بیرون دروازه بهشت

این وبلاگ دیگه هرگز آپدیت نخواهد شد. ممنون از همه اونایی که وبلاگمو تا اینجا خوندن و نظر دادن.

بیرون دروازه بهشت

این وبلاگ دیگه هرگز آپدیت نخواهد شد. ممنون از همه اونایی که وبلاگمو تا اینجا خوندن و نظر دادن.

آقا جان شما هر قدررررررررر که بخواین من براتون درباره تافل مینویسم!!!

من یه سری خاطرات زیبا از تافل دارم

و کلا اون برهه از زندگیم (اون یه سال :D ) انقدرررررررررر برای من زیبا بود که یادش لبخند رو لبم میاره!

همونطور که گفتم تافل 4 تا skill داره.

reading

listening

speaking

writing

امروز درباره بخش ریدینگ یا همون قسمت اول امتحان صحبت میکنیم.

(خدایا اینقدر توی این آزمایشگاه ها سعی کردم مطالب کتاب رو به صورت ساده برای دانشجوها توضیح بدم، قیافم شبیه معلمای دینی مدرسه مون شده که میخواستن بگن چرا خدا رو نمیشه دید؟! اینا از من میپرسن مثلا: مکانیسم واکنش E2 چی هست، بعد که براشون خیلی ساده توضیح میدی  نت هم برمیدارن، میرن همونو غلط انجام میدن، یا میرن درست انحام میدن ولی در نهایت محصول رو میریزن دور بدون اندازه گیری نقطه ذوب!! پس چرا اون واکنشو انجام دادی عشقم؟! خدا وکیلی دانشجوهای ایران ما خیلی زرنگ تر و تر و فرز تر و باسوادترن، من اینو دارم کم کم باور میکنم، یعنی یه بار اون کتاب راهنمای ازمایشگاه رو نمیخونن، شیشه شکسته قاطی مثلا دسمات کاغذی! با اینکه ما نزدیک به 15 تا سطل اشغال از هر نوعی 3 تا توی ازمایشگاه تعبیه کردیم ولی اینا ابدا زحمت نمیکشن نیم متر برن اونورتر اون اشغالو بندازن سر جاش! ولی ادمای دل پاک و صادق و خوبین).

خلاصه

درباره ریدینگ.

اول از همه:

هرز و هرگز و هرگززززززززززززززززززززز سراغ کتابای اماده سازی برای تافل نرین، بدون خوب بودن تو خوندن.

شما اول باید چشمتون بخ خوندن متون ریز ریز و پشت هم انگلیسی عادت کنه به صورت جنرال، بعد برین سراغ تافل.

دوم، برین سایت

scientific american

or

economist

یا خیلی سایتهای اینجوری و شروع کنین متون قلمبه سلمبه رو بخونین.

اصلا مهم نیست که بفهمیشون.

فقط بخون.

بذار چشمت عادت کنه.

فقط بخون.


دوم:

بشین مقالات مرتبط با رشته تو بخون. فقط بخون. اول بیست تا مقاله اولو ممکنه درست نفهمی. ولی اشکالی نداره. بخون. هیچ نتیم برندار. فقط بخون.


سوم:

بعد اینکه هر روز 40 صفحه خوندی حداقل، برو دو تا کتاب بخر یا دانلود کن یا هرچی

بشین از اول خط به خط بخون، من یادمه همیشه رمان میخوندم یا مثلا کتابای باربارا دی انجلیس رو به زبان انگلیسی (چون من همواره خودم رو یه دختر پر از مشکلات روحی روانی میدونستم که نرمال نیست و باید نرمال بشه!!!)

برین کتاب رمان رو فقط بخونین.

هر کتابی میخونین بخونین. فقط بخونین.


و نم نم سعی کن جملات یا کلماتی که سنگینن برات رو منتقل کنی به یه دفتری چیزی و معناشون رو دربیاری و بنویسی.

و هر روز مرورشون کنی.

من چون دفتر بازم اینکارو دوست دارم.


چهارم:

بعد ازینکه دو سه ماه هر روز هر روز 50 صفحه رمان خوندی یا هر کتابی (مثل کتابای اجتماعی و...) و این موارد بالا رو انجام دادی، برو سراغ کتابای اماده سازی برای تافل.

بقیشو بعدا میگم فعلا باید بریم بیرون!


  • یه آدم

دیشب خواب دیدم

دیدم واسه دو هفته برگشتم خونه

بعد چشم باز کردم دیدم توی مدرسه دوران راهنماییمون دوم راهنمایی شدم و از قضا مدیر دبیرستانمون مدیرمه!!!!

رفتم بهش گفتم

من حتما باید سر کلاس بشینم؟!

گفت بله

شما دوم راهنمایی هستی

پرسیدم پس تکلیف اون دوران راهنمایی و دبیرستانی که اینجا سپری کردم چی میشه؟

گفت ای بابا! اونام سر جاش هست

گفتم اقا جان من میخوام برگردم کانادا نمیخوام بمونم اینجا دوم راهنمایی بخونم با این سن و سالم!!! 

میگفت نه باید بمونی!!

منم بلیط برگشتم وقتش داشت سر میرسید.

داشتم سکته میکردم.

همونجوری با همون حس و حال از خواب پریدم!!

الانم داشتم با خواهرم دربارهش صحبت میکردم!


درباره تافل واسه صبا مهندس:

عزیزم

مطالبی که باید بنویسم خیلی خیلی خیلی زیاده.

پس ریز به ریز مینویسم.

و لطفا خودتم تو اینترنت سرچ کن و رموز موفقیت رو دربیار ازونجا.

ولی به طور کلی

هیچی و هیچی و هیچی و هیچی برای امتحان زبان به اندازه تمرین مهم نیس.هم

و اینکه امتحان تافل واقعا زیاد ارتباطی با توانایی زبانیت نداره.

اینجا ماک کسانی رو داریم که تافلشون 118 بوده و قادر نیستن یه کلمه بنویسن و بخونن.

کسانی رو هم داریم که نمرشون به زور شده 80! ولی مثل بلبل کامیونیکیت میکنن و عالی هستن.

برای همین من به شخصه نظرم اینه که این امتحانات کاملا غیراستاندارد هستن.

از طرفی تافل اماده شدن براش دشوارتر از ایلتسه.

ایلتس 6 و نیم رو معادل تافل 100 میگیرن تو بعضی دانشگاهها گاهی هم نود.

ولی تافل نود به نظرم مینیمم برای ایلتس هفته. مینیمم.

اگه وقت و حوصله داری و اگه حال نداری با کامپیوتر کار کنی ایلتس بده.

تافل چهار تا اسکیل داره:

1. ریدینگ

2. لیسنینگ

3. اسپیکینگ

4. رایتینگ

که سر فرصت دونه دونه سعی میکنم چیزایی که هنوز تو ذهنم مونده رو توضیح بدم.


پی نوشت: هر قدر سن من بیشتر میگذره، بیشتر حس میکنم این پسره کامران جعفری چقدررررررررررررر نرماله!! نمیدونم اینو چطوری توصیف کنم. این داداشش یه ذره لوس میزنه. ولی این داداش بزرگه بی نهایت نرمال به نظر میرسه!!! کاشششششششششش داداش من میشد!

مصاحبه کامران و هومن

من هنوز یه داداش میخوام!!! یه خواهر بزرگم میخوام! که بتونم با بچه هاشون بازی کنم!

چند وقت دیگه میخوام درباره دو بشر رو اعصاب بنویسم که از نظر ظاهر و احتمالا باطن بی شباهت به هم نیستن.

شفیع-امیرقاسمی!


پی نوشت 2: یکی از نشانه های نرمال بودن برای من اینه:

اینکه بتونی از یه نفر دلجویی کنی فقط برای دل خودش و خودت.

اینکه ناراحتی یکی تو رو ناراحت کنه.

اینکه بری از کسی که ناراحت شده ازت یا به هر دلیلی دلش شکسته دلجویی و طلب بخشش کنی برای دل خودت، برای اینکه حس خوبت دوباره برگرده. نه برای اینکه نکنه ازم ناراحت شه بره یه جای دیگه حرفمو بزنه یا مثلا دشمنم بشه. یا زیراب بزنه.

من هنوز حس میکنم خیلی راه دارم پیش روم که این مهارتو تقویت کنم.

هنوز دارم کار میکنم رو خودم.

این حس به نظرم از قدرت درون میاد.

چیزی که من هنوز ندارمش اونجوری که باید.

باید روش کار کنم.

پی نوشت 3: با تشکر از یاور و بلاگش، دارم یه کتابی میخونم به اسم "تسلی بخش های فلسفه"  نوشته الن دو باتن

هنوز تو فصل اولشم. اگه نظرمو جلب کنه دربارش مینویسم.

پی نوشت 4: میخوام دور و برمو خلوت کنم. به یه زمان و فضا نیاز دارم برای خودم.

پی نوشت 5: ازینکه جدی اینجا رو میخونه، خودشم بهم میگه که میخونه، خیلی ناراحتم میکنه. یه مدته مغزم هر روز داره سانسور میکنه چیزایی که قراره بنویسم رو. چرا نمیفهمی. نمیخوام اینجا رو بخونی. راضی نیستم. چرا تو اینقدر روی اعصاب منی. چرا تو نمیتونی یه ذره از بقیه مخاطبای من یاد بگیری اخه. چرا تو اینقدر حاشیه داری. بخدا من راضی نیستم. این کارای تو باعث میشه نم نم از تو بدم بیاد یا حداقل دیگه خوشم نیاد.

پی نوشت 5: کلنگ واقعا اون اتفاق افتاده؟

  • یه آدم

یه حس عجیب داره کم کم بهم غلبه میکنه.

تقریبا یه هفته هست که بدنم به شدت خسته هست.

حتی وقتی از خواب بیدار میشم.

قبلنا وقتی از خواب بیدار میشدم اینجوری بودم:

یوهههووووو

میپریدم بیرونو نگاه میکردم از پنجره و میرفتم بیرون!!! (تخت من درست روبروی پنجره اتاقم قرار داره)

امروز سر یه قضیه ای

همچنان از ایران

روزم اونطوری که باید شروع نشد.

یه چیزی داره منو اذیت میکنه.

میدونم چی.

نمیتونم حلش کنم.

ولی باید حل کنمش.

بعضی وقتا دوست دارم که سالها پیش مرده بوده باشم.

ازین دنیا خسته میشم.

خیلی.

خیلی

خیلی

بعضی وقتا از کانادا اومدنم به شدت خسته میشم. 

از طرفی دوست ندارم مثل غالب دخترای ایران زندگی کنم.

دوست ندارم مثل دختر خاله هام باشم

تا حدی زیادی دوست ندارم مثل خواهرم باشم (البته خواهرم بسیار مستقل و بسیار جدی و قلدره)

دیوست ندارم مثل دختر خاله هام باشم. به جز آرایش کردن و گردش رفتن هیچی نمیدونن. هیچی.

دوست داشتم یه دختر قوی باشم. یه دختر مستقل. یه دختری که از هیچی نمیترسه. 

یه دختر موفق.

عجیبه!! بدترین و سخت ترین روزای زندگیمو اونقدر خوب سپری کردم، این روزام که هوا اینقدر عالیه اینقدر قشنگه، همه چی خوبه، یه عالمه دوست خوب پیدا کردم، 5 تا پرزنتیشن تو این دانشگاه ارائه دادم و همه چیم مرتب شده یهو دنیام به هم ریخته.

یه لایه ای از خستگی دور و برمو گرفته.

یه لایه از خستگی چشمامو گرفته

خسته ام!!

دلیلشو نمیفهمم.

به هیچ کسم نمیتونم بگم. دوست ندارم.

نمیدونم چمه. دوست دارم بمیرم گاهی.

دوست دارم مرده باشم صبح وقتی بیدار میشم.

دوست دارم تو خواب مرده باشم.


  • یه آدم

الان خیالتون راحت شد که روحانی انتخاب شد؟

الان فکر میکنین بردین همه چی رو؟

فکر میکنین هر بار نماینده مردم رو خودتون انتخاب میکنین به به و چه چه؟ فکر میکنین این ادم باید نماینده حقیقی مملکت میشد؟

یادتون رفته همین روحانی به زور حجابو اجباری کرد؟

امثال همین روحانی کرور کرور مردم ما رو کشتن؟

الان مثلا بین روحانی و رئیسی و بقیه فرقی هست؟

یعنی مملکت از فردا گلستون میشه؟

روحانی روحانی هنوز زیدان مایی؟

ابی و داریوش و بقیه میان ایران یعنی؟


  • یه آدم

خیلی باحاله

قبلنا که دور و بریام نود درصدشون نیاز داشتن هرچی رو دو بار توضیح بدم تا بفهمن.

اینجام مسئولیت مقدس تدریس رو به عهده ام گذاشتنو گیر یه مشت واقعااااااااااااااااا ادم گیج افتادم.

هرچی رو 30 بار میگم.

30 بار.

خیلی اینا گیجن.

خیلی جالبه

ما تو ازمایشگاه تجزیه مون یا آلی مون اگه مثلا جرم محصول مورد نظر از نظر تئوری باید میبود:

0.01376 g

و ما به دست میاوردیم

0.01371

صفر میدادن به ما.

با همه توضیحات

با اینکه دقیقا 6 ساعت آزمایشگاه میموندیم.

اینجا بچه ها دو تا مخلوط کردن ساده رو نمیتونن!!!

یا ظرفو میشکنن

یا به جای هم میریزن قاطی محلول

اخرم درصد محصول رو صفر گزارش میکنن

از بالا هم به ما گفتن هیچی تو این ازمایشگاهها مهم نیست فقط و فقط بچه ها میان بازی میکنن با همه چی میرن.

نمیدونن پیپت چیه

20 سالشونه.

نمیدونن بشر چیه

نمیدونن هیتر چیه!!!

هیچی نمیدونن

تکنسین ازمایشگاه میگفت اینا همشون تو دبیرستان ازمایشگاه شیمی داشتن باید بدونن این چیزا چین.

ولی نمیدونن.

یعنی حس میکنم سیستم اینطوریه که دانشگاه یه پولی کنار گذاشته گفته اقاجان ماهی فلان قدر به بچه های دانشجوی گرجوئت پول بدین و عوضش بگین بیان خرکاری کنن تو ازمایشگاه و هیچی هم نیاز نیست این دانشجوی لیسانس یاد بگیرن.

تی ای همکار من بلد نیست چطوری کار کنه چطوری محلولو مثلا کریستال کنه!!!

4 ساله این ازمایشگاه رو درس میده.

4 ساله!!!

نمیگم ما محشر بودیم.

میخوام بگم اون 10 و 12 هایی که ما گرفتیم واقعا از بیست اینا باارزش تره.

من خودم تو نمره دادن سخت نمیگیرم. اتفاقا تی ای ها میگن چرا خوب نمره میدی.

میگم خب اینا وقتی این نمره رو میخوان

هیچی بلدم نیستن.

یادم که نمیگیرن.

چرا نمره بد بدم خب!

یادم باشه درباره دانشجوهای ایرانی دوره کارشناسی بنویسم!

  • یه آدم

برای الناز

الناز جان

ممنونم به خاطر کامنتهای قشنگت.

من این روزا از هشت صبح درگیر کارهای ازمایشگاه و تی ای شدن هستم تا ده شب و واقعا نیست برای حتی غذا خوردن.

هر روز ناهارمو ساعت 5 بعد از ظهر میخورم.

فشار خیلی زیاد شده. رنگ و روم پریده حتی، شبا بیدار میمونم گزارشای ازمایشگاه بچه ها رو صحیح میکنم روزا تی ای هستم!!! بعدم میرم مراقب امتحان میمونم.

خودمم پرزنتیشن دارم (همون سمینار). یعنی حتی وقت ندارم برم شیرینی و کیک بخرم برای پرزنتیشن.

درباره اون سوالی که پرسیدی

درباره آیلتس

من واقعا چیزی نمیدونم از ایلتس

تنها چیزی که از همه شنیدم اینه که اسپیکینگ معمارزاده و رایتینگ معمارزاده رو حتما باید بخونی به اضافه اون 13 تا کتاب که یه سری تست دارن.

ولی ردباره تافل خیلی چیزا میدونم.

اگه کسی خواست

میتونم اینجا بنویسم ریز ریز.

چون خیلی خیلی خیلی تجربه دارم و خیلی خوندم.


تا امروز

تا امروزا، باور نداشتم که "زبان" میتونه اینقدر در تعاملات موثر باشه. زبان تلخ میتونه اینقدر ازار دهنده باشه.

زبان انگلیسی رو نمیگما. زبون ادمیزاد، اونی که تو دهنه.

اونو میگم.

تابحال از هیچ احدی اینقدر دلم نشکسته بود که از جدی شکسته تو این چندین وقت.

تابحال هیچچچچچچ کس، تاکید میکنم، هیچ کس نتونسته بود اینقدر قلبمو به درد بیاره. اینقدر ادم زبونش تلخه، اینقدر از بالا نگاه میکنه به بقیه بشریت، که من واقعا حرفی ندارم.

تا بحال هیچ کس نتونسته بود با زبونش قلبمو بشکنه و خودشو بیاره پایین تر پیش من.

واقعا از این زبون متعجم.

واقعا متعجبم و واقعا ناراحتم که چرا با همچین ادمی این همه وقت تعامل داشتم.

واقعا قلبم شکسته و درد داره.

پی نوشت: امروز حس گوش کردن به این آهنگ سیاوش قمیشی به شدت در من جوانه زده:

زندگی-یوتیوب


منو یاد خونه میندازه

یاد وقتایی که خیلی بچه بودیم و روی چمنا بازی میکردیم

یاد وقتایی که بابام جوونتر بود

مادرم جوونتر بود

دیروز یکی از شاگردام دقیقا شبیه داداشم بود. هم قیافش، هم سر به زیر بودنش، هم رفتارش. هم ادبش.

منو یاد داداشم انداخت. ریز ریز اشک از چشمم اومد.

اومدم خونه شب یه عالمه گریه کردم.

لعنت به زندگی

اگه منم حق داشتم مثل ادم زندگی کنم میتونستم الان پیش برادرم باشم

پیش خواهرم، پدر و مادرم، اقوامم باشم.

یه عالمه گریه کردم.

یه عالمه

بدبختی اینه که ریه م سریع بسته میشه راهش موقع گریه کردن و خفه میشم و سرفه م شروع میشه.

گریه هم نمیتونم بکنم!


واقعا این حرف دکتر شریعتی خدابیامرز درسته:


خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

 

لباس فقر پوشی

 

غرورت را برای ‌تکه نانی

 

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

 

و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!

 


خداوندا!


اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!

 


خداوندا!


اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.


خداوندا تو مسئولی.


خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...


درست میگه! خدایا تو مسئولی! تو مسئولیت داری! جواب دل تنگ منو کی میده؟ این همه خستگی این همه سختی اینجا منو هیچوقت خسته نکرد، هیچوقت یه ذره حتی از انرژیم کم نکرد. حتی یه لحظه منو از شاگردام و از دور و بریام خسته نکرد. حتی یه بارم عصبانی نشدم. یعضی روزا از درد نمیتونم بشینم روی صندلی توی ازمایشگاه ولی یه بارم لبخندم از لبم جدا نشده.

ولی دیدن کسی که شبیه برادرمه دنیامو به هم ریخت. کمرمو شکست یه لحظه. دیروز برای اولین بار بعد از سه ساعت و نیم سر پا واسادن و هم زدن محلولهای بچه ها و ساختن کریستال براشون (چون وقتی کریستالاشونو میبینن ذوق میکنن، منم دوست دارم اون خنده شونو رو لبشونو ببینم، اون شادیشونو ببینم، برای همین کمکشون میکنم که شاد باشن تو ازمایشگاه) برای اولین بار نشستم روی صندلی. به خاطر خستگیم نبود. انگار برادرمو دیدم! کمرم شکست که اینجا نیست. نمیدونم چیکار میکنه. کمرم شکست. نتونستم سر پا بمونم. خدایا! تو چقدر بی تفاوتی.

خدایا تو مسئولی! خیلی با بیخیالی طی میکنی همه چی رو.

خیلی راحت رد میشی از همه چی!

خیلی ازت دلگیرم!

  • یه آدم

سلام

صبا

میدونم ازین اسمات خوشت میاد برای همین مینویسمشون!!

کامنتتو خوندم.

در جوابش:

اینو برای برای صبا، دختر بهاریه که داره فوق میگیره و مهندسه! دارم مینویسم!!


بعضی روزا

فشار کاری من به حدی بالا میره که حس میکنم ممکنه در جا سکته کنم.

این واقعیت زندگی منه.

نه که همه اینجوری باشن.

من وقتی درسمو شروع کردم که همه ترم دوم بودن. یه ذره برنامه من جابجاست. اینام از تنبلی نمیتونن اب جابجا کنن.

چطوری توقع داشته باشم بتونن برنامه کاری منو تو این دانشگاه یه طوری فیکس کنن که بتونم منظم و مرتب کار کنم و زندگی کنم؟

در نتیجه برنامه من یکمی فشار قرار میده روی شونه های من. یکیش همین که از وقتی که اومدم یه ریز دارم تی ایی میکنم.


دوم

من پول و پله ندارم.

آدمیم نیستم که برای پول اویزون بابا و مامان و نمیدونم پسرا بشم.

بله میدونم الان اون جدی loser میپره وسط میگه چرا تو اویزوون میشی

در جوابت:

اولا اویزوون تو که نشدم. خدا رو شکر هیچوقت محتاجت نشدم.

در ثانی

من اگه میخواستم از پسرا پول دربیارم الان توی گنج بودم. مینیمم اینجا یه پسر منو خیلی خیلی خیلی دوست داره. یه جورایی حس میکنم اون I love you ای که بهم گفته واقعی بوده. واقعا نمیفهمم چرا یه پسر باید منو دوست باشه اونم در این حجم.

خب جواب جدی بی ادبو دادم الان یکمی حرص میخوره بعد دیگه این وبلاگو نمیخونه.


ادامه (برای صبا مهندس)

من پول و پله اساسی ندارم. که بگم اره مثلا 100 روز پدرم درمیاد زحمت میکشم و مثلا دو روز میرم سفر اساسی و پول خرج میکنم.

یا مثلا اکی ماشین میخرم و باهاش رفت و امد میکنم و پیاده نمیرم دانشگاه.

یا مثلا یه روزایی میرم غذای میخورم رستوران و حال میکنم و شب خسته ساعت ده برنمیگردم و تازه یواشکی بی سر و صدا اشپزی نمیکنم.

من تو این چند ماه با مینیمم ها زندگی کردم.

افتخاری نمیکنم.

اگه پول داشتم و مطمئن بودم که خودم پول دارم بهتر زندگی میکردم.

ولی ندارم و باید صرفه جویی کنم.

شبای زیادی فقط نون و پنیر خوردم یا نون و تخم مرغ.

ولی خوشحالم و راضی.

یه شبایی از خستگی خوابم نمیبره.

مثل امشب.

میفهمین؟

خوابم نمیبره.

امروز من تقریبا از صبح تی ای بودم تو ازمایشگاه تا ساعت نه شب.

یه ساعته خونه اومدم.

یعنی ده اینا رسیدم خونه.

شده تابحال که اینقدر خسته باشی که نتونی غذا بخوری

اینقدر خسته باشی که از خستگی گریه ت نیاد که گریه کنی راحت شی؟

اینقدر خسته باشی که خوابت نبره.

اینقدر پادرد و کمردرد اذیتت کنه.

من الان همین لحظه دارم اینا رو تحمل میکنمو مینویسم.

ولی این زندگیمو دوست دارم.

این زندگیمو یه لحظه با زندگی عالی توی ایران عوض نمیکنم.

شاید فکر کنین روانیم. نه.

تو این زندگی با همه مشکلاتم ارامش هست. چیزی که تو ایران نداشتم.

تو این زندگی کسی اذیتم نمیکنه. هرکی اذیت کنه دور میشم ازش.

حاشیه ندارم.

باورتون نمیشه، الان اینجا، وقتی یه لحظه با خاله هام صحبت میکنم کلا اعصابم اولش به هم میریزه بعد میگم مریم اروم باش! 

پر از حاشیه ان. هر یه کلمه شونو نمیتونی با صد تا ارامبخش هضم کنی.

زندگیشونو کلا باختن به قول خواهرم. همیشه میگه خواهرم

میگه اینا کل زندگی رو به مفت خوری گذروندن و باختن.

کارشون اینه گند بزنن به زندگی جوون ترا.

من این زندگی رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم.

زندگی سختیه ولی.

امروز این پسره داشت پیام میداد بهم، مابین دو تا کلاسم (تو همون break) چک کردم گوشیمو ته دلم گفتم خوشبحالت چقدر وقت ازاد داره، اینقدر وقتش ازاد هست که به حواشی فکر میکنه، اینقدر پولدار هست که اصلا فرداش براش مهم نیست. مثل من دو دو تا چهار تا نمیکنه. ولی صبا، اینو باور کن از من، یکمی که سن ادم میگذره میبینه زندگی ای که توش مجبور نباشی کسی رو تحمل کنی خیلی حال میده. 

تصور کن من ازدواج میکردم.

هر شب یه ادمی که باهاش یه دنیا اختلاف داشتمو تحمل میکردم. ادمی که بیرون وجهه ش شاید خیلی خوب باشه ولی درونش درب و داغونه (یکیش پسرعمه هام، یکیش پسرداییم، یکیش همین جدی، بارهااااااااااا و بارهااااااااااااااااااااااااا نژادپرستانه رفتار کرده و رفتارای بسیار بسیار دور از شان ازش سر زده، اخلاقای خوبش به کنار که یادم هست) باید میرفتم خودمو میکشتم.

اینو از من باور کن

و بپذیر

ادم 50 سال زندگی کنه

و مثل ادم زندگی کنه

تا که 100 سال زندگی کنه و همش با حرف این و اون و عذاب.

من الان سخت کار میکنم و دارم بهای این استقلالمو میدم. بهای این زیاده تر خواهی نسبت به دور و بریامو میدم. میدونم که عمرم خیلی زیاد نخواهد بود. خیلییییییییییی بشه خیلیا!! 58 سال. ولی حداقل الان حس خوبم نسبت به روزای قبلم بیشتره.

زندگی همینه.

زندگی میگذره.

زود تند سریع

چشم به هم میزنی میگذره.

مهم نیست چقدر زندگی کنی

مهم اینه وقتی به الانت و گذشتت فکر میکنی توش لحظه های قشنگ پیدا کنی.

بگی ایول فلان روز چقدر خوش گذشت. چقدر با این ادم بهم خوش گذشت.


همین.

امیدوارم به همه اونایی که دنبال ارامش هستن و شهامت ساختن زندگیشونو دارن، زندگی فرصتی بده که بتونن اونجوری که میخوان زندگی کنن.

  • یه آدم

من اینجا گاهی

دلم خیلی خیلی خیلی برای دوستای ایرانم تنگ میشه

توی گروههای بسکتبال و خوشنویسی تلگرام و بقیه دور همی ها هستم.

ازشون گاهی میپرسم که چیکارا میکنن.

یکیشون داره همچنان کار میکنه.

یکیشون میخواد لیسانسشو بگیره و برای ارشد بخونه، 

یکیشون داره برای کنکور میخونه!!

یکی داره از شوهرش طلاق میگیره.

یکیشون با شوهرش اشتی کرد و طلاق نگرفتن.

یکیشون یه مدت دانشگاه ازاد درس میداد، الان بیکار و علاف میچرخه و دنبال کاره چون اون دانشگاه ازادو بستن!!! به دلیل تشکیل نشدن کلاسا. چون پروفسور احمدی نژاد و فیلسوف روحانی ظرفیت دانشگاههای سراسری رو زیاد کردن.

یکیشون بانک کار میکنه. با پارتی خفنی استخدام شد.

یکیشون خاله ش داره یه ارایشگاه میزنه، میخواد اونجا مدیریت کنه.

یکیشون میخواد ارشد بخونه.

و خیلیای دیگه.

خیلی ازینا میخوان ازدواج کنن.

یکیشون یه ساله داره برای یه شرکت مهندسی مجانی کار میکنه که بعدش نگهش دارن.

متعجبم که مینیمم هفت نفر از دوستام میخوان برای فوق بخونن!

میدونم! دوستام عادی بودن. خودمم عادیم.

ولی در عوض با هم شاد بودیم.

با هم خوشحال بودیم.

با هم روزای خوشی رو سپری کردیم.

خوشبخت بودیم کنار هم.

وقتی روی جدولای خیابون راه میرفتیم شاد بودیم

وقتی کلاسمون تموم میشد و میومدیم بیرون که بریم خونه هامون شاد بودیم

وقتی میرفتیم خرید شاد بودیم

یادمه یه بار قبل ویزای کانادا گرفتن رفتم با دوستم بیرون، چمدون و لباس خریدیم، بعد برگشتم خونه و یادمه از لباسا و چمدونم عکس گرفتم واسه جدی و بقیه فرستادم.

با کوچیکترین چیزا شاد بودیم! شاد بودیم!

درسته که اگه اونجا میموندم هیچییییییییی نمیشدم! هیچی!! باید کنج خونه مثل همینا میشستم که شوهر کنم، یا ته تهش میرفتم سر کار ماهی 500 میدادن و کرایه مو هم باید از بابام میگرفتم.

ولی میخوام بگم هر وقت یاد گذشته میفتم خوشحال میشم.

خیلی خوشحال میشم.

ازینکه این دوستا رو دارم خوشحالم.

ازینا که با این ادما روزای خوبی رو سپری کردم خوشحالم.

دیدی یه روزایی تو زندگیت هست که تو توش شاد و شاد و شادی؟

من ازین روزا داشتم.

اینجام همین چیزا رو دارم میسازم.

دوست دارم یه روزی دوستای ایرانم دوستای کانادامو ببینن، با هم دوست شن...

همه دوستام دور هم جمع شن!

دوست خوب، نعمته.

دوستی که با فکر کردن بهش تو حالت خوب شه نعمته. من ازینا دارم. من از دوست شانس اوردم همیشه. خدا همیشه سر راهم ادمای خوب گذاشته. باور دارم که شانس اوردم. اینجا همینطوری که میریم سمت اخرای بهار و اوایل تابستون من بیشتر یاد ایران میفتم چون تو بهار و تابستون و پاییز ما خیلییییییییییی میرفتیم بیرون...

این پستو به یاد دوستای ایرانم میذارم. جاشون همیشه تو قلبمه.

+ اگه غر غر زدنای جدی نبود من به سختی میرسیدم به اینجا، اگه داد و بیداداش نبود من خیلی سخت میتونستم به فانتزیام جامه عمل بپوشونم. با اینکه ادم بسیار بی منطق و نق نقو و گندی هستی، ولی ازت ممنونم. تو بدون شک فراموش نشدنی هستی.



  • یه آدم

بزودی سری جدید تی ای شدن من دوباره شروع میشه برای این ترم.

و از قضا خیلی فشرده تره!

و رسما به فنا میرم!

و با اینکه از طرف دانشگاه به اساتید ما سپردن که به ما هیچ تکلیفی ندن ولی من همچنان دارم به یه دختری درس میدم تو ازمایشگاه، و خودم پرزنتیشن دارم! و کلی ریسرچ!!!

این تی ای ییم، موضوعش یکمی با ریسرچم بیش از اندازه فرق داره!!!

کاملا شیمی آلی هست!!!

ولی خب ساده هست ازمایشا.

ولی تعداد دانشجوها خیلی خیلی زیاده تو ازمایشگاه (نزدیک 30 نفر) و ما باید دو نفری یه ازمایشگاه گنده رو اداره کنیم.

با کلی تصحیح گزارش کار ازمایشگاه و کلی کار دیگه.

و Proctoring

قسمت مراقب امتحان موندن سخت ترین قسمت تی ای شدن هست.

من شش تا دارم، که یکیش رو رفتم. مونده 5 تا پراکتورینگ، هر کدوم رو چهار ساعت در نظر بگیرین و با کارای قبل و بعدش 5 ساعت.

مصییبته!

ولی خب تموم میشه

اینو دوست دارم که قراره دانشجوهای جدید ببینم.

خیلی خوشحالم.

اداره کردن کلاسو دوست دارم.

درس دادنو دوست دارم.


اینکه یه موضوع پیچیده رو ساده کنم و به بقیه یاد بدم رو دوست دارم.


امروز دوستم دعوتم کرده بود تو خونشون برای پارتی (دوست من جنس مونثه و اروپاییه).

حال نداشتم برم. حقیقتش چون 5 روز هفته رو همش کار میکنیم و هر جمعه میریم گروپ لانچ یا همون ناهار دسته جمعی با اعضای گروه دانشگاه و خیلی خوش میگذره، شنبه ها دوست دارم یا برم دانشگاه کار کنم، یا اگه قراره بمونم خونه بمونم خونه! این شنبه خونه موندم، چون دارم کتابا و lab manual تی ای شدن رو میخونم و فیلمای safety in labs رو میبینم دیگه موندم خونه. 

از طرفی جمعه پرزنتیشن دارم!!! و دارم سیمولیشن هامو ران میکنم و اون ازمایشایی که انجام دادم تو طول هفته رو (این قسمت تجربی هست و در ازمایشگاه انجام میشه) رو انالیز میکنم موندم خونه. دوست دارم یه روزم مال خودم باشه. با خودم باشم. با خانوادم و دوستام صحبت کنم. فکر کنم. فیلم ببینم.

من دوست ایرانی نزدیک ندارم اینجا. همه یا کانادایین یا مال کشورای خاورمیانه هستن.

نه که از ایرانیا بدم بیاد نه.

دوست ندارم مثل همه ایرانیا که از اول میپرن توی کامیونیتی و بعد دو روز جنگ میکنن و بعدش منزوی میشن چون نه دوست ایرانی دارن نه از اول با خارجیا چرخیدن باشم. دوست دارم دوستای ایرانیمو به تدریج پیدا کنم و با شناخت. و اتفاقا الان با دو تا دختر دوست شدم. ولی نه نزدیک. ولی تخمین میزنم که تا سه ماه اینده بتونیم دوست تر هم بشیم.

یادمه اوایل که اومده بودم اینجا هرکی دعوتم میکرد میرفتم جنشنون یا خونشون یا توی کلاب باهاشون. که ببینم کانادا چجوریه، کی هست کی نیست!!! ولی خوشحالم که زندگیم الان به جایی رسیده که خودم انتخاب میکنم با کی برم بیرون و کجا برم.

این حسو دوست دارم.

در شرف دوست صمیمی شدن با یه دختر کاناداییم. خیلی دختر خوبی به نظر میرسه. خدایا بعضی دخترا چقدررررررررر خوبن!


امروز تصمیم گرفتم فیلم fences رو ببینم که نامزد اسکار 2017 بود، خوشم نیومد، یه ساعتشو دیدم ولی بقیشو نه. از Arrival که ابدا خوشم نیومد. فیلم اینقدر ضعیف!!! اینو برا چی نامزد اسکار کردن!!! یه تخم مرغو رنگ کردن اونجا گذاشتن به عنوان سفینه!!!! 

گفتم بشینم یه فیلم به اسم Laggies ببینم که مال 2014 هست و نامزد هیچی هم نشده.

برای دل خودم ببینم.

وقتی فیلمی رو برای دل خودم میبینم خیلی روم اثر میذاره

مثل کتابی که برای دل خودم میخونم نه افتخاراتی که داشته

مثل ریسرچایی که ادم با علاقه انجام میده و توشون موفق میشه

مثل کسانی که واسه دل خودت دوسشون داری

مثل فیلمایی که برای دل خودم دیدم

مثل seeking a friend for the end of the world

مثل detachment

gone girl

and so forth

خلاصه

همون لحظات به ذهنم خظور کرد

که خدایا

اگه کایرا نایتلی نباشه

اگه اما استون نباشه

من فیلمای کی رو ببینم؟! این دو بازیگر واقعا و واقعا محبوبن برای من.

به اضافه Steve Carrel

مثل راسل کرو!!

اگه اینا نباشن

من فیلمای کی رو ببینم!

اگه هنرپیشه محبوب پیدا نکنم؟!!!

فیلمای کایرا نایتلی خیلی خیلی خیلی رو من اثر گذاشتن

ازینکه یه روزی هنرپیشه های محبوبم، کارگردانای محبوبم، نویسنده های محبوبم تموم شن ناراحتم!




  • یه آدم

خیلی جالبه

ملت کلا جوگیرن

ملت کلا رو هوا هستن

ملت کارشون به جایی رسیده که از دست اخوندا فرار کردن اومدن اینجا و پشت به پشت به اخوندا فحش میدن

بعد همین ملت، همشون یه دونه نوشته چسبوندن عکسشون: تا 1400 با روحانی! تحصیل کرده های ما، آدم حسابیای ما! همشون!!!

هر 4 سال برای اینکه اینا رو مجبور کنن بیان پای صندوقای رای، 6 تا جانی روانی رو کاندید میکنن، بعد سه تاش مثلا جانی تر و روانی تره (مثل همون مموتی خودمون، یا خالیباف) بعد ملت میریزن پای صندوقا، از کانادا میرن واشنگتن برای رای دادن به روحانی که خالیباف انتخاب نشه.

بعد تو تلویزیون ایران همیشه اعلام میکنن مردم پرشور از بس تو این 4 سال خیر دیده بودن ازین رئیس جمهور رفتن باز به اون رای دادن این نشون میده مردم همیشه تصمیم گیرنده اصلین بلا بلا بلا چرت و پرت، خزعبل.... بعد ملت ذوق میکنن میریزن بیرون که روحانی موچکریم. هر سال این ملت میرن پای صندوقای رای و اتفاقا پرشورتر میرن و به مشروعیت این رژیم بیشتر اضافه میکنن.

بعد تو تاکسیا همین ملت میشینن زر زر میکنن که وضعمون خرابه.

بعد هنوز زندیای سیاسی ما دارن شکنجه شدید میشن. بچه های هجده ساله ها...

هنوز اهواز پر گرد و خاکه

هر روزم بدتر میشه

هر روز یه جانی جدید دستگیر میشه

هر روز تعداد معتادا بیشتر میشه

هر روز زنای خیابانی دارن بیشتر میشن تو ایران

هر روز کودک اجاره دادن و بچه فروشی داره بیشتر میشه

هر روز وضعیت مردم بدتر از دیروز

باز ملت از رو نمیرن!!!!

باز این ملت یه ذره عقل به سرشون نمیاد!!!

بابا ایران ازین بدتر که نمیشه.

ایران که براش فرقی نداره روحانی بیاد مموتی بیاد موسوی بیاد.

تو حداقل باسن مبارکو نگه دار برای رفتن به خونه مامان پیرت، برو به مادر علیلت یه سر بزن به جای رفتن پای صندوق رای بدبخت!

خاک تو سرت!

تو تحصیل کرده ای

تو دکتری

تو 

پی اچ دی داری

تو دهنتو باز میکنی میگی من فیلسوفم

خاک بر سر این ملت کنن.

خاک!

ما مستحق همین وضعیم.

بخدا این وضعیت برای ما زیاده.

ما هممون مستحق بدتر ازیناییم.

تو کانادا مثه اینکه قراره رای گیری نشه برای ایران. ملت دارن پلن میکنن برن واشنگتن.

بفرما برو. 

وطن فروش شاخ و دم نداره.

یکیش همین بی خردای نفهمی که حتی نمیدونن دارن وطن فروشی میکنن.

خاک!

پی نوشت: روی سخن من اینجا با همه نیستا، با همه نیست. با مخاطبای همیشگیم نیست.

با اون ملت همیشه در صحنه، که همیشه تو صحنه های مختلف هستن و هر روز بدبختتر از دیروز هستیم، هست

که میخوان به روحانی رای بدن (نه همه اونایی که به روحانی رای میدن، اون بخشی که خیلی ادعا دارن و همه رو میخوان مجبور کنن به روحانی رای بدن)

ولی خبر ندارن که خودشون شکار هستن

که خودشون بخشی که یه برنامه بزرگو یه پروژه بزرگ هستن و احدی به زنده و مرده اونا اهمیتی نمیده

این ملت همیشه در سهنه، ممکنه بیان منو به توپ و تشر ببندن.

برای این ملت همیشه در "سهنه" (صحنه نه) میخوام بگم که عزیزم، برو رایتو بده عمو.

من نظرم هیچ کجا تاثیر نمیذاره، با خالیبافم فامیل نیستم و با حسن و اسحاقتون که اخیر پسرخاله شدین باهاش و میگین اسی، میونه ای ندارم.

مموتیم مال خودتون

همشون مال خودتون

این یه وبلاگ شخصیه که هیچ کجا تعیین کننده نیست

لطفا نظرات و توهین های گرانمایه تونو نگه دارین وقتی روحانی اومد سر کار ببرین بهش تحویل بدین بندازتتون تو زندون یه دو لیوان اب خنک بخورین حالتون جا بیاد.

لطفا اینجا نظر ساطع نکنین.

به جهنم که به روحانی یا هر دیکتاتور دیگه رای میدین. خوشحالم که موقع رای گیری حداقل تو اون مملکت نیستم (با اینکه ایرانمو دوست دارم)  والا. ملت دلشون از یه حای دیگه میسوزه میان رو من خالی میکنن. Loser های از همه جا مونده.



  • یه آدم

چیزای خیلی خیلی خیلی زیادی میشه از دخترای کانادایی یاد گرفت.

یکیش همین ارامششون.

یکیش هیجانی که به موازات این ارامش پیش میره.

و من هیچ کدومو سر جاش ندارم!!!

یکیش ریلکس بودنشون.

خیلی چیزا.

من دخترای نرمال کانادایی دور و برم زیاد میبینم.

ایشالا قسمت شه.

بیاین اینجا.

ببینین دخترای اینجا رو.

واقعا ادمای نرمالین خیلیاشون.

یه سری ایرادات اساسیم دارن

مثلا به شدتتتتتتتتتت گیج و بی دقتن.

یعنی خیلی راحت میبینی یه دونه بطری بزرگو دختره ریخت رو زمین (حاو مواد سمی) و پشتش گفت اوپپسسسسسس و همین!!! یعنی حتی جمعشم نمیکنن.

دخترای اروپام همینن.

من واقعا دلم واسه مردای ایرانی ای میسوزه که با دخترای کانادایی و اروپایی ازدواج میکنن.

یعنی مصیبته.

تمیز نیستن. ابدا.

اشپزی بلد نیستن.

حواس پرتن.

خیلی

قد پسرا و قیافه پسرا و پولشون تنها فاکتور مهم برای اوناست.

یعنی پسره یه خر باشه، فقط قد و قیافه و پول داشته باشه!!! هیچییییییییی براشون مهم نیست. قد براشون مهمه خیلییییییییییییییییییییییی.

بعد خیلی لوسن. جدی به من میگه لوس. لوس ندیدی هنوز. لوس میخوای ببینی بیا دپارتمان ما قشنگ میفهمی لوس چیه.

استاد سپرده بهشون درس بدم.

سر هر دقیقه یه بار میان میگم مریم ارور داریم!!! خطا داده کامپیوتر، بیا رفع کن، در حالی که من خودمو کشتم و یه فایل کامل کامل و جامع (منو که میشناسین چقدر حرف میزنم با جزئیات) براشون نوشتم و توضیح دادم.

ولی اونو حتی نمیخونن.

نمیدونم کی به اینا مدرک داده!!!!

خیلی بی دقتن.

من اصلا ندیدم یه مایع دستشون بگیرن و نریزنش زمین.

یه بطری دست بگیرن و نشکنن!!!

دسمالو سطل اشغال نمیندازن.

میندازن زمین گاهی!!!

ولی میخوان مخ پسرا رو بزنن میرن جلو دست میدن حرف میزنن با پسره میرقصن. ولی من عین این بدبختا خجالت میکشم گاهی که حتی با دخترا حرف بزنم!!! هرکس رو میخواین نفرین کنین دعا کنین زن اروپایی یا کانادایی گیرش بیاد!!!

اینجا ما بعضی پسرامونم خیلی کر کثیفن. ولی بهتر از اینان!!!

خلاصه کنار اخلاقای خیلی خوبشون، اخلاقای خیلی گندیم دارن. خیلی بد.

ولی همه همینن.

من خودم اخلاقای خوبم واقعا خوبه. اخلاقای بدمم واقعا بدن!!!


  • یه آدم

خب! این پست بلند بالام تموم شد!!!

الان قابل خوندنه!

خب

قرار بود بشینم درباره این دورهمی هایی که هر روز با بچه ها داریم بحرفم.

از هر هفت نفر ما، دو نفرش غیرکاناداییه و بقیه کانادایین.

من خیلی با این بچه ها میحرفم.

خیلی اطلاعات میگیرم.

اطلاعات درباره کار کردن و اینا که ندارن! اطلاعات تخصصی ندارن.

ولی اطلاعات جنرال خیلی میگیرم.

خیلی حرف میزنیم. این رو دوست دارم. وقتای خالیمو باهاشون حرف میزنم.

میشینیم 5 نفری صحبت میکنیم.

این 4 تا کانادایین همشون، دو تاشون چینی-کانادایین البته.

خلاصه حسش خیلی خوبه.

هم زبانم عالی تر میشه هر روز

هم چیزای جدید اجتماعی یاد میگیرم.

مثلا اینجا دبیرستانیا میرن کار میکنن. نه برای پول. به خاطر وارد شدن به اجتماع. واسه اینه که سوادشون کمه. ولی هرچی بلدن رو میخوان همش پرزنت کنن. به خودشون ایمان دارن. ماها عین بدبختا یه عالمه سواد و اطلاعات داریم، ولی کم رو، منزوی.

من یه شانسم اوردم تو گروه ما تو دانشگاه هیچ ایرانی نیست. نه که ایرانیا بد باشن نه. بنده های خدا ادمای خوبین حداقل قشر دانشجو.

بحث اینه که من فرصت فارسی صحبت کردن ندارم. حتی تو طبقه ما هیچ ایرانی ای نیست!! یه دونه هست اونم ناپیداست!

و اینکه هم خونه ای های منم کانادایی بودن!!!

همه هم خونه ای های آیندمم کانادایین. همشون! باورتون نمیشه، این انگلیسی حرف زدن اینقدرررررررر سریع ارتقا میده زبان ادمو، که نمیفهمی! ولی ماه اول به شدتتتت آدم روانی میشه ها. من هفته اول دانشگاه سعی میکردم ساکت بمونم!!! از هفته دوم که تی ای شروع شد یهو مجبور شدم حرف بزنم و شروع کردم به حرف زدن یعنی. از هفته سوم دیگه راه میفتی ولی نه کامل. از هفته چهارم استاندارد شدن شروع میشه. از ماه دوم دیگه آدم نرماله و هر روز اطلاعات افزون کسب میکنه!


خیلی خوشحالم ازین نظر.

هم تی ای بودم. تی ای شدن به شدتتتتتتتتتتت انگلیسی رو ارتقا میده.

هم اینکه باعث میشه تو باز با بچه ها تو ازمایشگاه بحرفی و راه بیفتی شدیدا از نظر اجتماعی هم اونا اطلاعات اجتماعی منتقل میکنن و اطلاعات درسی. از آرزوهاشون میگن، از کشوری که توش به دنیا اومدن و خیلی چیزا. 

مثلا اینجا این دختر کاناداییا بهم گفتن دو تا تابستون اینجا دلقکا اما رو شکار میکردن، تو جاده های خلوت یا مثلا شبا. نه که بکشنا، دنبالت راه میفتادن که بگیرنت، بترسوننت، ولت کنن. 

خلاصه خدا رحم کنه تابستون رسیده! من قلبم کشش نداره.

حتی ویدئوهاشو تو یوتیوب دیدیم.

گوگل کنین canada + bad clowns or chasing clowns

خلاصه اینطوری


من کلا درس دادنو دوست دارم.

میتونم خوب حرف بزنم

خوب درس بدم.

اینو متوجه شدم که استعداد ویژه ای رو خدا بهم داده. 

استادم یکی از بچه های فوقمونو (هم ازمایشگاهیمو) داده دست من که بهش simulation تدریس کنم. اینکه چطوری molecular dynamics رو run کنه. بعضی وقتا فکر میکنم، میگم خدایا من همین هفته قبل یاد گرفتم کار کردن با این برنامه جدیده رو، دو هفته قبل تیکه قبلیشو یاد گرفتم، تقریبا 4 هفته اول استارت زدیم. این هفته یادش دادم به کسی. به انگلیسی! بعضی وقتا خیلی تعجب میکنم بابت این استعدادی که خدا بهم داده. شاید بگین خودشیفته (اون جدی الان با خوندن این میگه بله درسته!) ولی انصافا تو این یه مورد درست میگم. من خوشگل نیستم، قد بلند نیستم، خوش هیکل نیستم. پولدار نیستم. ولی به شدت بااراده ام و به شدت استعداد تدریسم خوبه و ضمنا به شدت باگذشتم (اینو الان باز جدی میگه اره میدونم، زرت!) ولی اینو هر روز میبینم، هر روز اینا بهم میگن. من خیلی راحت گذشت میکنم از یه سری اختیاراتم که کار بقیه راه بیفته و اونا به شدتتتتتتت حس میکنن باید جبران کنن. این حسمو دوست دارم. این حسی که دور و بریام بهم دارنو دوست دارم. نه که حس مدیون بودنشونو نه. اینکه با من راحتن، اینکه اطمینان میکنن، اینکه میدونن وقتی گیر هستن کمک میکنم، اینکه میدونن واسه یه دونه نوبت استفاده از دستگاه دعوا راه نمیندازم. این سینا جان درباره همین ازمایشگاه پرسیده، یه تیکه شو برات بگم:

ایران که افتضاح بود از خیلی جهات. بچه ها خوب بودن، صاف بودن. ولی امکاناتی نداشتیم. اینجا امکاناات داریم. بچه هامون به شدت قلباشون صاف و سالمه. ولی اولن یکمی تنبلن، یعنی دوست ندارن داشگاه بیان و در نتیجه با نفرت میان! ودر ثانی بچه ها مطلقا به هم محبت ندارن. یعنی اگه ببینن تو گیر هستی و فردا میمیری! و امروز باید این ازمایشو انجام بدی، حتی اگه نوبتشون نباشه باز میان مخالفت میکنن. یعنی قبلا تو این دانشگاه و بقیه دانشگاهها سر این از دستگاه استفاده کردن جنگ شده!! پلیس اومده!!! اتفاقا خیلیم بی حوصله ان، کسی نمیره سراغ دستگاه. ولی میبینن یکی استفاده میکنه اذیت میکنن. همه نه ها، اتفاقا دخترا ابدااااااااااا اینطوری نیستن. دخترای کانادایی ادمای بسیار سالمین. پسرای کاناداییم همینطورین. ولی یهو میبینی دو تا جنس مذکر میان فضولی همه رو میکنن. ما تا اینجا اینجوری دیدیم. سر همین من هر هفته بحث میدیدم اینجا. 

یه روز گفتم، مریم از امروز باید یه کاری کنی اینا کمتر بحث کنن. من همه نوبتامو به خاطر بچه ها کنسل کردم. همه رو. دادم به بچه ها. تو روزایی که هیچ احدی دیگه حال نداشت از دستگاه استفاده کنه (شنبه و یکشنبه) شروع کردم به کار کردن!!

یعنی روزای تعصیلو.

یه مدت اینکارو کردم تا بچه ها دیدن به جای دعوا، اپشنای بهتری هست. الان میبینی برای هم گذشت میکنن تا حدی. نمیگم به خاطر من اینطوری شده. میگم بچه ها فهمیدن میتونن کارای بهتری کنن. همین امروزم باز نوبتمو دادم به یه دختری و اینقدررررررررررر خوشحال شد که نگو. بعد اینا حس میکنن باید حتما اونو جبران کنن. بلاخره من که میرم دانشگاه و کارامو میکنم. بذار همه چی به خوبی و خوشی بگذره.

چند بار به جای اونا مراقب امتحان موندم، در نتیجه خیلی حس بدهکار بودن بهم دارن بنده خداها. بهشون گفتم که مهم نیست بخدا. ولی اینا میخوان هر طور شده جبران کنن!


همین.

از این خبرا اینجام هست.

ولی در مجموع، ادمای اینجا به شدت، به شدت قلبای تمیز و مهربونی دارن.

به شدت.

یعنی نمیتونی بفهمی من چی میگم تا وقتی اینجا بیای.

نیست دنیاشون فقط شاد بودن و فان داشتنه، اصلا ممکنه به جز اون به ذهنشون نرسه.

همینقدر یاد دادن بهشون.

برای همین من همه هم گروهیامو دوست دارم.

واقعا نرمالن.

این دعواها بیشترش از ادمای مهاجر رسیده. یعنی خود کاناداییا اصلا اهمیتی نمیدن به هیچی. ولی خب از نسلهای قبل مهاجرا اومدن (اینو خود بچه ها گفتن که دعوا بین دوو تا پسر یا دو تا دختر که مثلا یکی از ایران اومده یکی از افریقا پیش اومده) و دعوا کردن تو ازمایشگاه و این حسو به بقیه منتقل کردن که اینجا میشه دعوا کرد و حرمتا رو از بین برد.

ولی من نذاشتم خوشحالم. اتفاقا بچه ها منتظر بودن ببینن این نفر جدیدی که میاد، میشینه قشنگ دو به هم زنی کنه یا دعوا کنه؟! دیدن نه!!! تازه من با اینا هر دو هفته یا هر هفته یه گروپ لانچ یا گروپ دیننر طراحی میکنیم و میریم بیرون. دوستم میگفت ما ابدا نداشتیم ازین چیزا. اینا به خاطر من ایجاد نشده. ولی این نشون میده این بچه ها قلباشونو تمیزه که اینقدر سریع به چیزای مثبت واکنش نشون میدن.

کانادا رو به شدت دوست دارم.

به شدت حاساس خوشبختی دارم.

به شدت ادمای اینجا رو دوست دارم.

اینجام ادم بد هست، اینجام مردم ازار هست ولی تعدادشون خیلییی کمه. اینجام سرت کلاه میره اگه حواست نباشه.

ولی به صورت میانگین، ادمای اینجا یه شدت نرمال و مثبت و سالمن. تنبلیشون به من ربطی نداره. زندگی خودشونه. بی هدفیشون به من ربطی نداره.

اینکه این ادما اینقدر سالم و نرمالن و خوش قلب برای من خیلی خوبه.

راستی دو تا شغل پارت تایم تدریس پیدا کردم!! دو دلم که برم، نرم! دارم فکر میکنم.

از طرفی بعضی وقتا ایمیل دریافت میکنم برای تدریس خصوصی. نمیدونما؛ ولی شاید، شاید، بچه هایی که براشون تی ای بودم ایمیلمو دادن به این و اون برای تدریس.

هنوز که هیچی رو قبول نکردم. خیلی دو دلم.

ولی خوشحالم.

شادم.

خیلی راضیم.


این دوست من (همون پسره که ادعا میکنه منو دوست داره) اینطوریه:

مریم، وقتت ازاده برای فردا؟

مریم: بله!

پسره: اکی اماده شو میخوام 2 دقیقه ببینمت.

مریم: باشه.

فردا: 

پسره:

سلااامممم مریم! خوبی؟

مریم: سلاااممم، قربانت، تو خوبی؟ 

پسره: بععععلللههههه

مریم: کجا میریم؟

پسره: You are kidnapped!!!

بعد یهو میبینی مریم و پسره سر از مونتریال درمیارن!!!!

اینه زندگی من با این پسره!


عینننننننننن پسرای ایرن اهل سورپرایر کردنه!!

برای من که به این سیستم عادت کردم این مدل پسرا اکی هستن!


راستی

چند روز پیش داشتیم تنظیم میکردیم زمان و مکان گروپ لانچو.

بعد گفتن اقا بریم رستوران ایرانی. 

گفتم عالییییییییییییی

رفتیم سرچ کنیم رستوران ایرانی رو

هیچ سایتی نداشت رستوران های ایرانی شهرمون!!!! همه دارن، این گداها سایت ندارن.

هیچچچچچچچ منوی غذام که نبود قیمت ببینیم.

بلاخره یه دونه از یه رستوران ایرانی تو کانادا یافتیم.

رقص کمر میکردن رقاصا، ملت غذا میخوردنو میرقصیدن و جیغ و جیغ و جیغ!!!! اقا این هم گروهیای من ترسیدن!! گفتن واقعیه اینا؟! گفتم بله!!! گفتن ترسناکه، حس تجاوز به ما دست داد!!!! بیچاره ها ترسیدن!!! میپرسیدن چرا اینا به هم دست میزنن!!! میفتم بابا ایرانیا خیلی تاچی هستن! خیلی!

اصلا مغزشون هنگ کرده بود. حس خطر اجتماعی بهشون دست داده بود!!!!

از خنده مرده بودم!

همه کشورا عین همن.

ترکیه برین

کپپپ همین ایرانیای کانادان،

ارمنستان ما دو بار رفتیم رستوران هر دو بارشو ملت دست دست دست دست! استغفرالله!!! اصلا دوست دارن! ازون دو بار یکیش رستوران ایرانی بود یکیش رستوران ارمنی، جفتشو ملت دست دست میزدن میخوندن!!!

المان ازینا بدتر

هلند یه ذره بهتره!!

بقیه کشورام کم و بیش شبیه همون. باکو ماکو شبیه اینان.

والا!

چرا ما اینجوری ایم!!

:))))

ولی اخلاقامونو تا حدی دوست دارم.

ایرانیا ادمای گرمی هستن.

با اینکه توی یه کشور با همه محدودیدتها بزرگ شدیم ولی ایرانیا ادمای گرم و مهربونین.

من اینو تو رفتار ایرانیای دور و برم میبینم.

بچه هااااااااااااااا

با دو تا دختر ایرانی دوست شدم!!

خیلی خوشحالم!!!

یه پسر ایرانیم ازم خوشش میاد!!! سیریش دست برنمیداره. سماجتشو خیلی دوست دارم!!!

خلاصه اقا جان اومدین اینجا نرقصین تو این رستورانای ونکوور و تورنتو و بقیه شهرای کوچکو بزر. حداقل میرقصینم اون در رستورانو ببندین برقصین!

:)))))))))))))))))))))))))))

اینجوریا.


چند روز قبل

یه بار داشتیم با بچه ها میحرفیدیم

بعد یکیشون میگفت که هر سالو کجا بوده.

گفت سال اول دانشگاهمو خوابگاه بودم!!!!

بعد همه خندیدن و هووووو کردنش!

پرسیدم چرا؟

گفتن بابا سال اول کارشناسی؟!! همه هورموناشون نامنظمه. همه به هم نزدیک. اصلا و ضع و اوضاع خراب. نمیدونم کلی حرف زدن. گفتم مگه چطوری بود؟ چند نفر تو یه اتاق؟ گفتن تو هر اتاق یه نفر بود، اگه میخواستی دو نفر. ولی خب همین یعنی خیلی نزدیک بودن تو یه خوابگاه. چون خوابگاهه خونه که نیست. 

بعد

تو ایران

تو مملکت اسلامی

میبینی ده تا دخترو با هم یه خوابگاه میندازن

ده تا پسرو با هم!!!

بعد یهو از بین دهترا دو تاشون همجنس گرا درمیان (یا حالا هرچی) بعد میگن اینا حجابو رعایت نکردن خدا اینا رو بدبخت کرد.

محکوم بودیم تو خوابگاه که با نه نفر و پنج نفرو هفت نفر دیگه زندگی کنیم. تو هر سوئیت هفتاد و دو نفر.

تو هر طبقه دو سوئیت.

و یه اپارتمان نه طبقه که هیچچچچچچچ سیستم بهداشتی و سیستم اب و برق درست و حسابیم نداشت.

منم لیسانسو توی یه دانشگاه توپ و باکلاس تهران درس خوندم و سراسری!!! دیگه ببینین دانشگاههای شهرستان چطوریه. دانشگاههای ازاد شنیدم که بهترن ولی سراسریا وحشتناک بودن. واقعا اگر خاطرات و دوستای خوب نبودن ما هممون روانی میشدیم. یعنی فانتزیمه، ارزومه، یه روزی بتونم خوابگاههای خوشگل یا خونه های خوشگل درست کنم برای دانشجوها که حال کنن. لذت ببرن. هر اتاق یه نفر. کیف کنن. ارزومه اینکارو توی مملکتم انجام بدم. خلاصه حرفای این دوستمون منو یاد american pie انداخت. بعد یواشکی از دختره پرسیدم اینجوری بود؟ گفت نه بابااااا اون امریکن پای خیلیییییییییی اغراق داره!!!! خیلی باحال بود. اینا چطوری محصول رسانه ان؟! فکر میکنن ما مثلا با خر و شتر میریم میایم، نه میدونیم اینترنت چیه نه گوشی داریم نه لپ تاپ دیدیم. اب شرب نمیدونیم اصلا اسمش چیه البته واقعا ایران بعضی جاهاش بنده خداها اب شرب ندارن، اب ندارن!!! اهواززززز اهوازززززز خوزستان! ولی مام کلا تصور میکنیم خارج یعنی هالیوود. انصافا نود درصد ماها حداقل اینجوری فکر میکنیم. من وقتی میخواستم بیام تو این خونه، اولش هر جقت هم اتاقیام اقا بودن، عد یکیش رفت الان دو نفریم. با یه پسر دیگه ام یعنی. یادمه تو ایران دوستام وقتی مپرسیدن کین هم خونه ایات میگفتم دو تا پسر! میگفتن اووووووفففففففففففففف خوشبحالت هر شب عشق و حال!! ولی من تو اروپا زندگی کردم و دیده بودم که بابااااااااااااا اینطوری نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.

من تا بحال دست ندادم با هم خونه ایم! حس میکنم اصلا برادرمه این. اینقدر. البته اگه ایرانی بود شاید به خاطر فرهنامون یه مدل دیگه میشد و یه دلیلی که هیچوقت نخواستم با یه پسر ایرانی هم خونه شم همین بود (یا هر کشوری که فرهنگش مثل من باشه) چون من الان با هرپسر ایرانی ای برم زیر یه سقف، هر جوررررر هم باشه هم من مثبت هم اون پاک  مثبت، بازززززززززز مین این دختره یه کرمی داره رفته با این پسره یه جا. یعنی ملت اینقدر میگنننننننن تا ما خودمون به خودمون و به هم مشکوک میشیم. و اینکه پسرای ایران خیلی شیطونن. ولی با یه خارجی هرگز این مسئله پیش نمیاد.


این پست بلند بالام تموم شد.


سینا جان درباره اون سوالت سر فرصت مینویسم.

کارا زیاد شده بچه ها.

دعا کنین.


پی نوشت:

یادمه خوندن وبلاگ یه اقایی که تو ونکوور بود خیلی بهم انگیزه میداد.

یا نوشته های ادمایی که تو کانادا بودن.

از اینی که هستم الان راضیم.

امیدوارم یه روی وبلاگ من کمک کنه شما به فانتزیاتون برسین یا حداقل جرقه شو بزنه.


پی نوشت 2: بچه ها، به شدت از رویاها و فانتزیاتون حساب ببرین.
This is a warning!
Dreams Come true!!!
این چیزی که الان هستم دقیقا تو فانتزیام بود.
یادمه، قبل اومدنم به اینجا، وقتی تو سال 2015 فیلم آقای لازار که یه فیلم فرانسوی زبان ساخت کانادا هست رو دیدم همیشه میگفتم خدایا میشه برم کانادا، بعد یه مدت تنها زندگی کنم، ببینم چطوریه چیه چه خبره؟! و هم خونه ای کانادایی داشته باشم؟
چون و المان من تو این خوابگاههای گرون قسمت بودم. یه خونه گنده بود. سه طبقه! و کلا 4 نفر بودیم که دو تاشون نمیومدن معمولا تو خونه.
یه خونه 400 متری بودو ما دو نفر!!
حتی اب جابه جا نمیکردیم همه رو برامون میاوردن.
هم خونه ایام اروپایی بودن و در نتیجه تجربه زندگی با 3 تا اروپایی رو داشتم.
میخواستم بیام کانادا، ببینم زندگی با کاناداییا چطوره؟! 
میخواستم یه مدت یه خونه داشته باشم مجردی زندگی کنم حالشو ببرم. هر وقت که خواستم بخوابم (اینجا از شدت خستگی، هر وقت خونه میرسم یه ساعت بعدش بیهوشم!!! چه هفت شب برسم چه هشت شب چه 12 شب!!) اون یه ساعتو هم غذا میپزم و دوش میگیرم!
بچه ها، خیلی بترسین از ارزوهاتون
ارزوها واقعی میشن.
هیچ نیرویی توی این دنیا قوی تر از نیروی خواستن ادما نیست!!!
هیچی!
هیچی!

خیلی مراقب باشین که به چیا فکر میکنین.
این حرفا رو از مریم پیر داشته باشین!!!
دوست داشتم یه دونه دوست پسر مانند دور هادور مثل همین پسره داشته باشم ولی یه جا زندگی نکنیم. که دارم.
دوست داشتم یه عالمه دوست از کشورای مختلف پیدا کنم که کردم.
میدونین فانتزی بعدیم چیه؟!
یه بخشیش اینه:
برم سر کار! بعدش با یکی برم زیر یه سقف و زندگی مشترک استارت بزنیم.
بعدش دوباره درس بخونم.
برا بقیش خدا بزرگه!

حرف دومم
دوستان
از دوستان فهمیی مثلا اون صبا مهندسه که داره فوق میگیره و یا غزل و یا ماه گیسو و اقای خیری و دوات و سینا و بقیه ممنونم.
ولی
ببینین
صد بار گفتم
این وبلاگ مال منه
دوست دارم درباره خودم بنویسم
به قول جدی که میگه من یه ادم (مریم یعنی) طاهرا باگذشتم ولی خیلی عوضیم ممکنه ادم خیلی اصلا بی شعوری باشم.
ولی این وبلاگ مال منه.
میخونینش بخونین ممنونم.
ولی لطفا هیچ گونه نصیحتی نفرمایین.
یعنی اینجوری نگو اونو ری بگو نمیدونم اینو نگو اونو بگو.
ما هممون ادعای روشن فکری داریم.
ولی در عمل داغونیم. حتی همون جدی (که از هممون بدتره و پرادعاتره، سلام پرادعا چطوری؟)
من به ندرت ادم دیدم که منو قضاوت نکنه، بدون شک امثال اون صبا مهندسه که فوق میگیره یا یاور و یا غزل و ماه گیسو و اقای خیری و خیلیا نایابن. و من حال میکنم با این مخاطبام.
ولی لطفا برای من پند و اندرز ننویسین.
اکی تو وبلاگ خودتون بشینین منونقد کنین فحش بدین اکی هست.
ولی اینجا منو نقد نکنین. من همه نظراتتونو منتشر میکنمو ولی حقیقتش نقد کردن شما تو گوش من نمیره. چون تو این محوطه وبلاگم گوشام بسته هست.
ولی با نظراتتون یا سوال پرسیدناتون واقعاااااااااااا حال میکنم. واقعا لذت میبرم.

از نظر من ایراانیا اکثرشون زمان میبره که به یه حالت نرمال برسن. خیلیامون عقده ای هستیم. یکیش من.
اگه بدتون میاد دیگه اون به من ربطی نداره. این نظر منه. و دوست دارم بنویسمش. اگه از نظر شما ایرانیا هیچ کدوم عقده ای نیستن و سالمن، دیگه برا خودتون نگه دارین اکی. حتما یه چیزی میدونم که اینو میگم دیگه. منم نمیگم همه ایرانیا، میگم بعضی ایرانیا. اتفاقا میاین اینجا میبینین ایرانیا ممکنه ادمای خیلی دربو داغونی باشن، ممکنم هست که بسیار بسیار نوبلو درخشان و خوب باشن.
کلا تا وقتی پاتونو تو کفش کسی نکردین نظر ساطع نکنین. ممنونم.

دیگه همین.
فعلا!
  • یه آدم

وای خدا از خنده رفتم هوا سر صبح :)))

یه دختر خانمی ورداشته ما رو تا میتونسته ناسزا بارون کرده تو پیام خصوصی سر اینکه چرا میگی صدای هومن زشته :)))))

دقیقاااا یاد دوران راهنمایی خودم افتادم که بچه ها دیوونه این دو نفر بودن.

بسم الله الانم این انسانهای مسن طرفدار دارن بین نوجوونا!!! چی این دو نفرو دوست دارین اخه اینقدر! من پیرم، منو یاد روزای بچگی میندازه روحم شاد میشه. عشقی نیست علاقم. ای بابا هنوزم اینا عاشق دارن!!

بابا منم نظر شخصی خودم رو نوشتم.

دقتم بکنین من اصلا فحش ندادم اینا رو. مسخره نکردم!!! من فقط گفتم برای من نوستالژیه :))) حسم خوبه این دو تا!

این پست


درباره اقا سینا،

درست میفرمایین. کلمه عقده ای یه ذره جالب نیست. ولی من دقیقا واقعیت محض رو گفتم. بعد نیست تو جامعه نمیشه اینطوری صحبت کرد، بلاخره تو وبلاگ خودت میخوای راحت باشی دیگه. ولی خب شما درست میفرمایین.

ولی ایشالا تشرف بیارین اینجا قشنگ میبینین که فراتر از عقده ای هم داریم بین ایرانیا.

من دوستای دختر ایرانیم فحش های بد میدن اینجا به ایرانیا. پسرام البته همینطور!! ولی پیش ما مودبن.

برای همین اصلا این کلمه عقده ای شده مودبانه در نظر من!!!

وای خدا من همچنان دارم میخندم به این دختر خانمی که تا میخوردم فحش داده!!!

:))))

عزیزم عصبی نشو.


  • یه آدم

قبل از هر چیزی

این دختر بهاریه که داره فوق میگیره پرسیده بود این پسره کیه چیه چیکاره هست.

بابا جان من اطلاعات پسر مردمو بیارم بریزم اینجا؟! :)

پسره داره دفاع میکنه. دانشجوی پی اچ دیه.


درباره اینکه شوهر موهر پیدا کردن چجوریه.

من تو شهر بزرگی نیستم.

تو یه شهر متوسطم.

دخترای ایرانی معمولا خواهان دارن.

نه که ما تحفه باشیم نه.

یه سری اخلاق و رفتارا داریم که به مزاج پسرای اینجا خوش میاد.

از طرفی پسرای ایران معمولا خیلی اخلاقای جالبی ندارن. 

یه سطحی از عقده ای بودن هم تو دخترا هست هم پسرای ایران. ولی تو پسرا بیشتر نمود پیدا میکنه.

مخصوصا که تو ایران از قدیم یه فرهنگی جاری بوده انگار مثلا پسرا از دماغ فیل افتادن و دخترا هیچی و همین پسرا رو بد تربیت کرده.

دخترا خواهان دارن پاشو بیا!


از یه طرف پسرا کلا یه زن زندگی میخوان دیگه (اونایی که میخوان سر و سامون بگیرن) برای این پسرا ابدااااا یه دختر کانادایی یا اروپایی ممکنه به درد نخوره.

نمیدونم.

به نظرم برای دخترا اکی هست این محیط.

  • یه آدم

عاقبت کسی که بی اجازه وبلاگ ادمو میخونه همون میشه.

:)

دلش میشکنه.

اعصابش خراب میشه.


وقتی ادعا میکنی "من وبلاگتو نمیخونم" بعد میخونیش، بعدم تازه شاکی هستی که چرا تو وبلاگت اینطوری نوشتی درباره من! بعدم ناراحت میشی که چرا دوست ندارم! همین میشه. مجبور نیستی خالی ببندی.

وقتی میخونی حداقل شاکی نشو.

وبلاگ مال منه.

مجبور نیستم به خاطر تو فیلترش کنم.

ته دلش منو دوست داره

از وقتی فهمیده که اینو فهمیدم اتیش گرفته.

داره هر کاری میکنه که خلافشو ثابت کنه.

اینم از سرنوشت ما با این آدم!!

اینو بندها رو اضافه کردم برای کسانی که براشون سوالاتی پیش اومده بود.

  • یه آدم

خیلی جالبه،

من اینی که میگم واستون

بازهااااااا برام اتفاق افتاده.

اولش هم بگم

اینطوری نیست که ازون طرفم متنفر شم نه، اینطوری نیست که بدم بیاد از چیزی، فقط رنگ میبازه.

خاطرتون هست اون دختر کاناداییه که همکاریم و نسبتا دوستیم؟

بچه خوبیه؟

هر روز کلی با هم صحبت میکنیم؟

بعضی وقتا میگم

میگم خدایا اینا کلا حوصله ندارن.

از من یکمی کوچیکتره

ولی به صورت عمومی حال و حوصله نداره

همش میل به سکون دارن

یعنی اون دختر خاله شوهر دار من ازینا تحرکش بیشتره

انگار الان وقت شوهر کردنش رسیده و میخواد شوهر کنه و بره پی کارش

بچه ها

کانادا یه تفاوت بارز با فیلمای هالیوودی داره!

اینکه تو کانادا انسانها قبل از سی سالگی ازدواج میکنن میره، اگه نکنن، دیگه نکردن!!

یعنی ملت نیست نرمالن، نیست تکلیفشون با خودشون معلومه، اگه ازدواجی باشن دیگه تا قبل سی یسست و نه ازدواج میکنن

نباشن دیگه ازدواج نمیکنن!!

به جز دو سه تا دختر و پسر کانادایی الاصل، اینجا نود درصد کاناداییای اصیلی که دیدم تو سن قبل سی ازدواج کردن.

اینجا متاهل پایبنده به خونواده خیلییییییییییییییی زیاده.

کلا اینا میل به سکون دارن.

از اولم اینا واضح بود

فکر نکنین الان دنیای من به هم ریخته و ناراحتم نه

ولی اینکه اینا اینجورین برای من عجیبه

تو ایران دیدین یه سری حرف و حدیث مسخره هست، که مثلا شیرازیا حال ندارن و تنبلن؟

اینجا دقیقا اینا حال ندارن زیاد.

براشون سخته حال داشتن!!!

از بچگی به اینا راه مستقیم دادن، همونو الان دارن تو سن بیست و پنج سالگیم میرن جلو.

همیشه میگم

دوست دارم بچه ام خیلی شبیه اینا باسه ولی واقعااااا عذاب میکشم اگه کاملا شبیه اینا باشه.

باید هر سال یه بار دستشو بگیرم ببرمش ایران، یه ماهی اونجا ولش کنم که بچه قوی بشه!!! والا! اینجا بمونه اینجا همه چی گل و بلبله، خلاق نمیشه بچه ام!

خیلی باحاله

اینا خلاقیت ندارن

چیزی به اسم خلاقیت در اینا معنا نداره

دور و بر دو ماه قبل یا یه ماه و نیم قبل وقتی داشتم با چرخ دستی با همین دوست کاناداییم بسته میبردیم میاوردیم، بهش میگم بیا این کپسولو هم پر کنیم بچه ها نیازشون میشه (من اصلاااااااا ازن کپسول استفاده نمیکنم بررای بقیه پرش کردم)

میگه یعنی میگی با یه چرخ دستی دو کارو انجام بدیم؟!!

میگم مگه این بده؟

میگه نه!!!

باشه!

براش عجیب بود.

من 100 تا مورد اینطوری دیگه هم تو این 4 پنج ماه دیدم اینجا.

خلاصه خیلی متعجم.

حالا

این دختره رو قبلا یکمی حسرتشو میخوردم.

الان نه تنها حسرت نمیخورم بلکه الان متعجبم که این چطوری اینطوری زندگی میکنه؟!!

یه سه چهار هفتس که اینطوری شدم!!

خب الان من کی رو الگو قرار بدم!!!!!

الگوی مناسبی دور و برم نیست!!!

اعصابم خرابه!!

الگو میخوام!!!

یکی که بهتر از من باشه، بشه ازش چیزی یاد گرفت!


  • یه آدم

بله میدونم

الان که تایتل پست رو دیدین، حتما میگین آره میخواد درباره استقلال پرسپولیس صحبت کنه.

نه عزیزم!!!

استقلال پرسپولیس کدومه (بماند که یکی قرمزه و یکی ابی و این خودش مشکوکه).


ما توی نرم افزار پای مول Pymol

یه دونه ترکیب رنگ داریم.

اکسیژنی که الکترون میگیره و دارای بار منفی هست همیشه با رنگ قرمز نشون داده میشه

و نیتروژنی که اون یون هیدروژن لخت دارای بار مثبت رو میگیره دارای رنگ آبی هست.


و جالبه

اگه به این نقشه دقت کنین



میبینین که:

نقشه سیاسی آمریکا در حین جنگ داخلی. ایالت‌های جنوبی، با رنگ قرمز و ایالت‌های شمالی با رنگ آبی نشان داده شده‌اند. رنگ آبی کمرنگ، برای ایالت‌های شمالی است که هنوز برده‌داری را ممنوع نکرده بودند و ایالاتی که هنوز عضو ایالات متحده نبودند، با رنگ سفید نشان داده می‌شوند.


ایالت های جنوبی و شمالی چه معنایی دارن؟

(داخل پرانتز: دوستان، من مخاطبای راهنمایی و دبیرستانیم دارم،یعنی دخترای 13 ساله و پانزده ساله و شانزده ساله، اونا ممکنه که این چیزا براشون جدید باشه، وقتی زحمت میکشن وبلاگمو میخونن بذار حداقل یه چیزی متوجه شن).

ایالتهای جنوبی

ایالتهای شمالی

اما به طور خلاصه قضیه این تقسیم بندی چیه؟

اوایل، امریکا مثلا یه امریکا بوده!

یعنی شمالی ممالی نداشته

ولی یه فرق اساسی بین یه سری از ایالتها که بهشون بعدها گفتن شمالی، با بقیه که جنوبی بودن وجود داشته.

ایالتهای شمالی زمین حاصلخیز خیلی خیلی کم دارن

در نتیجه اقتصاد عموم این ایالات و همینطور نظام حاکم، سرمایه داری بوده و عموم مردم اکثراً صنعتگر، تاجر و بانکدار بودند. و بقیه مردمم میرفتن ازین کاگری های روزمزدی میکردن.

ولی! ایالتهای جنوبی به شدتتتت زمین حاصلخیز داشتن. چون اداره ش مشکل بود، اینا اعتقاد داشتن که باید برده وارد کنیم که تو مزارع کشاورزی مثل پنبه و ذرت واسه ما کار کنن!

تو سال 1861 این ایالتهای جنوبی وقتی میبینن رئیس جمهور مخالف هست با برده داریشون، یهووووو میان یه کشور مستقل تشکیل میدن! و جدا میشن از امریکا!!! امریکا میشه دو تیکه.

و جنگ بین این دو گروه شروع میشه و تا سال 1865 ادامه پیدا میکنه و تو این سال ایالتهای شمالی به رهبری ابراهام لینکلن پیروز میشن.

جالبه که، این کانادا رو میبینین؟ اینا یواشکی راه اهنای زیرزمینی ساخته بودن، یا مثلا قطارایی که از امریکا میومدن اینجا، کاناداییا کمک میکردن برده ها تو این قطارا جاسازی بشن، بعد میاوردنشون اینجا و بهشون آزادی و پول و سقف بالا سر میدادن. اینا رو وقتی برای تافل میخوندم از کتاباشون یاد گرفتم.

ریدینگا و لیسننیگها و کلا همه چی تافل رو دوست داشتم. اولا مثل ایلتس نیست که فقطططططط تمرکز روی بریتانیا و لهجه برتانیایی باشه. در ثانی قشنگه مطالبش. یعنی یه چیزی یاد میگیری علاوه بر زبان.

مثلا اون مکالماتی که توی کتابای بارونزو دلتا و بقیه کتابا بود، مثلا دختره نمیدونم امتحان داره، همزمان کلاس ورزش داره، نمیدونم چجوری باید چیزا رو فیگر اوت کنه. کلا دوست داشتم.

من اصلا کاری ندارم که لینکلن کی بود و چی شد و چجوری شد (الان پروفسور!!!! رائفی پور اینجا بود میگفت او یک فراماسون است) من اصلا کاری به این مسائل ندارم، به من ربطی نداره، من میگم خیلی هنره این انسانها رو بتونی شکست بدی و دوباره یه کشور به اون بزرگی رو یک پارچه کنی و برده داری رو هم کاملا لغو کنی.

جالب و عجیبه که لینکلن توی جنگ شاهین سیاه هم بوده. جنگی که توش ایالات متحده بومیای اصیل امریکا رو میکشن و بقیه رو در به در میکنن. زنده زنده میندازن تو اتیش ملتو... مثلا الان یهو بریزن ایران ما و همه رو بسوزونن. 

خلاصه زندگیه دیگه...


به قول زنده یاد فریدون فرخزاد زندگی میگذره

خوب 

بد

اسون 

سخت 

خاک تو سر اونی که واسه صد تومن تن به هر کاری میده.

واقعا خاک!

میدونم بی پولی سخته، میدونم، میفهمم. بی پول بودم. ولی ته تهش میبینی همین که تو بدترین لحظه های زندگیت از خطوط قرمزت و از انسانیتت عبور نکردی و دست بقیه رو هم گرفتی خیلی حسش خوبه. خوشبحال اونایی که اینطوری زندگی کردن.


چند وقت قبل یه متن قشنگ دیگه دیدم، نوشته بوذ مهم نیست خونت چند طبقه باشه، خودت چقدر خوشگل باشی، مقامت چی باشه، آخرش، همه اینا رو میذاری، میری زیر خاکی که واسه همه یه سایز داره و فقط خاکه  خاکه و خاکه. پس: Be humble! اینو تو فیسبوک یه کانادایی دیدما. سر و ته دنیا همینه...

روحت شاد فریدون، که از مردم زمان خودت اونقدر جلوتر بودی. 

پی نوشت: به دلیل اینکه این وبلاگ من متاسفانه توسط جدی خونده میشه و خودش اینو گفت بهم، بعد این مسائل احساسیمو یه جای دیگه مینویسم، و مسائل غیراحساسیمو اینجا مینویسم. و بعد یه مدت ادرس اون یکی وبلاگمو که قراره درست کنمو میدم به مخاطبای اصلیم، و اینجا فقط درباره گل و بلبل و مسائل اجتماعی  ادبیاتی صحبت میکنیم. اینطوری بهتره. تا که بلاخره جدی خسته میشه و دیگه وبلاگمو نمیخونه و من باز برمیگردم اینجا.

پی نوشت 2: من داشتم یه فیلم میدیدم به اسم Hachsaw Ridge که مال 2016 هست و نامزد اسکاره. اولش خون و خونریزی بود، شبیه جنگهای داخلی امریکا! در نتیجه یهو ین همه حرف تو مخم اومد!!!!

پرچونه اماااااا!

  • یه آدم

دیدین بعضیا خیلی ریلکس دروغ میگن

بعدم میان میگن که اره ما دروغ میگفتیم؟

از اخلاقیات دم میزنن

ولی خودشون اخر بی اخلاقین؟

حس میکنی بیشتر از حد و وزنشون بهشون بها دادی و اون موقع هست که دلت میسوزه که چرا اینکارو کردم؟

بنده با یه دونه ازون جانداران طرف هستم.

ازین افراد دوری کنین دوستان.

اینا به مرور روانی میشن. شر میشه. بعد شما خودتون باید تو تیمارستان ازینا مراقبت کنین.

  • یه آدم

اینو از لینکداین برداشتم.

یکی از کانکشنام نوشته بود...



یکی تو ۲۳ سالگی ازدواج میکنه و اولین بچه شو ۱۰ سال بعد به دنیا میاره،اون یکی ۲۹ سالگی ازدواج میکنه و اولین بچه شو سال بعدش به دنیا میاره

یکی ۲۵ سالگی فارغ التحصیل میشه ولی ۵ سال بعدش کار پیدا میکنه، اون یکی ۲۹ سالگی مدرکشو میگیره و بلافاصله کار مورد علاقه شو پیدا میکنه

یکی ۳۰ سالگی رئیس شرکت میشه و در ۴۰ سالگی فوت میکنه، اون یکی ۴۵ سالگی رئیس شرکت میشه و تا ۹۰ سالگی عمر میکنه

تو نه از بقیه جلوتری نه عقب تر. تو توی زمان خودت زندگی میکنی پس آرام باش،از زندگی لذت ببر و خودتو با هیچ مقایسه نکن...


اینو باید به مامانم بگن!!!

سه تا از دخترای همسایه یا اقوام ما زیر سی سال بودن و به هر دلیلی از دنیا رفتن، ولی قبل مرگشون نفری یکی دو تا بچه داشتن.

برای مامان من ممکنه مردن بچه اکی باشه!! ولی نوه داشته باشه وقتی میمیره بچه اش!!!!!

متاسفانه ایران ما، بیشترین مشکلش ناشی از فرهنگ و مردمش هست.

مردم و فرهنگ هستن که امثال احمدی نزاد و قالیباف و رئیسی رو تربیت میکنن. امثال بابک زنجانی رو تربیت میکنن. امثال شوهر ابرو گوندشو، اسمش یادم رفته!!

درسته مملکت بی قانونه، همینجوری ازینورو اونور کپی کردن همه چی رو به قول یاور انداختن توش، ولی مردم خیلیییییییییی موثرن.

چرا، ما انقلاب مشروطه رو داریم.

ولی نمیتونیم ایران الانو آباد کنیم؟!

  • یه آدم

وای خدا

این روزها به قدری خسته میشم

که نمیتونم هیچ کاری بکنم

یعنی الان خیلی مثلا هنر کردم که تا این ساعت بیدارم!!


شبا نه من خوابم!!!!

خیلی دوست دارم بنویسم

فانتزی بزنم و بنویسمشون

بزودی باید اینکارو بکنم


امشب جدی یهو قاط زد!!!

به حدی قاط زد که من شوکه شدم!!!

مضمون حرفاش این بودک

تو واسه من مهم نیستی

اهدافتم مهم نیس

یعنی قبلنا کم توهم میزد که من عاشقشم و برای هر کاری اجازشو میخوام

بلکه امشب یهو داد زد که بیان کنه مریم واسه من مهم نیست!!!!!

بچه ها

ته دلم

جدی برام عزیز و مهمه

ولی نفهمم هست!!!

یعنی هم روانیه، گذر زمان و بالا رفتن سن داره خلش میکنه

هم نمیفهمه

هم یه حرفی یه گله ای از من تو سینه داره که نمیتونه بیان کنه!!!!

چیکار کنم باهاش؟!


  • یه آدم

تو این دو سه روز داشتم فکر میکردم

جدی واقعا فکر میکنه من عاشقشم!!

فکر میکنه من هر کاری بکنم میرم بهش میگم.

دخترا

یه توصیه براتون دارم

هرگز و هرگز به پسرا نگنی به هر دلیلی بهشون علاقه دارین حتی اگه عشقی نباشه.

پسرا دست به توهمشون عالیه!!!


باور کنین اینو از من.

یعنی از جدی به حد نهایت ناامیدم...

تو این چند وقت اخیر هر وقت باهاش صحبت کردم حس کردم فکر میکنه من عاشق و دیوونشم.

یعنی هر سریهییییییییییی ها!

بچه ها

از جدی دارم خسته میشم!!!

خیلی ناراحتم ازین بابت

جدی سنگ صبورمه

مهربونه

با اینکه اخلاقش افتضاحه ولی ادم خوش ذاتیه. قلبش پاکه.

ولی گاهی بی عقل هم میشه.

پسره به هر حال

توهم میزنه.

الان ناراحتم که چرا بهش اینقدر نزدیک بودم...

:(

باید خودمو جمع و جور کنم.

دور شم ازش...


پی نوشت: از آقای خیری همچناننننننن ممنونم به خاطر نظراتشون :)

  • یه آدم

بچه ها

جدی روانی شده

طبق آخرین مکاتباتم و مکالماتم باهاش متوجه شدم

جدی داره دیوونه میشه.

هیچ کاریم از دستم برنمیاد واسه این الاغ!

بخدا گیر کردیم تو این زندگی!!!

خودم هزار تا کار و دغدغه جورواجور دارم، حالا بیا دیوونگی این جدی رو هم تحمل کن...

:(

  • یه آدم

در راستای همون Indigo رفتن دیروزم، به دلیل ناکام موندن در خریدن paper holder رفتم staples

شمایی از پیپر هولدر رو میبینین




خلاصه

رفتم استیپلز

و این روزا هوا گرفته هست من دلیلشو نمیفهمم!! همه کاپشن تنشونه!!!

خلاصه رفتم استیپلزو

نتونستم اون مدل پیپر هولدر کاغذی ای که مد نظرمه رو پیدا کنم

اینام گرونن

دونه ای هفت دلار

یعنی من باید 70 دلار پیاده شم حداقل!!!!

نخریدم!

اومدم!!

استیپلز تو مایه های لوازم التحریر فروشی های بزرگ خودمونه

Indigo خیلی باحال تره...

اینا تصاویری از استیپلز هست:







البته توش یهوووو میبینی لوازم جانبی کامپیوترم میفروشن!!!

دسمال لوله ایم میفروشن!!!

ولی تمرکز بیشتر روی لوازم التحریر هست!

این استیپلز برای خریدن یه سری لوازم التحریر خوبه واقعا

ولی من به شخصه Indigo رو بیشتر دوست دارم...

Chapters هم تعریفشو شنیدم ولی نمیدونم چجوریه.

خیلی دوره از ما

باید با دوستم برم یا با یکی از بچه ها که ماشین داره.

خلاصه اینطوری

یه دلیل دیگه اینکه تنهایی میرم اینجور جاها

حداقل برای بار اول

اینه که میتونم تمرکز کنم و دقت کنم به همه چی

برای من لوازم التحریر خیلیییییییییییی مهمه.

وقتی تنهایی میرم بهتر خرید میکنم

برای لباس خریدنم هر سری تنهایی میرم بهتر خرید میکنم

فقطططط دوست پسرم توی ایران بود که سلیقه ش خیلی عالی بود و التبه حوصله هم داشت.

بقیه برای خریدن ظرف و مگس کش خوبن :DDDDD

باور کنین!!

مگه بخوام مثلا استیپلز و ایدایگو رو به خواهرم یا به کسی معرفی کنم یا بریم برای دوستم خرید کنیم و یا یکی از دوستام بخواد بره خرید، در این صورت باهاش میرم.

چند وقت پیش رفته بودیم ویکتوریا سیکرت

بچه ها یه لباس زیرای خوشگل گرونییییی دارن...

دوستم و من هیچی نخریدیم!!!

اون بچه اروپاییه ولی اونم نخرید

گفت مریم خارج از بودجه هست!!!

با ان سینما رفتنو هم دوست دارم!

با دخترا ادم باید بره سینما

با پسرا بره چه میدونم!! بره سبزی و میوه بخره که مثل حمالا حمل کنن (دوست من در اینجا همین کارو میکنن) وگرنه به درد هیچی نمیخورین شما مردا... :DDDD

بهله!


پی نوشت: بچه ها، اینجا خیلی به خانوما و افراد مسن یا معلول احترام میذارن.

چند بار پیش اومده که دست من یکی دو تا نایلون بوده، اتوبوسو برام دادن پایین سمت درشو، که نپرم. یا مثلا راننده دو تا مردو بلند کرده منو نشونده سر جاشون!!!! که سر پا وانسم.

من خودمم به نوبه خدم خیلی اینجا به خانومای حامله یا افراد معلول یا مسن کمک میکنم.

یه بار دور و بر سه دقیقه با صندلی اتوبوس به صورت داوطلبانه ور رفتم تا برای یه خانوم نابینا و سگش صندلی رو باز کنم که بشینن. یعنی پدرم دراومد...

ولی حسش خوبه.

تو ایران بارها مسخرم کردن وقتی کمک کردم.

دو بار تو ایران پریدم بین دو نفر که میخواستن به هم چاقو بزنن (دو باااررررر) و جلوشونو گرفتم.

مردم هیچ کاری نمیکردن فقط فیلم میگرفتن که اینا چاقو بزنن به هم. دو باررررر

بعد که جلوی اینا ور گرفتم مردم اومدن مثلا پادرمیونی کنن.

جیغ زدم بی خاصیتا. بی غیرتا. بدبختا. منتظر بودین یه دختر بیاد این گوریلارو از هم جدا کنه و شماها فقط فیلم بگیرین؟!

خجالت کشیدن همه.

ولی جلوی فاجعه رو دو بار گرفتم...

ولی بابام داشت منو میکشت.

راستم میگفت

میگفت اگه چاقو رو میزدن به تو چی؟

گفتم بابا یه لحظه حس کردم داداش داره دعوا میکنه

دلم نیومد

بار اول باز زیاد عصبی نشد

بار دوم داشت سکته میکرد!

ولی جلوی مرگ و میرو چاقو رو دوبارررر گرفتم.

بار دوم البته دوست پسرمم داشت منو میکشت...


پی نوشت دو:

دیروز و امروز

به خودم گفتم

یه روزی با همسرم و بچه هام میام خرید میکنم ازینجاها

و یهو یاد دوست پسر ایرانم افتادم!

خدا رو چه دیدین شاید زن اون خنگ شدم!

  • یه آدم

پریروز

تو گروپ میتینگ

در حالی که من پرزنتیشنمو ارائه داده بودم

یهو استادم وسط صورتم نگاه کرد

خندید

و گفت مریم قراره یه پرزنتیشن دیگه ارائه بده دو هفته دیگه!

گفتم وات؟!!

گفت بله!

من پنجمین پرزنتیشنمو 11 روز دیگه دارم بچه ها!!!

یعنی توی یه ترم من 5 تا پاورپوینت پرزنتیشن خفن ارائه دادم!!!

از هیچ کدوم بچه ها اینو نخواسته

فقط از من خواست!!!! نمیفهمم به چه علتی!

ازین 5 تا دو تاش مال کورسم بود. سه تاش مال گروپ میتینگم.


ترم دیگه امیدوارم یه کورسی بگیرم که این شکلی نباشه!

این کورس یه واحدی ما اینقدرررررر lab report و پرزنتیشن داشت که حد نداره.


دیروز

وقتی بعد از ظهر از خواب بیدار شدم (به شدت بدنم تو طول هفته خسته شده بود) و قرار بود شبش با دوستم برم بیرون

دیدم یا حضرت عباس ساعت پنج و چهل دقیقه هست!!!

این staples ها شنبه ها ساعت هفت میبندن!!

منم میخواستم ساعت 4 بیدار شم یه دوش بگیرم فوری برم اونجا، دیگه تا هشت شب خونه باشم که اماده شم برم بیرون.

زد و من دور وبر یه ربع به شیش بیدار شدم

بدو بدو دوش گرفتم و فرار کردم سمت استیپلز

چون شنبه هست دو تا اتوبوسم نرسید سر وقت! یکیش که کلا نیومد!

خلاصه درست ساعت هفته رسیدم اونجا و درست ساعت هفت در اونجا رو بستن!!!!!

منم رفتم Indigo!

Indigo و Staples دو تا لوازم التحریر-کتابفروشی-جینگول فروشی مثل شهر کتابای خودمونن

چیزای خیلی خیلی قشنگ و البته گرون میشه توشون پیدا کرد.

خلاصه این Indigo یاد و خاطرات گذشته + برنامه ریزی برای آینده  زندگی زیبا رو برای من زنده کرد دوباره! یه مدت بود کلا تو دانشگاه درگیر درس  مشق بودم و از همه چی غافل.

من یه اخلاقی دارم، حالا خوب یا بد

اینجور جاها رو دوست دارم تنهایی برم.

چون بعضی وقتا سه ساعت حداقل میمونم اون تو و میگردم و خرید میکنم و خرت و پرتا رو نگاه میکنم بدون اینکه زمان رو متوجه بشم.

و میدونم که برای بقیه ممکنه این قضیه boring باشه.

فقط و فقط و فقط دوست پسر سابقم بود که میومد و میرفت یه گوشه میشست و منو نگاه میکرد و گاهی فیلم میگرفت و بعدش نشونم میداد و میگفت میبینی چطوری عین بچه ها ذوق میکنی؟ در نتیجه اون میتونست بیاد تو خلوت من.


مخصوصا وقتایی که میرفتیم دریا کنار

بعضی وقتا دو ساعت فیلم میگرفت

میگفت وقتی آب میبینی کلا از دور و برت بی خبر میشی...

آب تو رو میبره...


خلاصه

رفتم و وارد شدم به این کتابفروشی

قیافش تقریبا شبیه این بود




رفتم تو

یه آهنگ قشنگی پخش میشد...

خلاصه کلییییییییییی ذوق کردم!


تو ایندیگو خیلی چیزا میشه پیدا کرد

درسته که پکیج لوازم التحریرش کامل نیست

ولی چیزای دیگه زیاد دارن

یه جور لیوان ها هست

که اگه بخوای برای کسی هدیه بخریش خیلی خیلی خیلی مناسبه...



ایندیگو بیشترش کتابفروشیه البته

نمیدونم اینو درست تلفظ میکنم یا نه

شاید ایندیگو غلطه.

نمیدونم


این عکسا رو از اینترنت گرفتم ولی خیلی خیلی خیلی شبیه این هست

عین این بانک سامان ها تو ایران که همه جا شبیه همن!!!!



بعد یه قسمتی هست

دقیقا مال بچه هاس فقط!

ولی نود درصدشو آدم بزرگا بودن اونجا!!!! یعنی 10 تا بچه بود و نود تا آدم بزرگ یکیشم خودم!!!




الان مبفهمم چرا این دوستم میخواد ازدواج کنه بچه!

دوست داره ازدواج کنه بچه داشته باشه دستشونو بگیره ببره اینجا.

بعد قیمتا با کمترین حقوقها هم مناسبت داره. یعنی تو با هر حقوقی میتونی بیای اینجا برای بچه هات خرید کنی.

در نتیجه همه بچه ها ازین چیزا دارن. اون اختلاف طبقاتی وحشتناکی که توی ایران دیده میشه اینجا ابدا دیده نیمشه.

حتی شنیدم که توی تورنتو و ونکوور با اینکه پولدار زیاد هست، ولی اکثریت جامعه یه استاندارد خیلی بالا برای زندگی دارن.

مثل ایران ما نیست...

خلاصه، ایشالا قسمتتون بشه بیاین اینجا.


پی نوشت: آقای خیری، خیلی بهم لطف دارین، خیلی ازتون ممنونم. ممنونم به خاطر نظر قشنگتون.

  • یه آدم

بچه ها

دیگه تنها نیستم :))))

اومدم اینجا بگمش فقط

:)


حالا براتون ریز ریز تعریف میکنم...


خیلی خوشحالم...


  • یه آدم

امروز

تو آزمایشگاه

وقتی داشتم روی یوبیکیوتین کار میکردم 

یهو یادم افتاد که چهار ماهه کسی تو تاکسی و اتوبوس و خیابون به زور لمسم نکرده.

کسی اذیتم نکرده

کسی باعث نشده حرص بخورم که بابا بدن منه، چرا بهش دست میزنی؟!

به خاطر این حس خوشحالم.

امیدوارم یه روزی بتونم به هم وطنام و به همه کسانی که به هر دلیلی در رنج و عذابن کمک کنم.

امیدوارم یه روزی فرهنگ جامعه ما اونقدر بالا بره که امثال همکار ازمایشگاه دوره فوقم (تو ایران) نگه چون تو چادر سر نمیکنی بهت دست میزنن. حقته! تو حجابتو رعایت کن تا بهت دست نزنن!!!

اینجا همه لختن.

کسی به کسی کاری نداره.

خیلی خوشحالم...

  • یه آدم

کلنگ که اصلا معلوم نیست در چه حاله...

امیدوارم که خوب باشی...


از سینا و دوات ممنونم به خاطر نظراتشون...


وای بچه ها غزل نظرات خصوصیش خیلیییییییییی باحالن.

میگه من عمومی نظر نمیذارم چون وبلاگت خواننده هاش میپرن :D


مرسی غزل


و مرسی ازون دختر بهاریه... که داره فوق میگیره...

  • یه آدم

این حالا امار فیلتر شده شونه...

مخدر-زنان-مردان

مملکت اسلامی که همه قوانینو حتی حجابو مو به مو رعایت میکنه و مردمو مجبور میکنن که رعایت کنن..

بین این از دنیا رفته ها زن هم هست.

میفهمین؟

یکی مثل من، یکی مثل من.... خیلی میسوزم....

یه بار یه تئاتری رفتم با دوست پسرم 

درباره زن های معتاد و خیابانی بود....

خود اون زن ها ایفای نقش میکردن

من تقریبا یک سومو اون دو ساعتو نمیتونستم نفس بکشم...

بعد مموتی میاد باز کاندید میشه...

بعد شش تا بی پدر مادرو تایید صلاحیت میکنن...


حیف اون همه شهید....

حیف اون همه آدم که واسه این رژیم رفتن...

ممد رفتی بهشت ولی جات خالیه....

  • یه آدم

نوشتن خیلی وقتا کمک میکنه من بدونم دقیقا جام کجاست تو این دنیا

تو زندگی خودم جام کجاست

قراره چیکاره بشم

چیکارا کنم

چطوری برم جلو

و...

و جالبه که نوشتن خیلی خیلی خیلی بهم کمک میکنه

وقتی مینویسم فکرم بعد ازون منظم میشه...

من خیلی دفتر مفتر زیاد دارم...

خیلی مینویسم

خیلی

خیلی

قبل هر پرزنتیشنم سناریوشو مینویسم

و دیگه نیازی به تمرین نیست حتی!! چون من اونو دو بار نوشتم! که چی رو بگم... فکرمو تمیز میکنم. مرتب میکنم... 

کلا واسه هر کاری مینویسم... انگار دارم داستان مینویسم...

پریروز وقتی چهارمین پرزنتیشنمو ارائه دادم تو طول این ترم

دیگه خیالم راحت شد...

الان دارم به این فکر میکنم که پروژه هامو چطوری ببرم جلو...

امروز رفتم والمارت

رفتم فودبیسیکز و خرید کردم

همیشه از زن و مرد گرفته، یکی منو میرسونه فودبیسیکز از دوست و اشناها!

خیلی خدا رو شکر میکنم...

چون فودبیسیکز دوره...

خلاصه

زندگیمو دوست دارم...

خیلی حال میده

امیدوارم بتونم به بقیه کمک کنم که زندگیشونو سر و سامون بدن...


راستی

شما چیکار میکنین؟

جدا برام سواله

شماها چیکار میکنین که بتونین به مختون سر و سامون بدین؟

من قدم هم میزنم

قبلنا میدوئیدم

قراره از هفته دیگه بدوئم و فکرم بکنم.


پی نوشت: کامنتای کلنگ و بقیه خیلییی قشنگن

ولی باحاله

این غزل اضلا کامنت عمومی نمیذاره

خصوصی میذاره همیشه

دو تا فحشم به بقیه توشون هست

غزل اول ازت ممنونم که پستهامو میخونی

و اینکه هر وقت پیاماتو میخونم یه عالمههههههههه میخندم! مخصوصا این آخری! خیلی باحال بود! دقیقا همینطوره!

  • یه آدم

یه حس ناامیدی و انجماد خاصی بهم دست میده وقتی میبینم مموتی اول اسمش دکتر میاد...

دکتر محمود احمدی نژاد

خیلی افسردگی میگیره منو...

منم میخوام دکترا بگیرم بعدها

خیلی حسش بده ببینین تو دکتری مموتیم دکتره...


وقتی از بیرون نگاه میکنم به ایرانم

حس میکنم خدایا تو چه محیط پر از آشوب و جنگی بزرگ شدیم...

دلم برای دوست پسرم میسوزه که منو با دندوناش نگه داشت و اورد رسوند اینجا...

و همینطور بابام

و دلم میسوزه برای داداشم و آبجیم که الانم تو اون محیطن بدون اینکه بدونن که بابا یه زندگی بهترم میشه ساخت...


واقعا چقدررررررررررررررر گستاخی میخواد

که تو هشت ساللللللل مینیمم (مینیمم) ایرانو به گند بکشی، به فنا بدی، باز بیای پررو پررو بخوای رئیس جمهور شی!

مردم رو هم مقصر میدونم...

ولی نیست ایران یه دست نیست

راه نفوذش زیاده دیگه...


یعنی میخوام بگم

دیکتاتورتر از حکومت فعلی ایرانم بوده تو تاریخ بشر؟ شش تا قاتلو معرفی کردن برای ریاست جمهوری؟


  • یه آدم

فردا چهارمین پرزنتیشنمو توی این دانشگاه ارائه میدم!

یعنی توی سه ماه و نیم، من دقیقا 4 تا پرزنتیشن داشتم!

یعنی نرسیده من 4 تا پرزنتیشن ارائه دادم!


بعد میام مفصل مینویسم...

کلی کار دارم بعد پرزنتیشنم...

کلی...

از تمیزسازی فایلا بگیر تا نوشتن و خیلی کارای دیگه...

دیگه خسته اما....


راستی

این خونه ای که گرفتم، همون که تو خیابون فانتزیامه

قیمتش و موقعیتش و همهه چش مناسبه...

خیلی ذوق زده ام....


یادم باشه ادامه طلسم شدگان که به خودم مربوط میشه رو هم بنویسم....


  • یه آدم

این فیلم انیمیشنه رو رفته بودیم ببینیم؟

Baby Boss

?

خیلی باحاله

دختر دوستم 4 سالشه.

وقتی دید این بچه ها از اول از یه کارخونه میان بیرون

بعد شکمشونو قلقلک میدن اگه ببینن اینا میخندن میرن تو خونواده اگه نخندن اینا رو رئیس میکنن، بچه ترسید!

بعد فیلم همش تو خودش بود!

پای مامانشو گرفته بود!!!

الهی!

3 ساعت براش توضیح دادیم که نههههه بابا اینطوری نیست! مامان بابات کلی زحمت کشیدن واسه دنیا اومدنت!!!!


جالبه که دخترا تو هر سنی ساپورتر میخوان.

این بچه پله ها رو با احتیاط محض میرفت پایین.

تا دید دستشو گرفتم فوری حس مورد حمایت قرار گرفتن بهش دست داد و پله ها رو با اعتماد به نفس رفت!

یعنی دختر از بچگی دختره! دخترهههههههههههههههههههههههههههههه!

حمایت میخواد

میخواد یکی دوسش داشته باشه!


در همین راستا!

یه سری تصمیمات دارم میگیرم!

  • یه آدم

بلاخره تونستم برم تو خیابون فانتزیام یه place رو کرایه کنم!

یه عالمه گشتم.

یه عالمه جا رو در نظر داشتم که باز بچرخم تا برم توی خونه فانتزیام ساکن بشم.

صبحها وقتی بیدار میشدم، چشمم به روی این خابونه باز میشد.

یادمه چندین بار وسط برف-بارون-افتاب-ابر رفتم اونجا قدم زدم.

گفتم من ازین خیابون خوشم میاد

هم آرومه هم شلوغه

از خونه هاش خوشم میاد

4 ماهه که به این خیابون فکر میکنم.

آخرششششش توش خونه گرفتم!

بله!


  • یه آدم

امشب باز دلم برای دوست پسرم تنگ شد!

نگین اواز دهل شنیدن از دور خوش است و نمیدونم چون ازش دوری دلت تنگ میشه.

نه.

یه سری کاراش باز یادم افتاد و دلم براش تنگ شد

من این آدمو هنوز دوست دارم!

حس میکنم دوست دارم باهاش ازدواج کنم!

درسته که خیلی احمقم.

ولی زندگی فقط یه باره!

شاید فردا نبودم!

  • یه آدم

خیلی باحاله

من تو این شهر دوستای خوبی پیدا کردم!

باورم نمیشه!

تو این مدت کم!

خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم!

امروز با دوستم و دخترش رفتیم سینما

این زن رو من خیلیییییییییی دوست دارم...

این خاورمیانه ای ها چه پسر چه دختر تا اینجا خیلی با من خوب بودن...


خلاصه به زور به زورررررررررررررر پول بلیط سینمامو داد که نه! تو کوچیکتری، دست تو جیب نکن (همون حرفی که تو ایرانم ما به هم میگیم، پسرای خاورمیانه ای اینجام به ما میگن)

منم دیدم بابا زیر بار نمیره! قبول نمیکنه، خلاصه بدو بدو رفتم پاپ کرن خریدم (واقعا دیر بود! 5 ثانیه بعدش فیلم شروع شد!!!!) خیلی دوییدم تا رسیدم به فیلم...

حالا فیلمه!!!

به عمرمون اینقدر نخندیده بودیم!!

خیلی باحال بود.

از نظر من، انیمیشنی مثل Inside out واقعاااااااااا تاپ و مثال زدنیه... یا Despicable me ها.

یا خیلی انیمیشنای دیگه.

این اندازه اونا محشر نبود

ولی خیلی قشنگ بود!

داستان درباره یه پسره، که با ورود برادر تازه به دنیا اومده به خونه دنیاش کلا به هم میریزه.

جنگ و دعوا راه میفته

ولی خب بچه هه تصورات قوی ای داره...

خلاصه به طریقی حل و فصل میکنن

این بچه تازه اومده تو زندگی قبلیش مدیر بوده.

یه جا مثلا میگفت من چرا لبخند بزنم موقع عکس گرفتن؟! لبخند آدمو ضعیف میکنه!!! لامصب!


این تیکه هاش منو یاد جدی مینداخت

اینکه چقدررر این موجود بداخلاق و جدی بودو prestige داشت. خلاصه باحال بود!

این ویکی پدیاشه


من بشینم به درس و مشقم برسم!

خلاصه خیلی خوش گذشت امروز.

خیلی

خیلی

خیلی باحاله که آدمای شریف تو این شهر وجود دارن.

آدمای خوب.

آدمای سالم.

حال میکنی.

لذت میبری از مصاحبت باهاشون.

  • یه آدم

امروز یهو دلم برای دوست پسرم تنگ شد!

یهو مثل سیل اشک از چشمم اومد!

واقعا دلم تنگ شد براش!

برای وقتایی که میگفت "نترس، باهاتم" و واقعا با من بود. اخلاقش تند بود ولی واقعنی با من بود.

دلم برای بابام تنگ شد که همیشه میگفت من و تو دو نفریم، دو تا فکرو رو هم بذاری میشه خیلی کارا کرد. پس حل میکنیم.

برای این دو مرد زندگیم دلم تنگ شد!


  • یه آدم

امروز این دختر کاناداییه که دختر خوبی به نظر میرسه و از نظر من "نرمال" هست رفت خونه.

شب با دوست پسرش میره خونه پدری دوست پسرش

بعد یکشنبه میرن خونه پدری این دختره

بعد سه شنبه برمیگردن

خیلی باحاله زندگیشون

این دختر از نظر من نود درصد کارا ورفتارها و پرسونالیتیش نرماله

نمیدونم اینو چطوری توصیف کنم

یکم بی اعصاب هست (متعجبم که تو سیستم کانادا چرا یه دختر باید بی اعصاب باشه)

یکمی بیزار ازین دانشگاه هست

(میگن منم به مرور میشم)

ولی در کل نرماله

صبحها نه و نیم میاد بعد از ظهرا نهایتا دیگه خیلی بمونه چهار ونیم هست.

حق و حقوقشونو میدونن.

من واقعا آرزومه یه روزی حداقل یه دونه بچه تربیت کنم که مثل اینا بزرگ شه

اینا رو میبینم واقعا لذت میبرم.

واقعا

فردا good friday هست.

همه رفتن خونشون

جمعه نیک

بنده هم عین همون جودی آبوت بی کس اینجام و قراره شنبه با دوستم برم بیرون.

میام دانشگاه که simulation ران کنم و یه آزمایش انجام بدم تا اینا نیستن (من صبحها عین خروس ساعت 5 الی پنج و نیم بیدار میشم و پیاده میام دانشگاه و ساعت هفت صبح اینجام، پس کلیییییییییی وقت تا ساعت 12 ظهر هست).

تمام چیزی که تو این بیست و چند سال دنبالش بودم داشتن یه زندگی عادی، با یه خونواده گرم و صمیمی بود. که هیچوقت نداشتمش. میدونی

من مامانم مهربونه اره

بابام مهربونه

خواهرم دلسوز و مهربونه

داداشم عشقمه.... نفس مریمه...

ولی آدم یه پکی میخواد نه 4 تا ادم مهربون. من حاضر بودم مهربونی هر کدوم اینا یک دهم باشه ولی با هم باشن! الان که اومدم اینجا اره همشون با هم متحدن، اون موقع که اونجا بودم انگار همو نمیدیدن اصلا.... من برام مهم نبود تو دهات بلوچستان باشم یا تو نیاوران، یا تو قسمت ترکمن نشین گلستان، اگه دلت قرص باشه که یه خونواده خوب داری همه چی حله...  

تنها روزای خوبی که تجربه کردم روزایی بود که با بچه ها تو خوابگاه بودم (مخصوصا از ترم چهارم تا آخر ترم آخرم که واقعا خوش میگذشت... یادش بخیر) + روزایی که با دوست پسرم بودم که البته اون واقعا عشق و حال بود.... 

اینطوری...

به هر حال خوشبحال این دختر...

جالبه که از شهر پدریش بدش میاد تا حدی!!

چرا آخه!

ولی دختر خوب و سالم و نرمالیه.



  • یه آدم

دیگه منو جدی همو نمیفهمیم...

نه من اونو میفهمم نه اون منو...

دیگه حوصلشو ندارم!

تموم!

  • یه آدم

وای خدا من چقدر حال کردم این ترم با این تی ای شدنم!

واقعا بهم خوش گذشت!


تی ای شدن کار زمان بریه.

مخصوصا وقتی خودت ریسرچ داری

پرزنتیشن داری

کورس داری

واقعا کار سختو زمان بریه

ولی اگه درس دادن و interaction داشتن با ادما رو دوست داشته باشی واقعا حال میده

اگه صبور باشی

اگه اونایی که ازت جوونتر هستنو دوست داشته باشی

واقعااااااااا خوش میگذره

برای من همینطوری بود

من حال کردم

من از آرزوهای بچه ها میپرسیدم، میدیدم چه آرزوهای قشنگی دارن. میخواستن وکیل بشن، ام بی ای بخونن، پزشکی بخونن، برن استرالیا، برن امریکا حقوق بخونن. خیلی آرزوهای دیگه.

امروز وقتی داشتم آخرین نمره های بچه هامو وارد میکردم تو سایت یه لحظه دلم براشون تنگ شد.

بهتون گفتم؟!

که چند روز قبل رفته بودم دنبال خونه پیدا کردن واسه دو ماه بعد، که یهو یکی از دخترای یکی از خونه ها گفت تو تی ای ما شدی؟! گفتم کی؟ گفتن تو این درس، این آزمایشگاه!!! چون اینا قیافه هاشون تو روپوش ازمایشگاه و عینک ازمایشگاه کاملا متفاوت از وقتیه که یه تی شرت تنشون میکنن.

نشناختمش.

همین دختره رو من 5 بار بهش سلام کردم وقتی با روپوش ازمایشگاه نشسته بود داشت جزوه شو میخوند.

ولی شوکه شدم وقتی گفت منو میشناسه.

دلم برای این کورس تنگ میشه. برای این ازمایشگاه تنگ میشه.

من که همش تی ای نخواهم شد.... میرم سر کار، زندگی عادی و روتین شروع میشه. دوست دارم خوش بگذرونم این روزامو.

ما که از بچگی خیری ندیدیم.

قبل ما که بدبختا انقلابو دیدن بچه ها، بعدش جنگو، ما به دنیا اومدیم افتادیم گیر امثال رفسنجانیو خاتمی و مموتی و روحانی و کل بیست و چند سال عمرم اینطوری به فنا رفت.

بیاین ببینین بچه ها اینجا چه حالی میکنن....

واسه همین دوست دارم درست زندگی کنم.

دوست دارم خودم که وضع و اوضاعم به ثبات رسید ازدواج کنم (شاید با دوست پسرم، چون خیلی دوسش دارم هنوز، حس میکنم شاید دیگه مثل اونو پیدا نکنم).

بعد به آدما کمک کنم

کمک کنم به ارزوهاشون برسن.

برام مهمه...

  • یه آدم

چند روزه با خودم حرف نزدم

حال خودمو وارسی نکردم

با دلم حرف نزدم

حوصله ندارم

ازینکه با خودم ساکتم ناراحتم.

ساکت ساکت میرم جلو.

  • یه آدم

آخرش فهمیدم چرا کاغذ کادو دوست دارم...

چرا کودک درونم فعاله

چرا به طرز فجیعی شادم...

یادم باشه هم قسمت دوم طلسم شدگانو بنویسم هم ادامه این فهمیدنا رو....

الان باید برم بیرون


اصلا فهمیدم چرا اینقدر مینویسم!!!!

فقط ذوق زده ام... که فهمیدم بلاخره.... خوشحالم....


  • یه آدم

قبلنا سیستم بیان بلاگ اینجوری بود:

تو مینوشتی من و دوست پسر   ....  م! که درجا میبستن وبلاگتو

مینوشتی ایدز

بسته میشد

میدومدن در خونت میبستنت میبردنت

یادمه یه ادمی به اسم ویار تکلم بارها وبلاگش بسته شد

الان یه ذره بهتره!!! نمیدونم شاید چون دم انتخاباته....

حالا هرچی!



اینو بخونین:

شاهکار لاریحانیون


یعنی اینطوری میشه:

مثلا یارو داره 200 کیلو مواد قاچاق میکنه که! پلیسا میگیرنش

میبرنش پلیس خونه

اونجا بهش میگن اقا با ما همکاری کن تا بگیم این ادم در حد میکروگرم قاچاق میکرده و اونم برای دوای کمردرد هفتگی نن جونش بوده تا اعدامت نکنیم یا میگی 4 تا کامیون 16 تنی مواد قاچاق میکردی.

بعد یارو میگه اکی قبول.

بعد میاد خوب زیراب میزنه خوب کار میکنه

بعد میاد ارتقا پیدا میکنه

میرسه به درجه شورای شهری

بعد میشه استاندار

بعد میشه شورای منطقه

بعد کم کم مشاور رییس جمهور

قبل همه یانام مثل مموتی شهردادر بوده

بعد میشه رئیس جمهور!!!!

بعد ما همچنان عین هویجا داریم فقط نق میزنیم.

اینه مملکت سربازان گمنام امام زمان.


تو حسیم که دارم تصمیمات مهمی برای زندگیم میگیرم.

دعام کنین.


یکمی ناراحتم

از خودم

نه چون دم پریودمه

نه

چون تو زندگیم خیلی وقتا به ادما (یکیش جدی) بهایی دادم که سزاوارش نبودن (و deserve نمیکردن)

چون پرروشون کردم....


بگذریم....


براتون یه دونه اهنگ میذارم

تو برنامه پارادوکس کامبیز گوشش کردم و خوشم اومد.

کامبیز پولتیکش از پارازیتش پخته تر و قشنگ تر بود. در ساعت 5 عضیرشم اکی بود. قشنگ بود.

ولی این برنامه یکمی بی کیفیته.

هر روز داره بی کیفیت تر میشه برنامه های کامبیز.

از نظر دور شدن از هدفش میگم.

وگرنه به عنوان یه برنامه روزمره و تفریحی قشنگه.

از طرفی چون پرسپولیسیه خیلی 6 تا 6 تا میکنه  این در شان یه برنامه نیست. درست نیست. کار خزی هست.


ولی در کل بعضی وقتا حرفای قشنگی میزنه...


امیدوارم یا برنامه های کامبیز بهتر شه یا یه جایگزین خوب پیدا کنم....


فردا سراغ من بیا


  • یه آدم

سلام غزل

این سوالی که پرسیدی خیلی مفصله جوابش

من چطوری فهمیدم که خدا هست؟!

درکت میکنم

وقتی همسن تو بودم دقیقا دغدغه هام مشابه دغدغه هات بود

وقتی برسی بیست و چهار سال و اینا بازم یکی از دغدغه هات همین خواهد بود

میدونی چطوریه

ما بارهاااااااااا معلمای دینی و عربیمونو به چالش کشیدیدم تو دبیرستان که بفهمیم چرا خدا هست؟! البته خب جراتم نمیکردیم انکار کنیم چون اعدام میکردنمون!! بعد مامانمون داغدار میشد! ولی میپرسیدیم آخرش چی میشه؟! آخر دنیا؟!

حقیقت اینه که کسی واقعا اطلاع درستی نداره

هرکیم میگه خدا حتما هست یا حتما نیست و اونو به صورت یه قانون اعلام میکنه، از نظر من کاملا nonsense هست حرفش و کاملا دری وری میگه. چرا؟ چون چیزی که تو نمیتونی 100 در صد اثباتش کنی و به حدس و گمان متکی هستی، قرار نیست اعلام کنی همه جا این هست! یا نیست! 

اما ته دل خودم:

خدا هست!

تو پای حرفای هر دکترای فلسفه ای بشینی که خیلی خونده... خیلی مطالعه کرده

میبینی میگه خدا هست

چرا هست؟!

من هم خونه ایم چیزی بین فلسفه و فیزیک میخونه و دانشجوی دکتراس و واقعا باهوشه

ازش پرسیدم حرفای استیون هاوکینگو که حتما شنیدی؟

گفت آره!

گفت حرفاش چرنده از نظر من. 

چون استیون هاوکینگ که یه فیزیکدان بسیار بزرگه اعتقاد داره خدا وجود خارجی نداره.

استیون هاوکینگ


ولی حرفاشون پایه علمی نداره. شما تو علم برای اثبات چیزی باید دلیل داشته باشی، برای عدم اثبات اون هم همینطور.

ایشون همینجوری فرتی انداخته بیرون که هه هه هه خدا نیست!


حالا نظر شخصی خودم:

غزل،

به مرور زمان، ادم یه سری ارتباطات با جهان پیرامونی خودش برقرار میکنه.

حالا اسمشو بذار ماورایی

هرچی

به مرور یه ارتباط خاصی بین دنیا دور و برت، ادما، چیزایی که اتفاق میفته و خیلی ordered هست، به مرور یه ارتباط خاصی بین اینا و یه اتصال دهنده پیدا میکنی.

من اسمشو میذارم خدا.

خدا ادم که نیست. نیرو هست. ماورایی هست. مافوق هست.

همینه دیگه.

همین که ادم میگه من از قانون راز خبر دارمو نمیدونم هرچی رو بخوای بهش میرسی یعنی خدا رو میشناسی.

اون نیرو رو میشناسی

هرچی

خدا که معنای خارجی نداره.

یه نیروی ماورایی و متحدالشکل، غیرقابل پیش بینیه، غیر قابل کنترله، مافوق تمام creature هاست.

اسمش خداست.

دوست پسر من به خدا به اون شکل اعتقاد نداشت.

ایشون بی اندازه مظالعه کرده بود. شاید بگم حداقل سه هزار تا کتاب خونده بود. خوره کتاب بود.

وقتی کارامو کمک میکرد درست کنم و میگفتم وای خدا شکرت

میگفت وات د فاک؟!!! خدا؟! دختر! خودت کردی! خدا چیه؟! خوبی ها و بدی ها رو گردن خدا ننداز! خودت باش! خودت!

ولی

ته مخ خودش به خدا اعتقاد داشت

نه به اون کلمه خدا

ته دلش باور داشت که یکی هست یه نیروی ماورایی هست که اگه دل بهش بدی و خودت در راستای خواسته هات بجنگی اون راهنمات میشه....

منم معتقدم به همین قضیه....

آدمای ضعیف کار نمیکنن. هیچی. همه چی رو موکول میکنن به خدا و بقیه بر و بچ.

حقشونو نمیگیرن و میگن خدا و حضرت زهرا و مابقی حق ما رو میگیره

خب تو خودت باسنتو تکون نمیدی بری حقتو بگیری یه حرکت کوچیک کنی انتظار داری حضرت زهرا از قبر پاشه بیاد برات حق بگیره؟!!!! خیلی انتظار زیادیه والا!!!!

من نگرش دوست پسرمو زیاددددددد قبول دارم.

واقعا درست فکر میکرد و باهوش بود.


من برم

گروپ لانچ داریم!

اینو خودم اورگنایز کردم! یعنی ایده شو دادم با دو تا از بچه ها اورگنایز کردیم! خوبم شده! بهله!

  • یه آدم

بچه ها بهتون گفتم که چند روز پیش همون پسره که سه ماه و نیمه کمکم میکنه

و پسر خوبیه؟

و عقلش سر جاشه

و ازش خوشم میاد

بهم گفت I love you???

اینا زرتی بیرون نمیندازن این جمله رو

قبلنا میگفت آی لایک یو

بعد چند روز پیش کشون کشون و با التماس و اینکه فقطططططط 15 دقیقه وقتتو میگیرم منو کشید بیرون خونه

و بعد از احوالپرسی

گفت میخوام یه چیزی بگم

گفتم چی؟

گفت آی لاو یو!

منم متعجب نگاش کردم!!!!

پرسیدم WHY???!!?

فکر کنم خیلی کارم بد شد!

نباید میپرسیدم چرا!!!!!

گفت وا!

مگه دلیل میخواد؟!!

سه ماه و نیمه دارم به این قضیه فکر میکنم!!!!


بچه هااااااااااااا

از پسره خوشم میاد (شرمگینم!)

خیلیییی پسر خوب و عاقلی به نظر میرسه.....



پی نوشت: چند روز پیش وقتی داشتم تو راهرو راه میرفتم، تو دپارتمان، یهو دیدم کسی گفت هایییی! گفتم چی شده؟! دیدم منشی یه دپارتمان دیگه هست.

گفتم سلااامممم

(همیشه خودم جلوتر سلام میدم، اینبار متوجه نشدم).

گفت عین یه دونه بچه 5 ساله که دستش یه گوشی میدی، میره تو گوشی که اکتشاف کنه ببینه این چطوری کار میکنه، عین اون گوشی دستت گرفتی رفتی توش حواستم نیست!

راس میگه!!!

من نمیتونم رو دوکار تمرکز کنم، وقتی با گوشیم، با گوشیم!!!

وقتی درس میخونم درس میخونم.....

دوست دارم!!!

ولی خنگم دیگه....

  • یه آدم

نکته:

دوستان

من وقتی این پستو میذاشتم

دستم اشتباهی خورد!

این پست یهو ذخیره شد و اومد تو وبلاگ!

درنتیجه تو نیم ساعت بعدیش دوباره کاملش کردم!

گفتم بهتون بگم

که پست نصفه نیمه نخونین!!!


امروز ساعت 3 بعد از ظهر از دانشگاه اومدم بیرون!

صبح ساعت هشت کارمو شروع کردم.

چرا سه اومدم؟!

چون این صابخونه میخواد اتاقمو نشون مشتری بده.

جالبه

من اولش که اومدم

یه قرارداد 5 ماه و ده روزه بستم.

یعنی قبل اومدنم اینو طی کرذم.

و بلافاصله اینجا اومدم.

خیلی جالبه

این صابخونه از وقتی کسی دنبال خونه بوده تو این شهر، اتاقمو نشونش داده.

یعنی حتی یادمه 16 ژانویه وقتی من هنوز 24 روز بود اینجا بودم اولین بار اتاقم رو رپرزنت کرد به مردم!

یعنی همه یکی دو ماه اخر اینکارو میکنن. این از اول.

حتی ازم نپرسید میخوای اتاقتو تمدید کنی؟ چون میخواستم تمدید کنم. همیشه هم بین ما احترام رد و بدل شده.

ولی حتی نپرسید.

بعدها وقتی بهش گفتم شاید تمدید کنم، گفت با کمال میل!!! خب زن! تو که میخوای من تمدید کنم چرا ازم نمیپرسی!

همیشه میگم

اینجام مشکلات خودشو داره

ولی هیچ کس این مشکل منو نداشت

پس نباید چون خودم یه بدی از یه زنی که با هیچ کس رفت و امد نمیکنه و منزویه یه حرکتی دیدم تعمیمش بدم به همه.

ولی خب کاراش ازر دهندس.

این یکیش بود.

این حالا خوبشه.

بارها و بارها رفتارای دیگه نشون داده.

اجاره ای که میگیره خیلی زیاده...

بگذریم

و جالبه

ازین 4 تا اتاق، 2 تاش خالیه!!!

یعنی وقتی من رسیدم، ما قرار بود 4 نفر باشیم.

یکیش که نرسیده رفت و اجاره نکرد، اتاق خالی موند. از همون روز اتاقارو داره به همه نشون میده.

اون یکیم قراردادش تموم شده و رفت. باز کسی اتاقی کرایه نکرد.

من سومیم...

اون آخریم چون حوصله نداره جاشو عوض کنه و دانشجوی دکتراس اینجا مونده...

منم دارم میرم...

اتاقای ارزونتر هست با کیفیت بهتر و تو وسط شهر...

جالبه

صائب بی دلیل نمیگه که دل اگه تیره نباشد همه دنیاست بهشت

یعنی این زن اگه یه ذره حسش مثبت بود، الان واسه اتاقاش سر و کله میشکستن.

وقتی من رسیدم، همون روزا! یه دختر هلند یکه داشت ازینجا میرفت کشورشون گریه میکرد.... زنه اذیتش کرده بود، دختره مستاجرش بود....

طفلی ا زمن جوونتر بود

دنیاش به هم ریخته بود.

اذیتش میکرد...

سر یه دلار اذیت میکنه

یادمه بهم میگفت تو چرا کمد اشپزخونه اما رو تمیز کردی؟! اصلا به این ربطی نداره ها، ولی من هیچوقت به کسی نمیگم به تو ربطی نداره، این جدیم خیلی وقتا فضولی میکرد ولی من هیچوقت بهش نگفتم تو که فضول نیستی.

خب من یه سری استانداردها برای تمیزسازی دارم.

دوست دارم کمدمو حسابی تمیز کنم.

دسمال پهن کنم کفش... و ....

خب به کسی چه؟ ولی خب هیچی نگفتم.

اصلا کلا نیست بدبینه، به قول هم خونه ایم که میگه از بیماری های روحی روانی شدیدا رنج میره، همش حس میکنه همه دنیا دارن اذیتش میکنن.

خدایا!

بعد من با توکل به خدا، فقطو فقط خدا، بدون حمایت کسی اومدم اینجا و دارم زندگیمو میکنم... ولی زندگیم ازین زن اسوده تره...

این همه پول داره، چند تا خونه داره، اینقدر عذاب میکشه... کانادایی الاصله. بلوند...

من اگه کل وسایلمو بریزم توی دو تا چمدونی که باهاش اومدم

بخدا کل ارزش مادیشون هزینه سه روزمو کفاف نمیده.

ولی اینقدر شادم.

ادمای زیادی رو میشناسم که از روی اگاهی شادن...

ولی واقعا بعضیا دنیاشونو سیاه کردن بی دلیل....

به جز مردایی که تو بالاشهر تهران خوشبختیشونو تو واسادن پای در خوابگاه ما سپری میکردن و در جستجوی یه دختر ساده شهرستانی بودن که fool ش کنن و بتونن ولش کنن بعدش یا به هر شکلی وارد زندگیشون کنن و بلاخره "خوشبخت" بشن، ادمای دیگه ای رو هم بعدش دیدم.... که همش میجنگن همش دنیا رو به کام همه تلخ میکنن که آسوده بشن، ولی نمیشن....

عین این پادشاهای ستم گری که تو تاریخ هست، هی میکشن... هی میکشن... هی میکشن... آروم نمیگیرن... هی میکشن که شاید دنیا رو یه ذره جای بهتری بکنن برای زندگی خودشون، باز نمیشه... هی میکشن... بابا بدبختی تو اون دلته... دلتو صاف کن....

بابا بی خیال... سخت نگیر...

شاید فکر کنین که من خیلی احمقم..

ولی من خیلی کتاب خوندم

خیلی شهرا دیدم

یه دلیل اینکه هنوز ته قلبم عاشق دوست پسرمم اینه که اون منو رشد داد...

میبرد منو به دور افتاده ترین شهرای یزد

میگفت میبینی؟

اینا چیز زیادی از دنیا ندارن

ولی خوشحالن

شادن

خواهر من چی، خواهر میلیاردر خودشو میگفت که مثلا 10 تا خونه تهران داره 5 تا مشهد 6 تا اصفهان 20 تا شمال! ولی مکان من و داداشش بود فقط!!!! والا!!! یعنی خونه ها همه خالی... خودش و شوهرش افسرده... دنیاشون به هم ریخته، همش جنگ.... بعد ما دو تا حال میکردیم!!!!! میگفتیم اول بریم مشهد، بعد بریم اصفهان، بعد شیراز، بعد برگردیم تهران بعد بریم شمال که از همه خونه خالیاش استفاده کنیم!!! انقدر حال میداد... چون تو مملکت اقا!!!!! به ما هتل نمیدادن، مگه میرفتیم هتل یکی از دوستاش که اونم فقط تو یه دونه شهر بود!!! خب ما تهران که خونه داشتیم!!!! دیگه هتل به چه دردم میخوره... دوست پسرمو دوست دارم هنوزم! دلم برای خنگول بازیاش تنگ میشه... اون معنای زندگی رو درست فهمیده بود.... هنوزم ته مخم، وقتی پسرا رو میبینم ناخوداگاه با اون مقایسه میکنمشون.... ولی من نمیتونستم اونجا بمونم... اگه میموندم از بین میرفتم... خدا رو چه دیدین شاید باهاش زادواج کردم! اونو که هیچ کس زنش نمیشه اخلاقش گنده! والا! 38 سالشم هست! دیگه کی تو سیستم ایران زن همچین گنده دماغی میشه؟! ازدواجیم که نیست خدا رو شکر! دست بزنم داره! البته من دختر لج دراریم! من اینجام پسرا رو روانی میکنم!!! خیلی عوضی میشم!!! باز این پسرا میان منت کشی!!! بابا برو دیگه!


جالبه

چند روز پیش، به صورت خیلی اعجاب اوری! اینترنت گوشیم تموم شد!!!

من ماه اول 400 مگ از 2 گیگ رو مصرف کردم، ماه دوم 1گیگ!! دوستم میگه تو چقدر گدایی... بگذریم، خلاصه سر ده 15 روز تموم شد!!!!!! آقا من قلبم از کار ایستاد.... سکته کردم... 100 تا.... رفتم تو لایو چت شرکت تلفنم، اقاهه مشکلمو که فهمید

گفت الان حلش میکنم!!!

یه دونه طرح اضافی زده برای مشتریان وفادار!!!!!!! که هر ماه به جای دو گیگ میتونم 4 گیگ مصرف کنم!!!!

بعد مجانیه! 4 بار باهاش دبل چک کردم! که مطمئن شم!!! گفت بله خانم بله!!! درسته!!! به مدت دو سالم هست!!!!!

یعنی دیگه نه تنها به جای 2 گیگ میتونم 4 گیگ هر ماه مصرف کنم! بلکه!!!! دیگه پول اضافی برای این ماهم هم نمیدم برای هزینه اینترنت!!!

همیشه میگم!

حستو مثبت کن... دنیا بهت تعظیم میکنه....

من خودمو ادم کول و خفنی نمیدونم... ولی خیلی پرتلاشم و خیلی برای خودم زندگی میکنم و خیلی مثبتم و همه رو دوست دارم.... واقعا شبمو ساخت اقاهه....

فکر کن

دو ساللللل به جای دو گیگ 4 گیگ....


یا

چندین روز بود که میرفتم ازمایشگاه

نتیجه نمیگرفتم...

یه بار وقتی اصلا دستگاه جواب نمیداد

رفتم با دو تا mode دیگه چک کنمش ببینم چشه...

اون لحظه باید قائدتا فحش میدادم همه چی رو

چون یه روز کار کرده بودم و جواب نمیداد

به خودم گفتم مریم اروم باش

تهش یه روز دیگه کار میکنی....

رفتم رو یه پروفایل دیگه

دیدم خدایااااااااا دارم سیگنالای مولکولو دریافت میکنم!!!!

یه دونه پارامترو تعدیل کردم با کمک پروفایل موجود!!!

و بعد اون برای هم ماکرومولکولام تو این دو سه روز جواب گرفتم!!!!

واقعا شبیه معجزه بود....

روزهاااا کار کردم ولی نتیجه نداد

یهو برای یه دابل چک اون همه نتیجه گرفتم....


یا مثلا

من دو ماه و نیم شب و روز نخوابیدم!

یادمه وقتی این پروژه رو استاد بهم داد بچه ها میگفتن پروژه ت خیلی عجیب و غریبه. نفر قبلیم اینو انجام نداد چون عجیب و غریب بود استاد نمیدونیم چرا اینو بهت داده (پروژه من یه میس از فیزیک و شیمی و زیست و بیوشیمی و فلسفه و ریاضیه، همون چیزی که فانتزیم بود.... استاد به ادم درستی پروژه رو داده...) خلاصه من دو ماه و نیم نخوابیدم!!!! شب ور وز برای این پروژه کار کردم، شب و روز شبیه سازی کردم... تو ارمایشگاه کار کردم... بعد که سمینارمو ارائه دادم، بعضی بچه ها اومدن گفتن عجب پروژه توپی استاد بهت داده!! کاش به ما میداد!!!! 

به این صورته...


هیشه میگم به خودم، میگم مریم! تسلیم نشو! مثبت باش و بجنگ... درست میشه....

درسته که تو 

جدی همیشه میگه

مثبت باشاین بیست و چند سال زندگیم خیر درست و حسابی ندیدم...

ولی بلاخره وضعم خوب میشه...

بلاخره یه روزی منم میتونم یه اپارتمانی خونه ای کرایه کنم...

توش لذت ببرم....

بدون نق زدن صابخونه

بدون دخالت اینو اون

بدون ترس از تموم شدن پول

من میتونم از بابام پول بگیرم

نمیگیرم...

نمیگیرم....

اینطوری رو پای خودمم...

این حسمو دوست دارم....

اینکه با خوشبین بودنم، با تلاشم، با حس مثبتم، با دوراندیشیم بتونم موفق شم برام حال میده....


جدی همیشه میگه

کلمات منفی استفاده نکن

تلاش کن

الان میفهمین چرا جدی مو دوست دارم؟

جدی عشقی نیست قضیه ش

جدی دوستمه

جدی محرم اسرارمه

جدی هیچوقت خیانت نمیکنه

جدی رو دوست دارم....

جدی سنگ صبورمه

جدی سیاهمه....

اخلاقشم گندتره....

ولی اکی هست

جدی ماجراش عشقی نیست

جدی آینه منه....

یه بار بهتون گفتم..... که جدی آینه هست... البته یه ذره تنبلم هست... از تنبلیش یه بارم دستمو نگرفته..... خیلی من اینجا سختی کشیدم.... ولی جدی خوبه... خدا به همتون یه جدی بده....

  • یه آدم

خدایا

این شعر صائبو باید طلااااااا گرفت...


هر قدر بیشتر تو زندگیم میرم جلو

بیشتر بهش میرسم....


این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟

هر کجا وقت خوشی رو دهد آنجاست بهشت

باده هر جا که بود چشمه کوثر نقدست

هر کجا سرو قدی هست دو بالاست بهشت

دل رم کرده ندارد گله از تنهایی

که به وحشت زدگان دامن صحراست بهشت

از درون سیه توست جهان چون دوزخ

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

دارد از خلد ترا بی بصریها محجوب

ورنه در چشم و دل پاک مهیاست بهشت

هست در پرده آتش رخ گلزار خلیل

در دل سوختگان انجمن آراست بهشت

عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت

نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت

صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش

که درین آینه بی پرده هویداست بهشت


اینجاشو ببینین...


از درون سیه توست جهان چون دوزخ

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت



عالیه.....


یادم نره قسمت دوم طلسم شدگانو بنویسم.... 

  • یه آدم

یه دختره هست

تو ازمایشگاه

از بچه های لیسانسه، اسمش Patti هست.

ولی من استثنائا اون section رو درس نمیدم.

یه دختر دیگه درس میده.

ولی من برگه های ریپورت اون آزمایشگاه رو صحیح میکنم.

هر بار که assignment ها و برگه های گزارش ازمایشگاهشو صحیح میکنم

یاد Patti توی When Patti went to college نوشته جین وبستر میفتم!!!

فکر کنم قبلا معرفی کردم رمان رو.

پی نوشت:

اوه گاد!!! پتی اسم پسره!!!!!

اون پتی جین وبستر احتمالا Patty هست!

  • یه آدم

شهریور اون سالی که قرار بود اول دبیرستانو شروع کنم و زندگی پرمشقتم (یعنی خوندن رشته ای که حالم ازش به هم میخورد و قرار بود تو دوم دبیرستان ادامه بدم، همون علوم تجربی، به خاطر زیستش البته) ادامه بدم، یادمه وقتی مامانم داشت قانعم میکرد (خر میکرد در واقع، ولی اینو گفتم واضح ننویسم که یه روزی یه وقتی ملت نگن این چقدر بی ادبه!!! مثل جدی که هر روز 3 بار بهم میگه، بخدا، صبح و ظهر و شب بهم میگه تو بی ادبی!!!) منو که میری دبیرستان و درس میخونی و میری دکتر میشی یا میری علوم ازمایشگاهی میخونی و ازین حرفا، یهو شبکه تهران رو گشودم.

و دیدم که عههههههه

بازیگر محبوبم

همانا زیبا بروفه 

و به علاوه مهدی هاشمیییییییی

و همینطور حمیرا ریاضی با اون چشمای درشتش اومدن نشستن یه فیلم بازی کردن که اسمش طلسم شدگانه!!!

منم گفتم چی ازین بهتر؟!

مثل الان اینترنت نداشتیم ما!! ته تهش من میرفتم از کتابخونه شهرمون 2 تا کتاب هر دو هفته میگرفتم!!!

اونو هم گفتن باید استعلام کنیم من سری اول رد شدم! تو استعلام! برای گرفتن کتاب!!!! گفتن بابابزرگش و باباش و همه اجداداش سوء پیشینه دارن!!!

اون موقع من فکر کنم ابتدایی بودم!!

بهم کتاب ندادن!!

رفتم شوهر خاله مو اوردم که کارمند نهادهای دولتی بود و اون بنده خدا سیبیلشو گرو گذاشت!!!!

خدایا شکررت ازونجا اومدم بیرون حداقل بچه هام مثه خودم عذاب نمیکشن!!!!!!


بگذریم...


خلاصه

نشستم از قسمت اول دیدم

من کلا فیلمی که بتونم از قسمت اولش ببینمش (سریالی که) خیلی حسش برام خوبه.

اون موقع اینترنت نبود که بری قسمت اولو دانلود کنی ببینی

مثل الانم نبود که به قول کلنگ عمو عزت فیلمای سال 60 رو با اون مانتوها و اپل ها و شلوارا پخش کنه.

اپشنی نبود

قسمت اولو اگه از دست میدادی

میدادی!!!!


خلاصه

نشستم دیدیمش

با مامانم.


(من بی اندازه مامانمو دوست دارم، بی اندازه، شبایی که بیمارستان میموندم پیشش، انقدرررررررر دلم کباب میشد براش که تا صبح نمیخوابیدم و یواشکی گریه میکردم، اینکه یه چیزی از مامانم میگم ربطی به دوست داشتنش نداره. من عاشق خانوادمم، الان مامانم کلیه بخواد خدای ناکرده، من فکر نمیکنم که، میرم ایران در جا کلیه مو بهش میدم، عاشق مادرمم).


سریاله اینجوریه:

یه دختری که داره هنر میخونه (زیبا بروفه)، با یه پسری که سطح مالیش عادیه، ولی دکترای علوم ازمایشگاهی داره، تصادف میکنه (سکانس مسخره همه فیلمای رمانتیک جهان!!! من جمله لالالند!!! که مشابهش اتفاق افتاد!!! یعنی همه جهان تصادف کردن اشنا شدن؟! پس دوست پسر من و بقیه پسرا هویجانه با من آشنا شدن؟!)

خلاصه تصادف میکنه و با پسره اشنا میشه و پسره میفته دنبالش

ازدواج میکنن!!!!!!!!!

بسم الله!!

ولی این وسط کلی اتفاق دیگه میفته

مثلا

دختره قبلا با یه لات یه لا قبا (شهرام حقیقت دوست) ازدواج کرده بوده و طلاق گرفته بوده، ازین سوسول بازیا که بچه پولدارای تهران دارن، یعنی بک گراند هر پسر و دختر بالاشهر تهران رو وارسی کنی قشنگ دو تا سه تا ازدواج ناموفق ازش بیرون میاد، یکیش همین جدی، واااااااااااااایییییییییییییییییییی من چقدرررررررررر حالم ازین گشادای پولدار به هم میخوره).

خلاصه

حرص نخورم

خلاصه دختره این قضیه رو به این دکترای علوم ازمایشگاهیه نمیگه اول ازدواجشون (پسره همون امین زندگانیه، اون چش رنگی چندش)

این وسطا

بابای دختره fake از اب درمیاد

باباش نبوده

بابای واقعیش

اصلا یه اوضاع قمر در عقربی میشه که نگو (نشون میده نصف پولدارای تهران باباهاشون واقعی نیست). بچه ها ازین حرفام ناراحت نشین، یه بخشیش از شناختم نسبت به اونا میاد (لیسانسمو یه جایی بودم که اونا رو زیاد میدیدم +دوست پسرم و دوستاش)، قسمت بعدیش شوخیه. به دل نگیرین. حالا انگار کدوم تهرانی پولداری الان بیکار نشسته جلوی وبلاگ مسخره من و داره چرندیاتمو میخونه!!!


وای خدا باز ازین جدی بدم اومد!

بگذریم.


خلاصه

دختره اون وسطه یهوووو all of a sudden نامادری دار میشه

معتاد میشه

بلا بلا بلا


چرا این فیلمو دوست داشتم؟!!


در پست بعدی براتون میگم 

فعلا باید برم سراغ محلولاام که الانه unfold بشن!!!

باییییی!

  • یه آدم

بچه ها

اونایی که کامنت میذارن

اونایی که پیام خصوصی میزنن

بهم ایده بدین!! لطفا!

من همیشه جون یمکندم برسم به اینجا و از پنجره اتاقم بیرون نگاه کنم و حالشو ببرم

الان دنیا داره رو سرم خراب میشه

به همه فانتزیام کم و بیش دارم میرسم در زمینه تحصیلی

در نتیجه دنیام ممکنه کوچیک بشه

اینجور وقتا جدی سرمیرسید

دنیا رو رو سرم خراب میکرد و کمک میکرد خواسته های جدید بسازم و براشون بجنگم.

الان خودمم و خودمم.

اینجا به شدت احساس خوشبختی میکنم.

دنیا به کاممه

ولی نمیخوام همینجوری بمونم تا اخر عمرم!!!

میخوام ادم بزرگی بشم

دست خیلیا رو بیگیرم

ادم موثری باشم

متاثر نباشم فقط

کمکم کنین

بهم ایده بدین

چه کارایی میشه کرد؟

با ایده های جنرال شماها هم من اکی هستم.

ایده بدین.

لطفا.

لطفا!

ممنونم!


پی نوشت:

امروز وقتی 2 بار با بچه های تیم بیرون رفتیم

و رفتیم دوستمونو تشویق کردیم سر دفاعش و به قول اینا ساپورت کردیم

یه لحظه این آهنگ که هم سال سوم دبیرستان و هم سال دوم دانشگاه گوش میکردم یادم افتاد:

Show Me the Meaning of Being Lonely - Back Street Boys


یادمه اینو گوش میکردم و میگفتم من میخوام موفق شم! برم تهران کار کنم!!! (کردم) برم خارج! (کجای خارج؟! لهستان؟! یونان؟ مالی؟ اتیوپی؟ ترکیه؟ کانادا؟ المان؟ فرانسه؟!! استرالیا؟!) و رفتم خارج و بعدشم اومدم اینجا (بعد خارج اول).

خیلی باحال بود برام این گروه. یه ابهت خاصی داشتن.

همیشه میگفتم میرم خارج دوست پیدا میکنم.

امروز فهمیدم که من دوستای خوبی دارم اینجا.

میترسیدم نتونم اون دوستای ایرانمو اینجا هم پیدا کنم.... خوشحالم الان...


بچه ها هوا عالی شده..... آفتاب وسط آسمون... خنک.... باید فانتزی بسازم.... اینجوری نمیشه.... فانتزیای بزرگ.... که حالا حالا براشون بجنگم.... زندگیم نباید روتین بشه... از بین میرم... تموم میشم....

  • یه آدم

تو ایران

معمولا دل من غروب جمعه ها نمیگرفت

گاهیم داغون میشدما

ولی معمولا نرمال بودم

اینجا

غروب حمعه ها یعنی روزای کاری هفته تموم شد!

بعضیا خوشحالن، میرن عشق و حال

بعضیا به قول اینا "فان" دارن

من معمولا غروب جمعه ها آفیس هستم. قبلنا با دوستام میرفتم بیرون (تا همین جمعه قبلی)

ولی دوستم رفته سفر

و من این غروب جمعه رو افیس موندم.

قبلنا هم دو سه بار موندم افیس تا ده یازده دوازده شب چون ازمایش انجام میدادم.

برای من

مثلا پنجشنبه شب (که فرداش جمعه هست) بیرون رفتن خیلی حال میده

میدونی چرا؟!

چون من جمعه ها یه عالمه کار دارم، باید پلن کنم برای شنبه و یکشنبه م

باید خیلی کارای دیگه انجام بدم

باید خیلی چیزا رو مرتب کنم.

محاسبات کنم

در نتیجه مجبورم حداقل تا نه شب بمونم ازمایشگاه و افیس

اگه اینکارو بکنم یکشنبه همون هفته کارام سبک تر میشه

اگه نه واویلاس!!

خلاصه

اینطوریه

ما اینجا

صابخونه رو تقویم خونمون نوشته چه روزایی مال بیرون گذاشتن سه تا سطل اشغالمونه

ما سه تا سطل اشغال داریم

1. یکی برای فراورده های کاغذی

2. برای پلاستیک و فلز

که این دو مورد قابل بازیافتن

یکی هم آشغال آشغال!!!!!!

ازونا که هر شب میذارن بیرون.

همچین چیزی تقریبا

خلاصه

امشب وقتی یخچالو تمیز کردم گفتم برم این تقویمو هم ببرم رو اپریل که دستم بیاد اشغال بیرون گذاشتن بعدی کی هست؟!

بعد یه لحظه فکر کردم

گفتم من وقتی رسیدم اینجا اخرای دسامبر بود

دقیقا سه ماه و ده روزه اینجام!!!

چقدر زود اپریل رسید!

چقدر زود عمر میگذره

یادمه وقتی رسیدم اینجا همه بهم میگفتن این سه ماه روانیت میکنه

ولی وقتی اپریل رسید بهتر میشی

میگفتن اینجا شدیدا برف میباره

اون اوایل میبارید

یادمه روزای اول که تی ای بودم حتی میرفتم پیش بینی وضع هوا رو چک میکردم...

میترسیدم...

حس میکردم اگه برف بباره مثلا من یهو به فنا میرم...

از هر چیزی وحشت میکردم...

این پسره هست؟! همین که دو سه هفته به خودم وقت دادم بهش فکر کنم؟

این خیلییییییییییی به دادم رسید.

یه بار یادمه تو برف گم شدم...

تو گوگل مپ خراب شده حتی خودمو پیدا نمیکردم

یادمه دو سه روز بعدش وقتی دیدمش گفت تو واقعا گم شدی؟!! گفتم اره. پرسید چرا؟!

گفتم پیاده میرفتم کاسکو

بعد قبلشم دانشگاه بودم گشنه بودم ناهارم نخورده بودم (شاید بگم پنج شش روز بود اینجا بودم، نه یه هفته شاید)، 

رفتم فکر کردم خرید میکنم و میارم خونه میپزم.

وقتی یه ساعت خرید کردم تهش بهم گفتن تو بایدعضویت داشته باشی!!!

نداشتم.

همه غذاها رو برگردوندم سر جاش

گشنه اومدم بیرون

چون بلیط اتوبوس نداشتم (مجانیشو، پولیشم هر سری سه دلاره حداقل)

دیگه حال نداشتم برم یه سوپری دیگه

گم شدم...

قندم افتاد

شب شد

ساعت 10 شد

من  هنوز تو راه بودم...

گم شدم...

گفت مریم!!! اینجا ایران نیست! اینجا تهران نیست!! ترکیه نیست. اینجا کاناداس

اینجا برفه

گم میشی

واقعا گم میشی

و کنار خیابون پس میفتی

تازه هم رسیدی بدنت هنوز عادت نکرده

تا من بفهمم تا پلیس بیاد برت داره میمیری

اینجا کاناداس

میفهمی؟!!!

یادمه روز بعدش بیچاره خودش افتاد دنبال کارام و میبرد میاورد میبرد منو میاورد و کلا حتی بلیط اتوبوسم رو هم با اون رفتم گرفتم (قبلشم سیم کارتم و همه چی رو اون کمک کرد، یادش بخیر چه روز خوبی داشتم، نرسیده با یه دختر و دو تا پسر دوست شدم، با این دختره هنوز رفیقیم، خیلیییییییییییییییی بامرامه، خاورمیانه ایه، واقعا ازش خوشم میاد، دختر باشی اینقدر جنم دار باشی؟!!)

خلاصه

اقا من بعد اون دو سه هفته اول

هر قدررررررررررررر منتظر برف موندم نبارید!!!!!!!

یعنی حسرت روزایی ر میخوردم که برف میبارید

برف تموم شد!!!!

الان دو ماه و نیم بیشتره که برف نباریده!!!!

همون سه هفته اول فقط بارید

اونم نه همش

بیشتر برف روزا و هفته های قبل بود.

یعنی تموم شد!!!!!

دقیقا دو سه هفته که سپری شد و من جلسه اول تی ای شدن برای هر ازمایشگاهو سپری کردم (و دو جلسه اول کلاسمو رفتم، اون درسی که دارم) و فهمیدم ما سه پروژه وحشتناک داریم واسه یه درس مثل تنظیم خانواده که یه واحدیه، دیگه دنیا برام روشن شد!!! جدی باز درست میگفت، 4 هفته اول هر کاری سخته، بعدش درست میشه، فقط باید دووم بیاری... اون 4 هفته رو دووم بیاری و همه تلاشتو بکنی که درست کار کنی درست میشه همه چی بعدش...

پروژه خود ریسرچمو تونستم خوبببرم جلو

اینجا من تا الان 4 تا پرزنتیشن (همون سمینار خودمون داشتما!!! بعدی 3 هفته دیگس)

اینجا درس خوندن کار میبره.

استاد بفهمه تو درستو و کار کردنو دوست داری بدبخت شدی.

من بدبخت شدم!!!

هر روز میاد میگه مریم عزیز، من برات یه پروژه جدید اوردم، این مقاله ها الان منتشر شدن (مقاله هنوز داغه، 5 دقیقه هست تو سایت یکی از دانشگاههای اروپا یا امریکا گذاشتن) بخون مریم بخون!!!


خلاصه اینجا اگه اهل درس باشی، واقعا یه دقیقه هم وقت خالی نداری

من اینو دوست دارم

واقعا دوست دارم


خلاصه اقا برف نبارید و نبارید و اون موقع که تهران دو متر برف میبارید اینجا هوا افتابی بود!!! و زمین سبز!!! گل ها جوانه زده!!!

همه میگفتن مریم با خودش خشکسالی اورده

اصلا کلی کر کر خنده بود زندگی من!!

همه میگفتن به این هوا عادت نکن قراره برف بباره!!! نبارید!!!

هنوز منتظر برفم!!!!


من اخر شب حمعه، نوشتن رو دوست دارم.

وقتی همه کاراتو انجام دادی

میخوای بری لالا کنی (و دوست پسر و شوهر هم در کار نیست فعلا که من باهاش برم بیرون یا مهمونی، اون پسر بدبختو هم چزوندم! حالا دو سه هفته دیگه شاید باهاش برم بیرون، شایدم نه)، و قبلش مینویسی

یا ادم دوش میگیره و مینویسه بعدش، یه چایی داغم کنار دستش...

رفتم از Tea House چایی اعلا خریدم!! دلم برای چاییای شمال تنگ میشه ولی اینم چایی ترکیه هست و چایی خاورمیانه (دو مدل خریدیم ما)

خلاصه گذاشتم دم کشیده

دارم حالشو میبرم...

میخوام مجرد بمونم...

بعد دو سال سه سال شاید کم کم فکر ازدواج بیفتم...


یادم باشه سری دیگه درباره آرزوهای آیندم بنویسم...

  • یه آدم


یه چیزی که من تو این دانشگامون دوست دارم، اینه که هر قدر بیشتر بری جلو، استاد بیشتر ازت کار میکشه.

یعنی استاد اول از سخت شروع میکنه، کلی بهت تکلیف میده ببینی چند مرد حلاجی

بعد که از پسشون برمیای

هی سنگین تر میکنه

هی سنگین تر میکنه

بعد یه جایی که تو استاپ میکنی

اون میگه اکی ظرفیتش اینقدره.

اینو من دوست دارم

سیستم مثل ایران نیست

تو ایران بچه ها 100 تا کورس میگیرن آخرشم بی سوادن

اینجا ما یه دونه الی دو تا کورس میگیریم هر ترم، و حداقل میدونیم هرچی رو که یاد میگیریم، یاد میگیریم!

کم یاد میدن ولی خوب یاد میدن.

اینو من حال میکنم باهاش

من سوپروایزرم سه ثانیه بیکارم نمیذاره ها!

از صبح سحر کار میکنم تا تنگ غروب.

خلاصه

این زندگی ما

اینجا یکی دو تا از بچه ها اصلا سیمولیشن کار نمیکنن.

پرسیدم چرا؟!

گفتن یه دو هفته کار کردیم و خسته شدیم و ول کردیم!! استادم نمیگه بیا کار کن.

میگه اکی.

البته همه استادا اینطوری نیستن.

یه سری استادا ولی نایسن


این پسره که من دارم فکر میکنم که باهاش دو هفته دیگه برم بیرون

بعضی فکراش خیلی جالبن.

من خیلی خوشم میاد از یه سری تفکراتش.

پسر بی حاشیه ایه.

دوست دارم این فکرشو

یا به فکر پول دراوردنه یا به فکر تفریحه. تو تنهاییاش میشینه مثلا درباره سیاست میخونه، درباره چیزای دیگه، خاشیه نداره.

این تیپ ادما رو من خیلی دوست دارم.

وقتی میبینمش مخم آروم میگیره. خیلی آرومه برعکس من که پرتلاطمم.

دیدنش حتی ارومم میکنه (هم خونه ایمم خیلی ارومه، تقریبا هم تیپ همین پسره هست).

فکرشو متمرکز هدفش میکنه.

ته مخم داره ازش خوشم میاد.


اول یه سلام کنم به غزل:

سلام! غزل جان، جدی دوست پسر من نیست. جدی جایگاهش بسیاررررررررر متفاوته.

حس میکنم بیخودی بولد کردم این بنده خدا رو. بیخود نیست میگه برو هرچی درباره من نوشتی رو پاک کن بره مریم.

همین الان یه پسر دیگه داره واسه من زحمت میکشه.

و من انقدر چرندیات نوشتم اینجا که این جدی بدبخت کلا تبدیل به یه قاتل شده تو چشم شما. نه والا. جدی رو فراموش کنین تمومه.

جدی الان دیگه وجود خارجی نداره بی خیالش بشید.

من الان داره از یه پسر دیگه ته مخم خوشم میاد (ولی آفیشالی اعلام نکردم بهش هنوز!!) ولی ازش یه ذره خوشم میاد دیگه! فقط نمیدونم با قد درازش چه کنم باید پاهامو بلند کنم ببوسمش!!!! (+18)
  • یه آدم

امروز به خواهرم میگم هوای اینجا عین پاییز المان و هلند شده.

عین پاییز شمال شده

دور و برم مهر و ابان

میگه خو؟!

یعنی دختر

تو دوست پسر نداشتی؟

نامزد نداری؟!

یه ذره حس داشته باش!!!!

وای خدا

این خواهر من، دقیققااااااا شبیه دخترای کاناداییه.

اینا پاکن

قلباشون پاکه

این دخترا

مهربونن

خوبن

ماهننننننننن

ماه

اینا رو من واقعا دوست دارم

حال میکنم با اینا. میریم بیرون خوش میگذره.

ولی شبیه مردها هستن نمیدونم چطوری توصیف کنم.

نمیگم مثل ما دخترای ایران ناز و عشوه مسخره و بی مفهوم داشته باشن. نمیگم کلی رژ بزنن و عین فاحشه ها ارایش کنن. نه

یه جوری شبیه مردان.

میدونین

شبیه مردها هستن. نمیدونم اینو چطوری بگم!!! چطوری توصیف کنم! سخته!!

مثلا

اینا از بچگی رقصیدن با پسرا بودن.

خب؟

اینا هر سری میان افیس من، میتونن ژست بگیرن برعکس من که خجالتیم. فوری خجالت میکشم ادم جدید میبینم.

ولی لامصب ظرافت ندارن.

نمیدونم اینو چطوری توصیف کنم

اینقدررررررررررر خوشگلن

نود درصدشون خوش هیکلنا......

ولی ظرافت ندارن

مثه مردان

من مثلا تو فانتزیام همیشه همچین مردای خشک و کلفتی مد نظرمه (حالا بیا مفهوم پیدا کن واسه این کلمه کلفت).

اینا مثه مردان.

نمیدونم دیگه بشینین اینو تحلیل کنین ببینین دقیقا منظورم چیه.


خلاصه

هوا پاییزی شده

انقدرررر قشنگ شده که نگو

حالللللللللللللل میده

باد میوزد

در کنارش ابری

بعد یهو نیمه ابری میشه

اصلا عالمیه

فقط برگ ریزون نداریم.

وگرنه حال میده.

خیلی دوست دارم این هوا رو.

خیلی خیلی خیلی

خیلیییییییییییییییییییییییییییی

بگردم یه دونه یار پیدا کنم باهاش بپرم بیرون


وای بچه ها

اون پسره بود؟

سه ماه پیش وقتی رسیدم اینجا اشنا شدیم و بچه خیلی خوبیه و خاورمیانه ایه و سیاهه و کلا با استانداردای من منطبقه همه چیش؟! پی ار داره کار پیدا کرده؟!

این بچه خوبیه!

دو روزه بهم پیام میده

میگه بریم بیرون

گفتم نههههههههههههههههه ما به هم نمیخوریم

بعد این پسرا از بسسسسسسسسسسسسس همیشه از من زرنگترن

در نهایت گیر داد که:

اکی

تو میگی از من خوشت نمیاد

اگه من بگم که قبول میکنم اینو و چون خودم دلم واست تنگ شده پس بریم بیرون، چی؟!

و الان میبینین میگم پسرا همیشهههههههههههه از دخترا زرنگترن یعنی چی؟!!

بعد من این روزا اینقدر خسته میشم

صبح 5 بیدار میشم حتی نمیتونم تلگرام وایبر چک کنم

میام دانشگاه تا شب هشت یا نه.

خب من کی وقت بذارم رو این؟!

من حال میکنم با زندگیم!!

بهش گفتم حالا فکر میکنم.

یه دو هفته بشینم فکر کنم ببینم چی به چیه.

اون بنده خدا که صبر ایوب داره.

ولی واقعاااااااا پسر خوبیه.

هم ازین کلفتاس (که بالا نوشتم و نمیدونم چطوری توصیفش کنم).

هم احساسیه

هم مودبه

هم صبوره

هم باسواده

هم باعرضس

هم محترمه.

هم بچه خوبیه

هم خواهر کوچیکتر داره که از من بزرگتره و میتونه خواهر بزرگم بشه (من خواهر بزرگم میخوام علاوه بر داداش بزرگ).

هم پسر قدرو قلدریه با روحیاتم جور در میاد

هم پشتیبان قوی ای هست

یعنی از همه زندگیش میزنه در لحظه که به کمکم بشتابه.

هم کلا جنتلمنه

بزرگترین مشکلم اینه که درازه!!!!

درازهههههههه

قدش صد و نوده. من با این همه قد چه کنم؟! 15 سانتش زیاده.

خلاصه.

با اینکه ایرانی نیست ولی به شدت فرهنگشون به ما نزدیکه.

من از خونشون خوشم میاد.

خواهرش مهربونه.

دیگه چی میخوام؟!!!!

همه خونوادش بیرون از کشورشونن.

پسره اثری از پولدار بودن درش دیده نمیشه و خیلی زحمت میکشه و پول درمیاره.

منم شوهر که نمیخوام.

یه دوست پسر عاقل میخوام.

همین.

به نظرتون اینا کافی نیست؟!

به نظرم زیادم هست.

والا!

حالا گفتم دو سه هفته فکر کنم ببینم چی میشه. دو سه هفته دیگه بهش میگم که چیکار کنیم.

اینم حالا درگیر زندگیشه.

والا!!


  • یه آدم

یادمه

که از چهار و نیم سالگیم

وقتی خوندن و نوشتنواز عمو و عمه و این و اون یاد گرفتم (تو این سن استارت زدم)

یه دونه بقچه گونی مانند داشتم (اون موقع ازین مشبکا و کمدا و این سوسول بازیا حداقل تو شهر ما حداقل تو خونواده ما مد نبود)

که یه دونه دفتر توش گذاشتم، یه دونه ازین کاغذای دور کبریتا (عکسشو براتون میذارم)، یه دونه مدارنگی شش رنگی که بابام برام خریده بود و اعتقاد داشت دخترش یه روزی آدم بسیار بزرگی میشه (و هر وقت که یه قدم میرم جلو یاد این حرف بابام میفتم و بیشتر میجنگم و بیشتر تلاش میکنم) و یه مداد سیاه و یه دونه پاکن.

یه دونه گونی بقچه داشتم که اینا رو توش میذاشتم.

یادمه تو صفحه اول اون دفتره شروع کردم به نوشتن من دکتر میشم. چون مامانم همیشه تلقین میکرد که تو باید دکتر بشی وگرنه من شیرمو حلالت نمیکنم (و نکرد) و بابام میگفت بذار هرچی دوست داره بشه تو وکیل وصیش نیستی که.

بعدها تو دفتر خاطراتم نوشتم که اگه تیکه تیکه ام بکننم پزشک نمیشم.

و نذاشتم که بشم (به شدت از پزشکی و دندون پزشکی تنفر داشتم و دارم).

گذشت و گذشت

من تک تک چیزایی که تو دفترم مینوشتم برام اتفاق میفتاد (دیرو  زود داشت ولی سوخت و سوز نداشت)

یاد گرفتم که اول یه چیزو بنویسم

بعد بهش عمل کنم.

در نتیجه همیشه یه دفترچه پیشم بود و هست.

من کلا دیوونه نوشتنم

شما فایلای وورد قدیمیمو ببینین.

همشون پر از چرت و پرتایین که همه اتفاق افتادن

همه

بدون استثناء

دفترای خاطراتم همه کنار خط هاشون تیک انجام شد هست.

من دیوونه نوشتنم

از بچگی نوشتم

از بچگی

تا الان

نوشتن مغزمو منظم میکنه

بهش جهت میده

الانم پیش سوپوایزرم و همه چا یه دفتر پیشمه همش بهم میگه مریم ننویس! من اینا رو دوباره میگم خودتو نکش

کلا نوشتنو دوست دارم!

حتی جلوی افیسر تو فرودگاه کانادا یه دفترچه دراوردم که بنویسم کجا میشه سین نامبر گرفت و ترکید از خنده و گفت تو دفترچه دراوردی تو این هاگیر واگیر؟! گفتم مگه چی میشه؟!! گفت هیچی خیلی باحال بود ندیده بودم کسی دفترچه دربیاره جلوی من ملت اینجا همش تو این فکرن که زودتر ازین قسمت برن بیرون. دفترجه م گل گلیم بود.


بگذریم


امروز میخوام اینجا یه چیزی بنویسم


چون میدونم من یه دختر قویم

و به قول جدی من یه دختر بلا بلا بلا هستم و به هرچی بخوام میرسم

اومدن جدی تو زندگی من بخشی از خواسته هام بود که تو ی دفتر خاطراتم نوشتمش و عملیش شد

دوست داشتنشم همینطور

خیلی دوسش دارم

بیش از حد (خودش البته عقیده داره که بنده عاشقش هستم، حالا کاری به این نداریم، یه ذره خودشیفته هست این جدی)

ولی

دیگه وقتشه هر طور شده ازش بکنم. 

کامنت یاورو چند بار خوندم

و همینطور کلنگ رو

و بقیه که بهم پیام خصوصی میزننو

و نشستم تو تنهاییام فکر کردم امروز

دیدم فکرمو بیخودی مشغول یه ادمی کردم که عملا وجود خارجی نداره

و قشنگ میفهمه که من دوسش دارم ولی ابدا اعتنا نیمکنه (دیروزم نشونم دادی که میای اینجا رو میخونی، با الاغ طرف نیستی)

دیگه وقتشه ازش بکنم

و برم سراغ درس و زندگیم

و کم کم چشم هامو به روی ادمای دیگه باز کنم.

این همه پسر خوب تو این شهر ریخته.

از طرفی درسام سنگین شدن بچه ها

از صبح تا شب میشینم ریسرچ میکنم باز نمیرسم تموم کنم.

در نتیجه

با اینکه درد داره

با اینکه اذیت میشم

عذاب میکشم

ولی میخوام تو مخم با جدیم کم کم خداحافظی کنم

اینو کم کم بی خیال شم راه واسه بقیه ادما و کارا باز میشه

اون کندن اولیه سخته دیگه

یه بار انجام دادما همین اواخر

الاغ باز اومد شیطنت کرد منم یهو فیلم هوای هندوستان کرد

میخوام ازش دل بکنم

نمیدونین چقدر سخته

ولی من اینکارو میکنم

گره خورده به همه داشته هام

ولی اینکارو میکنم.

اینجا مینویسم که خجالت بکشم از همتون و اینکارو بکنم!!

و همینطور خودم تو مخم ثبت کنم امروزو و از همین امشب استارت بزنم و مخم رو برای مسائل بهتر و کارای بهتر و ادمای بهتر ازاد کنم.

همین!


  • یه آدم

یکی از مزایای تی ای شدن برای من، در راستای فانتزیام بود.

یعنی

من همیشه میگفتم

خدایا

به جای اینکه منم مثل 99 درصد ایرانیا (به قول جدی که اینو میگفت بهم، میبینی یاور، دست من نیست، هرچی دارم تو این مرحله این انسان یادم داده و اتوماتیک اسمش میاد وسط، ضمنا دیروز خودش تهدیدم کرد که اگه ازش کلمه ای بنویسم اون میدونه و من، ولی who cares?! اون همیشه میزنه زیر همه حرفا و قولاش، منم مینویسم) که کژدار و مریض تا 5 سال میرن جلو با اون انگلیسی فکستنی و میچسبن به کامیونیتی ایرانیا و انگلیسیشون افتضا میمونه، میگفتم خدایا یه کاری کن من همون شش ماه اول انگلیسیم فیکس شه و مثل بچه ادم بتونم حداقل درست صحبت کنم، لهجه نخواستیم!!

دقیقا سه ماه نشده که من تو جامعه دانشگاهیم و انگلیسیم درست شد!

یه دلیلش همین تی ای شدن بود!!

خیلی خوشحالم!!


دومیش این بود که همیشه دوست داشتم با دانشجوها در تعامل باشم، و اونم اتفاق افتاد! هر هفته حداقل 10 تا دانشجوی جدید رو بهشون درس دادم (گاهی بیشتر)

دوست داشتم دانشجوهام از همه ملل باشن، اینم اتفاق افتاد.

از عرب و ترک بگیر تا وایت کانادایی، امریکای جنوبی، افریقایی، باحجاب بی حجاب، چینی و هندی و کره ای، کسی که امریکا به دنیا اومده و بعد اومده اینجا و کانادا رو دهات میدونه و ... به همه درس دادم، با همه تعامل داشتم و واقعا لذت بردم.

دوست داشتم بدونم مخشون چطوری کار میکنه، کپی میکنن از هم؟! میان ترم هاشونو صحیح کردم و همینطور ریپورتای ازمایشگاهونو، مراقب امتجان موندم. خیلی کارا کردم، اگه دو ترم دیگه هم اینکارو بکنم دیگه به همه فانتزیای کامیونیکیشن با دانشجویان میرسم.

دوست داشتم یه مطلب ساده رو به انگلیسی به دانشجوهام درس بدم. دادم.

درسته هرکی میفهمه من تی ای شدنو دوست دارم فکر میکنه اسکلم (همه اینجا تنفر دارن) ولی واقعا حال کردم.

دارم قدر باقی ازمایشگاههایی که تی ایشون هستمو میدونم.

ولی بعدش

میخوام کار کنم.

میخوام پول دربیارم

رشد کنم

ادم موفقی بشم

برم بالا

بعدش دوباره وارد تحصیلات اکادمیک بشم.

ولی فعلا میخوام کار کنم بعد درسم

میخوا هم با ادما در تعامل باشم هم ریسرچ کنم.

دیدین مثلا تو ایران موسسات ریسرچ بیس داریم؟

research based like R&D?

ازونا میخوام

امیدوارم تو کانادا بشه ازین چیزا پیدا کرد.


راستی

من نفهمیدم چرا شما انسانها میشینین وبلاگمو میخونین.


ولی در کل

اگه دست به دعاتون خوبه

برام دعا کنین.


چون امروز یه دونه کامپیوتر جدیدم برام خریدن اینجا

دیگه مریم 40 کاره شدم!

بخدا

یعنی بعد این به جای هفت صبح باید 5 صبح بیام اینجا و یک شب ازینجا برم بیرون.

کارا زیاد شده.

ولی من همچنان جدی مو میخوام گفتم شفاف سازی کنم.

راستی

بچه ها

اگه دوست دارین یه کشور خوب واسه ادامه تحصیل انتحاب کنین واقعا کانادا جای خوبیه (المانم عالیه)

کانادا واقعا جای خوبیه.

حقوقی که میدن اندازه المان خوب نیست

ولی همه چیش عالیه

مردمش عالین

دخترای خوبی اینجا زندگی میکنن

من یه عالمه دوست دختر خوب پیدا کردم. دخترای مهربون، خوش قلب، دل صاف، ساده، خوش گذرون، کسایی که پیششون یه لحظه هم غمگین نمیشی، همش میخندی، پسرای مودب و جنتلمن. حیف که بلوندن! حیف که چشاشون ابیه موهاشون طلاییه.

هم خونه ای من چشماش ابیه، موهاش طلایی، دقیقا ترکیب لئوناردو دی کاپریو با اون بارنی استینسون تو فیلم هاو ای مت یور مادر (چطوری با مامانتون اشنا شدم)، گل بگیرن سلیقه منو که همیشه از پسرای سیا میاه و غبغبو و بینی بزرگ (ولی خوش مو، موهای صاف) خوشم میومده.

:|



راستی این سوال مهمه:

من دنبال یه وب سایتی چیزیم

که بتونم بفهمم

مثلا اگه بخوام بعدا توی یه کلینیکی کار کنم در زمینه خون شناسی

باید چه تخصصایی بگیرم

چون مثل ایران که هست

مثلا میگی من مدرک مجتمع فنی دارم نمیدونم سرتیفیکیتام همه مال امتحانای بین المللی دوبی هست و خب کار بهت میدن.

اینجام گاهی اون قوانین جاریه

یعنی مثلا من فوق زیست یا هرچی میگیرم

ولی اگه یه مدرک تخصصی بگیرم تو یه فیلدی که مرتبط با زیسته توش راحت تر میرم سر کار

من اینو چطوری پیدا کنم اطلاعاتشو، سایتی جایی میشناسین که بهم اطلاعات بده؟!

  • یه آدم
بچه هااااااااااااااا
دومین آزمایشگاهی که توش تی ای هستم امروز تموم میشه!
دلم برای اون ازمایشگاه اولم که هفته پیش تموم شد الان داره تنگ میشه.
ولی کنار این ناراحتی، آدم یه خوشحالی ای وجودشو میگیره
اونم اینکه یوهوووووووووووووووو! من تونستم!! من تونستم!!!
یادمه اون اول اولا، که فکر کنم براتون اینجا ننوشتم، اسم من بدبختو جا انداخته بودن تو لیست. به دانشجوی ترم اول اصلا اجازه نمیدن بره تی ای بشه، تی ای شدن از ترم دو شروع میشه. ولی منو نرسیده فرستادن ازمایشگاه به 16 نفر درس بدم!!!!
قیافه من عین بدبختا بود از یه هفته قبلش.
یادمه رفتم واسه یه دونه از ازمایشا یغل دست یه دختر چینی واسادم که یاد بگیرم (اون خودش چند سال تی ای بوده) یادمه منو محل نمیذاشت (هیچ کسو نمیذاره مگر نیاز داشته باشه به کسی در اون صورت فوری مهربون میشه) بعد این گند زد به یه دستگاهی، گیج برداشت بازش کرد با موچین داغون کرد دستگاهو، بهش گفتم من کاری ازم برمیاد؟! برم کسی رو بیارم؟! گفت میتونی بری فلان استادو بیاری؟! گفتم کجاست؟ گف خیر سرم توام فقط 10 روزه اومدی اینجا (یادمه 11 ژانویه بود همچین چیزی) تو که ساختمونو نمیشناسی. گفتم میرم پیداش میکنم. رفتم پیداش کردم اوردمش! یادش بخیر! با همین تی ای ها الان میشینیم حرفشو میزنیم میخندیم که استاد میگفت تو دقیقا سال چندی هستی که اومدی ازم میپرسی من دنبال فلان استادم. گفتم استاد من فقط ده روزه اینجام به جز سوپروایزر خودم و منشی هیچ کسو نمیشناسم.
من یه فشاری رو تحمل کردم...
بچه ها من حتی نمیتونستم غذا بخورم... اونقدر تحت فشار بودم... یادمه میگفتم من برم با یه عالمه کانادایی انگلیسی حرف بزنم انگلیسی درس بدم؟! اونم درسی که خودم توش تازه واردمو هیچی بلد نیستم؟!!
من همیشه به خودم افتخار میکنم ازینکه میتونم خوب مدیریت کنم دور و برمو. یادمه بهتر ازون دختره که چندین سال بود اینجا درس میخوند و درس میداد تونستم ازمایشگاهو مدیریت کنم.
بچه ها باهام دوست شدن.
جلسه اخر همه تشکر کردن.
گفتن تو تنها تی ای هستی که از ما نفرت نداره اینجا تی ای ها زوری میان درس میدن (من واقعا تدریسو دوست دارم، برای همین میتونم خوب درس بدم)
کلیییییییییی دوست پیدا کردم....
انقدر دوست دارم یه روزی اگه رفتم جایی کار کنم با آدما در تعامل باشم....
منم نقاط ضعفم زیاده ها... یکیش مثلا اگه من چیزی رو نفهمم، نمیفهمم!!! مثلا اگه من این تعادل شیمیایی رو نفهمم، مینیمم تا 3 سال آینده نخواهم فهمید!!! اینو تضمین میکنم!!! یا مثلا احساسیم. احمقم دیگه.
آدمای احساسی احمقن.
یکیش من.
ساده ام. تا حدی ساده ام. احمق نیستم ولی ساده ام. خودم میفهمم.
ولی درس دادنو دوست دارم، تعامل با آدما رو دوست دارم. حتی ریپورت ازمایشگاه و برگه امتحان صحیح کردن و پراکتورینگو دوست دارم! اینا رو دوست دارم.
واقعا از این زندگی راضیم. اگه احساسی بودنمو بذاریم کنار کلا، از خودم راضیم. خیلی.
من برم
تا شب همینجوری کار دارم.
باید برگردم یه سوال خیلی مهم بپرسم درباره یه مطلب علمی-تخصصی مهم.
امیدوارم یه روزی جواب این سوالمو پیدا کنم.
چون اگه جوابشو پیدا کنم به آسونی میتونم هم کار خوب پیدا کنم هم توی علم به اون چیزی که میخوام برسم.
شماهام کمتر وقت بذارین رو وبلاگ من.
همتون برین بشینین سر درس و مشقتون.
:)
تا بعد

:)

  • یه آدم

خب این سومین موضوعه که قرار بود دربارش صحبت کنم.


چند روز قبل قرار بود گروه بازرسی بیاد از دهمون و دانشگاهمون دیدن کنه.

و این قضیه از چندین ماه قبل مشخص بود.

خلاصه

یه ماه بود که همکاران محترم بنده هیچ کاری تو ازمایشگاه نمیکردن و فقط و فقط استرس این بازرسی رو با خودشون حمل میکردن.

فقط استرس.

یعنی ازمایشگاه کر و کثیف بود. اینا هیچ کاری نمیکردن فقط غر میزدن.

منم افتادم از یه ور تمیز کردم و خیال هممون راحت شد.

یه دونه بطری توی فیوم هود بود.

یکی از دخترایی که 5 ساله اونجاست اومد بهم گفت مریم

این بطری رو میتونی بازش کنی؟

گفتم اره.

فشار دادم باز نشد. زیر هود باز کردم که نمیریم.

گفت این از 5 سال پیش اینجا بود وقتی من اومدم.

گفتم خب روش نوشته امونیوم استات

گفت نهههههههه اونو من نوشتم 3 سال پیش که بازرسی گیر نده این چیه چرا اسم و غلظف روش نیست؟

گفتم نمیدونم والا!

خلاصه گفتم ایا اجازه دارم اینو با مایع ظرفشویی یا دستشویی بشورم؟ چون هم اینو روغنی میکنه و روان میشه درش هم اشغالارو دور میکنه از درش و باز میشه. اون قسمتهای سفت رو باز میکنه.

گفت اکی.

شستم ظرفو

باز کردم

دیدم توش یا اب هست یا یه محلولی که 99 درصدش ابه!!!!

دختره میگفت ما تا همین پارسال مایع ظرفشویی نداشتیم (خالی بند) خب گیرم نداشتی

مایع دستشویی که داشتی؟! با اون باز میکردی!!

خلاصه ملت توی یه جهلی به سر میبرن که حد نداره.

من اگه برگردم به گذشته

باز میام اینجا

من اونقدرررررررر از زندگی در اینجا و از درس خوندن در سیستم امزشی اینجا لذت میبرم که حد نداره.

شب و روز خدا رو شکر میکنم.

تلاش میکنم یه زندگی خوب بسازم.

ولی همیشه هم گفتم که هر جایی مشکلات خودشو داره.

من اینجا رو با همه مشکلاتش دوست دارم.

حال میکنم.

ولی اینا خیلی محتاطن و یکمی ترسو. ولی مثلا جالبه که تو موارد خطرناک محتاط نیستن!!! مثلا

بابا!

با اون کپسول نیتروژن نرو توی اسانسور

اون جا اون اگه بیفته جا رو زمین یا هر اتفاقی برا بیفته تو در فریز میشی

گوش نمیکنن!

پریز برق تو ازمایشگاه جرقه میزنه

پسره با اون هیکلش میگه ولش کن!! چون اینا تو سیستم فکریشون اینطوری جا افتاده که اگه جرقه بزنه اتش نشانی فوری میزسه.

ولی اگه همون جرقه وقتی ایجاد بشه که تو پریزو به برق میزنی چی؟!

اینو فکرشو نکردن!!!

اینطورین

یه سری الگوی تکراری دارن

با اون دارن زندگی میکنن.

فکر نمیکنن.

اینجا اتش نشانی و پلیس و استاد راهنما و بقیه برای اینا فکر میکنن.

اینا فقط میان و میرن و میخوان فان داشته باشن. فقط تفریح کنن!

همین!!

یه سری الگوی تکراری تو مخشونه. 


اونروز دو سه تا بشقاب پیدا کردم رو میز که از سه ماه قبل که اینجا اومدم بودشو کثیف بودن و همونجوری مونده بود.

به اینا میگن اینا مال کیه؟

اگه شخصی نیست میشه استفاده کرد، گلدونی بذاری توش، چه میدونم مثلا توش دسمالی بذاریم بعد اینکه شستیم.

دختره اینجوری میکنه (این یه دختر دیگه هست، اون بالایی نیست که ازون بطریه میترسید) میگه همونجا ولش کن نشونرش به ما چه! گفتم شخصی نیست؟ گفت نه اینو قبلنا بهمون داده بودن استفاده کنیم مام استفاده کردیم انداختیم اونجا!

یعنی سلیقت تو حلقم!!

تمیز بودنت تو حلقم!

کر کثیفترین پسرای ایران ازینا تمیز ترن!! بخدا!


کلا سیستمشون اینه: هرچی میبینی دست نزن بهش، بنداز اونجا، ولی اگه چیزی رو نیاز داری برش دار استفاده کن باز کرکثیف بنداز اونجا.

همین!!!

کلا اینا صبح پا میشن

دوش نمیگیرن

میان دانشگاه

صبحونه میخورن

ناهار میخورن

3 ساعت حرف میزنیم

اینا فان دارن تفریح میکنن

میرن خونه

فردا دوباره تکرار میشه!

همشون اینطوری نیستن ولی بالای نود درصد اینجورین.

ولی اینا هب حدی قلباشون پاکه به حدی مهربونن به حدی مهربونن به حدی سالمن که حد نداره.

واقعا و واقعا حال میکنم و لذت میبرم ازنیکه تو همچین کشوری زندگی میکنم.

واقعا حال میکنم.

صد بار دیگه هم اگه فرصت بهم دست میداد میومدم اینجا.

سیستم اموزشی اینجا قابل قیاس با ایران نیست.

اینجا درس خوندن میچسبه به ادم، لذت میبرم... از ادما لذت میبرم... از همه چی.

از همه چی...

خدایا شکرت...

فقط پول برسون!!!!

پول میخوام!


دیروز رفتم دانشگاه

هوا بارونی بود عیننننننننن شمال خودمون

یه لحظه حس در خونه بودن بهم دست داد...

خیلی حسش قشنگ بود...

خیلی لذت میبرم...



  • یه آدم
امروز یهوووووووو بعد شاید 9 ماه دلم برای Alex Jolig تنگ شد!!!
من سالها قبل از اینکه برم آلمان، دیوونه این الکس بودم. دیووونننشششششششششش
من کلا صدا کلفتارو دوست دارم (شرمنده ام)
حتی بین خانوما خواننده های صدا کلفتو دوست دارم.
نمونه ابرو گوندش
Ebru Gundesh
چون از بچکی مسخرم میکردن که صدام نازک و زشته
ذاتا یه تمایلی در من ایجاد شده به سمت صدا کلفتا!
اینایی که صداشون کلفته، لطافت مطافت نداره.
خلاصه
یکی شیفته الکس بودم و هستم
یکی سباستین کخ!!!
ته خوشگلی، ته خوشتیپی، ته زیبایی
هیچچچچچچچچچچچچ هالیوودی ای به این انسان نمیرسه مگر راسل کرو فقط.
یعنی این سباستین کخ آخر مردونگیه (مرد رویاهام) مخصوصااااااااااا تو فیلم The lives of others
اینجا المانیا و بقیه جهان، بهم میگن خاک تو سرت با اون سلیقت
هرچی بینی بزرگو زشتو بدریخت هست رو تو شیفتشی (کامبیز حسینی و راغب علامه و محسون کیرمیزیگول و سباستین کخ رو نشونشون دادم و تحقیر شدم!!!) اینا همشون بلوند ملوند و حتمااااااا حتماااااااا قد بالای 185 و آدم جوون دوست دارن!
من کلا فیووریتام مردای بالای 37 اینا هستن!!!
دست خودم نیست.
این اهنگو گوش کنین (و این دختره چقدررررررررررررررررر با استعداده و هنرمنده! اینی که با این الکس میخونه)
یعنی منو بکشی یه شب با این الکس یولیش (یا یولیگ) زیر یه سقف نمیرم (تو خواب البته اگه با من بیاد زیر یه سقف) ولی ابهتش منو میکشه همیشه.
متاسفانه همه این هنرپیشه ها و این ادمای محبوبم بالای 50 سالن!! یعنی وقتی به پنجاه سال رسیدن من دیوونشون شدم!!!
خاک بر سرم!
کلا مردای ابهت دار رو بدون توجه به ریخت و قیافه دوست دارم.
این سباستین کخ و الکس دقیقااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا المانینا....
من شخصیت محبوبم، مرد محبوبم، مرد ایده الم، خیلی خیلی خیلی شبیه این شخصیتی که سباستین کخ ایفای نقشش کرده تو فیلم زندگی دیگران، که تو این وبلاگ دربارش نوشتم هست.
این دوست پسر من به مقدار زیادی شبیه این مرده تو زندگی دیگران بود. شبیه گئوک: The lives of others
همیشه میگفت زن و شوهر اگه دلشون با هم باشه دیگه همه چی حله. مخ من به مقدار زیادی بی مرز و حد میره جلو و این به خاطر این ادمه. دقیقا جلوی مخمو ول میکرد. بعد نمیتونست جلوشو بگیره بعد دعوامون میشد!!!
خلاصه شیفته سباستین کخ هستم و بعد الکس.
بقیه هم که سر جاشونن.
تقریبا دل نیست که، لات و لوت ترین پسرا دلشون تعداد کمتری دختر میخواد نسبت به دل من که همزمان 30 تا هنرپیشه رو با هم دوست داره!!!
بهله!
پی نوشت: جدی مو میخوام!
  • یه آدم

دیروز

رفتیم یه فیلم نامزد اسکار دیدیم تو سینما

Beauty and the beast

ما سه بعدی دیدیم چون سینمای شهر ما بعد از ساعت هفت دو بعدی این فیلم رو نداشت.

دو بعدی یازده دلاره.

سه بعدی 13 دلاره.

قبلشم رفتیم خوراک یونانی خوردیم

خیلی خوشمزه بود

:)

حال داد

فیلمش خیلیییییییییی قشنگ بود

واسه من که کلا یه بار تو ترکیه فیلم تو سینما سه بعدی دیده بودم و این دومین بارم بود خیلییییییییی چسبید. خیلی.

در کل ولی ترجیح منم دوبعدیه. دوبعدی رو بیشتر دوست داشته و دارم.

این فیلم بیوتی اند د بیست درباره یه دختره که با باباش اومدن تو یه ده کوچولو زندگی میکنن و قبلنا تو پاریس بودن.

دختره کلا سیستمش با مردم اون شهر جور در نمیاد. تو عوالم خودشه. فانتزی میزنه واسه خودش.

همش میگه خدایا من باید زن این پسر لاته بشم؟! اینجا بمونم؟

خلاصه یه روز باباش راهشو گم میکنه

دختر میره دنبالش که پیداش کنه

و ماجرا شروع میشه

پیام این فیلم در درجه اول برای من این بود:

به هرچی بخوای میرسی!

دختره در نهایت زن پادشاه میشه و دنیا رو هم زیر و رو میکنه.

ضمنا، من دیروز مطابق معمولم با رفیق دخترم بیرون رفتم نه با اون پسره که سه ماهه خوب اومده جلو.

چرا؟

چون من یه دختریم که تکلیفم با خودم معلومه.

چرا وارد رابطه بشم وقتی اعصابشو ندارم؟ من میخوام درس بخونم موفق بشم.

به علاوه

من جدی مو میخوام!!

یا یه جدی شماره دو میخوام.

به هر حال دیروز با همین دختره دوستم رفتیم و حالللللللللللللللللل داد!!! لپامون از خوشحالی قرمز بود.


چند روز قبل وقتی از فودبیسیکز برمیگشتم و منتظر اتوبوس بودم

یه دختر محجبه اومد

بعد زل زل زنان همینجوری واساده بود

بعد من عین این کانادایی مانندا که سریع اسمال تاک رو استارت میزنن گفتم طبق گوگل مپ اسکل بنده اتوبوس تا 6 دقیقه دیگه میرسه

بعد دختره گفت یس یس یس

بعد گفتم

May I ask you a question

گفت آری

گفتم 

آر یو Iranian?

گفت یس

گفتم خوشوقتم

منم ایرانیم

اسمم مریمه

دختره گفت مرسی مرسی

دختر خوبی میزد

مثه این دخترای پرادعای قد کوتاه دماغ عملی که تا ادمو میبینن پشتشونو میکنن و ضمنا موهاشونو رنگ کردن و مثل سیم ظرفشویی شده نبود.

خلاصه

سوار اتوبوس شدیم

دختره خودش فاند ماند نداشت ازینجا چون ازین کارمندای دولت بود بهش از دولت ایران پول میدادن

میگفت حقوق من تو ایران برابر حقوق یه کارگر تو اینجام نیست.

من تو ایرانی ماهی فقط نمیدونم سه میلیون درمیارم

اینجا یه کارگر ماهی شصت هزار دلار درمیاره.

گفتم بلهههههههه؟!!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

مگه سوپروایزر جدیه که (نه حتی خود جدی) که بگیم ماهی مثلا فلان ده هزار تا درمیاره؟!!!!!! اونم شصت هزار تا با کسر مالیات؟!!!!!

گفتم سالی 60 هزار تاست.

گفت عه؟!

گفتم تازه اگه سالی شصت هزار تا یه کارگر دربیاره اینجا ازش مالیات و هزار تا کوفت دیگه کم میشه.

تازه اینجا و ایران رو مقایسه نکن.

طرف ماهی هزار و سیصد تا خالص پول اجاره میده.

دختره گفت نه!

اگه فرض کنیم خیلی صرفه جویی کنه و تو یه اتاق زندگی کنه و روزی سه وعده نون بیات و حلوا بخوره فلان قدر براش میمونه.

اون لحطه حسی که بعضی وقتا جدی داره وقتی ادمای اسکولو میبینه و میبینه اینا فازشون کلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یه چیز دیگست

منم دیگه افسردگی گرفتم گفتم هرچی تو میگی درسته عشقم. فقط نمیدونم کی تو رو گرفته یا قراره بگیرتت (قسمت جدی بشه ازین زنای اسکل).

یعنی یه سری تصورات فضایی از خارج دارن که من تو ایرانم شاخ درمیاردم وقتی میشنیدم

یادمه شوهر عمه م میگفت تو پاتو بذاری خارج همه چی حل میشه

یه بار ازش پرسیدم دلیلی داری پشت این حرفت شوهر عمه جان؟

گفت اونجا خارجه با ایران فرق داره. من میفهمم تو نمیفهمی.

همین.

دلیل ایشون این بود.

والسلام!!!



یکی از خوشحالیام ایه که تو این سه ماهی که اینجام با کامیونیتی ایرانی خودمو قاطی نکردم.

نه که ایرانیا بدم بیاد نه.

اگه بدم میومد به همشون سلام نمیکردم.

اگه ازشون بدم بیاد تو ایستگاه اتوبوس نمیپرسم از طرف که ایرانی هستی؟! 

نه.

دوسشون دارم.

تک تکشونو

ولی میدونم داخل کامیونیتی چقدر درب و داغونه.

همین دختره میگفت (همین فیلسوفه که ایشالا قراره زن جدی بشه)

میگفت سال تحویلو تو جشن ایرانیا بودی؟

گفتم نه.

گفت بهتررررررررررررررررررررررر

من اونجا که رفتم بیشتر بهم حس غربت دست داد

یه مشت ایرانی عقده ای جمع شده بودن 

همه ارایش غلیظ

لباس مباس نو پوشیده بودن پز میدادن

ته دلم گفتم والا بقیه هم دانشگاهییامم همینو گفتن. دقیقا همینو گفتن. هم مردا هم زنا.



بچه ها چرا اینقدر عقده ای هستیم؟!!

چرا اینقدر بدبختیم ما؟


پی نوشت:

دختر جان، غزل

ممنونم از نظراتت

ولی نظراتت قشنگن

خصوصی ننویسشون دخترجان

بنویس بذار همه ببینن.

اعتماد به نفس داشته باش!

  • یه آدم

سلام

گفته بودم بهتون که میخوام درباره این سه موضوع براتون وراجی کنم؟!!


1. طرز رفتار و عملکرد دانشجویان کارشناسی در کانادا تو دانشگاه ما.

2. امروز یه زن ایرانی دیدم که جوون بود خاطرم باشه دربارش بنویسم. اینکه چه تصوری از "خارج" و حقوق کارگران و سایر موارد داشتن

3. ترسو و محتاط بودن کاناداییا.


خب من اومدم!!!

درباره موضوع اول اول یه ذره پرچونگی کنم!!

چند روز قبل،

وقتی تو ازمایشگاه داشتم به طرز عملکرد فسقلیام نظارت میکردم

یهو دیدم صدای جیز جیز شدید میاد

رفتم دیدم دور و بر هیتر (گرم کننده) یه عالمه اب ریخته حتی کنار سیمهاش!!!

اب سردو خود یخ رو میریزن رو هیتر بی احتیاز.

یعنی واقعا نزدیک بود حرقه بزنه اتیش بگیره.

به سرعت گفتم از محل دور شین لطفا 

برین دم در.

اگه خبری شد میگم الارمو بزنین.

فکر کن هر سری 8 الی 16 نفر ور میندازن گردن ما باید بهشون رسیدگی کنیم.

اینام پسر و دختر همشون خوشتیپ و خوشگلن. ولی عقل ندارن!!!

واقعا گیجنا.

گیجن

گیجن

صد رحمت به پسرای ایران

واقعا تر و فرزن

باهوشن.

فک کن

دستکش دستم کردم گفتم اگه من خشک شدم شما فقططططططططط الارمو بزنین و برین مارک رو بیارین.

همین.

اصلا به من دست نزنین.

شروع کردم همه جا رو تمیز کردم.

پاک کردم

ابو از سیمهای برق دور کردم.

یعنی یه مشت ادم گیج

همه بالای 21 سال

بعضیا 26 سالشونه

بعضیا همسن منن

دو تاشون سی سالشونه

ولی اونقدرررررررر اینا گیجن که هیچی رو نمیفهمن

مثلا میگی

برو توی Save data as

داده رو با فرمت اکسل که سی اس وی هست ذخیره کن

پسرو دختر

یکی از یکی گیج تر

یا ذخیره نمیکنن گیجا

یا اخرش میبینی

دی اس دبیلیو سیو کرده!!!!

بخدا هر جلسه اینو میبینم.

یعنی اونقدر گیجی تو؟!!!

خیلی گیجن

بعد من همسن اونا سی پلاسو استارت زدم خودم تو خونه شروع کردم به یاد گرفتن!!!!

دیدین ما شیفت و اینترو میزنیم دات کام رو خود کیبورد و گوگل وارد میکنه؟!

اینا اونو بلد نیستن!!!

slow motion!

جودی هاپز رفته بود تو شهر اون موجودات و اونا خیلی کند بودن؟ و این حرص میخورد؟ من گاهی همون حسو دارم.

ولی عجیبه که اینا رو دوست دارم!!!

مثل بجه هام میبینمشون.

همکارام گفتن ما اگه بودیم ول میکردیم به حال خودشون بذار بمیرن!!!!!! چون ما که مسئول نیستیم!!!

ولی من دلم نمیاد.

هیچوقت.

واقعا دوست دارم شاگردامو اونام منو دوست دارن

تو خیابون میبینن بیان با من صحبت میکنن

یکیشون خودکار و دفتر و کتاب ازمایشگاش جا مونده بود

به 4 نفر اون گروه ایمیل زدم کی کتابشو جا گذاشته؟ خودکارش جا مونده؟ چون نه اسم داشت نه هیچی دیگه.

دلم سوخت

گفتم باید 40 دلار به این لب بوک پول بده.

داده هاش توشه.

اصلا یه گیجین.

بیشترشون اینطورین.

ولی خب من کلا کامیونیکیشن رو خیلی دوست دارم برای همین از تدریسم لذت میبرم.

اونروز سر یه قضیه ای در یکی از ازمایشگاههایی که توش من تی ای هستم بسته بود.

به اون یکی تی ای پسر میگم تو برو استادو پیدا کن منم میرم پیش منشی ببینم چی میشه.

رفتم پیش منشی میبنیم اومده پسره پشتم واساده.

میگم چرا اینجایی

میگه گفتم ببینم تو چیکار میکنی لازم شد میرم!!!!!

پسر ایرانی بود الان 100 بار کلید 100 جا رو اورده بود!!!!!

پسره از من 4 سال بزرگتره!!!!!

والا

ولی اینا به شدت خوب و نرمالن و قلباشون پاکه.

کاناداییا رو دوست دارم!

  • یه آدم

خب من اومدم!

امشب خیلی بهمون چسبید.

همه بچه های ازمایشگاه رفتیم به جز یه دونه از خانوما.

خیلی خوش گذشت

خیلی

من یه نوشیدنی خوردم به اسم peach radler

یه همچین نامی داشت.

مزه ش خیلی خوب بود.

یه قول یکی از پسرامون خیلی لایت هم بود. ابجوش دوزش خیلی پایین بود.

من خودم با بادلایت و سایدر خیلی حال میکنم.

والا واسه ما که تو ایران با عرق سگی بزرگ شدیم!!  بیست لیوان سی لیوان اینجا ما رو مست نمیکنه.

بخدا.

اینا دوز ابجو ومشروب و موادشون خیلی پایینه

خلاصه اینطوری.

یادم باشه درباره 3 موضوعی که دو دو پست قبل تر گذاشتم حرف بزنم.

واقعا این 4 و نیم ساعت بهمون خوش گذشت.

واقعا بهم خوش گذشت.

لذت بردم از زندگیم.

هر روز اینجا حال میکنم. لذت میبرم.

امروز داشتیم با بچه ها حرف میزدیم.


یکیشون میگه من نمیرم امریکا کار کنم یا یه استان دیگه یا یه شهر دیگه حتی! (حتی تورنتو و ونکوور نمیره) میگه میخوام نزدیک باشم!! حال ندارم اسباب کشی کنم!!! خدایا من نه سال و نیمه دقیقا که با یه چمدون تو دستم (و گاهی ساک!!!) دارم بین شهرها و کشورای مختلف میچرخم. یه عالمه ایرانی میشناسم که از هجده سالگی و حتی سن کمتر با جرات و جربزه خودشون بیرون بودن و باتجربه شدن.


اینا پاس کانادا دارن. بعضیاشون دو تا پاسپورت دارن مثلا کانادا و هلند یا همچین کشوری ولی سختشونه برن یه جای دیگه!!!

یکی از جذابیتهای اینجا به اینه که با ادمای مختلف و با فرهنگهای مختلف اشنا میشم.


واقعا نمیفهمم چرا وقتی ابجو یا هرچی مثل اون میخورم به شدت ساکت میشم و میرم تو خودم. یعنی شدیدا ساکت میشم. همه میپرسن چرا ساکت شدی؟ چون من بای دیفالت نسبتا پرجنب و جوشم. پرهیجانم. یکی از پسرای بزرگتر از خودم اینو متوجه شده (کاناداییه) و نقش نسبتا حمایتی-حفاظتی به خودش میگیره وقتی من ساکت میشم. یه جورایی سعی میکنه منو ازون حس بیاره بیرون بدون اینکه بخوره تو ذوقم. از رفتارش خوشم میاد. پسرای کانادا به شدت جنتلمنن. به شدت. با آدم دقیقا مثل پرنسس رفتار میکنن. فقط چشماشون ابیه. موهاشون طلایی یا قهوه ایه. من به چشم برادری-خواهری اینا رو دوست دارم ولی اگه قرار باشه یه دونه پارتنر انتخاب کنم یه پسر سبزه بینی گنده زشت غبغب دار شکم دار بداخلاق ته دلش مهربون خوش قلبو ترجیح میدم. از اولم همین بودم. فکر نکنین هنوز ته مخم با فکر ایران زندگی میکنم نه. تو اروپام همین بودم.

ولی به چشم "انسان" اگه اینا رو نگاه کنیم، همشونو دوست دارم. همشون برام عزیز هستن. سفید و سیاه نداره. من هم خونه ایم هم کاناداییه. خیلیم بچه خوبیه. خیلی محترمه. خیلی محترمه. خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی. به ندرت همو میبینیم. شاید هر رور یه بار همو ببینیم. دوست پسرم همیشه میگفت تو دریای دوست داشتن همه انسانهای عالم هستی. واقعا کسی در جهان نیست که من ازش بدم بیاد. همه عالم رو دوست دارم.


ولی واقعا نمیدونم چرا اینطوری میشم :( همون ساکت و...


  • یه آدم

چند روز پیش تو تلگرام وویس میذاشتم در جواب دختر عمه ام که نوشته بود:

سلا عجقم خوجلم خوفی؟! ازین حرف زدنای مسخره داره. خوجلم خوفی یعنی چی؟!! عجقم یعنی چی؟!!!!!!

خلاصه گفتش که مرسی و اینا.

سه ساعت طول کشید تا بنویسه اینو.

گفتم بابا مثه من وویس بذار راحت باش دختر جان خودتو اذیت نکن.

گفت نمیتونم :|

گفتم چرا؟

گفت هرکی از صدای خودش بدش میاد، باید تمرین کنم!!!

گفتم تمرین چی؟

گفت تمرین صدا که برات وویس بذارم!!

یه لحظه من در سکوت فرو رفتم!!!!!!

واسه من تمرین صدا کنی وویس بذاری؟!!

بسم الله!!!

پسر واسه دختر اینقدر تمرین نمیکنه.

بابا یه وویسه دیگه ول کن!!!!

ملت بخدا بیکارن!!!

میخواد تمرین کنه!!

مگه شماها وویسای خودتونو گوش میکنین؟!

من تا بحال یه بارم گوش نکردم. فقط وقتایی که جدی مجبورم میکرد مثل لوسا صحبت نکنم (هیچوقتم نفهمیدم منظورش از لوس بودنم چیه) مجبوری وویسامو گوش میکردم. اونم باز مشکلی نمیدیدم!!! خودم بودم!!

خلاصه درگیرن ملت!!!

درباره اون سه موضوع بعدا براتون مینویسم.

تو پست قبلی اخرش نوشتم.


فعلا باید برم کارامو تو ازمایشگاه ادامه بدم. 4 ساعت و نیم دیگه میریم بیرون با دوستان ازمایشگاهی.


ضمنا

در جواب اون دوستی که ازم پرسید من استاد دانشگاهم تو کانادا!؟

نه عزیز من! نه.

من یه دانشجوی ساده و معمولیم اینجا.




  • یه آدم

خب

الان که دور و بر یه ساعت مونده که برم تدریس کنم به فسقلیام تو ازمایشگاه، گفتم بشینم واستون درباره یه موزیک ویدئویی که یه روزی "جدی" معرفی کرد و من اونروز تافل داده بودم و خسته بودم و مخم نمیکشید که آنالیزش کنم و بهش گفتم اینو نمیفهمم و الان اگه جدی "زنده" بود و هنوز "زنده یاد" نشده بود بهش میگفتم ممنونم ازت به خاطر اون کلیپه! میخوام درباره اون صحبت کنم.

(وای خدا این بشر و دوست پسرم اسمشون همه جای زندگی من هست! چرا من اینقدر ازین دو تا تاثیر پذیرفتم!!! مخصوصا از جدی! چرا؟! گاهی حس میکنم یه shadow هست جدی، نمیتونم توصیفش کنم).

گروه 30 seconds to mars  رو که حتما میشناسین.

سی ثانیه تا مریخ-ویکی پدیا


این گروه سه تا عضو اصلی داره.

خوشتون اومد برین دربارشون بخونین.


اما

یه روزی جدی بهم گفت این کلیپو میفرستم واست بگیر بشین ببینش بینم چقدر میفهمیش!!!

Hurricane


منم گفتم باشه.

نشستم دیدم.

تنها چیزی که ازش فهمیدم این بود که اینا فراماسونن؟!!


جدیم خندید و گفت خاک تو سرت.

یه ذره ازون مخت کار بکش!

واقعا آخه خسته بودم.

تافل داشتم، صبح از 5 بیدار بودم.

شبام که جدی نمیذاشت بخوابم. یعنی در واقع روز و شبم با جدی سپری میشد. همه لحظه هام. ریز ریز نفوذ میکرد تو قلبم.


بعد اینکه یه روز جدی بی خبر گذاشتو رفت

من دلم براش تنگ شد، نشستم این موزیک ویدئو رو دیدم....

بارها دیدمش....

و اونوقت بود که فهمیدم خدایا این کلیپ چقدرررررر زیباست....

و اونجا فهمیدم چقدر شباهت بین جدی و دوست پسرم بوده....

دنیام به هم ریخت...

داغون شدم...

افسرده شدم...


جفتشون اینو همیشه میگفتن (و البته دوست پسر من مردونه به حرفش عملم میکرد، جدی رو نمیدونم)

"من به بدنم احترام میذارم"


پسرا زر زیاد میزنن ولی عملشون خلافشو ثابت میکنه

ولی دوست من واقعااااااااااااااا عمل میکرد.

وقتی من این جمله رو از جدیم شنیدم خوف کردم.


لامصبا سبک دارن.

کسی که سبک داره برای زندگیش رو باید بهش بچسبی

نه که اویزونش شی

نه که زنش شی

باید بهش نزدکی شی

باید ازش یاد بگیری

باید لحظه هاتو باهاش بگذرونی

حال کنی که همچین کسی رو داری


بعضیا میفهمن. خوب میفهمن.


حالا پیشنهادم اینه که بشینین این کلیپو ببینین اگه ندیدین

ولی بارها ببینین

یعنی هر هفته دو بار ببینین

سعی کنین بفهمینش

بعد مثل من دیوونش میشین

(جدی، دلم واست تنگ شده، اگه اینو میخونی بفهم که دلم برات تنگ شده، دلم واست تنگ شده، تنگ شده)


Hurricane-Wikipedia

Hurricane-Lyrics


فکرم مشغولشه... اگه بود، کمتر بهش فکر میکردم تا الان که نیست... معلوم نیست چیکار میکنه... کجاست... به این پسره دارم نزدیک میشم که "جدی" رو فراموش کنم... بسه ورجه وورجه دادن دلم... شاید خیلی زمان ببره یه رابطه "جدی" باهاش استارت بزنم ولی همین خوبه... باعث میشه به کل از مخم بپره این الاغ...

  • یه آدم

خاطرم نیست

که اینو نوشتم اینجا یا نه

یادمه سال اول کارشناسی بودم

درس محبوبم به اسم "ادبیات فارسی" رو بلاخره با هزار بدبختی گرفتم!

یه استاد داشتیم

محشرررررررررررررر بود!

جوون بود، ولی بسیار باتجربه، پخته، مهربون، با شخصیت. و مهم تر باسواد بود...

یه روز نشست برامون داستانشو تعریف کرد

گفت دانشجوی سال اول بودم تو دانشگاه (سراسری، دولتی، مال یکی از دانشگاههای تهران) و یهویی مخم قاط زد و گفتم گل بگیرن در این دانشگاهو و انصراف دادم و اومدم بیرون و رفتم کارگری رو استارت زدم.

(منم سال اول لیسانسم دچار همین حس شدم ولی خب انصراف ندادم، میخواستم خودکشی کنم ولی یکی از دوستای نزدیکم نذاشت و همینطور برادر و خواهر کوچیکم و همینطور پدر و مادرم جلوی چشمم اومدن موقع خودکشی، و بعد ازون شروع کردم به کار کردن، کنار درسم کار میکردم واسه "پولدارای مرفه بی درد بالاشهر تهران و از قضا همونجا دوست پسرمو دیدم. فکر کنم باید این همه راهو میرفتم تا بهش برسم، مردی بود که به معنای واقعی کلمه نقش بزرگی در زندگیم ایفا کرد، ولی سرعتش کمتر از جدی بود، جدی رسما آستین بالا زد. هر از گاهی وقتی به مغزم خطور میکنه که نکنه جدیم مرفه بی درد بوده حالم به هم میخوره.

متاسفانه دوست پسر من مرفه بی درد بود ولی بسیار بسیار شعورش بالا بود.

خلاصه

استادم تعریف میکرد که شروع کردم به کارگری، صبحها شش میرفتم بیرون تا شب ساعت ده.

یه شب، خسته و کوفته

وقتی تو راه برگشت به خونه بوده (خونشون آزادی بود) وقتی داشته اسمونو زمینو نفرین میکرده، چشمش میفته به یه خط از روزنامه همشهری که مصاحبه یه اقایی رو زده بوده تو صفحه اول با یه جمله درشت:

"خوشبختی یک اتفاق نیست، یک انتخاب است"

استادم میگه یه لحظه همونجا واسادم، گفتم خب این زندگی رو خودم انتخاب کردم دیگه...

فرداییش دوباره استارت میزنه درس میخونه....

لیسانس میگیره...

فوق میگیره...

دکترا میگیره...

آدم حسابی مملکت میشه....

با اون سن کمش....


بعضی وقتا با خودم فکر میکنم

میگم مریم

این راهی که اومدی دقیقا انتخاب خودت بود

میتونستی خونه باشی

نهایتا سه سال دیگه شوهر کنی

بچه بیاری

مامانت هر روز بیاد خونت غذاتو بپزه

بهت برسه

نازتو بکشه بگه دخترم حرفمو گوش کرد و به جای "خارج" رفتن موند تو خونه و الانم شوهر کرده.

با همون پسر عموی احمقتم عروسی میکردی

یا مثلا با پسر عمه ت که چشمش رنگیه و تو از چش رنگیا به عنوان شریک زندگی خوتش نمیاد.

یا حالا هر الاغ دیگه ای

و بری پی کارت و پروندت بسته بشه 

و تنها کاری که تو شجرات داشته باشی این باشه که عکس تلگرامتو عوض کنی و تند تند عکسای جدید بذاری و به این و اون غیرمستقیم حرف بفهمونی و شبا وقتی خواهر شوهرت میاد خونت بشینی باهاش چرت و پرت بگی یا نهایتا رفیق فابریک شین و برین بیرون و بچرخین و ازین چرندیات

یا ازادی های یواشکی داشته باشی

یا مثلا بری از سه روز قبل ارایشگاه که بری عروسی خواهرت یا داداش شوهرت یا هرکی دیگه

اپشن دومت این بود که اصرار اصرار اصرار کنی و دو پا رو تو یه کفش بذاری و با وجود مخالفت های کشنده مامانت و عمه و خاله و مخصوصااااااا عمه بابات که تو رو میخواست برای اون پسر کور و کچلش بگیره بگی من اینجا نمیمونم! و با همه کم و کاستیات و تحریمهای وحشتناکی که سر راهت بود بلاخره بیای اینجا.

خربزه خور پای لرزشم میشینه!!

انقدر بهم میچسبه وقتی شبا ساعت ده میرسم از دانشگاه به خونه و بعد مسواک و دوش گرفتن مستقیما میخوابم!!!!

حاللیییییییییییییییییییییی میده....

بیشتر حال میده وقتی یه پسر بهم میگه

Do you wanna go out?

و من میگم:

NO!!!

Thanks!!!!


و وقتی میبینه ناز و عشوه نمیام و جدی هستم در این زمینه کونش میسوزه.

ببخشید من بی ادبم.

بهله!

خبر دارین از یه پسری خوشم اومده؟

خیلی خوب اومده جلو تو این سه ماه.

حس میکنم ممکنه باهاش بزنم بیرون

رابطه استارت بزنم.

خوشم میاد ازش

بچه خوبیه

باعرضه هست

با اون سن نسبتا کمش (کوچیکتر از جدی و دوست پسرمه) پی ار گرفته

کار پیدا کرده بعد دفاع دکتراش کار میکنه

کلا باعرضه هست

ایرانی نیست... ولی خاورمیانه ایه.

ازش خوشم میاد

خیلی بچه خوبیه

صادقه

با اکثر پسرای ایران و اینجا فرق داره

میتونه در دراز مدت جای دوست پسرم و جدی رو بگیره

اون حسی که به دوست پسرم و جدی داشتمو به اونم دارم پیدا میکنم... تو مدت کمتر....


  • یه آدم

سلام

دوستان

خواستم بگم انقدر غر زدین تا در نهایت قالب وبلاگمو عوض کردم.

ممنونم به خاطر حسن توجهتون

:)

مخصوصا اون محمد روشنیان!!!

سلام اقا خوب هستی؟! میبینی عوض کردم قالب وبلاگو؟!

این سری چون یه مریم نامی نظر داد تصمیم گرفتم عوضش کنم :D



این قالبمو هم دوست دارم!!

ولی آخه من آبی و ابر و آسمون رو خیلی دوست دارم!!!


ولی خب این قالبم قشنگه!

  • یه آدم

وای خدا من هر سری یه عالمه ذوق زده میشم وقتی میبینم "غزل" برام کامنت میذاره.

مرسی غزل.

مهربون

ممنونم ازت.

کامنتت خیلی قشنگ بود مخصوصا اون کلمه آخر!!

یادمه یه مخاطب دختر داشتم اسمش رومینا بود. تا اون موقع من خبر نداشتم که رومینا اسم دختره!

این بنده خدا دو بار کامنت گذاشت: سلام!

من همش میگفتم خدا رامونا کیه یعنی!؟

اون هوا گیجم!

دختره گذاشت رفت!!!

رومینا برگرد!!

خلاصه این غزل همیشه منو ذوق زده میکنه.


کلنگ جان ممنونم.

خیلی ممنونم.

درست میگی.

خوشحالم که مخاطبات فضول نیستن!


یاور عزیز خیلی خیلی خیلی ممنونم.

درست میگی.

تقصیر خودمه.


این کامنت یاورو میذارم اینجا که هر وقت میبینمش یه ذره در رفتارهام تجدید نظر کنم:

رفتارهایی که با آدم ها میشه، تا حدی تقصیر واکنش های خودشان هم هست. اگر تو به همه آنالیزها و اعمالی که در مورد تو انجام شده پاسخ و واکنش نشون ندی و به همه بفهمونی که غیر از خودت، برای زندگی خودت، «هیچ کس» دیگه ای اصلا و ابدا مهم نیست، خوب قطعا کسی هم توی کارت دخالت نخواهد کرد. به همه بفهمون فقط و فقط نظرات خودت در مورد خودت، آینده خودت و گذشته خودت برات مهمه. 



یادم باشه

درباره 30 seconds to Mars یه چیزی بنویسم.


  • یه آدم

سلام دوستان

سخنی با شما عزیزان دارم که وبلاگمو میخونین.

این وبلاگو برای دل خودم مینویسم.

خیر سرم خارج از ایرانم هستم.

اینجام پسر فراوونه. پس گیر این نیستم که دست کسی رو از ایران بگیرم بیارم اینجا باهاش برم زیر یه سقف. اگه شوهر میخواستم بکنم تا الان 10 هزار بار شوهر کرده بودم.

اگه به هر دلیلی حال نمیکنین با این وبلاگ

یا میخواین بفهمین جدی کدوم بی مصرفیه 

یا من کی هستم

یا کدوم دانشگاهم

یا هر سوالی هر سوالی که مثل این باشه

و میپرسین و جواب نمیگیرین

لطف کنین به جای عصبانیت دیگه به این وبلاگ سر نزنین.

مجبورتون نکردم که.

من این وبلاگو برای خودم مینویسم

از صبح ساعت شش میرم بیرون با هزار تا مشکل روبرو میشم و حلشون میکنم و شب خسته برمیگردم خونه و میشینم اینو مینویسم

برای یه لقمه نون اینقدر میجنگم

تا اینجام نه به کسی محتاج بودم نه با پول بابام اینجا اومدم

اینو برای اونایی میگم که فکر میکنن من با پول بابام اومدم "خارج" و دارم حالشو میبرم. نخیر.

من یه دختر کاملا مستقل بودم از اول و خیلی جنگیدم تا اینجا رسیدم.

یه ادم پرادعای طبق ادعای خودش مرفه بی درد در ایران به نام جدی رو دوست داشتم و دارم، نه به خاطر اینکه قراره با اون اسکل ایجاد رابطه کنم نخیر. جدی معشوقه من نیست. اینو خواستم شفاف کنم. جدی مرد موثر و بزرگی در زندگی من بود. الانم مرده و زندش خیلی تفاوتی برام نداره گرچه نبودنش گاهی آزارم میده و خدا نکنه که بمیره چون واقعا چندین روز غصه خواهم خورد. 

دوست پسرمو دوست داشتم و عاشقش بودم و الانم قلبا دوستش دارم. اون مرد رویاهامه. گرچه خیلی احمقه ولی در کل حتی اینجا نمیتونم اون چیزایی که در اون هستو در مرد دیگه ای بیابم.

اگه یه روزی مثل اونو پیدا نکنم باهاش ازدواح میکنم. خدا رو شکر خیلی از من بزرگتره و پسر پیر و پاتالی شده برا خودش و قیافه هم نداره (مثل جدی و مابقی پسرایی که قیافه هاشون به دلم میشینه) و دیگه از شر دخترا در امانه! مگر ازون زبون لامصبش استفاده کنه که خدا رو شکر من تو اون شش سال گند زدم به اعصابش و دیگه چیزی از اعصابش نمونده یوهههووووووو! پس احتمالش خیلی خیلی زیاده که با این احمق بی شعور ازدواج کنم. یهو دیدی اومدم اینجا نوشتم عقد از راه دور انجام دادیم :D

جدی میگم.

بعید میدونم مردی مثل اون پیدا کنم. مخصوصا که منو هر مردی تحمل نمیکنه. نمونش همین جدی. واسه یه دوستی معمولی 156 بار دعوام کرد اخرم ولم کرد رفت (به درک اسفل السافلین).

خب پس تا اینجا تکلیف دوست پسرم و جدی روشن شد.

اکی؟

پس دقت کنین

اگه قرار باشه کسی رو من قلبا بخوام

و قلبم عاشقش باشم

و قلبا بخوام بهش نزدیک بشم اون دوست پسر احمقمه که یه جو عقل تو سرش نیست. ولی خب از امثال پرادعاهایی مثل جدی بهتره.

درباره اینکه من چه شکلیم، چند سالمه، چیکار میکنم بلا بلا بلا

این سوالا رو تو قلبتون نگه دارین.

از من نپرسین.

اکی؟


من زندگیمو دوست دارم.

من با صدای نوشتن فکر میکنم.

مینویسم و فکر میکنم.

خدایا یه سری مخاطبا اینقدر عالین. یه سری مخاطبا رو باهاشون حال میکنی.

یه سری مخاطبا مثل جدی (که مخفیانه وبلاگمو میخوند و شاید الانم میخونه: سلام بیشعور) و بقیه میرن رو اعصابم.

نکن عزیزم نکن.

من باید بنویسم تا فکر کنم تا تصمیم بگیرم.

با همین نوشتنم اومدم اینجا.

اگه ننویسم مخم کار نمیکنه.

گرفتین؟

به قول پسرا بکشین از من بیرون!

ممنونم!

از مخاطبای همیشگیم عذرخواهی میکنم که بی ادب شدم.

واقعا ملت میرن رو اعصابم.



  • یه آدم

دیشب تا دوازده شب توآزمایشگاه بودم!

ولی خدا رو شکر گیراییم سر جاش بود :D

خلاصه چون خوشبختانه خونه و دانشگاه به هم نزدیکن از پاهای مبارک استفاده کرده و اومدم خونه.

ولی خب متاسفانه خونه از همه جا دوره :DDDDDDD


خونه ما، خیر سرم، بالا شهر اینجا محسوب میشه.

یعنی پر دار و درخته و همه حیاط خلوت دارن و ازین سوسول بازیا.

ولی به طرز فجیعی این کشور امنیت و ارامش داره!

خدایا شب ساعت 12 هیچ احدی اذیتت نمیکنه. تیکه بهت نمیندازه. چه حس خوبی من داشتم....


داشتم میگفتم درباره این دختره، که همکارمه و کاناداییه.

دیروز مثلا

داشتیم باز با هم میحرفیدیم


 داشت میگفت امروزو فقط نتفلیکس میبینم و ازمایشو میذارم انجام شه. بهش گفتم چیا میبینی؟

گفت Frinds

گفتم ندیدی تا حالا

گفت وقتی بچه بودم مامانم میدید، منم میدیدم، الان دوباره میبینم که بفهمم!!!!

با چند نفر دیگه هم که صحبت کردم همینجورین.

اینا یه دونه کتاب به عمرشون نخوندن.


فکر کن

من قبل اومدنم به اینجا فکر میکردم بچه های فوق و دکترا همش پارتین.

حتی پارتی هم نیستن همش.

یا میخورن یا میخوابن.

این دور و بریای من به ندرت ورزش میکنن.

من تو ایران خوره ورزش بودم.

یه هنرو دنبال میکردم.

اگه پول داشتم (تو دوره ای که دوست پسرم همه هزینه هامو میداد من دقیقا 7 تا کلاس تو هفته میرفتم و با سه تا هنر جدید  و دو زبان درگیر بودم، میخواستم فرانسه رو هم بعد المانیم شروع کنم) بخدا اینجا هفته ای هفت بار ورزش میرفتم.


اگه تو ایران هم پول کافی داشتم الان وضعم این نبود.

من کل بودجه م ماهی 100 هزار تومن بود تو ایران (اونم پولایی بود که دوست پسرم قبلنا بهم میداد و من اونا رو نگه داشته بودم برای روز مبادام). خیلیا از منم بدتره وضعشون. ایرانیا خیلی خلاقن اکثرا خیلی زرنگن. واقعا و واقعا گاهی وقتی یکی مثل یاورو میبینم حال میکنم. اینا اینجا بیان میترکونن. موفق میشن.

من حتی وقتی به بچه های لیسانس تو ازمایشگاه درس میدم قشنگ میبینم اون مهاجرا معمولا تر و فرز ترن. 


جالبه

مثلا از کپسول نیتروژن مایع من اصلااااااااااااااا استفاده نکردم تا الان تو این دو ماه و نیم.

اصلا.

اکی؟

ولی دو بار رفتم کپسول به اون گندگی 40 لیتری رو پر کردم. با اینکه نیتروژن مایع بسیار خطرناکه و یه تازه وارد نباید پرش کنه.

چرا؟ چون بار اول یکیشون گفت کپسول نیتروژن خالیه یکی بره پر کنه، مریم تو برو پر کن که یادم بگیری. بار دوم باز اینا تمام مواد خطرناک کل یه سال قبلو تو ازمایگاه جمع کرده بودن یه جا، بعد یه سال تا منو دیدن یهو یادشون افتاد که ای وای ما مواد زائد داریم. بعد بنده خدا استادم وقتی منو دید که یه عالمه مواد خطرناک رو ریختم تو چرخ دستی دارم میبرم و وقتی تو راه برگشتم دید کپسول نیتروژن مایعو پر کردم دارم میارم اومد ازم تشکر کرد... این مواد زائدو خودم البته به بچه ها گفتم بعد این هر هفته خودم میریزم دور. چون این بی عرضه ها عرضه ندارن دور بریزن اینا رو. اینام واقعا خظرناکه. واقعا مایعات زائد یه سال جمع شده بود تو ازمایشگاها. میدونم باور نمیکنین.

میخوام بگم، اینا هفته ای یه بار پلن میکنن میریم بیرون. بقیه روزو میشینن برای من  همدیگه چرت و پرت تعریف میکنن و همش میخندیم. ولی حاضر نیستن همون وقتو بذارن ببرن یان موادی که برای خودشون سمی هستو بریزن دور (تحویل یه مسئولی بدن). خیلیم راحته.

یعنی حاضرن بمیرن به خاطر اون مواد سمی ولی خودشونو تکون ندن.

ده نفرن تو یه ازمایشگاه.

ده نفر.

اکثرشون از من بزرگتر.


دو سومشون کانادا به دنیا اومدن اون یکیام اروپایین. اصلا یه اوضاعیه.

یکیشون امریکاییه.

بعد جالبه این مواد زائدو دور نمیریزن.

سر پر کردن کپسول نیتروژنی که خودشون نیاز دارن با هم بحث میکنن.

ولی میان روزی سه بار برای آدم لکچر میدن که چطوری در حفظ تمیزی ازمایشگاه کوشا باشیم.

باورتون نمیشه از وقتی اومدم اینجا دو بار کل ازمایشگاهو (دو هزار متره حداقل) طی کشیدم و دسمال کشیدم.

روی یخچال اثر دستهای هفت نسل قبل تر هم هست.

جالبه که پروژه هاشونم جلو نمیره.

یعنی بگیم بله این وقتو میذارن کار پیدا میکنن برای بعد درسشون، میذارن به درساشون میرسن، نه!!! هیچ کاری نمیکنن.

هفته ایی یه بار میرن خونه دوست دخترشون / پسرشون یه سکسی میکنن و مثلا تا سه روز بعدشم حموم نمیرن.

اینجورین.

ولی ادمای به شدت خوبین.

قلباشون مهربونه.

قلبای پاکی دارن.

این کاراشونو به حساب تنبلی ذاتیشون میذارم. به حساب اینکه از بچگی اینطوری بزرگ شدن.

از شهرشون، از استانشون اونوتر نرفتن برای درس خوندن.

خداییش، من نمیخوام بچه هام مثل من بدبختی بکشن. میخوام مثل آدم بزرگ شن.

ولی نمیخوامم مثل اینا بزرگ شن!!!

نمیخوام!!!

اینجورین:

خب، دو ماه بعد میخوایم بریم امریکای جنوبی، پول نداریم. میرم وام بگیرم!!! دولتم راحت بهشون وام میده. میبینن مثلا اون وامه کافی نیست، میگن مامان! وام بگیر! مامانش مثلا 30 هزار تا وام میگیره میده به این دختر، این میره عشق و حال. قرضاشون به دولت، خدا صد هزار دلاره.

یه اوضاعیه!!!

ولی قلباشون پاکه. قلباشون مهربونه. اینا رو من خیلی دوست دارم. تو ازینا کمک بخواه، از همون تفریحاتشون میزنن میان کمک میکنن!!! بخدا.

تنبلن ولی خیلی خوبن.

خیلیییییییییییییییییییییی

خوشبحال بچه هام....

  • یه آدم
امروز یکمی دلم به حال خودم سوخت.
شنبه هست.
یکمی پشت سرم درد داره. گردنم درد داره. نمیدونم چرا. باعث میشه سرم گیج بره.
کلی محلول ساختم. کلی با دی ان ای های محلولم ور رفتم!!!!! که ببینم چشونه. بعد با حس مثبت تزریق کردم به دستگاه و از همشون تا الان نتیجه گرفتم.
خیلی ازین نظر خوشحالم.
امروز استثنائا! این همکار کاناداییم که یه دختره که یکمی از من کوچیکتره هم اومده بود کار کنه.
من صبح ساعت 6 بیدار شدم. کلی غرغرای مامانم رو شنیدم پشت واتس اپ، رفتم بانک، بعد رفتم خرید از فودبیسیکز، بعد اومدم همه رو گذاشتم خونه، بعد اومدم دانشگاه تو راهم با جدی احمق بی شعور بحثم شده. بعد که از در افیس اومدم تو دیدم این چش و چالش ورم کرده، بهش گفتم سلام! خوبی؟ گفت سلام، اعصاب ندارم! خسته ام! گفتم حق داری، از صبح اومدی، گفت نه همین الان رسیدم! ساعت 12 ظهر بودا.
خلاصه، نشستم کارامو کردم، اینم دو سه تا ازمایش انجام داد، نیم ساعت قبل بهم گفت من کارم تموم شد دارم میرم. گاهی با هم حرف میزنیم. یعنی خیلی حرف میزنیم!!! هر سری میاد غذاهایی که میپزمو میبینه، یا میاد شکلاتامو نگاه میکنه برمیداره میخوره، قبلنا میرفتم هر سری به هموشون خودم شکلات و کیک تعارف میکردم الان وقتی چیزی میارم قبلش میگم ببینین اینجا گذاشتم. پس بیاین بردارین. میان برمیدارن. 
این دختره رو دوست دارم.
موهاش بین قهوه ایو طلاییه. چشماش بین ابی و خاکستریه. گامبوئم میزنه. چاق نیستا، لاغرم نیس. بازوهاش از بازوهای من کلفت تره. یه جوریه، چاق میزنه گاهی، پره. قدش خیلی کوتاه تره. ولی شادن! حال میکنن با این چیزی که هستن!!
مثل من همیشه تو عذاب نیست. همش به فکر خدایا چاقم چاق شدم چاق موندم چرا زیاد خوردم نیست. هر سری غذا میارم میاد یه نگاه میندازه میگه من گشنمه! غذاهامو نمیخوره، ولی با خیال راحت غذاهای خودشو میخوره، بیسکوییت میخوره. میاد کیکامو میخوره. میدونین، دوست دارم این دخترو. دوست دارم بعدا یه دختر اینطوری داشته باشم، اینطوری بزرگش کنم. چیزایی که خودم نداشتمو براش تهیه کنم. بذارم یکمی بی خیال بزرگ شه. نه اندازه اینا بی خیال، اینا دیگه خیلی بی خیالن. یکمی بی خیال. 
خیلی دوست دارم یه دختر بیارم.
حقیقتش ارزوی خاصی برای پسر اوردن و پسرام ندارم.
ولی دوست دارم دو سه تا دختر داشته باشم و اونجوری که دوست دارم بزرگشون کنم.
خودم که خیری ندیدم.
کل عمرمو سختی کشیدم.
اگه بدونین من چقدر بدبختی کشیدم تا برسم اینجا....
بقیشو بعدا مینویسم.
یادم باشه درباره سرگرمی های این دختر، درباره فیلم دیدنش، درباره دوست پسرش، درباره تفریحاتش، زندگیش و درباره درس خوندنش بنویسم.
اینا ادمای صادقین.
به شدت صادقن.
تنبلم هستن، ولی صادقن. خیلی خوبن.
خیلی اینا رو دوست دارم.
ادمای خوبین.
این دختر خیلی خانومه.
خیلی دوسش دارم.
به این چیزا که فکر کردم، یکمی اشک از چشمام اومد... دلم برای خودم سوخت.
به ندرت گریه میکنم.
اشک ریختم ولی.
واقعا دلم برای خودم سوخت.
دیگه دوست ندارم به دیدن کسی اصرار کنم. برن همه گمشن. به درک. جدی هم رو همشون. دلم برای خودم سوخت.
میخوام مثل ادم زندگی کنم.
یه دوست پسر پیدا میکنم چند وقت دیگه و دوستیمو با این 3 تا دختری که باهاشون رفیق صمیمی هستیم ادامه میدم.
حال میکنم...
به درسام میرسم...
واقعا دیگه آدم ازین دنیا چی میخواد آخه...
دیدین بعضی وقتا دوست داری بمیری، دیگه پا نشی؟ تو اون حسم...
دوست دارم مرده باشم...


من که سوختم و تموم شدم.. امیدوارم بتونم دست بقیه رو بگیرم...

یادم باشه درباره دو تا دانشجو از دو کشور مختلف هم بنویسم.
دنیا پر از نابرابریه....
به قول یاور
دنیا به باتلاقه
یه مردابه
که هرکی اندازه خودش داره توش دست و پا میزنه...
  • یه آدم

یادمه سال دوم دانشگاه که بودم

دوباره تصمیم گرفتم برم سلین دیون گوش کنم!!!

این اهنگشو خیلی دوس داشتم!!

https://www.youtube.com/watch?v=211myGaCEhc


اون روزا خیلی به اتاق ما تو خوابگاه حس و حال میداد!


That's the way it is!


و همینطور اینو:

A New Day Has Come


https://www.youtube.com/watch?v=NaGLVS5b_ZY


اینو تنهایی گوش میکردم.

اینو کسی محل نمیذاشت!!!

  • یه آدم

یکی بهتر از جدی پیدا میکنم :(

انقدر میگردم تا پیدا کنم...

مهم نیست که جدی نیست.

والا.

یکی رو پیدا میکنم سنگ صبورتر از جدی، مهربون تر از جدی، عاقل تر از جدی، خوبتر از جدی، دلسوزتر از جدی، جدی تر از جدی، همه جوره سرتر از جدی...

مگه دوست پسرم و جدی رو خودم پیدا نکردم؟! خب باز پیدا میکنم!

پیدا میکنم...


  • یه آدم

سلام غزل

ممنونم که وبلاگمو میخونی و منو قابل میدونی و حرفای دلتو برام مینویسی

آره اینجورین...

بعضیا الکی سر کار میذارن و میرن ولی این الاغ خیلی تو زندگی من تحولات ایجاد کرده.

بعضی وقتا دوست دارم بگیرم انقدر بزنمش که نتونه راه بره والا!!!

گاهی وقتا دچار این توهم میشم که نکنه این بیشعور دوسم داره (ببخشید من امروز خیلی فحش میدم، خیلی دیشب گریه کردم، خیلی اعصابم خرد شد) ولی توهمی بیش نیست. میدونم :(

من جدی مو میخوام خدایا


چند وقت پیش که با بچه ها رفته بودم سینما، لا لا لندو ببینم، به حدی این فیمل به دل من نشسته که تصمیم گرفتم این Trailer ش رو بذارم اینجا.

یادش بخیر یه روزی جدی تریلر یه انیمیشنی رو برام فرستاد و گفت تو خود خودشی....


جدی من تو رو میخوام

بمیرم از دستت راحت شم

اخرش میرم دل میبندم به یه پسر خل و چل دیگه که این احمقو فراموش کنم.


La La Land


خدایا دق کردم.


  • یه آدم

من جدی مو میخوام

:(

دیشب گریه کردم!

گفتم جدی مووووو میخوام خدااااا

چون دیشب میخواستم با یه پسر برم بیرون. یعنی در واقع date داشته باشیم.

بعد یه لحظه به خودم گفتم

مریم

خاک تو سرت

تو ایران ملت دارن شب و روز کار میکنن

تو خودت این همه زحمت کشیدی که بیای اینجا

بعد میخوای بری وارد رابطه با یه پسر بشی؟!!!!

و از خودم و جدی خجالت کشیدم. چون بهم گفته اگه وارد رابطه بشم با یه پسری کلا دیگه باید فکر کنم که اون مرده (خدا نکنه).

کلا میخوام کنج عزلت برگزینم.

فکر نکنین به خاطر جدیه که نمیخوام با کسی دوست بشم. نه.

اون الانم تو زندگی من نیست. اول اسمش باید زنده یاد بذارم.

ولی در کل حس میکنم من الان روانا امادگی وارد رابطه شدن با کسی رو ندارم.

من افتادم تو کار درس و تحصیل. بذار همینو ادامه بدم.

خلاصه

با پسره رفتم بیرون و حوصله نداشتم.

بوسشم حتی نکردم گفتم بای بای!!!

بخدا پلنم این نبود. یهو حس کردم من نباید اینجا باشم. در نتیجه سلانه سلانه اومدم خونه.

بنده خدا :| نگام میکرد! حق داشت ولی من حس ندارم حتی هیچ پسری رو ببوسم.

بعد وقتی برگشتم خونه و همینطور قبل رفتنم، حس کردم دلم برای جدیم تنگ شده.

من هیچوقت نخواستم جدی دوست پسرم بشه یا شوهرم بشه. جدی رفیقم بود. جدی سنگ صبورم بود.

جدی رو دوست داشتم.

جدی خنگولیای منو میفهمید.

منو درک میکرد.

بهم احترام میذاشت.

خط قرمزامو رعایت میکرد مو به مو و اون خط قرمزای اشتباهمو کم کم پاک میکرد، محو میکرد.

جدی قشنگ منو درک میکرد.

من شوهر نمیخوام بچه ها

حتی دوست پسر نمیخوام.

من یه رفیق خوب میخوام.

کسی که با این خل و چلای شامل عموم مردم فرق داشته باشه. جدی ازونا بود.

من جدیمو میخوام!!!

پیداش میکنم.

یه جدی دیگه پیدا میکنم اسمشو میذارم جدی شماره 2.

من جدیمو میخوام.

دیشب کلی گریه کردم.

پریودم بودم.

انقدر گریه کردم.

گفتم خدایا من جدی خودمو میخوام.

جدی غبغبومو میخوام

حدی بداخلاقمو میخوام

جدی مغرور و خودخواهو بی اعصابمو میخوام

نه اون جدی احمق بیشعور و که بی هوا گذاشتو رفت

خاک تو سرت. فکر کرد من عاشقش شدم و عشق واسه من که قراره درس بخونم و ادم بزرگی بشم سمه.

الاغ!

بی شعور.

من جدی مو میخوام...

چرا شماها جدی رو نمیشناسین اخه!

چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

  • یه آدم

گاهی دلم برای جدی تنگ میشه...

مخصوصا اون وقتا که میگفت

Push yourself

Do not settle

...


اینو اون بهم معرفی کرد


Hall of Fame


دفعه بعدی درباره این گروه مینویسم.

دلم برای جدی تنگ شده...

  • یه آدم

بخاری مدرسه ما هیزمی بود!!! باور میکنین؟!


اینو بخونین

یکی دیگه از دلایل مهاجرت بنده این بود:


بخاری هیزمی و نفتی


قیافه اون بچه های معصومو ببینین، دارن دوربینو نگاه میکنن؟ دردشون به جون مسئولین کشور ما بخوره همشون با زن و بچه هایشون سرطان و ایدز و هپاتیت بگیرن به درک واصل شن.

تصادف کنن همشون قطع نخاع شن از گردن. شیطان صفتای بی هویت بی پدر و مادر خائن وطن فروش، به میرزا اقا خان نوری وطن فروش میگن به این بی صفتای بی هویت بی شناسنامه بی رحم رذل میگن خدمتگزاران مردم!!!!

یاد بچگی های خودم افتادم.

از اول ابتداییم تا اخر راهنماییم ده بار بخاریمون اتیش گرفت. صبحها مادرامون با هزار امید با لباسای اتو کرده با لباسای خوشگل سفید و کرم رنگ و مقنعه های تمیز ما رو میفرستادن مدرسه ظهر و عصر با بینی های دودی و لباسای سیاه میومدیم خونه.

یاد سختیهایی که بابای بیچارم کشید تا منو برسونه اینجا افتادم.

خیر سرم شهرنشین بودیم.

خیر سرم. شهردارمون خدا تومن پول میگرفت....


  • یه آدم

فکر کنم مقصود کسانی که انقلاب کردن از آب و برق مجانی این بود:

1

2

3

4

5

6

7


مخصوصا این:

8


چهره اون نوجوونو ببینین...

حق تحصیل رایگان

حق بهداشت رایگان

اب و برق رایگان....


قلبم اتیش گرفته


من هیچ شبکه اجتماعی کوفتی ای ندارم.

هیچی

فقط و فقط همین وبلاگه.

فکر نکنین جو گرفته دور برداشتم یه چیزی میگم نه.

با پلاسکو قلبم درد گرفت 

با خودسوزی یه خانم قلبم درد گرفت

با دیدن کولبرا قلبم درد گرفت

با خودکشی ملت تو مترو قلبم درد گرفت

ولی با دیدن یخ زدن یه بچه هجده ساله اتیش گرفتم...

اونم وقتی 100 کیلو بار پشتش بوده...

امیدارم یه روزی یه کاری واسه مردم اون مملکت انجام بدم

خیلی دردم میاد

شبا خوابم نمیبره گاهی....

نمیتونم فراموش کنم کشورمو.

خیلی دردم میاد...



  • یه آدم

خاک بر سر مسئولین و دست اندرکاران بی لیاقت کشور ما

خاک

خاک بر سر همه اونایی که دم از برقراری عدالت میزنن تو اون مملکت

دلم اتیش گرفت

قلبم سوخت

بچه هجده ساله (کوچیکتر از برادرم) کولبر بوده و تو سرما درجا مرده.

شما گزارش میکنین اینو بعدم میگین 4 تا امبولانس برای 5 نفر در حالت اماده باش بودن که کمک کنن. خاک بر سرتون که امبولانس در حالت اماده باش دارین اما حقوقی که به اون امبولانس چی در حالت اماده باش برای حمل کولبر میدین، نمیدین به این بنده خداها که کولبری نکنن.

خاک بر سر شما.

خاک بر سر همه شما، از اون رئیس جمهور و بقیه بگیر بیا پایین.

به فکر حجاب مردم توی ماشین هستین، به فکر گرفتن مردم تو پارتیا هستین، به فکر کولبرا نیستین. خاک بر سرتون.

این بود نفت و گاز و برق و اب مجانی تون؟!

خاک بر سر همتون کنن.

به فکر غزه و یمن و لبنان و ملل دیگه تا اتیوپی و مالدیو هستینف به فکر جوونای مردم نیستین. جوون هجده ساله تو سرما درجا مرده.

خاک بر سرتون.

دلم اتیش گرفت.

خاک....

سرمای شدید-کولبر

  • یه آدم
امروز میخوام یه ذره درباره خودمون بنویسم.
ما دخترا.
ما یه پدیده ای داریم به نام پریودی (ماشالا پسرا اکثرا از ما واردترن به این مقوله!)
من دو روز یا گاهی یه روز مونده به پریود شدنم دنیام ب هم میریزه ها....
دنیام به هم میریزه...
یعنی افسرده میشم
عصبی میشم
حتی این سری دلم برای جدی یه لحظه تنگ شد!!! در این حد! جدی ای که این همه من ازش گریزون شدم!!
دخترا اینجوری میشن.
دوست داریم یه شونه پیدا کنیم و زار بزنیم.
ولی
هر سری که دو روز مونده به پریودم
و مخصوصا از وقتی اومدم کانادا
به خودم میگم
که من یه دختر قوی هستم
و یه دختر قوی خودش میتونه رو پای خودش باشه و مشکلاتشو حل کنه
پس نیازی به سوسول بازیا نداره!
نیازی به شونه کسی نداره.
بهلع!

پی نوشت:
این هم خونه ای من خیلی غذا میخوره!!
کلا یا داره غذا میخوره یا داره اشغال میریزه تو اشپزخونه! یا داره خونه رو کثیف میکنه!!!
ها ها ها!
:)
بگذریم.
ازین که کارام افتاده رو غلتک خیلییییی خوشحالم
دارم از زندگیم لذت میبرم....
  • یه آدم

عجب فیلمی بود!!!

میا (اما استون) دختر جوانی مشتاق بازیگری است که در فاصله‌های زمانی آزمون‌های بازیگری خود به بازیگرها قهوه لاته می‌دهد. سباستین (رایان گاسلینگ) نیز یک نوازنده پیانو سبک جاز است که فعلاً با نواختن موسیقی در کافه‌های دلگیر سر می‌کند. میا و سباستین موقع رانندگی در یک بزرگراه شلوغ در لس آنجلس به هم برخورد می‌کنند و کارشان به مشاجره می‌کشد. چند ماه بعد در یک مهمانی آنها تصادفاً با هم رو به رو می‌شوند. ملاقات اولیه آن‌ها گرچه پر از طعنه و کنایه به همدیگر است اما به وضوح چیز دیگری بینشان شکل گرفته است. 


درباره فیلم لا لا لند نوشتم!

«سرزمین لا لا» که به لس‌آنجلس یا هالیوود و سبک زندگی خاصش اطلاق می‌شود تجلیلی صمیمانه و گرم از هالیوود و نه‌فقط صنعت فیلمسازیش که محیط و مکان‌هایش نیز هست. فیلم خوب می‌داند که افسانه‌ی هالیوود فریبی بیش نیست اما همچنان به تجلیل آن می‌پردازد و بدون ترس از رسیدن به چرند آن را در آغوش می‌کشد.


« لالا لند » در بخش های فنی بدون شک یکی از برترین های سال به شمار می رود. فیلمبرداری فوق العاده مخصوصاً در هنگامی که موسیقی به اثر افزوده می شود تماشایی و کم نقص است. طراحی لباس و صحنه یکی دیگر از نقاط قوت فیلم به شمار می رود که رنگ آمیزی های دقیق آن که برگرفته از موقعیت صحنه می باشد، توجه هر تماشاگری را به خود جلب خواهد کرد. « لالا لند » در بخش موسیقی نیز در اوج قرار دارد و قطعات شنیدنی فراوانی در فیلم وجود دارد که شیندنش لذت فراوانی دارد. شاید بتوان گفت زیباترین قطعه فیلم City of Stars باشد که عاشقانه است و پتانسیل های ماندگار شدن را داراست.


اینم نظرات نقد کنندگان بود که از وب سایتهای مختلف برداشتم!!!

فیلم نقش اول زنش اما استون هست!


امیلی جین «اما» استون (به انگلیسی: Emily Jean "Emma" Stone) (زاده ۶ نوامبر ۱۹۸۸) بازیگر آمریکایی است.

وی جزو بازیگران سریال "رانندگی" بود، اما اولین بار استعداد خود را در فیلم کمدی خیلی بد در نقش جولز نشان داد. وی بعد از آن در فیلمهای خانه بانی و ارواح دوست‌دخترهای سابق ایفای نقش کرد. بعد از آن در سال ۲۰۰۹، «اما» در فیلم کمدی-ترسناک سرزمین زامبی‌ها و همچنین فیلم کمدی-درام مرد کاغذی بازی کرد.

در سال بعد یعنی ۲۰۱۰ وی در فیلم مارمادوک به جای شخصیت "مازی" در این فیلم به صداپیشگی پرداخت و همچنین در فیلم کمدی ایزی ای بازی کرد که به خاطر آن نامزد دریافت جایزه گولدن گلوب برای بهترین بازیگر زن فیلم‌های کمدی یا موزیکال شد. در سال بعد یعنی ۲۰۱۱ وی در دو فیلمدیوانه‌وار، احمقانه، عشق و همچنین خدمتکاران ایفای نقش کرد. فیلمی که تحسین شدید منتقدان و همچنین موفق بزرگ تجاری را به همراه داشت. کمپانی سازنده فیلم‌های مرد عنکبوتی با تاکید بر اینکه دیگر قرار نیست نسخه چهارم مرد عنکبوتی ساخته بشودتصمیم به ساخت دوباره این سه‌گانه گرفت و اعلام کرد که نسخه جدید با الهام از فیلم شوالیه تاریکی فیلمی با معنا و جذاب‌تر خواهد بود و اسم آن را مرد عنکبوتی شگفت انگیزاعلام کرد، اما استون نیز در این فیلم در نقش گون استیسی بازی خواهد کرد. در ۲ می ۲۰۱۴ قسمت دوم این فیلم سینمایی مرد عنکبوتی شگفت‌انگیز ۲ اکران شد.


من اما استون رو خیلییییییییییییییییییی دوست دارم.

فیلم The help رو عالی ایفای نقش کرده، همین طور فیلم Easy A و بسیاری فیلمهای دیگش عالی هستن.

بهترین بازیگر هالیووده از نظر من.

صداپیشه اون دختر موقرمزه تو فیلم The croods که یه انیمیشن هست هم اما استونه!


بار اولم بود که تو کانادا میرفتم سینما و خیلی خوشحالم که اولین فیلمی که اینجا دیدم لا لا لند هست.

راستی لالا لند یه عالمه گلدن گلوب برده و نامزد اسکار در خیلی موارد شده حالا امشب مراسم اسکاره و من فکر میکنم اما استون اسکار رو هم امسال مثل گلدن گلوب میبره. این فیلم یه عالمه گلدن گلوب امسال برد. از جمله بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر زن و مرد و بیشتر تعداد نامزدهای اسکار رو داشت و همین طور گلدن گلوب رو.

در کل از امروزم راضیم!

ازینکه دوستای خوبی دارم که باهاشون میرم بیرون، گردش و تفریح سینما هم خوشحالم. 

راستی مرد پرنده رو هم اما استون خیلی خوب ایفای نقش کرده.

خیلی قشنگه فیلمش...

این یکی از شات های فیلم لا لانده که براتون میذارم:


  • یه آدم

"زندگی بازی دشواری است... به تو، پر نمی دهند تا پرواز کنی... می گویند از بالای صخره پایین بپر...

ممکن است در میانه راه، بال در بیاوری... ممکن هم هست سقوط کنی و بمیری...

مردم سه دسته شده اند...

اکثریت گیر افتاده بر سر پرتگاه... اقلیت متلاشی شده در کف دره... معدود پرندگان..."

  • یه آدم

خیلی جالبه

آقای روشنیان تو پست قبلی کامنت گذاشتن که باید چریکی عمل کرد موقع انجام کارها.

دقیقااااا دوست پسر منم همیشههههه اینو میگفت.

یکی از مشوق های من اون بود برای اومدن به خارج!

میگفت باید ضربتی اقدام کنی بری!! و اتفاقا اومدن من با اینکه کش اومد و کش اومد و کش اومد... برای کشورای دیگه، یه بار نیم فاند میدادن، یه بار گفتن فاند نداریم، یه بار استادش بدقلق بود گفت سه ماه اول پول ندارم (اینا همه برای اروپا اتفاق افتاد)، ولی به محض اینکه برای کانادا خواستم قدمی رو بردارم و به خودم گفتم چریکی برو جلو مریم! شد!!! شد! درجا درست کارا، به سرعت برق و باد!!!

در نتیجه به این قضیه چریکی عمل کردن من ایمان دارم!

ممنون از اقای روشنیان به خاطر این کامنتشون!

کامنت اون یکی دوستمونم عالی بود!

بخونین:

"ورزش بدنسازی قانون بسیار جالبی دارد که برای من درس زندگی است:

وزنه زدنهای شروع، باعث می شود تا عضلات خسته شوند. در این هنگام است که اغلب مردم هم خسته می شوند و دست از کار می کشند ولی دقیقا همین اشتباه است. عضله موقعی حجم می گیرد که از آستانه تحملش رد شوید. کسی که بعد از خستگی هم چند ثانیه ادامه می دهد در این ورزش موفق می شود ولی کسی که تا مرز خستگی می رود فقط حمالی ورزش را تحمل می کند و برای او فایده چندانی نداشته است."


یاورم که وبلاگمو کلا گذاشه کنار....

سلام یاور جان!



پی نوشت: حس نمیکنین مدتیه حرف جدی رو نمیزنم؟! چون دیگه جدی ای در کار نیست.

  • یه آدم

این جمله خیلیییییییییییییییییییی به دلم نشست....


برای رسیدن به "هدف" باید از مرز خستگی گذشت،باید نیرومندتر از توان خود بود

  • یه آدم

بلاخره تونستم فرصت پیدا کنم و این کتاب پروفسور شارلوت برونته رو ادامه بدم...

دیگه داره تموم میشه...

ازین کتاب لذت بردم...

خیلی...


اول یه کوچولو درباره این کتاب بگم:


این اثر درباره پسری انگلیسی است که برخلاف عقیده خانواده‌اش مایل نیست در نقش یک روحانی فعالیت کند به بلژیک می‌رود تا به عنوان معلم در آنجا فعالیت داشته باشد؛ او برادی ثروتمند دارد ولی برای اینکه مستقل باشد، از برادرش کمکی نمی‌گیرد و در مسیر فعالیتش دانستن زبان‌های متعدد به او کمک قابل توجهی می‌کند.

نویسنده در این کتاب بلوغ این مرد جوان و ماجراهای عشقی و شغلی‌اش را در مدرسه‌ای دخترانه بیان می‌کند. قهرمان داستان، کودک یتیمی بوده که پیشنهاد نزدیکانش برای اینکه در نقش یک روحانی فعالیت کند را نمی‌پذیرد؛ زیرا خود را برای این شغل مناسب نمی‌بیند. او به بلژیک می‌رود و شغل معلمی را برای خود برمی‌گزیند.


دور و بر صفحه 232 کتاب، نویسنده وقتی فرانسیس ایوانز هنری رو توی یه قبرسون در حالی که بالا سر یه قبری اشک میریخته میبینه و دست میذاره رو شونش، مینویسه که:

برق چشمهای میشی و روشن فرانسیس ایوانز را که بدون وحشت به چشمهای من دوخنه شده بود و آهنگ صدایش را که به من گفت: آقای من! آقای من! و نیز هنگامیکه دستش را در دست من قرار داد دوست میداشتم.

او کنارم ایستاد در حالی که نه پدر و مادرش زنده بودند و نه دارایی و پلی در بساطش بود.

دختری به آن سادگی و بی الایشی به منزله گنجی برای من به شمار میرفت، نمونه عاطفه و انسانیت، همان موجودی که در مخیله و افکار من وجود داشت. همان دختری که من در جستجویش بودمف صندوق قلبی مقدس و ایده ال که میتوانستم عشق خود را به آن سپرده و رویش صحه بگذار. موجودی دلخواه که همیشه درباره آن فکر میکردم، مظهر سعی و کوشش و استقامت، دختری که از لذات نفسانی دست کشیده بود و میتوانست خوددار و خودساخته باشد، محافظ و نگهبانی که میتوانست محرم اسرار من باشد تا بتوانم در کارها همواره با او مشورت کرده و با وی مونس و هم صحبت باشم.

فرانسیس نمونه ای از همه تمایلات و دلبستگی من و سمبلی از حقیقت و پاکدامنی به شمار میرفت، فردی متکی به خود که از وجدان خویش پیروی مینمود، دختری که میتوانست دارای تزکیه نفس و یک زندگی شرافتمندانه باشد، نمونه ای از شفقت و مهربانی بود بدون آنکه صحبتی ازین صفات نیکوی خود به میان آورد، معشوقه ای خوش مشرب اما خاموش و در عین حال پرعاطفه و درونی پرغوغا داشت، فطرتا بااحساس و پرهیجان بود که میتوانست موجب آسایش و منبع نیروبخشی در ساحت مقدس خانواده باشد...


پی نوشت: به نظرم همین که دارم فرصت میکنم که این کتابو بخونم (یعنی کتاب بخونم) نشون میده که زندگیم داره به روال عادی برمیگرده و رنگ و رو میگیره. خیلی خوشحالم!!!

  • یه آدم

امشب میخوام بهتون یکی از قشنگترین و بهترین نوستالژیامو بگم. 

اینو ببینین:

https://www.google.ca/imgres?imgurl=http%3A%2F%2Fsanekooh.ir%2Fwp-content%2Fuploads%2F2015%2F02%2F78119.jpg&imgrefurl=http%3A%2F%2Fsanekooh.ir%2F%3Fp%3D5327&docid=DWu2vtNuHDd1jM&tbnid=5o2u_zlG5Y6VuM%3A&vet=1&w=1280&h=719&bih=549&biw=1229&q=%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4%D9%87%20%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84&ved=0ahUKEwiF9a6D2ZrSAhUK7YMKHcRLB7UQMwghKAcwBw&iact=mrc&uact=8#h=719&imgrc=5o2u_zlG5Y6VuM:&vet=1&w=1280


و اینو


https://www.google.ca/imgres?imgurl=http%3A%2F%2Faxgig.com%2Fimages%2F53500146358103108083.jpg&imgrefurl=http%3A%2F%2Fmazandaranziba.blogfa.com%2Ftag%2F%25D8%25AA%25D8%25B5%25D8%25A7%25D9%2588%25D9%258A%25D8%25B1%25D9%258A-%25D8%25B2%25D9%258A%25D8%25A8%25D8%25A7-%25D8%25A7%25D8%25B2-%25D8%25AE%25D9%2588%25D8%25B4%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25AF%25D8%25A8%25D8%25A7%25D8%25B1&docid=aHm6E858h5KahM&tbnid=AuM8UjoxjC-JrM%3A&vet=1&w=500&h=375&bih=549&biw=1229&q=%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4%D9%87%20%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84&ved=0ahUKEwiF9a6D2ZrSAhUK7YMKHcRLB7UQMwgjKAkwCQ&iact=mrc&uact=8#h=375&imgrc=AuM8UjoxjC-JrM:&vet=1&w=500


و اینو

https://www.google.ca/imgres?imgurl=http%3A%2F%2Fmashka28.persiangig.com%2Fbanafshe.JPG&imgrefurl=http%3A%2F%2Fkaghaze-kahi.blogfa.com%2Ftag%2F%25D8%25A8%25D9%2586%25D9%2581%25D8%25B4%25D9%2587-%25DB%258C-%25D9%2588%25D8%25AD%25D8%25B4%25DB%258C&docid=4rOOeNBZq_4WbM&tbnid=RY4cppsmDwjMBM%3A&vet=1&w=410&h=308&bih=549&biw=1229&q=%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4%D9%87%20%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84&ved=0ahUKEwiF9a6D2ZrSAhUK7YMKHcRLB7UQMwgbKAEwAQ&iact=mrc&uact=8#h=308&imgrc=RY4cppsmDwjMBM:&vet=1&w=410


و اینو!

https://www.google.ca/imgres?imgurl=http%3A%2F%2Faxgig.com%2Fimages%2F66029752188389929199.jpg&imgrefurl=http%3A%2F%2Fmazandaranziba.blogfa.com%2Ftag%2F%25D8%25B9%25D9%2583%25D8%25B3-%25DA%25AF%25D9%2584-%25D8%25A8%25D9%2586%25D9%2581%25D8%25B4%25D9%2587&docid=Svlo0Cvzsym78M&tbnid=Xw09MDYcPv1r3M%3A&vet=1&w=533&h=400&bih=549&biw=1229&q=%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4%D9%87%20%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84&ved=0ahUKEwiF9a6D2ZrSAhUK7YMKHcRLB7UQMwgaKAAwAA&iact=mrc&uact=8#h=400&imgrc=Xw09MDYcPv1r3M:&vet=1&w=533


اینا اسمشون بنفشه هست!

بهشون بنوشه هم میگن!

دم عید درمیان... بیرون شهر اکثرا. یا تو خونه های ویلایی.

یادمه ما در به در میرفتیم دنبال اینا که بتونیم رنگای مختلفشو پیدا کنیم.

یعنی بابا بعد دو ساعت اعصابش قشنگ خراب میشد...

میگفت دو تا دختر با اون سن و قد و وزن راه افتادن دنبال 4 تا گل! منو کشوندن اینجا! خب گل میخواین برین گل بخرین! این چه وضعشه! (الان که یادم میاد میگم الهی من فدای اون قد و بالات بشم بابا که همیشه ما وقتتو میگرفتیم و سر کارای دخترونه این هوا میکشوندمیت اینورو اونور) بابای من صبر عجیبی داره. گاهی میومد ساعتها میشست تو ماشین جلوی مدرسه ما که خودمون نریم تاکسی بگیریم. نه که بی اعتماد باشه نه، اگه بود که من الان کانادا نبودم، شوهر کرده بودم و 2 تا بچه داشتم. دوست داشت بجه هاش همیشه تو امنیت و رفاه باشن.

خلاصه یکی از برنامه های ما دم عید این بود که بریم به هر قیمتی که شده 3 رنگ این بنفشه رو بچینیم و بیاریم خونه بذاریم سر سفره! بعدم دو روز بعدش میرفتیم دختر عمه مو (همون که تو پست جودی ابوتم که اولین پستمه درباره ش نوشتم) برمیداشتیم و اونم میبردیم این سه رنگ بنفش و صورتی و سفیدو بچینه!

این بنفشه ها برای من نماد عیدن، نماد چهارشنبه سوری ،نماد تازگی، نماد بوی سیب، بوی اجیل، دید و بازدید... بعدها شبکه منو تو و نمیدونم این چیزا بهش اضافه شد.

ولی این بنفشه ها رو خیلی دوست دارم.

حتی کانادا بوی عید رو میده برام....


پی نوشت: من مازندرانی نیستم... چون این لینکها همه به مازندران ختم میشه گفتم شفاف سازی کنم!

پی نوشت 2: به این چیزایی که گفتم، اینو هم اضافه کنین که بشینی آهوی پرکرشمه و بهار بازم بیا عشقو بیارش مارتیک رو گوش کنی! جدی میگم! این دو آهنگ نماد فروردین هستن برای من!

  • یه آدم

یادمه

تو دوره لیسانس

یه کلاسی داشتیم که جمعیتش بالای 60 نفر بود.

استاد تو امریکا درس خونده بود بنده خدا و سالها اونجا کار کرده بود و بعدش برگشته بود ایران برای تدریس و تحقیق.

اومد گفت بعد این، هر ماه من یه سری نمونه سوال براتون اماده میکنم که با نمونه سوالهای امتحان اشنا بشین.

حالا سوالم اینه: کی حاضره هر ماه بیاد این سوالای کپی شده (اماده) رو بین بچه ها توزیع کنه؟!

از ما بالای شصت نفر احدی دستشو بلند نکرد (امروز متاسف شدم برای خودم وقتی یاد این قضیه افتادم). احدی دست بلند نکرد. استاد گفت اکی.

گذشت و گذشت و گذشت، من اومدم کانادا، دیدم ماجرا از چه قراره، چرا این کاناداییا اینجوری بزرگ شدن ما اونجوری.

اینجا تو این یه ماه و 14 روزی که من تو سیستم اموزشی اینا بودم، بالای ده بار همین کاری که استاد تو ایران از ما خواسته بود رو انجام دادم، ده بار من ده بار جک، ده بار کلارا، بیشتر، انقدر ازین تعاون ها و ازین همکاریا میکنی هر روززززز خدا، که دیگه یادت میره هر روز چند بار با بقیه در تعامل هستی.

کسی دو بار نمیره اتاق میل باکس. روزی یه نفر میره پایین، خرت و پرتای بقیه رو از میل باکس هاشونم میاره.

استاد وقتی یه کاری رو از یکی میخواد، اون یکی یواشکی میاد میگه بیا مریم، من اینکارو قبلا انجام دادم، راهشو توضیح میدم تو دیگه انجامش نده بذار کارات جلو بیفته.

ناخوداگاه وجود اینا رو به سمتی سوق دادن که همینجوری دارن همکاری میکنن بدون اینکه خودشون متوجه بشن. تیم وورکاشون عالیه! اعصابشون ارومه. کم کم دارم یاد میگیرم ریلکس زندگی کنم. بیخودی استرس نداشته باشم.

هرکی برای خودش پلن داره، هرکی برای زندگیش برنامه داره، هیچ کس جای اون یکی رو تنگ نکرده. من تو سیستم دانشگاهیم، تو سیستم کاری نیستم و میگن اونجا به شدت رقابت و حسادت هست. من دارم درباره دانشگاه صحبت میکنم. 

خوشبحال بچه هایی که اینجا به دنیا میان و بزرگ میشن. خوشبحالشون. قبل از اومدنم به اینجا، همیشه میگفتم خدایا نکنه برم اونجا و ببینم خیلی با اون چیزی که فکرشو میکردم فرق داره؟ نکنه دنیا رو سرم خراب بشه؟! ولی حقیقتش از وقتی اومدم اینجا، نه تنها بهتر از اون چیزیه که فکرشو میکردم، بلکه هر لحظه داره بهترم میشه!

من نمیگم ایران بده اینجا خوبه! من هنوز عاشق کشورمم و هنوز قلبم براش میتپه و شبا خواب خونه و شهرمو میبینم.

ولی واقعا خوشبحال بچه هایی که اینجا به دنیا میان و اینجا بزرگ میشن! واقعا حسرتشونو میخورم.

یادمه یکی از دوستانم تعریف میکرد، میگفت تو انگلیس بچه های اول ابتدایی رو میریزن تو یه اتاقی، یه عالمه مدارنگی و ماژیک و نمیدونم مداد و دفترم میریزن تو همون اتاق، بعد به این بچه ها میگن نقاشی کنین!!! درو میبندن میرن! بچه ها اولش غر میزنن که چی بکشیم؟ چطوری بکشیم؟ ولی بعدش کم کم بعد چند دقیقه شروع میکنن به وارسی کردن مدادا و دفترا، شروع میکنن به حرف زدن با هم، به اینکه کی چی بلده، اونی که بلده نقاشی بکشه به بقیه یاد میده، اون یکی یاد میده چطوری رنگ کنن مثلا سقف اون خونه ای رو که نقاشی کشیدن و بدین سان اینا تیم وورکشون انقدر عالیه. 

واقعا خوشبحال بچه هایی که اینجا به دنیا میان و اینجا بزرگ میشن.

من حاضرم بچه م دلقک موفقی بشه، تا که یه پزشکی بشه که نفرت داره از شغلش. فکر کنم جای خوبی اومدم.

اینجا هم مشکلات خودشو داره، اینجا مدینه فاضله نیست. مشکلات خودشو داره. ملت شب و روز میدون دنبال کارا. من یه لحظه بیکار نیستم. ولی چون میدونی اگه برنامه ریزی کنی به همه چی میرسی، خب دیگه دلیلی نداره استرس بگیری یا بشینی غصه اینده رو بخوری. برنامه ریزی و تلاش داشته باشی بیشتر مشکلاتت حل میشه.

باز تاکید میکنم اینجا مدینه فاضله نیست و مشکلات خودشو داره. ولی در کل حس خوبی دارم.

همین!

  • یه آدم

یادمه که کتاب علوم تجربی ما تو راهنمایی 4 تا بخش داشت: 

فیزیک

شیمی

زیست

زمین شناسی

حقیقتش رو بخواین، قشنگترین درسا برای من تو راهنمایی: علوم تجربی، تاریخ و جغرافیا بودن.

من دوست داشتم به کشورای مختلف سفر کنم و ردبارشون اطلاعات داشته باشم.

دوست داشتم ساینتیست (SCIENTIST) بشم.


برای همین تاریخ و جغرافی رو دوست داشتم.


دوست داشتم از ژنتیک سر دربیارم. از تکامل.

ولی ازینکه بشینم توی زیست کل بدنو اکتشاف کنم بدم میومد!! یا که ببینم گیاها و جونورا پوستشون چند لایه داره بدم میومد! بمنچه!!!


برای همین توی علوم تجربی، از زمین شناسی و بعضی قسمتهای زیست شناسی و همینطور از شیمی خیلی خیلی خیلی خوشم میومد. و همینطور از فیزیک. فیزیک و شیمی عشق من بودن.

ارزوم بود یه روزی یه رشته ای رو بخونم که توش هم فیزیک و هم شیمی هم زیست هم ریاضی هم زمین شناسی در جریان باشه.

هر وقت که یه فیلم تو تلویزیون میدیدم که مثلا یه پسری/دختری دانشجوی علوم اینطوری هست کلی ذوق میکردم و تا تهش فیلمو نگاه میکردم.

هنرو هم دوست دارم ولی جانبی، نه به عنوان رشته اصلی.

خلاصه، در نهایت تونستم بیام به یه رشته ای که بین رشته ای هست.

همون چیزی که ارزوم بودم ولی خیلی عذاب کشیدما!!! تا برسم.

چون منم پدر و مادرم دوست داشتن پزشک بشم و من از پزشکی حالم به هم میخورد. به خاطر اینکه دلشون نشکنه! رفتم علوم تجربی خوندم و رسما گند زدم به همه ایندم. و به سختی تونستم سوئیچ کنم به این چیزی که الان هستم. ولی آخرش رسیدم!!! خوشحالم!!!

چند روز پیش دوباره یه دونه اتوبوس مدرسه دیدم و یاد سفرهای علمی افتادم.

همین خانم فریزل و بقیه. بعد به همکارام که کانادایی و چینی و اروپایی هستن انیمیشنو نشون دادم، دو تاشون گفتن آررررهههههه ما عاشق این کارتون بودیم!!! خلاصه یادم افتاد که یه اپیزودی توش بود، که اینا با اتوبوسشون میرن به یه سفر علمی توی بدن انسان.

بعد به خودم گفتم مریم!!! یادت هست وقتی این قسمتو دیدی، گفتی منم میخوام یه روزی از حساس ترین قسمتهای سلول آدما سر دربیارم؟! الان تو همون جایگاهی!!! آخرش رسیدی!


این بود:

https://www.youtube.com/watch?v=MC0VxD7P5UI


یادمه وقتی آسمون آبی بالای حیاط خونمونو نگاه میکردم، میگفتم یه روزی من دانشمند میشم و آسمون ابی رو باز نگاه میکنم و میگم مریم رسیدیییییییییییییییییییییی! الان هر وقت آسمونو نگاه میکنم اون حس بهم دست میده!

اینجا براتون علوم دوم راهنمایی و سوم راهنماییمو اپلود میکنم.

البته کتابا یه کوچولو (خیلی کم، در حد چند صفحه) فرق دارن. ولی در کل عین علوم خودمونه.

علوم دوم راهنمایی، کلشو دوست داشتم همه قسمتاشو.

نقطه عطف زندگی من دوم راهنماییم بود.

علوم تجربی دوم راهنمایی مربوط به سال هشتادینا
حجم: 4.27 مگابایت

علوم تجربی سوم راهنمایی مربوط به سال هشتاد و یک اینا
حجم: 15.8 مگابایت


این پست رو بعدا تو پست های آینده تکمیل خواهم کرد...

  • یه آدم

اینو برای غزل، مخاطبم مینویسم.

منم دوست دارم بشناسمت.

ولی حقیقتش خیلی سرم شلوغه.

واقعا سرم شلوغه.

وقت سر خاروندن نیست.

باور کن!

  • یه آدم

هوس کردم برم همه کشورای خاورمیانه رو بچرخم!!!

قبلشم ترکیه و قبرسو! و یونانو!!! افتاده تو مخم دست خودم نیست که!

  • یه آدم

تیم محبوبم برد! 

یوهههوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

استقلال 


  • یه آدم

من نمیخوام جامعیت ببخشم به چیزی

ولی تجربیات من برای بیش از 5 تا کلاس هست.

یعنی من الان با 25 تا کلاس روبرو هستم.

یه نکته عجیب اینکه اینجا تو دانشگاه ما تو کانادا، کروه بندی ها اینطوریه:

چهار نفر عرب رو با هم میندازن تو یه گروه.

4 تا اسیای شرقی رو با هم میندازن تو یه گروه

4 تا اروپایی و کانادایی و استرالیایی رو با هم میندازن تو یه گروه

افریقاییا و میدل ایست رو با هم میندازن تو یه گروه.

چرا اینطوریه؟!

این مشاهدات خود خودمه. یعنی از کسی نشنیدم.

مال خودمه.


  • یه آدم

اینو برای غزل، مخاطبم که برام پیام خصوصی گذاشته مینویسم.

عزیزم، اصلا مهم نیس چی بخری. مهم اینه که حست خوب باشه و وقتی چیزی رو با حس مثبت هدیه میدی اون حس برای همیشه با اون ادم و با ان هدیه میمونه.

دوم، به نظرم یه چیز سنتی، یه قاب، یه تابلو، یه مجسمه، یه کتاب، اخیرا یه جور ازین چیزای جینگول اومده، برات اهنگ میزنه خیلی قشنگه فکر کنم 30 تومن باشه. برو شهر کتابا یا کافه کتابا چیزای خوبی پیدا میکنی.

موفق باشی :)

  • یه آدم

من همیشه تو ایران عزیزم به خودم میگفتم یا خدا چطوریه که ادم تو خارج استاد میشه؟! چطوری باید دانشجوها رو اداره کنی، برگه صحیح کنی، بری ازمایشگاه مدیریت کنی، تو تیم کار کنی!؟! مغزم سوت میکشید!!!

ولی الان یه بخشی از سوالهام تا اینجا پاسخ داده شده.

من کمتر از یه ماه و نیمه که اومدم کانادا و دقیقا یه ماهه که تو سیستم اموزشی اینجام پس ممکنه بعدا نظراتم عوض بشه.

اینجا دانشجوهای مستر و پی اچ دی رو TA و RA میکنن. حداقل توی این دانشگاه حتی اگه تو ار ای هم باشی باز باید وظایف یه تی ای رو به تو بسپرن. چون این دانشگاه (و احتمالا بقیه دانشگاهها) "اساسا بر اساس وجود دانشجو میچرخه".

یعنی دانشجو به عنوان یه تی ای بلند میشه میره تو ازمایشگاه درس میده به سال پایینیا، باید گزارشای ازمایشگاه بچه ها رو صحیح کنه، باید بره پراکتورینگ کنه که همانا میشه مراقب امتحان بودن.

اینا مسئولیت اون دانشجو هست. 

مثه ایران نیست.

تو ایران دانشجوهای فوق و دکترا بنده خداها از صحب تا شب تو دانشگاه میدوئن، آخرشم هیچی. 

خلاصه دانشجو اینجا سه برابر کار ریسرچی که انجام میده فقط کار میکنه واسه اون حقوقش!!! که اون پول حلالو دربیاره!

قبل اینکه دانشجوی ترم یک دکترا یا کارشناسی توی اون دانشگاه بره مراقب امتحان بشه، اول باهاش صحبت میکنن که اماده بشه بعد یه گروپ تاک ارائه میدن برا همه بعد اون دانشجوی ترم اولی رو میفرستن با یه مراقب سال بالایی تو یه سالن واسه که ازون سال بالایی یاد بگیره چوری مراقب بمونه (این شامل حال بنده نشد چون من زمستون اومدم و منو کلا تو لیست بچه های سپتامپر گذاشتن و بنده همه چی رو مجبورم به تنهایی و چونان یک ترم دومی یا سال بالایی انجام بدم :redface: ولی به تنهایی :redface: ، ولی همینش قشنگه چون هر سری یه کاری رو که قرار نبوده تنهایی از پسش بربیای تنهایی برمیای، به خودت میگی ای ول کمیستری!) خلاصه، دانشجو اینجا یه جوری حس مسئولیت داره انگار داره کل دانشگاهو تنهایی میچرخونه! اینا از اول به دانشجو حس مسئولیت 

رو القا میکنن، حس اینکه رفتار و کردار تو مهمه، اینکه مراقب حرکاتت و لبخندات و همه چیت باید باشی. تو ایران این استاد شیمی الی ما هر وقت میخواست امتحان بگیره میگفت صمدی، جعفری، کرمی بلند شین بیاین مراقب بشین. بعد اینا مه دانشجوهای دکترا و فوق خودش بودن و مثلا اون صمدیه با این آرزو خانم ما که همکلاسیمون بود رفیق بود بعد خب سخت نمیگرفت تو اون کلاس و این ارزو قشنگ کتابشو باز میکرد و خلاصه کتاب و جزوه تو اون کلاس کلا میچرخید و همه بیست میشدن. بعد اون یکی کلاس همه میفتادن چون امتحان فجیع بود. یا مثلا یه ترم استاد شیمی معدنی ما اعصاب نداشت و کنفرانس داشت صد تا تو خارج از ایران، سوالا رو داد به یه پسر سال بالایی، پسره اومد سوالا رو داد به دوست دخترش که همکلاسیمون بود و سوالا لو رفت و استاد اعصابش خراب شد و برگشت یه امتحانی از ما گرفت که هممون توش یا افتادیم یا ده گرفتیم. یا برعکس، یه بار یه دانشجوی دکترایی رو تو کلاس ما پسرا اذیت کردن (اون دانشجو دکتراهه تی ای ما بود) و از قضا سوالای فاینال ما رو اون طرح کرد و من وقتی نمره ده خودمو دیدم از خوشحالی زدم زیر گریه. میتونم بگم دو سوم کلاس با نمره دو افتاد 

و لطف کردن نمره رو بردن رسوندن نه که طرف افسردگی حاد نگیره.

بگذریم.

اینجا نه.

اینجا من به عنوان یه دانشجو میرم مراقب امتحان میشم در حالی که هیچ کدوم ازون 300 نفروو درست نمیشناسم.

خودم نباید چیزی ببرم سر جلسه. هر لحظه میان چک میکنن. اینقدرررررررررر نظم و ترتیب زیاده من گاهی مغزم هنگ میکنه.

اینجا حس مسئولیت ادمو تقویت میکنن. دانشجو وقتی پی چ دی شو میگیره، تو اون چهار پنج سال اینقدر رفته تو ازمایشگاه درس داده، اینترکشن داشته، انواع برخوردها و مشکلات رو با دانشجو دیده، انقدر ریپورت تصحیح کرده و دانشجو سرش اومده اعتراض و این ادم یاد گرفته چطوری باید تعامل کنه، اینقدر رفته سر جلسه مراقب مونده اینقدر تو گروپ میتینگ ها و تاک ها و کلا کنفرانس ها شرکت کرده، اینقدر تو تیم کار کرده که دیگه براش کاری نداره وقتی دو تا پست داک گرفت و یه جایی استاد شد دانشجو و ازمایشگاه و تیم رو اداره کنه.

من سوالای بچه های ترم دو کارشناسی رو وقتی نگاه میکردم، دلم برای بچه های خودمون سوخت. سوالشون اینطوریه: دو گرم اکسیژن با سه گرم هیدروژن مخلوط میشه، مقدار مول آب به دست امده رو حساب کنین!!! ما ترم یک کارشناسی، یادمه کنار شیمی عمومی مورتیمرمون، شیمی کوانتوم و فیزیک کوانتوم!!! و درسی به اسم ریاضی فیزیک میخوندیم!!!! خدا شاهده اون بالا. یادمه یکی از سوالای ترم یک شیمی عمومی ما این بود:

ما یه گربه به جرم 4 کیلوگرم رو ول میکنیم تو جعبه سه بعدی شرودینگر، تک تک پارامترهای شرودینگرو به دست بیارین و با حالت ایده ال که همانا فوتون در جعبه هست مقایسه کنین!!! این یکی از سوالای معمولی ما بود.

بچه های ایران ما با استعدادن، پرکارن، کیفیت بهتری دارن اصلا نمیتونین تصور کنین من چی میگم.

نمیگم همه محشرن، عالین نه، در حالت کلی میگم.

من گاهی وقتا با خودم میگم، میگم اموزشایی که اینا تو این چند سال به ما میدن، خودش به تنهایی بدون اون ریسرچ و مقالاتمون کافیه برای اینکه ما بتونیم از همین داشته هامون استفاده کنیم و وارد جامعه بشیم و توش کار کنیم و بازدهی داشته باشیم و موفق بشیم. تو ایران میبینی طرف دکترای تجزیه داره، اومده بره سر کار، بهش میگن سابقه کار داری؟ میگه نه من دیروز فارغالتحصیل شدم 28 سالمه. طرف میره ازش انتظار دارن در حد یه دونه فوق دکترا کار کنه ولی عملا هیچی از نحوه اداره ازمایشگاه، کار کردن تو محیط تیمی، و خیلی چیزای دیگه هیچی نمیدونه، توقع مدیرای شرکتم بالاست کلا. پولم که نمیدن، یارو افسرده میشه و به همون زندگی سرتاسر نفرت و خواری خودش ادامه میده و هر لحظه پیش خودش میشکنه.

ایننجا پسره داره اپلای میکنه برای کار، بیست خط فقط تو رزومش نوشته فلان جاها من تی ای بودم تو ازمایشگاه.

طرف الان اماده هست بره سر کار. دیگه اینقدر تمرین کرده میتونه یه شرکتو تنهایی بچرخونه.

در کل، من به همه اونایی که این پستو میخونن توضیه میکنن برای تحصیلات از کشور عزیزم بیان بیرون. نه که من عشق کانادا باشم نه، اینجا هم مشکلات خودشو داره، ولی اینجا درس خوندن هم لذت بخش تره هم مفیدتره هم شما حتی اگه صفر درصد مدرکم نگیرین همین دانشگاه انقدر شما رو اماده میکنه که میتونین برین با همون داشته های قبلیتون زندگی بهتری بسازین.

کل حرف من همین بود!

موفق باشید!


  • یه آدم

ازونجایی که این وبلاگ دقیقا مخزن اسرار من و تقریبا آرزو دون من هست! پس دوست دارم همه چیمو توش ببینم.

دیروز من گفتم یه مرد جونور میخوام. دیشب یه پسر جوونر کانادایی (با همه اخلاقایی که مد نظرمه) اومد باهام دوست شه. منم رد کردم. چون اولا خیلی از من سرتره. خیلی!!!! دوما اینا فرهنگاشون یه ذره با ما فرق داره. من احتمالا نتونم تحمل کنم. حداقل الان که تازه واردم.

ولی اومدم یه چیزی رو تصحیح کنم.

من یه مرد جوونور خاورمیانه ای میخوام!

نه یه جوونور غیرخاورمیانه ای.

من نژادپرست نیستم ولی با فرهنگ مردم خودم و کلا خاورمیانه راحت ترم اگه قرار باشه دوست پسری انتخاب کنم.

برای رفاقت و دوست بودن ولی فرقی نداره که آدما مال کجای دنیا باشن.

خواستم تصحیح کنم.

خدایا یه پسر جوونور خاورمیانه ای قسمت کن!!!!

سیاه باشه (سبزه به بالا).




  • یه آدم

چند وقت قبل این جدی بهم گفت فیلمای هالیوود دل خوش کنکن (چون من مدتیه که دیگه سریالا قبلی مثل مام و بیگ بنگ رو دیگه دنبال نمیکنم) و اگه سریال میخوای که مختو تکون بده Black Mirror رو ببین.

حالا من تازه قسمت اولشم.

ولی در کل کسی اگه دیده ما رو خبر کنه و نظرشو بگه.


دلم یه مرد جونور میخواد!!!!

نمیدونم یعنی چی!

ولی دوست دارم تو این شهر یکی پیدا بشه که من بتونم حس کنم که همون مردیه که دوست دارم!!!!

انقدر 7 تا پامو میکنم تو یه کفش تا در نهایت پیداش کنم!!!!


پی نوشت:

این ترانه راغب علامه خیلی خیلی خیلی زیباست.

(از نظر بنده)

https://www.youtube.com/watch?v=amE_xSyEm0o

  • یه آدم

من یه انسان احمقیم، که حرفا بیشتر از عملکردا یادم میمونه.

فقط بدونین که ازین نظر خیلی بدبخت و احمقم!!


دیروز این رفیقم گرفت باهام دعوا کرد (ازم بزرگتره) و گفت تو چرا ادما رو تو مخت پیشداوری میکنی. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی تو به شدت احترام میذاری به ادما. اونا رو برای اعمالشون قضاوت نمیکنی ولی ناخوداگاه وجودت ادما رو قبل از اینکه بشناسه تقسیم بندی میکنه.

یعنی مثلا میگی فلانی چون المانیه پس اینطوریه. اون یکی چون خاورمیانه ایه پس باید اینطوری باشه.

خلاصه یه یه ساعتی با من بحث کرد و زد اعصاب ما رو خراب کرد و دوست داشتم یه جوری بزنمش که نتونه پاشه!

آخرشم باهاش قهر کردمو ادامو دراورد!!!! اونجا فهمیدم ادا دراوردن پسرا و کلا مسخره بازیشون ایرانی خارجی نداره. پسرا همه سر و ته یه کرباسن!!!!!!

خلاصه داغون شدم رفت.

تا دو سه ساعت دپرس بودم. ادای دپرس شدنم رو هم دراورد!!!!!

بهش گفتم داری ناراحتم میکنیا!!!! گفت دارم ناراحتت میکنما!!!! (با لحن مسخره پسرانه اونم یه پسر غیرایرانی حساب کنین، میفهمین من چقدر حرص خوردم).

خلاصه گند زد به اعصاب نداشته ما.

بعد تهش گفت من اگه بتونم این اخلاقتو که خودت شروع میکنی برای خودت دغدغه میسازی رو ازت بگیرم هنر بزرگی کردم. بهش گفتم تا زنده ام دیگه حرفی رو بهت نمیزنم. تو خودت چیزی رو میپرسی بعد که حواب میدم میزنی ذوقم. گفت به فکرتم!! برای همینه! اونجا فهمیدم پسرا همه یه مدلن دعوات میکنن بعدم منت سرت میذارن اصا ایرانی خارجی نداره :D

داشتم فکر میکردم، دلم یه دوست پسر جونور میخواد!!! مثل اون دوست پسرم!!! یه موجودی که هرچی میخوای یا هرچی به صلاحت هست رو میاره میذاره جلوت میگه بفرما اوردمش!!! دستم بهش نمیرسه. اونم داره علاف و مجرد میچرخه (و هر روز پیرمردتر میشه) گاهی دوست دارم بهش بگم جون مامانت بیا پیش من! دنبال ویزا بیفت!!

شما دوست پسری مثل دوست من نداشتین نمیدونین چی میگم!!!!

جونوره!

تنها کلمه ای که توصیفش میکنه جونور هست!

گاهی حس میکنم هنوزم خیلی دوسش دارم!

شاید چون نتونستم یه مرد قوی مثل اون پیدا کنم.

یه چیز دیگست....


دوست دارم واسه چند تا چیز برنامه دراز مدت بریزم...


ازینا گذشته، جدی همیشه میگفت تو کانادا یه دونه ما February Symptom داریم که نصف ملت توش افسردگی میگیرن با فرارسیدن ماه فوریه. پس فردا فوریه شروع میشه باد حواسمو جمع کنم. ها ها ها


داشتم فکر میکردم

اگه ترم اول فوق لیسانسم تو ایران

یکی از اساتید منو به جرم تهرانی بودن (تهرانی نیستم، چون لهجه نداشتم میگفت تهرانیه) اذیت نمیکرد و اعصابمو داغون نمیکرد، من الان کانادا نبودم.

من اگه اینجام برای اینه که ازون دانشگاه و دانشگاههای مشابه دل کندم.

با خودم میگم اگه الان یه روزی یه وقتی سنگی پیش پای من افتاد باید برای پیشرفتم استفاده کنم.

:)


راستی

اینو برام یه روزی یاور مشیرفر تو وبلاگش نوشت.

دوست داشتم اینجا بذارم لینکشو که همیشه بمونه.

مرسی یاور

خیلی خوشحالم که تو هستی

:)


http://moshirfar.blogsky.com/1395/10/27/post-129/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7

  • یه آدم

هر قدر دقت میکنم

میبینم این بچه های کوچولوی کلاس بسکتبالم درست میگفتن!!!

ترامپ فاجعه جهانیه!!!!!


و اینکه احتمالا ترامپ ازونا بوده که از بچگی پای اخبار میشسته و هر سری (تحت تاثیر اخبار) میگفته من یه روزی مرزهامونو از ایران و سودان و سوریه و بقیه امن میکنم تا حداقل خیال هممون راحت شه!!! یعنی دانش سیاسی = 0


من الان میبینم اون بنده خدا احمدی نژاد اونقدرام تندرو نبود!!! یعنی اینو دیدم گفتم کاش احمدی نژاد رییس جمهور امریکا میشد!!!!

یه شباهتیم بین ترامپ و احمدی نژاد هست

اینکه جفتشون تندروئن. جفتشون پوپولیستن. و اینکه جفتشون تقریبا به ضرر ایران کار کردن!!!


  • یه آدم
دوست پسرم (سابقم) همیشه بهم میگفت، به قول چارلی چاپلین برای کسی برهنه شو که ارزششو داشته باشه. "به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری ."
اینو به یاد اون میذارم اینجا

نامه چارلی چاپلین به دخترش:

My girl


Now it is night. One Christmas night. All unarmed wars in my little castle slept. Not awake or your brother or your sister. Even your mother now sleeps. Not only woke up zaspalite birds until he came to this polusvetla room.
I am far from you! But let oslepeya if even for a moment your portrait has disappeared from my eyes. It was here – on the table here – to my heart. But where are you? There – prikazniya in Paris, of the magnificent dance theater scene Shan h `Elize. I know that, like in a quiet night you hear footsteps, to see your eyes shining like stars in the winter darkness. I heard that your role in this party and light show is the role of Persian Beauty, captive from Tatar Khan. Be fair and dance. Be a star and siyay. But if vaztorzite and they thanked the audience intoxicated, if the flavor of flowers sent to you, they zamae, you sit in a corner, read my letter and listen to the voice of his father.
I am your father, Zheraldin!
I’m Charlie, Charlie Chaplin!
You know how many nights I sat by your bed for you to tell stories when I was small – the Sleeping Beauty for budniya dragon in the field … And when the dream comes to rest my eyes, I get him and says: “Go! I sleep with dreams of his daughter! “I see these dreams, Zheraldin see your future, today’s your day! I see a girl playing on the stage, a fairy dancing in the sky. I heard the crowd say: “See that girl? It is the daughter of the old fool. Remember how I said – Charlie? ”
Yes! I’m Charlie! I am old fool!
Today is your day. Dance! I dancing in a wide okasan and trousers, and you in silk dress of a princess. These dances and the sound of applause will sometimes rise in the heavens.
Go! Go there! But back on earth! And look at people’s lives, the lives of those street dancers in the final quarters to play hungry and shiver and beggary. I was like them, Zheraldin! In those nights, those Charming nights sleep in my talk, I stay awake. I saw your face, hit felt your heart and ask: “Charlie! Really this kitten will ever know? “You do not know me, Zheraldin … As I talk to razkazval those long nights, its story I never razkazval you … And it is also interesting … Story about a hungry fool who peeshe and dancing in the poor neighborhoods of London, and then … gathering alms … This is my story!
I vkusil hunger, I know what it means to be without a roof! Moreover, I felt pain of the humiliating skitnika poll in whose breasts Ocean raged all of pride, had a coin toss to drain. But nevertheless I am alive and live normally for a little talk.
Better to talk to you!
After your name, Zheraldin is my – Chaplin. It more than forty years I laugh people on earth. But I cried more than they are brave, Zheraldin! In the world in which you live, there is only dance and music!
At midnight, when leaving the great hall you forget richest fans, but do not forget to ask a taxi driver who takes home to his wife … And if brememnna if no money to buy a coat child, you put money in his hand. I told the bank to pay your these costs. But for others – you have to send the correct account! From time to time by subway or bus examine city walk se.Gleday people! And at least once a day said: “I am one of them!” Yes! You are one, my girl. More! Art before a human wings for excursions in visinite usually schupva his legs. And when the moment in which you feel yourself more than the audience, immediately leave the scene! Go with the first charges in the vicinity of Paris. I know them very well! … There you will see many dancers like you – even more beautiful than you, and more proud of you. Glare from the spotlight of your theater no clue! Projector is for them the moon. Look, look good! Do not dance better than you? Admit it, my girl! Always someone who dance better! And know – the family of Charlie no one was so rude to make a hack rugae or podigrae beggar, sitting near the Seine …
I will die, but you will live … I want you never to live in poverty! Along with this letter you send a white check. As you write to it. But when spending two francs, do not forget to say that the third coin is not yours. It must belong to nepoznatiya man who needs one franc. And it you can easily find. I want to see these strangers pauperism, you can find them everywhere. If you talk about money, do this because I know izmamnata force these devils … You know, I spent a long time in the circus. And I always bezpokoyal of twister. But I gotta tell you a true, my girl – making people more easily than solid ground than players of precarious rope. Maybe one night glory of the most expensive diamond will fraud. In the same night that your diamond will be unstable and fall rope you safe. Perhaps one day the beautiful face of a prince will fraud. On the same day you will be unversed twister, a twister neopitnite always fall … Not to sell my heart for gold and jewelry. For the largest diamond is the Sun. Fortunately he shine in the face of every man!
And when one day falling in love with a man, you all be with him. Your mom told you I write about it. She knows better love me, it applicable to her as you talk about it …
Your job is very difficult. I know that. Your body is covered only with a piece of silk. Because art can and will appear naked on stage, but to come back from there in wearing and cleaner …
But nothing and no one else in this world deserves to see even the nails of the feet of a girl. Nakedness is a disease of our time.
I am old and my words might sound funny. But me, your naked body must belong to one who loves Face your soul. It is not scary if your belief that is ten years from the time you go. Fear not – those ten years they will not sastaryat. But as it is, I want you to be the last person who is subject of the island of bare! …
I know that sons and fathers are always bivali in a duel. With me, fight with my thoughts, my girl. I love children subject. And before kapnat tears from my eyes on this letter, I believe – this is Christmas night, night of miracles. I want to become a miracle – you really know you all I want to tell you.
Charlie is already outdated, Zheraldin! Sooner or later, instead of white silk to the scene, you will have to wear black to go to my grave. Now I do not want to bother. Only from time to time look in the mirror, there will see me. My blood runs in your veins. I even when in my veins the blood dried up, not to forget his father – Charlie. I was not an angel, but as far as could be stremyah to be a man. Try it and you.

جرالد دخترم

از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمیشود. اما تو کجائی ؟

در پاریس روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه لیزه…

این را میدانم و چنان است که گوئی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را میشنوم.

شنیده ام نقش تو در این نمایش پرشکوه ، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

 

  

جرالد

در نقش ، ستاره باش ، بدرخش ، اما اگر فریاد تحسین آمیز 

تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد.

امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.

به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن ،

زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالیکه پاهایشان از بینوائی میلرزد و هنرنمائی میکند.

من خودم یکی از ایشان بودم. تو مرا درست نمیشناسی.

در آن شبهای بسی دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم ،

آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین صحنه های لندن آواز میخواند و صدقه میگیرد.

این داستان من است.

من طعم گرسنگی را چشیده ام ،

من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر ،

رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند

اما سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند را نیز احساس کرده ام.

با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد.

داستان من بکار نمی آید، از تو حرف بزنم . بدنبال نام تو ، نام من است ، چاپلین.

 

  

جرالد دخترم

دنیائی که تو در آن زندگی میکنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.

نیمه شب آن هنگام که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آئی ،

آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن

ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل میرساند بپرس.

حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت ، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.

به وکیل خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد.

اما برای خرجهای دیگرت ، باید یرای آن صورت حساب بفرستی

 

  

دخترم

گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد ، مردم را نگاه کن ، 

زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو:

«من هم از آنها هستم» تو واقعاً یکی از آنها هستی و نه بیشتر…

هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای او را میشکند.

وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ،

همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب میشناسم.

آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که قرنها پیش ، زیباتر ، چالاکتر و مغرورتر از تو هنرنمائی میکنند.

اما در آنجا از نور خیره کننده نور افکنهای تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.

نور افکن کولیها تنها نور ماه است.

نگاه کن آیا بهتر از تو هنرنمائی نمیکنند ؟

اعتراف کن دخترم

همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمائی کند

و این را بدان که هرگز در خانواده چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده است

که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزائی بگوید.

 

 

دخترم

چکی سفید برایت فرستاده ام که هر چه دلت میخواهد بگیری و خرج کنی

ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست

این مال یک فقیر گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد.

جستجو لازم نیست ، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.

اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این فرزند شیطان خوب آگاهم.

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازانی که بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده راه میرفتند نگران بوده ام

اما دخترم این حقیقت را بگویم

که مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بند بازان ریسمان ناستوار ، سقوط میکنند.

 

  

جرالد دخترم

پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس این جهان تو را بفریبد.

آن شب است که این الماس همان ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.

روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار ترا بفریبد،

آن روز است که بندباز ناشی خواهی بود زیرا بندبازان ناشی همیشه سقوط خواهند کرد.

از این رو دل به زر و زیور مبند.

بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه میدرخشد.

اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش

و براستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه خود در قبال این موضوع بدان.

به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد.

او بهتر از من معنی عشق را میداند.

او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است ، شایسته تر از من است.

 

  

دخترم

هیچکس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمیتوان یافت

که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند.

برهنگی بیماری عصر ماست.

به گمان من ، تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

 

  

جرالد

برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگر میگذارم و با این آخرین پیام ،

نامه را پایان می بخشم.

« انسان باش ، پاکدل و یکدل ، زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن ،

هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.»
  • یه آدم

دیروز استادم داشت برام ادامه کار رو میگفت. و میگفت پروژه مثلا شش ماه اینده ما اینه.

و تو باید اینو به دست بیاری.

وقتی داشت حرف میزد (وقتی سری اول هم داشت صحبت میکرد چند وقت قبل باز اینطوری شدم ولی این سری شدیدتر...) یه لحظه گفتم دختر جان تو دقیقاااااااااااااااااااا تو تنهاییات میشستی فانتزی میزدی که یه روزی من میرم این رشته رو میخونم یا مشاهبشو و یواش یواش سوئیچ میکنم به اون چیزی که میخوام.

و الان تو حتی نیاز نداری سوئیچ کنی!!! تو دقیقاااااااااااااااا افتادی سر جات!!! این رشته دقیقا همون چیزی بود که میخواستم!!!!!!! نمیدونین من چی میگم!!! من تو مخم ترسیم کرده بودم که مثلا یه ذره تجزیه داشته باشه، یه ذره الی، یه ذره فیزیک یه ذره مثلا فلان، و کار اصلی مثلا این باشه با تمرکز بر فلان فیلد!!! و دقیقاااااااااااا افتادم اون جایی که میخوام!!! دیروز موقعی که استاد داشت توضیح میداد و من ریز به ریز مینوشتم، یه لحظه مغزم هنگ کرد.... یه لحظه لبخند زدم!!!!! یه لحظه مخم قاطی کرد!!!!

حتی چیزای دیگه که میخواستم (مثل تی ای شدن برای کسب تجربه و یاد گرفتن نحوه برخورد با دانشجوها) هم دقیقا خواستم بود، خیلی چیزای دیگه!!! الان میفهمم معنی این جمله ها رو:

When God says yes

He is gonna give you something good

when he says "wait"

he is gonna give you something better

and when he says no!

he is gonna give you the best!!!

دقیقا برای من این اتفاق افتاد!!!


به هرچی بخوای میرسی!! فقط نباید به کمتر ازون قانع بشی و باید اصرار کنی! اصرار کنی! اصرار کنی!!! باید عین این وروجکا همه درا رو بزنی، باید دنبالش باشی، باید بحنگی! اخرش اون دری که بستس و تو روی پله هاش نشستی و خسته ای و میخوای گریه کنی و میدونی که این در، مال تو نیست، دقیقا همون در باز میشه!! یکی دستتو میگیره، میکشتت بالا! و تو یهو اوج میگیری!

زندگی من اینطوریه!!!

زندگی من هیچوقت وسط نداشته.

یا پایین بوده یا یهو بالا رفته!!!


به قول ویلیام ترینر تو کتاب من قبل از تو، که خطاب به لوئیزا کلارک نوشته بود (و به قول جدی)،

Push yourself! Do not settle! Keep the Faith and push it harder!!!

اصلا امکان نداره نرسین! میرسیم! به خوبشم میرسین!!!

فقط قانع نشین به کمتر ازون!!! دست بذارین روش و بگین همینو میخوام!! و اصرار کنین! اصرار کنین!!!!

  • یه آدم

امروز برام یه اتفاقی افتاد.

به نزدیکترین دوستم گفتم.

نه که کمک بخوام، دلم گرفته بود!

گفت من کمکت میکنم. من میام و همه چی رو فیکس میکنم. نگران نباش و ریلکس باش. همه رو به من بسپر.

من شب خیلی ناراحت خوابیدم.

صبح وقتی این حرفا رو بهم زد من حالم خوب شد!

بهش گفتم من باورم نمیشه اینجا یه دوست پیدا کردم که نگران منه.

قبلنا همیشه میگفت هر وقت به مشکل خوردی به من بگو. من کمک میکنم. من میگفتم تعارف میزنه بابا اخه یه خارجی چه کمکی میتونه بکنه؟!

امروز دیدم کمکشو.

یه عالمه خوشحال شدم.

از خوشحالی میخواستم گریه کنم. حتی نمیتونم به فارسی احساساتمو بهش بگم!! میخواستم بگم دوست دارم بگیرم یه جوری فشارت بدم که دردت بگیره!!!

دقیقا یه هفته قبل دوست دخترم هم یه کاری کرد واسم (یه لطفی کرد) و میخواستم بگیرم فشارش بدم!

خدایا ازت ممنونم!

اینجا دو تا دوست خوب دارم. دو تا دوست نزدیک و خوب.

واقعا ممنونم خداجونم!

هم این دختره خوبه هم پسره.

همکارامو دوست دارم. همشون خوبن. همشون خوبن. ولی این دوتا همکارام نیستن.


  • یه آدم

اون کارتون سفرهای علمی بود؟

خانم فریزل بود؟

که قبلنا یه پست دربارش گذاشته بودم؟!


اتوبوس مدرسه واقعی تو "سفرهای علمی" رو پیدا کردم!!!


پریروز از جلوی خونمون داشت رد میشد!!!



فقط اینو بچرخونین.

من نتونستم تو سیستم بیان بچرخونم.


!


الان دو روزه که این برفا همه آب شدن!! (بارون بارید) و هوا افتابی شده عین شمالللللل!

حال میده!

  • یه آدم

من آینده رو خیلی دوست دارم.

مهم ترین دلیلشم اینه که هیچییییییییییییی معلوم نیست!!

من مثلا، سه هفته و سه شب پیش، با گریه سرمو گذاشتم رو بالش و خواب رفتم.

هیچ امیدی نداشتم.

اگه اجارمو نداده بودم (یعنی اجاره دو سه ماهمو) قطعا فردای اون شب جمع میکردم میومدم ایران (شایدم نه، سختم بود برم فرودگاه) و واقعا ناامید بودم.

ولی روز بعدش دنیا به روم خندید.

روز بعدترش دنیا بیشتر خندید.

4 تا بعد از ظهر بعد اون بعد از ظهری که رسیدم کانادا، یهو کنار نیاگارا واساده بودم!!!!

خیلی خوشحال!

بعد اون دنیا همینطور به روم خندید!!!

برای همین، آینذه رو دوست دارم.

هم غم داره هم شادی، ولی قشنگه!!!

آینده هیچیش معلوم نیست.

میتونی اب حس مثبتت بسازیش...

میتونی زندگی کنی...

میتونی بدرخشی...

فردا ممکنه یه اتفاق بزرگ بیفته!

  • یه آدم

من اینو چند وقت پیش نوشته بودم

الان اینجا میذارم.


دیروز داشتم با تکنسین آزمایشگاهمون صحبت میکردم و بایدها و نبایدها رو یادداشت میکردم.

مثلا میگفت حتماااا باید تن بچه ها روپوش آزمایشگاه باشه و عینک داشته باشن و...

چند تا موردو گفت.

من خودم چون یه خاظره از کارشناسیم داشتم، ازش پرسیدم اگه کسی چیزی رو بشکنه چطوریه؟ باید بهش بگم برو بخر بیار؟!! گفت نه! اول میریم به محل حادثه، نگاه میکنیم که برای دانشجو اتفاقی نیفتاده باشه، بعد شکستگی ها رو میدیم جمع میکنن، و بعد یه قطعه سالم جایگزین میکنیم. ضمنا محفظه های ابلیمو و شکر و ابمیوه هست که اگه بچه ها سر صبح گشنشونه یا ضعف دارن بخورن!

خاطره من که یادش افتادم و به خاطر اون این سوالو پرسیدم:

بالونی با که هم گروهیم بسته بودم شکست (خودش، به خاطر فشار) و ما دوتام گفتیم خب ما که نشکستیم که سریع بخریم بیاریم. خودش شکست.

و یادمه آخر ترم وقتی نمرمون لاک داشت روش (خونده نمیشد) وقتی رفتیم پیش مسئول آزمایشگاهمون، گفت دختر جان به حافظه ت رجوع کن! گفتم استاد هر قدر رجوع میکنم دلیلی پیدا نمیکنم که این نمرمو نتونم بخونم.

یه ربع وقتی مجبورم کرد فکر کنم، 

آخرش گفت بالون شکستین!؟

گفتم خدایا کی؟!

گفت فلان بالون تو این ازمایش!

گفتم استاد بخدااااا ما نشکستیم.

با این هم گروهیم خدا و قرانو قسم میخوردیم.

گفت!

برین بخرین!

یادمه تو بحبحه خرداد 88 ما رفتیم اینو از انقلاب تهیه کردیم (فکر کن دو تا از پسرای همکلاسی با ما اومدن که یه وقت نمیریم اونجا)

اومدیم دادیم. گفت بالون اشتباهه!!!!!

دوباره برگشتیم انقلاب!

من خیلیای دیگه رو هم دیده بودم که همین کارو میکنن باهاشون.

ولی آخه بالون ما خودش شکست!!

عین لیوانی که 100 بار ازش استفاده میکنی و یه بار یواشکی ترک برمیداره و دفعه دیگه وقتی میگیری دستت یهو میشکنه! وقتی شکست ما اصلا دستمون نگرفته بودیمش. خود استادم دید!


جالبه که ایجا مثلا ازمایشا در حدی که بچه بیاد دستگاه UV رو ببینه و بره!

ما ترم یک کارشناسیمون بعد 4 ساعت آزمایش تازه میفهمیدیم که فنول سبز داریم یا بنزین! و بعدش تیکه دوم آزمایشو استارت میزدیم!

هر درسم فقط یه واحد بود!


اینجا بچه ها رو خیلی ریلکس بزرگ میکنن. بچه ها نگران هیچی نیستن. با دانشجوها با خصوصمت برخورد نمیکنن. همه تلاش استاد و کادر اینه که به ما بفهمونن که هر اتفاقی که افتاد بچه رو اذیت نکنینا.

بعد یادمه تی ای آزمایشگاه ترم یک ما یه دختر بود که همون ترم با دوست پسرش بعد 3 سال به هم زده بود و به هممون میگفت (دختر و پسر): میگیرم یه چک میخوابونم زیر گوشتا! برو اونور!!!! بقیه سالها و ترم ها هم تی ای ها همین بودن. حس میکردن باید یه فاصله و حدی بین خودشونو و بقیه بذارن. اینجا ما قراره یه هفته قبل کلاس بریم به بچه سلام کنیم و براشون آرزوی بهروزی در همه مقاطع زندگی کنیم انشاالله!

خلاصه این بود داستان بالون آزمایشگاه من!

  • یه آدم

من مثل همه ادما، به یه چیزایی وابستگی شدیدی دارم. به خونوادم، دوستایی که تو ایران جا گذاشتم... به اقوامم، به اتاقم تو ایران، به خونمون، به خیلی چیزا، اما:

امروز میخوام درباره یکیشون صحبت کنم. درباره یکی از وابستگی هام که بعضی وقتا فکرش دیوونم میکنه.

یه خطه ای تو این دنیا هست، که اسمش هست "خاورمیانه"، من همیشه بهش تعلق خاطر دارم... برای من این اسم بی اندازه عزیزه.

این اسم یاداور ظلم و ستمهایی که که در سالیان دراز به این منطقه تحمیل شده، استعمار، سختی ها و عذابهایی که خاک و مردمش متحمل شدن، سادگی مردمش، لورد بودن و دل گندگی آدماش، احساسی بودن آدماش و خیلی چیزای دیگه برای من هست.

من هر وقت ازم میپرسن از کجا اومدی، سرمو میگیرم بالا و میگم از ایران، یا میشناسن و میگن اره ایران، یا میگن کجاست؟! (فقط یه نفر تا حالا اینو پرسیده که ایران کجاست) و اگه ندونن میگم ایران یه کشوریه تو خاورمیانه.

هر وقت تو این چندسال (من قبلا تو اروپا هم بودم) ازم پرسیدن ایرانو دوست داری؟ گفتم آدم میشه وطنشو نخواد؟ من عاشقشم، یه روزی برمیگردم.

هر وقت گفتن شنیدیم مردم ایران از حکومتش بیزارن، جواب دادم برام مهم نیست، من ایرانمو دوست دارم.

من ایرانمو دوست دارم بچه ها!

من ایرانمو دوست دارم.

من سختی های زیادی تو ایران متحمل شدم ولی ایرانو با همه گوشت و خونم دوست دارم.

من مردممو دوست دارم.

من اینجا وقتی بخوام درد دل کنم (یعنی اگه بخوام به کسی بگم دلم گرفته) به رفیقای خاورمیانه ایم خواهم گفت.

من اونا رو هم دوست دارم چون هم چهره شون شبیه ماست هم فرهنگشون هم اینکه مثل ما هستن از خیلی جهات.

من مردممو دوست دارم.

همه آدمای دنیا رو دوست دارم ولی حس خاصی به مردمم دارم.

من الانم تو خیابون یا دانشگاه که راه میرم و ایرانی میبینم (هرچند خیلییییییی کم) ولی همیشه سلام میکنم، چند بار ضایع شدم و طرف گفته بله امری دارین؟! منم گفتم نه فقط دیدم هموطنم هستین خواستم سلام کنم!!! اونم هول کرده و گفته مرسی مرسی لطفا دارین!! و سر صحبتو باز کرده. من قبلا هم تو اروچا همچین چیزی رو دیده بودم ولی این چیزا نظر منو نسبت به ایران و ایرانی و خاورمیانه عوض نمیکنه.

من کشورمو دوست دارم.

مردممو دوست دارم.

فرهنگمو دوست دارم.

آرزومه یه روزی به کشورم خدمت کنم.

برای من اسم ایران مقدسه.

من ممکنه اینجا خوبی و احترام ببینم و بیام بنویسمش ولی دلیل نمیشه که چیزی رو فراموش کنم.

ایران برای من یه چیز دیگست....

من تو تهران نمیتونم نفس بکشم (خفه میشم) من کرور کرور دارو باید مصرف کنم تو جایی مثل تهران تا زنده بمونم، ولی ایرانمو دوست دارم... خاک ایرانو با هیچ کجای دنیا عوض نمیکنم...


  • یه آدم

من اینجا متوجه شدم که تو این سه هفته و یه روز، حتی یه لحظه!! یه لحظه!! بیکار نبودم!!!

الانم دارم اینا رو تو وقت بعد ناهارم مینویسم. قبلش آزمایشگاه داشتم و الان چشمم سو نداره! ولی نمیفهمم چرا اصلا روح آدم خسته نمیشه! بدن خسته میشه به طرز فجیعی، ولی روح سالم و شادابه!!! اینجا دور زندگی ادم یهو تند میشه. من تو ایران هم فوق گرفتم و هم لیسانس، تو اروپا هم ریسرچ داشتم. تو ایران عزیزم که اصلا هیچی معلوم نبود. تنها و تنها و تنها کاری که ما رو تو اون دو سال و نیم اماده کردن براش، حسابی آماده کردن! این بود که ماداامی که هر روز 23 بار بری پیش استاد راهنمات و همش بگی سلام استاد چاکرم، و پیشش بشینی و استاد غیبت همه رو بکنه و تو همش تایید کنی و بگی چشم، بله، درست میگین، استاد شما در جهان تک هستین!! هم معدلت خوب میشه هم اینکه اصلا نیازی نداری کار کنی برای فارغ التحصیل شدن (نه مقاله دادن، مقاله یه چیز دیگست، مقاله ای اس ای رو میگم)، بعضی استاد راهنماها عالی هستن ولی تعدادشون کمه. بقیه از یه الگو پیروی میکنن. 

من یادمه برای فوقم خیلیییی کار کردم. خیلی. زودتر تموم کردم، ولی استادم همش میگفت نه نمیشه 4 ترمه تموم کنی، باید 5 ترمه الی شش ترمه بشین. من به زور، با بدبختی! تو 2 سال و سه ماه تموم کردم. همش از خودم میپرسیدم دلیل این صبر استادم چیه؟!! آخرش منشی گروهمون گفت کمیستری جان استادا واسه هر ترم پول میگیرن بابت دانشجو، اون از خداشه شماها شش ترمه بشین همتون!! عمدا داره همتونو شش ترمه میکنه!

میخوام بگم، دغدغه های آدم یکی دو تا نیست! از این قضیه بگیر که تو افیست هیچ دستگاه فتوکپی و فکس و پرینتی نداره و اصلا نه افیسی داری و نه جای نسبتا مشخصی! سر هر پرنیتی باید 4 تا طبقه بری پایین تو زیراکس دانشکده! تا دیگه بقیه مصیبت ها، همه چی رو خودت میخری، حتی مواد آزمایشگاهیتو و تیکه تیکه بعدا شاید پولتو پس بدن، و پول تاکسی و آژانس و بار و نمیدونم پست موادو دانشگاه بهت نمیده. حتی پول مواد ازمایشگاهی رو نمیدن!! خودت باید بیکر و پیپت و همه چی رو بخری گاهی (گاهی) مثلا برای تند شدن دورت، نیاز داره به 3 تا میکروپیپت، ولی در عمل یه دونه میکروپیپت واسه سه تا Lab هست. پس مجبوری دو تا رو خودت بخری هر کدوم یه تومن (یک میلیون تومن، الان حتما گرونترم شده)! یا اصلا نخری! و استاد بگه بله دانشجو باید دانشجو باشد! پس با همین یه دونه میکروپیپتت تحمل کن زندگی رو.

متوجهین؟!

وقت آدم، عمر آدم سر هیچچچچچ تموم میشه.

من گاهی میرم تو بخش "اصول اخلاقی برای چاپ مقاله" این فروم یا "نکات مربوط به اسامی در مقاله" و خیلی ناراحت میشم.

دغدغه ها همه یه جور، استادم اسممو نمینویسه، استادم مقالمو برداشت واسه خودش، نمیدونم استادم جوابمو نمیده!!! چیکار کنم؟!

خیلی اینا منو ناراحت میکنه.

حالا اینجا،

من تو این سه هفته، برعکس ایران، شبا از خستگی خوابم نمیبره! یعنی بدن خستس، ولی روح و روان شادابه!!!! چون هر روز میری دانشگاه و هر روز به اون چیزی که مد نظرته میرسی.

همین قضیه اسم نوشتنو یادتون هست؟! ما میخواستیم بریم یه سمینار، میگفتن اسم بنویسین!!! بعد مثلا از قبل بچه ها سپرده بودن که ما نمیایم ولی اسم ما رو هم بنویسین! که غیبت نخوریم!!! اینجا قشنگ کارت دانشجوییتو میکشی و اون برات حساب میشه (عین کارت بانکی که موقع خرید میکشیم)، اصلا نه دغدغه ای، نه آزار و اذیتی.

دغدغه آدم میشه اینکه سعی کنم تا ساعت هفت از لب بیام بیرون برم با هم کارم، دوستم، رفیقم، بیرون تا ده، ده بیام بگیرم بخوابم.

والا!!

اصلا زندگی عوض میشه.

من نمیخوام اظهار فضل کنم.

فقط 3 هفته هست که اینجام.

پس ممکنه یه روزی نظراتم عوض شه.

ولی همین که دغدغه آدم میشه بالا بردن کیفیت زندگیش، دیدن آدمای جدید، لذت بردن از زندگیش برام جالبه. چیزی که تو ایرن تجربش نکردم.

اینجا من باید دو ماه دیگه برای ویزای امریکا اقدام کنم که بتونم برم به کنفرانسم با تیم خودمون. تو ایران ما یه کنفرانس اهواز میخواستیم بریم زمین و اسمون به هم دوخته شد! تو ایران یه مرز بزرگی بین اساتید و دانشجو هست اکثرا. 

اینجا ما هر هفته یک الی دو تا گروپ میتینگ داریم، یک الی دو تا ناهارو دور همیم.

اینجا تو هر هفته ای که تموم میشه، تو وقتی یکشنبه از گردشت، تفریحت با دوستات برمیگردی، شب وقتی سر رو بالش میذاری و برنامه ریزی میکنی برای هفته دیگه، حس میکنی بزرگتر شدی نسبت به هفته قبلت. حس میکنی هر روز جربزه و تواناییت داره بالاتر میره. چون همه چی یهو بهت واگذار میشه، از بحث کردن سر دادن پول تلفن فایدو بگیر (حالا دیروز یهو اینترنت من قطع شد و رفتم لایو چت فایدو و بهم گفتن طرح شما عوض شده!!! خودتون مگه درخواست نکردین؟!! بسم الله! مشکل حل شد بلاخره)، تا خرید خونه ات، تا مسئولیت بقیه دانشجوها، همه چی. من همش حس میکنم حتی اگه آخر این چند سال من هیچ مدرکی هم نگیرم!!! باز انقدرررررر قوی شدم که با همون مدارک قبلیم بتونم زندگی بهتری بسازم. آدم بزرگ میشه! آدم قوی میشه. من اینو دوست داشتم که به دست بیارم.

مسئله دیگه ای که برام خیلی جالبه، اینه که عربها خیلی پولدارن!!! چرا آخه؟!!! همشون یا فاند ندارن یا پارشال فاند دارن یا ته تهش تی این!! ولی همشون ماشینای خیلی خوب دارن (خیلی خوب، دو تا گاهی!) همشون خونه هاشون حداقل 120 متره!! هر جور حساب میکنم میبینم نمیشه با این حقوق تی ایی یه همچین کارایی کرد. هر سری میرن خرید حداقل 1500 تا خرج میکنن. حداقل!!! هر گردشون بالای 200 تا خرج داره، هنوز همون حالت لورد بودن خاورمیانه ایشونو دارن. همش میگن دختر پیش ما دست تو جیب نمیکنه (عین جمله هایی که پسرا تو ایران میگن)، از طرفی اینجا موندن و یه سری اخلاقای خوب کاناداییا رو یاد گرفتن.

اینجا تقریبا خاورمیانه ای ها با هم میچرخن، اروپاییا با هم (و گاهی با کاناداییا)، استرالیایی فقط یه نفر دیدم! امریکایی خیلی کمممم، خیلی!!!

اگه بخوای تو گروه آلمانیا باشی نمیتونی به راحتی اونا رو با خاورمیانه ای ها آشنا کنی. سخته!! پس مجبوری تو دو تا گروه بری بیای، یه گروه اروپاییا یه گوره خاورمیانه ای ها.

نمیدونم چرا خاورمیانه ای ها و اروپاییا با هم نمیچرخن! درک نمیکنم! شایدم چون تازه اومدم اینجا و بزودی میتونم دوستای خاورمیانه ای و اروپاییمو به هم نزدیک کنم!! نمیدونم!

نکته بعدی اینکه تو این سه هفته، به جرات میگم تقریبا هشتاد درصد کاناداییا تو این شهر فکر میکنن ما ایرانیا عرب هستیم و همش میپرسن عید عربی شما کی هست؟! شما کریسمش ندارین نه؟! بعد بخوای بشینی براشون توضیح بدی که بابا ما نوروز داریم، زبونمون فرق داره، خودش کلی وقت میبره. عملا هم فایده ای نداره.

فکر میکنن زبونمون عربیه. قیافه هامونم تقریبا شبیه همه. من خودم بارها و بارها ترکهای اذربایجان و عربها و ایرانیا رو با هم اشتباه گرفتم! طبیعیه که حس کنن ما همه از یه نژادیم.

همین.

  • یه آدم

من دو روز دیگه سه هفته هست که اومدم اینجا.

اینجا نمینویسم که حکم صادر کنم!

من با ویزای تحصیلی اومدم.

تو تورنتو و مونتریال و ونکوور (یا هر شهر بزرگ و اصلی دیگه تو کانادا) نیستم.

پس پستهای من پیرامون امور تحصیلی میچرخه.

من تو ایران وقتی فوق قبول شدم، یادمه روز اول ما رو مدیر گروه جمع کرد، گفت آمار اخراجیای این دانشگاه خیلی زیاد بوده (روز اول معارفه کارشناسیم به ما همینو گفتن!) و تاکید کرد! که اگر حرف مدیر گروهو گوش نکنین اون چیزی که نباید سرتون بیاد میاد!!!

ما هیچوقت نفهمیدیم اون چیزی که قراره سرمون بیاد اگه حرف گوش نکنیم چیه!!! ولی همه چی سرمون اومد با اینکه حرف مدیر گروهو گوش کردیم!!

یادمه استادا میرفتن مثلا تو لابی یه یکی از شاگرداشونو میدیدن، میپرسیدن کی هست کی نیست تو ازمایشگاه؟! بعد که مثلا میگفتی من و علی و محدثه و سارا هستیم بقیه نیستن (اینطوری که نه! مثلا میگفتم من و آقای ربیعی و خانم صمدی و خانم گل افشان ازمایشگاهیم!) بعد میگفت اکی. میرفت دوباره یکی دیگه رو میدید میپرسید کی هست کی نیست. بعد مطابقت میداد اسما رو با هم!!

بعد مثلا یه کاری میکردن که دانشجو مجبور بود بره کارای شخصی استاد اعم از پول ریختن تو حسابش، کارای دفتریش و بقیه رو انجام بده (تو وقتای خالیشا!) و اگه کسی حتی بهش افری داده نمیشد، میرفت انجام میداد!!! یعنی خودت باید میرفتی دم در اتاق استاد، میگفتی استاد، برای خدمتگزاری اماده ام!!! کل دو سال دو سال و نیم میشد عذاب! بعد استاد به یه استاد دیگه بد بود، تو اگه باهاش درس میگرفتی اون استاد مقابله تو رو مینداخت، بدبختت میکرد. اگه اون استادم باهات خوب میشد، استاد خودت لج میکرد.

تو دوره فوقم اون اوایل وقتی میرفتم با بچه ها صحبت میکردم بهم میگفتن (بچه های دکترا) ازینجا فرار کن!!!! میگفتم بسم الله!! میگفتن فرار کن! ما داریم قرص اعصاب میخوریم! بهترین فرصته برو انصراف بده!!! من ترم یک بودم. وقتی ترم چهار خودم به سال پایینی خودم که ترم دو بود و تازه داشت میومد ازمایشگاه گفتم فرار کن فرار کن!!! انتقالی بگیر، همونجا نشستم رو صندلی و زار و زار گریه کردم.... 

من ترم دوی کارشناسیم، یکی از دانشجوهای دکترای آزمایشگاه ما جلوی هممون خودکشی کرد!! با سیانور!! ما افسردگی گرفتیم!! دو بار دماوندو فتح کرده بود، نفر اول کنکور ارشد تو دو تا گرایش شیمی بود، ادم سالمی بود، ادم نرمالی بود، ما همه یه صدا دوسش داشتیم. جلوی ما خودشو کشت!!! وقتی از پله ها میبردنش بالا خون همینطور از دهنش میرفت.... چون سیانورش اندرونش رو از بین برده برد... من یادمه ورودی ما اونسال دو تاششون اومدن کانادا، انصراف دادن، یکیشون بدون انصراف رفت فرانسه از ترم یک هنر استارت زد، دو تا کلا رفتن عمران بخونن، یکی رفت مکانیک، یکی کلا ول کرد چون باباش گرین کارد داشت اومد امریکا، مام اون وسطا گفتیم بابا بی خیال موندیم و با همون حس و حالمون ادامه دادیم!

من همیشه میگم، دیوانگی یه حدی داره، یه استانه ای داره، طرف اونو رد کنه (مال هرکس با دیگری متفاوته) دیگه درست نمیشه... دیگه درست نمیشه...

تو مملکت ما اکثرا دانشجوها ترم دو یا سه استانه تحملشون تموم میشه... سر هیچ... آخرشم اکثرمون بی سواد درمیایم... اینجا خیلی فرق داره. اینجا روز اول استادم بهم یه سری چیزا یاد داد، دید من تند تند دارم نت برمیدارم گفت ببین من اینجام، این ازمایشگاهم اینجاست، توام که اینجایی، من 100 تا اشتباه کردم تا رسیدم اینجا، بیست بار خراب کردم پروژه ها رو، هزار بار پرسیدم توام همه این شانسا رو داری، اصلااااا به خودت فشار نیار! ننویس!!! بذار فراموش کنی! میخوام تمرین کنیم یاد بگیری تا که نت برداری و حفظش کنی! گفتم چشم استاد! اونروز با من دو سه بار این مدل سازی رو تمرین کرد تا ملکه ذهنم شد!

اینجا همش تاکید میکنن، ریلکس باش، ریلکس باش! ریلکس باش!! اصلا سیستم در جهتی پیش میره که تو به آرامش برسی!!! خیلی برام جالبه!


  • یه آدم

اینی که میگم حس منه و تجربه شخصی من تو این سه هفته هست.

پس ممکنه عوض بشه. ممکنه هر اتفاقی بیفته و من بیام و برعکسشو بنویسم.

من تجربه زندگی تو غرب اروپا رو داشتم.

تو کشوری مثل آلمان، هر قدرم زبان شما خوب باشه (آلمانیتون) و هر قدررممممم اجتماعی باشین، باز باید دنبال یه دلیل برای کانورسیشن با آدما باشین.

مثلا، من یه بار تو خیابون Friedrich Strasse تو برلین گم شدم (گوگل مپ نداشتم) و بدو بدو رفتم از یه خانم پرسیدم که چطوری برم فلان جا و گفت باید از U-Bahn استفاده کنی. بعد گف خب مام که میریم او باهن، پس بیا با هم بریم! این شد یه دلیل! و ما دور و بر یه ساعت و نیم با هم صحبت کردیم و تهش شماره تلفن از هم گرفتیم!!!!! و گم شدن من یه دلیل بود! 

یا یه بار من به شدتتتتت دلم گرفته بودو غمبرک زده بودم تو S-bahn (اما گریه نمیکردم) و همون موقع میخواستم چک کنم ببینم من درست اومدم تا اینجا یا نه (گوکل مپ نداشتم!) و رفتم از یه خانم مبا سن پرسیدم. وقتی دید چهره من نمیخنده و غمگینه. اومد نشست کنارم، اول ریز به ریز جزئیاتو نوشت. که چطوری و از کجا برم. بعدم با تمام قد بلندو قوای آلمانیش! دستشو رو شونه ام گذاشت! و گفت روزای سخت میگذره و آدمای قوی میمونن! بعدم گفت من با تو تقریبا هم مسیرم. بریم که راهمونو پیدا کنیم!!!!!

همه اینا به المانی رد و بدل شد.

من به اندازه تار موهام از المانیا خوبی دیدم. انقدرررر بهم اونجا محبت کردن که من بشینم خاطره بنویسم میشه 5 تا کتاب.

وقتی وسایل من زیاد بود و بارم سنگین المانیا میومدن میپرسیدن کمک میخوای؟ چه میگفتم اره چه نه!!! اینا کمک میکردن!

المان تو ذهن من یه کشور دوم محسوب میشه، در این حد. کشوری که اگه من یه روزی از کانادا خسته بشم! میگم خب برم المان. اینقدر تو این کشور من محبت  خوبی دیدم از ادما. ادمای بیتعارف و مهربون و روراست و دلسوز. اینا رو با همه گوشت و خونم درک کردم اونجا.

ولی کانادا یه فرق دیگه داره.

مرد المان خیلی جدین.

کاناداییا خیلی خوشحالن. خیلی صمیمین.

شما هر لحظه بی دلیل میتونین اینجا شروع کنین به ایجاد ارتباط با کاناداییا و اینا مثلا از حرکت گوزن براتون میشینن حرف میزنن و 5 تا جوک میگن و یه خاطره از گوزنه تعریف میکنن و بعدش میگن مثلا دو سال میشه که ما هایکینگ رفته بودیم با خانواده یه گوزنی اومد و کلی خندیدیمو و بعدش میگن خب شما از کجا اومدی و وقتی میگی ایران میگن عهههه چه جالب فلان آشنای دور ما تو ونکوور! ایرانیه. و بعدش میگن من اسمم مثلا جکه اسم تو چیه. بعدش میگن نایس تو میت یو بعدش همینطورییی حرف میزنن و انقدر خوب باهاتون صحبت میکنن که شما حس میکنین طرفو 50 ساله میشناسین.

بعد مثلا وقتی میخوان بگن میریم هایکینگ فوری پشتش میگن Canadia Sport ha?! و همین لحنشون شما رو به خنده میندازه!!!

بعد مثلا میگن تو ایران برف که ندارین، اینجا برف اذیتت میکنه؟ وقتی میگی نه من برف اینجا رو دوست دارم چون تجربه جدیده و من حس خوبی دارم میگن خدای من چه خوب شد که اومدی اینجا. یعنی میخوام بگم اگر شما میخواین در تعامل با ادما باشین و هر روز 10000 تا براتون خاطره تعریف کنن و شما دنبال دلیل نباشین برای ایجاد کانورسیشن، کانادا کشور خیلی خوبیه!!!

من حتی دقت کردم به مهاجرای اینجا و اونجا.

شما اگه تو المان یه مهاجر مراکشی ببینین، اکثر اولش خیلی جدین و المانین در واقع!

ولی اینجا نه، اون مهاجر مراکشیه دقیققاااااا مثه یه کانادایی میاد با شما سلام و احوالپرسی میکنه و از خاطرات مراکشش و کاناداش شروع میکنه به حرف زدن!!!

یکی از اشناهای کانادایی من کل خاطراتشو از اول دبیرستان که رفته امریکا برای تحصیل برام گفته تا الان که پی اچ دیه!!! یعنی شما استارت بزن بگو به به هوا چطوره؟! کاناداییا میشینن براتون سه ساعت و ربع صحبت میکنن.

یا حتی نیازی نیست شما بگین هوا چطوره؟! اونا خودشون میگن!!!! صابخونه من ساعتهااااا با من حرف زد درباره فرق چایی ایرانی با چایی ترکیه!!!!در نتیجه اگر نگران هستین که قراره اینجا بیان و ببینین سردی هوا تو کاناداییا اثر گذاشته، میخوام بگم نه اینطور نیست! بسیار مهربونو گرمن! بسیار....

  • یه آدم

نمیدونم

شاید چون درسا شروع شده و فشار کارا بالا رفته

شاید چون این دوستام یهو سرشون شلوغ شده و باید کاراشونو تموم کنن

ولی هرچیه

به شدت ازینجا خسته ام.

از اولم دنبال هالیوود! یا مثلا عشق و حال و یا خیلی چیزای دیگه نبودم.

انتظارات من نرمال بود.

و هست.

و میدونستم خسته میشم. کلافه میشم.

ولی به شدت عصبی و خسته ام.

به شدت.

فقط و فقط و فقط منو چند تا چیز زنده نگه میداره:

1. اینکه عزیزترین آدمای زندگی من همش تاکید میکنن که این راهی که دارم میرم درسته. پس باید ادامه بدم.

2. ازینکه میتونم بعدا برم سر کار

3. ازینکه اگه یه روزی بخوام با اون دوست پسر سابقم ادامه بدم میتونم باهاش ازدواج کنم

4. ازینکه جدی رو دارم

5. ازینکه یه دوست خوب اینجا دارم

6. ازینکه مک دونالد تا حدی اجتماعیه

7. ازینکه قراره تی ای بشم و کل وقتم بگذره! و نفهمم زندگی چطوری تموم شد! نه جدا، اینو دوست دارم. باعث میشه به زمان فکر نکنی.

8. ازینکه موضوع ریسرچمو بی اندازه دوست دارم.

9. ازینکه اگه این چند سالو اینجا دووم بیارم همه چی درست میشه

ازینکه اینطوری خانوادم خوشحالن

ازینکه جدی میگه یه ماه دیگه همه چی گل و بلبله و خاک تو سرم که دارم الان خودمو اذیت میکنم خوشحالم

جدی همیشه میگه تو مو بینی جدی؟ پیچش مو!

میگه تو یه ماه دیگه زندگیت گل و بلبل میشه فقط الان داری خودتو مارو اذیت میکنی!

همین!

میخوام با دوستای دوستمم دوست شم! چون بچه های خوبین!

ازینکه جدی رو دارم خوشحالم....

ازینکه میتونم دوستای خوبی پیدا کنم خوشحالم...


  • یه آدم

حس میکنم

به یه جایی رسیدم

که میتونم با ادما معاشرت کنم بدون اینکه وابسته بشم!

من اینو خیلی دوست دارم.

خیلی.

خیلی.

همین که با ادما در تعامل باشی بدون اینکه وابسته شون باشی

همین که انقدر قوی باشی که ادما عشقت ارزشون بشه (به قول جدی) خودش در بهترین نقطه عالم بودنه.

دارم یاد میگیرم که ادما موندنی نیستن. یاد میگیرم رو ادما حساب نکنم. رو خودم حساب کنم. فقط و فقط خودم!

این حسو خیلی دوست دارم.

این حسو با زحمت به دست اوردم.

برام ارزش فراوونی داره.

یاد گرفتم وقتی با دخترا دارم معاشرت میکنم به این فکر نکنم که حالا این ادم ریز زندگیش چطوریه، اخلاقش چیه. به من چه!

یاد دارم میگیرم که اصلااااااااااا و ابدا به این کاری نداشته باشم که دوستم (اقا) یا دوست پسرم گذشته ش چیه، درسش چطوره، نمیدونم دیدش نسبت به من چیه! به من چه ربطی داره! 

ولی ازینکه همون اول هرکی باهام اشنا میشه چه ایرانی چه خارجی کلی سوال میپرسه حقیقتش گاهی دوسش ندارم ولی صادقانه جواب میدم، یا جواب نمیدم اصلا. 

ولی همین که خودم اینقدر رشد کردمو خیلی دوست دارم. خیلی! این شخصیتمو خیلی دوست دارم. نشونه بلوغه.

ازینکه به این فکر نمیکنم که خب تو که بعد 6 سال فهمیدی که با دوست پسرت (تنها دوست پسرم) نمیتونی بری زیر یه سقف چون تفاوت دارین اساسی (البته هنوزم اون تنها گزینه ذهن منه، ذهنم ناخوداگاه همه رو با اون مقایسه میکنه)، و در عوض به اینم فکر نمیکنم که من بعد دو سه سال میشم سی ساله و بهتره از الان به فکر پیدا کردن یکی باشم، این حسو دوست دام.

والا!

کی گفته من باید 6 سال حتما با یکی دوست شم تا بفهمم چطوریه.

ادما معمولا تو شش ماه اول خودشونو نشون میدن. دیگه وقتی این همه صبر میکنی یعنی خودت همیدی تو و این ادم به درد هم نمیخورین. دنبال دلیل هستی که بذاری بیای بیرون. خب چرا خودمو اذیت کنم. عشق اگه بیاد خودش میاد. ازدواج اگه حسش باشه خودش ایجاد میشه! چرا خودمو اذیت کنم. دیگه نمیخوام خودمو ازار بدم. میخوام اینطوری فکر کنم:

من امروز از یکی خوشم میاد، اونم خوشش میاد ازم.

فردا اگه ازش خوشم نیومد میگم بای بای.

به همین سادگی.

چرا من باید اینقدر بچسبم به یه رابطه ای که بعدا به خودم نگم که تو مغزت بیماره هر روز با یه پسر میپری.

مهم نیست.

کاش تو این هفت سال اخیر به جای یه نفر با هفت نفر دوست بودم ولی میتونستم درست تصمیم بگیرم. میتونستم اینقدر خودمو محدود نکنم. دنیا این همه بزرگه. دو روز زندگیه. چرا خودمو اذیت کنم!!

والا!!

فکر کنم این عدم تعادل روانی و این غیرنرمال بودن درونی که جدی همیشه بهش اشاره میکرد همین باشه.


دقیقا 11 روزه که کتاب نخوندم! (یازده روزه که اینجا اومدم، البته 12 روزه ولی خب یه روزو من تو راه بودم).

پرینتر که خودم ندارم.

فعلا میخوام این کتاب پروفسورو بریزم تو گوشیم بقیشو بخونم.

:)


به نظرم هیچ اشناییتی، هیچ رابطه ای، هیچ برخوردی بی دلیل نیست. همه اینا تو رو میرسونن به اون چیزی که میخوای.

فقط باید خواسته هاتو بچسبی و بری دنبالش و نترسی. همین.

  • یه آدم

امشب با این دوستام رفتم کلوب.

یعنی قبلش رفتیم خونه دوستش (که داره دوست منم میشه) که گیتار بزنیمو دور هم باشیم (هر از گاهی میریم)، بعد رفتیم داون تاون.

چقدر باحالن کلوبای اینجا!

والا روم نشد بهش بگم من تو اروپام رفتم کلوب. اینجا خیلی حس و حالش فرق داره. شاید چون انگلیسی زبانن. نمیدونم.

خلاصه خوب بود.

این دوست من اصلا مست نمیکنه، مشروب نمیخوره. نمازش آن تایمه!

فقط هر از گاهی ممکنه برقصه.

خلاصه نه خودش خورد نه گذاشت من چیزی بخورم!

یه ساعت بعدم دست ما رو گرفت و کشون کشون اوردمون بیرون!

الانم از منزل دارم براتون پست میذارم!!!!!

این بود شرح حال امشبم.

ولی خیلی خوش گذشت.

خیلی.

برام عجیبه که سالهاست میره کلوب و مست نمیکنه اصلا. خیلی کنترل میکنه خودشو.

من تو ایران کمتر ادمی دیدم که اونطوری باشه!


چه برسه به اینکه ایرانی نباشی و اینقدر ادای مسلمونا رو درنیاری ولی اینقدررررررررر رعایت کنی!

خیلیم اخلاقش سلامت داره.

خیلی چشم پاکن!

خیلی جالبه تمام انسانهایی که من باهاشون دوست بودم اعم از دخت رو پسر سلامت روانی و چشم پاکی و کلا این اخلاقا رو داشتن! هیچ کدوم مست نمیکردن!!! جالبه برام!!!


خیلی خوشحالم که ناخوداگاه زندگی در برابرم ادمای خوب رو قرار میده. خیلی خوشحالم.

جالبه بدونین که امشب من هیچچچچچ گونه کارت شناسایی ای همراهم نبود! ولی رام دادن داخل!! دوستم گفت تو دقیقا خوش شانس هستی چون اینا عید و کریسمس و شب عید و نمیدونم این حرفا حالیشون نیست. خیلی باحاله کارتای بقیه رو میدیدن مال منو ندیدن!!!


ولی نکته عجیب برای من این بود، که ادما مست میکنن، شدیدا، بعد خیلی راحت با هرکی که سر راهشونه میرن!!!! یعنی اصلا مهم نیست طرف کی باشه، چه شکلی باشه، فقط اینا عین حیوون دنبال یه همنوعن!!! همین!!!! ناراحت شدم....

وقتی یکی از دوستای دوستم اینطوری با یه دختر رفت، دوستم دست بقیمونو گرفت و ما رو کشید بیرون!

همین!

نمیدونم.

شاید اونام اونطوری راحت ترن....

بهتره قضاوت نکنم...

ولی دوست ندارم جای اونا باشم... هیچوقت... دوست ندارم مست کنم.... 


راستی

یکی از مسائلی که (مصائب)! روبرو شدم (در رابطه باخودم) این بود که دو تا دختر از دانشگاهمون (من نمیشناختمشون، دوستام میشناختن) اومدن کلی اصرار کردن که با هم برقصیمممممم! من روم نشد!!!!!!! لپام سرخ شد!!!!! دوستم گفت بهشون الان میگم که تو خجالت داری (جالبه که من به این دوستم درباره خجالتم نگفتما، خودش روز اول کشف کرد!!!)!!


پی نوشت: من هر از چند گاهی همچنان این Desperate Housewives رو میبینم...

فوق العادست...

حتما ببینینش...

مخصوصا خانم ها....

  • یه آدم

من نمیتونم درک کنم دلیل اینکه ما این همه همدیگه رو قضاوت میکنیم چیه!

امروز خیلی ناراحت شدم

خیلی

خیلی

منو شدیدا قضاوت کرده بودن!


منو قضاوت نکنین لطفا!

من نوشته هام مال خودمه.

واسه دل خودمه.

گاهی وقتا وقتی حجم این همه قضاوت رو میبینم خدا رو شکر میکنم که اومدم اینجا و از جامعه قضاوتگر اونجا دورم!

مرسی!

من نه قضاوت میکنم نه دوست دارم مورد قضاوت قرار بگیرم.


لطفا منو قضاوت نکنین!

مرسی!


ممنونم!


درباره بانک یه چیزی بگم

چند روز قبل رفته بودم حساب باز کنم.

این ادما ظاهرا چقدر نایسن (به باطنشون هنوز پی نبردم!)

چقدر زود و تند و سریع کارام انجام شد.

این خانومه که اونجا کار میکرد (همون کارمند بانک) و کارامو انجام داد

خودش کانادایی نبود.

مال امریکای جنوبی بود و دور و بر ده سال بود که اومده بود اینجا.

میگفت کاناداییا رو دوست ندارم و کلا هیچیشونو دوست ندارم.

میگفت بچه تو 18 سالگی اینا رو ترک میکنه.

اگه هم ترک نکنه واسه اینه که هزینه هاشو خودش نده.

کلی به اینا بدبین بود!

خیلی باحال بود.

برای من که تجربه ای ندارم و شناختی ندارم ازینا تجربه خوبی بود شنیدن حرفاشون.

:)

نمیفهمم چرا اینجا سردم نمیشه!!!

راستی دوستان

میدونم میدونین

میدونم!

اکی؟

من این وبلاگو برای دل خودم مینویسم.

لطفا منو قضاوت نکنین

من کسی رو نصیحت نمیکنم

برای خودم مینویسم

ولی در کل

اگه یه چیزی رو بخوای

خیلی بخوای

خیلی خیلی بخوای

جدی بخوای

به طوری که همه فکر و ذکرت باشه

و همه تلاشتو بکنی که بهش برسی

بهش میرسی!

میرسی!

یه روزی فانتزیم بود که بیام اینجا. حتی جاهای خیلی پرتو قطبی کانادا ارزوم بود اینجا که بهشته!

و رسیدم.

میرسین.

فقط بخواین و در راستاش تلاش کنین!

موفق باشین!


  • یه آدم

سلام :)

من فقط ده روزه که اومدم اینجا :)

برای قضاوت یا نظر دادن همه جانبه اینجا نیستم.

برای درد دلم نه.

برای این این پستو میذارم که هم دو سال دیگه اگه برگشتم اینجا رو خوندم ببینم که اوضاع ده روز اولم چطوری بوده و همینطور اگر کسی (مخصوصا دخترا) حس و حال منو داشتن، بدونن که همه چی دائمی نیست.

من لحظه ای که پامو به این کشور گذاشتم همه جا برف بود! سفید... برف...

یادمه از بالای اسمون وقتی شهرو نگاه میکردم گفتم ایشالا قراره با برف بجنگم!!! (حسی که اکثرا تو کشور خودم بهم دست میداد)

من یادمه کلیییییییییییی نگرانی وحشتناک داشتم و فکر میکردم آفیسرا قراره پوست سرمو بکنن! اصلا پروسه فرودگاه و لندینگ برام یه پروژه سخت شده بود.

ولی میخوام بهتون بگم، با اون همه جمعیت اینقدررررررر این فرودگاه منظم بود و انقدر کارا سریع انجام میشد و انقدر رفتار این افیسرا خوب بود که من جا خوردم. اصلا فکر نمیکردم اینا این همه نایس باشن (حتی در ظاهر).

وقتی وسط برف راه افتادم سمت خونه ام، حسم بهتر شده بود، رفتار خوب کاناداییا یکمی حسمو بهتر کرده بود اما چیزی که منو سکته میداد! این بود که من از یه شهر بزرگ اومده بودم، جایی که یهو ساعت 11 شب میگفتم من میخوام برم بیروننننننننننننننننننننننننننننننن و خانواده م یا باید میبردنم بیرون یا دوستم / دوستام میومدن دنبالم.

من به شلوغی عادت کرده بودم. نمیگم حتما ذاتم شلوغی پلوغی رو دوست داره ولی در کل به شلوغی عادت کرده بودم.

یادمه برای ریلکس کردن و برای به قولی خوش گذروندن با عزیزانم میرفتم شهرای کوچیک شمال. و خب خیلی متفاوت بود با اون جایی که من زندگی میکردم.

این برف و این قد و قیافه کانادا تو اولین نگاه منو یاد یه شهر (یا حتی روستا!!!) ی مسطح و خیلی خوشگل انداخت که ادمای کمی توش زندگی میکنن.

اگه دقت کنین، تو شهرای بزرگ شما اگه یه وقت گم شین، یا مثلا خسته شین، یا حالا هرچی، همه جا تاکسی تلفنی هست، همه جا میتونی بری کنار خیابون بگی دربستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت! همیشه یکی هست کمکت کنه! مهم تر از همه اینکه ادما هم زبونتن. ولی خب من شاید به دلیل برف، شاید به دلیل نمیدونم مثلا سردی هوا یا کلا کریسمس کسی رو تو خیابون نمیدیدم!!!

ازین قضیه دلم گرفت یکمی....

حقیقتشو بخواین من هنوز نمیدونم که روحیاتم با یه شهر شلوغ سازگاره یا یه شهر خلوت. اون چیزی که برام پیش اومده رشد کردن تو یه شهر شلوغ بوده.

پس هنوز نمیدونم که قراره در آینده عاشق کانادا بشم یا یهو بگم من میرم اروپا!

خلاصه رسیدم خونه و بعد از تحویل گرفتن خونه م از یه کانادایی یه لحظه دور و برمو نگاه کردمو دیدم خدایا برفه!!!! ما تو ایران وقتی برف میدیدیم سریع به هم زنگ میزدیم که مینا / سارا / مریم / علی بپر بیرون برفه! بریم بازی! این چیزی بود که در اولین لحظات به ذهنمون خطور میکرد! میرفتیم برف بازی! کلی ذوق میکردیم! اما اینجا یه عالمه برف بود و من فقط میخواستم خونه باشم! خونه خودم، ایران. نه که فکر کنین سختی ها و دردای ایرانو فراموش کرده بودم نه، دوست داشتم با همه سختیا و رنج ها فقط پیش خونوادم و دوستام و گل هام و اتاقم و کلا همه چیزایی که عادت کرده بودم بهشون باشم.

یادمه با هفت هشت نفر همزمان داشتم یا صحبت میکردم یا چت و به اونایی که کانادا بودن گفتم اینجام جاست!!!! آخه اینجام کشوره اومدین (خیلی دلم گرفته بود!!) بعد دیگه شب شده بودو گرفتم و با گریه خواب رفتم!!! فکر کنم از غمگین ترین لحظات زندگیم بود. من تو یه ماه آخر قبل از سفرم به حدی کارام زیاد بود که اصلا یادم نبود باید غصه بخورم! سرم شلوغ بود. یهو یاد همین یه ماه اخر افتادم. گفتم خدایا یه فرصت بده من برگردم ایران دیگه اینجا پا نمیذارم!!! اصلا ازدواج میکنم 10 تا بچه میارم فقط کمک کن برگردم ایران!!! همینطوری با غر غر و ناله و نجوا!! خواب رفتم. چه شب سختی بود.

صابخونه م همون روز بهم گفت میخوای بزنیم بیرون بریم خرید کنی و شهرو ببیننی؟ اینجا نمونی؟ گفتم نه! من خودم انجام میدمشون الانم میخوام با خانواده و دوستام صحبت کنم و برم به کارام برسم. گفت باشه ولی تنها نرو بیرون، برفه. زنگ بزن. 

صبح ساعت 5 بیدار شدمو از پنجره بیرونو نگاه کردمو دنیا برام قشنگ شد (فکر کنم چون شب قبلو با بدترین رنجها و گریه ها خواب رفتم). حس میکردم حالم خوبه و فقط سعی میکردم به هیچی فکر نکنم، رفتم چایی دم کردم و وسایل چمدونا رو رفتم بیرونو و مرتب کردمو فردای اون روز باز صابخونه اومد دنبالم منو برد بیرونو یه عالم صحبت کردیم و کارامو انجام دادم. پس فردای روزی که رسیدم رفتم دانشگاه و قبل از رسیدن به دانشگاه با یه نفر دوست شدم! خیلی حسش خوب بود!

الان که اینا رو مینویسم، 29 دسامبر 2016 هست. پنج شنبه.



  • یه آدم

در پاسخ به پست قبلیم درباره این جدی الاغ

یکی از بچه ها اینو نوشته (چون گفتی اجازه دارم کامنتاتو منتشر کنم اینکارو میکنم)

"شما زن جماعت کلا سادومازوخیسم دارید؟ هم عذابت داده هم دوسش داری؟ "


بله عزیزم! ما سادومازوخیزم داریم!!!

حالا تعریف اینو ببینین:


https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D8%AE%DB%8C%D8%B3%D9%85

  • یه آدم

این پسره رو من خیلییییییییییییییییییییی دوست دارم....

نمیفهمین اصلا حدشو...


قیافشو

بوشو

بینی گندشو

چشماشو که زیر هر کدوم یه حلقه گنده هست...

حتی اگه از گردن فلج بشه من اینو باز دوست دارم!

آخ الاغ!

هیچوقت هیچ مردی نتونسته اینطوری راه به دل من باز کنه!

جدی الاغ سیاه بداخلاق!

میدونه جدا شدن ازش برام درد وحشتناکی داره

وقتی میخواد شرطای خیلی مهم بذاره واسم پای خودشو میکشه وسط....

دوست دارم خر!

  • یه آدم

خدایا!!

چرا این کاناداییا اینقدر مهربونن؟!!

من اصلا نمیتونم بفهمم!!!

تو این چند روزی که اینجا بودم ازینا کلا محبت دیدم....

از مردم

از صابخونم

از استادم

از همه!

چرا آخه!


خیلی جالبه

صابخونه من دیشب بردم بیرون

من فکر میکردم فقط تو ترکیه و المان و یکی دو تا کشور دیگه هست که چایی و دونر مهمونم میکنن.

باورتون میشه اینجام منو "چایی ترکیه واقعی دم کشیده" مهمون کردن تو یه کافه ای؟

هم منو هم صابخونه مو.

دیشب با صابخونه بودم کلا.

بهش میگم مرسی که منو میاری بیرون خیلی برای من حسش خوبه.

میگه مرسی از تو

من این برجو نیومده بودم به لطف تو اومدم.

رفتارشونو میبینین؟! اینا سوپر نایس هستن!!!


من تو این چند روز اینقدرررررررررررررر ازینا خوبی و محبت دیدم که بخدا دیگه روم نمیشه تو چمشون نگاه کنم.

من تا حالا یک بار هم سوار اتوبوس نشدم.

هر روز حداقل 4 ساعت (یا بیشتر) بیرون دانشگاه انگلیسی صحبت میکنم.

خدایا اینا خیلی نایسن!!

بیاین کانادا همتون!!!

اینا ادمای شاد و مودب و نایسی هستن (جدی غرغرو ازت ممنونم).


جوون که بودم اینو خیلی میدیدم:

راغب


  • یه آدم

اینم یه سری دیگه از اخلاقای بنده!!

http://numerology-thenumbersandtheirmeanings.blogspot.ca/2011/02/number-2.html


دقیقا کپی خودمه!

  • یه آدم

یادم نره (چون من خیلی وقتا زود فراموش میکنم و سعی میکنم خوبیها رو ببینم)

جدی منو خیلی زجر داده.

یادم باشه دقعه دیگه اگه مهربون شد به این مهربونیاش اعتماد نکنم چون دو دقیقه بعد ممکنه بزنه زیر همه حرفاش.

اینجا مینویسم که اگه یه روزی خام شدم برگردم بخونم.

کلا نوشتن وبلاگ خوبه.

مغزتو متحد و متصل و منظم میکنه. 

حرفایی که نمیخوای به کسی بزنی (ولی خصوصی هم نیستن گاهی) رو میتونی اینجا بنویسی.


  • یه آدم

میخواستم درباره قسمت دوم بابا لنگ دراز بنویسم.

دیدم حال و حوصله شو ندارم!!


دوست داشتم درباره کشور جدید بنویسم.

اینجایی که اومدم، آدما لهجه غلیظظظظظظظ انگلیسی دارن.

حس هم خوبه هم بده.

خوبه چون به شدت گوشم عادت میکنه لهجه های غلیظ رو بفهمه و یاد میگیره درست بفهمه و ضمنا مغزم داره لهحه رو جذب میکنه و این عالیه.

بده چون من امروز دو سه تا از جمله های هم خونه ایمو نفهمیدم.

با ه پسر خیلی خیلی خیلی کانادایی بسیار بسیار شبیه بارنی استینسون تو how i met your mother و لئوناردو کاپریو و اون پسره تو the script band

این

https://www.google.ca/search?espv=2&biw=1229&bih=588&q=Danny+O%27Donoghue&stick=H4sIAAAAAAAAAOPgE-LSz9U3MElLMTWvUoKws7JKyg215LOTrfRzS4szkyFkYk58elF-aYFVbmpuUmpRMQCHnp0MOwAAAA&sa=X&ved=0ahUKEwjCkd_T4IbRAhWk4IMKHUc6AkEQmxMIswEoATAa


و اون پسره تو fifty shades of grey داشتیم صحبت میکردیم.

برگشت گفت تو تایلند نمیذارن دسمالای دسشویی رو توی توالت بریزیم اما اینجا میشه.

اولش فکر کردم غیرمستقیم میخواد بهم بگه بابا جان اشغالاتو نریز تو سطل آشغال!

دیدم نه من نمیریزم. خیالم راحت شد.

خلاصه به حدی لهجه این پسر غلیظ بود که من مخم اندکی هنگ کرد.

اینا چقدر خوشگل و خوشتیپن!!!

چرا آخه!

چقدر سکسین.

بعضی پسراشون واقعا جذاب هستن!

دخترای اروپاییم جذابن ولی پسرای کانادایی واقعا خوشتیپن در اکثریت موارد.

چقدر ریلکس زندگی میکنن.

اصلا و ابدا در اتاقاشونو قفل نمیکنن.

خیلی راحت بزرگ شدن.

مثل ما عصبی و خل وضع نیستن.

داشتم درباره قوانین آشغالیزیشن که صابخونه گفته باهاش صحبت میکردم.

گفت من امشب اشغالارو میبرم. تو چرا ببری.

گفتم بی خیال تو داری میری سفر.

گفت نه.

خلاصه چون تعداد سطلهای ما 4 تا هست منم اصرار کردم که کمکش میکنم.

خیلی جنتلمنن!!

فک کن منتظر میمونن که تو بری بعد خودشون قدم میذارن تو اتاق.

کلا رفتارشون واقعا نایسه.

امروز صابخونه ام با اصرار و اصرار بهم زنگ زد ه من میخوام ببرمت بیرون خودت نرو!

دو روزه بهم میگن.

خلاصه گفتم خانم خودم میرم.

گفت نه!!!!

منو برد کارامو انجام بدم.

ساعتها وقت صرف کرد برام.

ساعتها.

بعدم اورد منو گذاشت خونه و گفت اگه خواستی بریم دانشگاهتو و این جور جاها رو نشونت بدم.

گفتم عالی!!

کلا ادمای نایسین.

یه لحظه حسرت خوردم 

به بچه هایی که اینجا رشد میکنن.به اینکه برادرم و خواهرم چقدر اذیت میشن اونجا.

به اینکه اصلا اینا چقدر اعصابشون راحته....

به اینکه ما رو چقدر بد تربیت کردن...

من دیروز و امروز حداقل چندین ساعت وقت صرف کردم واسه جدی که بفهمم چش هست!

اخرشم نتونستم چون ما یاد گرفتیم چیزی رو توضیح ندیم. طرفو اذیت کنیم.

خسته شدمو ول کردم.

اینا چقدر خوب بزرگ شدن....

من این همه وقته جدی رو میشناسم ولی هنوز منو زجر میده.

این موقع رفتن گفت هر وقت کارم داشتی زنگ بزن به تلفن همراهم کمکت میکنمو هر وقت برگشتم میام پیشت.

چقدر ریلکسن.

خیلی سالمه نحوه رفتارشون.

عین داداشتن.

یه مدل خاصین.

چشماشون سلامت داره انگار...

امشب خیلی دقیق و مرتب تونستم خوابمو تنظیم کنم.

خیلی خوشحالم...

امروز حداقل 3 ساعتی انگلیسی صحبت کردم با آدما.

خیلی راضیم از خودم...

خونه رو تمیز کردم....

حسش خوب بود....

منتظرم هوا بهتر شه و بپرم بیرون!!!

  • یه آدم

چند روز قبل با دوستام رفته بودیم بیرون.

دو تا ازین بچه های کوچولوی گدا اومدن چسبیدن به یکی از دوستام که پول مفت بده.

برداشت 10 تومن داد به یکیشون (پسره قسم میخورد که میرم فلافل بخرم برای بقیه)،

قبل دادن پول بهش گفتم نکن دختر! جاش غذا بخریم براشون. نده پول. دوستم حوصله نداشتو پولو داد.

پسر بچه هه تا پولو گرفت فرار کرد. اون یکی اومده دوستمو باز مجبور کرد بهش پول بده. دوستم نداد. اون بچه با همه قوا دوستمو زد!!! قدش 60 سانت بود (نهایتا 6 ساله) ولی گرفت دوستمو زد!!! دستش به کمر دوستم نمیرسیدا!!!

خدا نکنه اینا ادمو تو کوچه ای جایی شبی تنها گیر بیارن!!! میکشن آدمو!

خدایا به کجا میریم!؟!


هم تقریبا همه کارامو انجام دادم

هم بدنم مریضه (ازین دخترونه ها :)) و هر شب دو بار از شدت درد بیدار میشم.

هم اینکه به خاطر دوری و این چیزا، به خاطر جاگذاشتن تک تک چیزایی که جمع کردم، درست کردم، کادو گرفتم، تو شهرهای مختلف سوغاتی گرفتم ناراحتم.

همه رو باید بذارم برم...

صندوقچه هام خیلی خوشگلن...

کیفهایی که دوستم خریده بود. همه تمام چرم، فکر کن، من حداقل 10 تا کیفو میذارم و میرم.

من خیلیییییییییی چیزای جینگول پینگول دارم...

همه رو میذارم و میرم.... باید از صفر شروع کنم.... اونم تو غربت!!!

در همین راستا،

نشستم هر روز بیست دقیقه از انیمیشن بابا لنگ دراز که الهام بخش من بوده و همزادپنداری عجیبی با جودی آبوت دارمو میبینم...

قسمت اولش خیلی قشنگه (البته من این انیمیشنو بارها و بارها دیدم و هر دفعه قشنگتره، جدیم ازینا یکی داره!)

الهی :)

(الان یادم افتاد که توی دون دون وبلاگمو میخونی!! نخون جدی، من راضی نیستم...)


این عکسها مال قسمت اوله

من باید تو کانادا یه شهر پیدا کنم که این مدلی باشه!!!



ازین خونه ها!!!





اینجا مثلا طوفانیه پرورشگاه!!!



اینجا خانم لیپت بهشون میگه که قراره یکیشون انتخاب بشه برای رفتن به دبیرستان (حسی که من موقع اپلای کردن داشتم)



اینجا جودی داره رقص شادی میکنه (که آخجون قراره برم های اسکول!!!) همین حس رو وقتی استادا میخواستن باهام اسکایپ کنن داشتم!!!

خیلی جالبه یه جایی خانم لیپت تو همین قسمت که داشت میگفت فردا یکی انتخاب میشه به جودی میگه تو لازم نیست ته تلاشتو بکنی فردا که بدرخشی، تو فکر میکنی انتخاب میشی؟!

جودی میگه:

But I'll still do my best, 

maybe the rain of luck will fall on me!!


درجه امیدواری رو میبینین؟!

دقیقا با همون حس خوشبینی و امیدش بود که رفت دبیرستان با اینکه روز بعد چون هول هولکی عمل میکرد کلی سوتی داد!!!

ببین تو انیمیشنا به بچه ها چی یاد میدن!

به ما چی یاد میدن!!


جالبه که مثل من یووههههههووووووووو میگه!!! اینو الان متوجه شدم!!!


وای خدای من!!!

من وقتی این سریال رو در طول قرون و اعصار دیدم هر وقت به اون قسمتی که جودی داره کل پرورشگاهو تمیز میکنه برای اومدن بازرسها و بعدش بچه ها ازش میخوان نقاشی بکشه، هر وقت به این قسمت میرسیدم کلیییییییییی ذوق زده میشدم که خدایا میشه منم برم خارج؟!

(تنکس تو جدی)



یوهو هوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!!



اینجا داره گل میذاره تو گلدونا! خوشحاله که آخ جون مهمونا میان و من باید با حس ثبت امروز رو شروع کنم!!!



خیلی جالبه تو روزی که موسسین نوانخانه میان اونجا، جودی اندازه تار موهاش گند میزنه!!!

چایی میریزه رو مهمونا، بهشون یهو نخودکی میخنده

گلدون میشکنه

کیک میریزه روشون

اخر سر هم ناامید و خسته گریه کنان میره تو یکی از سالنها

اینجا داره از بالا نگاه میکنه به مهمونایی که با عجله دارن میرن



همون موقع میخوره به بابا لنگ دراز و همون موقع انتخاب میشه که بره دبیرستان!!!!


خانم لیپت بهش ماجرا رو میگه و حودی بدو بدو میره بابا لنگ درازو ببینه ولی فقط سایه شو میبینه



چه وروجکیه!!!

افتاده دنبال ماشین یارو! فسقلی!!! (من جدی مو میخواممممممممممم)



خیلی باحاله این کارتون!

  • یه آدم

این ویدئو و یکی از دوستان عزیزم فرستادن.


این پانداها رو ببینین!!!

بغل میخوان!!!

خدا!!!

دیوونه شدم اینا رو دیدم!!!


Youtube

  • یه آدم

بچه ها خوندن وبلاگ من براتون سخته چون رنگ پس زمینه ش آبیه؟!

یکی از مخاطبا پیام دادن میگن خوندنش سخته.

جدا اذیتتون میکنه؟!

اخه من ابی رو خیلی دوست دارم.... مخصوصا این رنگو که الان میبینین....

اگه واقعا سختتونه عوض کنم!!! چون خودم که وبلاگ خودمو نمیخونم!!

آبی کم رنگ تر میذارم!!!


  • یه آدم

چند روز قبل من این پستو خطاب به "جدی" گذاشتم اینجا.

چون جدی هنوز خودشو میزنه به اون راه و یواشکی میاد و اینجا رو میخونه


بعد برش داشتم

یعنی به حالت عدم نماش دراوردم چون حس کردم تا وقتی از رو احساس تصمیم به کاری بگیرم اون میشه حماقت محض.

ولی امروز دوباره من این پستو میذارم اینجا

چون حس میکنم کار تو زشت بود و هست.

تو به من قول شرف دادی، مردونه و منو همون موقع کلی سرزنش کردی که مثل من بی شخصیت نیستی (من هنوزم درک نکردم کی من رفتم تو کارای تو فضولی کردم؟!)

الانم میای اینجا رو میخونی.

یه روزایی من دلم برات خیلی تنگ میشد، داغون میشدم و میومدم همه حس هامو اینجا مینوشتم و تو همه رو با کمال ارامش میخوندی!!!

برای تو ازین کار چی میمونه!

تو معنی کار خودتو خودت متوجهی نیازی نیست من برات توضیح بدم و به قول خودت "لکچر" ارائه بودم.

آره راس میگی، من و تو با هم خیلی فرق داریم.

این همون پستمه:


بزودی آخرین پستمو اینجا میذارم.

واسه اونی که ادعا میکنه "ته صداقت" و "ته رازداری" و "ته هرچی قول وقراره" هست.

واسه اونی که سرکوفت نمیزنه.

واسه اونی که "ادعا" میکنه به اینجا سر نمیزنه چون با من فرق داره و شخصیتش خیلی متفاوته.

واسه اونی که "مرفه بی درده" و منی که از یه خونواده معمولی اومدم بیرون و هیچوقت روم نمیشه از خونوادم پول بگیرم و از سن کم کار کردم (از دوازده سیزده سالگیم) نه به خاطر فقر مالی، که مستقل باشم، این ادم منو خیلی خوار و حقیر میدونه.

واسه اونی که آدما رو بر اساس پولشون و مقامشون تقسیم بندی میکنه.

واسه اونی که بهم میگه "فضول" و "بی شخصیت" و خودش حس نمیکنه که شاید خدای ناکرده یه ذره از فضولی من در اون رسوخ کرده باشه.

واسه اونی که خودشم خبر نداره که میاد و اینجا رو چک میکنه.

واسه اونی که به محض خوندن این پستم سریع یه ایمیل میزنه و میگه دیگه نمیتونه کمکم کنه چون کارا زیاده و من باعث بدبختی اون شدم و کلا بهتره که با من در ارتباط نباشه.

ته تهش دو هفته دیگه این ایمیلو ارسال میکنه. ولی ارسال میکنه بلاخره.

واسه اونی که اعتماد منو به خودش جلب کرد و گفت "میمونم" و بعدش به سرش هوای حوا زد و رفت.

واسه اونی که وقتی بهش خیلی اطمینان داشتم بهم گفت ادرس وبلاگتو بده. وقتی دید من پستامو دیلیت کردم گفت دیگه به وبلاگت سر نمیزنم و قول داد! و قسم خورد که سر نمیزنه و همون موقع بهم گفت که مثل من بی شخصیت نیست. 

واسه اونی که من از نظر اون "بی پول" و "بی شعور" و "سر به هوا" و "بی گدار به آب بزن" هستم.

مخاطب پست آخرم "جدی" خواهد بود.

میدونم که هنوزم داری ادعا میکنی که پستهامو نمیخونی.

اشکالی نداره.

پست آخرم خطاب به تو خواهد بود.

تا من باشم دیگه تحت هیچ شرایطی به هیچ کس اعتماد نکنم و ادرس وبلاگ ندم.

و بهم حق بده اگه نادرست قراره قضاوتت کنم.

من نمیشناسمت. یادت نره. تو که این همه ازم میدونی باز منو خیلی وقتا نادرست قضاوت میکنی. بهم حق بدی... یادت نره...


ولی بعدش ازینکه این وبلاگو درشو تخته کنم کلا ازش منصرف شدم چون همون موقع یه ادمی که خیلی وقته دنبال میکنم کاراشو برای من تو این جمعه مجازی خیلی محترم و عزیز هست پیداش شد و من به طور کلی منصرف شدم از کارم و حس کردم اگه یه نفر با اون رفتارو میکنه، یکی دیگه هم هست که من میتونم ازادانه بنویسم و اون بخونه بدون اینکه ادای "نمیخونم" دربیاره یا منو قضاوت کنه و به جرات میگم که اگه این اقا بهم پیام نمیداد من دیگه اینجا نمینوشتم.


بگذریم.


این کتاب پروفسورو من یه دو سه ماهی بود ازش کلا 30 صفحه خونده بودمو گوشه میزم انداخته بودم.

در کمال ناامیدی و دلسردی از دنیا بابت ترک همه داشته هام و همه عزیزانم گفتم دوباره ورقش بزنم و ببینم میشه بخونم تو وقتای ازادم یا نه؟! و همونطور که گفتم بعد از خوندن دور وبر هشتاد صفحه از کتاب انگلیسیش، رفتم یکمی ترجمه فارسی بخونم ببینم میفهمم اصلا؟ و وقتی دیدم داستانو درست متوجه شدم برگشتم و انگلیسی رو از سر گرفتم (ولی احتمالا بزودی سوئیچ کنم روی فارسی چون ترجمش عالیه).

خلاصه هر روز من یه تیکه ازین کتابو میخونم و به جرات میگم که فوق العاده هست!!!

واقعا ارزش خوندن داره...

میخواستم درباره شارلوت برونته بنویسم اینجا!

من قبلا جین ایر ایشون رو خوندم و نسبتا زیبا بود.

ولی پروفسور قشنگ تره...


پروفسور اولین رمان منتشر شده شارلوت برونته است و روایتگر زندگی مردی جوان؛ این اثر تا حدودی نشان‌دهنده حالات روحی و درونی نویسنده است.

شارلوت برونته در ۲۱ آوریل ۱۸۱۶در تورنتن (برادفرد)، یورکشر، شمال انگستان به دنیا آمد. در سال ۱۸۲۰ افراد خانواده به هاوِرت در همان یورکشر کوچ کردند و پدر خانواده کشیش مقیم آن ناحیه شد و تا زمان مرگ این مقام را حفظ کرد. شارلوت برونته خواهر بزرگ‌تر امیلی برونته و آن برونته بود که آنها نیز امروزه از بزرگ‌ترین نویسندگان کلاسیک جهان به حساب می‌آیند. شارلوت مانند خواهرش امیلی، در کاوِن بریج به مدرسۀ مخصوص دختران کشیش‌ها رفت. از ۱۸۳۵ تا ۱۸۳۸ معلم مدرسه بود و بعد هم مدتی در خانه‌‌ها درس می‌داد. در سال ۱۸۴۲ برای یادگیری زبان فرانسه و آلمانی به بروکسل رفت و در سال ۱۸۴۳ همان‌جا بار دیگر به تدریس پرداخت. شارلوت در سال ۱۸۴۴ به هاورت برگشت و با دو خواهرش مدرسه‌ای به راه انداخت؛ اما شاگردی در مدرسۀ آنها ثبت نام نکرد. اولین رمان شارلوت به نام پروفسور در سال ۱۸۵۷ پس از مرگش منتشر شد. شارلوت از اوت ۱۸۴۶ تا اوت ۱۸۴۷ روی رمان جین ایر کار کرد که در اکتبر ۱۸۴۷ با امضای مستعار کِرِر بِل چاپ شد. رمان شرلی در اکتبر ۱۸۴۹ و رمان ویلت در ژانویۀ ۱۸۵۳منتشر شد. شارلوت که به خواستگارهایش جواب منفی می‌داد، سرانجام در ژوئن ۱۸۵۴ ازدواج کرد، اما یک سال بعد در ۳۱ مارس ۱۸۵۵ از دنیا رفت.

این اثر درباره پسری انگلیسی است که برخلاف عقیده خانواده‌اش مایل نیست در نقش یک روحانی فعالیت کند به بلژیک می‌رود تا به عنوان معلم در آنجا فعالیت داشته باشد؛ او برادی ثروتمند دارد ولی برای اینکه مستقل باشد، از برادرش کمکی نمی‌گیرد و در مسیر فعالیتش دانستن زبان‌های متعدد به او کمک قابل توجهی می‌کند.

نویسنده در این کتاب بلوغ این مرد جوان و ماجراهای عشقی و شغلی‌اش را در مدرسه‌ای دخترانه بیان می‌کند. قهرمان داستان، کودک یتیمی بوده که پیشنهاد نزدیکانش برای اینکه در نقش یک روحانی فعالیت کند را نمی‌پذیرد؛ زیرا خود را برای این شغل مناسب نمی‌بیند. او به بلژیک می‌رود و شغل معلمی را برای خود برمی‌گزیند.

رمان «پروفسور» به سبب کوتاه‌بودن، واقع‌گرایی و تأکید بر تلاش و زحمت قهرمان داستان در همۀ مراحل، تصورات رایج زمانه را دربارۀ رمان برآورده نمی‌کرد. قهرمان داستان شغلی که دوست ندارد را رها می‌کند و در جستجوی معاش و کار به سرزمینی بیگانه می‌رود. ماجراهایی را پشت سر می‌گذارد تا سرانجام عشق را تجربه می‌کند. بعد از همۀ تلاش‌ها، آیا می‌رسد به آنچه می‌خواهد؟ «پروفسور» از جهات دیگری نیز رمان مهمی است. اولاً صحنه‌‌های کلیدی آن بعداً مبنای رمان ویلت قرار گرفت و ثانیاً حوادث آن از دهۀ 1830 شروع می‌شود که زمانۀ مبارزه برای بهبود شرایط کار در کارخانه‌های انگلستان بود و در اوایل دهۀ 1840 پایان می‌یابد که دورۀ گسترش اندیشه‌های آزادی‌خواهانه بود که سرانجام به انقلاب‌های سال 1848 در اروپا منجر شد.


گرچه «پروفسور» امروزه یکی از آثار شناخته شده ادبیات جهان محسوب می‌شود اما انتشار آن برای شارلوت برونته خیلی هم ساده نبود. در ابتدا نسخه اصلی این رمان از سوی ناشری که پیش‌تر رمان خواهر شارلوت را منتشر کرده بود به تایید برای چاپ نرسید؛ تا این‌که بالاخره در سال 1857 میلادی، فردی کار ویرایش و بازبینی رمان را بر عهده گرفت و چندی بعد کتاب منتشر شد.


من کلا از شخصیت شارلوت برونته خوشم میاد... چون قبلا زندگی نامه شو خیلی مفصل خوندم...

عید سال قبل (94) به یه مسافرتی رفتیم که با اینکه من دیوانه و شیفته سفر کردن هستم بهم خوش نگذشت.

پس نشستم برگه هایی که پرینت گرفته بودمو تو وقتای خالیم خوندمو چون قرار بود درباره نویسنده های دیگه که کارشونو مطالعه نکردم استارت بزنم شارلوت و امیلی برونته هم توشون بودن...

خلاصه شیفته این دختر شدم....


یادمه قبلنا، وقتی ورژن ژآپنی بابا لنگ درازو میدیدم

این جودی ابوت هر سری به باباش نامه مینوشت درباره اوضاع مدرسه ش هم پرچونگی میکرد.

تو یکی از این نامه ها نوشته بود که باباااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! امروز با نویسنده های کلاسیک اشنا شدیم و اونجا از امیلی و شارلوت برونته اسم برد.

البته من اینو تو کتاببش خوندم و تو سریال اشاره غیرمستقیمی شده بود.

من میخوام برم انگلیس!

خیلیییییییییییییی دوست دارم!!!

دوست دارم یه سفر برم اونجااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

لندن! لندن! لندن!


این سریال Desperate housewives واقعا فوق العاده هست!

من فقط دو فصلو دیدم تا اینجا و به خودم یه فرصت 3 هفته ای (یا یه ماهه) خواهم داد که روی فیلم فکر کنم و بعدا فصل سه رو شروع کنم.

تا اینجا شوهر گبریل سولیس هم بلاخره بهش خیانت کرد (تلافی کرد)

مایک دلفینو رو یه دندون پزشک خدانشناس زد لت و پار کرد (با ماشین بهش زد) و همون شب مایک داشت میرفت خواستگاری سوزان مایر.

بری ون دی کمپ خودش با پای خودش رفت اسایشگاه روانی و دو سه روز بعد ازونجا فرار کرد!!!

اینا رو ولش!! تام اسکاوو یه بچه داره و لنت سکاوو بعد 15 شونزده سال ازش باخبر شد!!!

چی بگه آدم!!!


پی نوشت: همین الان از اتاق فرمان اشاره کردن که کریس رونالدو توپ طلای 2016 رو برد...

مبارکت باشه...

خیلی خوشحال شدم...

یه جوری تو ویکی پدیاش نوشت با ایرینا شایک نامزد بود و نامزدیشون بعد 5 سال به هم خورد انگار اینا همه تو نامزدی این دو تا بودن!!! بابا دوست بودن دیگه چرا بیخودی انگ میزنین به مردم! حالا باحاله نوشته ایرینا شایک الان نامزد بردلی کوپره!!

همه چی رو اینا باید امیخته کنن به حجب و جیا!!! عزیز من دوستن با هم!! دوستتتتتتتتتتتتت! ندیدین ازین دخترا پسرا که تو خیابون دست همو میگیرنو شاد و خوشحال راه میرن؟! ایرینا و بردلیم اینطورین، نامزد کدومه!!!!!!!!

اخرش من دق میکنم میمیرم!!!!


  • یه آدم

در وضعیتیم که کلا یکمی دلم گرفته.

از تغییرات

از اینکه من اتاق خودمو میخوام تا اخر عمرم داشته باشم! ولی دیگه باید بای بای کنم باهاش!

با دوستام... خدایا...

خونوادم....

خونوادم...

عزیزترین آدمای زندگیم.... 

من یه اخلاق گندی دارم

صد بارم دور شم ازینا باز داغون میشم


من خوابگاهی بودم

خارج رفتم تنهایی و زندگی کردم

کلی سفر تنهایی رفتم

باز دلم واسه اینا تنگ میشه انگار بار اولمه که میرم...

خدایا کمک کن عادت کنم....


خوشبحال اونایی که زود عادت میکنن...


گنجشکا با تمام وجود جیک جیک میکنن لب پنجره...

امروز بهشون دونه ندادم....

باید برم برنج پخش کنم تو ایوون...


این کتاب پروفسور بود؟

استارت زده بودم....

اول تا صفحه 50 به زبان اصلی خوندمش

بعد ح کردم این شارلوت برونته مطابق معمول (تو کتبا جین ایر هم همین بود) یه ذره ادبیاتش سنگینه....

رفتم نشستم ترجمه فارسی رو خوندم که ببینم چی به چیه و ایا درست متوجه شده بودم ماجرا رو؟

دیدم بله در حدود نود درصدو درست فهمیدم.

پس ترجمه رو تا صفحه 80 خوندم و الان برگشتم سمت زبان اصلیه دوباره و دارم انگلیسیشو میخونم.

میدونین

این شارلوت برونته پروفسورش نصفه مونده بود، گفتم به جای غمبرک زدن و غصه خوردن مطابق سالهای قبل هر روز یه بیست سی صفحه بخونم. و خیلی خوبم شد.


یه فیلمی رو داشتم میدیدم

التبه یه ذره مردونه هست ولی قسمتهای جذاب و احساسی هم توش هست.

اسمش Cinderella Man هست.

درباره یه بوکسور حرفه ای و مراحل ترقیش و وضعیت زندگیش و برگفته از یه زندگی واقعی هست.

البته کامل ندیدمش.

نصفشو دیدم.

ولی تا همین جا قشنگه.

بقیشو هم باید ببینم.


یه جایی هست، که این بوکسوره میره دنبال کار روزمزد (کارگری) خودشو نشون میده به کارفرما از پشت میله ها که بهش کار بده.

ناامید برمیگرده خونه چون ده نفر دیگه رو انتخاب میکنن

برمیگرده میبینه پسرش رفته که حدودا هفت هشت سالشه رفته گوشت دزدیده. میرن دو تایی گوشتو پس میدن و پسره معذرت خواهی میکنه و میان خونه و پسره به باباش (راسل کرو) میگه که میترسه اونو بفرستن مثل بقیه بچه ها با اقوامشون تو شهرای دیگه زندگی کنه و دور بشه از خونواده برای همین گوشت دزدیده که به امرار معاش خانواده کمک کنه و باباهه میگه تحت هیچ شرایطی اونو نخواهند فرستاد حتی اگه از گشنگی بمیرن و پسری از خوشحالی گریه میکنه رو شونه های باباش....

فیلمش خیلی قشنگه و راسل کرو واقعا و واقعا بی نظیره.

تقریبا همتون میدونین که من عاشق راسل کرو هستم....


  • یه آدم

یوهههوو هووهوهوووووووووووووووووو


اول از همه:

ای تو، "جدی" که قشنگ وبلاگمو زیر و رو کردی و میخونیش و فکر میکنی من خبر ندارم. این پاراگراف مال توئه.

کلا کار تو صحیح نیست.

اعتماد منو جلب میکنی و قسم میخوری که سر نمیزنی به وبلاگم ولی داری میخونی اینا رو.

من راضی نیستم. متوجهی؟ 

ماههاست داری میگی نمیخونم ولی میخونی.


دوم و مهم تر:

خدایا!!!! یکی دیگه از فانتزیام خودش با پای خودش به وقوع پیوست!

اونی که من مدتهاست دنبال بهونه بودم که بهش پیام بدمو خودمو معرفی کنم بهم پیام داده!!!

لپام از خوشحالی قرمز خونی شده!!!!

این یوهو هو هوی اول پستم مال اونه.

دوست پسر سابقم نیست. یکی از خواننده های این وبلاگن ایشون!

سلام دوست من!


سوم:

خیلی وقته ننوشتم. چون از دست جدی ناراحتم. ولی امروز کلی اشتیاق پیدا کردم که برگردم و اینجا بنویسم دوباره.

تو هم ای "جدی"، انقدر بخون تا خسته بشی! آی دونت کر!


تا بعد!


  • یه آدم

یکی از اخلاقای خوب یا بدی که دارم

اینه که به جز کاپشن و پالتو و لباسای مجلسی (به جز اینا)، هر لباس دیگه ای که میگیرم اولش یه بار میشورمش تا بوی نفتالینش از بین بره و اگه قبلا کسی اونو پرو کرده دیگه من با آرامش بپوشم. چون خیلی وقتا طرف لباس زیرو یه هفته میبره میپوشه. بعدش چون مارکش روشه میاره پس میده!!!

در نتیجه کمرک داره میشکنه انقدر شستم!!!

لباسای جدیدم زیاد نیستن ولی همین که بشینی با طرافت و لطافت اول بذاری خیس بخورن بعد بشوریشون خودش کلییییییییییییییییی زحمت داره...


دو روزه فکر مشغول نوشتن یه رایتینگه!

هر قدر فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیرسم.

دارم با بچه ها میرم بیرون، هم میریم ازین گشتهای بی هدف بزنیم تو خیابون هم بچه ها منو مهمون کردن کافی شاپ و شام (و تو خیابون وقت دارم فکر کنم به اینکه چی باید بنویسم!!)...

تا فردا صبح میخوام رایتینگمو تموم کنم.


دلم یه فیلم خوب میخواد. ازونا که توشون هیچ غم و غصه ای نیست.

دلم کتاب میخواد. این کتاب Professor رو دارم میخونم ولی دلم یه کتاب دیگه میخواد...

میخواستم کتاب تاریخی استارت بزنم ولی وقت ندارم.

:(


پی نوشت: اون پسره که پشت این الیاس (که موزیک آئودیوشو اتتچ کردم تو پست قبلی) چقدر قشنگ گیتار میزنه...

چقدر قشنگ گیتار میزنه....

من گیتار کلاسیک میزدم.

کارم این چیزا نبود ولی همیشه میدیدم تو کلاسا که طرف چقدر بدبختی میکشه تا یه خط بتونه مثل این پسره بزنه....
  • یه آدم

تو مملکتی دارم زندگی میکنم که داروهام پیدا نمیشن.

بعد متر کردن حداقل 4 کیلومتر (پیاده روی) و چرخیدن تو حداقل 15 تا داروخونه، بلاخره پیداشون کردم به قیمت یه میلیون تومن.

یعنی من اگه بخوام هر ماه یه میلیون تومن هزینه دارو بدم، اگه نباشم که بهتره!

واسه همین بود که سالهای قبل بعد هر بار بد شدن حالم و دکتر رفتن، بعد دیدن نسخه م بی خیال پیگیری میشدم.

امسال اومدم چکاپ کنم، که یه وقت گندش بعدا درنیاد و هرچی درمیارمو خرج دارو نکنم، بعد این محکومم هر ماه حداقل حداقل 200 دلار پول دارو بدم!!!

اون یه میلیون تومنو با هزار زحمت پس انداز کرده بودم.

از روزایی که با دوستم بودم مونده بود. هر بار که پول میداد من بخش اعظمشو نگه میداشتم.

میخواستم باهاش برق لب و برق ناخن و یه کاپشن جدید و یه کفش خوشگل بخرم.

:(

فکر کنم دیگه وقتشه به دوستم زنگ بزنم و بگم من غلطططططططططط کردم گفتم تو شبیه مرد آرزوهای من نیستی. من خیلی کمم واسه تو!!! بیا شوهر من شو!!!!

والا :|



  • یه آدم

دور و بر 15 ساله، که یکی از فانتزیای من اینه که بفهمم چرا دخترا از محمدرضا گلزار خوششون میاد!!!!

چرا براش میمیرن!!!!

به خاطر قیافشه؟

پس دخترای ما خیلی بدسلیقه ان!!!!

یکی از بحث های تموم نشدنی من با دوست پسرم همین بود.

میگفت گلزار خوشتیپه!!!!

نمیدونم شاید چون من از سیاها خوشم میاد کلا گلزار به چشم من خوشگل نیست!!! شایدم من خودشیفته ام!!!!

 

با دوستم رفته بودیم lcykk

یه ترانه ترکی پخش میشد.

فک کن من انقدر خوشم اومد که رفته از صندوقداره پرسیدم این مال کیه؟

گفت مال fjdjdjdjdjdjdlxakpdokiofijvijdnvnks هست (درک من از اسمهای ترکی).

تو این چهار پنج روز من در به در دنبال این اهنگ گشتم و چون اسم خواننده و اسم اهنگو یادم رفته بود نتونستم پیداش کنم.

امروز یکی از دوستهای پسرم (رفیق مذکر) اینو برام فرستاد!!!!

روحشم خبر نداشت که من دنبال اینم! فرستادم برای اون دوستم و گفتم میبینی دختر؟ 

پسره اسمش الیاسه. 27 سالشه!!! صداش قشنگه. مردونه و قشنگ.

اینه ترانه ش:

 

خیلی باحاله. یکی از پسرا تماس گرفته میگه شب خوابتو دیدم.

پرسیدم چی دیدی.

میگه نمیتونم بگم!!!

گفتم احیانا ندیدی تصادف کردم مردم؟

چون دقیقا تو این دو سه روز اخیر 3 نفر بهم زنگ زدن گفتن خواب بد دیدیم جون مادرت بیرون نرو!!!

نمیدونم خوابش چی بود!

خواهر دوست پسر سابقم زنگ زده میگه خواب بد دیدم از خونه بیرون نرو!!! میگم چی شده؟ میگه نمیتونم بگم!!!!!!

میگم به داداشت زنگ میزنم میپرسم ازش بگو چی شده.

میگه دیدم تصادف کردی مردی!!!!

من واقعا اینقدر تصادف خیزم؟!

  • یه آدم
این هفته خیلییییییییییییییییی برنامه ریزی واسش سخت بود.
چرا؟
دوشنبه تعطیل
4 شنبه تعطیل!!!
جمعه هم تعطیله خب.
بعد این وسط یه سری جاها و ادارات سه شنبه و 5 شنبه رو تعطیل کردن یه سری نه.
میری بیرون مثلا خرید کنی، دارو بخری حتی! میبینی یه سری مغازه ها بازن، اون مغازه ای که تو کار داری تعطیله!!!
میخوام بشینم زار بزنم!!!!
دکتر دوز داروهامو برده بالا. یکی از عوارش این داروها دندون درده. دندونام یه صدا درد دارن. اونروز ازش پرسیدم دکتر من دندونام همه سالمه ولی همه درد داره. 
میگه به خاطر داروهاس.
خب داروهامو قطع کن!!!!!
بگذریم.

گنجشکا باز اومده بودن پشت پنجره اتاقم.
رفتم یواشکی باهاشون کلیییییییییی صحبت کردم (قبلنا صبح زود با جدی میحرفیدم، الان با گنجشکا! البته بین خودمون بمونه بعد اینکه جدی رو بای بایو میکردم میرفتم با گنجشکام بازی میکردم، بهشون دون میدادم. در کل ولی الان فقط گنجشک هستو بس.
خلاصه، اینا یه گولللله نمکن. گنجشکا خوشگلن. دم پنجره های ما کفتر و کوکو و کلی پرنده دیگه میاد.
دو تا کلاغ ریلکسم هست. خیلییییییییییییییییی ریلکسن!!!
من وقتی میرفتم پارک بدوئم، دو تا کلاغ میومدن یواشکی بیسکوییتای مردمو برمیداشتن!!!
خیلی مرموزن. خیلی آرومن.

دلم میخواد تا آخر عمرم مجرد بمونم! خیلی میچسبه. اخیرا اینطوری شدم. قبلنا گاهی دوست داشتم بچه بیارم، اسم دخترمو بذارم پاییز و یگانه و سروین و نگاه و یکتا و کلی اسم دیگه (اینا همه دخترامون). اسم پسرامم باباش انتخاب میکنه!!!!!
:)

الان حس میکنم همین که خودمو اداره کنم بسمه!

دوست دارم یکی رو دوست داشته باشم.

یه مدته حس میکنم نمیتونم یکی رو واقعنی دوست داشته باشم. بدون هیجان کاذب. دوست دارم یکی رو خیلی منطقی و توام با احساس دوست داشته باشم.

دلم واسه خونوادم تنگ میشه میدونم. خیلی ناراحتم.
امروز ریه هام شدیدا درد میکنن.
خوشبحالتون که میتونین خیلی راحت نفس بکشین. من نمیتونم. آرزومه یه روزی مثل همه ادما نفس بکشم.
واقعا از آرزوهای منه. منم بتونم نفس بکشم. خیلی راحت بخندم بدون اینکه مجبور باشم بعدش سرفه کنم.
گل بو کنم بدون اینکه بعدش نفسم تنگ شه.
اسپری بزنم و ادوکلن بدون خفه شدن.
دکتر ادوکلن رو هم برام قدغن کرده (سالهاست اینطوریه البته، همون چندین سال قبلم گفتش قدغنه). ولی من هم اسپری استفاده میکنم هم ادوکلن هم خوشبو کننده دهان! دوست دارمممممممممممممممممممممممم :)

هوا امروز گرمتره. واسه من خوبه. آفتاب اومده بالا. حسش خیلی خوبه.
میدونین دلم چی میخواد؟
یه خونه.
ازینا:


البته دوبلکس بهتره!!!
میتونی از بالا نگاه کنی.
یا بشینی رو پله ها. این خونه پله نداره!
حالا اشکالی نداره.
ازینا.
چاییتو برداری
بری بیرون بشینی
یا لب پله ها.
با دوستت (دختر و پسر فرقی نداره) / عشقت / دوست پسرت / خواهرت / داداشت، هرکی که واست عزیزه خلاصه
بشینی همینطوری که داری چایی رو هورت میکشی! یه کمی باهاش بحرفی، بعد هر دوتون به صدای جیرجیرکا گوش بدین.....

حسش خوبه!
سالهاست این عکسو دارم. بیشتر از 12 ساله.
همیشه رو دیوار کنار تختم چسبوندمش. با خودمم میبرمش به اون جایی که قراره برم!
بهله :)


  • یه آدم

خدا اون بالا شاهده

که من تو 15 سال اخیر یه بارم سرما نخورده بودم.

عوض همه اونا، 5 شش بار تو همین دو ماه اخیر سرما خوردم!!

از باشگاه برگشتنی مامان یکی از بچه ها گرفت نگهم داشت حال و احوال کنه، مام بدنمون گرم بود در جا در معرض هوای سرد قرار گرفت. تا این مامانه خداحافظی کردو رفت اون یکی باباهه اومد گفت دخترم ازت خوشش میاد!!! با اینم 5 دقیقه صحبت کردمو در نهایت همونجا 8 تا عطسه پشت هم انداختم بیرون.

و در کمال ناباوری بازم سرما خوردم!!!!

بچه ها داغونم!

سه روزه دارم میمیرم.

با همین وضع درب  داغونم، با این ریه رنجورم. دارم کار میکنم.

شبا خوابم نمیبره. یهو از خواب میپرم و میگم خفه شدم خفه شدم!!!

دیشب خواب داشت منو از ساعت 10 میکشت و میبرد (چون ضد حساسیتم دکتر داده) ولی درد بدنم  گلوم و سردرد و تب نمیذاشت بخوابم.

رفتم دکتر برای چکاپ، گفت خیلی مراقب سرما باش تو خیلی واضح در خطری. گفتم هر سال همینه. مینیمم 23 ساله اینطوریم.

تا الان نمردم. گفت ریه ات هر لحظه داره ضعیف تر میشه. خیلی مراقبت کن و از سرما بگریز!!! من چطوری ا زسرما بگریزم در حالی که باید توی سرما و برف زندگی کنم؟؟؟

بعد که دید ناراحت شدم گفت از وقتی داروهاتو میخوری ریه ات بهتر شده. اکی میتونی بری تو سرما ولی باید دارو بخوری.

داروها چاقم میکنن.

اسپری ها چاقم میکنن.

خدایا! داغونم!!!

به سختی وزنمو ثابت نگه داشتم که حداقل چاق نشم.

از صبح بلند میشم تا شب میدوئم. هرکی جای من بود باید کلی وزن کم میکرد ولی من تو این دو سه ماه اخیر فقط و فقط 6 کیلو کم کردم.

تب داره منو میسوزونه. 

مخاط بینی از دهنم میاد میریزه بیرون!!

کلا همه نای و مری و نمیدونم همه لوله های گلوم گشاد شدن!!!!

ازینکه مریض باشم متنفرم. ازینکه کسی بفهمه که مریضم واقعا تنفر دارم. ازینکه این جدی چند روز قبل بهم گفت تو ضعف جسمانی داری واقعا ناراحت شدم.

چند بار تصمیم گرفتم داروهامو نخورم چون حس بدی بهم میداد ولی دیدم این کار حماقته. باید هرچه سریعتر خوب شم.

این سری دکتر خیلی واضح و جدی بازی کردن و ورزش کردن تو محیط بسته و باشگاه رو قدغن کرد. گفت تو نفست تنگ نمیشه، قطع نمیشه وقتی تو باشگاه بازی میکنی؟ گفتم چرا! بچه ها بدنشون خسته میشه من نه، من یه ساعت و نیم الی دو ساعت فقط میدوئم، بدنم هنوز قوا داره اما نفسم بالا نمیاد، تند تند نفس میکشم تا اکسیژن رسانی کنم! گفت حماقتت همین جاست. هرچی سریعتر نفس بکشی کمتر اکسیژن میرسه. بار اخره بهت میگم تو باشگاه بازی نکن.

ولی من باز میرم بازی میکنم.

چرا؟

چون مگه من چند تا سرگرم دیگه دارم؟

من دوست دارم با دوستام باشم. بازی کنم، گل بزنم، هوراااااااااا بکشم با بچه ها وقتی میبریم بازی رو.

من دوست دارم زنده باشم.

اینجا که نمیشه تو حاشیه خیابون دویید. تو پارکها دویید. حداقل بذار خوش باشم با دوستام.


اینکه بعد دوییدنا یا ورزش نفسم قطع میشه و بعدش کنار مخچه م میسوزه وو انگار میخواد منفجر بشه همینه. کسیژن نمیرسه.

برام مهم نیست. ادم 40 سال عمر کنه، ولی مثل ادم زندگی کنه تا که 80 سال عمر کنی ولی همش بگی کاش اینکارو میکردم کاش اونکارو میکردم.


هزار تا مسئله و مشکل دیگه تو زندگیم دارم که اینجا جای نوشتنش نیست.

نیومدم بنالم و داغون کنم اعصابتونو.

در کل این وبلاگ مال منه دیگه. دوست دارم توش غر بزنم.

همین!!!یادم باشه درباره دفتر و کاغذرنگی و دفترچه و نیما بهنود بنویسم.

تا بعد!

  • یه آدم
الان که دور و بر یه ساعت و ربعه از خواب بیدار شدم، کلا حالم خوشه!!!
صبحونه تازه صرف شده و من سر و مر و گنده!!! نشستم اینجا و در خدمت شما هستم :)))))))))))))))) میدونم، بله! اعتماد به نفسم بالاست.
امروز میخوام درباره یه قسمتی از زندگیم که هم فان هست (هم اون موقع فان بود) هم اینکه یه جورایی برای من حس خوب داشته و داره صحبت کنم.
اول اینو بگم، وقتی ما راهنمایی بودیم، یه سریال مسخره ای از شبکه سه!!! شبکه جوان!!!!!!!!!!!! پخش میشد که اسمش خط قرمز بود.
الان، من حاضر نیستم یه دقیقه ازون سریالو ببینم.
ولی اون موقع ها، گروه ما که متشکل از 5 خنگول بود (خنگولین مدرسه، البته درسامونم خوب بود همه مون) عاشق این فیلم بودیم (من هیچوقت نتونستم خیال پردازی کنم با این سریال، همه شون یه نقصی در چهره داشتن و مهم تر! اینکه سفید بودن!!!! منم سفید گریز. تازه یکیشون که سیاه بود اخلاقش خیلی بد بود و قیافشم شبیه امید خواننده هست؟ شبیه اون بود! منم ازین قیافه های افسرده خوشم نمیاد).
ولی، کنار اینا، تو تنهاییامون، من و خواهرم، از دو تا شخصیت خوشمون میومد، به اسم کامران و هومن.
خواهرم شیفته این دو تا بود مخصوصا اون هومنه.
چون دقیقا همه اون چیزایی که میخواست تو این دو تا بشر بود.
خوش بر و رو و خوشتیپ، سفید، کلیپاشون همه خوب! نمیدونم آپدیت، تو کلیپا دخترباز!!! این مدل پسرا فیووریت خواهرمن. 
اینا رو (مخصوصا اون هومنو) تا مرز مرگ میپرستید.
ولی دلیل اینکه من این دو تا رو دوست داشتم یه چیز دیگه بود.
صدای کامرانو دوست دارم.
هومن نه!! بچه سوسول. لوس لوس میخونه. بابا مردی آخه!!! دختر ک نیستی. بماند که موی دست و سینه شونو اصلاح میکنن (حس میکنی کامران خواهر بزرگته مخصوصا که موهای سرش بلنده) و بماند که یه بار من ندیدم اینا مثل یه مرد ایرانی واقعی لباس بپوشن. عین این دخترا جینگول پینگول تنشونه.
مرد باید جذبه داشته باشه!!!! اینا ندارن!
ولی، حس مثبتی که صدای کامران، متنشون (مال مریم حیدرزاده هست متن ترانه هاشون)، و کلا کلا استایل کامران داشت، برای من جالب بود (کامران میتونست داداش بزرگ من بشه، همه استانداردامو داره بچه ها! فکر کن، منم یه دادش بزرگ میداشتم.... یه خواهر بزرگم......)
اون حس و حال مثبتی که کلیپاشون داشت.
من تو سوم راهنمایی با کارای این دو تا آشنا شدم (اون موقع سالها بود که تو بلک کتس بودن)
یادمه دور و بر اول دبیرستان که بودم ازینا یه کلیپی اومد بیرون به اسم من تو رو میخوام، توش هومن با زیرپیرهن تو کلاس نشسته بود! برای من فاجعه بود (برای منی که خارج ندیده بودم) گفتم یا حضرت عباس!!! اینا تو کلاساشون با زیرپیرهن میرن!!!! بسم الله! اگه من برم خارج، بچه مو اونجا بزرگ کنم، بچه ام با زیرپیرهن بخواد بره مدرسه من چه خاکی به سرم بریزم!!!!!
ولی اون کامران بهتر لباس میپوشید!!!! :)
خلاصه
اون حس و حالی که کارای اینا به ما منتقل میکرد واقعا زیبا بود برای من.
کاراکترای شاد، پرانرژی، خارج از کشور، برای نسل ما کاملا جدید بودن این گروه.
از هرکی بپرسین میگه.
برای ما که تا قبل اون با لیلا فروهر! و شهره و مهستی و نمیدونم ویگن و معین بزرگ شده بودیم (ابی و داریوش و شهرام شب پره! بماند) ظهور گروهی که دو تا پسر پرانرژی بالا و پایین میپرن با خواهرشون (کتی) خیلی خیلی حسش خوب بود. موسیقی ایران ازون حالت رسمی برای ما یکمی خارج شده بود.
از پشت همین تریبون از شهبال شب پره داداش بزرگ شهرام شب پره! که اینا رو اورد تو بلک کتز و بهشون میدون داد تشکر میکنم!
برای اونایی که نمیشناسن کامران و هومنو، این کامران و هومنه:

اینو هم بگم، که من تا سال سوم دانشگاه (کارشناسی) به کامران و هومن میگفتم هومن و کامران، چرا؟ چون من عادت دارم اول کار سختو تموم کنم بعد به آسونی کار برسم و لذت ببرم. این هومن شخصیت محبوب من نیست، کامران محبوب تره برای من، اول اسم هومنو میگم و بعد کامران! جالبه که من کل اهنگو منتظر میشم که کامران بخونه. یعنی هومنو به خاطر کامران تحمل میکنم!!!!
درک نمیکنم چرا همه دخترا هومنو بیشتر دوست دارن!!!
بابا این صداش مثه دختراس!!!
قیافش سوسله!!! مرد باید ترسناک باشه!!! یه بار اخم کنه و دختر سکته کنه ته دلش دو بار!!!
والا!!!
اگه اون جذبه دوست پسرم نبود من ازش خوشم نمیومد.
جدی هم که از اسمش پیداست دیگه!!!! جدی متاسفانه بداخلاقم هست. واقعا بداخلاقه ها!!!! وای به حال زنش.

این کامران و هومن:

یکی از اخلاقای گند اینا اینه که تو مصاحبه ها، شبا، روزا، زیر دوش حموم!!! عینک افتابی میزنن. بابا بردار اون لامصبو!!!!!!
من از عینک افتابی کلا خوشم نمیاد. اینام شورشو دراوردن دیگه.


اینی که موهاشو پشت بسته کامرانه (داداشمه!) و اون سوسول سمت چپی هومنه.
این کامران سفید بود.
الان برنزه کرده قبلنا سفید بود (داداش واقعی بود دیگه).

یکی از مشخصه های اینا اینه که خیلی مودبن! اینا واقعا مودبن. نمیدونم پدر و مادرشون چطوری اینا رو تربیت کردن.
ولی اینا واقعا مودبن.
اینا تو گیشا به دنیا اومدن، تو پنج سالگی خانوادشون مهاجرت کردن مونتریال، اینا که بزرگتر شدن خانواده رفتن ونکوور.
بعد اینا تو ونکوور یه گروه لوکال پرواز داشتن (فقط کامران توش بوده) با فریدون اسرایی و هنگامه رامین زمانی و علی الهی.
بعدش که شهبال این کامرانو کشف میکنه، کامران بهش میگه من یه داداشم دارم که تو مدرسه و همه جا میخونه. ما میخوایم با هم بخونیم.
بعد شهبال میاد با بابا و مامان اینا صحبت میکنه و اینا رو میاره لس انجلس.
تو یکی از مصاحبه هاشون با علیرضا امیرقاسمی (شفیع دوم!!!! شفیع همون مجری ورزشی!!! ازین امیرقاسمی مثه شفیع خوشم نمیاد)، همه اینا رو تعریف کردن.
من وقتی خیلی خیلی خیلی بیکار میشم میشینم مصاحبه های اینا رو میبینم. تو یوتیوب فراوونه. کامران تکنسین خلبانی هم خونده. تکنسین خلبانیه. به خاطر پدر و مادرش.
کلا وقتی صحبت میکنه متوجه میشی یه چیزی از خودش داره. ادب کامران جعفری از ادب دخترای این دور وزمونه ایران بیشتره! پسرا که بماند!!!!
یادمه تو مراسم خاکسپاری طوفان، کامران و هومن اومدن صحبت کردن. کامران چقدر درست صحبت میکنه. احساسش سر جاش، ادبش سرجاش، معمولا هم هومن صحبت نمیکنه و یواشکی به کامران اشاره میکنه که حرف بزنه.
یادمه یه دوره ای، وقتی داشتم کلیپ من تو رو میخوام اینا رو نگاه میکردم، تو روزنامه امروز یا ایران، خاطرم نیست، با یه دختر 20 ساله مصاحبه کرده بودن که هم رشته خودم بود و دانشجو بود و اون موقع تابستون بود و اون دختر هم داشت گیتارو یاد میگرفت هم رشته ورزشی مورد علاقشو ادامه میداد هم رشته خودشو هم کنار اینا مینوشت.
حس کردم خودمم!!!
ته دلم گفتم وای خدا میشه منم مثه این بشم؟ این هرچی من میخوامو داره.
یادمه سه چهار سال بعدش وقتی همسنش شدم دوستم همه اینا رو بهم داد (با کیفیت بهتر) وقتی آخریشو برام مهیا کرد (گیتار وکلاس گیتارو) دقیقا یاد همین مصاحبه هه افتادم، پریدم بغلش!!! بعد براش ماجرا رو تعریف کردم، بعد خندید. 
مصاحبه این دختره رو سالها نگه داشته باشم تا که یه روزی داداش اشتباهی برش داشته بود از لای وسایل و گمش کرده بود. کوچیک بود دیگه. تقصیری نداشت. ولی خب شیطون بود. یعنی فکر کن منکه وسایلمو اونقدر با دقت بسته بندی میکنمو نگهش میدارم، اون شیطون اومده بود تجسس کنه ببینه چی دارم (کوچولو بود دیگه، خواهرشم، دوست داشت کنجکاوی کنه)
اون مصاحبه نماد بارز dreams come true ی من بود.
حیف اون موقع ها دوربینم نداشتم (تو دبیرستان) و تلفن همراها دوربین نداشتن که من ازش عکس بگیرم و الان واستون بذارم اینجا.
خلاصه حسش خوب بود.

میدونی، الانم واسه خودم یه ارزوهایی دارم
دوست دارم یه جیزایی اتفاق بیفته و من بپرم بغل کسی و بگم آخجوننننننننننننننننننننن
فک نکنین فقط درسیه آرزوهام. نه.
یه عالمه ارزوی دیگه دارم.


  • یه آدم

خدایا مردم! چندین ماهه دنبال این رباعی خیام بودم!!!

بلاخره پیداش کردم!


آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت

معشوق و شراب و می پرستی را ساخت

بی شک قدحی شراب نوشید و از آن

سرمست شد این جهان هستی را ساخت


با تشکر از وبلاگ این آدم:


http://neeknegar.blogfa.com/post-17.aspx


برگردیم به خودم!

چند روز قبل، از صبح ساعت 6 بیدار بودم و ساعت هفت و نیم بیرون رفتم.

تا ساعت 5 بعد از ظهر بیرون بودم.

تو راه برگشتن گفتم پیاده بیام خونه هم هوا عوض کنم هم بدنم تر و تازه شه، بعدشم یه دوش میگیرم و شب خوبی رو سپری میکنم.

تو راه، دو تا پسر دنبالم افتادن. یکیشون میگفت الهی خسته ای؟ اون یکی میگفت فک کنم هیچیم نخورده، این میگفت تو باید بری ورزش که بدنت تاب بیاره جلوی خشتگی، غذام بخور. اون یکی میگفت بذار صداتو بشنوم.. 

من ساکت موندم. چون جدی قبلا چندین بار دعوا کرده باهام سر این سیگنال غلط دادن، ترجیح دادم ساکت بمونم. اینا دور و بر چهار دقیقه یه ریز حرف زدن تا که وقتی یکیشون گفت یه نگا به مام بنداز (چون نگاشون نکردم اصلا) من یه لحظه لبخند زدم. دوباره ادامه دادن، اهان خندید، با ما حرف بزن، به چی میخندی؟؟ همون موقع جواب دادم به درجه حماقتتون میخندم که حد نداره. یه ربعه دارین دو نفری تلاش میکنین ادامه بدین ببینم به کجا میرسین.

باورتون نمیشه! همون موقع یهویی یکیشون گفت اعتماد به نفست از پهنا تو حلقم!!! و خیلی سریع ازم دور شدن!!!!!

نفهمیدم ارتباط اعتماد به نفس از پهنا با اون حرف من چی بود!!! فک کنم خیلی بهشون برخورد!!!


قرار بود درباره نارگیل بگم:


این نارگیلو تصور کنین:



فیووریت من پسرای این رنگیه!!!!

اون دوست من، و جدی هر دو این رنگین.

هر دو!!!!

جدی این رنگی تره. جدی نارگیله دقیقا! بیرون نارگیله پوستش! الهیییییییییییییییییی :)))))))))))))))))))

غبغبو هم هست

شیکمم داره!

الان دیگه شماها تا حد زیادی جدی رو میشناسین :)))))))))

تو خیابون ببینین میشناسینش

:)))))))))))))))

به نظرم جدی ازینم سیاه تره!!!!

:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))


یه دورانی،

به دوست پسرم میگفتم تو منو دوست داری؟

میگفت یه بار دیگه ازین سوالای مسخره بپرسی لهت میکنم!!!

خب چون دستم بود اخلاقیاتش، میدونستم که له نمیکنه اینجور وقتا

سیریش میشدم که بگو منو دوست داری یا نه!!!

حرفو عوض میکرد

دعوام میکرد همون لحظه! که تو چرا درساتو نمیخونی علاف (من اگه درس میخوندمم همینو میگفت، این و جدی ازین نظر کپی همن، همه منو به درس نخوندن متهم میکنن شب و روز)

خلاصه بعد سی بار پرسیدن میگفت تو نمیبینی من واسه کی جون میکنم؟ واسه کی کار میکنم و میجنگم؟

واسه عمه مه اینا مگه؟ که میپرسی؟

برو به درسات برس!


بعضی وقتا که دنبال بهونه بودم که دعواش کنمو گریه کنم

و بهش بگم منو دوست نداری

پس من دیگه بهت دل نمیبندم

ازش میپرسیدم تو عاشق منم هستی یا نه؟

میگفت

دکتر شریعتی چی گفته؟؟

خدایا! به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی


 کردن بهتر است، و به هر که دوست تر می داری بچشان که


 دوست داشتن از عشق برتر است...


و من دیگه حرفی نداشتم!

بعد میخندید!

میگفت جوجه، من فقط ازت یه چیز میخوام، اینکه درساتو بخونی. همین!

نمیخواد بیای به من ثابت کنی که من عاشقت نیستم.

تو به عمل من دقت کن. متوجه میشی که چقدر واسه من مهمی.

و واقعا درست میگفت.

من خیلی بعید میدونم که یه روزی کسی پیدا بشه که منو اندازه اون دوست داشته باشه.

کسی که منو بدون شرط، بدون هیچی و هیچی دوست داشت. واقعا عاشقم بود (و هست)،

و من عمرااااااااااا مثل اون پیدا کنم.

اگه یه روزی

من یکی رو پیدا کنم که اندازه اون عاشق من باشه

میام اینجا مینویسم

من الاغ هستم.

من یه نادون هستم

من بیشعورم.

واقعا! جدی میگم.


گاهی وقتا از خودم میپرسم آخه من چی دارم که یه آدم اینقدر منو دوست داره؟

بچه ها باورتون نمیشه انقدرررررررررررررررر حس خوبی بهم میده وقتی میبینم هنوز این آدم دوسم داره.

نمیدونین برای من چقدر باارزشه.

بی اندازه.

بی حد....



  • یه آدم

امروز صبح ساعت 7 بیدار شدم.

رفتم چایی دم کنم و یه دوش سریع بگیرم.

اومدم بخش نظرات رو اینجا بخونم، یهو با صدای بلند خندیدم!

یکی از دوستان برای پست سفرهای علمی کامنت گذاشته بودن:

"داستان های جدی چی شد؟؟"

خیلیییییییییییییی باحال بود! خیلی!

با جدی هنوز درگیرم.

جدیه دیگه.

اخلاقش گنده.

خودش بداخلاقه.

ولی دوسش دارم.

میدونی، اومدن این پسر تو زندگی من اینقدر یهویی بود که هنوز دارم مینویسم تا هضمش کنم!!

جدی روحشم خبر نداره که یکی داره واسش مینویسه و یه عده دیگه هم نوشته های این دخترو دنبال میکنن!!! خدایا جدی منو همه میشناسن!!!! جدی خبر نداره!!! حسش خوبه میدونی. این حسو دوست دارم.

مرسی از نظرت نفیس.

روحم شاد شد سر صبحی!


خب میخوام درباره کتاب Far from the madding crowd و فیلمش توضیح بدم.

شاید بپرسین چرا داری درباره این فیلم و کتاب میحرفی؟؟؟

داستان داره!!!

سال دوم دانشگاه که بودم (تو کارشناسی) در ادامه همون فانتزیام، وقتی میرفتم کلاس زبان، اون موقع ها مد بود که همه موسسه ها الزام میکردن که زبان اموزا کنار کتاب اصلی و یه کتاب گرامر و یه کتاب لغت، یه کتاب داستان هم بخونن.

اون سالی که به ما گفتن برین مثلا فلان کتابچه رو  (که کوتاه شده و ساده شده کتاب اصلی هست) بگیرین از کتابفروشی موسسه و استارت بزنین، من رفتم دیدم یه کتابی هست به اسم Pride and prejudice، حتما فیلمشو دیدین.

از قیافه کایرا نایتلی رو کتابه خوشم اومد و خریدمش!

همزمان با اون کتاب اصلیه، این کتابو هم خوندم (بعدها کتاب زبان اصلی رو چندین بار خودنم، اون اصلیه رو، فارسیشو هم خوندم، فیلمشو هم ده بار دیدم حداقل)، بعد رفتم کتاب Ethane From رو خوندم، الان هرچی گوگل کردم پیداش نکردم.

بعدا عکس روی جلو کتاب خودمو میذارم.

بعدش رفتم سراغ کتاب Far from the madding crowd

شما مخاطبا، تا حد زیادی تایپ منو میشناسین (چون من همه چی رو به راحت یمندازم بیرون!) و میدونین عاشق گل و سبزه و صدای گنجیشکو دار و درختم (یادم باشه صدایی که از گنجشکای دور و بر خونمون ریکورد کردمو دفه دیگه بذارم اینجا). من از کتابی که توش طبیعت در جریان باشه هر از گاهی، آرامش و سکوت هم جاری باشه خوشم میاد. این کتاب ازونا بود.

این مال سال 1874 هست، مال توماس هاردی. کتاب Hard times رو هم که البته چارلز دیکنز نوشته و این کتاب هم خارق العاده هستو هم همون دوران کارشناسی خوندم. این دو کتاب زیبا هستن.


Far from the Madding Crowd (1874) is Thomas Hardy's fourth novel and his first major literary success. It originally appeared anonymously as a monthly serial in Cornhill Magazine, where it gained a wide readership.

The novel has been dramatised several times, notably in an Oscar-nominated 1967 film directed by John Schlesinger.

کلا خبر دارین که من کتابا و فیلمای بریتیش رو خیلی دوست دارم.

همینطور طبیعت بارون زده انگلیس رو.

این کتاب خیلی خیلی اثر گذار بود.


درباره ماجرای کتابه:

دختری سرسخت و مستقل در انگلستان دوران ویکتوریایی یک مزرعه بزرگ را از عموی تازه درگذشته‌اش به ارث می‌برد و تصمیم می‌گیرد که آنجا را به تنهایی اداره کند در حالی‌که چندین خواستگار نیز دارد.

دختره سرسخته، ولی احمقم هست (ما دخترا همه درجه ای از حماقت رو داریم!)


فکرشو بکنین 7 سال من منتظر بودم که این کتاب فیلمشم تولید بشه!!!

در نهایت شد!

من امسال این فیلمو دیدم.

فکر کنم تو تیرماه. یا خرداد خاطرم نیست.

فیلمشم قشنگ بود و هنرپیشه اصلی زن و مردش هر دو محبوب منن.

این مدل فیلما رو من دوست دارم.

البته اون قسمت خاله زنک بازیشو اگه حذف کنیم!!

تو این فیلم دختره سه تا خواستگار داره، یکیش اینو تو هر شرایطی دوست داره، اون یکی یه مدل دیگه!!! (اون مسنه)، یکیم که فقط به خاطر پولش دختره رو دوست داره.

من عاشق اون چوپونه هستم.

تو کتابشم عاشق این چوپونه بودم!!!!!

ازینکه یه مرد اینقدر واسه خودش احترام قائل باشه برای من ستودنیه (اولین چیزی که تو دوست پسرم برای من جذاب جلوه کرد همین احترامی بود که برای خودش قائل بود، خیلی خوشم اومد، اگه از موهای قشنگش و سر و وضع نسبتا مرتب ظاهریش صرف نظر کنیم، احترامی که برای خودش قائل بود خیلی برای من جذاب بود). من خیلی اهل مد نیستم. ولی تا جایی که امکانات مالیم اجازه بده برای خودم لباس و چیز و میز میخرم و به خودم خیلی میرسم. برام تمیزی ظاهری خیلی مهمه. کنارشم ورزش میکنم و رو اخلاق و رفتارم کار میکنم. ولی تو مردا خیلی به این قضیه اهمیت نمیدم. مرده دیگه! از کجا بدونه چی رو باید با چی ست کنه!!! ولی چیزی که تو مردا درجا چشممو میگیره این احترامی هست که برای خودشون و بقیه قائلن. من دیوونه این مدل مردام.

هر سری که این دختره ریجکت میکرد این چوپونه رو من قاطی میکردم!!!

بابا تو کنار این مرد که باشی میری بالا!!! قله های موفقیتو طی میکنی! عاشقش میشی، زندگیت عوض میشه!! بله رو بگو بره دیگه!!! قبل اینکه اخلاقای گندشو هم بشناسی خخخخخخخخ!

اخرشم همه دیدن که وقتی به این مرد تکیه کرد، بالا رفت. اوج گرفت.

همینه دیگه!

فیلمشو وقتی خواهرم یه ده دقیقه دید، گفت کسل کنندست!!!! 

من نه، من عین این خل وضعا ده بار دادم عقب فیلمو و بعضی قسمتاشو 3 بار دیدم!!! قسمتای معمولیا!

مثلا اونجا که چوپونه تنهایی داره روی محصولا نایلون میکشه.

خدایا ازین شوهرای سنگین و متین و مهربونو باسوادو عاقل و باهوش قسمت کن!!!!


خلاصه، فیلمشم قشنگه.

ببینین حتما.







شرح کتابو فیلمو درباره نویسنده رو میتونین تو این لینکها بخونین.

1

2

3

4


این کتاب یه بخشی از وجود منه نمیدونم چرا!

حس میکنم بخشی از من هست!!!

یه ارامش خاصی تو کتاب و فیلم هست...

میتونی جیک جیک گنجشکارو صبحها، و صدای جیرجیرکارو شبا گوش کنی...

  • یه آدم

یادش بخیر بچگیامون

یه کارتونی بود

اسمش بود "سفرهای علمی"

اولش اینطوری شروع میشد:

سفرهای علمی

سفرهای علمی

سفرهای علمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


اسمش سفرهای علمی نبود!!!

اسمش بود:

The magic school bus

!!!!

اسم اون معلمه هم خانم فریزر نبود!!

خانم Frizzle بود!!!!!



یادش بخیر!

یادش برای من بخیر هست.

من گذشتمو دوست دارم.

خیلی.

یادمه این انیمیشنو (کارتونو!!!) با خواهرم میدیدیمو من همیشه بهش میگفتم آبجی یه روزی ما میریم خارج!!! اونم میگفت خب؟!!!

میگفتم خارجججج

میگفت من حوصله ندارم.

من میخوام شوهر کنم قدش 190 باشه و ریش بزی داشته باشه و خوشتیپ باشه و مهندس یا دکتر باشه!!! و پولدار! همین!

همینم قسمتش شد!!!!!

هرچی بخوای، دنیا همونو بهت میده.

من نه

من میگفتم من اصلا تو نخ شوهر کردن نیستم.

من میخوام دانشمند شم!!!!!

میخوام چیزای جدید کشف کنم، کنارش ورزش کنم، ساز بزنم، بنویسم، کتاب بخونم! بنویسم! من اون موقع ها شاید 11 سالم بود نمیدونم. ده ساله بودم. از همون موقع برنامه های من مشخص بود.

باورتون نمیشه میدونم!!!

ولی همین بود.

من تو اون سن همه کتابای سنگین کتابخونه رو دو بار خونده بودم!

رمز موفقیت مثلا!

آیین زندگی! دیل کارنگی!!! بعدها تو بیست و خورده ای سالگیم دوباره این کتابو خوندم.

من میخواستم یه خونه بسازم وسط دشت و دمن، دور و برش درخت، شبا صدای جیرجیرکا رو گوش کنم....


خلاصه این خانم فریزر خودمون منو میبرد به اون عالمی که دوست داشتم.

این برنامه رو میپسندیدم.




این خیابونو میبینین؟

که اتوبوسه داره ازش میگذره؟؟

من فانتزیم بود از این خیابونا که درخت و چمنم داره عبور کنم و پیاده برم مدرسه (خیابون ما درخت نداشت به این شکلی که هست، چمنم نداشت، من میخواستم عین این باشه خیابونه)

یادمه همون موقع ها، به خودم میگفتم یه روزی من خودم اینطوری میرم دانشگاه، و بچه هام میرن مدرسه!!! و اگه خدا بخواد ایشالا اتفاق میفته...




موهای خانم فریزلو ببینین!!!

من اون دختر موطلاییه رو دوست داشتم. خیلی.


جالبه که این انیمیشن ساخت کشور کانادا و کشور آمریکاس.

کانادا داره!!!! :))))))))))))))



دفعه دیگه یادم باشه درباره Far from the madding crowd و نارگیل بنویسم.


  • یه آدم

امروز انقدرررررررررررررر خوب بازی کردم

انقدرررررررر خوب بازی کردم....

چندین پاس گل دادم، اونا یه طرف، انقدررررررررررر توپ گرفتم از حریف و دادم به هم تیمیام که حد نداشت.

یه گل از وسط زمین زدم....

همه باشگاه یهو گفتن اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

همه!!!

یه لحظه باشگاه ساکت شد!

همه ها!!!

خودمم کفم برید!

کمک مری اومد بهم گفت تو بازیت خیلی خوبه ها...

خواستم بهش بگم والا مربی بهم بازی نمیده، وگرنه بازی بده که گل میزنم. روم نشد! نگفتم!

من اعتماد به نفسم کمه.

میدونین، توپو میگیرم از حریف، میرم جلو و پاس میدم که بقیه گل بزنن، من اصلا روم نمیشه گل بزنم!!

از طرفی هم سریع میدوئم، هم خسته نمیشم! یعنی واقعا اون سالها دوییدن صبحگاهی بدنمو قوی کرده. خیلی سریعم میدوئم، خیلی. بعد کسی بهم نمیرسه که پاس بدم! فکر کن امروز وقتی دیدم دیگه کسی نرسیده بهم خودم گل زدم!!! همون یه بارو شوت کردما!! از وسط زمین گل شد!!!!

فکر کنین!

کلا فهمیدم از عدم اعتماد به نفس رنج میبرم.

اگه اون پاسهایی که میدم و این هم تیمیام خراب میکننو (بچه های اصلی و حرفه اینا، اینا تو تیم استانن بعضیاشون، سالهاست میان) خودم بزنم همه گل میشه. همه.

تازه فهمیدم آموزش دادنمم عالیه.

میخوام تو دانشگاهم شرکت کنم واسه این بازی! کلاساشو برم! حسش خوبه.

موفق میشم.

هوششو دارم به نظرم.

بیخود نیست همه بهم میگن باهوش (اینو همه گفتن! ولی من روم نمیشه قبول کنم!!!!!!!!)

خوشحالم!


پی نوشت: شاید خنده تون بگیره، ولی تجربه چندین ساله من در زمینه ورزش کردن کلا (دوییدن و هرچی) نشون داده که وقتی شما قبل ورزش میرین یه دوش میگیرین هم بدنتون تازه میشه هم عملکردش بهتره هم اینکه دیگه بدن تمیزه!

اون حس تمیز بودن باعث یمشه ادم بهتر بازی کنه. بهتر عرق کنه. وقتی عرق میکنی هم دیگه بو نمیده بدن.

اون حسو دوست دارم.

  • یه آدم

دیشب خواب دیدم تو خونه قدیمیمون هستیم.

یکی داشت صدام میزد،

در نمیزد، صدا میزد. خیلی اروم... اسممو.

بدو بدو رفتم سمت در خونه که باز کنم و برم سمت در حیاط.

تا در خونه رو باز کردم دیدم یکی لب پله ها واساده.

داشت بهم لبخند میزد.

بهش گفتم شما چطوری اومدین تو؟

گفت من اجازه نمیخوام.

نوبتته.

بیا بریم.

گفتم نوبت چیه؟

گفت منو نمیشناسی؟

گفتم نه!!!

گفت من "مرگ" هستم.

من نترسیدم... نمیدونم چرا.

ادم تو خواب قدرتی داره که تو بیداری نداره و برعکس.

دستش یه فانوس بود و یه پیاز.

گفت من مرگم.

نترس.

بیا این پیازو بخور و بریم.

من راهو نشونت میدم. فانوس داریم.

هوا داشت تاریک میشد.

گلهای شمعدونی داشتن یواش یواش جمع و جور میکردن خودشونو.

همون موقع داداش و خواهرم اومدن بیرون.

هیچ کس تو خونه نبود.

ما سه نفر بودیم.

من خیلی سنم کم بود.

شاید 12 ساله بودم تو خواب.

اونا رو کشوندم پشت خودم که مرگو نبینن.

بهشون نگاه کردو خندید.

گفت نو نیای اونا میانا.

تو باید بیای

نوبت توئه.

من یکمی خاک از باغچه برداشتم و پرت کردم سمتش.

بچه ها هنوز پشتم بودنو میترسیدن.

بهشون گفتم برن تو

خاک ریخت رو فانوس مرگ و روی صورتش.

باز بهم خندید. گفت بریم. تا نیای نمیرم.

میخواستم برم بندازمش بیرون حیاط ولی نتونستم. نمیتونستم بدوئم.

همون موقع دیدم خونواده بالا سرم واسادنو وقتی بیدار شدم دیدم دارن میگن داشتی با صدای بلند ناله میکردی و دیدم همه بدنم خیس عرقه!


آدم تو خواب از مرگ نمیترسه.

تو خواب قوی میشی.

قبرمو دیدم.

مرگ نشونم داد.

کنده بودنو آماده بود.

نترسیدم!


یعنی مرگ داره میاد سراغم؟

  • یه آدم

آدمای زیادی رو دیدم، که از سر سرخوشی، از سر بیکاری، از سر هرچی به جز "اجبار" یا "دوراندیشی" مهاجرت کردنو رفتن.

تا قبل از خودم، فکر میکردم مهاجرت مال مرفه بی درداست.

بعد از اینکه خودم به فکر مهاجرت افتادم، متوجه شدم که آدمایی هستن که گیر میکنن بین دوست داشتن کشورشون، مردموشون و همون هوای آلودشون و تاب نیاوردن برای دیدن بدبختی های همون مردمشون، بچه هاشون، زنهاشون، و میرن. میرن که بعدا برگردن.

یه روزی، استاد زبانم (که از اخلاقش خوشم نمیاد، ولی وقتی کسی حرف درستی میزنه باید قبول کنی)، بعد از مکالمه کردن باهام (برای تقویت انگلیسیم)، بهم گفت میدونی چی ازت فهمیدم؟ گفتم یا خدا چی؟! گفت تو داری مهاجرت میکنی که بدبختی و رنج مردمتو نبینی. مثل تو اینجا کم هست. کارتم درسته. برو!

بعد از سختی های محیط کارش گفت. از خیلی خیلی اتفاقاتی که برای ماها که اینجا زندگی میکنیم آشنا هست. کلی حرف زد. اونروزو به جای یه کلاس یه ساعت و نیمه، دور و بر سه ساعت نشست (که اون حرف زدن خودش جبران شه)، و کلی حرف زد. از توهین قومیتی ای که دور و برش میدید، از کودک آزاری ها، از فقر، بدبختی، از خیلی چیزایی که میدید (متعجبم که یه مرفه بی درد چطور میتونه این چیزا رو هم بفهمه! مرفه بی درد از نظر من کسی نیست که یهو پولدار شه ها، کسیه که از وقتی به دنیا اومده هیچ وقت معنی کلمه "ندارم" یا "نمیشه" یا "نمیتونیم واست بخریم" رو نشنیده، کسی که نابرابری رو و خط فقر رو حس نکرده، کسی که باباش با پول و روابط برای خودش و خونوادش همه چی رو ردیف میکنه و این پسر ازونا بود... ازونا که جدی هم ازوناست و واسه فکر کردن میره به یه کشور دیگه و منم در عوض میرم به خیابون پشت خونمون و اونجا همگام با تیکه انداختن پسرا و تف کردن پیرمردا که یه بار یکیش رو روسریم تف انداخت با دوچرخه! فکر میکنم به اینده ام)، اونروز کلی صحبت کردیم (الان متوجه میشین که چرا دوست ندارم با مرفه بی دردا ازدواج کنم و قبل آشنا شدن با هر پسری سریع بک گراند چک میکنم که یه وقت مرفه بی درد نباشه و وقتی میفهمم بی درد بوده درجا مغزم برای صمیمی شدن و ازدواج و هر کوفت دیگه مثه این بسته میشه نسبت بهش؟). 

و برام جالب بود، که این پسر در عین حال که از یه بعد خیلی بیشعوره، از ابعاد دیگه واقعا شعور داره.

اینو جلسه اول گفت. بعد نیم ساعت!

 

درست میگفت، من خسته ام از نگاههای ظاهرا نگران ولی در باطن بی خیال و بی تفاوت و مسخره گر و بی اراده مردمم. از نگاههای معصومانه بچه هایی که تو مترو و کنار خیابون یه کوله ده کیلویی حمل میکنن و اسباب بازی میفروشن، از زن های حامله کشورم که کارگری میکنن، از بچه های ده ماهه و هفت ماهه که هر روز تو پل هوایی ها و کنار خیابون میبینم و میدونم که با استامینوفن به خواب رفتن.

از دیدن تئاترایی که درباره زناییه که بچه هاشونو به خاطر اعتیاد میفروشن.

از زنهایی که برای تهیه کباب و غذا برای بچه هاشون فاحشه میشن. میفهمین؟ ببینین چه مردای بیشعوری داریم تو این مملکت که به این زنا هم رحم نمیکنن.

من با این وضعیت اسف بار بدنم قادرم با الودگی هوا کنار بیام، با زندگی خیلی خیلی متوسط خودم کنار بیام. نمیتونم با مغز الوده اکثر مردمم کنار بیام. با این همه تبعیض و نابرابری کنار بیام. نمیخوام حتی یه دونه بچه به این وضعیت اضافه کنم. حتی همون بچه مرفه بی دردو. نمیخوام. اگه یه ذره احساس و عاطفه داشته باشه اونم رنج میکشه. نمیخوام رنج اونو ببینم. 

خسته ام از دور و بریای بیکارم، که کل عمرشونو یا دارن به حالت خرج کردن ترحم برای بقیه میگذرونن و در عمل کوچکترین کاری برای عوض کردن زندگی ادما نمیکنن یا مغزشون داره به این فکر میکنه که حالا پشت کی حرف بزنیم؟ زن و مرد، فرقی نداره.

از گلایه های راننده های تاکسی خسته ام که بقیه پولمو پس نمیدن، ولی میشینن روشنفکرانه تو تاکسی بحث میکنن با همه.

ازینکه چه میلیاردر باشی چه بی پول، کلا در رنج و دردی خسته ام.

ازینکه این مردم نمیفهمن و نمیتونن و نمیخوان که سرشون به کار خودشون باشه و مثل آدم زندگی کنن و همش میخوان زندگی منو انگولک کنن.

ازینکه دوستای صمیمیم هر روز گریه میکنن و هر روز میگن آدمای دور و برمون دست از سر ما برنمیدارن. ازینکه مردم ما در مقابل کارهایی که انجام میدن کوچکترین مسئولیتی حس نمیکنن!

مشکل فقط مردم نیستنا.

ولی همین که دور وب ریات یه ذره بفهمن، خوبه.

یادمون نره، ما بسیاری از مردم کشورمون از سر "سرخوشی" رفتن پناهنده شدن تو کشورای دیگه! برای اینکه "عقده خارج رفتن و خارج زندگی کردن" رو دیگه نداشته باشن رفتن پناهنده شدن. ما با همچین ادمایی زندگی میکنیم!

 

از اتاقای 6 نفره و هشت نفره پانسیونها که مسئولشون بعد ساعت 9 هیچ دختری رو راه نمیده مگه اون پسری که دختره رو میاره یه 200 تومن پول بذاره کف دست مسئوله خسته ام. همون مسئوله رو اگه بهش 500 بدی پسره رو راه میده تو پانسیون دخترانه. ولی دختری که از سر کار برمیگرده پانسیون و میخواد کفه مرگشو بذاره و بخوابه و فردا باز 5 صبح پاشه بره سر کار، نمیتونه شب رو تو اون اتاق شش نفره و هشت نفره بخوابه (یا ده نفره)، مجبوره بیرون واسه.

از اینکه نیم ساعت بالاتر ازون پانسیونه، آدمایی زندگی میکنن که هیچ دغدغه ای ندارن به جز فردا یه دختر بیارم یا دو تا دختر؟ و بخشی ازون دخترا همین دخترای پانسیون پایینین، خسته ام.

ازینکه سختی و مشقت و بدبختی زندگی رو لمس کردم و برعکس اکثر دخترا شعار نمیدم، خسته ترم! خسته ام! خسته! خسته...

ازینکه دور وبریام بهم میگن تو چقدر میفهمی! چرا تو اینقدر میفهمی! و نمیدونن این فهمیدن رو براش چه بهایی دادم خسته ام خدایا... ازینکه تو اون بالا به سختی های زندگی من لبخند میزنی و از دور و بریام کسی ذره ای از مشکلات منو درک نمیکنه، خسته ام! خدایا! تو کی راضی میشی منم یه نفس راحت بکشم؟ 

مردن واسه یکی مثل من ته آرامشه. باور کنین. ولی زنده ام که نذارم خیلیای دیگه مثل من بشن.

وگرنه من خیلی وقته که مردم. 

ازینکه سر صبح ساعت 7 وقتی میرفتم پارک که بدوم، پسره میومد بوق بوق بوق میزد که بیا سوار شو. سر صبح، با چشمای پف کرده من، با قیافه ای که ذره ای ارایش نداره. با یه لباس خیلی معمولی، مانتوی روی زانو و گشاد. آقاهه منو با فاحشه ها اشتباه میگرفت. با کوله ای که پشتمه.

میگفت بیا سوار شو، کسی تو خیابون نیست خودم میام میندازمت تو ماشینا. بعد من جیغ جیغ جیغ، که شاید یه سوپری بفهمه و بیاد بیرون. من فقط میخواستم برم بدوئم تو پارک! همین! تو خیابونم نه! تو پارک!

 

 

رفتن دلایل محکمی میخواد.

من دلایل محکم تری دارم...

 

دلم گرفته، غروب جمعست. حس این اهنگ بود (با اینکه تو کل عمرم دو بار بیشتر گوشش ندادم).


 

 

  • یه آدم

خیلی دلم گرفته.

خیلی.

از الان دلم داره تنگ میشه واسه همه.

نمیدونین من چه روزای سختی رو دارم میگذرونم...

دوست دارم بخوابم و فردا بیدار نشم...

دقیقا تنهای تنهای تنها میشم، 

خانوادم، دوستام... اقوامم... اتاقم... اتاقم.... پنجره اتاقم.... گلدونام... جیک جیک گنچشکام...

اون خیابونی که دوسش دارم، هیچ کس و هیچی جای اینا رو پر نمیکنه...

قبلا امتحان کردم که میگم...

دارم روانی میشم...

  • یه آدم

خیلی مضحکه میدونی

املای یه کلمه رو غلط نوشتم!!

شماها از من یاد نگیرین یه وقت!

غرض منظورم بود. تو پست قبلی.

اشتباه تایپی من خیلی دارم. دستم هنوز درد داره.

نمیتونم اونطور که باید تایپ کنم.


داشتم فکر میکردم

که چرا همیهش و همیشه و همیشه من معضلی به نام بی پولی اخه باید داشته باشم!

خیلی لجم میگیره!

خیلی!

اینکه هر کاری میخوای بکنی، قبل و بعدش معضل بی پولی هست.

حداقل بهم اینو از بچگی تزریق کردن که من بی پولم!

بدم میاد!

از ضعفی که جدی اونو بفهمه بدم میاد.

چون دم ب دقیقه اونو هم به خودش یاداوری میکنه هم به خودم.

خدایا خوبه این مرد شوهرم نیست!!!

هر روز 100 بار باهاش دعوام میشد!

مطمئنم اینم دست بزن داره!


بگذریم.


یه سایت پیدا کردم

درباره عشقمه! کانادا!

ببینین:

http://www.moneysense.ca/canadas-best-places-to-live-2015-full-ranking/


اینجا رنکینگ شهرهای کانادا بر اساس بهترین شهر برای بچه ها و... اومده.

اگه زبانتون بدک نیست، اینو حتما ببینین!

منم پارسال یه ماه بعد از الان (فک کنم اخرای اذر بود) نمیدونستم که کانادایی اصلا روی نقشه جهان وجود داره!

ولی خب الان وضعیتم بسیار بسیار متفاوت تر از یه رویای خالی شده!!!

شاید این سایت و این وبلاگ جرقه ای بود برای کسایی که میخوان زندگیشونو عوض کنن.

راستی، قرار بود براتون بگم که من چطوری متوجه شدم که کانادا روی نقشه جهان هست و مسیرمو اون وری کج کردم!

یه شب، شام پخته بودم، منتظر بابا و مامان که بیان.

همش میگفتن یه ساعت دیگه میایم نیم ساعت دیگه رسیدیم!

حوصله ام سر رفت.

رفتم یه وب سایتی که همیشه بهش سر میزدم، از رو بی حوصلگی محض البته.

تو همون صفحه اول دیدم یه نفر اومده درباره تربیت فرزندان و مدرسه رفتنشون تو کانادا چیز و میز نوشته. منم که چشمم حساس به کلمه "بچه" و "فرزند"، رفتم سریع خوندمش! بعد نظرات بقیه رو خوندم!!!

قبل همه اینا هم آقای لازار رو دیده بودم که یه فیلم کبیکی هست درباره یه معلم و مدرسه بچه ها

Monsieur Lazhar

این فیلمو شاید سه چهار ماه قبلتر دیده بودم و کانادا به صورت یه نقطه تار پس ذهنم بود. ولی جالبه که بدونین، انقدر این اروپا رفتن و اروپا زندگی کردن (چون اکثر اقوام دوست پسرم اونجا زندگی میکنن) برای من مهم بود، که قرار بود یه سفرم برم فرانسه خونه یکی از اقوام ایشون. این فیلم اقای لازار هم به زبان فرانسه بود. اولش فکر کردم مال فرانسه هست! یعنی بدونین که دانستنی هام درباره کانادا در حد یه گوسفند پشمالو بود اون موقع ها!

راستی، چرا این فیلمو آقای لازارو دیدم؟

چون سه چهار سال قبلش تصمیم گرفتم تیکه تیکه تمام فیمای نامزد اسکار از سال 2000 (و گاهی از سال 1970)، تمام انیمیشنهای نامزد اسکار، تمام مستندای نامزد اسکار، تمام انیمیشن کوتاهها و فیلم کوتاهها و تمام فیلمهای خارجی زبان نامزد اسکارو از سال 2000 و حتی 1970 و تمام فیلمهای هنرپیشه های محبوبمو (مثل کایرا نایتلی، کالین فرث، روزاموند پایک، راسل کرو، تام هنکس، اما استون، کریستین بیل، امی ادامیز، جنیفر لاورنس، بردلی کوپر و خیلیای دیگه) رو حتما ببینم.

این اقای لازار یکی ازونا بود.

کلا میخوام بگم، وقتی یه چیزی رو میخوای، خیلی میخوای، و کلی  دلیل منطقی و احساسی ته ذهنت جمع میکنی که "چرا اینو میخوام"، حتی شده از یه فیلم!!! بهت کمک میرسه.

فقط باید بخوای، بخوای، بخوای...

الان اگه جدی اینجا رو میخوند، میگفت من اومدم رسیدم به یه جایی و یه چیزی شدم، من میتونم برم پشت منبر و نصیحت کنم، تو نه، تو بچسب به کارات بی عرضه، بشین زبانتو بخون، کامپیوترتو تموم کن، مقاله هاتو بخون خاک تو سر بی عرضه ت کنن! اینا رو میگه ها!

دلم واسه این الاغ تنگ شد خدا :))))))))))

:))))))))))

غرغرو!!!

بداخلاقو خان

اسمشو باید بذارم: جدی الدوله (یکی از وزیران جدی مظفرالدین شاه قاجار)

یا بداخلاقو خان (یکی از خان های بداخلاق ایران تو زمان مثلا محمدعلی شاه که همزمان با مشروطه بوده)

بهش میاد این اسما :)))))))))

مخصوصا جدی الدوله :)))))))))))))))))))))))


خلاصه رفتم و کامنت ادما رو درباره کانادا خوندم و این "علاقه به بچه" باعث شد من برم سمت کانادا!!!!!!

چون من خودمو همیشه مهره سوخته فرض میکنم و میگم من باید همه تلاشمو بکنم که موفق بشم. اما از من گذشته. من باید کمک کنم به بچه ها که آدمای موفق بشن و به هرچی که میخوان برسن و حسرت گذشته رو نخورن.

میدونین، من خیلی سختی کشیدم تا رسیدم اینجا. حتی جدی خبر نداره از داستان من به اون صورت. آدمای خیلی خیلی کمی میدونن. دوست ندارم بقیه بچه ها اونقدر سختی رو متحمل بشن.

خلاصه، من پارسال دانشم از کانادا در این حد بود که اسم ونکوور و تورنتو و کلگری و کبکو شنیده بودم! چون دوستام تو دوره کارشناسی همه با پول "باباشون" رفتن اونجا. درسو ول کردنو رفتن.

و هر قدر میگفتن بابا پاشو بیا اینجا. معدلت که بالای 14 هست ول کن، بیا اینجا. ولی من که شرایطشو نداشتم..

ولی جالبه که بدونین، که چند ماه بعدش همه رویاهای من یه جااااااااااااااااااا به واقعیت تبدیل شد اونم به بهترین شکل ممکن!

برای همین، هر بار که من اینجا کتابی فیلمی سایتی چیزی معرفی میکنم، به خودم میگم، همین چیزای کوچیک، همین فیلم و وب سایت و کتاب زندگیمو عوض کرد. شاید یه روزی یکی ازین فیلم و کتابا در راستای ارزوهای یکی باشه و اون بچسبه به اهدافش و بره بالا....

نمیدونین که حسش چقدر قشنگه، وقتی یه چیز تقریبا محال عملی میشه.... اونم با سرعت برق و باد... این حس هامو مطمئنم فقط اون جدی درک میکنه... چون جدی از اولش با من بود....

امیدوارم براتون اتفاق بیفته....


  • یه آدم

من واقعا نمیتونم درک کنم، واقعا مغزم عاجزه و هنوز هم نمیتونم باور کنم که کسی ممکنه حسودی کنه بهم یا دشمنی کنه باهام (من آخه چی دارم!!!!) 

من درک نمیکنم چرا مربی ورزش من هر جلسه باید با من لج کنه یا مسخرم کنه یا یه حرف زشت بهم بزنه یا بلاخره یه توهینی بکنه.

کاش شماها تو کلاس ما بودین. یعنی من اگه تعریف کنم از خودم خب میگین الکی تعریف میکنه.

ولی خدا شاهده دوستانف همه اینایی که میگم واقعیت محضه.

تو باشگاه، خیلی وقتا بچه ها عمدا لج مربی رو درمیارن، من تو اون گروه نیستم اصلا. من به مدت یه سال به مربی ورزشم سلام کردم و اون هرگز جوابمو نداد، ولی من هر بار دوباره بهش سلام کردم و گاهی دوبار!

من تا بحال با هیچ کس دعوام نشده.

با همه دوستم

به بزرگتر و کوچیکتر سلام میکنم

بچه ها منو میبرن به ماد رو پدراشون نشون میدن و میگن این فلانیه که ما تو خونه همیشه حرفشونو میزنیم و پدر و مادر میان میگن دخترمون واقعا دوست داره.

من با همه والدین سلام و احوالپرسی دارم.

با تمام مسئولین اون باشگاه سلام و احوالپرسی دارم.

رئیس اون باشگاه که کل اون باشگاه مال اونه و ورزشکاره و تو تیم حرفه ای لیگ هست و خلاصه سری تو سراست و خودشم مربی هست و ادم حسابی مملکته و همه ازش مثه چی میترسن، اومد بهم گفت ازم خوشش میاد (دور و بر 5 ماه قبل) و گفت تو این مدتی که من رفتم اونجا هر بار خواسته باهام صحبت کنه و ازم بخواد باهاش برم بیرون ولی من هیچوقت سرمو بالا نمیگیرم و کلا سر به زیرم و اون نمیتونه فوری صدام بزنه و اگه خودشم میومد دنبالم انگشت نما میشد. یعنی با چه مصیبتی منو یه بار تنهایی گیر اورد و اینا رو بهم گفت و وقتی من درجا همونجا محترمانه بهش گفتم که من فعلا قصد و قرض دیت کردن یا دوست شدن با کسی رو ندارم، گفت خوشبحال اونی که تو رو قراره بگیره. کاش اون من بودم، کاش خودمو میزدم به آب و اتیش زودتر میومدم سراغت و به هر شکلی که بود نظرتو جلب میکردم، اینو یه ادمی که ازم نه سال بزرگتره گفت. یعنی بچه نیست. کلی درس خونده دکتر شده. ادم حسابیه مملکته واسه خودش. پسرا از ترسش تو خیابون دست دوست دخترشونو ول میکنن چون مربیه و خلاصه بازیکن عالیه. قیافش خوب، قد و هیکلش خوب. همه چیش عالی. دخترا رو هوا میزنن اینا رو. من نه! ایده الهام متفاوته! من ایشالا قراره بترشم!!!!

همه ازش حساب میبرن. بعدم صد بار بهم سفارش کرد که تو رو خدا، چون دختر توداری به نظر میرسی من روم شد بهت بگم اینا رو، به کسی نگیا، من به هیچ احدی اینجا و هیچ کجا رو نمیدم. حتی عکس نمیگیرم با هیچ کس، پیش تو ولی خودمو گذاشتم کنارو اومدم جلو چون میدونستم تو می ارزی.

دقت کنین که من فقط یه بار با دوستام نبودم. یه بار! یعنی جلوی بقیه کارمندا و بقیه کارکنا اومد جلو و فوری حرف دلشو گفت و نترسید. فقط نمیخواست دوستام ببینن. و بقیه بچه ها.

و دوستان

دقت کنین

من حتی این حرفا رو به خواهرم نگفتم!

حتی به صمیمی ترین دوستام نگفتم.

حتی به جدی نگفتم!!!


من هدفم از گفتن این حرف اینه که بگم واقعا کسی تو اون باشگاه از من کینه ای به دل نداره.

هیچ، همه هم منو دوست دارن.

من وقتی دیدم این بچه ها رو مربی شوت کرد سمت بقیه، رفتم یه تیکه از زمین رو براشون کنار گذاشتم و گفتم بعد این ما میریم اونور بازی میکنیم و شما جای ما بازی کنین.

من توپ خودمو همیشه میدم به بقیه.

و خودم بی توپ نمیمونم چون همه میان بهم توپ میدن.

هرکی هر مشکلی داره میاد بهم میگه.

یه سری منو خاله صدا میزنن یه سری مامان.

بزرگترا دوسم دارن.

دخترایی که ازم بزرگترن دوسم دارن.

من نمیفهمم این مربی، این زن با من چه مشکلی داره!!!

هر سری یه توهینی بهم میکنه.

یه روز جلوی همه بهم میگه تو یورتمه میری!

یه روز میگه تو خیلی بی استعدادی. جلوی همه!

کلا ازم ایراد میگیره. کلا. بعدم بلافاصله پشتش میگه تو مایه ابروریزی باشگاهی.

تما کارمندای زن و مرد اون باشگاه منو دوست دارن به جز این!!

همه کارمندای زن برام بوس میفرستن به جز این!!!

هر روز، هر روززززز این یه تیکه بهم میندازه و من فقط ساکت میمونم و لبخند میزنم.

بچه هاب عد از هر جلسه میان میگن حرفای این عقده ای رو به دلت نگیر. این حسودی میکنه!!!

تو خوبی و اون نمیتونه مثل تو خوب باشه و حسودی میکنه.

من نمیفهمم آخه چرا باید یکی اینقدر از من بدش بیاد.

خیلی وقتا اجازه نمیده من بازی کنم. بچه های ضعیفتر و کم تجربه ترو میبره بازی، منو نمیبره!! میرم یه توپ پیدا میکنم میرم با بچه ها بازی میکنم یه گوشه، تمرین میکنم تکنیکها رو. دوستامم بیشتر میشن. هیچوقت بهش نگفتم چرا منو بازی نمیدی. هیچوقتم نخواهم گفت.

نمیفهمم!!!

بعد این همه وقت! این همه سال! اعتراف میکنم که نمیفهمم دقیقا چرا یه آدم باید از کسی که بهش احترام میذاره و به احترام اون همه مقرراتو دونه دونه رعایت میکنه بدش بیاد!!!

من متحیرم!


  • یه آدم

میدونید دوست داشتن یعنی چی؟

یعنی این جدی سر باز میزنه از خریدن بلیط واسه من و همون موقع بهم میگه ولش کن بابا، بیای اینجا بلبط هست، چرا بیخودی دغدغه ایجاد کنی.

و تو میدونی که چون میخواسته تو رو از سر خودش وا کنه و برات مجبور نشه بلیط بخره اینو میگه

و بدونی که دوست نداره

و مطمئن باشی که نمیخواد ببینتت

ولی باز به احترام حرفش، حتی خودتو گول بزنی، گول!!! میفهمین!!!

یعنی بگی اکی، این میگه بلیط هست، پس نمیخرم. میرم همونجا میخرم. دلت نیاد خریدن بلیطو به آدم دیگه ای بسپاری. چرا؟ چون با جدی استارت زدی اینکارو! چون جدی گفته بلیط هست فراوون نیازی به پیش خرید نیست. چون جدی تنها آدمیه که تو باهاش مشورت میکنی و نمیخوای پای هیچ آدم دیگه ای رو به این پروسه باز کنی. یعنی اون درجه از دوست داشتن و حماقت در من هست!!! الان میفهمین من چقدر احمقم؟؟؟ خودمم میدونم!! ولی چاره ای نیست من همینم! عوض بشم خودم نیستم!

الان میفهمین من چقدر این الاغو دوست دارم؟؟ متوجه میشین؟ میفهمین درجه دوست داشتن و حماقت منو همزمان؟! میفهمین الان که وقتی میگم من جدی خودمو میخوام یعنی چی؟؟؟ 

متوجه میشین وقتی میگم این بی شعورو دوست دارم، ولی این بی شعور منو دوست نداره چقدر درد میده به دلم؟؟؟

چقدر منو آزار میده؟

اینکه بعضی شبا با فکر کسی بخوابی و مداما به این فکر کنی که چراااااااااااا منو اندازه سر سوزن دوست نداره؟؟ یعنی چی؟ براتون پیش اومده که بخواین یکی رو بغل کنین، بغل کنین، بغل کنین؟؟ همینجوری بغلش کنین و تکون نخورین واسه 10 ساعت؟ این آدمو اینقدر دوست دارم! 

دیشب دوست داشتم بهش بگم احمق! دوست دارم! زیاددددددددددددددد، بفهم! بی شعور! دوست دارم! بفهم! دوست دارررررررررررررررررمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

!

ولی وقتی کسی دوست نداره، و تازه بهش بگی دوست دارم سریع ولت میکنه میره، خب نمیگی. فکر کنم اگه بعد این همه بی توجهی ای که بهم داشته اگه بهش بگم دوسش دارم حس کنه احمقم هستم.

ولی دوسش دارم!

خدا میدونه هر دفعه که اینو مینویسم چقدر قلبم درد میگیره!

اینکه کسی رو اینقدر دوست دارم که منو یه کوچولو، اندازه شاخک مورچه دوست نداره!

قلبم درد میگیره..

ولی دوسش دارم!!!! 





  • یه آدم

دیروز از جدی خواهش کردم برام یه بلیط بخره. نخرید! 

خیلی واضح جوابمو نداد!

کلا دوست نداره درگیر هیچی من بشه!

مهم نیست. این همه آدم هست، میدم یکیشون برام بخره! نباید خودمو کوچیک میکردمو بهش میگفتم. اشتباه کردم. باید از اول میرفتم سراغ بقیه. اشتباه کردم.

میدونی، ته ذهنم، اولین کسی که بهش اطمینان میکنم همین پسره هست. برای همینه که واسه هر کار اینطوری اول از همه به اون رو میندازم. چون شماها حس منو بهش نمیدونین. من تو ذهنم خیلی خیلی خیلی بهش اطمینان دارم و خیلی قبولش دارم. به آدمهای خیلی خیلی معدودی من این همه اعتماد داشتم (کلا اون دوستم یه دوره ای اینقدر قابل اطمینان بود و بعدشم این)، واسه همینه که هر سری خودمو کوچیک میکنم. خیلی اشتباه کردم. وقتی جوابمو اصلا کلا نداد حس کردم احتمالا ربظش داده به فرهنگ اون کشوری که توش زندگی میکنه و گفته جوابشو نمیدم تا دیگه ازین درخواستا نکنه. به نظرم حس میکنه میخوام خودمو بهش بندازم! باور کنین :D خبر نداره من چطوری فکر میکنم. تقصیر خودمه همه اینا. همه تقصیر خودمه. هیچ کس مقصر این مدل فکر کردنا نیست. خودمم.

حقم داره. به جز اون دوستم هیچ کس منو دوست نداره. چرا باید کسی از من خوشش بیاد. نه پول دارم نه قد و قیافه و هیکل و نه جذبه. هیچی ندارم. ملت احمق که نیستن. این همه دختر باسواد و خوشگل هست.

میدونی، تعداد تلاشهایی که کردم که به جدی نزدیک بشم بیشترین حدی رو داشته که تو زندگیم برای کسی انجام دادم. هیچوقت کلا واسه هیچ پسری تلاش نکردم. واسه جدی یهجا همه کوپنهامو خرچ کردم!

و جالبه که تعداد ریجکتی ها از سمت جدی به سمت من اونقدرررر زیاد بوده که من دیگه هیچوقت خودمو سرزنش نخواهم کرد که چرا تو که اینو دوست داشتی، یکمی تلاش نکردی!


دیشب گفتم خب مهم نیست. نمیخرم. ولی امروز بعد از ظهر تصمیم گرفتم دنبالش باشم و حتما تهیه ش کنم و تهیه اش میکنم تا با خیال راحت برم دنبال زندگیم. 

مهم نیست. عبرت میشه برام. تا من باشم از هرکس هرچی رو نخوام. میدم یکی دیگه میخره و سفرمو خیلی راحت ادامه میدم.


خیلی دوست دارم این کتاب After You رو گیر بیارم. خیلی. واسه این کتاب پروفسور اصلا وقتی ندارم. میخواستم کتاب تاریخ مشروطه ایران (احمد کسروی) رو همزمان شروع کنم ولی کارا زیاده. نمیشه.

:(


پی نوشت: بعضی وقتا میگم وای خدا اینایی که میشینن وبلاگ منو میخونن چه حوصله ای دارن. من خودم حوصله ندارم برگردم اینا رو بخونم.

همش جدی جدی جدی! قبل اونم دوستم دوستم دوستم. همش غر زدن درباره همه چی!

والا!!!

  • یه آدم

امشب میخوام براتون از همسفرم بنویسم.

چند ماه قبل که رفته بودم بلیط بخرم، بین انتخاب روزها مردد بودم، داشتم فکر میکردم که چیکار کنم و چه روزی رو انتخاب کنم.

خانومه بهم گفت کسی میاد دنبالت؟ گفتم نه، منم و همسفر همیشگیم. گفت دو نفرین؟ چرا براش بلیط نمیگیری؟ گفتم ایشون میرن یه سکشن دیگه! گفت یعنی چی؟ گفتم میره قسمت بار! یهو کل اتاق رفت هوا!! 

بهم گفت وقتی کسی دنبالت نمیاد، دیگه مهم نیست چه روزی، بچه هایی که دنبالشون کسی میاد معمولا آخر هفته رو برای پرواز انتخاب میکنن. تو هر موقعی عشقت میکشه برو.

دیدم درست میگه...

حرفشو گوش کردم...


گاهی به این فکر میکنم که با دوست پسرم ازدواج کنم، من برم، اون بعدش میاد. اون خبر نداره که من این فکرو دربارش میکنم. ولی من ته دلم به این فکر میکنم. چیزی که مهمه اینه که اون هنوز دوستم داره. وقتی من هیچ کس و هیچی نبودم (الانم نیستم، اون موقع بدتر بود ولی) اون منو همونطوری قبول کرد و دستمو گرفت. همین که یکی نگرانت باشه، همین که مطمئن باشی دوست داره، همین که بدونی هر کاری ازش بخوای برات انجام میده، همین که مطمئن باشی هرکی باشی و هرچی اون دوست داره و عوضت نمیکنه، خیلی باارزشه. شاید هیچوقت مثل اونو پیدا نکنم.

میدونین، خیلی میترسم که یهو گوشی رو بردارم و بهش بگم علیییییییییییییییییی پاشو بیا اینجا ببینمت. میترسم زندگیم وارد یه فاز جدید بشه و بعد خودمم پشیمون بشم که چرا سری که درد نمیکردو دسمال بستی احمق! از حماقت های دخترانه میترسم. ازینکه این سری اگه نظرم عوض شه قطعاااااااااااااا منو میکشه. شک ندارم. منو میکشه. اینی که میگم واقعیه ها. منو میکشه.

گاهی فکرم مشغول این چیزا میشه.

یادمه وقتی باهاش دوست شدم، بچه ها اذیتم میکردن و کلی مسخره بازی درمیاوردن و میگفتن این ازت ده سال بزرگتره، مینیم 20 تا دوست دختر عوض کرده تا رسیده به تو. منم حرفشونو قبول داشتم و بهش اعتقاد داشتم حتی! ولی در کل همین که از من بزرگتر بود باعث شده که تا الان بهش تکیه کنم و اینقدر مرد روزهای سخت من بشه که حتی وقتی باهاش نیستم، این قدر بتونم به شونه هاش تکیه کنم. همین که عاقل و باسواد و اجتماعیو باهوشو دلسوزه و مهم تر اینکه منو خیلی دوست داره واسه من باارزشه. همین که مثل جدی هر روز مستقیم و غیرمستقیم اعلام نمیکنه که من براش اندازه یه اپسیلون مهم نیستم عالیه واسه من. قدر آدم خوبو وقتی نیست میفهمی. اصلا نمیدونم چرا با اینکه جدی در جایگاه این دوست من نیست ولی اینا رو با هم مقایسه میکنم! اخه جدی یهو اومد وسط زندگیم و بهم نزدیک شد شاید به همین علت باشه (یهو هم ول کرد و رفت).

ولی ازون جایی که هرچی رو ربط میدم به عجول بودن و احساسات دخترانه، پس هیچوقت عجله نمیکنم. خیلی باید بهش فکر کنم. از طرفی میترسم دیر شه. از طرفی میترسم از ازدواج کردن. کلا از ازدواج میترسم. اگه الان قرار باشه من بخوام با کسی ازدواج کنم باید حداقل 3 سال باهاش بچرخم و بعد 3 سال تصمیم بگیرم. حتی اگه طرف پسر پادشاه باشه. میدونی، گاهی میترسم این وسواسم بدبختم کنه. تنهام کنه. اونی که منو واقعا دوست داره رو ازم دور کنه.


پی نوشت: خیلی باحاله این جدی یه بار تاریخ سفرمو پرسید و بهش گفتم. چند روز بعد دوباره پرسید. خب وقتی واست مهم نیست و باز یادت میره چرا میپرسی. نمیفهمم چرا اصرار داره نشون بده هیچی از من براش مهم نیست. این کاراش خیلی دلمو میرنجونه. دقیقا به همین علته که حس میکنم اون دوستم بی نظیر بود. یعنی اگه این جدی نبود من هیچوقت خلاء وجود اون دوستمو حس نمیکردم! هر سری که جدی عمدا نشون میده که من تو ذهنش وجود ندارم، حتی واسه یه رفاقت خیلی خیل یمعمولی، من یاد اون دوستم میفتم و همون لحظه هوس میکنم بهش زنگ بزنم و بگم اگه بگم غلط کردم قبوله؟ (میدونم که قبول میکنه، میشناسمش...)، ولی هر بار جلوی خودمو میگیرم. ولی مطمئنم چند وقت دیگه جلوی خودمو نمیگیرم. این سری منتظرم جدی یا هر مرد دیگه عمدا بی محلی کنه. همینطوری منتظرم خخخخخخخخخخ

:)

بهله.

این بود شرح احوال امروز این حرفالوی پرچونه!

تا برنامه دیگر.


  • یه آدم

تو وضعیتم

که صبحها بعد از ساعت 5 و نیم دیگه نمیتونم بخوابم و اتوماتیک بیدار میشم.

گاهی وقتا به این فکر میکنم که شاید اگه با همون دوستم مثل بچه آدم! ازدواج میکردم، الان کلییییییییییی خوشبخت شده بودم. شایدم دو ماه بعد ازدواجم طلاق میگرفتم!

در کل الان تو وضعیتیم که خیلی میترسم از اینده.

ازینکه هیچییییییییییی معلوم نیست.

ازینکه هرچی ساختم تا الان، حتی دوست پیدا کردنو، باید از اول انجام بدم.

ازینکه خودمم و خودم و خودم.

ازینکه هیچ کسی نیست که بشه بهش تکیه کرد (گرچه این اپشنو قبلنا هم نداشتم، به جز اون دوستم که همیشه مثه کوه پشتم بود)، ازینکه باید از اول بسازم...

خیلی چیزا...



  • یه آدم

اینو بانی، مامان کریستی، تو سریال مام گفت!!!

تو همون دور همی آدمای sober،

البته اون روز هیچ مردی بینشون نبود.

اینجام که کسی منو نمیشناسه. وبلاگ خودمه دوست دارم اینو توش بنویسم :p


Here's the good place men suck not just some men all men across the board!


پی نوشت: جدی رو دوست دارم! حتما همتون خبر دارین.

راستی، اینو میخواستم اینجا واستون بنویسم. 

قبل اینکه جدی بهم بگه که زن داشته (یا داره یا هرچی) خبر داشتم که زن داشته یا داره یا هرچی! ولی خب اگه بهش بگی قاطی میکنه! که من خبر داشتم که زن داری!!! :|


جدی رو دوست دارم!

ولی دلم ازش شکسته. با شمام یکی همون کارو بکنه دلتون میشکنه. میشین مثل من. دلتون میشکنه و دیگه نمیخواین طرفو ببینین. ولی این ربطی به دوست داشتن و نداشتن نداره.

:)

بهله!


پی نوشت 2: این داروهایی که میخورم چاق کننده ان. نمیدونین با چه بدبختی ای وزنمو ثابت نگه میدارم :( خیلی سخته. فکر کنم این سری اگه برم دکتر مصرف یه دونه شونو بتونم قطع کنم. راحت میشم.

  • یه آدم

من یه چیزو نمیتونم درک کنم.

از دیشب دارم بهش فکر میکنم ولی نمیتونم درکش کنم، هضمش کنم.

خواهشا شما دوستان خاموش که وقتایی که من خیلی خیلی ناراحتم بهم پیام میدین و دلگرمی میدین، کمکم کنین. الان ازون وقتاس که این دختر نیاز داره کمک فکری بهش بشه.

من برام عجیبه و سواله:

تو کشوری مثه کانادا، یا المان یا هلند یا کشورای این تیپی (گرچه بین کانادا و المان از بعضی جهات زمین تا اسمون فرق هست) شما مختارین هر طور خواستین لباس بپوشین.

خب؟

من نمیگم شما هر روز اگه با لباس زیر برین بیرون، بهتره فعلو عوض کنم، من نمیگم اگه من هر روز با لباس زیر برم بیرون، نمادش خوبه یا بده، من نمیخوام فکر مردمو بخونم مثلا، یا اینجا بازگو کنم. میگم، مردم مختارن هر طور خواستن فکر کنن، ولی من برام عجیبه، چرا یکی که خارج از ایران زندگی میکنه، بعد سالها به این نتیجه رسیده که اگه من مثلا دامن از رو زانوم و لباس یقه باز بپوشم، یا مثلا استینش خیلی کوتاه باشه (نه حلقه ای، کوتاه کوتاه)، مردم منو قضاوت بد میکنن. یعنی چی؟؟؟

من نمیفهمم اینو. درک نمیکنم.

چرا باید تو کشوری که مردم ازادن که اون طور که دوست دارن لباس بپوشن، پوشیدن دامن از رو زانو یا یه کوچولو بالاتر از زانو با پیرهن یقه باز و استین کوتاه تو خونه! مشکلی داشته باشه؟ یا حتی تو بیرون.

اینو من نمیتونم درک کنم.

امیدوارم دغدغه مو درست توضیح داده باشم.

من واسه لباس پوشیدن و تاپ پوشیدن و نمیدونم عکس گرفتن خارج نمیرم. ولی در کل این سوالمه.


یه سوال دیگه، 

چطوری میشه به کسی که جواب سوال منو نداده، و یواشکی پیچوندتش، یه جوری بفهمونم که من جواب سوالمو میخوام، بدون اینکه بخوام ناراحتش کنم یا برنجونمش یا بی ادبی محسوب بشه؟

این آدم آقا هست.

اکی!! جدیه! 

نمیگفتمم میفهمیدین.

میدونین، من ازش یه سوال پرسیدم (درباره مسائل زندگیش نیست، درباره خودمه، که اون هم به نوعی توش دخیل هست، ولی مسئله، مال منه، زندگی منه) و اون یواشکی پیچوند. الان من جواب اون سوالومیخوام. ولی این مرد خیلی خودخواه و مغرور و کله شقه. اگه ازش دوباره بپرسم قاطی میکنه (هر روز که قاطی میکنه، این دفعه بیشترم قاط میزنه)، و من جواب اون سوالمو میخوام. چطوری ازش بپرسم که یه وقت ناراحت نشه و یا دوباره طفره نره؟؟ من برای جدی خودم ارزش و احترام خیلی زیادی قائلم. خیلی. با اینکه منو کلا گذاشت کنار، و دقیقا بهم بارها تاکید کرد که: ما برای یه دوستی ساده هم به درد هم نمیخوریم، و وقتی بهش سلام کردم منو تحریم کردم و کلا دیدین این دخترا پسرا رو بی محلی میکنن و میندازن دور؟ این با من همون کارو کرد، و خب منم واسه خودم دلایلی داشتم و دارم، و بعد ازینکه قانع شدم که ما دقیقا برای یه سلام و احوالپرسی هم به درد هم نمیخوریم، دیگه نمیخوام ببینمش و نمیخوام باهاش صحبت کنم و حس میکنم برای هر دومون همین بهترینه (البته جدی خیلی مرموز هست، خیلی مغرور و خودخواهه و اینا میره رو اعصابم. اینکه رفیقت، داداشت، دوستت، هرچی، همه چیتو میدونه و تو ازش هیچی نمیدونی، اذیتت میکنه، واسه همین بود که کلا بی خیال داشتن یه رابطه خوب با این ادم شدم، البته قبلش اون منو کنار گذاشت، این ناگفته نماند.)، ولی، با همه اینا، جدی هنوز تو ذهن من یه مرد باسواد و محترم و خوب و باهوش و کلا قابل احترام هست و من حاضر نیستم حتی واسه یه لحظه دلخورش کنم.


لطفا کمک کنین!

ممنونم!

پی نوشت: امشب قلبم به طرز وحشتناکی درد میکنه. وحشتناک میدونین یعنی چی؟ یعنی قلبم از شدت درد انگار داره مچاله میشه. نمیفهمم چرا. قلبم داره پاره میشه. داره منفجر میشه.

دیگه دوس ندارم اینجا بنویسم. نه به خاطر اینکه جدی ممکنه بخونه نه. خیالم راحته ازین قضیه. میخوام اینجا دیگه ننویسم. میخوام دوباره برگردم و همه چی رو تو اون دفتر یادداشتهای روزانه ام بنویسم.

حس میکنم نوشتن تو اینجا قلبمو اذیت میکنه.

قلبم خیلی درد داره.

خیلی.

خیلی.

حتی جرات نمیکنم به کسی بگم. اکثر ادمای ایران به جز اینکه استرس ادمو زیادتر کنن، کار خاصی نمیکنن. دوست دارن کمک کنن، ولی نمیتونن. بدتر میکنن. نوبت دکتر گرفتم که برم دکتر. میدونم که به خاطر چیه درد قلبم. ولی چاره ای نیست. میخوام بیشتر ازش مراقبت کنم.

ولی قلبم بدجوری درد داره. میترسم. هیچوقت اینقدر درد نداشت.

وقتی قلب درد میگیره، آدم ب حل و سست میشه. دست خودت نیست. بدنو بی حال میکنه.

من چند سال قبل ابدا درد قلب نداشتم مگر تو شرایط وحشتناک. الان ولی گاهی بی دلیل میگیره منو. میترسم.


  • یه آدم

همه میخوان برن خارج!!!

همه ایرانیا

نمیفهمم چرا!!!

ریختن واسشون؟

فکر میکنن خارج یه جای کویته، میتونن سر کار چرت بزنن، تو خیابون از حد مجاز سرعتو برن بالاتر، هر شب دیسکو و عشق و حال، هر شب دختر بازی / پسر بازی، آخرم 5 تا پاسپورتو (مثلا المان هلند انگلیس امریکا کانادا) دولتمردای اون کشورا میان دودستی تقدیم میکنن به اینا!

اون چیزی که من به چشمم دیدم اینطوری نبود ولی!!!

درسته امنیت و احترام و ادب و رعایت حریم خصوصی و ازادی هست، ولی ربطی به اینکه هر کسی از سر کوچه ما بلند شه بره خارج نداره! بی ربطه! آدم حسابیاش موندن تو همون خارج!!!! اینا چی فکر میکنن!!!

بگذریم!

خدایا منو ازینجا دربیار! با همه عشق و علاقه ای که به وطنم دارم، حس میکنم اینجا جای من نیست. فکر نکنین حس خود نخبه پنداری دارم نه بخدا. با یه سری تفکرات نمیتونم کنار بیام و متاسفانه اینا تاثیر مستقیم میذاره رو زندگیم، هر قدرم بی خیال باشم باز نتیجه تفکرات عمه خاله مامان بابا گریبانمو میگیره گریبانمو!

باورتون میشه از ایرانیای توی خارجم بیزارم؟؟

یعنی فقط میخوام یه جایی برم که بتونم مثل آدم زندگی کنم.

ازین مردم پرادعای بی فهم کج فهم نادون بی سواد خسته ام خدایا!

از کسایی که میگن ما اراده کنیم فردا ویزای امریکا کانادا گرفتیم در حالی که ترکیه اینا رو را نمیده خسته ام!!! 

ازین دخترا که عرضه ندارن تاکسی بگیرن برن اون سر شهر ولی منو قضاوت میکنن خسته ام!!!

از ایرانی جماعت خسته ام. هر جای دنیا که میخوان باشن. خسته ام!

از آدمایی که خودشونو تحفه میدونن و طرف مقابلشونو surpass میکنن خسته ام. از کسانی که ادعای محضن. از پسرایی که میگن همه دخترا خل ما هستن بعد نمیتونن مخ من احمقو بزنن خسته ام. یعنی منکه بین دخترا خل ترین هستم، من که زمینه شو دارم که عاشق یه پسر سبیل دار شبیه خسرو گلسرخی با پیکان مدل 57 بشم به شرطی که فقط و فقط از لایف استایلش و کلا اون چیزی که هست خوشم بیاد، نظر مثبت من احمقو نمیتونن این بی عرضه ها جلب کنن. من که خل ماشین و پول و خونه و قیمت کراوات پسرا نمیشم. اینا عرضه ندارن هیچ کاری بکنن. ازینا خسته ام.

از پرادعاها خسته ام!! خسته ام!

بگذریم.

این Desperate Housewives (همون زنان سرسخت یا زنان وامانده) quote های قشنگی داره.

یکیش اینه:

Good guys wear white hats and bad guys wear black. This is how children distinguish between good and evil. But they soon learn that bad guys always don't look so bad. And sometimes they seem downright friendly. That is until you get to know them a little bit better.


ازین گود گایزها دیدم!!! ازینا که کلاهشون سفیده ولی طینتشون سیاه!!!


It's not always that easy to distinguish between the good guys and the bad guys. Sinners can surprise you and the same is true for saints. Why do we try to define people as simply good or simply evil? Because no one wants to admit that compassion and cruelty can exist side-by-side in one heart. And that anyone is capable of anything.


خدایا دستمونو بگیر... 



  • یه آدم

دخترای 14 ساله کلاس ام ماتم گرفته بودن!!!

یکیشون یواشکی داشت به اون یکی میگفت مگه از ترامپ چیزی شنیدی؟

میپرسم چی شده؟

میگن نمیدونی مگه؟

میگم چی رو؟

میگن بابا ترامپ انتخاب شد!!! ترامپ رئیس جمهور آمریکا شد!

میگم خب؟

میگن یعنی چی؟ بیچاره شدیم!!! 

همون لحظه! یاد اون قسمت از فیلم رجب ایودیک افتادم که وقتی غواصه گفت اینجا بیشتر از ده هزار گونه ماهی هست، بهش گفت ده تا رو نام ببر!!! غواصه 5 تا رو نتونست نام ببره.

همون لحظه خیلی نرم و ملایم بهشون گفتم من هنوز متوجه نمیشم انتخاب شدن ترامپ و هیلاری برای شما فرقش چیه. 

گفتن وا!

گفتم یکمی کمک میکنین منم درک کنم؟ من تو جریان سیاست نیستم!

واقعا دوست داشتم بدونم چرا باید یه بچه سوم راهنمایی دغدغه انتخاب ترامپو داشته باشه (حالا اینکه سیگار میکشه به کنار).

یکیشون بلاخره جواب داد

میدونین چی گفت؟

گفت تو از سیاست سر در نمیاری، ترامپ فاجعه جهانیه!!!

همین!

بقیه هم تایید کردنو فرار کردن!!! یعنی نموندن که من اینا رو دوباره به چالش بکشم! جوجه برو اسمارتیستو بخور!!! تو رو چه به ترامپ!!! همون دوست پسر پیدا کنن سر کوچه بهتره واسشون!!!

تو الان ازینا بپرسی ترامپ چه شکلیه؟ چند سالشه، اصلا بپرسه مال کجای امریکاس نمیدونن!!

ملت همیشه در صحنه!!!!

اون یکی دوستمون که خواهر دانش آموز داره هم میگفت که خواهر اول راهنماییش از وقتی از مدرسه برگشته یه ریز داره غصه میخوره که الان که ترامپ انتخاب شده ما چیکار کنیم!

انگار ترامپ هر شب میومده به اینا 2 بار سر میزده و نون و دونشونو میاورده، الان کسی نیست ناز اینا رو بکشه!!!

یه سری از بچه ها خوشحالن که ترامپ انتخاب شده.

دوستم میگفت ازشون پرسیدم چرا خوشحالین (دوست من بالای سی ساله)، گفته بودن ترامپ حمله میکنه به ما، کنکور لغو میشه، ما بدون تلاش میریم دانشگاه تهران پزشک میشیم!!! اینا 15 سالشونه!!!

درجه مفت خوری و تنبلی رو میبینین؟!!!

بعد مامان و بابام و اقوامم میگن مگه بچه های اینجا دارن بد بزرگ میشن که اینجا نمیمونی!!!!

بچه ام با اینا بزرگ شه؟!!!!!!! مثا اینا شه؟!


استغفرالله!


پی نوشت: این جدی رسما هرمس هستا (شخصیت شناسی، اون اسطوره یونانی).

دو سه ماه قبل بهش واسه یه کاری مراجعه کردم، گفت باز اگه دو سه ماه بعد میگفتی من وقت میداشتم، الان نه وقت ندارم، الان که همون دو سه ماه بغد همون دو سه ماه قبل هست! بهش برای همون کار مراجعه کردم، میگه باز اگه دو سه ماه پیش میگفتی من وقت داشتم، الان وقت ندارم.

خب نمیخوای کمک کنی چرا بیخودی منو حواله میکنی به امروز و دیروز و فردا!!! مگه من مجبورت کردم و اسلحه رو شقیقته که اینطوری میکنی!!! 

اینقدر این کارا رو کرد، تا در نهایت هشتاد درصد قلبمو شکست! اون بیست درصدو هم به زودی له میکنه و خیالش راحت میشه و لابد میره سراغ پروژه بعدی (این پروژه بعدی رو خودش گفته، که هر وقت به یکی کمک میکنه، میره سراغ یکی دیگه، الانم لابد با دو سه نفر دیگه درگیره).

جدی آذری هم هست. ترکیب آذر و هرمس ببینین چی میشه دیگه.

کلا کارای خوبی که برام انجام داده و میده هرگز و هرگز فراموشم نمیشه و تا زنده ام مدیونشم و کاراشو براش جبران میکنم. ولی در کل این مدل کاراش میره رو اعصابم. دوست دارم بهش بگم. ولی هیچوقت از کسی انتقادی نکردم به اون شکل. اینم که کلا عصبانی هست. دوست ندارم ادمی که این همه بهم لطف کرده ازم دلخور شه. وگرنه خیلی دوست دارم بهش بگم که اکی!!! من پیامتو گرفتم. من تو برنامه زندگیت هیچ جایی ندارم و وقتی واسه من نداری. اکی فهمیدم. فهمیدم. من صدای شما رو شنیدم!! آی گات یور مسج! دیگه جون هرکی دوست داری منو اینقدر با این مدل رفتارهات اذیت نکن. 


پی نوشت 2: صدای جیرجیرک و گنجشک میاد :)))))))))))) حسش خوبه! دارم میرم فیلم بگیرمو گوش کنم!! و همزمان چایی بخورم! حس در وسط هفته بودن بهم دست میده، مثل این خارجیا که الان وسط هفته شونه تقریبا!!!!!


پی نوشت 3: دیروز یه مردی تو یه ماشین نشسته بود و داشت یواشکی از دو نفر دیگه عکس و فیلم میگرفت!!! احتمالا داشت مدرک جمع میکرد!!!!


پی نوشت 4: این بری ون دی کمپ، همون خانومه تو زنان سرسخت، تو اخلاقاش شبیه منه. نه گفتنش ضعیفه (واسه اینکه دل کسی نشکنه)، جورج ازش خواستگاری کرد! با اینکه نمیخواست ازدواج کنه واسه اینکه دل جورج نشکنه بله گفت!!! دقیقااااااااااا برای من اتفاق افتاده. دقیقاااااااااااااااا چرا ما احمقیم! :|


پی نوشت 5: من نمیتونم درک کنم که چرا خانومهای ایران عزیزم این سریال Desperate Housewives رو نمیبینن. سریالش نسبت به بقیه سریالهایی که دیدم خیلی زیباست. خیلی آموزنده هست. خیلی قویه. من مابین هر دو قسمت دو الی سه روز فاصله میندازم که بتونم قسمت قبلی رو هضم کنم. مابین هر فصل با فصل دیگه تقریبا دو سه هفته وقفه میندازم که بتونم با ذهن باز و با فراغ بال و با هصم کامل محتوا فیلم رو ادامه بدم. هر قسمت تقریبا 44 دقیقه هست. از ایران فیلم و از هر سایت فیلم دیگه میشه دانلودش کرد. بی دلیل نیست این همه جاییزه معتبر من جمله جایزه گرمی برده.


پی نوشت 6: میدونی، توقعم از جدی زیاده. باید به صفر برسونم این توقع رو. بنده خدا عمریه داره کمک رسانی میکنه، بعد من پررو پررو اینجا دنبالش حرفم میزنم. وظیفش که نیست. هر کاری میکنه از سر لطفه. باید خودمو قوی کنم و دیگه مزاحمش نشم. دیگه باید کمتر ازش کمک بخوام. بنده خدا هیچ انتظاری که ازم نداره، از زندگی شخصیش میزنه بهم کمک میکنه (در حالی که ازم خوشش نمیاد) و من باز پررو پررو میام انتقاد میکنم!!!! به جای انتقاد و غر زدن خودتو قوی کن!!! خاک بر سرم!

  • یه آدم

چند روز قبل وقتی داشتم دفاع میکردم تو بازی، یکی از بچه ها با کفش اومد رو بازوم و بازوم درجا بی حس شد. در جا!

حس کردیم در رفته یا شکسته. بی حس بی حس بود. در جا سرخ شد و کبود شد.

همون موقع مربی اومده بالا سرم، داره داد میزنه که چرا تو باید بیفتی رو زمین!!!

منم حس سنگینی وحشتناک رو دستم حس میکردم. یعنی عوض اینکه بیاد بگه تو زنده ای؟؟ همه جمع شدن دورم، چون من توپ رفته رو بینیم، بینیم ازش خون اومده، ده تا انگشتم دراومده تو بازی (تو چندین سال البته)، دو تا توپ همزمان خورده به سرم، یه وقتایی یه جوری بچه ها افتادن روم که همه فکر کردن مرگ مغزی شدم! ولی همیشه لبخند زدم و بلند شدم. هیچوقت منو ندیدن که بیفتم رو زمین و بمونم اونجا. ولی این سری فرق داشت. دختره بعدش افتاد روم!! یعنی له شدم!!!

خلاصه به سختی بلند شدم و وقتی دیدم دستم نشکسته کلی روحم شاد شد و بازی رو ادامه دادم.

ولی!

ماجرا به اینجاها ختم نشد!!!

دستم باد کرد، به قطر یازده الی دوازده سانت دستم کبود شد (بازوم) و ناکار شدم.

الان چندین روزه که آتل بستم و خلاصه دارم کژدار و مریض میرم و میام.

واقعا سرخ و کبود شده. هیچوقت بدنمو اینطوری ندیدهبودم. حتی قدرت تایپ کردن نداشتم.

کل این پستها رو اکثرا با یه دست نوشتم!!!

خلاصه، این داستان رو تعریف کردم، که بگم آدم وقتی بدنش آسیب میبینه، شبا خوابای عجیب و غریب میبینه. حداقل من اینطوری هستم. من تقریبا هر شب کابوس دیدم. یه بار دیدم از هواپیما با شادی پریدم پایین، یه بار دیدم آب دریا منو برد و از خواب پریدم، یه بار خواب دیدم همه 4 تا چشم دارن!!! و من فقط 2 چشم!!! اما دیشب، یه خواب متفاوت تر دیدم... خواب دیدم تو خوابگاهم، و صبح ساعت 8 کلاس داریم، و جالبه که همه همکلاسیای ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی و لیسانس و فوق لیسانسم همه جمع بودن. یه چیزی تو مایه های این قسمت از نوشته های دکتر علی شریعتی (تنها نوشته ای که خواب منو توصیف میکنه):

در شبی از ان" ششصد شب تنهایی"خواب بودم.خواب دیدم که تالار بزرگی ست بی سر و پایان و تمامی چهره های اشنایم جمع اند و من از انسان و زندگی وعمر و فلسفه ی زیستن و بودن حرف میزدم...

 

خلاصه، تو خوابم همه همکلاسیام بودن... همه...

یادمه قرار بود ساعت شش و نیم بیدار شیم و ساعت 8 کلاس باشیم.

ولی ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه بود و هیچ کس بیدار نشده بود...

بعدش یه باره خودمو تو کلاس دیدم...

دیدم همون همکلاسیام، همه، همه، تو کلاسن، منم هستم، همه لباس دانشگاه، بعضیا با بچه هاشون، بعضیا با شوهراشون، منم تنها، نگران بودم، نمیدونم نگران چی. نگران بودم، برگشتم به لیلا (همکلاسی اول تا پنجم ابتداییم که اونو جزء نرمال ترین بچه های کلاس میدونستم و دوسش داشتم و البته اون ازم نفرت داشت) گفتم اینجا چرا اینطوریه؟ گفت چی چطوریه؟؟ چرا تو بزرگ نمیشی؟ و من نگران برگشتم و دوباره چشممو دوختم به تخته سیاه. میدونی، اون نگرانی ای که همیشه تو بک گراند خوابهام دیده میشه، به خاطر اوضاع آشفته درونم تو همه مدت تحصیلم هست، که همیشه لبخند میزدم و با همه خوب بودم، ولی درونم به شدت متلاطم بود و آشفته و نگران فردا....

یکمی بعد دوست دوره کارشناسیم (دوست صمیمیم) اومد کلاس با شوهرش، تو کلاس بود، نمیدونم چطوری دوباره اومد کلاس!! اونو دیدم و یکمی خیالم راحت شد و همون موقع از خواب پریدم و دیدم ساعت هفت و ده دقیقه هست.

گاهی وقتا به زندگی فکر میکنم. خیلی جالبه، تو دوره ابتداییم همیشه به خودم میگفتم حتما راهنمایی میشم و مشکلات حلمیشه، بزرگ میشم، یه چیزی میشم! تو راهنمایی میخواستم دبیرستانیشم، تو دبیرستان حس میکردم حالا تو دانشگاه چه خبره؟؟!!! عین این دختر عموم که به زور و به هر قیمتی میخواد بشه 18 ساله!!!

جالبه، ما خودمونو تو همه ادوار زندگی گول میزنیم!

ما همیشهیه هدف میذاریم، و ددلاین میذاریم برای رسیدنب هش ،و همه تلاشمونو به کار میگیریم که بهش برسیم و در این راه از هیچ کوششی فروگذار نمیکنیم و به هر کار درست و ریسک دار و بعضیا نادرست دست میزنیم و خودمونو متقاعد میکنیم که کارمون درسته.

سنمون میگذره، میشیم شصت ساله و کم کم حس میکنیم که وقت رفتنه.

ما خودمونو گول میزنیم.

زندگی گول زننده و دروغه. خوابی بیش نیست، خیالی بیش نیست، دروغی بیش نیست.

از دنیا میریم و هیچ اسمی ازمون نمیمونه و حتی اگه بمونه هم برای ما که مردیم چه فایده ای داره!؟

چشم به هم میزنی و تموم میشه عمرت.

واسه همین یه چشم به هم زدن چه عذابها و زحمتهایی که متحمل نمیشیم....

گاهی وقتا دوست دارم صبح بیدار شم و ببینم که مردم...

مرگ رو دوست ندارم، ولی اینکه هیچ آپشن دیگه ای به جز اون نیست، برای اینکه از همه تعلقات، از همه احساسات، از همه رنجها و شادی ها راحت بشی، خب چی از مرگ بهتر؟؟؟

شاید حرفای من خیلی منفی باشه، شاید خیلی ناامید کننده باشه، شاید فکر کنین من افسرده ام، ولی واقعیت زندگی همینه.

اینا رو کسی بهتون میگه که از صبح زود برای پیشرفت خودش و برای اینکه شهروند خوبی باشه تلاش میکنه تا آخر شب. کسی که امید داره، سرشار از انرژیه. آدمای دور و بر خودشو دوست داره و برای زندگی خودش و بقیه ارزش و احترام زیادی قائله.

اینا رو با همه امیدم، با همه عشق به زندگیم مینویسم اینجا.

زندگی خواب و دروغی بیش نیست.

 

 

خداوندا!


اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

 

لباس فقر پوشی

 

غرورت را برای ‌تکه نانی

 

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

 

و شب آهسته و خسته

 

تهی‌ دست و زبان بسته

 

به سوی ‌خانه باز آیی

 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 

نمی‌گویی؟!

 

 

خداوندا!

 

اگر در روز گرما خیز تابستان

 

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

 

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

 

و قدری آن طرف‌تر

 

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

 

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 

نمی‌گویی؟!

 

 

خداوندا!

 

اگر روزی‌ بشر گردی‌

 

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

 

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

 

خداوندا تو مسئولی.

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

 

در این دنیا چه دشوار است،

 

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

  • یه آدم

همین امروز وقتی از خواب بیدار شدم، بی اختیار یاد این افتادم:

یادمه جدی همیشه میگفت من نمیذارم تو زمین بخوری، به کسی باج بدی، و اگه زمین بخوری، دستتو میگیرم میکشمت بالا. ولی همین دیشب، همین دیشبا!! بهم گفت فعلا باید یه مدتی سرتو بندازی پایین و به آدما باج بدی تا reputation کسب کنی!!!!

این کلمه باج رو نوشته بود.

میدونی، من جونم بره، قولم نمیره.

زیر حرف نمیزنم.

از طرفی، من به جدی به طریقی مدیون هم هستم. چون نقش خیلی پررنگی تو پیشرفتم داشت.

جدی بیش از حدی که رو بقیه وقت میذاره، رو من وقت گذاشت و دستمو گرفتو منو کشید بالا (و در نوع خودش، یه نوع فداکاری محسوب میشه این کارش حتی)، من همینطوریشم ازش خیلی ممنونم و لطفاشو حتما جبران خواهم کرد.

ولی در کل، آدم اشتباهی پیدا کرده بودم! همه چی از حماقت خودم ناشی میشه و به کسی نمیشه خرده گرفت.

بعد خیلی باحاله، این گروه از آدما، دربارشون نوشته که (از دو جا وصل میشه جدی به این گروه آدما، فک نکنین فقط چون شبیه هرمسه میگم)، اینا یهو وارد زندگی یه زن میشن، و یهو ازش میان بیرون!

دقیقااااااااااااااااااااااا برای من اتفاق افتاده!!!!!!

خدایا احساسات پاکمو واسه کیا خرج میکنم!!!

دوستای دختر من، دیدین دخترا کلا حس میکنن بقیه دخترا بدن و گول زن؟ ولی دوستای دختر من! بهم میگن تو رو خدا این حس های پاکتو واسه کسی خرج نکن (احتمالا پسرا حس میکنن احمقم!!!)، یعنی دخترا نگران من میشن!!! بعد فکر کن من واسه کی صداقت به خرج میدادم! (الان متوجه میشم که مردا سر و ته یه کرباسن و مردا یکی از یکی بدترن یعنی چی!!! :)))) )


دیشب تو رختخوابم یواشکی داشتم درباره همین آتنا و پرسفون سرچ میکردم، یهو یه الهه دیگه کشف کردم به اسم Hestia، شخصیت من خیلی شبیه تر هست به آتنا و هستیا، تا آتنا و پرسفون.

یا حالا ترکیبی از هر سه تاشه.

اینم درباره هستیا:

خدابانوی آتشکده و معابد

زنی دانا

خاله و عمه دوشیزه

کدبانو و خانه دار

خرد و معنویت

نیایش

صبر و شکیبایی

الهه آتش قلب

گرمابخش

نور تزکیه دهنده درون

دارای بینش روحانی

ساده پوش و ساده زیست

انرژی گرفتن از خود

در راه رسالت شخصی

مقدس

در عالم معنوی خود

دارای خلوت و آرامش درونی

تمرکز به درون خود

دارای احساس امنیت زیاد

ناپیدا

بی ریا

ساکت و آرام

درون گرا

دارای ادراک غریزی شهودی

پذیرش آگاهانه مسائل و اتفاقات

کاملِ کامل با خودش

حس کمال و یگانگی درونی


http://www.khodshenas.ir/ArcheTypes/Hestia


http://testotype.com/personality/46/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%A7


ظاهر مطیع، عاشق پرورش گل و گیاه! خودمممممم!!!

محیط خانه برایشان مقدس است! دقیقاااااااااااااااااا!

با آرامشی صبورانه در کار خود غرق شده و از آن لذت میبرند! دقیقا!! خودمم!!!

کارهای خانه را طوری انجام میدهند که گویی این تنها کار دنیاست! خودممممممم!!!

کارهایی مثل اتو کشیدن و گردگیری رو که بقیه زن ها ازشوننفرت دارن اینا با علاقه انجام میدن! خودمممممم!!!

در هر وضعیتی سعی ش این است که به کار دیگران دخالتی نکند. دقیقا!

آرامش و حجب (خجالتم!!!)! دلم واسه خودم سوخت!!!

من جلوی دخترام گاهی خجالت میکشم!!! مخصوصا از خودم بزرگترا! لپام سرخ میشه و آبروم میره!!!

اهل غیبت کردن و چشم و هم چشمی نیستند! یعنی خود خودمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!!!


http://shakhsiatshenasi-zanan.persianblog.ir/tag/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%A7


خودمو دوست دارم!!! بهله!!! :))))))))))))))))))

  • یه آدم

امروز بعد کلاسم با یکی از دوستای خوبم زدیم بیرون.

داشتیم تو ماشین درباره علایق همدیگه صحبت میکردیم و دوستم چون به روانشناسی علاقه زیادی داره داشت به این فکر میکرد که ادامه بده این رشته رو یا نه.

داشتیم درباره شخصیت های مختلف و کلا کاراکترای متفاوت حرف میزدیم، که دوستم گفت آدما کلا از چند تا الگوی باستانی مدلشون پیروی میکنه.

گفتم نه!!! آدما همه با هم فرق دارن.

گفت نه، ترکیبی ازون چند تا شخصیت مختلفن.

بعد نشست دونه دونه اخلاقیات منو گفت!!!!

دونه دونه!

ریز به ریز!!!

حتی گفت که هر از گاهی میرم تو لاک خودم، تو فاز دپرس شدن (جدا از اون قضیه زنانه، اون درباره من صدق نمیکنه) و هر بار که بیرون میام پخته تر میشم.

همون موقع بهش گفتم که منو فقط دو تا مرد تونستن تا الان، ازون حس منفی بیارن بیرون.

گفت اونا زبون بازن؟

تو بیزینش کارشون درسته؟ خیلی موفقن؟

یهویی تصمیم میگیرن برن سفر؟ خوش سفرن؟

تو جمع توجه زنها رو به شدت جلب میکنن؟؟

اهل قید و بند نیستن؟ بخوای محدودشون کنی فرار میکنن؟؟

گفتم دقیقا!!! ( و همون لحظه گفتم فک کن، اون دوست پسر من که این همه بی مسئولیت و بی قید و بند بود، کنار من بامسئولیت و متعهد شد، کسی که هر شش ماه یا نهایتا هر یه سال یه خونه عوض میکرد و میرفت یه خونه گرونتر و بهتر، حتی اگه خونه اکنونش خیلی خوب بوده باشه کنار من تعهد و مسئولیت رو پذیرفت و گفت اکی خونه میخریم و توش زندگی میکنیم و بچه میاریم 10 تا! یعنی Stable میخواست بشه. من باید بیشتر قدر میدونستم. نباید بهش میگفتم تو ابدا شبیه مرد رویاهام نیستی.. باید با کارای ریسک پذیرش کنار میومدم. شاید هرگز بهتر ازون پیدا نکنم....)

گفت اول و آخر تو همینه!!!

تو نهایتا یا با این گروه دوست میشی یا با اینا ازدواج میکنی و ازین رده خارج نمیشی. چرا؟؟

پرسیدم چرا؟؟

گفت چون این هرمسه که هر دفعه میومد آتنا رو ازون حالت دپرسی درمیاورد. چون تنها همدم دائمی آتنا هرمسه.

گفتم برووووووووووووووو!!!! گفت والا!

جالبه، شخصیت غالب من، آتنا هست (تو شخصیت شناسی بر اساس اسطوره ها)، و توش پرسفون هم خیلی زیاده.

 یعنی یه دختر خیلی منطقی و عاقلم (چون آتنا از سر باباش که خدای خدایان بوده ، همون زئوس، به دنیا میاد، یعنی نهایت عقل و منطق) و ریاضی و حساب و کتاب و شطرنجم خوبه، یه دختر سنگین و رنگین و خجالتیم و نمیتونم به خونواده و دوستام نه بگم و همیشه به دلشون راه میام. از طرفی یه دختر لوس و شیطون تو وجودم هست (پرسفون) که گاهی واقعا فعال میشه. واسه اینه که جدی بهم میگفت (و اون دوستم) لوس نشو!!! 

و جالبه که هرجا که اتنای وجودم به پرسفون غالب میشه من تصمیم منطقی رو میگیرم و به هر قیمتی که بشه پاش میمونم. برای همینه که برای تصمیمات بزرگم اول احساساتو کاملا میذارم کنار و حتی بر خلاف احساسم تصمیم میگیرم! 

خیلییییییی باحاله.

یادم باشه دفعه دیگه قضیه این دنیای مردگان و هرمس و پرسفون رو تعریف کنم.

واسه همینه که نمیشه به جدی ثابت کرد که تو زدی زیر قولت!! کسایی که شخصیت هرمس توشون اکتیوه، زیر قولشون میزنن مثل آب خوردن و بهشون بگی هم چون خودشون باور دارن که زیر قولشون نزدن، پس قبول نمیکنن حرفتو. یعنی در کل اب در هاون کوبیه. چند وقت قبل تصمیم گرفته بودم که رابطه امو با جدی کمتر کنم (یعنی این کاریه که اون با من اول کرده)، یعنی حرفشو گوش کنم و کلا ببوسمش بذارمش کنار و دیگه بهش فکر نکنم. بعد این حرفا و خوندن چند صفحه از یه کتاب و یکمی سرچ، مطمئن شدم که هیچ جوره من و جدی برای یه دوستی معمولیم به هم نمیخوریم. جدی درست میگفت. این حرفو اولین بار اون به من زد. درست میگفت.

و جالبه که آخرش فهمیدم که چرا جدی یهو زد زیر حرفاش، دستمو ول کرد و رفت (گرچه بعدها یکمی سعی کرد کمکم کنه ولی در اصل زیر همه چی زد و رفت)، جدی از اینکه به هر علتی، و به هر مقداری حتی اندک درگیر احساست و مسئولین و قید و بند و هرچی مثل اون بشه متنفره. و حتی منو اونقدر لایق ندونست که دلایلشو بگه و بعد ولم کنه به امون خدا. یهو ول کردو رفت!

حالا من نمیدونم بقیه ابعاد شخصیتی جدی مال کدوم اسطوره هاست. یعنی هرمس کامل نیست.

ولی مال اون دوستمو میتونم پیدا کنم.

اینم یه سری لینک مفید درباره آتنا و پرسفون و بقیه. جالبه به کمال گرایی و علاقه به کارهای دستی هم اشاره کرده که مشخصه منه!! بسم الله!!! نماد اضطراب جدای از این زندگی و رفتن به اون یکی!!! دغدغه من!! ترس از مرگ!!! بسم الله!!!!!!!!

ولی خب خوشبختانه من مثه پرسفون خوشخواب نیستم. مثل آتنا ساعت 6 صبح نهایتا بیدارم!!!!


http://shakhsiatshenasi-zanan.persianblog.ir/

http://www.khodshenas.ir/ArcheTypes/Athena

http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-125.aspx

http://atpooneh.com/?cat=5

http://www.khodshenas.ir/ArcheTypes/Persephone

http://shakhsiatshenasi-zanan.persianblog.ir/tag/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%81%D9%88%D9%86

http://ghahremanedaroon.ir/%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%B3/

http://www.khodshenas.ir/ArcheTypes/Hermes

http://shakhsiatshenasi-mardan.persianblog.ir/tag/%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%B3


پی نوشت: این مدل خونه ها رو دوست دارم!

حتی اگه آدم خودش توش زندگی نکنه، دوستدارم یه فامیلی دوستی کسی داشته باشم که هر از گاهی برم خونشون و ریلکس کنم!!!

شیب جاده زیاده ولی در کل منظره قشنگیه!


  • یه آدم

امروز میخوام درباره یکی از کاراکترای دوست داشتنی و محبوبم، Bree Van de Kamp یکی از چهار زن نقش اول سریال Desperate Housewives یا همون زنان وامانده بنویسم.

حقیقتش من شخصیت Bree رو بیشتر از همه زنهای اون فیلم دوست دارم. 


قبل از معرفیش، اینو بگم که وقتی "بری ون دی کمپ" رو گوگل کردم، کمپ اعتیادهای تهران و روابط نامشروع! در اونها، اولین لینکهایی بودن که اومدن بالا. یعنی تو ایران انگار هیچ کس این زن رو نمیشناسه یا حداقل درباره ش ننوشته!!!

ولی ملت دونه دونه هنرپیشه های ترکی و نمیدونم کره ای رو خوب میشناسن و تک تک برنامه GEM و فارسی وان رو قورت دادن!!!

خوشحالم که تلویزیون تماشا نمیکنم!!!

بگذریم!


درباره Bree:

Bree Van de Kamp (also known in the series as Bree Hodge and Bree Weston) is a fictional character and one of the four protagonists on the ABC television series Desperate Housewives. She is played by actress Marcia Cross, who has received multiple awards and nominations for her portrayal, including an Emmy Award nomination, three Golden Globe Award nominations, and two Screen Actors Guild Awards. Cross' portrayal of Bree has been widely praised by critics and fans.

Bree Van de Kamp is one of the four main protagonists in Desperate Housewives. Bree grew up in Rhode Island when her father married a woman named Eleanor, after her mother's death, with whom she did not get along. In order to escape her stepmother's demands, Bree left for Lake Forest College near Chicago. Bree also mentioned on one of Eleanor's visits that she had to work for every kind word she ever was given from her step-mother. Bree met Rex Van de Kamp at a meeting of the Young Republicans. After they graduated, they married and had two children, Andrew and Danielle, and moved to Fairview.

Bree is recognized for her perfectionist attitude and work ethic, which at times border on neurosis and obsessive–compulsive disorder. While the writers have shied away from an official diagnosis, the character is recognised as suffering from obsessive–compulsive personality disorder. The character herself refers to her "quirks" in terms of anal retentiveness but Rex once mentioned it by the name. Bree's perfectionism may stem from when her mother was killed in a hit and run: a 10-year-old Bree cleaned her blood off the road outside the house. She said that once everything was spotless, she felt much better.

حالا هرکس که حوصله داره بشینه اینا رو بخونه!

خلاصه فارسیش هست:

بری ون دی کمپ، دو تا فرزند تنی داره، به اسم های اندرو و دنیل، همسرش رکس ون دی کمپ بود که به خاطر عارضه قلبی تو همون فصل اول از دنیا رفت و به خاطر اینکه مشکوک به قتل بود، نبش قبرش کردن و بعدش کالبدشکافی، و اتفاقا حدس اونها درسته (من تا اینجا فقط یه فصل رو کامل دیدم و از فصل دو فقط پنج قسمتو، وقت نیست که! البته منم آهسته آهسته فیلم میبینم تا بتونم هضم و آنالیز کنم)، و جورج داروساز شهر رکس رو مسموم میکنه تا هم به سزای اعمالش برسه هم اینکه خود جورج بتونه به بری ون دی کمپ همسر رکس ون دی کمپ برسه (روح بری ون دی کمپ ازین قضیه خبر نداره).

این زنو دوست دارم!

نمیخوام بگم که یه زن کاملو بی نقصه نه (این کاراکتر منظورمه)،

اول این که یه کدبانوی کامله، مودب ،زیبا، دوست داشتنی ،خوش اندام، درستکار، باوفا، سالم، حرفش حرفه، تربیت فرزند عالی، به فکر بچه هاشه، جونشو برای خانوادش میده.

ولی، مهم ترین اخلاقش میدونین چیه؟

اینکه برعکس اکثر ما جنس مونث که تکلیفمون با خودمون و با بقیه معلوم نیست، این زن تکلیفش با خودش معلومه!!!

این زن تلاش میکنه یه چیزو درست کنه، تا که عوضش کنه یا یکی نو بخره، این زن برای درست شدن روابط تلاش بی نظیری میکنه، بی نظیر! ولی وقتی منطقا و احساسا مطمئن میشه که دیگه قابل درست شدن نیست یا به نوعی از چشمش افتاده یا هرچی مثه اون، بی برو برگرد، بدون فوت وقت، خیلی آنی تموم میکنه رابطه رو یا اون وسیله خراب رو دور میندازه و خودشو میکشه کنار (با شهامت) و یکی نو رو میخره یا حداقل دیگه درگیر قبلیه نیست.

این اخلاقش شبیه خودمه.

منم اینطوریم.

من تکلیفم با خودم و با بقیه معلومه.

من سالها برای درست شدن یه چیزی تلاش میکنم، هر جا منطق و احساسم با هم به تفاهم برسن که این مسئله درست بشو نیست یا حیف منه که خودمو درگیر کنم یا حیف وقت هممونه، یا مثلا حیفه که طرفین خودشونو اذیت کنن، من خودمو در جا میکشم کنار و اونو تموم میکنم.

این اخلاقمو دوست دارم.

خیلی دوست دارم و میپرستمش.

برای همین بری ون دی کمپو تا حد خیلی زیادی قبول دارم.


تو قسمت فک کنم 5 فصل دو، یه جایی هست، که کاراگاه داستان بهش میگه رکس موقع مرگش یه نامه کوتاه برای  تو گذاشت و توش نوشته که Bree، من میبخشمت.

بری میپرسه واسه چی باید منو ببخشه؟

کاراگاه میگه دکتر رکس بهش گفته که مسموم شده و احتمالا بری اینکارو کرده تا انتقام جویی کنه به خاطر خیانت رکس بهش. رکس هم باور میکنه و قلبا بری رو میبخشه و میمیره.

بری اونجا با لبخند خداحافظی کرد (قبلشم با هزار بدبختی جنازه رکسو گرفته بدو تا با شان و مقام دفن مجدد کنه و دوستاشو هم دعوت کرده بود چون رکسو دوست داشت و به عنوان همسرش بی اندازه براش شان و احترام قائل بود)، و اومد، جنازه رکسو به جای محل قبلی، تو یه جای پرت دفن کرد (با جرثقیل!!!) و حلقه ازدواجشو هم انداخت تو قبر و گفت رکس، باروم نمیشه، من برا یاینکه تو مجددا با شان و منزلت دفن شی این همه رفتم و اومدم و جنازتو پس گرفتم، در حالی که نمیدادن، من این همه عاشقت بودم، من برات هر کاری کردم، من یه زن کامل برات بودم، تو هنوز منو نشناختی؟ و رفت!

این زنو دوست دارم!

زنی که تکلیفش با خودش و با بقیه معلومه و برای وقت خودش و بقیه احترام قائل هستو دوست دارم.

زنی که یا کاری رو انجام نمیده، یا اگه انجامش میده، کامل انجام میده رو دوست دارم.

زن کامل اینه!


دوستم همیشه میگفت، خوشبحالت، آدما بهت بدهکارن و تو ازشون طلب داری.

خوشبحالت که هیچوقت پشیمونی تو زندگیت نخواهی داشتکه چرا فلان کارو برای پدر و مادرم انجام ندادم یا به فلانی کمک نکردم.

یکی از عقاید شخصی من که بهش خیلی وفادارم، اینه که، آدم سر خاک بستگانشون / دوستانشون / عشقشون یا هرکس دیگه، اگه اشک میریزن، اکثر اوقات (اکثرا، نه همیشه)، به خاطر ندامت برای انجام کارهایی هست که توانشو داشتن ولی انجامش ندادن. قطعا آدم سر خاک عزیزش اشک میریزه چون بعدا دلتنگش میشه. ولی بیشتر اشک ها به خاطر کارهایی هست که میتونستیم برای طرف انجام بدیم و ندادیم، و جالبه که سر خاکش یهو دوزاریمون میفته که ای وای یارو رفتاااااا!!! (چقدر مضحک)!

من تو این دنیا، همه تلاشمو دارم میکنم که سر خاک آدما اشک ندامت نریزم، که هیچوقت تو زندگیم پشیمون نشم که چرا به بقیه کمک نکردم، به پدر و مادرک کمک نکردم، دست ادما رو نگرفتم، دل آدما رو شکستم... واسه اینه که وقتی یه مربی به خودش اجازه میده که به شخصیتم جلوی همه توهین کنه و بهم بگه تو چرا یورتمه میری (شما اگه راه رفتن منو ببینین، میبینین که به هرچی شباهت داره به جز یورتمه رفتن، تازه گیرم اگه من یورتمه برم، تو که مربی ورزشی بهتره کمکم کنی من یورتمه رفتنو بذارم کنار تا که جلوی 40 نفرم با حالت تمسخرامیز بهم اون حرفو بزنی)، من لبخند میزنم و رد میشم. اگه شعور داشته باشه بعدا پشیمون میشه (که دیگه برای من سودی نداره)، اگه شعور نداشته باشه که ادم بی شعورو من نمیتونم بهش شعور بدم!

واسه اینه که این کاراکترو خیلی دوست دارم.

به عقایدش پایبنده، خیلی محکمه، الکی گریه نمیکنه، زار نمیزنه، غر نمیزنه، اهل عمله! خیلی شجاعه، خیلی محکمه! کاش زنهای ما ازش یاد بگیرن! (زنهای ما فقط فیلمهای ترکی رو میبینن که توش زنها کلی ارایش میکنن و خودشونو واسه مردا لوس میکنن و امتیاز میگیرنو آخرشم میفهمن که شوهرشون با 100 تا زن من جمله منشیاش رابطه داشته!!!! خخخخخخخخخ)

زن باید هم تو کارش موفق باشه، هم یه همسر خوب باشه، هم یه مادر خوب باشه، هم باسواد و باعرضه و شجاع باشه، هم به خودش برسه، هم اهل مطالعه و آشپزی و نمیدونم هنر و کمک کردن به آدما باشه.


این زنو دوست دارم! این بری ون دی کمپو!



  • یه آدم

خیلی خیلی وقت قبل، وقتی حوصله ام حسابی سر رفته بود، دوستم زنگ زد، گفت چته؟ گفتم حوصله ام سر رفته، نه حوصله کسی رو دارم، نه حوصله کتاب خوندن، نه فیلم دیدن، نه رفتن به خونه مادر جون (مادربزرگم) که حالم سر جاش بیاد، چون رفتن به خونه مادر جون همواره حالمو جا میاره، کلا حوصله ندارم!!!

گفت بیا به خاطر من یه فیلمو ببین!!! گفتم چی؟! گفت رجب!!! گفتم رجب چیه؟؟ فیلم مردونس؟ من دوست ندارم. گفت نه، طنزه. ترکی. گفتم بابا ول کن، من نمیفهمم زبونشونو. دست بردار. گفت نه باید ببینی!!! به خاطرش، نشستم فیلمو دانلود کردمو دیدم. 

رجب اون موقع دو تا فیلم اولش ساخته شده بود فک کنم (یا شاید سومی هم اکران شده بود و من خبر نداشتم)، گفتم حالا نیم ساعت میبینم، خوشم نیومد دیلیت میکنم.

این فیلم به حدی خنده دار بود!!! که من از جام تکون نخوردم کل اون چند ساعتو!!!!

رجب فیلمش طنز طنزه! از اول فیلم میخندی تا آخرش! همین!

یادم نیست تو رجب 1 یا 2 بود، که این رجب به یه زن نسبتا مسن میگه تو درمان این بداخلاقیا و بی اعصابیا و بی ادبیا و عقده ای بودنت داشتن رابطه هست (من مودبانه گفتم اینجا).

جالبه که من تو سریال How I met Your mother و Desperate Housewives هم همینو دیدم. 

تو هر دو، زنان مسن وقتی وارد رابطه ازون نوع! واسه یه شب رو داشتن، حالشون خوب میشد.

هنوز درک نکردم. این آیا درسته؟!

:)

اگه اینطوری باشه، بسیاری از زنان دور و بر من (اعم از پیر و جوان) نیاز دارن به اون!!!

واقعا تو اقوام ما و تو دور و بر من عقده یه سری زن و مرد سر به فلک گذاشته!!!

:)

  • یه آدم

چند روز قبل یکی از دوستام برام این عکسو فرستاده بود،

و زیرش نوشته بود این فیله تویی

به حدی ذوق زده شدم، و به حدی احساس خوشبختی شدید بهم دست داد، که تصمیم گرفتم اینجا بذارمش که بمونه تا ابد. که اگه یه روزی ناامیدی محض بهم دست داد و حس کردم بیخودترین آدم دنیام، بیام اینو ببینم و حالم خوب بشه.

حسش خیلی خوبه که همه آدمای دور و برت، همه، بدون استثناء تو رو مهربون ترین آدم دنیا بدونن.

من خیلی ازین نظر احساس خوشبختی میکنم.

انصافا قیافم شبیه این فیله هم هست!

عین خنگولاس قیافم! دوست دارم قیافمو (اون خودشیفتگی ای که جدی بهش اشاره میکنه فک کنم همین باشه :)))))) )


  • یه آدم

چند روز قبل داشتم یه فیلمی میدیدم به اسم Fathers and Daughters

اول اینو بگم که بخاطر راسل کرو تصمیم گرفتم ببینمش.

فیلم درباره یه پدر و دختره، دختره تو بچگیاش تو یه تصادف مادرشو از دست میده.

بعد ازون، پدرش افسردگی میگیره، مجبورا چند ماه میره روان درمانی میهش و حالش خوب میشه و برمیگرده پیش دخترش.

دختره وقتی بزرگتر میشه، تقریبا هر روز خدا با یه مرد جدید وارد رابطه میشه. هر روزا.

روان درمانش (یا حالا مشاور) ازش میپرسه دقیقا دنبال چی میگردی تو رابطه داشتن با مردهای خیلی خیلی زیاد؟

دختره بهش میگه اون لحظه که باهاشون سکس میکنم حس میکنم یه چیزی هستم، چون ساعتهایی که باهاشون رابطه ندارم، حس بیخود بودن دارم. و جالب میدونین چیه؟ اینکه دختره خودش social work انجام میده. کارورز قسمت روان درمانی، کمک به بچه های بی سرپرست، بدسرپست، با بدترینشون کنار میاد. به همشون کمک میکنه.

جالبه که یه دوست پسر پیدا میکنه که مثل خودش نیست، تا حدی جنتلمنه (آخه من فیلمو هنوز کامل ندیدم)، مهربونه، دختره همش کرمکی بازی درمیاره که پسره رو از راه به در کنه کارای خاک بر سری بکنن، پسره خیلی حریم رو حفظ میکنه و یواشکی کنار میکشه (خاک بر سرم کنن، دلیلشو فقطططططط خحودم میدونم)!

وقتی نیم ساعت ازین فیلمو دیدم، به خودم گفتم خاک بر سرت!!! نمیدونم چرا! دلم واسه خودم سوخت! تا حدی حدس زدم، ولی واقعا نمیدونم چرا برای خودم متاسف شدم! (وجه شبه من و اون دختره تو کمک کردن به بچه هاست!)!

قسمت رواندرمانی و روانشناسی جدی منو همیشه ناراحت میکرد. غمگین میکرد... ولی به نوعی دوست داشتم.

دوست دارم واسه جدی ازین نظر یه جایگزین پیدا کنم. یکی که مثه اون بلد باشه منو روانشناسی کنه، کمکم کنه.

واقعا تو کارش حرفه ای بود.

خب شماها همینطورررررر که میگذره، بیشتر جدی رو میشناسین!

یه چیزی بگم؟

جدی رو دوست دارم!

نه که فقط اون آقا هست و من دختر، نه فقط این، یه حس خاصه.

تقریبا یکی از متفاوتترین آدماییه که من دیدم. نمیخوام بگم متفاوتترین. نه. ولی یه مدل خاصیه.

من مدیریت کردنشو خیلی دوست دارم.

اینکه یه قلب مهربون پشت اون قیافه بداخلاقو جدیش داره (بینی بین الله این اسمو خوب انتخاب کردم!!!)

اینکه سواد داره، شعور داره، میفهمه. کمک میکنه.

دوست خوبیه.

جدی دوست خوبیه.

هنوز سر این قضیه که جدی زیر قولاش میزنه و میره موندم. یعنی نمیدونم که بهش بدقول بگم یا نه.

این کاراکترو دوست دارم دیگه!!

شماها جدی ندارین، نمیدونین من چی میگم!

شخصیتش خاصه.

یه مدل خاصیه.

اینکه حرفای این آدمو گوش کنم، بهشون عمل کنم، بهم حس خوبی میده.

راستی چقدر بده! این همه من ازین آدم حرف میزنم، ولی شماها نمیشناسینش :)

آدم خوبیه!

یه جورایی فانتزیم بود داشتن همچین دوستی، رشته ای که خونده، چیزیه که من ازش مطلقااااااااااااااا سر در نمیارم. مطلقا. هرچی توضیح داده رو فقط خوب یاد گرفتم.

کاش جدی مجرد بود! میدونین چرا؟ مغز منحرفتونو ندین به اون سمت که میخوام زنش بشم!!!! نخیر! بیشتر تو دسترس بود! میشد دوستی عمیقی باهاش ایجاد کرد. خیلی عمیق.

جدی ازیناس که کمکت میکنه (ترغیب و تشویقت میکنه) که از داشته هات بکنی، ریسک کنی و بری بالا، برای منی که ریسک نمیکنم معمولا (بابا خودتون فکر کنین من کلا تو این هزار سال عمرم یه دونه دوست پسر داشتم!!! دو تا نکردم!! ریسک نمیکنم! تنهایی رو به تند تند عوض کردن ترجیح میدم!) این یکی از بهترین هدایاییه که میشه از دوستت بگیری، که تو رو تشویق کنه که اوج بگیری، دست برداری ازین متعلقاتی که داری. دیدین همه میگن چقدر درس میخونی؟ ول کن درسو! نمیدونم شوهر کن! جدی برعکسه! همیشهههههه دعوام میکنه سر اینکه چرا درس نمیخونی!

کلی اخلاقای خوبم داره که واقعا حال نوشتن ندارم!

هر سری میام درباره چیزای مهم بنویسم، نوشتن درباره جدی حواسمو پرت میکنه.

خیلی خوبه که آدم یه دوست مثل جدی داشته باشه.

من برعکس دخترا و کلا آدما، ازینام که تحت هیچ شرایطی ارایشگرمو یا حالا خیاطو یا هرچی مثه اونو عوض نمیکنم. مگه از نظر اخلاقی در اون یه بدی ببینم. یا مثلا یه کاری بکنه که من ابدا دیگه نتونم تحمل کنم.

من هیچوقت دوست ندارم کسی رو جایگزین جدی کنم. جدی واسه من یه دنیا می ارزه. چیزایی که پسرا ندارن، در این الاغ هست. البته چیزایی که تو بقیه پسرا هست احتمالا تو این نیست! :|

به خاطر زحمتایی که جدی و خونوادم و یه عده دیگه واسم کشیدن میخوام موفق شم! واسم مهمه. خیلی مهمه. میخوام یه کسی بشم. حداقل جدی نگه هرچی زحمت کشیده بودمو این دختر سر به هوای احمق همه رو یه جا به هدر داد! قضاوت اون و نظر اون واسه من بی اندازه مهمه.


ولی اگه یه روزی کلا نباشه، یا بره، یا دیگه نخواد کمک کنه، من باید بگردم یکی دیگه پیدا کنم، و تا وقتی که خودم پیدا نکنم یا خودش پیداش نشه، من هیچی رو جایگزین جدی نمیکنم. هیچ کس جدی نمیشه واسه  من :( هیچ کس، هیچ کس! جدی یه چیز دیگست. 

خبر دارین که جدی غبغبم داره؟؟ الهیییییییییییییییییی :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))


پی نوشت: هنرپیشه های این فیلم پدران و دختران تقریبا همشون (نقش اولا) خوشگل و خوشتیپن. سلیقه کارگردانه عالی بوده!

این دختره Amanda Seyfried واقعا خوشگله! ازش قبلنا چند تا فیلم دیدم. بهترین ایفای نقشش تو همین پدران و دخترانه. بقیه فیلماشو اصلا دوست ندارم. 

اینم یه عکس ازین فیلم، قیافه پسرا رو دوست نداشتم. ازین قیافه ها خوشم نمیاد.






  • یه آدم

جدی چند وقت قبل بهم گفت یه چیزی هست به اسم  Brunch

دیروز توی فصل 2، قسمت 2 سریال زنان سرسخت (همون Desperate Housewives) شنیدمش

برانچ یعنی: تو ساعت 9 صبح از خواب پا میشی، مسواک میزنیو یه دوش میگیری، ساعت 10 سلانه سلانه راه میفتی میری بیرون، دور و بر یه ربع به یازده یه چیزی میخوری تو یه جایی مثه به قول جدی استار باکس!

یه وعده غذایی ای که مابین صبحونه و ناهاره.

به این میگن برانچ.

یا:

Brunch is a late morning meal eaten instead of breakfast and lunch.

اینا رو جدی واسم توضیح داده (هزار سال قبل، الان دیگه ازین خبرا نیست، Jeddi is busy with her wife & life, that’s OK to me, I will have job and love in the near future, pretty sure about it).

البته اون قسمت مسواک زدنو دوش گرفتنو خودم اضافه کردم! مسواک اگه نزنین و دوشم نگیرین حالا لطمه ای به برانچتون نمیخوره :)))))))))))))))))

 گفتم اینجا بنویسم، که اگه کسی نمیدونه مثل من، بدونه!

با تشکر از جدی،

امضا: پرچونه ای که واسه اولین باره یه مرد زن دار احتمالا یه بچه داری به اسم جدی دست رد زده به سینه اش و الان میفهمه که اون دوست قبلیش چقدر دوسش داشته. وقتی یکی میزنه تو ذوق آدم، آدم تازه دوزاریش میفته که قبلیه آدمو خیلی خیلی خیلی بی اندازه دوست داشته. بی اندازه. و تازه اونجا میفهمی که نباید به همین سادگی میگفتی تو شبیه مرد رویاهای من نیستی. بگذریم. پرچونه ام. ولی بیرون دیگه کم حرف ترم شدم. هرچی تو مخم میگذره رو ایجا مینویسم و مدفون میشه و بروزشم نمیدم.

  • یه آدم
گاهی وقتا، این حس بهم دست میده که جدی با زبون بی زبونی خیلی وقتا (بالای ده بار) خواسته بهم بگه که ای دختر! من تو زندگیم دغدغه دارم، زن و زندگی دارم و تو مینیمم اهمیتو در زندگی من دارا هستی (حق هم داره، زندگی خودشه، مگه من چیکارشم)، اینکه من مینیمم اهمیت رو داشته باشم یا اصلا واسش کلا بی اهمیت باشم مهم نیست واسم. اینکه همیشه اینو مستقیم و غیرمستقیم بهم منتقل میکنه یه ذره اذیتم میکنه. اینکه خیلی واضح بهم میگه تو به درد سلام علیکم نمیخوری خیلی ازارم میده.
میدونین، این چیزا، تیکه تیکه تو دل آدم جمع میشه، بعد من یهو بعد مثلا یه سال حس میکنم این ادم هیچ فرقی با بقیه آدما واسه من نداره و اون موقع هست که من اونو لایق حتی سلام کردن خالی خودم هم نخواهم دوست. میدونی، من به همه سلام میکنم. مشکلی با سلام و نمیدونم احوالپرسی ندارم. منظورم اینه که میشه یه غریبه واسه من.
نمیدونم چرا اصرار داره بهم بقبولونه که من هیچی نیستم و لیاقت ندارم حتی دو دقیقه وقت رو من بذاره!
بار اولمه که کسی اینکارو میکنه. بار اولمه که کسی اصرار داره بهم بفهمونه که من کوچکترین ارزشی واسش ندارم! نمیدونم چرا اینطوری میکنه. دوست دارم بهش پیام بدم و بگم اکی گرفتم! تو ازم بدت میاد. باشه فهمیدم! فقط لطفا دیگه تکرارش نکن!
نه به اون دوستم! که چپ و راست همه وقتشو چه پیش من بود چه نبود صرف من میکرد چه اینکه یکی باهام اینطوری رفتار میکنه!
البته مقایسه این دو تا از بیخ و بن اشتباهه چون جایگاهشون با هم فرق داره تو زندگی من ولی در کل چون من کلا همون یه دونه دوست پسرو داشتم خیلی واسم این رفتارها عجیب میشن.
نمیدونم!
مهم نیست!
میسپرمش به زمان! زمان بهترینها رو همیشه میاره. ته تهش! یه سال بعد، آره جدی برای من فرقی با رهگذر خیابون نداره (که هیچ شناختیم ازش ندارم). فقط نمیفهمم چرا اینقدر اصرار داره بهم بفهمونه که من براش بی ارزشم. خودش میدونه که من احمق و تهی مغز نیستم و اگه یه بار غیرمستقیم هم بگه من میفهمم. نمیدونم چرا هر هفته مینیمم 2 الی سه بار به این قضیه اشاره میکنه! برام جای سوال داره!

بقیه این پستو، تو تاریخ 7 ابان 95 نوشتم (تا اینجا مال همین امروز و همین الانه!)
تو بخش پیش نویسا مونده بود، الان دارم منتشرش میکنم!

من پیش دوست قبلیم (اینکه نمیگم دوست پسرم، به خاطر اینه که من واسه این آدم خیلی بیشتر از یه دوست پسر خالی بود، خیلی کمکم کرد و زندگیمو عوض کرد) هر وقت میگفتم رفته بودم مراسم عروسی وای که چقدر قشنگ بود، میگفت خاک تو سرت!!! بلافاصله ها! نه میذاشت، نه برمیداشت، میگفت خاااککککک تو اون سرت، میخوای بچه هاتو اینجا بزرگ کنی؟ بدبخت؟ محکوم به فنا شدنی! این بود دنبال آرزوهات رفتن؟ اینطوری تو میخوای یه چیزی بشی؟ حالا ادعات میشه میخوام به بقیه هم کمک کنم؟!!! دقت کنین که دوست منم کشورشو دوست داره. ولی خب اینطوری میگفت که من فکر بچه اوردنو از سرم بندازم بیرون! و بچسبم به اهدافم!

و من همونجا در دم خفه میشدم!! و میرفتم میچسبیدم به کارام!
اما این جدی، به اون بنده خدا گفته زکی! جدی یهو میاد میگه بی عرضه شوهرت بدن؟!
یعنی از ریشه میزنه منو قطع میکنه ها!!!
بعد فرق اینا تو اینه که:
1. جدی راه و چاهو به معنای واقعی کلمه بلده تو اون زمینه ای که من الان هستم و نیاز به کمک دارم. با حرف جدی من میتونم برم ته چاه. چون مطمئنم منو میاره بیرون و تو سرمم نمیزنه. یکی از اخلاقای جدی که من ستایشش میکنم، اینه که هرگزززززز چیزی رو تو سرت نمیزنه. این اخلاقش واقعا خوبه و جدا با اکثریت مردم جامعه ما فرق داره.
2. جدی منو دوست نداره. فکر کنم ازم بدشم میاد. کلا دوست داره کمتر دور و برش باشم. اون دوستم منو واقعا دوست داشت. وقتی من چیزی رو میخواستم، میرفت بههر قیمتی که بود به دستش میاورد و میداد دست من، گاهی وقتا میگم چرا من زن این نشدم؟! اگه زنش بودم تا الان مرده بودم! 
نه که اشکال ازون باشه فقط. منم حساس و الاغم. نمیدونم شاید چند سال دیگه زنش بشم!!! چه میدونم خب! کی منو میگیره آخه!؟ میدونی، اینکه آدم خودش بفهمه برای چه کاری مناسبه برای چه کاری نیست خودش از فاجعه جلوگیری میکنه و خوشبختانه من تو این قضیه خوبم خیلی! من صادقانه با خودم کنار میام. تو این قضیه هم با خودم کنار اومدم و گفتم تو هنوز میخوای جوونی کنی ،میخوای شیطنت کنی، بری دنیا رو بچرخی، دنبال اهدافت باشی، از یه طرف یه ادم احساسی احمقی! ازدواج کردنت یکی دیگه رو هم بدبخت میکنه. بچه بیاری هم بدبخت میشن!
به نظرم آدم اگه کلا ازدواج نکنه، یا که ازدواج کنه و به محض درک تفاوتهایی که خیلی خیلی عمیقن بخواد جدا بشه به طوری که لطمه نزنه به طرف مقابلش، خیلی بهتره تا مثل پدر مادرای ما ازدواج کنه و خودش و بچه هاش و طرف مقابلشو که با هزار عشق و امید جوونیشو داره به پای آدم میریزه از بین ببره و تباه کنه. این ایده منه.
من ازین دخترام که خواستگارام زیاد نیستن (بعضی دخترا صد خواستگار در روز دارن!)، به جز یه عده که مثلا طرف الان درسشو تموم کرده و کار پیدا کرده و به هر قیمتی که هست میخواد زن بگیره (نمیدونم اینا چه عجله ای دارن) و خب اونا طبیعتا به من و خواهرم! و دختر عمه هام و همه به چشم زن زندگی نگاه میکنن!! من بقیه خواستگارام واقعا کمن. ولی آدم حسابین از نظر جامعه! آدم حسابی تو ذهن من یه تعریف مشخص داره و این پسرایی که آدم حسابی گفتم بهشون از نظر مامان و بابا و اقوامم آدم حسابین، نه من! از نظر من یه مشت پیر خرفت احمقن که طرف تا 35 سالگی دختربازی کرده (و همه استانداردهایی که از نظر دخترا ستودنی هست رو داره) و بعد گفته حالا پاشم برم این دختر 23 ساله رو هم بگیرم بزنم تو سرشو هر روز واسه من غذا بپزه و خدا رو شکر کنه که شوهر داره!! من اینا رو محل سگم نمیذارم. یه بار مامان یکی از همین پیر خرفتا به بابام گفت آینده دخترتو میبینیم! من نه گذاشتم نه برداشتم گفتم بهتر از آینده ای میشه که قراره با پسرت بسازم! (من حرف بدی زدم؟ نظرمو گفتم!!) اون روز تو خونه ما دعوا شد! شورش شد! یعنی سر این حرفی که من به زبون آوردم بشقاب پرت میکردن طرفم (واقعا زشت بود حرفم؟)، من حرف دلمو زدم!! من به عنوان بچه اول اگه اینقدر سفت و سخت نباشم بقیه بچه ها به فنا میرن. من باید محکم باشم خب. خلاصه گذشت و گذشت و پسره دو هفته بعدش از یه دختر دیگه خواستگاری کرد و ازدواج کردنو رفتن سر زندگیشونو الان که قیافه این خانومه رو نگاه میکنی شبیه ایناییه که دارن دیابت میگیرن (با اون پسر کی زندگی میکنه؟! هر قدرم تحصیلات و پول داشته باشی، شعور که نباشه تعطیله همه چی)، من هر دفعه یه نگاه عاقل اندر سفیه به بقیه میندازمو بقیه سکوت میکنن! الان درک میکنن چرا من زن این پرادعای بی خاصیت بیعشور نشدم.
ولی بعد هر نه گفتنم یه دعوای بزرگ راه میفته ها. دعوای بزرگ یعنی من مینیمم 3 هفته اعصابم خرد و خاکشیره!

میدونین، این اخلاقمو دوست دارم!
اگه قرار بود من با هر احمقی برم زیر یه سقف تا الان مرده بودم.
این اخلاقمو به خواهر کوچیکمم یاد دادم و اونم وقتی الان انقدر پافشاری میکنه رو اهدافش من لذت میبرم. آدم باید اینطوری باشه. ولی من سختی زیادی رو متحمل شدم. خیلی. خیلی. از خیلی از حقوقم محروم شدم. یعنی اگه قرار بود مثلا منو تو کلاس ثبت نام کنن، بعد اومدن اون خواستگارای احمقم همه کنسل میشد!
به نظرم تو پسری که بهت میخوره و باهات جوره رو باید بگردی پیدا کنی نه که بشینی گوشه خونه و وسط مهمونیا که یه ادم بی شعوریکه چشمش داره میچرخه واسه همه دخترا که یه صید داشته باشه! از تو خوشش بیاد، یا مامانش خوشش بیاد و بگه حالا اینو هم کاندید ازدواج با پسرم کنم.
بعد تو منت مامانه و خاله هه و خیلی از آدمای مشنگی که تو کل زندگیشون تنها کاری که کردن یه دونه بله گفتن سر سفره عقد بوده بیان تو رو قضاوت کنن یا مثلا به چشم مشتری نگات کنن.
پسرت دکتره؟ به درک!
پی اچ دی داره؟ به درک! واسه خودش گرفته واسه من که نگرفته.
تو فرنگه؟ به درکککککککک، من خودم عرضه دارم میرم! نیازی به پسر احمق زشتت نیست.

بعد این جدی بهم میگه سرتو بنداز پایین جلوی این خس و خاشاک فروتن باش! اینا رو باید با جارو از خونه بندازی بیرون!
ایا من آدم روانی ای هستم؟ بله هستم! خودم میدونم! ولی اینی که هستمو دوست دارم!
من واسه اینی که هستم خیلی تاوان و بها دادم، به کمترینها راضی شدم، سرکوفت شنیدم، جلوی جمع احمقانه زنهای ایرانی که به جز داشتن یه دونه دستگاه تولید مثل هیچی دیگه ندارن من قضاوت شدم بارها و بارها ساکت موندم تا بحث کش پیدا نکنه و بهشون گفتم که آره حق با شماس من تا فردا شوهر میکنم! میدونین، یه عده تو جامعه ما هستن (من جمله اکثر دخترای اقوامم، البته باید دختر خاله ها و دختر عمه ها و دختر عموهامو بذاریم کنار، اونا خوبن) که هیچی و هیچی بلد نیستن. هیچی! به جز داشتن یه دونه دستگاه تولید مثل و مقداری جهیزیه هیچچچچچچچچچ استعدادی ندارن اینا!!! آخه هیچ استعدادی ندارن!!!!! عجیبه! اینکه منی که عمری زحمت کشیدم و رو امیالم پا گذاشتم خیلی وقتا و واسه ساختن خودم حداقل زحمتو کشیدم، زورم میاد که این آدما که همین یه دونه جواب بله گفتن به هر احمق بی شعوری تنها هنرشونه منو قضاوت میکنن (آدمایی که هیچ گونه توانمندی و استعدادی ندارن)، من گاهی دلخور میشم. ولی سریع حالم خوب میشه. میدونین چرا؟ چون همین خواستنهای من، همین پشتکارم، همیشه بهم این امکان رو میده که پا رو فراتر بذارم و با اینکه دور و برم پر این آدمای هیچ هست، ولی آدمای درست و درمونو پیدا میکنم و با کمک اونها میرم بالا و اوج میگیرم.

پی نوشت: الان (همین امروز) که دارم این نوشته مو میخونم حس میکنم چند روز قبل چقدر دلم گرفته بوده! چقدر دلم پر بوده! الان خوبم! حسم خوبه! همه کس و همه چی و دنیا رو الان دوست دارم!


پی نوشت 2: دفعه بعد میخوام حرفای مهمی درباره خودم بنویسم. حس میکنم دارم وارد یه مرحله جدید میشم. نه که فیزیکی، که اونم هست البته. از نظر روحی منظورمه. آدم معمولا دیر به دیر این اتفاق براش میفته، اینکه حس کنه به یه بلوغی رسیده و داره وارد یه مرحله جدیدی تو زندگیش میشه.
برای من داره اتفاق میفته. 
حس میکنی دوست داری که قوی بشی، یا داری قوی بشی و اگه ازت همه چیزتو بگیرن تو باز بلند میشی و همه رو بدست میاری. حس میکنم باید گوشامو باز کنم و حرفای منطقی رو بهتر از گذشته بفهمم و بهشون عمل کنم. حس میکنم باید قوی باشم. بدون اینکه احساسی بشم بیخودی، آدمای دور و برمو دوست داشته باشم (چون بای دیفالت من یه دختر احساسی احمقم که هر گذشتی میکنه به خاطر اطرافیانش).
فقط دوست دارم از یه طریقی به جدی بفهمونم که بابا اکی! متوجه شدم که تو حالت ازم به هم میخوره! ول کن دیگه! کمتر تیکه بنداز! الان موندم بهش چطوری بگم چون حس میکنم دیگه از مدل رفتارش خسته شدم. با اینکه آدم بسیار بسیار خوبیه و واقعا دوست داشتنیه و واقعا چه خوبه که همچین دوستی من دارم... این دغدغه مه در حال حاضر. حس میکنم هر لحظه دارم تحقیر میشم. هر دفعه که بهش ایمیل میزنم یا پیامی میدم این حس بهم دست میده. آخه فیدبکای خوبی نمیگیرم اکثر مواقع.
  • یه آدم

تو این مدت (تقریبا میتونم بگم از آذر پارسال تا الان، شایدم قبل تر، نمیدونم)، من خیلی فکر کردم.

درباره خودم، درباره زندگیم، درباره همه چی،

درباره اینکه چی میخوام، میدونی، من همیشه دنبال این بودم که یکمی عاقل شم، بعد به زندگیم از بالا نگاه کنم.

یکی از دوستام همیشه میگفت یکی از خوبیهای خارج زندگی کردن اینه که به دور از خانواده و دوستات، به دور از دغدغه ها، به دور از زندگی همیشگیت، با خودت خلوت میکنی و به زندگیتاز بالا نگاه میکنی و میبینی کجایی دقیقا و چند چندی.

من از وقتی که رفتم خارج و تنهایی زندگی کردم، خیلی بزرگتر شدم (واقعا توفیق اجباری بود که دوستم نتونست اون سفر طولانیه رو با من بیاد، واقعا شاید اگه با من میومد من از خارج رفتنم متنفر میشدم! یه چیزم بود، باز دوباره چتر حمایتشو بالا سرم میگرفتو دیگه اجازه نمیداد که من مستقل شم و اینی بشم که هستم و قدر استقلالو بدونم، و مهم تر ازون جدی رو به و امثال جدی رو به خاطر طرز تفکرشون و استقلالشون دوست داشته باشم، نمیدونم، میدونین، من یه دنیا احترام و ارزش واسه دوستم قائلما. خیلی چیزا رو ازون دارم. اون کمکم کرد بالغ بشم و عین یه معلم بالا سرم واساد، با حوصله تموم نشدنی و بهم عشق داد و بهم حس ارزشمند بودن داد و کمکم کرد خودمو بشناسم و بهم سبک داد، ولی اینکه یکی دوست و معلم خوبیه، دلیل نمیشه که شریک زندگی خوبی هم باشه). اونجا تا حد زیادی خودمو شناختم. تو چند وقت اخیر، سعی کردم این شناختو کاملتر کنم.

چیزای زیادی رو تقریبا درباره خودم متوجه شدم.

فهمیدم زندگی کردن واسه بقیه (واسه خونوادم، شوهرم، بچه ها، هرچی!) خیلی آسیب زننده هست.

فهمیدم که من هنوز دوست دارم حس مجرد موندن و با خودم بودن رو همچنان داشته باشم.

کلا خیلی وقتا بی دلیل توجه من معطوف خانواده و دوستام و اون دوستم و نمیدونم منمیخوام تو 32 سالگی ازدواج کنمو تو 35 سالگی بچه بیارمو تا 42 سالگی همینطوری بچه بیارمو نمیدونم این حرفاس! اضلا لزومی به این همه توجه نیست!

این همه من به دور و بریام اهمیت دادم.

در حالی که واقعا نیاز نبود.

میدونی، هر قد میخوام ازین جدی صحبت نکنم باز نمیشه! آخه واقعاااااااااااااا منو تا حد زیادی خوب میشناخت و حرفاش درست بود! میگفت تو تو سی سالگیت عین مسخ شده ها مغزت فرمان میده که ازدواج کن! ما دخترا عجیبا احمقیم تو این مورد! همه مون مرض ازدواج کردنو داریم به نوعی در خودمون. دوست داریم بچه بیاریم.

تو این چند وقت اخیر، این اخلاقو به طور کامل در خودم ریشه کن کردم.

مثل دیدن اون فیلما، که انقدر حرف جدی واسه من قانع کننده بود که گذاشتمشون کنار واسه همیشه.

دوست دارم بعد این به خودم خیلی توجه کنم، "به فکر خودم باشم"، این همه بلا سرم اومده، به خاطر حماقتام. به خاطر دلسوزیام. در حالی که واسه خیلیا مهم نبوده.

تازیگا فهمیدم که من مینیمم تا چند سال اینده ابداااااا آمادگی شوهرکردن ندارم (اینو البته از خیلی وقتا میدونستم)، حتی حوصله ندارم با کسی وارد رابطه جدی بشم. دوست دارم واسه خودم خونه داشته باشم، زندگی کنم، لذت ببرم، وقتمو با کسایی که دوسشون درم بگذرونم. درس بخونم، ورزش کنم، کارایی که دوس دارمو انجام بدم...

 

یه اخلاقی که خیلی دوس دارم بذارم کنار، زیاد توضیح دادنه. ازین کارم خوشم نمیاد.

میخوام کمتر حرف بزنم، کمتر توضیح بدم.

حتی من الانم دارم زیاد مینویسم!

باید اینو تمرین کنم....

جدی حتی اینو هم درست میگفت...

میبینی! نمیشه حرفشو نزنم! آخه درست میگه! وقتی درست میگه! وقتی حرفاش درسته، خب بیمار که نیستم که نفیش کنم! درست میگه! والا! بلا! حق با اونه....


در این رابطه حرف زیاد دارم....

بعدا بقیشو مینویسم....

ادامه داره...

  • یه آدم

دیدین آدم گاهی وقتا بعضی بچه ها رو میبینه، واقعا با نحوه تربیت شدن اینها حال میکنه؟؟؟

میگه خدایا چه پدر و مادری به به، عجب دختری / پسری تربیت کردن....

این آیدا تو کلاس ما ازین دختراست.... خیلی وقته که میشناسمش...

دختر خوبیه... دختر خوبیه... ازون دختراست که من از دوستی باهاش لذت میبرم...

من کلا مدلم اینطوریه که اگه یه روز مریض باشم یا ناراحت همه میفهمن! چون مابقی روزا رو با همه خوش و بش میکنم و کلا امیدوار و شادم!

ولی آیدا نه...

آیدا مثل من نیست...

آیدا عادی رفتار میکنه، آیدا معمولا دوست داره با همه خوب باشه، آیدا اولش اومد و تو کلاس ما یه گوشه واساد و از جلسه بعدیش یهو اومد باهام دست داد و سلام علیک کرد! من تعجب کردم ولی سریع لبخند به لب گفتم به به احوال شما، اون جور وقتا من حس میکنم حتما دختره اسمشو قبلا گفته و من عین این خنگولکا یادم رفته اسمش! اسمشو پرسیدم ازش، گفت آیدام، توام که پرپری دیگه (الکی مثلا من پرپرم اینجا) گفتم بلههههههه، خلاصه رفیق شدیم. دخترا به سختی یه آدم جدیدو تو گروه قبول میکنن، خیلی ناز و ادا دارن، دخترا برای هم ناز و عشوه بی دلیل میان، دخترا میرن رو اعصاب ازین نظر، ولی آیدا یکی از بهترینهای گروه ما شد.

میدونی، بذار اول از خودم بگم، بعد برم سراغ آیدا، من جزء اون گروهیم که از زندگیم یه چیزی میخوام، من میخوام مثلا به این هدف و این و این و این و این برسم! منظورم اینه من واسه زندگیم هدف دارم، من میخوام موفق بشم تو رشته تحصیلیم، من میخوام ورزش و هنرو ادامه بدم، من میخوام بنویسم بعدها، من میخوام برم سفر، میخوام کوه پیمایی کنم، برم قطب شمال و جنوب ،من میخوام حامی محیط زیست باشم، من میخوام یه عالمه پرورشگاه خوب و خانه سالمندان عالی و خوابگاه های مدرن و نمیدونم گلخونه و باغ و.... احداث کنم!

من میخوام کتابخونه عمومی بزنم تو شهر، پارک شهرای قشنگ، من میخوام خیلی پولدار شم، میخوام کانکشن بزنم بین آدما و برسم به همه اینا.

من اینا رو میخوام!

من میخوام بعدها یه ادم باشعور و باشخصیت و مهربون و بافهم و باسواد پیدا کنم و باهاش ازدواج کنم و بچه بیارم و بچه هامو نرمال و شاد بزرگ کنم.

ولی ایدا اینطوری نیست.

آیدا چیز خاصی نمیخواد ازین دنیا، آیدا چیزایی که میخواد رو داره، نیازی نمیبینه که تلاش کنه، کار کنه، یا هرچی. آیدا صبح که بیدار میشه صبحونش آمادست، نیازی نمیبینه خونه رو تمیز کنه، آیدا کلا به خودش فکر میکنه، حالشو میبره. آیدا کلاسارو ثبت نام میکنه و از هر ده جلسه شاید نهایت 4 تا رو شرکت کنه. میدونم که من نمیتونم حتی یه روز مثل اون باشم و باید خودم باشم، میمیرم اگه مثل ایدا باشم! برام سخته! ولی همین که میبینم یکی هست که برعکس منه! برام جالبه! میدونی، دوست دارم بدونم چطوریه اون مدل زندگی!

همیشه به خودم میگم، میگم من واقعا واسم مهم نیست که بچه هام تیزهوش باشن، یا دانشمند، یا هرچی، من میخوام بچه هام نرمال بزرگ بشن، شاد باشن، عکاس باشن ولی شاد و خوشبخت، نجار باشن، ولی شاد و خوشبخت، موسیقی دان بشن، نویسنده، دانشمند، هرچی که دوست دارن انجام بدن. برای همینه که دارم به خودم سختی میدم که بتونم محیط مناسبی برای اونها فراهم کنم.

در کل، با اینکه جدی بهم میگه خودشیفته، ولی همین که یه سری اخلاقامو با زحمت و تلاش به دست آوردم یا ساختم، اینو دوست دارم. اینکه میخوام یه روزی یه مادر خیلی خوب و موفق بشم و براش پلن دارم هم از هموناست.

امیدوارم مردی که مناسبم باشه و من براش مناسب باشمو یه روز پیدا کنم. مردی که نرمال باشه و باشعور و باسواد و خوش اخلاق و اخلاق مدار.


پی نوشت:

این لباس داکوتا جنسون قشنگه! باید مشابهشو پیدا کنم!!!





  • یه آدم

خیلی دوست دارم بمیرم!

سالهاست این حس رو دارم!

خیلی دوست دارم که بمیرم!

گاهی همه چی به یه فضای تهوع اور برام تبدیل میشه!

تو اون لحظه ها هیچ چیز و هیچ کس برام مهم نیست به جز مردن! به نظرم مرگ چیز خیلی خوبی باید باشه!

ازینکه نمیتونم حرفامو به هیچ کس بزنم (یعنی هیچ کس پیدا نشده که اونقدری که باید به من نزدیک باشه که حرفامو بهش بزنم) خیلی حس بدی دارم.

قربون حکمت خدا برم،

که از زندگی، حتی آسم عصبیشو هم به من داده!!!

آفرین!

تو بی نظیری!

یعنی مثلا به خیلیا قیافه و قد و پول و نمیدونم همه چی دیگه، داده.

به منم آسم و بی پولی و چند تا بیماری دیگه داده!

آسم معمولی نه، آسم عصبی!!!

بقیه مرضهامو دیگه دوست ندارم اینجا بنویسم.

بگذریم.

دیشب متوجه شدم که عمر من از میانگین جامعه حدود ده سال کمتر خواهد بود.

(البته از اولم این تابلو بود، من احساسی هستم و همیشه قلبم درد داشته).

برای اینکه قلب من درست اکسیژن رسانی کنه، باید بیشتر کار کنه، ضربان قلب تو تمام جانداران یه عدد ثابته.

یعنی مثلا (مثاله) اگه قرار باشه هر جانداری مثلا 5 میلیون بار قلبش تپش داشته باشه (و بعد اون 5 میلیون تا قلب از کار میفته)، خب اونی که قلبش زودتر میزنه زودترم کهنه میشه و از کار میفته.

من قلبم مجبوره سریعتر تپش کنه (ضمنا وقتی من احساسی یا ناراحت یا عصبی یا هرچی میشم هم تپشش به شدت میره بالا در حدی که تو تمام بدنم ضربان رو حس میکنم)، خب زودتر میمیرم (برای همینه که موش عمرش کمتره، در حالی که تعداد ضربان قلبش برابر با انسانه، موش قلبش خیلی سریع میتپه).

الان همینو من اگه برم به دوستام و خانوادم بگم، میگن بفرما! خب بی خیال درس و همه چی شو، ازدواج کن سریع نوه بیار (یعنی آینده نگری دورو بریای من در این حده). اینم یه دلیل دیگه برای ایجاد این وبلاگ!

حداقل اینجا آدم مینویسه و سبک میشه و دیگه مجبور نیست خاله زنک بازیو مسخره بازی همه رو تحمل کنه.

همینه که من یواشکی همیشه میرم دکتر. مجبور نیستی به خاله و عمه و دوستات و عمو بگی که نه من هیچیم نیست. که 1000 تا سنگ پیش پات بندازن (تا همینجاشم من گشتم و یه راه خودکشی آسون پیدا کردم که اگه یه روزی اینجا کارام به در بسته خورد در جا خودمو بکشم).

میدونین، زندگی با همه قوا داره جلوی من وامیسه!! من دارم با همه قوا میرم جلو!!

خدایا بعد تو یه دونه داداش بزرگم به من ندادی!!!

هیچی ندارم بهت بگم!!


این کتاب تاریخ معاصر ایران بلاخره تموم شد،

گفتم بشینم اینجا نکات مفیدشو بنویسم باشد که براتون مفید باشه (این داروهایی که دارم مصرف میکنم خیلی شعف بدن و خواب میارن، اون لحظه هایی که بی دلیل خوابم میگرفت میشستم این کتابو میخوندم که خوابم بپره).

آقای پیتر اوری میگن که:

نظام سهیم شدن زارع در محصول مبتنی بر 1. زمین، 2. آب، 3. بذر، 4. میزان سرمایه بود، و در مناطقی که آبیاری پرخرج ضرورت داشت، معمولا سهم زارع کمی بیشتر از یک پنجم بود که بابت عنوان پنجم، یعنی کار خود، دریافت میکرد. مالک یا جانشین او به تهیه بذر میپرداخت و هزینه های ابیاری را تامین میکرد و مالک آب بود... 

بعد میگه اون زارع بیچاره درسته که مثلا گندم و برنج و نمیدونم غلات و حبوبات دریافت میکرده در ازای کارش، ولی خب پول نداشته برای خودش چیزای ابتدایی مثل شمع و نمیدونم باربر و  ازین چیزا بگیره. پس میرفته سراغ قرض و نزول و بدبختی و بیچارگی...


کلا این کتاب به نظرم ارزش خوندن داره.

من واقعا ازش لذت بردم.

نمیدونم چقدرش واقعیت داره.

این کتاب با کتاب "این سه زن" و "از سید ضیا تا بختیار" مسعود بهنود زمین تا آسمون فرق داشت.

در دو جهت مختلف این دو نفر توصیف کردن.

حالا من که نمیخوام مورخ یا هرچی مثه اون بشم من میخوام فقط سواد داشته باشم!

در کل ارزش خوندن دارن.



گاهی وقتا تو این کلاسامون، وقتی اعتمادها جلب میشه، وقتی ادمها حس میکنن میتونن درد دل کنن و خودشونو خالی کنن، از زندگیشون میگن. وقتی از زندگیشون میگن، میبینی، هر آدمی، هررررررررررر آدمی، برای خودش ارزوهایی داشته و داره. و همه تلاشش به این بوده که بهش برسه. اما بعد یه مدت تلاش و کوشش کلا ولش کرده. دیده نمیتونه بیتشر جلو بره، و راضی شده به وضعیت موجود، و حتی الان جلوی کسانی که ارزوهایی دارن برای خودشون می ایسته و میخواد جلوشونو بگیره (نه عمدی)، من دلم میسوزه. نه از رو ترحم. به این فکر میکنم که اگه اینا یه ذره اصرار میکردن، یه ذره بیشتر ازون حدی که برای خودشون گذاشته بودن اصرار میکردن شاید به آرزوهاشون میرسیدن.

حتی مشکلشون پول نیست. عجیبه. خب تو که پول داری که (پول واقعا خیلی مشکلاتو حل میکنه).

نمیدونم.

برام عجیبه که اونا به کم قانع میشن (از نظر خودشون البته) و صداشونم درنمیاد.

من یه لحظه هم قانع نمیشم.

من اصلا اگه ببینم راه رسیدن به اون چیزی که براش سالها زحمت کشیدم بسته شده، اتوماتیک روح و جسمم با هم متحد میشن و من در جا سکته میکنم. و این سری میمیرم و راحت میشم.

چطوری اینا حاضر میشن خیلی ریلکس زندگی رو ادامه بدن!؟! طرف مثلا دوست داشته چه میدونم خیاط بشه! 0 سال زحمت کشیده بعدش باباش گفته نباید خیاط شی بعد الان گوشه خونه نشسته میخواد براش یه روزی یه خل و چلی پیدا شه و اینم شوهر کنه و بره (الانم مثلا 35 سالشه).

اینکه میگم خل و چل، منظورم توهین نیست. میگم اینا به کمترینها قانع میشن.

نمیدونم شاید من خیلی احمقم.

من مرگ رو اینجور وقتا به زندگی ترجیح میدم (کلا بدنم ترجیح میده!!!)





  • یه آدم

یکی از دوستانم که به نظرم یه زن قوی و بااراده هست، تعریف میکرد برام، میگفت تو یه کشوری (که من میخوام هر طور که شده اونجا سفر کنم و اونجا ترکیه نیست) تور لیدر بوده، میگفت آقایون، پسرای مجرد، متاهلا، پیر و جوون، با زن و بچه! میومدن، و تقریبا نیم ساعت بعد آشنایی و معرفی اینکه اینجا مثلا قلعه ... لا... هست، یواشکی میومدن میپرسیدن، ... خونه کجاست؟؟

میگفت من اولش حیرت میکردم، بعدش دیگه برام عادی شد.


(والا من خودم یه چیزایی از ایرانیا اعم از مونث و مذکر دیدم تو کشورای دیگه که عبارت شاخ دراوردن اونطور که باید توصیفش نمیکنه). میگفت طرف زن و بچه رو دو دقیقه میذاشت هتل و بدو بدو میرفت ...خونه. مجبوری؟؟؟ اینقدر عجله داری؟! 

همینه میگم من نمیخوام ازدواج کنم با این جماعت.

کلا ایرانیا همه جا اکثرا یه جورن به نظرم. استثناء هم توشون هست. ولی در کل از یه مدل پیروی میکنن.

تقصیری هم ندارنا. بنده خداها ندیدن ازین چیزا، براشون عقده شده. دوست دارن برن تجربه کنن (نمیگم آدم باید تجربه کنه هرچی رو، میگم اینا میخوان تجربه کنن).

کلا ناامیدم از اکثریت مردم سرزمینم حقیقتش.

نمیخوام بابای بچه هام امثال اینا بشن.

برام مهم نیست مرد دلخواهم تو گذشته ش چیکار کرده، ولی خیلی مهمه که وقتی با منه در چه حالی باشه. در نتیجه بعید میدونم ازین جماعت شوهر دربیاد برای من. چه طرف پاسپورت پسر بقیا سر کوچه باشه چه دو تا پی اچ دی داشته باشه و پاسپورت 6 تا کشور معتبرو هم داشته باشه. 

جدی یه حرف قشنگی میزد (اون دوست منم بنده خدا این همه کشور رفته بود و این همه سری تو سرا بود و دخترا واسش میمردن، نمیفهمم چرا یه بارم حس ندارم یکی از سخنان اموزنده شو اینجا بنویسم همش حول این جدی میچرخه وبلاگم! باید تغییر بدم خودمو)، جدی میگفت آدما وقتی مهاجرت میکنن، دو سه سال طول میکشه که خود واقعیشونو پیدا کنن، وقتی خود واقعیشونو (همون شخصیت و من واقعی که همیشه مخفی بوده یا سرکوب شده) رو پیدا میکنن و بروز میدن، واویلا میشه! حالا اینام اینطورین، یه دو دقیقه سفر میکنن به یه کشور دیگه mis-real میشن لابد (چون برای واقعی شدن خیلی زمان نیازه). هنگ میکنن بنده خداها. شاید جدی هم اینطوری بوده. نمیدونم.

بسه دیگه خیلی نوشتمو خیلی غیبت کردم (تنها جایی که میتونم توش غیبت کنم همینجاس).

بیست تا مقاله دیگه هم دانلود کردم. کلی مقاله تو صفه!

تا بعد!

شما آقایونم اگه انتقادی ازم دارین خواهشا به من نگین.

وبلاگ خودمه دوست دارم توش آزادانه بنویسم. همینجوریشم ادم مجبوره سربسته بنویسه.

منو لطفا نقد نکنین.

:)


پی نوشت: اینا رو ولش! دلم واسه جدی تنگ شده!!! :)))))))))))))


  • یه آدم

خب ظاهرا جدی اینجا رو نمیخونه.

تست کردم و مطمئن شدم. اگه اینجا رو میخوند تا الان حتما صداش دراومده بود. آخه شماها خبر ندارین، جدی بیش فعاله.

در نتیجه من برگشتم (من از دست جدی خواب و خوراک ندارم، هر سری که باهاش در تماسم یه چیزی میگه که منو میسوزونه، یکی نیست بهش بگه بابا زبونت تنده، تنده!!! منم دوست ندارم حتی یه ذره از خودم برنجونمش، شما باید جدی داشته باشین تا بدونین من چی میگم، جدی موجود عجیب و خاصیه، هر دفه که ازش تا مرز مرگ دلخور میشم و میگم من ازین پسره دیگه حالم به هم میخوره! تمام کارای خوبی که برام انجام داده میاد جلوی چشمم و میگم نه!!! بی معرفت و نمک به حروم نباش. مثل اکثر ایرانیا نباش، جدی رو باید بذاری رو تخم چشمات).

شادی مزمن یعنی چی؟

من شادی مزمن دارم؟؟

این حرف جدی منو ناراحت کرده.

شادی مزمن یعنی چی؟؟

بهم میگه تو شادی مزمن داری، دوست داشتم بهش بگم توام جدیت و خشم مزمن داری!!! ولی باز روم نشد. میدونی، حس میکنم هرچی میگه حتما حساب و کتاب داره، ولی متوجه نمیشم! چرا شادی مزمن؟ آخه من این سوالو از کی بپرسم؟ شادی مزمن!!!!؟! 

ای خدا چرا من با این جدی این قدر رو در وایسی دارم؟

دوست داشتم دیشب بهش بگم الاغ! خجالت نمیکشی اینقدر منو میکوبی!!!!

مگه من چمه؟!

ولی میدونی روم نمیشه! در عوض ازش تشکر کردم!!!! (چقدر احمقم!)

آخه دوسش دارم!

من قبلنا، وقتی بهش میگفتم میخوام باهات حرف بزنم! نصیحتم کن! هرچی! یا وقت یواقعا گیر بود کارم و داشتم سکته میکردم، از سهمیه هام استفاده میکردم و اون هر طوری که بود کاراشو زود تموم میکرد که با من صحبت کنه. دیشب میخواستم بهش بگم میخوام باهات صحبت کنم! نصیحتم کن! 

دوست داشتم خودش اینو بفهمه!

نشد! نفهمید!

حرف زدن با جدی حال منو خوب میکنه. جدی میدونه من چی میخوام. اونو به من میده. میدونه من واسه چی نگرانم، اونو برام فیکس میکنه. جدی داروی آرامبخشه! شماها ندارین (هیچ کس نداره) نمیدونین من چی میگم!

جدی وقتی لبخند میزنه اول گوشه سمت راست لباش تکون میخوره جا به جا میشه، بعد لباش از هم حدا میشن، بعد تا وقتی که داره میخنده همچنان گوشه راست لباش بالاست. نمیدونین چقدر بهش میاد :))))))))))) ازیناس که دستشو اگه بگیری ببری تو جمع نشون دوستات بدی همه میگن این پسره که خوشگل نیست خاک تو سرت! (بدبختی اینه هیچ کس از وجود جدی خبر نداره! فقط همه میبینن که من دارم میسوزم!) ولی جدی به چشم من خوشگله (حتی با اون بینی گنده اش). آخه جدی رو اگه بشناسین میفهمین من چی میگم!!! مسئله اینه که نمیشناسینش.

جدی خودخواهه، مغروره، رو اعصابه، منی که با همه عالم، با تخس ترین دخترا، با خودخواه ترینها به راحتی کنار میام، با همه پسرا میجوشم، با باسوادها و بی سوادها کنار میام، با جدی به مشکل میخورم! جدی خیلی تغییرناپذیره. خیلی بداخلاقه. خیلی. شماها نمیتونین تصور کنین. جدی شوهر خوبی احتمالا نیست، جدی بابای خوبی نمیشه. جدی کلا تحمل ناپذیره. ولی دوسش دارم این الاغو! دوسش دارم! خیلی مسخرس که بدونی یه نفر هیچ جوره با آینده تو مچ نیست و صحبت کردن باهاش اشک به چشمت میاره ولی این همه این الاغو دوست داشته باشی!

میدونی فکرم مشغولشه.

تا وقتی این موجود خودخواه مغرور الاغو به دست نیارم (تصاحب نه، به دست آوردن، یه مدل خاصیه که هیچ کس ازش خبر نداره به جز ما دخترا!) همین طوری یه گوشه ذهنمو مشغول میکنه. مگر تو ذهن و فکرم به یه آدم چندش و به درد نخور تبدیل بشه (که با این رفتارایی که میکنه بعید نیست یه روزی این اتفاقم بیفته).

از طرفی میدونم هرچی میگه درست میگه. خب چرا برنجونمش. وقتی مطمئنم همه حرفاش (اکثر حرفاش) رو حساب و کتابه چرا برنجونمش :(

جدی ازوناس که زود قهر میکنه.

بهش برمیخوره.

عصبانی میشه.

جدی رو نمیتونی نقد کنی. 

جدی مغروره.

جدی ایراداتی داره ولی احتمالا هیچ کس جرات نمیکنه بهش بگه.

جدی در عوض تا میتونه منو نقد میکنه. کلا جدی=نقد کردن و انتقاد کردن و عوض کردن دور و بریاش.

ولی دوست داشتنیه.

من متعجبم چطوری زن این آدم تونسته باهاش زندگی کنه!!!

فک کن هر روز که خانومه از خواب بیدار میشده جدی بهش میگفته تو ایرادات تو این سه دقیقه که از خواب بیدار شدی اینو اینو اینو اینو اینو این بودن. تو اصلا نباید ازدواج میکردی خاک تو سرت!

بعد خانومه یه روزی تحملش تموم میشه و وسایلشو جمع میکنه و میره.

جدی چون دوسش داشته افسرده میشه (یا مثلا خانومه خیلی قاطی میکنه و میره خودشو تو دریا غرق میکنه و جدی بعدش تصمیم میگیره دیگه زن نگیره).

بعد اون دیگه جدی زن نمیگیره و کارش شده گیر دادن به من!!!

شب و روز منو نقد میکنه و تخریب میکنه!

تا برنامه دیگر و غر زدنی دیگر خدا یار و نگهدارتون.

منم برم ببینم با این غرغروی بداخلاق جدی چیکار میتونم بکنم.

:)

شادی مزمن! :|

  • یه آدم

به اون درجه رسیدم!!! که تو سیستم کشورم! که خیلیا دندوناشون داغونه، من تونستم با مراقبت های فراوان و با چکاپ های به موقع (با اینکه محدودیت پول همیشه دارم)، دندونهای کاملا بی ایراد و سالمی داشته باشم!!!

یعنی هر وقت میرم دکتر، میگه مثلا یه تیکه ازین دندونت فاسد شده اینو درست کنم،

بعد که مثلا چند وقت بعد باز میرم دکتر، میگه تو دندونات همه سالمن! خیالت راحت!

این حسو دوست دارم!


خیلی!

خیلی!


این مسواک زدنهای به موقع و نخ دندون استفاده کردن و مسواک زبان استفاده کردن و هر روز سه بار قرقره آب نمک انجام دادن در طول این بیست و چند سال بلاخره مفید واقع شده!


راستی،

من دارم ازینجا میرم به یه سرویس وبلاگدهی دیگه.

ممنونم که این همه وقت حرفای دلمو خوندین.


برای همتونم آرزوی موفقیت و بهروزی دارم.


خدافظ! 

  • یه آدم

خدایا ازت خواهش میکنم یه چیزو از من دور کن!

پسرای ایران رو!!!

پسرای ایرانی خارج از ایران رو هم از من دور کن! ازت خواهش میکنم!

پسرای ایران موجودات بسیار پرادعایی هستن (اکثرا)، موجوداتی که هیچی بلد نیستن، هیچی! فقط ادعا دارن! کسایی که اندازه نصف من عرضه ندارن ولی دهنشونو که وا میکنن میگن ما اراده کنیم هرچی تو تا حالا به دست اوردیو تو کمتر از یه هفته به دست میاریم!

خدایا اینا رو از من دور نگه دار!!

من ازت شوهر نمیخوام، دوست پسرم نمیخوام!!! فقط این مدل موجودات رو از من دور نگه دار!!!

موجودات بی خاصیت پرادعا رو که عرضه ندارن زیپ شلوارشونو بکشن بالا ولی میگن ما طراح کتو شلوارهای کریستیانو رونالدو هستیمو از من دور کن!!! به کسایی عطا کن که شوهر میخوان من نمیخوام!!!! مرسی!


آخر هر مهمونی ای، آخر هر مجلسی، آخر هر برنامه ای، آخر هر مراسمی من این دعا رو به درگاه خدا میکنم! دخترامون اکثرا همینن ولی باز دخترا کم ادعاترن. دخترا جلوی هم کلی کلاس الکی میذارن و خودشونو تحویل میگیرن ولی جلوی پسرا کمتر اینطورن، ولی پسرا ماشالا!!!! اکثر پسرای ایران ماشالا ادعای محض هستن!

جدی جزء معدود پسرای ایران بود که خیلی با بقیه فرق داشت (جزء معدود آدمایی که من از صحبت کردن باهاش خسته نمیشدم و هر لحظه یه چیز جدید یاد میگرفتم). قراره دیگه حرف این ادمو نزنم اینقدر! بسه دیگه!!!


خدایا دوباره تاکید میکنم!!! لطفا پسرای ایرانی رو از من دور نگه دار!!! اکثریتشون رو!


بگذریم!

امروز داشتم به دوستم میگفتم که تو که دنبال یه دستیار میچرخی، یه دختر مجرد کم سن و سال پیدا کن که چون خودتم دختری باهاش راحت باشی و ضمنا انرژی داشته باشه و مجردم باشه که مثل خودمون هر وقت کارش داشتی در دسترس باشه و دغدغه شام چی بپزم! یا بچه چی شد! یا بریم خونه مامانمینا! نداشته باشه! بعد که اینو گفتم بی اختیار یه لحظه یاد این آگهی های همشهری افتادم که مینویسن به یه دختر جوان زیبای مجرد آراسته نیازمندیم!

:|

 

دو تا کلمه زیبا پیدا کردم که مشخصه هامن!

Dimple

Rosy Cheeks

بعله! :)))))))))))))))))

  • یه آدم

اخیرا یه کاری میکنم!!!

اول میرم مقالات مرتبط با اون مقاله اصلیه که قراره بخونمو دانلود میکنم، میخونمشون، دستم گرم میشه! بعدش مقاله اصلیه رو میخونم!!! اینطوری مقاله اصلیه رو بهتر میفهمم!!!

 

یه روز نوشستم با خودم فکر کردم!

گفتم دختر!

تو چرا این همه کتاب میخونی؟

چرا این همه فیلم و مستند و انیمشین میبینی؟

یه دلیلی که پیداش کردم، این بود که از بچگی اینطوری بودم.

شاید چون در باطن هیچوقت کسی رو پیدا نمیکردم که بتونه با من تفاهم داشته باشه (بر عکس روابط و خنده های ظاهریمو فوق العاده دوست باز بودنم، متاسفانه یا خوشبختانه، ازینکه دو تا بعد کاملا مختلف داشتم گاهی از خودم خیلی بیزار میشدم).

ولی از وقتی تونستم دست راست و چپمو از هم تشخیص بدم، دیوانه وار و با علاقه کتاب خوندم.
زیر کلمه ها و جمله های مهم خط میکشیدم، شخصیتها رو گوگل میکردم یا دربارشون کتاب میخوندم، چون کسی نبود که باهاش درباره این چیزا صحبت کنم خب باز باید کتاب میخوندم تا جواب سوالامو بدونم.

پس هی بیشترو بیشتر میخوندم...

حس میکنم آدم وقتی منطقا (نه احساسا) از دورو بریاش قطع امید میکنه، برای خودش یه خلوتی میسازه. وقتی میبینی دوستات نمیتونن بهت خوراک ذهنتو بدن یا به هر دلیلی یه خلا رو با اونها حس میکنی (چه دختر باشن و چه پسر) میری برای خودت یه راه میسازی. این برای من اتفاق افتاد.

وقتی 12 سالم بود، یه روز صبح از خواب بیدار شدم، گفتم این زندگی واسه من زندگی نمیشه!

رفتم کتابخونه شهر و چند تا کتاب گرفتم و آوردم خونه (یکیش درباره نجوم بود که فیووریت من هست).

کتابهای کتابخونه رو دو بار خوندم.

بعد رفتم از اقوامم کتابهای نفیسشونو قرض کردم و خوندم (نبرد من هیتلر رو اونجا خوندم و یه عالمه کتاب دیگه که مربوط به تاریخ ایران و دنیا بود). بعد گفتم ببینم تو رمان ها چی میگذره! نشستم خوندم!

انقدر خوندممممم تا بلاخره متوجه شدم من کی هستمو چی میخوام!

اینا چیزایی بود که دور و بریام نمیتونستن بهم بدن حتی اگه من دنبالش بودم...

درسته که خیلی وقتا اشتباهم کردم تو زندگیم، ولی در عوض تلاش خیلی خیلی زیادی کردم که خودمو بسازم.

یه بار از خودم پرسیدم، حالا رمان و مستند و نمیدونم مجله و اینا اکی هست که میخونی.

ولی چرا تاریخ؟

میدونی

من دنبال یه چیزی بودم.

دنبال این بودم که بفهمم دقیقا از دنیا چی میخوام.

قبلش باید آدمای کشورمو، خلق و خوشونو، خودمو، پیشینمو، همه رو میشناختم. تا متوجه میشدم که چقدر امکانات دارم و چی ازم برمیاد و چی رو باید بسازم.

خیلی خوندم...

خیلی خوندم....

به خیلی چیزا رسیدم، ولی مهم ترین قسمت ماجرا این بود که متوجه شدم که مردم کشور من یه سری خلق و خو دارن که خیلی خیلی خیلی زمان میبره کهبخوان عوضش کنن تا به معنای واقعی کلمه پیشرفت کنن و بتونن از زندگی لذت ببرن (اون آرامشی که دنبالش هستنو به دست بیارن)، دیدم من نمیتونم و کسی نیستم که آدما رو عوض کنم و این ابدا با خلق و خوی من جور در نمیاد.

یاد گرفتم آدمای دور و برمو اونطوری که هستن دوست داشته باشم.

به جای اینکه بخوام اهدافشونو عوض کنم یا که مثلا زندگیشونو تلخ کنم به خاطر طرز تفکری که دارم و دارن و مثلا بخوام یه تفکرو بهشون القا کنم به زور، یاد گرفتم کمکشون کنم به اون چیزی که میخوان با تلاش خودشون برسن و در کنارش تیکه تیکه بهشون کمک کنم که فکر کنن، خودشونو ارتقا بدن و فکراشونو بزرگ کنن و دنیاشونو.

واسه همینه که من نه تنها از هیچ کس بدم نمیاد بلکه همه رو دوست دارم! این حسمو خیلی دوست دارم. تو کشور من که همه مردم (یا اکثریت در خوشبینانه ترین حالت ممکن) از هم بدشون میاد یا پشت هم کلی صحبت میکنن یا مینیمم همدیگه رو مسخره میکنن و توهین قومیتی داریم و بحث بی محتوا و مزخرف تهرانی بودن و شهرستانی بودن در فرهنگ کشور ما جاری هست، و هزار تا مورد دیگه، به نظرم همین که نه میتونم به کسی حسادت کنم، نه حسرت بخورم، نه دشمنی کنم، و به علاوه اینکه همه تلاشمو میکنم که به آدما کمک کنم، بهم یه حس خیلی خوبه. این حسمو دوست دارم! با زحمت و تلاش و کوشش بهش رسیدم و واقعا دوسش دارم!

بین تمام آدمایی که دیدم، جدی تنها کسی بود که هم از نظر سنی بهم نزدیکتر بود (یعنی آپدیت تر بود) هم اینکه کلی منو درک میکرد و هم مرد خودساخته ای بود. جدی ازونا بود که معلوم بود اولش کلی یللی تللی کدده، بعدش دیده این زندگی براش زندگی نمیشه و یه جورایی خسته شده! و رفته دنبال ساختن خودش.

بر خلاف بیشتر اقایون جدی از مغزش هم استفاده میکرد! برای خودش احترام قائل بود. اگه لازم بود تنها میموند و تنهایی رو تحمل میکرد ولی به خاطر پر کردن تنهاییاش تن به هر کاری و هر کسی نمیداد.

یه جورایی، جدی بین مردم ما، خلاف موج شنا میکرد و برای منی که همیشه خلاف جهت امواج شنا میکنم چی ازین بهتر؟؟ جدی کسی بود که من وقتی باهاش صحبت میکردم میتونستم با جرات به خودم بگم که اگه یه روزی مرد دلخواهمو نتونستم پیدا کنم خب تنهایی زندگی میکنم. مشکلی نداره. جدی برای تنهاییاش احترام قائل بود. واسه خودش. واسه دستاوردهاش. اینجور مردها رو من تا مرز مرگ قبول دارم. حتی اگه 1000 تا اخلاق گند داشته باشن (که جدی داشت) و 4 تا زن قبلیشونو طلاق داده باشن و کوپن زن گرفتنشون تموم شده باشه (کوپن زن گرفتن جدی تموم شده بود).

جدی آدمی بود که دنبال هیچ احدی غیبت نمیکرد. یا با کسی معاشرت نمیکرد یا اگه معاشرتی داشت دیگه حرف و حدیث پشتش نبود.

جدی ازونا بود که من میتونستم هر یکی دو هفته یه بار ببینمش و بیشنم باهاش گپ بزنم و چایی بخورم و لحظه های قشنگی رو بسازم. باهاش صحبت کنم. بهم کلی اطلاعات جدید و مفید درباره کارش و رشته ش انتقال بده و منو مداما تشویق کنه و هول بده جلو و من هر لحظه مطمئن تر بشم که راهم درسته و هر دفعه هم بهش بگم که ازین که دارمش بی اندازه خوشحالم! و اون هر سری بگه برو به درسات برس! بس کن! و من ته دلم بگم کی زن تو میشه با اون اخلاق افتضاحت آخه؟! واقعا هم اخلاقش افتضاحه من به این رسیدم.

جدی تاریخو دوست نداشت. براش مهم نبود که کی چیکار کرده در گذشته. کتابای روانشناسی معروفی که من اون همه برای خوندنشون زحمت کشیده بودم براش مسخره بودن. رمان دوست نداشت. اسم پادشاها واسش مهم نبود. قطعا کتاب خوندنای من هم براش پشیزی ارزش نداشت. ولی میتونست تو رو خوب بفهمه.

دوستم همیشه میگفت تو یه لجبازی بسیار پنهان و مخفی در درون خودت داری، که هیچوقت البته بروز پیدا نمیکنه ولی اگه بروز پیدا کنه تو بمیری هم اره نمیگی به شرایط موجود. جدی هیچوقت لج منو درنمیاورد! جدی میتونست دوست خیلی خیلی خوبی بشه (شوهر خوب نه ولی، نمیدونم شاید واسه بقیه دخترا شوهر خوبی بشه نمیدونم). جدی آدمی بود که هیچوقت ازت تعریف نمیکرد، هیچوقت. ولی روزایی بود که من کاملا حس بیخود بودن داشتم. روزایی که حس میکردم بی مصرف ترین و نامفیدترین ادم جهانم و به درد هیچی نمیخورم. تو اون لحظه ها جدی سرمیرسید، مثل این فرشته های نجات و منو ازون فازی که بودم درمیاورد و بهم اینو القا میکرد که من دختر مفید و ارزشمندیم و کمکم میکرد اینو باور کنم. این کارشو دوست داشتم.

جدی کسی بود که بین اون چیزایی که خونده بودم، بین ارزشهام و اعتقاداتم و دستاوردهام و بین توانمندیهام ارتباط خیلی خوبی برقرار کرد و منو دایرکت هدایت کرد به اون چیزی که میخواستم برسم. جدی مرد عمل بود. جدی مدیر خیلی خوبیه. من که ته دلم به هر آدمی اعم از پسر و دختر میتونم هزار تا ایراد بگیرم (و همزمان دوسشون داشته باشم)، ایرادهایی که ته دلم به جدی میگرفتم خیلی کم بود (و هیچوقت نمیتونستم بهش بگم که بابا تو هم ایراداتی داری چرا آخه فکر میکنی بی ایرادی تو!!!!)، چون جدی آدم خودساخته ایه. جدی ازوناست که واسه اینکه اینی بشه که الان هست خیلی زحمت کشیده....

از یه جهاتی هم جدی منو خوب نمیشناخت (اون دوستم در عوض منو خیلییییی عالی میفهمید)، جدی خبر نداشت که من تو محیط کارم فوق العاده صبورم...

خوشم میاد که یه دختریم که با اینی که هست حال میکنه (اعتماد به سقف)!

خودمو دوست دارم خب!!!

پی نوشت: دوباره این فکر به جونم افتاد که نکنه این انسان میاد به وبلاگم سر میزنه!!! اگه اینکارو بکنی من میدونم و تو! همین! 

  • یه آدم

به جرات میتونم بگم که دقیقا دارم بهترین روزهای زندگیمو سپری میکنم.

نه که فکر کنین همه مشکلات من حل شده نخیر!!!

دقیقا در اوج سختی و مشکل هستم.

ولی، با وجود مشکلاتم و همینطور با وجودی که برای بار سوم سرما خوردم و هر شب 5 بار بیدار میشم و میبینم دارم خفه میشم و میرم آب میخورم و بعد قرقره آب نمک انجام میدم، و برای منی که سالهای سال بود سرما نخورده بودم سه بار سرماخوردگی در طول هفت ماه واقعا عجیبه (من هر 20 سال شاید!!! شاید یه بار سرما بخورم، واقعا نمیخورم)، ولی دارم روزایی رو سپری میکنم که دوسشون دارم و یه جورایی فانتزیم بودن.

ورزش میکنم، زبان میخونم، مقالات و کتابهایی که دوست دارمو میخونم، برنامه ریزی میکنم و دیدن اقوام و دوستانم میرم. کلی کار دیگه که دوسشون دارم انجام میدم.

این حسو دوست دارم!


اینو هم بگم، کتاب تاریخ معاصر ایران اثر پیتر اوری دقیقا شش ماهه که به صورت ناتمام رها شده. هر از گاهی میرم یه ده صفحه میخونم. اما برای منی که هر روز مینیمم 100 صفحه کتاب میخوند (من سریع خوان هستم) یکمی عجیبه که یه کتاب اینقدر کش داده بشه خوندنش. خوبه حداقل من قبل از تو رو خوندمو تموم شد (اونم شش ماه بود که دستم بود! بس که کارا زیاد بود). خلاصه این کتاب تاریخ معاصر ایران داره تموم میشه به امید خدا.

راستی کتاب پروفسور شارلوت برونته رو استارت زدم!!! (صفحه اولشو خوندم!!!!)


دیروز 5 پرنده داشتن با هم آواز میخوندن!!!

دادا دودو دیدادا

دادا دیدی دادادو

من یه همچین چیزی رو استنباط کردم از متن آوازشون!!!

کسی اگه ترجمه ای در دست داره ازین شعر لطفا در اختیار ما قرار بده!!!

:)


خلاصه امیدوارم سرماخوردگیم خوب شه بدجوری زده منو داغون کرده!

ولی حس خوبی دارم به زندگی

حس خیلی خوبی دارم!

امیدوارم که مشکلاتمو بتونم حل کنم....



پی نوشت: خوشبحال بقیه دخترا! چقدر راحت مینویسن تو وبلاگشون که دوست دارن کسی رو بغل کنن!

من هزاران بار خواستم بنویسم که چقدر دوست داشتم جدی رو بغل کنم ولی روم نشد! (خب الان جرات پیدا کردم و نوشتمش!)، الانم اگه مینویسم به خاطر اینه که دیگه بغلش نخواهم کرذ. وگرنه باز هم نمینوشتم!

  • یه آدم

من یه اخلاق خوب یا بدی دارم، اونم اینکه یه دونه دفتر روزانه دارم، برای نوشتن کارهایی که باید انجام بدم، یا مثلا تماس هایی که باید انجام بشه یا نکته ای چیزی که باید نوشته بشه.

یه دفتر دیگه هم دارم که اسمش دفتر علمی هست!!! نحوه کار با این دفتر اینطوریه که به هر نتیجه ای که میرسم درباره رشته م توش مینویسم (یا کارهای مرتبطی که باید انجام بدم در این رابطه) و بعدها منتقلش میکنم به یه فایل وورد و به یه دفتر کاغذی اصلی.

این مدل نوشتنو دوست دارم.

اینطوری منظم نوشتن و یادداشت برداشتن باعث میشه تو همیشه یه دونه مرجع ا زکارهات و دستاوردات داشته باشی (و به خاطر اینه که من کامل ترین پایان نامه دانشگاهو نوشتم، شده رفرنس اصلی بچه ها و دست همه میچرخه تو دانشگاه). این اخلاقمو دوست دارم!

یه دفترچه هم دارم که همیشه تو کیفمه و هر وقت چیزی به ذهنم میرسه رو توش مینویسم!!!


حالا، این اینتروداکشن طولانی رو به زور به خرد شما مخاطبان عزیزم که اندکی ازم شناخت ندارین (و منم همینطور) دادم!!! که اینو بگم:

بعد از سالها تلاش و کوشش و خاک خوردن در عرصه علمی! بلاخره دیروز به یه نتیجه جامع درباره اشتفاده از مقالات و کتابها رسیدم، اینجا مینویسم که یه روزی برگردم بخونمش و دستاوردام فراموشم نشه!!!!!

به این صورت که:

1. اول میریم کتاب رفرنسو میخونیم.

2. بعد از اینکه کتابه رو خوندیم، با توجه به اینکه تعداد مقالات مرتبط با اون فصلی که خوندیم، هزار هزار تاست (گاهی وقتا به دو سه میلیون میرسه)، میریم قدیمی ترین مقالات رو اول دانلود میکنیم و مطالعه میکنیم تا ببینیم از کجا شروع شده ماجرا، بعد جدیدترین مقالات رو  (Last Month) دانلود میکنیم و میخونیم.

اینطوری از آخرین پیشرفت ها یمربوط به رشته خودمون هم مطلع میشیم.


این نتیجه سالها تلاش و کوششمه که اوردم اینجا نوشتم باشد که در اینده به درد خودم و خودتون بخوره!!!


بهله!!!


:)


تا برنامه ای دیگر و اینتروداکشنی دیگر خدا یار و نگه دارتون.

امضا: پرچونه!


پی نوشت: جدی رو خیلی دوست دارم. آدم ذاتا خوبیه. تو هر صد هزار تا آدم شاید (شاید اونم) یه دونه آدم مثل جدی پیدا بشه که واقعا آدم باشه و نایس باشه. ولی واقعا اخلاقش با روحیات من جور درنمیاد. خیلی تند و بداخلاقه. خیلی برام عجیب و جالبه که بقیه دخترا چطوری بهش نزدیک میشن (کلا چطوری جرات میکنن که نزدیک بشن). خیلی باید خودتو بشکنی که بتونی بهش نزدیک بشی و این ابدا با ذات من جور درنمیاد. اینا رو اینجا مینویسم تا اگه یه وقتی فکر نزدیک شدن بهش به سرم زد، منصرف بشم. 

کلا الان همتون متوجه شدین که من جدی رو دوست دارم! اخه آدم خوب و نایسیه! به درد رفاقت میخوره. خیلی. خیلی! ولی خب در کل آدمیه که یه حرف رو به زبون میاره و فردا میزنه زیرش. یه جوری هم براش دلیل و برهان میاره که تو دیگه قانع میشی که حقش بوده زیر حرفش بزنه. اخلاقشم تنده. ولی امیدوارم سر راه همتون یکی مثل جدی قرار بگیره تا متوجه بشین اینکه میگم آدم خیلی خوبیه و تو هر صد هزار نفر شاید یکی مثل اون پیدا بشه یعنی چی :) جدی ازوناست که من همیشه دعا میکنم خدا ازش یک میلیون تا به این دنیا هدیه کنه.

و اینکه دارم به نبودنش عادت میکنم!! ازین نظر خیلی خوشحالم! ازین که یه دختر قوی هستم.

ازینکه نمیشکنم.

ازینکه بلدم تحمل کنم همه چی رو.

ازینکه میخوام یه روزی بگردم و یکی بهتر از جدی پیدا کنم (عذاب وجدانی هم واسه خودم ندارم، چون جدی با اراده و اختیار خودش یهو به حال خودم ولم کرد). ولی جدی رو دوست دارم!

پی نوشت 2: بله حق با شماست من جدی رو خیلی دوست دارم و نبودنش به شدت ازارم میده! میخوام جای خالیشو پر کنم که کمتر اذیت بشم. ولی واقعا دارم عادت میکنم ها! واقعا دارم به نبودنش و به اینکه انگار اصلا نبوده تو زندگی من عادت میکنم (خیلی سخته ولی دارم انجامش میدم) بحث اینه که خودش خواسته. دست من نیست پس. خدا به همتون یه جدی عطا کنه تا متوجه بشین من چی میگم! مشکل اینه که جدی منو دوست نداره. نمیفهمم چرا. حتما یه دلیلی واسه خودش داره. حتما خودشو برتر میدونه (کلی دلیل تو پستهای قبلی نوشتم که چرا جدی منو دوست نداره حوصله ندارم اینجا تشریحش کنم).

در کل مهم نیست! بهترشو پیدا میکنم! شاید دو سال دیگه، ولی بهترشو پیدا میکنم!

  • یه آدم

یه روزایی هست،

که من، مست و دیوانه، ساعت پنج و نیم صبح از خواب میپرم و میرم بیرون که گوش بدم به صدای گنجشکا، به صدای جیرجیرکایی که دیگه تا بیست دقیقه آینده میرن دنبال زندگیشون و صداشون قطع میشه، به سکوت شهر، به خواب آدما...

به حرکت آهسته برگهای گلهام...

این مال هر چهار فصله... من وسط زمستونم گاهی 5 بیدار میشم و آسمونو نگاه میکنم...

ولی بعضی چیزا مال پاییزه...

تو پاییز، ساعت 6 صبح میبینی خورشید داره همه توانشو به کار میگیره که بتابه...

طلوع کنه


گل ها سردشونه

هنوز عادت نکردن به پاییز


تو تابستون خورشید یهو میاد بالا!!! خیلی با افتخار! تو پرده ها رو میکشیو میگی ای وای چشمم کور شد!!

ولی تو پاییز تو نگات به گوشه پنجره هست که خورشید کم کم بیاد بالا (من البته خل تر ازین حرفام، یواشکی میرم به خورشید سلامم میکنم!!! یه طوری که کسی متوجه نشه! دقت کنین، هیچ کس، هیچ کسسسسسس حتی جدی خبر نداره که من این کارو میکنم! حتی اعضای خونوادم!!! حتی دوستام! ولی حقیقت داره، من یواشکی میرم با گلدونام، با خورشید، با گنجشکا صحبت میکنم و بهشون دونه میدم!)

من صدای جیرجیرکارو دوست دارم

اون شبنمی که صبحها میشینه رو برگ گلها رو دوست دارم...

اگه به اختیار من بود، تابستون و بهارو و اول پاییزو میرفتم تو طبیعت صبحونه میخوردم.. میرفتم هر روز یه کافه جدیدو با دوستام امتحان میکردم، با خودم امتحان میکردم!! تنهایی! که ببینم تنهایی مزه ش چطوریه!


اگه در توانم بود اکثر تعطیلاتامو میرفتم مسافرت، به کشورهای مختلف، قاره های مختلف،

شب کنار بخاری مولوی و خیام میخوندم

کتاب میخریدمو شبا تو رختخوابم میخوندم...


باغ گل درست میکردم...

دیوونه میشدم...

دیوونه....


اول از بچه ها، از مامانا، میخواستم ارزوهاشونو بگن، بعد کمکشون میکردم آرزوشونو براورده شه

اون حسو دوست دارم...


تابحال صدای بارونو گوش کردین؟ خیلی قشنگه....


یکی از دلایلی که کتاب اتوبوس مدرسه رو دوست داشتم همین بود...


راستی، پارسال این موقع آرزو میکردم که امسالو بشینم رشته ای که دوست دارمو بخونم، خیلی خوشحالم!!! ازین که عاقلانه و با احساسم این رشته رو انتخاب کردم واقعا خوشحالم. حسش خوبه! باید جای من باشین تا متوجه شین چی میگم!!!


امیدوارم بقیه کارام درست بشه.

:(


منتظرم هوا سرد شه دستکش و کلاه شالگردن بیاد تو مغازه ها که برم واسه خودم بخرم!

حسش خوبه!!

:)




  • یه آدم