخواستم برم بندازمش بیرون حیاط ولی نتونستم. نمیتونستم بدوئم.

همون موقع دیدم خونواده بالا سرم واسادنو وقتی بیدار شدم دیدم دارن میگن داشتی با صدای بلند ناله میکردی و دیدم همه بدنم خیس عرقه!


آدم تو خواب از مرگ نمیترسه.

تو خواب قوی میشی.

قبرمو دیدم.

مرگ نشونم داد.

کنده بودنو آماده بود.

نترسیدم!


یعنی مرگ داره میاد سراغم؟

  • یه آدم

آدمای زیادی رو دیدم، که از سر سرخوشی، از سر بیکاری، از سر هرچی به جز "اجبار" یا "دوراندیشی" مهاجرت کردنو رفتن.

تا قبل از خودم، فکر میکردم مهاجرت مال مرفه بی درداست.

بعد از اینکه خودم به فکر مهاجرت افتادم، متوجه شدم که آدمایی هستن که گیر میکنن بین دوست داشتن کشورشون، مردموشون و همون هوای آلودشون و تاب نیاوردن برای دیدن بدبختی های همون مردمشون، بچه هاشون، زنهاشون، و میرن. میرن که بعدا برگردن.

یه روزی، استاد زبانم (که از اخلاقش خوشم نمیاد، ولی وقتی کسی حرف درستی میزنه باید قبول کنی)، بعد از مکالمه کردن باهام (برای تقویت انگلیسیم)، بهم گفت میدونی چی ازت فهمیدم؟ گفتم یا خدا چی؟! گفت تو داری مهاجرت میکنی که بدبختی و رنج مردمتو نبینی. مثل تو اینجا کم هست. کارتم درسته. برو!

بعد از سختی های محیط کارش گفت. از خیلی خیلی اتفاقاتی که برای ماها که اینجا زندگی میکنیم آشنا هست. کلی حرف زد. اونروزو به جای یه کلاس یه ساعت و نیمه، دور و بر سه ساعت نشست (که اون حرف زدن خودش جبران شه)، و کلی حرف زد. از توهین قومیتی ای که دور و برش میدید، از کودک آزاری ها، از فقر، بدبختی، از خیلی چیزایی که میدید (متعجبم که یه مرفه بی درد چطور میتونه این چیزا رو هم بفهمه! مرفه بی درد از نظر من کسی نیست که یهو پولدار شه ها، کسیه که از وقتی به دنیا اومده هیچ وقت معنی کلمه "ندارم" یا "نمیشه" یا "نمیتونیم واست بخریم" رو نشنیده، کسی که نابرابری رو و خط فقر رو حس نکرده، کسی که باباش با پول و روابط برای خودش و خونوادش همه چی رو ردیف میکنه و این پسر ازونا بود... ازونا که جدی هم ازوناست و واسه فکر کردن میره به یه کشور دیگه و منم در عوض میرم به خیابون پشت خونمون و اونجا همگام با تیکه انداختن پسرا و تف کردن پیرمردا که یه بار یکیش رو روسریم تف انداخت با دوچرخه! فکر میکنم به اینده ام)، اونروز کلی صحبت کردیم (الان متوجه میشین که چرا دوست ندارم با مرفه بی دردا ازدواج کنم و قبل آشنا شدن با هر پسری سریع بک گراند چک میکنم که یه وقت مرفه بی درد نباشه و وقتی میفهمم بی درد بوده درجا مغزم برای صمیمی شدن و ازدواج و هر کوفت دیگه مثه این بسته میشه نسبت بهش؟). 

و برام جالب بود، که این پسر در عین حال که از یه بعد خیلی بیشعوره، از ابعاد دیگه واقعا شعور داره.

اینو جلسه اول گفت. بعد نیم ساعت!

 

درست میگفت، من خسته ام از نگاههای ظاهرا نگران ولی در باطن بی خیال و بی تفاوت و مسخره گر و بی اراده مردمم. از نگاههای معصومانه بچه هایی که تو مترو و کنار خیابون یه کوله ده کیلویی حمل میکنن و اسباب بازی میفروشن، از زن های حامله کشورم که کارگری میکنن، از بچه های ده ماهه و هفت ماهه که هر روز تو پل هوایی ها و کنار خیابون میبینم و میدونم که با استامینوفن به خواب رفتن.

از دیدن تئاترایی که درباره زناییه که بچه هاشونو به خاطر اعتیاد میفروشن.

از زنهایی که برای تهیه کباب و غذا برای بچه هاشون فاحشه میشن. میفهمین؟ ببینین چه مردای بیشعوری داریم تو این مملکت که به این زنا هم رحم نمیکنن.

من با این وضعیت اسف بار بدنم قادرم با الودگی هوا کنار بیام، با زندگی خیلی خیلی متوسط خودم کنار بیام. نمیتونم با مغز الوده اکثر مردمم کنار بیام. با این همه تبعیض و نابرابری کنار بیام. نمیخوام حتی یه دونه بچه به این وضعیت اضافه کنم. حتی همون بچه مرفه بی دردو. نمیخوام. اگه یه ذره احساس و عاطفه داشته باشه اونم رنج میکشه. نمیخوام رنج اونو ببینم. 

خسته ام از دور و بریای بیکارم، که کل عمرشونو یا دارن به حالت خرج کردن ترحم برای بقیه میگذرونن و در عمل کوچکترین کاری برای عوض کردن زندگی ادما نمیکنن یا مغزشون داره به این فکر میکنه که حالا پشت کی حرف بزنیم؟ زن و مرد، فرقی نداره.

از گلایه های راننده های تاکسی خسته ام که بقیه پولمو پس نمیدن، ولی میشینن روشنفکرانه تو تاکسی بحث میکنن با همه.

ازینکه چه میلیاردر باشی چه بی پول، کلا در رنج و دردی خسته ام.

ازینکه این مردم نمیفهمن و نمیتونن و نمیخوان که سرشون به کار خودشون باشه و مثل آدم زندگی کنن و همش میخوان زندگی منو انگولک کنن.

ازینکه دوستای صمیمیم هر روز گریه میکنن و هر روز میگن آدمای دور و برمون دست از سر ما برنمیدارن. ازینکه مردم ما در مقابل کارهایی که انجام میدن کوچکترین مسئولیتی حس نمیکنن!

مشکل فقط مردم نیستنا.

ولی همین که دور وب ریات یه ذره بفهمن، خوبه.

یادمون نره، ما بسیاری از مردم کشورمون از سر "سرخوشی" رفتن پناهنده شدن تو کشورای دیگه! برای اینکه "عقده خارج رفتن و خارج زندگی کردن" رو دیگه نداشته باشن رفتن پناهنده شدن. ما با همچین ادمایی زندگی میکنیم!

 

از اتاقای 6 نفره و هشت نفره پانسیونها که مسئولشون بعد ساعت 9 هیچ دختری رو راه نمیده مگه اون پسری که دختره رو میاره یه 200 تومن پول بذاره کف دست مسئوله خسته ام. همون مسئوله رو اگه بهش 500 بدی پسره رو راه میده تو پانسیون دخترانه. ولی دختری که از سر کار برمیگرده پانسیون و میخواد کفه مرگشو بذاره و بخوابه و فردا باز 5 صبح پاشه بره سر کار، نمیتونه شب رو تو اون اتاق شش نفره و هشت نفره بخوابه (یا ده نفره)، مجبوره بیرون واسه.

از اینکه نیم ساعت بالاتر ازون پانسیونه، آدمایی زندگی میکنن که هیچ دغدغه ای ندارن به جز فردا یه دختر بیارم یا دو تا دختر؟ و بخشی ازون دخترا همین دخترای پانسیون پایینین، خسته ام.

ازینکه سختی و مشقت و بدبختی زندگی رو لمس کردم و برعکس اکثر دخترا شعار نمیدم، خسته ترم! خسته ام! خسته! خسته...

ازینکه دور وبریام بهم میگن تو چقدر میفهمی! چرا تو اینقدر میفهمی! و نمیدونن این فهمیدن رو براش چه بهایی دادم خسته ام خدایا... ازینکه تو اون بالا به سختی های زندگی من لبخند میزنی و از دور و بریام کسی ذره ای از مشکلات منو درک نمیکنه، خسته ام! خدایا! تو کی راضی میشی منم یه نفس راحت بکشم؟ 

مردن واسه یکی مثل من ته آرامشه. باور کنین. ولی زنده ام که نذارم خیلیای دیگه مثل من بشن.

وگرنه من خیلی وقته که مردم. 

ازینکه سر صبح ساعت 7 وقتی میرفتم پارک که بدوم، پسره میومد بوق بوق بوق میزد که بیا سوار شو. سر صبح، با چشمای پف کرده من، با قیافه ای که ذره ای ارایش نداره. با یه لباس خیلی معمولی، مانتوی روی زانو و گشاد. آقاهه منو با فاحشه ها اشتباه میگرفت. با کوله ای که پشتمه.

میگفت بیا سوار شو، کسی تو خیابون نیست خودم میام میندازمت تو ماشینا. بعد من جیغ جیغ جیغ، که شاید یه سوپری بفهمه و بیاد بیرون. من فقط میخواستم برم بدوئم تو پارک! همین! تو خیابونم نه! تو پارک!

 

 

رفتن دلایل محکمی میخواد.

من دلایل محکم تری دارم...

 

دلم گرفته، غروب جمعست. حس این اهنگ بود (با اینکه تو کل عمرم دو بار بیشتر گوشش ندادم).


 

 

  • یه آدم