بیرون دروازه خونه خنگول ها :)

I am not here for a long time, I'm here for a good time

بیرون دروازه خونه خنگول ها :)

I am not here for a long time, I'm here for a good time

بیرون دروازه خونه خنگول ها :)

Dreams Come True :)

آخرین مطالب

 

اینو به عنوان حرف آخرم یا یکی از آخرین حرفهام اینجا مینویسم.

من یه دوستی داشتم، که وقتی توی ایران بودم بهم همیشه میگفت که رفیقم میمونه و میگفت که بچه نیست و بزرگ شده و میدونه چی میگه و مهم نیست من با کی هستم و کجا هستم. اون همیشه رفیقم میمونه.

خودش همیشه پیشنهاد کمک میداد و کلی کار قرار بود به میل خودش انجام بده.

نه تنها زیر همه حرفهاش زد وقتی من پامو گذاشتم کانادا،

بلکه تا میتونست منو نارحات کرد و سوزوند.

شماها توی همه این سالها، از دور و بر 2014 که این وبلاگو زدم تا الان همه چیز رو خوندید.

و شریک غم من بودید.

یکی از بدترین حس هایی که داشتم توی دو سال اول زندگیم، این بود که نکنه حامله بشم و وقتی دو سال گذشته بچه بغلم بشینم کنار جوب توی کانادا.

وقتی دو سال گذشت و من حامله نبودم، یک عالمه از خوشحالی گریه کردم.

دلیل؟

چون وقتی تازه پامو گذاشته بودم اینجا،

برگشت به من گفت من دنیا رو دیدم و قبلتر از تو اینجا بودم.

مطمئنم که دو سال دیگه همین موقع میشینی کنار جوب با یه نوزاد بغلت و گریه میکنی.

این یکی از کوچیکترین کارهای زشتش بود.

اثرات بدی که روی روح و روان من گذاشت حد نداره.

برای من باعث عبرت شد.

بعد ازون هرکسی رو که میدیدم که شبیه اون هست رفتارهاش فوری دوری میکردم.

بارها و بارها شهرستانی بودنم رو مسخره میکرد.

بارها بهم تیکه انداخت.

یه بارم که معرف حضورتون هست، بهم گفت عاقبت گرگ زاده گرگ شود، و منظورش از گرگ زاده شهرستانیا بودن.

به خاطر شخصیت وتربیت خانوادگی خودم هست هرگز پته شو نه اینجا نه هیچ جای دیگه نریختم بیرون که بقیه باهاش اشنا بشم. حس کردم نباید breach of trust کنم.

این جمله برای توئه گرگ زاده:

You are immature, selfish, self-centered, racist, and you're a disgrace to humanity.

There is no way, literally no way, that I see you and talk to you again.

تو همه اعتماد به همه مخاطبای وبلاگام همه شون رو (هرچی از بچگی ساخته بودم تا الان) زیر سوال بردی با دزدکی خوندنات و سرکوفت زدن محتویات وبلاگم بهم.

تو ریسیست هستی.

هنوزم توی کشور به این بزرگی میخوای مثال تمسخر امیز بزنی هندی ها رو مثال میزنی،

وقتی میخوای کانادارو مسخره کنی میگی شبیه شهرستان ها هست.

من بچه بودم وقتی باهات آشنا شدم،

فقط برای اینکه دیگه بیست سالم نبود، منو مسخره میکردی. میگفتی الان دیگه هیچ کس تو رو دوست نخواهد داشت چون 20 سالت نیست.

من یک عالمه پیشنهاد دوستی و ازدواج از کاناداییای وایت و غیروایت، امریکاییای وایت و غیروایت، اروپاییا و در راسش هلند و دانمارک گرفتم اینجا.

من نمیدونم تو چطوری با خودت زندگی میکنی.

فقط به هیچ ادمی نزدیک نشو.

تو بالغ نیستی، مریض هستی، روانی هستی، و کسی که فانتزیش هست که زنجیر بندازه گردن دخترها و اونها رو توی خیابون بکشه نباید با هیچ دختری بخوابه به نظرم.

دابل کاندوم بزن یا اصلا نخواب با هیچ کس.

واقعا بچه اوردن یکی مثل تو وحشتناکه.

گود لاک.

چون میدونم عین مریضای روانی در حال مداوا هر روز و هر ساعت میای اینجا رو میخونی،

این رو بعنوان آخرنی نوشته م اینجا میذارم برای تنبیهت.

که بخونی و حالت بد بشه و یاد بگیری که فضولی و دزدی نکنی.

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

میدونید بچه ها،

یه چیزی هست، اسمش هست "شک و بی اعتمادی"

هم اینجا هم هزار جای دیگه درباره ش نوشتم.

یعنی اعتماد تو یک جا سلب میشه.

اعتماد من وقتی به یکی از بین میره، از بین میره.

من تا وقتی مجبور نشم نمیرم سراغ آی پی ها،

سه چهار سال قبل برای اولین بار رفتم سراغ ای پی ها و اینکه هرکس از کجا میخونه منو، و خیلی تجربه وحشتناکی بود.

بعد ازون اعتمادم رو به خیلی از ادمها از دست دادم.

حتی گاهی ممکنه شما راست بگید اما اعتماد من از بین رفته.

اعتماد رفته هم اغلب برنمیگرده. مثل انسانی که تغییر نمیکنه.

باید بهش زمان بدید.

سالها زمان بدید.

بعد از سالها هم برنمیکرده سر جاش.

هرکدومتون که دارید با اکانت های عجیب و غریب پیام میدید بهم. 

باور کنید فایده ای نداره.

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

من توی تاریخ زندگیم یادم نمیاد که درباره یک ادم دیگه، از یک ادمی که وبلاگمو میخونه پرسیده باشم.

آره لطفا مزاحم نشو هرکی که هستی به جز اون دختری که میگی (بر هفت جد و اباد آدم دروغگوی پست لعنت و امیدوارم به بدترین شکل ممکن زندگی جوابت رو همین امروز یا فردا بده که با اسم دخترا میای مزاحم مردم میشی حرومزاده عقده ای).

وب سایت رو به اونایی که به بهم گفتن و به اون دو سه نفری که خودم میشناسم و چند ساله میخونمشون میدم.

دوستون دارم.

  • Blah Blah Blah Girl

 

هر وقت که هر کدوم شماها، یا هرکی دیگه، یه کاری انجام میده، من اون 15 شانزده سال اول زندگیش میاد جلوی چشمم.

انسان تغییر نمیکنه.

انسان از یک شهر به یه شهر دیگه و از یه خونه به یه خونه دیگه منتقل میشه اما تغییر نمیکنه.

به تجربیاتش افزوده میشه به مرور و اون تجربیات باعث میشن به افکار قبلیش که ناشی از همون 15 شانزده سال اول زندگیشه سر و سامان بیشتری بده.

انسان تغییر نمیکنه.

همونطور که مخاطبای وبلاگ من تغییر نکردن.

insecurity خودتون رو همه جا پخش و پلا نکنید. ببرید پیش خودتون و پدر و مادرتون که اینطوری بارتون آوردن.

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

واقعا از خودم همیشه میپرسم.

وقتی یک آدم مجبور نیست و توی بدبختی مطلق گرفتار نیست (گرچه اونجا هم نباید دروغ گفت) چرا باید دروغ بگه؟

میترسی از نشون دادن خودت؟

میترسی مردم بفهمن چه آدم چیپ و خز و داغونی هستی برای همین پشت اسم بقیه آدمها قایم میشی؟

و چون میدونی که من دخترا راحت تر صمیمی میشم پس میای پشت نقاب یه دختر؟!

خجالت بکش واقعا. متاسفم.

  • Blah Blah Blah Girl

 

بر آدم درغوگو لعنت.

مجبورید دروغ بگید؟

آخه به چه علتی؟

چرا اخه یک ادم باید خاطره یکی دیگه رو برداره و باهاش خالی ببنده و بگه من آنه ماری هستم؟

فکر میکنید من فرق نوشتن یک جنس مذکر و مونث و ترنس و بقیه رو تشخیص نمیدم.

دیگه اینجا رو کمتر چک میکنم.

خداحافظ.

  • Blah Blah Blah Girl

 

آنه ماری،

تو و همه من رو میشناسین.

 

اگر ادم واقعی هستی لطفا خودت رو معرفی کن تا ادرس وب سایتمو هم بهت بدم و بعد ازون هم مخلصت هستم.

اگه نه، لطفا دیگه هرگز بهم پیام نده. پیام بدی هم نخونده پاک میکنم.

  • Blah Blah Blah Girl

 

اگه دوست داشتید که ادرس وب سایتمو بهتون بدم، بهم یا ایمیل بزنید یا که پیام بدید.

  • Blah Blah Blah Girl

 

دنیا توی تاریکترین لحظه های خودشه،

و من هرگز دلم اینقدر روشن نبوده!

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

اینکه تو مشخص مشخص بدون اینکه تقلا کنی خودنتو مخفی کنی میخونی،

یعنی من پشیزی برات مهم نیستم و از روی حس خوب و سرگرمی و مسخره بازی و یادگیری چیزای تازه (اگه در اون حد باشم) میخونی.

  • Blah Blah Blah Girl

 

توی د بیگ بنگ تیری،

لنرد و پنی دارن با هم اشپزی میکنن برای تینکس گیوینگ،

و اخرش مشخص میشه که لنرد یواشکی داشته دفترچه خاطرات پنی رومیخونده این همه وقت.

خواستم بگم بارها بهم ثابت شده که اگه پسری یواشکی داره وبلاگ شما رو میخونه یعنی واقعا شما رو دوست داره.

 

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

یعنی باورم نمیشه،

واقعا عمر زود میگذره.

و فقط خاطره ای خواهد ماند.

 

دیدی توی یه مقطعی یه چیزی یه سایتی یه اکانتی براتون مهمه؟

مثلا یه دوره ای ریسرچ گیت خیلی مد شده بود.

بعدش لینکداین (ِیا حالا همزمان یادم نمیاد).

یا توی بچگیا توی لیسانس دو سه تا سایت عجیب و غریب مهم بود که همه دانشگاه توش اکانت درست میکرد.

بعدش فیسبوک و خیلی چیزای دیگه.

بعدش اینستاگرم.

 

من تقریبا هیچ کدوم اینها رو دیگه چک نمیکنم. نمیگم خوبه. نمیگم شما هم باید همینکارو بکنید نه.

فقط برام جالبه که چقدر ادمها تغییر میکنن.

 

چرا هیچ کس به ما نگفت که لینکداین برای کار پیدا کردن به درد نمیخوره و اگه کسی شما رو بخواد بدون چک کردن لینکداینتون میگیره شما رو؟

چه اهمیتی داشت اپدیت کردن لینکداین ما؟

توی کانادا همه با کانکشن نیرو میگیرن.

کسی اگه دنبال نیرو باشه به عکس پروفایل شما نگاه نمیکنه.

به هیچی شما نگاه نمیکنه.

بهانه های الکی نمیاره.

برای همین،وقتی همه اینها رو میبینید و میفهمید، و میبینید که نیم ساعت حرف زدن با یک رئیس خیلی موثرتر از اپدیت کردن لینکداینتون هست، دیگه نمیرین سراغش.

وقتی متوجه میشید که تقریبا همه اینها جوک و بهانه هست دیگه سراغ هیچی نمیرین.

برای من مصحکه که هنوزم ملت لینکداینشون رو اپدیت میکنن.

یا اینکه هنوز امید دارن که با کار داوطلبانه انجام دادن و تند تند اپدیت کردن و نوشتن همه شون توی لینکداین کار میگیرن.

نه.

اینطور نیست.

هیچ کس اهمیتی نمیده.

حتی چک نمیکنن.

توی جوامع مریض یا جوامعی که رقابت زیاده یا کار نیست یا درگیر ریسیزم و فاشیزم هست با این کارها سر شما رو گرم میکنن.

لینکداین بد نیست.

اینکه یه اکانتی داشته باشی و یه چیز کوچولو توش نوشته باشی که ملت بشناسنت اگه بخوان.

ولی دیگه 24/7 براش عکس بگیری یا اپدیتش کنی یا بری اکانت این و اون سر بزنی مصحکه.

لینکداین و ریسرچ گیت هم مثل گودریدز و خیلی سایتهای دیگه به تاریخ سپرده شدن متاسفانه.

بیخودی وقتتون رو صرف درست کردن لینکداینتون نکنین. ارزش نداره. 

براتون کار پیدا میشه. فقط محکم باشید و ادامه بدید. سعی کنید ادمها رو ببینید و باهاشون حرف بزنید.

راه کار پیدا کردن همه ماها همین بوده.

 

  • Blah Blah Blah Girl

خیلی جالبه،

هیچی تو دنیا نمیمونه، به جز مهر و محبت و خاطرات خوب.

  • Blah Blah Blah Girl

 

بعضی وقتا از خودم میپرسم ملت چطوری توی انتاریو زندگی میکنن؟!

به معنای واقعی کلمه چطوری زندگی میکنن؟!

واقعا عجیبه!

 

اخیرا گوئلف با اون اب و هوا شده تبعیدگاه مردم.

همه میرن گوئلف.

 

مو به تنم سیخ میشه.

  • Blah Blah Blah Girl

 

جالبه که عشق من این خانم غزال اخوندزاده رو نمیشناخت.

میگه من لولا (اون دختر امریکایی روسیه) رو میشناسم :))

لولا عجب دختریه. جذاب و بااستعداده.

  • Blah Blah Blah Girl

 

بگو دختر تو که پیانیستی، پولداری، شهرت داری، توی رفاه بزرگ شدی،

چرا تو اومدی اثار بقیه رو کپی کردی روی جک و جنده بازی خودت و دادی بیرون؟!

واقعا دریغ از پسرای ایرانی.

پسرای ایرانی همه جا جوگیر و جق گیر هستن مثل دخترای ایرانی که عشق به لوند و خارجی دارن.

پسرای ایرانی همه اینو فالو میکردن این غزال اخوندزاده رو.

هرجا یه دختر جکو جنده هست پسر ایرانی با کیر نیم سانتی متریش میره که فالو کنه.

چه اون پسر امریکا باشه چه کانادا چه استرالیا، و..

طفلک پسرای توی ایران، از همه پسرای باشخصیت تر اینهان. با همه سختیا میبینی هنوز کیفیت خودشونو حفظ کردن.

خاک تو سرت غزال اخوندزاده خاک تو سرت.

من باهاش یک ساعت قبل اشنا شدم. با اسمش یعنی.

چقدر یه ادم باید احمق باشه آخه؟!

خاک عالم.

  • Blah Blah Blah Girl

 

امروز Canada Day هست.

روز تشکیل کشور کانادا (استقلال کانادا و به رسمیت شناخته شدن کانادا).

روزی هست که سهتا کلونی به هم پیوستن و کشور کانادا تشکیل شد.

 

حالا اینها به کنار،

این چهارمین کندا دی ای هست که من اینجام.

4 تا رو اینجا بودم.

 

و هر کدوم رو توی یک استان متفاوت بودم.

 

امروز یک روز نم نم بارون عاشقانه هست.

 

حقیقتش، در درجه اول، میخواستم بگم که شماها رو خیلی دوست دارم.

شما همه این سالها رو کنار من بودید.

فاطمه، کلنگ، میثم، علی، سارا، و خیلیای دیگه.

 

شما همه این سالها رو با من بودید و بهم گوش دادید و منو خوندید.

کلنگ یادته یه بار عصبانی و ناراحت بودم و درباره گروپ سکس دخترای کانادایی مینوشتم و تو گفتی وای وای وای دیگه کانادا نمیام؟! :)

یا یه بار داشتم میگفتم پسرا برن الت تناسلیشون رو فرو کنن توی لوله نخ خیاطی :))

خیلی قاط زده بودم.

:)))

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

یکی از بهترین چیزهایی که آدم میتونه داشته باشه، یه روز بارانی تعطیلی هست.

واقعا چیزی قشنگتر ازین هست؟!

  • Blah Blah Blah Girl

ببینید دوستای من،

واکسن چیز خوبیه.

ولی شاید باور نکنید، واکسن خودش بخشی از پروژه خیلی بزرگ کسب درامد هست.

 

من نمیدونم اگه ما توبچگی واکسن هامون رو نمیزدیم چی میشدیم.

شاید فلج میشدیم.

شاید هم نه.

 

چون یکی دو تا از همکلاسیای من که واکسن هم زده بودن فلج شدن.

من هم توی یک سن بالاتر فلج شدم.

واکسن الزاما به شما پیشگیری نمیده.

 

توی زمان های خیلی قدیم واکسن نبوده و خیلیا هم سالم و زنده بودن.

همه چیز به تغذیه شما برمیگرده.

 

واکسن یه انتخاب شخصی هست.

من هم این ریسکو نمیکنم و برای بچه خودم واکسن میزنم (اگه روزی به دنیا بیارمش).

ولی خود من رفتم و دو سری واکسن زدم توی یه روز و به طرز وحشتناکی دو ماه و نیم مریض شدم. وحشتناک یه کلمه کوچیکه.

دو ماه و نیم فقط سرگیجه داشتم و قدرت نداشتم که از جام تکون بخورم.

فقط تهوع و سرگیجه داشتم و سوزش دهان و بینی و گلو، و درد معده و روده و اب ریزش بینی و گاهی سرفه.

دو ماه و نیم.

 

حرفهای دکتر جودی مایکوویتز و دکتر دن اریکسون رو گوش کنید.

البته چون یوتیوب لابی چپ هاست همه حرفهاش رو دیلیت کردن.

ولی اگه بخواید لینک میدم بهتون.

اونجا میگه که بیل گیتس و امثالش این بازیا رو راه میندازن که بتونن کلی پول به جیب بزنن با فروش این واکسن ها.

  • Blah Blah Blah Girl

 

خنگول داره میره.

:)))

دوستون دارم.

توی شهر جدید براتون مینویسم.

 

  • Blah Blah Blah Girl

من شدم عین این میگ میگ،

هر وقت میرم شهری/کشوری زندگی میکنم،

تا دوستام و دور و بریام تصمیم میگیرن بیان اونجا زندگی کنن، میبینن من دارم میرم :)

تا میگن عه بیایم ببینمت،

میبینن باز من رفتم :)

  • Blah Blah Blah Girl

یادمه توی 2017 وقتی ترامپ اون فرمان مهاجرتی رو صادر کرد و ورود همه ایرانیا رو قدغن کرد،

همه مردم دنیا توی شوک رفتن چون همه یاد هلیتر افتادن.

 

ولی خب خیلیا هم خنده شون گرفته بود و ما رو مسخره میکردن.

 

ادمهای حقیر سر بقیه میزنن که حقارتشون رو جبران کنن.

 

ملت اینجا ما رو مسخره میکردن.

نه همه شون.

یه سریشون.

 

امروز یک فرمان رو اجرا کرد که به موجب اون تمام ویزاهای کاری و ریسرچ به جز ویزای تحصیلی که توش یه مدرک لیسانس یا فوق یا دکترا یا فوق دیپلم میگیری، همه کنسل شد برای کل دنیا.

این یعنی کلی جمعیت از امریکا سرازیر بقیه کشورها میشه.

 

الان دنیا حال ما رو میفهمه.

تازه هنوز اونها اپشن ویزای توریستی رو دارن.

برای ما اون رو هم کنسل کرد

و چون امریکا بود، همه مسخره مون کردن و گفتن حتما ادمهای بدی هستید که اینطوری میکنن با شما.

 

کسی رو اذیت نکنید.

اون آدم اینقدر زنده میمونه که همون بلا سر شما بیاد و اون ببینه.

من و ما ایرانیا و اون هفت کشور داریم الان همین رو میبینیم.

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

یکمی خسته م و یکمی کار دارم.

حتما جواب میدم علیرضا.

 

بچه ها من توی این سه چهار سال، بسیار بسیار توی زبان انگلیسی به بقیه کمک کردم.

رایتینگ تصحیح کردم. با برنامه بچه ها رو بردم جلو و زبانشون مثلا با برنامه دو ساله و مجانی من قوی تر شده.

و..

 

ولی هر وقت که یک نفر به نتیجه میرسه، پذیرش میگیره، ویزا میگیره و... میاد بهم خبر میده و متوجه میشم که زحمتام الکی نبوده،

به این فکر میکنم که من یک دونه دوست داشتم توی کانادا که کمکم تکرد.

 

  • Blah Blah Blah Girl

خدایا هرچی میگم درست از آب درمیاد!

هرچی!

درباره کانادا.

ای پروردگار عالم خودم رو دوست دارم به طرز خودخواهانه ای!

  • Blah Blah Blah Girl

 

ما به دنیا نیومدیم که همه رو تصحیح کنیم.

 

ولی جدا، دنیا جای بدی شده، توی این دنیا بچه نیارید.

  • Blah Blah Blah Girl

 

ترامپ منو یاد هیتلر میندازه.

دقیقا داره موزیانه همه مخالفاش رو کنار میزنه و با یک عده داره متحد میشه.

داره غیرمستقیم نشون میده که براش به جز سفیدهای خود امریکا هیچ کس مهم نیست.

به زودی همه رو یا میکشه یا از امریکا بیرون میکنه.

مردم ایران و کلا اغلب مردم دنیا احمق و کوته فکرن.

فکر میکنن ترامپ دوسشون داره.

بزودی میفهمن که حماقت کردن.

  • Blah Blah Blah Girl

 

یک چیز دیگه که درباره شلدن و لنرد دوست دارم،

اینه که چون خیلی فکر میکنن، کار میکنن، میخونن، مطالعه میکنن و مهم تر رشته ای رو میخونن که ریز میشه میره توی اتم ها و نهایتا میبینن که همه موجودات از اتم ساخته شدن، و اون اتم ها جون گرفتن و cell شدن، 

پس نژادپرستی نداره وجودشون.

هیچ اثری از نژادپرستی نمیبینی توی اون سریال.

 

تعداد اکانتهای fake توی کانادا خیلی زیاده.

و این نشون میده که احتمالا خفقان و فشار خیلی زیاده توی کانادا.

و اینکه مردم خیلی فحش میدن کانادا رو. و جاستین ترودو رو.

جاستین ایراد زیاد داره ولی یکی از بهترین کاراش این بود که مهاجرا و پناهئده های سوریه ای رو اورد اینجا،

و به همه دنیا فهموند که همین کشورهای قدرتمند سوریه رو به اون روز انداختن و الان باید تاوان پس بدن و مسئولیت کارهاشون رو به عهده بگیرن.

و این عالی بود.

برای همینم مردم کانادا از بدشون میاد.

  • Blah Blah Blah Girl

 

یک چیزی که توی ساینس یاد گرفتم، و به جرات میگم خیلی از رشته ها این مزیت رو ندارن که رشته هایی مثل فیزیک، ژنتیک، شیمی، و... دارن، این هست، که واقعیت رو قبول کنم، وقتی یه چیزی رو میبینم به دقت انالیزش کنم، 

واقعا برام مهم نیست که نفع یا ضررش چیه، به دقت انالیزش میکنم.

facts are facts.

 

دقیقا همچین چیزی رو توی شلدن کوپرو لنرد هافستدر میبینم توی the big bang theory

 

اونها وقتی یک چیز رو میبینن که غیرمنطقیه یا غیر معقوله یا انسانی و اخلاقی نیست، فوری حرفشون رو میزنن و اعتراض میکنن.

مغزشون قدرت داره که همه چیز رو به دقت از هم تفکیک کنه.

 

درگیر مسخره بازی، مردم ازاری، عقده یا بازی، و خیلی چیزهای دیگه نیستن.

اگه از چیزی خوششون میاد به راحتی به زبون میارن.

 

برای همین این دو تا شخصیت رو خیلی دوست دارم.

 

 

 

 

من هم همینجوریم.

هیچ ترسی از بیان حرفهام و احساستم ندارم برای همینم آدمها معمولا ازم خوف میکنن.

و به نظرم راه درست همینه.

 

باید خودت باشی.

اینطوری دوستان صادق و راستین هم پیدا میکنی.

 

شلدن و لنرد رو تحسین میکنم، مخصوصا لنرد رو.

ریسک از دست دادن دوست دخترش رو به جون میخره ولی حرفش رو میزنه و در مقابل حرف غیرمنطقی می ایسته.

  • Blah Blah Blah Girl

نامزدم گفت اینو برو بنویس وبلاگت چون گرگ زاده میخونه.

میگه گرگ زاده از ترسش هرچی هرجا مینویسه بعدش پاک میکنه، البته خیلی از محتواش نژادپرستانه هست، مثلا هنوز شهرستانیا رو مسخره میکنه و چند روز قبل مثل اینکه کل هند رو به سخره گرفته بوده.

میگه هیچ کمکی به تو نکرد، و هی شرط میذاشت بیا برده من شو که کمکت کنم، ولی الان برای اون امریکایی که جدیدا کشتنش خونش به جوش اومده و تولید محتوا میکنه :)

راست میگه گرگ زاده، تو چرا اینقدر کسخل و مایه ابروریزی هستی؟!

 

میدونید بچه ها،

گاهی وقتها ادم توی زندگیش ادمهایی رو برای دوستی انتخاب میکنه که بعدا خجالت میکشه از خودش.

پسرای ایرانی معمولا توی کانادا با ترس و وحشت زندگی میکنن و برای همین هر روز ترسو تر میشن.

 

میگفت جدیدا از من یاد گرفته میره توی استارباکس لیوانو میذاره جلوش و عکس میگیره میذاره پروفایلش.

از خنده هوا رفتم.

  • Blah Blah Blah Girl

 

امروز یهویی یادم اومد،

وسط کارم،

که من یه دوست داشتم توی انتاریو،

که نه تنها زیر همه قولهاش زد و هیچ کمکی به من نکرد، قول هایی که خودش داده بود،

بلکه هر روز بهم میگفت که من موفق نمیشم، و الکی بهم قول میداد، با اینکه هرگز ازش هیچی نمیخواستم و کلا هیچ کاری بهش نداشتم و خودش قول میداد،

بهم میگفت که من قراره با یه بچه بغلم کنار خیابون بخوابم.

 

و الان، من چند سال دیگه نوبل میگیرم.

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

وای خدا نامزدم اومده میگه گرگ زاده سه چهار تا پست سرتاسر نژادپرستی گذاشته و بعدم از ترسش پاکش کرده.

همیشه فکر میکردم مشکل این احمق فقط تهرانی شهرستانیه،

نگو تا وقتی یک بار سیگار میکشی یا یه بار تفریحی مواد میزنی واقعا معتاد میشی و بعدم زنتو میفروشی.

 

خاک تو سر فاشیستت کنن.

  • Blah Blah Blah Girl

If a person doesn’t have a sense of achievement in their real-life it’s easy to lose themselves in a virtual world (video games) where they get a false sense of accomplishment.

 

برای همینم هست که نه تلویزیون رو پیشنهاد میکنم نه بازی کامپیوتری رو.

 

 دقیقا لوزرها میرن سراغ اینها.

اینکه شما و من یک بازی کامپیوتری کوچولو یا یه سریال برای فالو کردن داشته باشیم عالیه.

ولی طرف میبینی دنیایی ساخته توی بازی کامپیوتریش!

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

چند روزه دارم به این فکر میکنم،

که گرچه من هم مثل همه ماها خیلی سختی کشیدم،

ولی وقتشه که بخوام به همه فانتزیام جامه عمل بپوشونم.

اینی که میگم ممکنه خیلی سال وقت ببره،

ولی دوست دارم توی حیطه علمی رشته خودم یه جایزه بزرگ ببرم.

خیلی بزرگ.

برنامه رو گذاشتم که توی 15 سال اینده بهش برسم.

 

  • Blah Blah Blah Girl

If you love something, let it go. If it comes back to you, its yours forever. If it doesn’t, then it was never meant to be.

  • Blah Blah Blah Girl

 

اصالت و شخصیت،

 

چیزی هست که تو اونو در سالهای اولیه زندگیت از محیط اطرافت یاد میگیری و بخشی هم ژنتیکیه،

و اون با تو میمونه.

به مرور همه ماها باتجربه تر میشیم، سنجیده تر صحبت میکنیم.

 

ولی ارزشهای ما و قوانین درونی ما تغییر نخواهند کرد.

 

  • Blah Blah Blah Girl

اگه سابقه ریسرچ داری،

پس با لیسانست هم پذیرش میگیری.

اگه نه،

پس باید سابقه ریسرچ جور کنی

همه ما با فول فاند اومدیم. بدون فاند زندگی کردن وحشتناکه مگه بخوای از پول ددی بدی (گرگ زاده از پول ددیش خرج تحصیل و زندگیش رو میداد به عنوان مثال).

 

  • Blah Blah Blah Girl

سلام محمد،

والا رشته مایکروبایالاجی اینده تحصیلی و گاها کاری خوبی توی کانادا داره.

منتها باید دقت کنی که مارکت کانادا کوچیکه و گاها ممکنه دو سه سال یک جای کوچیک کار کنی و اگه جاتو عوض کنی هم شاید pay raise ت یکمی بهتر شه، ولی سر و ته همونه.

 

بچه ها یک مرد 51 ساله سفید، توی استان نوا اسکوشیا، 14 نفر رو کشت.

including his ex girlfriend and her current boyfriend, and a police officer.

افیسر پلیس دو تا بچه هم داشته و بیست و سه سالش بوده.

 

منتها ایرانیا معمولا فاقد عقل و شعورن. و وارد هر جایی میشن میخوان بگن شهر ما تهرانه (انگار تهران چه گهی شده) و بهتر از بقیه جاهاست. و اصلا اینو درک نمیکنن که بابا هر جای دنیا مشکل داره.

وقتی اینها رو بهشون میگی و میگی که اما کانادا در جرم و جنایت بالاست میگن نه! از امریکا که بهتریم. احمق بیشعور، از امریکا بدتره اوضاع کانادا.

کانادا جمعیتش یک دهم امریکاست و سایزش از امریکا بزرگتره.

امار نسبی جنیایتش با وود قدقعن بودن اسلحه خیلی بالاست.

همین چند ماه قبل جا به جای شهر ما ازین برگه های wanted زده بودن که دو تا پسر سفید چندین نفر رو کشتن توی ونکوو و فرار کردن سمت قطب.

 

و اینکه ترامپ داره صنایع امریکا رو از چین و هند جمع میکنه! بیار امریکا.

من دقیقا پیش بینی این رو کرده بودم. دقیقا همین رو.

و ازین که هرچی پیش بینی میکنم درست از اب درمیاد شگفته زده م!

  • Blah Blah Blah Girl

 

نامزدم یک طیف وسیعی از ادمها رو فالو میکنه.

دلیلش هم اینه که میخواد بدونه چقدر جهان شناسی من به یلوغ رسیده، و ضمنا بدونه که هر ادمی عاقبتش چطوری میشه. یا هر ادمی چطوری زندگیش رو هندل میکنه.

میگفت گرگ زاده یه پست گذاشته (برای من هم فرستاد، وحشتناک بود) و توش نوشته تورنتو توی خز بودن عین شهرستان میمونه.

یادتونه بهم میگفت عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با ادمی بزرگ شود؟ چون شهرستانی بودم؟

بعد پنج شش سال هیچ تغییری نکرده. بچه ها آدم ها تغییر نمیکنن. هیچ تغییری نمیکنن. اگه همون هفته اول میبینین که یکی یه سری اخلاقای رو اعصاب داره رهاش کنید. تصمیمتون رو حداقل بگیرید.

ادمها تغییر نمیکنن. خیلی خوشحالم که هیچوقت حاضر نشدم توی انتاریو ببینمش. مخصوصا بار اخر که کلی اصرار کرد.

  • Blah Blah Blah Girl

 

سلام محمد،

بهم سه روز دیگه ریمایندر بزنی اینجا، حتما میگم. توضیح میدم. میکروبیولوژی خوبه.

  • Blah Blah Blah Girl

 

دیروز عشقم اورد یک پست کوتاه رو نشونم داد که خنده مردم و کلی هم ناراحت شدم.

گفت تو رو خدا ببین این عشق سابقت که مانی لاندری هم دوست داره چی گذاشته.

بچه ها گرگ زاده یه پست خیلی مضحک و چیپ گذاشته بود در این شکل:

ای ارایشگر یا بیا موهام کوتاه کن یا میام میکنمت. یه همچین خزعبلی.

اینقدر دلم براش سوخت. و برای خودم.

میدونید ادمها لایه های زیادی دارن.

وقتی تو باتجربه میشی به مرور زمان و کاریزمای ادمها و همه چیشون میریزه.

وای من اینقدر خنده م گرفت.

بتونم اون پستشو که پابلیک کرده پیدا میکنم میارم باید بپرسم کجا گذاشته.

خیلی خندیدم.

یه روزی به عشق های الانتون کلی میخندین.

  • Blah Blah Blah Girl

ها ها ها موهامو خودم کوتاه کردم.

این بار دومه فکر کنم.

  • Blah Blah Blah Girl

کانادا زودتر از تخمین های من به فاک میره.

من گذاشته بودم که تا ده سال اینده (یک سال ازون ده سال گذشته) کانادا به فاک میره.

زودتر اتفاق خواهد افتاد.

 

عاقبت مردمی که مفت میخورن، میخوابن، و کل کارشون غیبت کردن و حرف زدن و حسودی کردن، و دیدن بدبختی بقیه و به فاک رفتنشون، و بی تفاوتیه، همینه.

ما از بچگی با بدبختی بزرگ شدیم و بلاخره گلیممون رو میکشیم بیرون از اب.

 

راستی کلنگ خوندم که سرفه میکنی.

میدونم الان خالت خوبه.

نگران نباش. اون کرونا نیست.

 

ولی حتی اگه بگیری هم، کرونا کسانی که مریضیهای جدی دارن و ضمنا سن بالاتری دارن رو تارگت میکنه.

کرونا سه درصد هست احتمال کشندگیش.

و از انفولانزا ضعیف تره.

 

ولی سرعت انتشارش بالاتره.

نگران نباش.

  • Blah Blah Blah Girl

 

امروز یه ویدئو دیدم که یک عالمه ادم از دنیا رفته رو با لباسای قرنطینه داشتن توی یه گودال بزرگ خاک میکردن.

 

و یاد این افتادم که من سه سال و نیمه کانادام، و یه دوستی داشتم که نه تنها زیر همه حرفهاش زد، نه تنها هیچوقت کمکم نکرد، بلکه هر بار هم یک شرط میگذاشت برای اینکه حتی وقتی میرم شهرشون برم باهاش یک قهوه بخورم: رام شو!

 

و این آرزو رو اون توی دلش و رویاهاش و شهرش نگه داشت، و من اومدم اینجا و الانم دارم اینجا میرم برای همیشه.

 

با آدمها مهربان باشید بچه ها.

 

ادم ها همیشه توی سختی نیستن. درست میشه وضعشون. و یادشون میمونه با اونها چه کردید.

به ادمها قول هایی ندید که هیچوقت قرار نیست عمل کیند یا قراره با شرط و شروط عمل کنید (مثلا: برده من شو).

 

من الان زنده م و مینویسم. ولی ممکن بود توی همین سه سال و نیم گذشته بر اثر یک حادثه بمیرم.

  • Blah Blah Blah Girl

“This is your life. Do what you want and do it often.
If you don't like something, change it.
If you don't like your job, quit.
If you don't have enough time, stop watching TV.
If you are looking for the love of your life, stop; they will be waiting for you when you start doing things you love.
Stop over-analysing, life is simple.
All emotions are beautiful.
When you eat, appreciate every last bite.
Life is simple.
Open your heart, mind and arms to new things and people, we are united in our differences.
Ask the next person you see what their passion is and share your inspiring dream with them.
Travel often; getting lost will help you find yourself.
Some opportunities only come once, seize them.
Life is about the people you meet and the things you create with them, so go out and start creating.
Life is short, live your dream and wear your passion.”

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

حقیقتش از یه جهاتی دلم برای پسرای ایرانی خیلی میسوزه.

 

بچه های دهه شصت (اوایلش مخصوصا) میبینی همه شون توی بین بیست تا بیست و بیست و هفت هشت سالگی ازدواج کردن.

بعد یه طلاق دارن.

 

بعدم در به در دنبال دخترای همسن من و دهه هفتادین.

 

طفلک ها واقعا بدبخت شدن.

 

دلمم میسوزه.

 

ولی دیگه همینه که هست.

 

ولی بچه های همسن اونها، ایرانیا، که اینجا به دنیا اومدن یا بزرگ شدن، یا مجردن یا اگه متاهلن وضعیتشون بهتره.

 

یعنی اینها اگه نبودن من الان بی شوهر بودم.

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

مشکلی که من الان چند ساله که پیدا کردم،

اینه که،

 

واقعا نمیفهمم ازدواج به چه دردی میخوره.

 

یعنی پوینت کاغذ امضا کردن چیه؟

 

چرا من باید کاغذ امضا کنم و خودم و بقیه رو توی دردسر احتمالی بندازم و شاید علاقه م به شریک زندگیم بعد ازون ازدواج کم هم بشه و حس کنم محدود شدم یا حالا وای چه خبره؟! که چی بشه؟! وقتی که میشه بدون کاغذ هم عاشق بود و با علاقه بیشتری زندگی کرد؟

 

الان این روزها کشورهای بسیاری دوست دختر پسری یا نامزدی رو به اندازه ازدواج قبول دارن.

قرار نیست به خاطر حرف 4 تا اسکل احمق غربی من بخوام تن به این کارها بدم.

 

وقتی از مرحله دوست دختر پسری کم کم وارد ازدواج میشی (ورژن کاغذی) واقعا آدم به همه چیز فکر میکنه.

 

از طرفی اگه بخوام بعدا بچه بیارم، احتمالا برای بچه م یه کوچولو مشکل پیش بیاد. این حدسمه.

 

خلاصه اوضاع قاریشمیش.

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

در کل من میدونم که شماها همه تون اینکارها رو میکنین.

یعنی خیلیاتون از صبح تا شب اینو اون رو گوگل میکنین.

 

خود من رو ادمها و مخصوصا یک عالمه پسر گوگل کردن و دارن میکنن برای همینم هیچ کدوم از پروفایلامو اپدیت نمیکنم (به اون دلیل  و چند دلیل دیگه).

 

ولی واقعا نیازی به گوگل کردن نیست.

 

زمان بدین به همه چیز،

 

توی زمان خودش، همه چیز درست میشه.

 

 

یه چیزم بگم

 

دلیل اینکه من گرگ زاده رو گوگل کردم، این بود که اون از من همه چیز رو میپرسید، و من نمیپرسیدم.

 

یه بارم که (بعد چند ماه) سوال پرسیدم، گفت بعدا بعدا!

 

و بعدش که دعوامون شد،

و قهر،

 

من رفتم گوگلش کردم.

 

یعنی سعی کنین میستریس نباشین، سعی کنین مخفی و رمزالود نباشین.

 

گرگ زاده نباشین.

 

سعی کنین خودتون باشین و صادق.

 

همین.

  • Blah Blah Blah Girl

 

یک چیز رو به مرور زمان یاد گرفتم، و با شما share میکنم.

و میخوام از شما خواهش کنم که واقعا چشم بسته انجامش بدین تا که زمان بگذره و بهش برسین.

 

وقتی به ادمی علاقه دارین، چه شما دخترین و اون دختره یا پسره، هرچی، کلا وقتی به شخصی علاقه دارین، سعی کنین توی گوگل زیر و روش نکنین.

 

من توی کل زندگیم این کار رو روی یک نفر انجام دادم چون من ایران بودم و اون کانادا و یک بار هم برعکس وقتی من کانادا بودم و اون ایران بود (محمد).

 

کلا پیشنهاد نمیکنم اینکارو.

 

چون اولا، زمان و زندگی و خودش، به مرور همه چیز رو به شما خواهد گفت.

دوم خودتون رو درگیر جزئیات نکنین. ازون ادم توی اون لحظه لذت ببرین. 

مهم نیست که با شما قهره یا اشتی یا هرچی.

کلا وقت خودتون رو صرف هیچ کس نکنین الکی.

 

واعا اگه اون ادم به شما اعتماد داشته باشه به شما همه چی رو میگه، اگه اعتماد نداره هم پس شما یا به هم نمیخورین یا هرچی.

بیخودی کنجکاوی یا overthinking نکنین.

تحت هیچ شرایطی اینکارو انجام ندین.

 

اینطوری روابطتون به بهترنی شکل ممکن میره جلو.

  • Blah Blah Blah Girl

 

به نظر من، مشکل ما ایرانیا،

 

اینه که

 

فارغ از جنسیتمون،

اغلب اهل توهمیم.

 

دخترا توهم اینو دارن که همه پسرها عاشقشونن.

 

پسرها توهم اینو دارن که همه دخترا عاشقشونن.

 

و با همین توهمات اشتباه به هم سیگنال میدن.

 

من خودم همیشه توهمم این بود که پسرهای ایرانی خیلی زیاد بالغن (چندین سال قبل) وقتی به سی سالگی میرسن.

 

بعدها تصورم عوض شد.

 

من کلا یه پسر بالغ درست و حسابی بین پسرای بالای سی و خورده ای دیدم و اونم همین مرد هست که میخوام بقیه عمرم رو باهاش قسمت کنم.

 

نه که بقیه بد باشن نه.

 

اون بلوغی که مد نظرم بود رو ندیدم.

  • Blah Blah Blah Girl

 

فکر میکنم که مرد به درد بخورم رو واقعا پیدا کردم و واقعا دارم اماده میشم برای مرحله بعدی.

 

احساس خوبی دار، نسبت به خودم، به اون، به بلوغ اون و خودم. یکمی جای کار دارم. ولی اون پرفکته.

  • Blah Blah Blah Girl

 

ای پروردگار عالم،

 

مغز منو به کمرم وصل نکن.

 

و نذار چشمای پسرا منو گمراه کنه.

 

این تنهای دعای من برای خودمه.

 

خدایا منو از چشمهای پسرا محفوظ بدار.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

خب بچه ها خطر رفع شد و هیچ تماسی برقرار نشد :)))

 

میدونین، مقاومت ر مقابل یه پسر سبزه که موهای صافی داره و چشماش گوگولی مگوریه، خیلی کار سختیه.

همیشه وقتی از پسش برمیام بعدش میرم درینک میخورم :))))

آخ جون مارگاریتا :)))

 

نمک دورش :))

 

توی لیمو :))

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

بچه ها به من بگید تو میتونی تو میتونی

اقای اب تو هم بگو من گوش میدم

به من بگین که میتونم جلوی پسرهای سبزه موصاف میتونم خودمو کنترل کنین

بگین به من :(

  • Blah Blah Blah Girl

 

پسرای سبزه منو واقعا راحت میتونن از راه به در کنن.

 

چرا آخه؟

سان آو بیچز.

 

این به این منزله نیست که به همه اینها من پا میدم.

ولی هر بار که اینها رو رد میکنم، خودم درد میگیره قلبم.

 

دقت کنین پسرهای سبزه ایرانی فقط.

نازززززن.

 

اغلب موهاشون صافه،

چشماشون میزنه بیرون از صورتشون.

 

خوشگلننننن.

 

بمیرین.

 

بمیرم راحت شم.

  • Blah Blah Blah Girl

just lettin' you know,

 

پسره به طرز فجیعی از من متنفر شده.

 

فکر کنم که نباید بذاری یک پسر به اونجا برسه که نیازهاش بزنه بیرون. وقتی بزنه بیرون و تو رد کنی، اون پسر دیگهههه دلش صاف نمیشه با تو.

  • Blah Blah Blah Girl

 

والا باور کنین من مردهای زیادی رو تتیبشون رو ندادم تا به این شناخت برسم.

من فقط خیلی فکر میکنم.

ظاهرا این مردها روخیلی اذیت میکنه. چون اولش فوری خوششون میاد و میگن جدا شو کلا جمع کن بیا پیش من. انگار زندگی من پشمه.

 

بعد که میبینن میگی نمیتونم، نمیتونم، میگن ما چه گناهی کردیم که سی و هشت سالمونه و دوست دختر نداریم؟!

میگی خب برو پیدا کن یکی. 

میگن نه! دخترا میخوان ما رو کنترل کنن!

خب اسکل شاید منم عن شم بخوام تو رو کنترل کنم.

باور کنین من اهل دادن به این و اون نیستم.

فقط خیلی فکر میکنم. خیلی. چند روز قبل به دوست پسرم گفتم این پسره دپرشن داره. بکش بیرون ازش. گفت نه پسره شغلش بی همتاست سالی حداقل ششصد هزار دلار درامد داره. زندگی خوبی داره.

بهش گفتم سعی کن اینو عوض نکنی. این پسر دپرشن داره.

امروز متوجه شدم پسره رفته باید تراپی و بستری شده.

بکشیم بیرون از مردم بابا.

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

من خودم مشکلم اینه که همیشه فکر میکردم مردها ابرقدرتن :)

فکر میکردم مردها فقط میخوان سکس کنن و فرار کنن.

برعکسه.

مرد ممکنه بخواد بخوابه با همه، چون اون بیچاره مخش تنوع طلبه. حتی دخترا هم ممکنه همینطوری بشن. الان خود من استرس دارم که وقتی اسم یکی بره توی شناسنامه م باید با بزرگترین وحشت زندگیم روبرو شم.

 

یعنی ما هم تنوع طلبی رو دوست داریم. ما هم حداقل استقلال و ازادی رو دوست داریم.

 

ولی قضیه اینه که مرد ممکنه علاقمند بشه. مردها اتفاقا زود علاقمند میشن.

ما زن ها دیرتر دل میبندیم. محافظه کاریم.

مرد نه، کیرشو میگیره دستش و میاد جلو.

 

من امشب کلی گریه کردم.

 

به یه پسر خوشگگگگگگگگگگللللللللللل ناز دوست داشتنی (چشماش منو میبرد بچه ها، لباش خوشگل بود، سبزه بود :))))) ) گفتم که نمیتونم باهاش دوست بشم.

دلم سوخت.

غرورش شکست.

 

ولی بیشتر ازون خودم رو سرزنش کردم.

 

من همون لحظه و ثانیه ای که حس کردم (چند ماه قبل) که این ادم به من ممکنه دل ببنده، نباید عنتربازی درمیاوردم و خودمو لوس میکردم.

مشکل من اینه که دیر باور میکنم که یه پسر ممکنه دل ببنده. همیشه حس میکنم چر یه پسر باید منو بخواد؟

 

اون پسر چند روز بود که مریض بود.

یکی از دلایلش منه شت گه بودم.

 

از خودم بدم میاد.

گه.

  • Blah Blah Blah Girl

 

در کل هر وقت یه پسر برای شما ابراز احساسات کرد، به محض متوجه شدنش، اگه واقعا در شرایط تشکیل رابطه نیستید به هر دلیلی، آب پاکی رو بریزید روی دست اون پسر و بهش بگید نمیشه. اگه دیدید اصرار میکنه یا اذیت میشه، از لیست کانتکهاتون برش دارین.

 

پسرها خیلی حساس و شکننده هستن. 

یعنی ما دخترا واقعااااااااا قوی هستیم.

 

اصلا و ابدا هیچیمون نمیشه.

پسرها داغون میشن.

به پسرها سردرد ندیم،

اذیتشون و تحریکشون نکنیم.

احساساتشون رو به بازی نگیریم.

 

پسرها گناه دارن.

 

ما دختریم،

از بچگی نازمون رو کشیدن، همیشه بهمون محل گذاشتین.

پسرها همچین شرایطی نداشتن. وقتی شما یک بار با محبت با اونها رفتار میکنین اونها کلی احساسات تراوش میکنن.

 

پسرها رو به دنبال خودمون نکشونیم.

 

خیلی محکم واسین و بگین هی برو رد کارت.

من دلم ریش ریش میشه وقتی یه پسر میدوئه دنبالم و علاقه ش رو بروز میده. وقتی میگم نمیتونم یا نه یا هرچی، دلش میشکنه و داغون میشه و مریض میشه.

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

مردها خیلی سریع تر از دخترها احساساتشون رو develop میکنن.

هرچی مرد ظاهرا بی تفاوت تر و خشن تر باشه بدتره.

این چیزیه که دور و بر خودم میبینم و منو به وحشت میندازه. 

به مردها نگاه که میکنی اونها اگه تو رو دوست دارن، ته دلشون میمیرن برات.

شناختن مردها خیلی دشواره.

و وقتی میشناسیشون خیلی ترسناک میشه.

  • Blah Blah Blah Girl

پسرها،

احساستی ترین موجودات کره زمینن.

 

ما دخترا فقط یدک میکشیم احساسات و حساسیت ها رو،

 

جنس مرد، حساس ترین، احساساتی ترین، و عاشق ترین گونه دنیاست.

  • Blah Blah Blah Girl

زندگی من همیشه اینجوری بوده،

 

پسرایی که دوسم دارن،

اول نزدیک میشن به من

بعد که میبینن منم دوسشون دارم خودشون رو تحویل میگیرن

بعد دلم میشکنه ازشون و میان به روش زور رامم کنن

 

بعد کلی تلاش میکنن که همه چی رو درست کنن

 

بعد کلی عکس پروفایل عوض میکنن و بایو رو.

 

بعد هم بارهامنو بلاک میکنن و از بلاکی در میارن،

 

در نهایت هم منو بلاک میکنن برای همیشه.

 

#گرگ_زاده

  • Blah Blah Blah Girl

 

شماها میخند؟ میخند؟ 

 

من اون پست قبلی رو جدی نوشتم.

میخند؟

 

حالا که میخندین، به اینم بخندین:

 

به صورت خیلی مشهودی، مموتی (همون سمسوت سمستی نژاد پست قبلی) بهترین الگوش حسین اوباما و رونالد ته رام هستن.

بایوی مموتی:

 

Husband, Dad, Grandfather, University Professor, President, Mayor, Governor, Soccer Player, Proud Iranian

 

عین این روز رونالد ته رام و حسین نوشته بودن.

 

حالا اوباما جدیدا بایوشو عوض کرده:

Dad, husband, President, citizen.

 

و مموتی چون درگیر ویروس کرولا و انصراف کیمیا علیزاده شده، و داره خودشو برای قهرمانی تکواندو جاگیزین علیزاده اماده میکنه و فعالیت های دیگه هم داره:

 

 

 

 

و اخیرا نه با الان دیووید بکهام، بلکه با جوونیاش رقابت میکنه:

 

 

بنابراین یادش رفته بایوش رو اپدیت کنه.

 

بهش بگین اوباما بایوش رو عوض کرده، بایوتو عوض کن یره.

  • Blah Blah Blah Girl

 

تصور کنین،

 

فقط تصور کنین،

 

اگه حتی تصور کردنش سخته،

 

باز هم سعی کنین که تصور کنین،

 

که شما دارین یه جایی زندگی میکنین، و سالهاست که دارین با خانواده و دوست و اشنا زندگی میکنین،

مثلا توی شهر زنجان، یا شهر یزد، یا اصفهان، یا کاشان، یا لار، یا جهرم، یا چابهار، یا بندعباس، یا ساری یا مشهد یا ارومیه یا هرجا،

 

زندگیتونو میکنین،

تشکیل خانواده میدین،

 

خوشحالین برای خودتون، شادین. زندگی سختی داره اسونی داره میاد و میره،

 

از زندگی راضی هستین.

با همه سختیاش،

 

یهو یه سری موجودات عجیب میان سر میرسن، از شما درشت ترن، هر گونه ابزاری رو برای گرفتن شما دارن، شما و همه ادمهای خانواده و دور و بریاتونو میگیرن میبرن.

 

میرین یه جای ناشناخته.

یعنی به زور میبرنتون.

 

میرین و اونجا میندازنتون توی قفس:

 

 

و این قفس برای سایز شما کوچیکه. 

 

و بعدش میگن اوکی ما یه ده هزار تا ازین ادمها گرفتیم، یکی رو انتخاب کنیم برای یه سری تحقیقات، و از بخت بد شما رو انتخاب میکنن.

 

کلی تست انجام میدن روی شما بدون زدن حتی بی حسی.

 

و بعدش شما رو وارد پروسه ارسال به فضا میکنن،

و اون وسطا یکی هست که رئیس جمهور اون nation هست

 

و اسمش سمسوت سمستی نجاته.

و میاد با یه خنده تخمی تخیلی شما رو توی میدیای خودشون نشون میده و میگه به حول قوه الهی میخوایم این انسان رو بفرستیم هوا، و قراره بره هفتصد هشتصد دور بزنه توی کهکشان ها، و بعد چند سال برگرده.

 

و شما کاغذپیچ کنن، و بذارن توی سفینه "به گا هستم" و بفرستن فضا، و شما برین، از جو خارج شین، و یه مدت معلق باشین توی فضا تا که اکسیژن تموم شه،

و کمه تونو بزنن و شما رو بیارن توی جو،

و برین توی امریکای جنوبی اون ها،

و بترکین و بسوزین و بیفتین توی زمین اونها (زمین اون گونه که اولین بار اومدن و شما رو گرفتن بردن انداختن توی قفس)

و بعد همین سمسوت سمستی نجات،

دوباره بیاد توی تلویزیون خودشون،

و بگه نگاه کنین، این میمونه برگشت، فضاپیماعه هم به سلامت برگشت،

و بعد پسرعمه شما رو فتیله پیچ کنن توی تلویزیون نشون بدن

و سمسوتی بگه اره میبینین، این خودشه. میمونه هست.

 

و داستان تموم شه.

و بقیه تونم بمونین توی قفس تا بمیرین.

 

این سرگذشت و سرنوشت اون میمون بدبخت بیچاره ای هست که توی دوره ریاست جمهوری مموتی احمدی نژآد به فضا فرستاده شد.

 

سمت چپی هم اون میمون بدبختیه که جا زدن جای اون میمونی که منفجر شد (همون پسرعمه شما)،

 

فقط اون ثانیه شمارو ببینین که با چسب مایع یک دو سه چسبوندن.

 

من مطمئنم که آه این دو میمون ما رو خواهد گرفت.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

همه مشکلات دنیا حل شده،

 

فقط همین مونده که این دو تا جک و جنده با کون جراحی شده و ترانه از قبل ضبط شده بیان شر و ور بخونن توی سوپر بول.

 

  • Blah Blah Blah Girl

توی پروسه مهاجرت،

شما یهو یه ادم جدید نمیشین یا مشکلات شما همه یهو حل نمیشن.

 

شما همون آدم هستین،

فقط مثلا به جای اینکه توی تهران زندگی کنین رفتین توی یه جای دیگه با یه زبان و فرهنگ و جهان بینی دیگه زندگی میکنین.

 

انگار به جای مثلا روانشناسی قراره جامعه شناسی بخونین،

بماند که زبان عوض میشه و فرهنگ هم، و اینها بر مشکلات می افزاید.

مهاجرت یه تجربه جدیده، تنها خوبیش به اینه.

یه سری چیزهای جدید به دست میاری که ممکنه هرگز توی محل قبلی به دست نیاری.

تازه مهاجرت از مثلا دانمارک به سوئی یا نروژ یا فنلاند خیلی به شما چیز یاد نمیده.

ولی مهاجرت از ایران به امریکای شمالی یا به اروپا یا استرالیا بله دنیای جدیده. یا اسیا.

 

همین. شما توی مهاجرت یاد میگیرین به زندگی خودتون و به همه چیز از یک بعد دیگه نگاه کنین.

اگه توی ایران مشکل کار پیدا نکردن و بی پولی و فساد و هزاران میلیون مشکل هست،

تو کانادا مشکل دپرشن شدید مردم هست که یه تنه به تمام عوامل بالا غلبه میکنه.

مردم شدیدا دپرسد هستن و بعضا حسود. چشم ندارن یکی دیگه هم رشد کنه. خودشون هم که تلاش نمیکنن. پس اونو پایین میکشن.

 

کلا سه تا کلمه هستن که برا یمهاجرت خیلی استفاده میشن که اونها رو توی اون یکی وبلاگم بعدا میگم و اینجا لینک میدم.

  • Blah Blah Blah Girl

من متاسفانه دو تا از ارگانهای بدنم، As usual عن بازی دراوردن،

و جالبه که واقعنی ایده ای ندارم که چطوری باید با این قضیه کنار بیام.

وقتی یک عضو ضعیف میشه یه سرماخوردگی کوچیک هم باعث میشه شما برین بیمارستان. حتی وقتی واکسن میزنین هم داغون میشین. یعنی خود واکسن شما رو میفرسته بیمارستان. چون همه مون میدونیم که در واقع واکسن خدش اون ویروس های ضعیف شده ن.

ممنونم که پرسیدین.

دوستون دارم.

  • Blah Blah Blah Girl

توی هفتاد و دو ساعت اخیر، من حدود شصت ساعتش رو بیمارستان بودم.

واقعنی اگه مردم، بدونین همه تون رو دوست دارم، و مهم تر کشورمون رو.

  • Blah Blah Blah Girl

 

همه دنیا بخوان و تو بگی نه،

 

نخوانو تو بگی آره، تمومه.

 

بچه ها زندگی خیییییییییلیییییییی بالا پایین داره،

 

آدم امروز ممکنه بهش کار مینیمم ویج مستخدمی ندن که انجام بده،

فردا ممکنه همون ادم توی چند ماه رئیس کلی شعبه پایین تر بشه، 

و چند سال بعد دنیا رو تغییر بده.

 

آدمها رو جدی بگیریم.

 

من خیلی وقته بلاگ اسپات و ووردپرس وبلاگ دارم.

خیلی ساله.

خیلی قدیمی تر ازینجاست.

  • Blah Blah Blah Girl

لینکداین به درد کسی میخوره که:

ده ساله که معلم هست، و امروز میخواد برای دکترای معلمی اپلای کنه. تا الان به جز اینستاگرم هیچ اکانت دیگه ای نداشته،

و شبیه اسپم هست.

اره میتونه بره یه لینکداین بسازه و 4 تا اطلاعات توش بذاره.

به درد بقیه تون نمیخوره، 

اگه الان کار میکنین، واقعا نیازی ندارین که لینکداین رو اپدیت کنین، حتی نیازی نیست که اپدیتش کنین اگه دوباره میخواین کار عوض کنین. واقعا هیچ کس اهمیتی نمیده.

حتی الان دیگه جاب ها رو روی لینکداین پست نمیکنن خیلی وقتها.

وقتی شما همه ش لینکداینتون رو ثانیه یه ثانیه اپدیت میکنین یعنی میخواین یه جورایی نشون بدین که نیاز دارین خودتون رو اثبات کنین،

یا براتون مهمه که بقیه چی فکر میکنن، یا برای شخصی که شما رو مجددا داره استخدام میکنه این سوال پیش میاد که چرا؟!

 

برای همین، من اگه جاتون بودم خیلی روی لینکداینم مانور نمیدادم.

لینکداین خیلی قدیمی هم شده. خیلی هم دیگه مورد استقبال نیست. بدی لوکشین زدن برای لینکداین اینه که کلی چرت و پرت همیشه برای شما میاد. پس همون بهتر که همه رو بردارین.

 

من در یه صورت لینکداینم رو اپدیت خواهم کرد اونم وقتی که کمپانی خودم رو تاسیس کنم. و بخوام واقعنی با همه وجودم از همه جا نیرو جمع کنم توی فیلد کاری خودم.

  • Blah Blah Blah Girl

 

یه چیزی هست، که یکی از مخاطبان دوست داشتنی این وبلاگ قبلنا به من گفت،

 

و اون خطر بروز "کمال گرایی" در من بود. 

البته رشته من، و تربیتم، و سیستمی که همه ما توش بزرگ شدیم،

به ما این رو انتقال داده که "تو، کم هستی"، تو عددی نیستی، تو باید بی نقص باشی، تو باید همه چیت پرفکت باشه.

حتی اینجا هم که اومدم، دیدم اینقدر این ایرانیای قبل از من همه ش همه چیز رو پیچیده کردن و اینقدر سعی کردن محکم کاری کنن، که به ما که رسیده، همه چیز به فساد و وسواس کشیده شده. به شک و تردید، مخصوصا که این کشور، یه کشور بریتیش فرم هست که خیلی زیاد دهن بین هستن و تشریفاتی و این از نشانه های یک سیستم فاسد هست، که تو برای اینکه بتونی کار پیدا کنی یا بچه تو بذاری مهد کودک، یا مثلا خونه خوب پیدا کنی، باید بری دم اینو اون رو ببینی، کانکشن بزنی به اصطلاح. و اولویت اول با یه سری نژآدهای خاص هست، و بعد با سیتیزن هاست بعد با توئه بعد با کسانی که استیودنت پرمیت و وورک پرمیت و ازین چیزها دارن.

توی همچین کشوری، که "برابری" وجود نداره توش، و هر چند که صد التبه بهتر ازون جایی هست که ما ازونجا اومدیم (از الان اونجا)، شما به چندین دلیل میرین سراغ کمال گرایی،

1. دنبال راهی برای حل مشکلات خودتون هستین، و همه ش به خودتون رجوع میکنین، و میگین خب حتما من ایراد دارم پس من باید بهتر بشم،

2. این اموخته و بک گراوند ماست که ما باید کامل باشیم. تربیت خانوادگی و فرهنگی ما هست. ما برای هرچیزی و هر کاری، در درجه اول سعی میکنیم که اون کار رو تقصیرش رو بندازیم گردن بقیه، چون این نحوه بزرگ شدن ماست. و بقیه ش هم گردن ماست. تقصیر ماسن. حتی اینکه ما نمیتونیم تقصیرارو همه رو بندازیم گردن بقیه باز هم تقصیر ماست.

 

این کمال گرایی سم هست.

دور کنیم از خودمون.

  • Blah Blah Blah Girl

همین دنیا سرای رسیدگی به تک تک اعمال هست.

توی همین دنیا اینقدر زنده میمونید که به تک تک اعمال شما رسیدگی بشه، و بعد پاک میشید، و بعد برمیگردید به دل خاک.

غیرممکنه یک نفر یک آه بکشه، شما مسئول بخشی از اون آه باشید، و توی این دنیا تاوان پس ندین.

دنیا سرای مکافاته.

  • Blah Blah Blah Girl

 

البته "به شکل دردناکی ایرانی بودن" اشکان رو قبول ندارم. ما ایرانی هستیم مثل هر ملت دیگه ای. همین. همه جا بد داره خوب داره. دو روز زندگیه. قرار نیست به هم برچسب بزنیم.

 

فرودگاه آتاتورک، ساعت هشت و نیم صبح:

حدود صد نفر آدم داغون، ایرانی و افغان و عراقی و مصری و سوری و سومالی و جاهای دیگه دنیا، که هر مسافر و عابر دیگه ای، از سر و روی تک تکمون می تونست حدس بزنه که کی هستیم و چی هستیم، با چهره های نگران و ذهن ِ پُر از سوال ِ بی جواب، چشم تو چشم هم دوختیم تا آخرین ساعات زندگی چندین سال و ماه و روز تموم بشه و برسیم جایی که قراره کلنگ زندگی تازه رو تو خاکش بکوبیم!

آدم هایی بودیم با وضعیت وخیم جسمی و روحی-روانی. سوری ِ گلوله خوره. افغان ِ چاقو خورده. عراقی شلاق خورده. ایرانی ِ …!. زنی چهل و اندی ساله، که شبیه پیرزنی هفتاد ساله بود. از ساعت 3 صبح که فرودگاه بودم، رو یه نیم کت با یه ساک دستی کوچیک، تک و تنها نشسته بود و اشک میریخت تا خود شیکاگو. اونورتر، زنی پای رفتن، پایی که دیگه پا و نا نداشت برای رفتن، برای دوباره شروع کردن، داشت التماس شوهرش رو میکرد که دیگه نمیتونه از صفر شروع کنه. میخواست بمونند همین ترکیه. همه مدت داشت بدبختی شش سال آوارگی و آزگار بودنش رو تعریف می کرد. اینکه بچه سه ساله اش تازه همبازی پیدا کرده بود. یه آقایی بود بهش وحی شده بود که ماموران وزارت اطلاعات ایران، همین دور و برا همیشه میگردن، پناهجوها رو میگیرن و میندازن تو گونی و برشون میگردونند ایران. یه خانواده مسیحی بودند، خانم ِ  همه مدت داشت با همه خاندانشون خدافظی می کرد. سفارش میگرفت و سفارش میکرد. آخرین نفر رو مامان جون صدا می کرد، گفت عزیزم نگران نباش. سال دیگه همین موقع ها، به محض اینکه گرین کارت رو بگیریم، برای نوروز برمیگردیم پیشتون. یه خانمی بود با دوتا پسربچه سیزده و چهارده ساله. همه مدت داشت به همه میگفت داریم میریم همونجا که کاکتوس داره اندازه شترمرغ. آقایی بود شدیدا فعال سیاسی. سابقه اش رو پرسیدم، گفت احمد باطبی تو اد لیست فیس بوکم هست! بیست ثانیه بیشتر کنارش نبودم. آقای دیگه ای بود شدیدا ایرانی. فروهر گردنش بود با یه مچ بند سبز دستش. هر دختر و زن مسافر خارجی که رد میشد میگفت: بُکُنمت! یه پسر افغان بود که اتفاقا مدیکال همکلاس بودیم، بهش گفت نگو یهو همه مون رو نگه میدارن ترکیه دوباره! آقاهه برگشت گفت زبون منو که نمیفهمند. اینها رو فقط باید کَرد! به شدت غلیظ. هر آن فکر میکردم از شدت شهوت ممکنه حمله کنه به کسی تجاوز کنه. آهان، همین پسر افغان کلا 180 دلار پول تو جیبش بود داشت میرفت امریکا. داشت میرفت نیوجرزی. گفت از شانس ما سیل اومد خرابه شد اون شهر. فردا به ما میگن برید درستش کنید. یه خانم ِ دیگه بود موهای هفت رنگ. تی شرت کوتاه تا بالای بند ناف با یه پوتین تا بالای زانو، که آقا پسر بهایی که مثل بلبل با مسافرای دیگه و یا سایرین انگلیسی صحبت میکرد رو کونی خطاب میکرد که داره پُز زبان بلد بودنش رو میده. حالا اینها خانواده ای بودند به شدت با اخلاق و مودب. آهان، همون آقاهه که میخواست ترتیب همه زنها و دخترهایی که میدید رو بده، میگفت من نمی دونم امریکا این عرب های وحشی رو چرا راه میده؟ بعد یه جا هم برگشت به پسر افغان گفت تو دیگه داری کجا میری. ایران که برای شما امریکاست. چند تا خانواده مسیحی و بهایی بودند به شدت محترم. خانواده عرب هایی هم که بودند بسیار خوب و محترم بودند. رفتار و فرهنگی که اصلا جهان سومی نبود.

خلاصه همه ما، به شکل بسیار دردناکی ایرانی هستیم.

  • Blah Blah Blah Girl

بچه ها شیطونی نکنین.

 

گزارشتونو دارن میدن.

 

اینقدر بیکارین یعنی؟

  • Blah Blah Blah Girl

مقاله م دو تا سایتیشن جدید داره!!

 

شد 14 تا!!!

:)

  • Blah Blah Blah Girl

در کار رفتن نبودم. رفتن کار من نبود.. با نوایی که زمزمه گوشم شده بود و دلی که در کار فرمان من نبود. راهی شدم، نه بدان سان که باد می‌شود و در شورش رفتن‌اش شاخه‌ها به رقص در می آیند.. نه چنان که آب بر سنگ‌ها روان می‌شود و شتاب می‌کند بر زمین.. راهی شدم به مقصد نا معلوم با دلی در کار خود.. ترس ماندن و شتاب پاها در هم شدند. در رفتن من پروانه بال بر صورت شمع نکوبید.رفتن من نوید رنج خورشید مقابل نبود. زمان همان همیشگی همیشگی بود و زمین تنها به چرخ بی قرار می‌چرخید. علف به صحرا بود و عشق به دروغ هر روزه، کار خود می‌کرد..

در کار رفتن نبودم. به عزم بیهوده ،رفتن به سرزمین‌های ناشناس، بی هدفی که راهی‌ات کند لطفی ندارد. یله شدن در سرزمین بی نام و نشان. رفتن به هر سو بی آنکه اراده‌ات بر آن حکم کند. این هم برای خود حکایتی است. اینکه پا بر سرزمینی بگذاری که تا پیش از این جایی در ذهنت نداشته و تو خود به هر وا‍‌ژه‌ای که ذهن‌ات یاری کند آن را صدا می‌زده ای.اینکه هر جا، هر لحظه، بی این که قصدی داشته باشی فرود بیایی و در کار ماندن صبر را بر شتاب ترجیح دهی. رفتن و ماندنی از این گونه سخت نا آشنا را نمی‌پسندم. سرزمین‌ات را خودت انتخاب نمی‌کنی تا خطوط فرضی مرزها اختیارت را برای ماندن و برگزیدن محدود کند.رفتن از این زاویه هم نیز خود حکایتی دارد. داستانی، سری می‌خواهد که در نجوا نگنجد..

رفتم.. نه به قصد و معلوم. نه با عزم و از پیش. در کار رفتن نبودم. کسی فرمانمان نداد، در دلم آشوب رفتن نبود. همینطوری،اجباری خارج از اراده راهنمایم شد و رفتم. به یک طرفی که هر طرفی می‌تواند باشد.هر طرفی خارج از حیطه اراده تو ، نامعلوم ِ نامعلوم ...

 

 

+

 

تازه یه دوستی داشتم که نه تنها زیر همه حرفهاش زد و هیچ کمکی بهم نکرد (با اینکه خودش قول داده بود و من ازش نخواسته بودم) بلکه هر روز هم کلی چرت و پرت بارم میکرد.

 

اشکان 

  • Blah Blah Blah Girl

بعدم به من میگین چرا توی این چندین سال گذشته صد بار وبلاگ جدید ساختی و صد بار حتی محتوای همین وبلاگت رو خالی کردی.

 

چرا نکنم؟!

والا یه مشت دیوونه زنجیری توی همین کانادا هستن که میان و میخونن و سرکوفت میزنن.

آدم هیچ پرایوسی ای نداره. هیچ ارامشی نداره.

الان رفتم نگاه کردم میبینم فقط شش ماه قبل محتواش اینجاست.

 

یعنی من همه این سالها رو دیلیت کردم از اینجا.

خاااااااااااااک.

  • Blah Blah Blah Girl

پسره سری تو سرا داره،

میگه ادرس وبلاگتو بده بهم،

میگم نه اگه اشکالی نداره ندم. چون محتوا ندارم و ضمنا غر میزنم و مسخره بازی درمیارم و مطلقا شبیه شخصیت واقعیم نیست این وبلاگ.

گفت اوکی.

و بی خیال شد.

این شاید صدمین مردی هست که اینطوریه.

 

بعد گرگ زاده با نیم میلی متر کیر، هزار ساله میاد یواشکی میخونه اینجا رو،

بعدم محتوای همون رو سرکوفت میزنه به من،

 

بعدم میگه نمیخوانم!

 

خاااااااااااااااااااااااااااااااااک.

  • Blah Blah Blah Girl

بعضیا سان و آو عه بیچ، جادویی مینویسن.

  • Blah Blah Blah Girl

 

حقیقتش،

 

بزرگترین ترس من،

 

اینه که، بعد از مرگم،

 

منو دورباره به این دنیا بفرستن، یا به دنیاهای دیگه از هر نوعی.

 

سو میکنم هرکس رو که اینکارو انجام بده.

 

یعنی بزرگترین وحشت و واهمه من همینه.

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

دلم برای حال و هوای محرم و ماه رمضان تنگ شده.

 

شاید بگین وات ده فاک،

من ادم مذهبی ای نیستم، ولی دلم برای ماه محرم و رمضان و مسجد رفتن و یا حتی کنار خیابون راه رفتن و حرف زدن با دوست و اشناها تنگ شده.

 

:( حال و هوای ایران رو هم میخوام مسجد اینجا برم چیکار؟ برای دوپس دوپس و حس و حالش میرم.

 

بچه که بودیم بعد مدرسه با خانواده یا همسایه ها یا گاهی اگه فامیلی نزدیک خانه ما زندگی میکرد میرفتیم مسجد و کلی حرف میزدیم.

 

و اون اخونده که سخنرانی میکرد همه ش میگفت خانومها ساکت باشن :|

 

و هیچ کس ساکت نمیشد.

 

اگه مسجد رفتین توی ماه رمضون و محرم برام عکس بفرستین.

دوستون دارم :*)

 

  • Blah Blah Blah Girl

این ترانه رو اگه وقت کردین حتما گوش کنین و ترجیحا کلیپش رو ببینین:

 

xumar qedimova yuxuma gir

زومر قدیمووا، یوخوما گیر (یوکوما گیر)، یعنی به خوابم بیا.

 

یه خانمیه، که خیلی خیلی زیبا میخونه.

 

تمام خستگی های من رو میبره.

 

این زن رو واقعا توی این صد سال اول زندگیم دوست داشتم.

 

 

کلیپ افیشالش اینه:

 

این

 

این زن، خیلی شبیه نوه عمه بابامه، همون که داداشاشو سر اینکه شبیه سینا ولی الله و شاهکار بینش پژوه و کامران صحت (صفدرقلی کفتر ابادی اسم اصلیشه) بود بلاک کردم :))))))))) چون اعتماد به نفس کاذب داشتن.

 

ولی این زن رو دوست دارم.

 

نازه :))))

 

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

سلام علیرضا،

 

اولا لطف داری،

 

بعدم من با کسی لج نیستم. باور کن.

با پسرها اصلا لج نیستم.

 

مشکل من اینه که گاهی اسپم میگیرم. و طول میکشه که بفهمم کی واقعیه و کی نیست.

 

من همه مخاطبامو دوست دارم.

 

یکی از ادمهایی که خیلی وقته ازش خبری نیست و واقعنی دلم براش تنگ شده طاهر هست.

 

پسرا رو دوست دارم عین دخترها و عین ترنس ها و همه تونو دوست دارم.

 

یه سفر دارم که توی ماه مارچ و اپریل افتاده.

 

ازین ناراحتم که چرا اونوقتهایی که حس میکردم مریض شدم خودم رو مسخره میکردم و میگفتم سوسولی.

 

ازین ناراحت میشم که چرا توی این صد سال اول زندگیم اینقدر حساس بودم. البته اینها پیش میاد. طبیعیه. ادم به مرور یاد میگیره چطوری زندگی کنه.

 

در کل باید زودتر یاد میگرفتم که هیچ کس و هیچ چیز ارزش این رو نداره که تو رو یه ثانیه ناراحت کنه. هرکسی اینکارو کرد باید سریع ترک کنیش.

 

تعداد ادمهایی که بهم همه ش میگن میتونم نویسنده خوبی بشم و سبک دارم، خیلی زیاد شده و من عملا حتی از یه چیزی ک الان دارم و میتونم توش بنویسم هم استفاده نمیکنم. انگار منتظر امادگی هستم.

 

یعنی این حس که همه ش و هر روز این رو میشنوم که میتونم بنویسم، و این حس که چرا نمینویسم؟ ازارم میده.

 

از طرفی محمد میگفت که همه مخاطبای دختر تو کلا عقل ندارن و پسرا هم با نوشته هات خودارضایی میکنن پس نوشته های تو کلا بی ارزشن، اینو همیشه نکیگفت ولی گاهی میگفت شایدم میگفت که اذیتم کنه یا هرچی.

به هر حال درسته که هیچ مهم نیست حرفش، و مخاطبای دختر من فوق العاده باهوش و دوست داشتنین و پسرا هم همه باشخصیت هستن، ولی همیشه این حرفش گاهی میپیچه توی سرم و میگم نکنه واقعا نوشته هام بی ارزشن؟

 

از طرفی روز بالای ده نفر حداقل کامنت میذارن و من الان نمیدونم کدوم یک ازین غزل ها واقعین؟

 

یا این دختره کبری کیه؟

جدی کبری کی هستی؟

 

و این منو خسته میکنه پس جواب هیچ کس رو نمیدم.

همین.

 

  • Blah Blah Blah Girl

ادامه:

 

این ادرس کانال اشکان منفرده:

ashkanmonfared

این رو اگه سرچ کنین توی تلگرم پیداش میکنین.

 

 

راستی بچه ها من دارم ازینجا میرم.

 

اونهایی که دوست دارن ادرس جدیدم رو داشته باشن خبرم کنین :)

 

دوستون دارم.

  • Blah Blah Blah Girl


من از اون دسته مهاجرانی نیستم که بگم مهاجرت بد و اَخ هستش. تمام دوستان و اطرافیانم رو هم تشویق می‌کنم که به مهاجرت فکر کنند.

شخصیت شما در مهاجرت دچار رشد و تغییر بزرگی میشه و توانایی‌هایی در شما شکوفا میشه که تا در موقعیتی مشابه مهاجرت قرار نگیرید، ممکنه برای همیشه برای خودتون هم ناشناخته باقی بمونند.

با مهاجرت، شما به جمع اقلیت مهاجران جهان می‌پیوندید. مهاجرت ممکنه درب‌هایی رو به روی شما ببنده که به صورت عادی در کشور خودتون براتون باز بود، ولی دروازه‌های زیادی رو هم به روی شما باز می‌کنه.

مثل یک ماهی که از برکه به دریا راه پیدا می‌کنه. ایرانیان در طول تاریخ مدرن جهان در دسته مهاجران قرار ندارند.

ما مثل آلمانی‌ها، ایتالیایی‌ها کوچ جمعی نداشتیم که هویت و ریشه‌‌مون رو به جای دیگه پیوند بزنیم. اولین گروه مهاجران ایرانی، تبعیدیان انقلاب ۵٧ بودند که به اشتباه مهاجر نامیده میشن. آدم‌هایی که زندگی و جان  و مال‌شون در معرض تهدید بود و مجبور به فرار شدند. مهاجر در تعریف کلی به کسی اطلاق میشه که با قصد خودش بدون اجبار تصمیم می‌گیره جای دیگری رو برای زندگی انتخاب کنه.

بسیاری از تلخی‌هایی که ایرانیان از آن حرف می‌زنند، عواقب تبعید اجباری است، نه مهاجرت خود خواسته. در تبعید شما در شرایطی قرار می‌گیرید که آمادگی ذهنی و روانی مواجهه با آن رو نداشتید. مکان و زمان رو شما انتخاب نمی‌کنید و مجبور هستید با تقدیر کنار بیایید. 

 چیزی که سعدی شیرین سخن نوشته، برای تبعیدیانی مثل من هستش. 

 

 مهاجرت خوبه، «به دلتنگی‌ش هم می‌ارزه».

 

 

اینهایی که خوندین،

مال من نیست.

 

مال اشکانه.

 

اشکان منفرد.

 

اشکان منفرد رو خیلی نمیشناسم.

 

اینها رو از کانالش خوندم. و این نوشته ش رو خیلی دوست داشتم.

 

نمیشناسمش، ولی از نوشته هاش به نظر میرسه آدم سختی کشیده و عمیقی شده.

شاید هم کمی افسرده مثل بقیه ماها.

 

من باهاش تا حد خیلی زیادی موافقم.

 

خیلی از ماها ممکنه مهاجر نباشیم. بیشتر تبعیدی هستیم. تبعیدی هایی که توی کشور خودشون حتی مینیمم اون چیزهایی که میخواستن رو ندارن،

مثلا اینکه کاری پیدا کنیم که بتونیم بدون اینکه هشتمون گروی نهمون باشه زندگی کنیم،

یعنی داشتن یه زندگی عادی با وضعیت عادی شاید برای ماها سخت بود اونجا.

 

دلیل شخصی من، یکمی ماجراجویی هم بود. من از ناچاری اینجا نیومدم. توی ایران کم کم به زندگی داشتم سر و سامون میدادم.

 

اومدم اینجا که رشته فانتزیامو بخونم که توی کشور خودم و حتی دانشگاههای اروپا واقعا این رشته خاص پیدا نمیشد.

یعنی یه بخشهاییش تبعید و یه بخشهاییش نه. به میل خودم. اگه ایران ایده ال و ارمانی بود هم حتما حداقل برای یه مقطع تحصیلی یا کاری میومدم یه کشور دیگه.

ولی همه ما دلتنگ میشیم.

همه ما دوست داریم توی کشور خودمون زندگی کنیم.

 

محیط جدید همیشه سخته.

 

امروز توی راه برگشت به خونه یه سگ از خوشحالی داشت خودش رو میکشت روی برف اینقدرررررر که خوشحال بود!!

 

 

یه فیلمم رفتم دیدم :)

 

bad boys for life

 

من طرفدار فیلمهای اکشن نیستم،

ولی اولا ویل اسمیت توش بود در ثانی دیگه برای بقیه باید سکریفایز کنی!

 

چقدر حال داد :) خیلی زیاد خوش گذشت و عجب فیلم قشنگی بود :) اخرشم فیلم هندی شد :)

 

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

دنیا دیوونه خونه شده :)))

 

سران کشورها دعوا میکنن با هم ما میخندیم :)

 

دلم برای این مسافرای هواپیمای اوکراینی کباب شد.

برای اونا بیست و پنج هزار تا که هیچ

یه میلیون دلارم فایده نداره.

 

فکرشو بکن هواپیمای خواهر جوونت بیفته و خواهرت له و لورده بشه و تازه با عذاب هم بمیره.

 

من حاضرم هزاران میلیارد بار مرده باشم. ولی این روز رو نبینم.

 

یعنی خدا نصیب هیچ کس نکنه این نوع مرگ رو.

 

خیلی بد مردن.

 

اره اونهایی که الان توی بلوچستان اذیت میشن، قربانیان بقیه هواپیماها و... 

اینها به لطف تکنولوژی خیلی درداورتر هم شد مرگشون.

 

من روزی بیست دفعه اون فیلم نیویرک تایمز رو که نشون میده دو تا موشک پرت شد سمت هواپیما نگاه میکنم و به صدای هواپیما حساس شدم.

 

تا توی مکالمه های تلفنی صداشو میشنوم فوری حس میکنم الان میفته.

 

اونها چی.

 

اون طفلکها بعید میدونم کلا سوار هواپیما بشن بعد ازین.

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

خطاب به اون اقای اب که یواشکی به خنگولش نامه مینویسه و نظر میده:

 

مخلصم :)

 

حقیقتش این افراط و این همه ترس و وحشت و کامل انجام هر چیزی، توی ما، باعث شده که ما بشیم دو دسته تقریبا (خصوصیات افرادی که در کشورهایکمونیستی کارتلی مافیایی بزرگ میشن)،

1. کسانی که به شدت همه چیز رو میخوان ایده ال انجام بدن و حس میکنم تمام سرنوشت اونها به حرکات میکرو میکرویی بستگی داره که الان انجام میدن،

2. کسانی که کلا با بی خیالی کل زندگی رو سپری میکنن (اشا سبحانی) و فکر میکنن که اگه با یه دست صد تا هندونه بردارن هم اوکی هست.

 

متاسفانه کانادا پر از گروه دومه،

یعنی میبینی پسره هنوز نتونسته دفاع کنه، رفته یه دانشکده دیگه داره باز درس میخونه و دکترا رو شروع کرده،

 

چون سیتیزن هستن پس مشکلی ندارن از نظر قانونی.

 

رفته یه جشن گرفته، کلی ادم ریخته رو سرش، من نمیدونم به چه دلیلی، بعد همه هی تبریک میگن!

واقعا نگاه میکنی میگی اخه به چه دلیلی؟

 

میدونین حس میکنم اون ورژن ایران ما توی همه کشورها تکرار میشه.

 

امریکا یه کوچولو بهتره اینطوری که رفتم و دیدم. ولی فقط ویزیتوری بود.

 

انگار دنیای کاپیتالیزم خیلی متفاوت از دنیای کمونیستهاست.

 

ادم میمونه که اینها چرا اینقدر پوچ و احمقن بعضیاشون؟

چرا اینقدر اینها دوست دارن همه ش حرف بزنن و بییر بخورن و هیچ کاری نکنن؟

این مشکلیه که من از روزی که اومدم با این جامعه داشتم.

 

ما مهاجریم با فلاکت و بدبختی اومدیم اینجا ولی وضعمون ازینها بهتر شده.

اخه چرا اینها فقط شدن عین دولتهای ما (حتی مردم عادی) از صبح تا شب فقط تبلیغ و شعار میدن. و هیچ.

 

یه عده بیکار و علافن انگار از صبح تا شب فقط تبلیغ و حرف زدن و الکی تظاهر به خوشحال بودن،

 

بعد میری توی زندگی شخصیشون میبینی طرف از بدبختی و تنهایی داره میمیره.

همه شن یمگن ما رو ول کنن در جا زندگیمونو ول میکنیم یه چیز دیگه شروع میکنیم.

 

من موندم اخه تو چرا باید توی یه کشور ازاد باشی و اینقدر با بدبختی زندگی کنی؟

یعنی هیچ چیز دیگه به تو یاد ندادن؟

 

پسره سی سالشه، توی همین کشور به دنیا اومده و بزرگ شده و هنوز دانشجوئه. ازین رشته میپره به اون رشته و خودشم نمیدونم چی میخواد. واقعا نمیدونه چی میخواد.

هی میگه میخوام مشهور شم میخوام میلیاردر شم.

 

ضد مهاجرن ضد ادمن ضد کاپیتالیزمن، همشون مفسرهای بزرگی در زمینه تفسیر امریکا و بررسی معایبشن،

 

بعد میگه میمخوام توی کانادا میلیاردر شم!

 

انگار من الان بگم میخوام با کندال جنر و جی جی حدید توی شوی ویکتوریا سیکرت رقابت کنم!

 

اخه تو چرا اینقدر احمقی؟

 

یه خستگی عجیبی منو توی این سه سال و خورده ای توی این کشور گرفته. که نمیدونم چکار کنم.

ما بی صدا میایم کار میکنیم میریم پی کارمون، هر جا میریم علاقمند میشن ده تا ایرانی دیگه بگیرن.

 

اینها اینقدر روشون اسون گرفته شده و حتی نمیتونن یه لیسانسو تموم کنن.

با اینکه از نظر مهاجرتی و همه شرایط دیگه اولویت با اینهاست.

 

ادم نمیدونه چی بگه.

 

  • Blah Blah Blah Girl

این دختر دایی من واقعا خوشگله ها

 

سان او عه بیسکیت واقعا عین شایلین وودلیه.

 

 

نامه ای که ترامپ برای اردوغان فرستاه بود رو همه مسخره میکنن.

 

نمیدونم شاید مردم میخندن میگن وای این چقدر بی سواده

 

یا شاید میگن وای به حال کشوری که رئیس جمهورش اینقدر کم سواده.

 

ولی من حسرت خوردم.

 

اولا که خیلی ساده نوشته.

خیلی ساده حرف میزنه.

در ثانی با همین ادبیات دنیا رو متحول کرده.

 

بقیه دنیا، یا توی کامیونیزم به سر میبرن یا توی سوشالیزم که ورژن دیگه کامیونیزم هست.

 

همه درگیر ادبیات و تشریفات بریتیشی هستن.

 

این ادم خیلی ساده حرف میزنه و خیلی ساده منظورهاشو منتقل میکنه.

 

در ثانی، درگیر کمال گرایی نیست. براش مهم نیتس هزاران بار یه نامه رو بخونه. و هی تصحیحش کنه که نه اینو اینجوری بگم بهتره.

 

داره حرفش رو میزنه. زندگی رو ساده میگیره. و در عوض وقتش رو میذاره روی کارها و چیزهایی که که براش باارزش ترن.

 

ما چی؟

 

ما درگیر کمال گرایی هستیم.

 

باید همه چیز بی نقص باشه.

 

باید هی کارمون بهتر باشه.

 

باید عالی باشیم. چون که توی چرخه انتخاب و رقابت حذف میشیم.

 

بله رقابت باید باشه ول ی نه که ما خودکشی کنیم.

 

ما اصلا یاد نگرفتیم زندگی کنیم.

 

هرچی سطح مالیمون پایین تر بوده شرایطمون سخت تر هم شده توی اون مملکت.

 

همیشه همه چیز باید کامل باشه، بی نقص باشه.

 

(من توی این تیکه ای که میگم هرگز مشارکتی نداشتم) هر جا که میریم باید کلی ارایش کنیم، باید خط چشمامون بی نقص باشه.

 

باید بدنمون پرفکت باشه.

 

حتی وقتی پسرامون دخترامون به بالای سی سال هم میرسن باز هم میبینی دارن زور میگن به این و اون که این کارو اینطوری انجام بده این حرفو گوش کن اینو بنویس اونو ننویس.

 

همه ش در حال قانون گذاری هستیم برای بقیه و دقت کنید کشور خودمون یکی از بی قانون ترین (و شاید بی قانون ترین) کشور دنیاست.

 

یاد نگرفتیم ساده زندگی کنیم

 

ساده فکر کنیم

 

منازونام که ساده حرف میزنن و ساده فکر میکنن و همیشه توی پرزنتیشنام بهم میگن که تو خیلی واضح و شفاف حرف میزنیو معلوم چی میخوای و میخوای به چی برسی.

 

ولی همین من توی کشورهای کمونیستیو سوشالیتی همیشه به این محکوم شدم که اصلا تشریفات رو رعایت نمیکنم و باید خیلی مراقب باشم.

 

بابابزرگ من منشا ایراد و اشکاله

 

با خودخواهیا و خودبرتربیناش و تشریفاتش زندگی تک تک بچه هاش رو به هم ریخت و یه مشت عقده ای تحویل جامعه داد (توی اون دوره ای که ملت در بهترین حالت یه معلم بودن بابابزرگ من خبرنگار بود و مینوشت) ولی همیشه میگفت تشریفات باید رعایت شه.

 

چه تشریفاتی؟

 

تو خودت کی هستی؟

پر از ایرادی

پر از دیکتاتوری هستی

پر از اینکارو بکن اون کارو نکن هستی

 

پر از باید و نبایدی

 

باید و نبایدی که خودت هم رعایتش نمیکنی.

 

استاد من توی پرزنتیشن های من و بقیه، علامه دهر بود.

 

یه گیرهایی میداد که ما زار زار بعدش گریه میکردیم.

 

یه وقتایی خودش پیش ما تمرین میکرد.

 

من همیشه سعی میکردم گیر ندم.

 

یه بار، بهش گفتم ناراحت نمیشی اگه واقعنی ایراد بگیرم؟ گفت نه اصلا هدف تمرین همینه.

 

اینقدر بهش کامنت دادم و ایراد گرفتم که میخواست همونجا گریه کنه.

 

گیر دادن به اینو اون راحته مهم اینه که تو بتونی اون رو اول خودت اجرا کنی.

 

مشکلی که ما داریم اینه که از اول از ما توقعاتی داشتن که خودشون یک درصدش رو رعایت نمیکردن.

 

هم خونه ای مسن من از همه جا طرد شده بود. هیچ کس از دور و بریاو اقوامش باهاش حرف نمیزد. ترکش کرده بودن.

 

ولی همه ش به دور و بریاش میگفت که حرف بقیه رو گوش کنین و به همه احترام بذارین حتی اگه خیلی نفرت انگیزه باز باید بشینید باهاش حرف بزنید و سجده کنین بهش.

 

من خیلی دیدم.

 

ادمایی که خیلی ایده الگرا بودن و به طرز وحشتناکی شکست خوردن.

 

یکیش همین پسره بود که من مدتی دوسش داشتم؟ و همیشه ادای سه زن دارها رو درمیارد؟ الان 40 سالشه و مجرده هنوز. یعنی مطمئنم با هیچ احدی تیو کل عمرش نخوابیده. ولی همین ادم وقتی به بقیه میرسید هی امر و نهی میکرد.

 

مشکل ما اینه.

 

پدر و مادرای ما، کارهایی که خودشون نکردن (یکیش همین دکتر و مهندس شدن) و چیزهایی که خودشون نبودن و کارهایی که از پسش برنمیان رو ما رو مجبور میکردن که انجام بدیم.

 

قوانینی که برای خودشون سخت بود رو ما رو مجبور میکردن انجام بدیم.

 

نه فقط پدر و مادرای ما بلکه همه جامعه و سیستم ما.

ما هم زاده همون سیستمیم و خیلی سال طول میکشه که دور بشیم.

 

از بچگی سخت گیر شدیم و فکر کردیم که اره دیگه درستش همینه باید همیشه قوانین و مقرراتی باشه.

 

نه اینطور نیست.

 

بلکه یک حد معقولی از ادب و احترام خیلی ضروریه.

 

ولی نه اینکه خودت رو زجر بدی.

 

خودت رو عذاب بدی

تا اخر عمرت درگیر باید و نباید بشی.

 

به نظر من اون جامعه ای هم که اونو از تو میخواد فاسده.

 

اینجا سرشون به کونشون پنالتی میزنه ولی وقتی به ما میرسن میگن باید علامه دهر باشید.

 

یادمه رزومه رو هزرا بار تیلور میکردیم که وای باید پرفکت باشه.

 

چرا اخه؟

 

اینا خودشون رزومه رو یه بارم نمیخونن.

 

ما اذیت شدیم.

 

ما آسیب دیدیم.

 

باید درمان بشیم

 

و نبیاد مشابه خودمون رو به دنیا بیاریم.

تا وقتی که نرمال بشیم و بعد حتما بچه هم میاریم.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

در جواب اون دوستمون،

یه تفکر دیگه که ما توی ایران همیشه داشتیم، تفکر حاکم و محکوم بوده.

 

یعنی همیشه یکی حتما درست میگه و اون یکی حتما غلط میگه و محکومه.

 

نه اینطوری نیست.

 

این بازم روش کشورهای کمونیستی در اداره سیستمشونه.

 

خیلی وقتا میبینی هر دو طرف به یه اندازه اشتباه کردن.

یا میبینی هیچ کدوم از طرفین مقصر نیستن.

 

این ادم به هیچ چیزی حساسیت نداره. میتونستن بی هوشی بزنن. حالا اینها رو خودش میگه من که خبر ندارم از ابعاد زندگیش.

ولی برای من خیلی جالبه که همیشه توی حرفهای ما یکی باید محکوم بشه و یکی محکوم نشه. همیشه حق با یکی هست و حق با یکی نیست.

 

اینجا هم مردم خیلی قدیمیش یا کسانی که با تفکرات بریتیش یا کمونیستی بزرگ شدن تا حدی اینطوری فکر میکنن.

 

بگذریم.

 

بچه های دانشگاه قبلیم، به طور میانگین هر هفت ماه یه بار رفتن ایران.

اینو با من مقایسه کنین، درک میکنین اولا چقدر این کشور به مردم ایران سخت میگذره،

در ثانی سطح تواناییای مالی ملت چقدر با هم فرق داره.

 

خیلیا برای کریسمس خونه رفته بودن.

 

اختلاف طبقاتی خیلی توی ایران بیداد میکنه.

 

هرکی که میاد خارج الزاما پولدار نیست.

 

حالا مارچ برم ببینم چطوریه.

  • Blah Blah Blah Girl

دوستم رفته دکتر، و تشخیص دادن که باید سریع جراحی بشه.

پس بهش نوبت دو سه ساله ندادن.

 

و کیستش رو بدون تزریق بیهسی یا بی هوشی برداشتن.

 

دو بار از حال رفته و یه بار بیهوش شده و بقیه اون ساعت رو داد زده.

 

میفهمین؟

 

همین کانادا.

 

همین جا.

 

الان میفهمین من چرا تا میتونم دکتر نمیرم؟

 

چون دیوونه خون هست ازین لحاظ.

 

خدا اون روزو نیاره تو مریض بشی.

 

گرچه من میفهمم که شماها قبول نمیکنین حرف منو و فکر میکنین چرت و پرت میگم.

 

ولی همین دیروز زار زار گریه میکرد و اینو تعریف میکرد برام.

 

متسافنه توی اون استانی که اون هست نیستم که برم ازش مراقبت کنم.

 

دلم کباب شد براش.

 

 

قبلنا فکر کنم درباره سیستم پزشکی این کشور حرف زدم.

 

خیلی افتضاحه.

 

من یک تعریف خوب نشنیدم.

 

نمیدونم چرا.

  • Blah Blah Blah Girl

من هنوزم تا میتونم پسرا و دخترا رو با هم اشنا میکنم.

یا پسرا و پسرا.

یا دخترا و دخترا.

 

نه که تابلو عمدی.

نه

 

سعی میکنم با هم اشناشون کنم.

 

حسش خوبه.

 

حداقل دوستای خوبی برای هم میشن.

  • Blah Blah Blah Girl

پشماتون میریزه.

پشماتون میریزه.

پشماتون میریزه.

 

واییییییییییییییییی پشماتون میریزه.

 

پشماتون میریزه.

 

خاک تو سر دولتی که حتی نمیتونه توی این زمونه که هسته ای مسته ای دارن همه، یه دونه سلاح رو خودش بسازه یا بخره و بتونه استفاده ش کنه.

 

پشماتون میریزه.

  • Blah Blah Blah Girl

بچه ها اسم اون کتابی که توی نوجووانی خوندمو یکی دو بار درباره ش اینجا نوشتم چی بود؟

همین که درباره دو تا دختر بود که توی یه مدرسه بودن و یکیشون مریض میشه.

و یکی از سرفصلا: ورونا یا چیزی شبیه به ان بود؟

میشه پیام خصوصی کنین؟

  • Blah Blah Blah Girl

یکی از دغدغه های ملت دور و بر من، 

اینه که میگن ماه مارچ-اپریل (از هر کدوم یه تیکه) که داری میری خونه،

هواپیماتو میزنن.

 

میگم بابا هر روز نمیزنن که. میگن نه نرو.

والا من تصمیمم اینه با اتوبوس برم ترکیه برگشتنی (احتمالا دیگه هیچ پروازی کاور نکنه).

همه رو نمیزنن که.

میرم ترکیه ازونجا میام یا میرم اروپای غربی شمالی و میام اینجا.

هواپیمایی که میخواد وارد خاک بشه رو هم که نمیزنن.

ملت گیر هستنا.

 

به هر حال اگه مردم، بدونین که دوستون دارم. و لطفا عکس های جسدمو پخش نکنین ملت وحشت میکنن.

  • Blah Blah Blah Girl

بهتون گفتم ایرانیایی که از ایران خارج شدن فسیلن اغلب.

کم پیش میاد خودشونو اپدیت نگه دارن.

یه سریشون که مثلا بابهاشون فرهنگی بودن یا کارمند، هنوزم دنبال همچین چیزین اینجا. فکر میکنن باید بهشون احترما هم بذاری چون فرهنگی بودن.

بچه پولدارا که سوسول تر و از خودمتشکرتر هم هستن اینجا.

بچه شاه که اونه. فکر میکنه ملت ایران باید کشته بشن که ایشون بیاد شاه شه.

 

مردم ایران خیلی ولی فرق دارن. ذهن های باز و بزرگ دارن. برای همین میگم که بله از ایرانیای توی خارج باید خیلی مشاوره بدن و کشورو بسازن ولی اصل ساختن به کمک این مردم رنج دیده و قو یو محکمه.

نه رضا پهلوی و دخترش که توی قلب منهتن حال نداشته لیسانس بگیره.

  • Blah Blah Blah Girl

قضیه پرچم امریکا حدود بیست امتیاز به عزت ایرانی اضافه کرد. 

  • Blah Blah Blah Girl

It goes to show that everything you want in life,

you get

and you can't work for it

 

it just comes to you

 

  • Blah Blah Blah Girl

یه وقتایی،

یه حرفی میزنی،

که بقیه میخونن و میگن اوکی! یا به درک، یا خب جفنگی، یا مثلا چرا چرت و پرت میگی، یا افرین الهام گرفتم و...

 

ولی این حرف/متن/پست،

مخاطب داره.

 

مخاطبش با خوندنش به هم میریزه، روش اثر میذاره.

 

ازونجایی که مخاطب پست قبلی من (همون رد شدن از پل) یه ادم به شدت ترسو، بی عرضه، بی جربزه، بدونم جنم (اینقدر ترسو هست که از ترسش در هشتاد درصد موارد اعتراف نمیکنه که وبلاگمو میخونه) هست و خیلی سوسول و مغرور، اومده همون بد و بیراههای سابق رو به من گفته،

و تهشم گفته برای اینکه بیشتر الزایمر نگیری (یعنی واقعیت های گذشته مون رو فراموش نکنی) فلان کارو انجام بده.

 

نخیر جناب. من الزایمر ندارم.

حافظه م هم عالی کار میکنه.

 

مهم اینه که حرف من، بعد ازین همه سال، تا عمق عمق تو رو سوزوند.

 

وقتی ادم از حرف حق بقیه میسوزه،

همین میشه. نمیتونه جلوی خودش رو بگیره. میخوای درست کنی همه چی رو و قبول نداری اون چیزی که طرفت میگه درسته. ولی نه مجازی میشه و نه لان وقتشه. کلی سال وقت داشتی. با حماقت هات، خودخواهیات، سوسول بودن هات، مغرور بودنت، خودبرتر بینیت، قضاوت اشتباهت (همین که مثلا به من میگی زنجیر میندازن دور گردنت لخت میکشنت توی خیابونای کانادا و ایران و هر جا) که در هزاران مورد قضاوت های غلط داشتی، با نظرات احمقانه ت، با رفتارهای لبریز از فاشیزم و نژادپرستیت، دیگه نه الان نه هیچ وقت دیگه هیچی رو نمیتونی درست کنی.

به جای پیام های پر از حقارت و فحش و انالیز شخصیت من که بهم میدی، لطف کن بشین مدتی فکر کن.

 

توی ذهنت یه چیزی بافتی، ته دلت خودت رو قهرمان میدونی،

ایده تو اینه: من بهش خواستم محبت و کمک کنم ولی خودش بود که سرپیچی میکرد.

 

حقیقت اینه: اشتباه میکنی.

نخیر اینطوری نبود.

 

من یادم نمیاد همین چیزی بوده باشه. 

 

اینکه داری سعی میکنی با مظلوم نمایی و یا حتی به زور! یه تصویر خوب به خرد مغز من بدی، فقط باعث میشه بیشتر حالم به هم بخوره.

دقت کن کل مسئله یه چیز پیش پا افتاده و ساده هست.

ولی تو با کامنتهای احمقانه فقط نمک میپاشی روی همه چی.

 

  • Blah Blah Blah Girl

حقیقتش گاهی به این فکر میکنم،

که من صد دفعه سوار این هواپیماها شدم،

 

دوستی داشتم که درست نزدیک شهر من زندگی میکرد توی یه کشور غریبه. دوستی که خودش به میل خودش قول داده که بود که همیشه دوست من میمونه.

نه تنها زیر همه قولهاش زد،

نه تنها همیشه منو خرد و تخریب میکرد با حرفهاش که به اصطلاح ادب و رامم کنه،

بلکه نشد یک بار فقط یک بار بدون منت گذاشتن سرم بخواد ببینه منو، هر بارم خواست ببینه، یه دعوایی شد چون همیشه دوست داشت حرفاشو به کرسی بشونه و غالب باشه.

 

وقتی هم خواست منو ببینه و اصرار کرد ببینه که دیگه دیر شده بود و این بار، با اینکه من دقیقا نزدیکیهای محل کارش (تو فاصله دویست سیصد متری شاید) زندگی میکردم، ولی حس کردم چقدر توهین به خودم میشه اگه ببینمش.

 

یعنی فکر نکنین از روی باد هوا مینویسم.

 

ایرانیای کانادا خیلی زیاد بی تفاوت بودن و همه میگفتن خر ما از پل رد شده و بذار هر بلایی میخواد سر مردم بیاد توی ایران.

 

  • Blah Blah Blah Girl

یه دلیلی که مردم ایرانی توی کانادا خیلی زیاد عصبی و ناراحتن،

اینه که 

مردم سفید کانادا به وضوح از مرگ ایرانیای بیچاره یا خوشحالن یا نسبت بهش خیلی بی تفاوتی نشون میدن.

 

یعنی تو قشنگ این رو میفهمی ها. نه همه شون. آدم  حسابیا، باسوادها و باتجربه ها رفتار خیلی بهتری دارن. ولی تعداد اینها خیلی کمه.

 

ولی تعداد کسانی که بی تفاوتن یا حتی میگن یه نون خور کمتر شد خیلیییییییییی زیاده.

 

یه دلیلی که جاستین ترودو خیلی واکنش نشون داد و خواست مثلا توجه کنه، این بود که میخواد یه ذره توی قلب مردم جا بگیره و ضمنا توی عرصه بین المللی یه شخصیتی نشون بده.

 

 

وگرنه خود مردم علاقه ای ندارن ب این قضیه.

 

من با اینها زندگی کردم و اینها رو میشناسم.

 

وقتی زلزله کرمانشاه اومد و داشتم میگفتم که اره مثلا صد نفر مردن، چند تا شون اومدن بغلم کردن و حرف زدن و بقیه ساکت، حتی میخندیدن.

 

یعنی فکر نکنین این حمایتی که از مردم میشه همه ش از طرف خود مردمه.

 

این بهترین فرصت برای جاستین ترودو هست که بتونه بلاخره بگه که اره من هرچی مهاجر اوردم حواسم بهشون هست و ما مثل امریکا نیستیمو و ما ایرانیا رو دوست داریم.

 

تا قبل ازین که ترامچ حمایت کنه و ابراز علاقه کنه به ایرانیا و فارسی بنویسه همه من جمله ترودو خیلی عادی عزاداری میکردن.

ولی وقتی ترامپ این کارها رو کرد اینها هم شدت دادن به کارهاشون.

 

توی اخرین خبری هم که خوندم ترودو برگشته به ترامپ گفته که افتادن این هواپیما تقصیر توئه. 

 

یعنی من موندم،

اخه تو عرضه نداری یه دونه خونه رو اداره کنی چه برسه به یه کشور، 

 

امریکا داره کانادا رو اداره میکنه.

 

اینها نمیتونن یه دونه کافه باز کنن کافه.

 

بعد اومدی ترامپ رو سرزنش میکنی؟ سقفی کوتاه تر از مال اون پیدا نکردی؟

 

اینها در درون خودش به شدت از امریکاییا متنفرن.

 

ما رو که ادم حساب نمیکنن کلا چون خدا سر ما زده. و ضمنا خاورمیانه دوره ازینجا.

 

وگرنه ما هم میتونیم براشون دشمن باشیم.

ولی اینها خیلی ناراحت میشن که امریکا اینقدر اینجا پیشرفت کردهف بغل گوش اینهاست، امریکا شده امریکا و اینها کانادان.

 

برام جالبه که اینقدر هم سیاستشون کمتر از خیلیا هست که اینو راحت بروز میدن.

 

و جالبترش عکس العمل عجیب ایرانیاس.

 

ایرانیا خیلی دهن بینن. مثل بقیه مردم دنیا.

 

طرف میبینی اومده میگه تنکس کانادا که شما اینقدر مهربونین.

قبول دارم اینجا هم ادم مهربون زیاده.

 

ولی ایرانیا خیلی دهن بینن. یعنی اگه یه کانادایی پیدا بشه که یه بار پسره رو بغل کنه یا بگه وای منو در غم خودت شیک بدون، اون ایرانیه دیگه همه مشکلات اون کشور رو و اون غرغرهایی که میزد و میزنه درباره کانادا رو فراموش میکنه و فوری میگه کانادا ایز ده بست کانته ری.

 

این اخلاق ایرانیا برای من عجیبه دیگه همین.

  • Blah Blah Blah Girl

 

من یه همکار ایرانی داشتم، که از صبح تا شب پشت ایران و ایرانی و هر ادم تو ایرن و بیرون ایران بد میگفت.

اومده بود خارج و چند تا حرکت نژادپرستانه کرده بود،

حرکاتی که حداقل اسمش رو میذارم ignorant بود.

بعد ادمهای خارجی هم بد افتاده بودن باهاش.

 

و یکیشون یواشکی بهم میگفت این ایرانیه بهتر نیست برگرده کشورش؟ اینقدر اذیت میشه؟

 

اون ادم نمیشناخت ایران رو و شرایط مهاجرت رو.

فکر میکرد که اره طرف اگه برگرده شرایطش مساوی با شرایط توی کاناداشه.

من اصلا ازش خرده نگرفتم از ته دلش حرف میزد.

واقعا داشت راهکار میداد.

 

میگفت اخه چه دلیلی داره ادم با این همه نفرت زندگی کنه.

خب بره یه کشور دیگه.

راست میگفت.

 

ولی وقتی کسی میدونه شرایط کشور تو یا هرجای دیگه چیه.

اومده بیرون مثل تو

عین تو شرایط رو دیده

میدونه برگشتن و ساختن سخته.

و خیلی چیزای دیگه،

میدونه که اپشنهای برگشتن ما خیلی زیاد نیست،

و با اینکه عین تو از کشورت اومده،

میدونه که تو ممکنه انتقاد کنی از سیستم، ولی به منزله تنفر نیست. حرف میاد وسط، اون حرف میزنه، تو حرف میزنی، و وسطش میگی ببین غرب این مشکلات رو هم داره، 

 

میگه: از جایگاهت ناراحتی؟ برگرد ایران!

 

اون ادم از پست فطرتی و بی شرف هست که اینطوری حرف میزنه.

عین کسی که میدونه مثلا پای تو زخم داره و باز میکوبه به پات یا نمک میریزه روی زخمت.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

هوا امروز اینقدر توی این استان سرد بود،

که من همه کارتهام از جمله کارت استاباکسم کار نمیکرد.

 

بارها کشیدنش تا گرم شد و کار کرد :)))

  • Blah Blah Blah Girl

 

من همیشه فکر میکردم،

که این فقط من هستم که وسط ندارم، یا خیلی بالام یا پایین. یا زندگیم خیلی عالیه، یا به فرش افتادم.

 

مدتیه متوجه شدم، که فقط من نیستم که اینطوری هستم،

 

ما اینجوری بزرگ شدیم.

 

وقتی نمونه بزرگتر، یعنی جامعه ایران رو دیدم این رو متوجه شدم.

ماها که از کشورهای پر از بالا پایین میایم وسط نداریم.

 

از بین ماها، اونهایی که همیشه پستی بلندی های خیلی زیادی زندگیشون داشته و یه وقتایی خودشون تنهایی رفتن جلو و مشکلاتشون رو حل کردن و از کاشتن "درخت" و فانتزی زدن درباره اینکه خب من این درخت ها رو میکارم، لوبیا میکارم، میفروشم، پول جمع میکنم، و باهاش یه کامپیوتر میخرم، و بعد باز پول جمع میکنم و باهاش هزینه بلیط هواپیمامو جور میکنم و فول فاند میشم و میرم خارج، و اونجا درس میخونم و مخلوطی از فیزیکو شیمی و ریاضی و زیست و ریاضی رو بلاخره میخونم، ماها بالا پایین هامون بیشترم هست.

ما بیشتر وسط نداریم.

و برای همینم هست که یا ادمهای خیلی فوق العاده Extraordinary میشیم و کارهایی رو میکنیم که خیلی زیاد impressive هست،

یا توی یکی از همین بالا پایین ها به صورت یه باره و تصادفی یا ناگهانی، توی سیل غرق میشیم یا یه گلوله پس سرمون میزنن یا دارمون میزنن.

 

الان خودم رو بیشتر میشناسم.

  • Blah Blah Blah Girl

 

چند مسئله،

اینجا مینویسم که خودم هم یادم بمونه و اگه روزی از ذهنم رفت، یادم بیارین.

 

یکی اینکه، ادمها، ذاتا، خیلی زیاد دوست دارن که همه عصاره شون رو قاطی مسائل مختلف کنن،

 

یعنی من دوست دارم همزمان احساسات، عطش، شهوت، نفرت، خشم و... رو قاطی همه چیز کنم.

 

مشکلی که با ما ایرانیا هست، 

اینه که:

 

اغلب متعصب هستیم. یعنی ارق (ارغ؟) داشتن به یه چیزی، حالا فکر کن دین باشه، مذهب باشه، نژآد باشه، هرچی، یا حتی این باشه که ما دو سال قبل یه حرف رو زدیم، اون تعصب نمیذاره ما نظرمون عوض شه. یعنی از نظر من، کسی که شهرستانیا رو مسخره میکنه از انسانیت به دور هست، حالا هر چقدر هم که حرفش توی یه زمینه ای درست باشه مهم نیست.

 

یعنی مردم کشورهای دیگه هم این رو دارن. ولی نسل های جوانتر (نسل زیر بیست و یکی دو سال توی کانادا مثلا) کم کم دارن تعصب از هر نوعش رو دور میریزن. چون از بچگی فیلمها و جوامعی رو دیدن که داره تمرین میکنه inert and neutral باشه نسبت به همه چی، مثلا فکر کن مگان مارکل و پرنس هری نمیخوان جنسیت بچه رو عنوان کنن میگن خودش بعدا تصمیم میگیره، ما بچه بودیم تاریخ دقیق شوهر کردنمون رو هم مشخص میکردن و میگفتن باید 4 تا بچه بیاری)، خیلی زیاد این ها رو دارن کنار میذارن.

 

من توی کانادا با ده پانزده نفر (فکر کنم بیشتر) از سن هجده تا هفتاد هشتاد سال زندگی کردم. به جرات میگم که هرچی ملت جوانتر میشن، یعنی با نسل جوانتر که روبرو میشم اغلبشون خیلی ساده تر زندگی میکنن و فکر میکنن، مگر طرف از خانواده خیلی نژادپرست یا خیلی متعصب اومده باشه بیرون. ولی هرچی سن ادمها میره بالاتر، میبینی نژادپرست ترن، به دختر مهاجر به چشم غارت جنگی نگاه میکنن و سعی میکنن هرطور شده به اسم خودشون بزنن. یعنی انگار ما در زمان روم باستان زندگی میکنیم با اینها، حتی قبل از اون!

 

مشکل مردم ایران اغلب اینه که این تعصب رو خیلی زیاد داد میزنن. عین قدیمیای کانادا، عین اندرو شیر (که استعفا هم داد) عین استیون هارپر. 

 

مشکل بعدی ما اینه که ماها از بچگی تیم وورکمون افتضاح بوده. تعامل و تعاونمون بد بوده. تمرین نکردن با ما. توی سیستم کمونیستی بزرگ شدیم. 

ما رو ادمهای نقدر پذیر بزرگ نکردن.

توی سیستم کمونیستی هم هیه دست و یه شکلن.

توی ذهن ما اگه کسی متفاوت با نظر ما نظری داشته باشه ما اون رو میخوایم نابود کنیم.

میپریم به طرف مقابل.

 

کلا ادمها اگه نظری مخالف اونها داشته باشی ناراحت میشن.

ولی ما مشکلمون اینه که با همه وجود به طرف مقابل میپریم. توهین میکنیم. کم طاقتیم. اینها هم کم طاقتن. منتها اینها برنمیگردن فحش بدن (مگه طرف خیلی قدیمی و پیر باشه یا از جامعه رانده شده باشه و هنوز مثل هشتاد سال قبل فکر کنه، من اینجا همچین هم خونه یا داشتم، یه هم خونه ای داشتم که از یه استان دیگه فرار کرده بود اینجا و قبلشم دو استان دیگه فرار کرده بود، و کلی نامه جرم و جزا داشت) ما نه.

شما منطق و شعور ما رو ببینین.

که دختره برگشته میگه تو ترکی دیگه. میگم نه.

میگنه نه ترکی!

 

مامانت ترکه نصفش باباتم ترکه نصفلش، خودتم ترکی بلدی. ترکی!

 

بهش میگم کمر از 50 درصد من آذری هست. من ترک نیستم. آذری هستم. و ضمنا من ترکی بلد نیستم (الان البته یاد گرفتم تا حدی) و اذری بلدم. و من یه رگ هندی هم دارم. بقیه شم Persian هست. 

میگه نه تو ترکی، ترک بودن به همه اینها غلبه داره، گه میخوری میگی ترک نیستم :|

 

چی بگم خب به همچین احمقی؟

 

این یه جا سر خودش رو به باد میده.

 

لانگ استوری شورت،

 

ما یه اخلاق دیگه هم داریم. خیلی زیاد از اصل و اصالت خودمون بدمون میاد.

اغلبمون این شکلی هستیم.

 

یعنی خیلی غریبه پرستیم و هرچی که ما رو به غریبه ها ربط بده رو دوست داریم.

 

یعنی جلوی چشم ما صد هزار نفر به ناجوان مردانه ترین شکل ممکن بمیرن، اصلا از هواپیما بیفتن بمیرن، بهشون شکلیک بشه بمیرن و... ما میگیم به ما چه! و رد میشیم.

ولی اگه ده نفر که قصد سفر به کانادا رو دارن، توی اون هواپیما باشن، ما زمین و اسمون رو یکی میکنیم، فوری عکس پروفایل عوض میکنیم، جو زده میشیم. تمام امیال انسانی رو وارد بازی میکنیم و حس میکنیم عضوی از خانواده رفته.

 

برای من عجیبه این عکس العمل ها.

 

قبل از افتادن این هواپیما، 

یه دو هزار نفر توی یه هفته از دنیا رفتن و ده هزار نفر رو گرفتن و بعدم کشتنشون.

 

ملت ککشون نگزید!

 

ولی چون یه عده که کانادا میان افتادن مردن مردم خیلی عصبی هستن.

 

دلیل این همه جوزدگی رو نمیفهمم. 

بله مرگ خیلی دردناکه مخصوصا مرگی که اینطوری باشه.

 

ولی اگه شماها واقعا اینقدر حساس به مرگ انسان های بیگناه هستین چرا پس به بقیه اتفاقات واکنش نشون نمیدین؟

 

بله من هم متاسفام بابت مرگ این عزیزان. ولی توی همین کانادا ما ایرانیا خیلی زیاد نسبت به هم بی تفاوت و بعضا بی رحمیم.

 

من دوستی اینجا داشتم که زیر همه حرفاش زد و هر وقت خواست کمکی بکنه یا حتی یکی از قولهاش رو به جا بیاره، قبلش با من چک میکرد که ببینه حرف گوش کن و سر به زیر و برده شدم یا نه. اگه تن به خواسته های احمقانه ش (مثلا همین حرف گوش کن بودن، اونم حرفهای بی اعتبار اون که همه سر یه ماه بهم ثابت شد چقدر چرند بوده) نمیدادم باز میگفت نه حرف حرف منه.

همین ادم اگه یه دختر وایت طرف حسابش بود قطعا یه رفتار دیگه داشت و از جون و دل براش مایه میذاشت.

 

اغلب ما ایرانیا اینطوری هستیم.

توی خاورمیانه ما تنها کشوری هستیم که این شکلی هستیم. ترکها با هم میچرخن (ترکها حتی با من میچرخن چون میگن از کالچر ماست اینقدر با هم مهربونن) عربها با هم میچرخن. ایرانیا تنها اقوامین که حس میکنن در حقشون ظلم شده و اونها متعلق به ایران بنودن و حقشون نیست با خوارومیانه ایا باشنو از اول ژرمن بودن و الانم باید با یه وایت اشنا بشن تا به حقشون برسن.

 

یادتون نره این ها که اومدن ایران و توی هواپیما بودن، ونکووریاشون، توی ونکوور خونه های شش هفت میلیون دلاری دارن. شش تا هفت تا ماشین خیلی خوب توی پارکینگشون هست. ادمهای خیلی مرفه بی دردی بودن. یکیشون زن و بچه یه نویسنده خایه ماله که کاسه لیس همه دولت ها بوده. 

ادمهای ناحسابی هم بینشون بوده.

 

دانشجوهاشم 4 تاشون از دانشگاه من بودن. همه شون توی جوونیاشون بیشتر از من و شما و اون کارگری که نمیتونه حتی پنجم رو تموم کنه به دلیل فقر و اون کولبر و خیلیای دیگه توی همین خارج از ایران جوونی کردن، پول یه منیکیور ناخنشون از پول خرجی یه هفته شماها بیشتره.

 

من ازین لایف استایلا دیدم.

 

برای من خیلی عجیب بود که ملت ایران جیگرشون برای اینها کباب شد با اینکه اینها همه شون تریبون دارن، و حداقل د وتا پاسپورت دارن، ولی دلشون برای مردم خودشون که از گشنگی میمیرن یا خودشونو میندازن زیر قطار یا کارتن خوابن یا خودکشی میکنن یا گورخوابن نمیسوزه.

 

من از شماها تعجب میکنم.

 

خیلی ملت جو زده ای هستین.

 

از طرفی، ایرانیای کانادا ادمهای بسیار بی تفاوتی هستین. من خیلی خیلی زیاد دیدم. زیاد. دو تا شهر کانادا زندگی کردم. توی همین ونکوور دو تا منطقه مختلفش زندگی کردم. 

 

ایرانی جماعت اغلب موجود خودخواه، خودبرتربین، و بی تفاوت هست.

در بهترین حالت بی تفاوت هست و در حالت های دیگه طرف ظلم و ستم رو هم میگیره.

 

برای این جماعت خودخواه در خواب، این سقوط یه درسی شد که اون ها رو به فکر فرو ببره که بابا گریبان ما رو هم میگیره.

 

این جماعت از مرفه ترین های دنیا هستن. پول ملت رو برداشتن اوردن اینجا خرج میکنن.

من خونه هاشون میرم، باهاشون تعامل دارم. خودشون ایران که میان یه هفته نمیتونن بمونن. بعد میان ازینجا زرت و پرت میگن و برای مردم تعیین تکلیف میکنن.

 

برای من خیلی عجیبه که شماها حتی برای از دنیا رفته ها اینقدر تبعیض قائلید!!!

 

با اینکه غم انگیز و تاسف باره، و توی اون هواپیما هرکس دیگه ای میتونست باشه،

ولی افتادن اون هواپیما این جماعت پاسپورت به دست بی عرضه بی دست و پای نژادپرست فاشیست ایگنورنت رو به فکر فرو برد. 

 

درباره مگان مارکل و هری چارلز، منم اگه توی اون خونه میموندم سر یه سال که هیچ، سر شش ماه صبرم به سر میرسید.

جایی که به رنگ پوستت، قیافه ت، فرهنگت، ملیتت، لباسهات، لایف استایلت، مردمت، توهین میشه (مخصوصا توهین غیرمستقیم و ایندیرکت) طبیعیه که ازونجا فرار میکنی و حداقل دوست نداری بچه ت توی اون منجلاب گیر کنه.

 

در کل خیلی فکر کنیم.

فکر کردن قدغن نیست.

 

People with dreams become people with visions

 

فکر میکنم که مگان مارکل و پرنس هری توی دو سال اینده طلاق بگیرن. 

همه حرفهای من (البته نه این سقوط هواپیما) درباره مسائلی که الان پیش اومده در کمال حیرت درست از آب دراومد. این دو نفر یه سال بسیار سخت پیش رو دارن، و پرنس هری خیلی مرد برش داری نیست. بیشتر مطیع هست (دلیلش هم مرگ زودهنگام مادرش هست و بزرگ شدن توی یه خونه ای که از صبح تا شب یه زن زورگو و لوس و دیکتاتور داشته حکومت میکرده) و توی این جنگ یکی از زن ها (اون یارو کوئین یا مگان یا حتی کیت! یا دختر سر کوچه صفدر اقا) بلاخره موفق میشه اون رو بکشه ببره. و من بعید میدونم اون ادم، مگان باشه. مگان خیلی لیبرال و اروم به نظر میرسه. احتمال میدم کلا جمع میکنه برمیگرده کالیفرنیا. 

مطمئن هستم که کانادا زندگی نخواهد کرد.

کانادا عین انگلیس هست (حتی با درجه نژآدپرستی بدتر، باز مردم انگلیس ادم زیاد میبینن و مهاجر یکمی براشون عادی تر شده) فقط کوچیکتره و مردمش دنیاهای کوچیکتری دارن و برای همینم هست که این کشور پیشرفت نمیکنه و هر مهاجری هم توش میاد یا اکبند میشه مغزش یا که فرار میکنه. یه سری از مهاجرا هم که صادراتین.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

برنامه سال 2020 من، کارهایی که باید حتما انجام بدم:

 

 

1. هر هفت روز، حتما حداقل دو بار برم بیرون و بدوئم. حتما. یعنی هر ماه حتما هشت بار رو بدوئم. توی انتاریو حداقل هفته ای شش بار میدوئیدم. الان تحرکم از جهت دوئیدن کمتر شده.

 

2. کمتر بترسم. ترس ریشه بسیاری از مشکلاته. کمتر بترسم. ترس از چیزای بیخود، اگه اینطوری نشه چیکار کنم. اگه اونطوری بشه چیکار کنم. خیلی از چیزا که ازشون میترسیدم اتفاق نیفتادن. خیلی چیزا. اینو فهمیدم که توی این دنیا یه سری اتفاقا از کنترل ما خارجن ولی واقعا بسیاری از اتفاقاتی که برای ما میفتن نتیجه فانتزی های ما هستن. نمیخوام خودم رو مثل تیم فوتبال کارلوس کیروش کنم که همه ش میترسید.

 

3. شجاع تر بشم. جسورتر بشم. با شجاعت بیشتر قدم بردارم. 

 

4. به خودم بیشتر اعتماد کنم. اعتماد به خودم رو تقویت کنم.

 

5. کامران هومن جعفری رو کمتر در ذهن خودم تحقیر کنم، کمتر بگم این هومن چرا اینقدر ناله میکنه یا چرا من یه داداش بزرگ مثل کامران ندارم که براش زن بگیرم، یا چرا اینها اینقدر محافظه کار و ترسو هستن (به خاطر اینه که کانادا بزرگ شدن). یا چرا کامران سیاه شده. مگه داداش بزرگ من نباید سفید باشه مثل خودم؟!!!!

 

6. بتونم زندگی ادمهای بیشتری رو توی 2020 بتونم تغییر بدم،

 

7. بتونم به اون تناسب اندام ایده ال خودم برسم، مابقی چربیهام رو آب کنم. 

 

8. بتونم محکم تر و با اعتماد به نفس بیشتر قدم بردارم.

 

9. حتما حتما حتما برم کالیفرنیا رو ببینم. این قضیه برام مهمه. تمام میخ های کانادام (به جز میخ یوکان) رو کوبیدم و به فانتزیای کانادام رسیدم.

 

10. حتما حتما حتما کنسرت بک ستریت بویز برم.

 

11. از قلبم بیشتر مراقبت کنم. قلبم.

 

12. بیشتر سفر کنم.

 

13. هر دو روز یک بار، ده دقیقه جلوی آینه تمرین کنم که چطوری با اعتماد به نفس راه برم. البته چنین اینه بزرگی توی این خونه نداریم به جز حمام. ولی از هیچی بهتره.

 

14. این برنامه ها رو توی دفتر برنامه ریزی روزانه خودم بنویسم که یادم نره.

 

15. مقدمات Skydiving رو شروع کنم. شاید توی شهر جدید اینکارو انجام بدم. ولی باید حتما شروع کنم.

 

16. رک تر باشم.

 

17. با آدمها مهربان تر باشم. قبل تماس با آدمها خیلی فکر نکنم. تماس بگیرم. وقتی نگران کسی هستم بهش پیام بدم. نه که هزار ساعت فکر کنم که وای الان چی بگم نکنه فکر بد کنه نکنه فکر کنه عاشقشم نکنه اینطوری بشه اونطوری بشه.

 

18. overthinking نکنم. اوور ثیتینکینگ نکنمممممممم.

 

19. توی سال 2020 5 تا کتاب غیردرسی بخونم. یادش بخیر دورانی بود که من هر دو هفته یه کتاب جدید میخوندم. هر ماه دوتا. 

 

20. مکابیز رو پیدا کنم و بهش بگم دوسش دارم. حقیقتش توی این زمینه قراره شوهرم کمکم کنه.

 

21. کوروس رو ببینم.

 

22. به دراز (همون که.... کلفته) به صورت غیرمستقیم کمک کنم. دراز بچه خوبیه ولی خنگه.

 

23. بیشتر از قبل به مادر و پدرم بگم که دوسشون دارم. الان اگه روزی یه بار میگم، از فردا سه بار بگم. 

 

24. وقتی ایران رفتم غر نزنم. ننالم. با ارامش و با حس خوب لذت ببرم.

 

25. بیشتر از قبل، وقتی میخوام با کسی صحبتی بکنم، کفشش رو بپوشم و باهاش راه برم تا اون آدم رو بفهمم. کانادا و دنیای غرب خیلی ادم تنها زیاد داره.

 

26. با آدمها مهربان تر باشم.

 

27. اسکی روی یخ رو یاد بگیرم. 

 

28. بیشتر سفر کنم، به یوکان باید حتما سفر کنم. وایت هورس :)

 

29. شوهرم رو قانع کنم که من تسلا نمیخوام. و به جاش یه ماشین با سلیقه و میل و بودجه خودم بخرم.

 

30. به مرد خودم بیشتر بگم که دوسش دارم.

 

31. آدم ها رو بیشتر دوست داشته باشم.

 

32. هفته ای دو بار یوگا کنم.

 

33. هفته ای یه بار مدیتیشن کنم (با یوگا فرق داره)،

 

34. هیچوقت یادم نره که من همونی بودم که توی روزنامه تابستونی میخوندم که فلانی شیمی میخونه و گیتار میزنه و معلم سر خونه شده، و فانتزیم بود مثل اون بشم، و همزمان با اعضای خانواده کامران هومن، نمره بیست کلاسو گوش میدادم و میگفتم یه روز میرم خارج و عین اونها توی یه هوای افتابی راه میرم و نمره بیست کلاسو نمیخوام رو میخونم. تو همه شهرهایی که این ابله ها زندگی کردن رفتم و توی بعضیاشون زندگی کردم، شهر بعدی دیدن لس انجلسه.

 

35. خوشحال باشم. من خیلی دلایل برای خوشحال بودن دارم. معتاد نیستم. به هیچی اعتیاد ندارم. الکاهالیک نیستم. به عمرم یه سیگار هم نکشیدم. دوییدن رو دوست دارم.

 

36. توی بایواینفورمتیکز و ژنتیک قوی تر بشم.

 

37. نقاشی رو ادامه بدم. پلنم اینه که توی سال 2024 نمایشگاه نقاشی بزنم. 

 

38. سعی کنم دوباره خطاطی و نقاشیخط رو ادامه بدم. البته این یکمی قطعی نیست. ولی سعی کنم حداقل. ولی باید برم وسایلمو دوباره بخرم. آخخخخخخ.

 

39. خونه فانتزیامو پیدا کنم.

 

40. یه شب مهتابی، توی تابستون، دور و بر ساعت ده یازده، توی خیابون راه برم مثل همین 2019، و اهنگهای مکابیز و کامران هومن رو گوش بدم.

 

کل فانتزیای من حول مکابیز میچرخه خودم میدونم.

 

41. سر خاک عزیزام که چند وقت بعد از به دنیا اومدنم از دنیا رفتن برم، و بهشون بگم که ازشون چیزی یادم نمیاد. ولی دوسشون دارم.

 

42. اینو بتونم به پسر خاله م حالی کنم که وقتی اسم من رو با ناله صدا میزنه بدم میاد. بدم میاد. وای.

 

43. آقای یگانه رو بتونم قانع کنم که برای من بیشتر کامنت بذاره اینجا. بهشون بگم که کامنتهاشون رو دوست دارم :) اقای یگانه اینو بخونین :)))))

 

44. گرگ زاده رو بتونم یه روزی متقاعد کنم که با اسم های دخترا برای من کامنت نذاره. و بتونم قانعش کنم که بیشتر ازین لاغر نشه چون خیلی زشت شده.

 

45. سباستین کخ رو ببینم.

 

46. به انتونیو باندراس بگم که خوشتیپه ولی ایفای نقشش خیلی شخمی و مزخرفه.

 

47. به الیسون جنی بگم که خیلی دوسش دارم.

 

48. به مادر نامزدم بیشتر بگم که دوسش دارم. زن خوبیه.

 

49. شنا رو بهتر یاد بگیرم.

 

50. قایق رانی رو شروع کنم.

 

51. احتمالا مقدمات سفرهای سالانه به تمام گوشه های جهان رو استارت بزنم. اول باید کانادا رو تموم کنم و کاریبین رو.

 

52. مقدمات تاسیس گل فروشیمو شروع کنم.

 

53. به زن های فاحشه ایران که از روی بی پولی اینکارو میکنن کمک کنم.

 

54. به کودکان کار کمک جدی کنم. جدی. شاید با پول اون تسلا اینکارو انجام بدم. 

 

55. سر خاک مادربزرگم برم و بهش بگم که دوسش دارم. دیشب برای اولین بار توی خوابم دیدمکه مادربزرگم از دنیا رفته و دیگه زنده نبود.

 

56. ارامش بیشتری داشته باشم. 

 

57. ازدست آدمها کمتر حرص بخورم.

 

58. توی 2019 کمتر سعی کردم ادم ها رو راضی و قانع کنم و کمتر حرص خوردم. توی 2020 بیشتر روی این مهارتم تمرین کنم.

 

59. سعی کنم کنسرت بورای هوش سوز برم.

 

60. سرتیفیکیت المانی B2 و ترکی استانبولی C رو بگیرم.

 

61. چایی کمتر بخورم. بیشتر از روزی 4 لیوان نخورم. خیلی میخورم.

 

62. برم شرق ترکیه.

 

63. برم غرب ترکیه.

 

64. حتما برم یونان. التبه اینو احتمالا 2021 انجام بدم. Easter Islandتوی 2022 انجام میشه.

 

این لیست اضافه میشه.

  • Blah Blah Blah Girl

 

کامران هومن رو چه از نظر هنری چه اخلاق حرفه ای دوست ندارم.

شهبال شبپره اینها رو ازین کانادای دهات که در بهترین حالت پسرا میرن توی 25 سالگی زن میگیرن (یه پسر ایرانی هیچ اپشنی ندار ه حتی اگه کامران هومن باشه) و اوج پیشرفتشون همینه، برد کامران هومن کرد. عین شهرام شب پره که پشت اندی کوروس واساد (ولی اونها مرام داشتن برعکس این دو تا) پشت اینها واساد، اوردنشون بالا، بعد اینها مثل ایرانیای کانادا جفتک انداختن (جیگرم جیگرم جیگرم).

 

کلا ادمای جالبی نیستن. خیر هم نمیبینن. همینه هر روز جاقال تر و بی ریخت تر از دیروز میشن.

 

  • Blah Blah Blah Girl

یکی از دلایلی که فیلم A Christmas Prince

رو خیلی دوست دارم،

اینه که شخصیت اون دختر اصلی، امبر،

 

خیلی شبیه شخصیت خود منه.

 

نوشتن رو دوست داره.

 

یه وقتایی تعامل رو دوست داره

 

جسوره

شجاعه

 

خیلی زیاد اهل اخلاقیات هست و اخلاقیات براش خیلی مهمن.

 

و مهم تر اینکه یه مرد آرام، باهوش، صبور، و بادانش پیدا میکنه، که میتونه بهش اعتماد کنه.

 

برای ادمی مثل من، دقیقا همون تایپ به درد میخوره.

 

که ماهایی که خیلی نگران میشیم، به نحوی آراممون کنن.

به مرور همه چی درست میشه.

 

نه که کسی باشه که همه ش ما رو تحقیر کنه یا نگران تر کنه.

 

 

مسئله دیگه ای که خیلی به من کمک کرد، دیدن سریال mom بود.

همون که قبلنا مفصل توضیح دادم که درباره زندگی یه خانم هست که یه مادر مجرده الان (طلاق گرفته) و زندگیش خیلی مشکلات داشت و الکوهالیک بود. و ترک کرد و با مادرش زندگی میکنه.

 

این فیلم واقعا الگوی منه.

 

ببینین زندگی ماها با چالش روبروئه همیشه.

 

و ما گاهی وقتها واقعا دوست داریم زندگی های بقیه رو نگاه کنیم که اولا بدونیم ما فقط نیستیم که مشکل داریم در ثانی دیدن و یاد گرفتن خیلی خوبه.

 

با دیدن یه فیلم ما خودمون رو جای اون ادم میذاریم و فکر میکنیم.

 

این سریال رو دوست دارم

چون اولا خیلی واقعیه

در ثانی مشکل دار ترین ادمهای جامعه که دست به هر کاری زدن نقش های اولشن.

یعنی طرف بیخانمان بوده کارتن خواب بوده 

بانک زده

نمیدونم لخت تو خیابون خوابیده

مواد کشیده و...

 

من با این فیلم رشد کردم.

 

از سال 2014 میبینمش.

البته خود فیلم از 2013 اومده.

 

این رو حتما ببینین.

 

اگه گوگل کنین mom tv series میاره براتون.

 

انا فاریس و الیسون جنی توش ایفای نقش میکنن.

 

من یه بار با الیسون جنی توی فیسبوک صحبت کردم و زن فوق العاده ایه.

 

 

میخوام توی سال 2020 یه سری کارها رو از همین فردا شروع کنم،

1. هر هفت روز، حتما حداقل دو بار برم بیرون و بدوئم. حتما. یعنی هر ماه حتما هشت بار رو بدوئم. توی انتاریو حداقل هفته ای شش بار میدوئیدم. الان تحرکم از جهت دوئیدن کمتر شده.

 

2. کمتر بترسم. ترس ریشه بسیاری از مشکلاته. کمتر بترسم. ترس از چیزای بیخود، اگه اینطوری نشه چیکار کنم. اگه اونطوری بشه چیکار کنم. خیلی از چیزا که ازشون میترسیدم اتفاق نیفتادن. خیلی چیزا. اینو فهمیدم که توی این دنیا یه سری اتفاقا از کنترل ما خارجن ولی واقعا بسیاری از اتفاقاتی که برای ما میفتن نتیجه فانتزی های ما هستن. نمیخوام خودم رو مثل تیم فوتبال کارلوس کیروش کنم که همه ش میترسید.

 

3. شجاع تر بشم. جسورتر بشم. با شجاعت بیشتر قدم بردارم. 

 

4. به خودم بیشتر اعتماد کنم. اعتماد به خودم رو تقویت کنم.

 

5. کامران هومن جعفری رو کمتر در ذهن خودم تحقیر کنم، کمتر بگم این هومن چرا اینقدر ناله میکنه یا چرا من یه داداش بزرگ مثل کامران ندارم که براش زن بگیرم، یا چرا اینها اینقدر محافظه کار و ترسو هستن (به خاطر اینه که کانادا بزرگ شدن). یا چرا کامران سیاه شده. مگه داداش بزرگ من نباید سفید باشه مثل خودم؟!!!!

 

 

حقیقتش من مادر کامران رو خیلی دوست دارم. مصاحبه هاش رو دیدم. خود کامران هومن مالی نیستن. ولی خواهرشون و مادرشون نازن :))) مادرش توی سادگی و یکمی خنگی خیلی شبیه اون خاله مه که خنگه و خیلی هم دوسش دارم.

 

6. بتونم زندگی ادمهای بیشتری رو توی 2020 بتونم تغییر بدم،

 

7. بتونم به اون تناسب اندام ایده ال خودم برسم، مابقی چربیهام رو آب کنم. 

 

8. بتونم محکم تر و با اعتماد به نفس بیشتر قدم بردارم.

 

9. حتما حتما حتما برم کالیفرنیا رو ببینم. این قضیه برام مهمه. تمام میخ های کانادام (به جز میخ یوکان) رو کوبیدم و به فانتزیای کانادام رسیدم.

 

10. حتما حتما حتما کنسرت بک ستریت بویز برم.

 

این لیست تا فردا صبح که ساعت هفت باشه و من رفته باشم تکمیل میشه.

 

اگه یه روزی از زندگی بریدم، این لیست رو به من یاداوری کنین.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

هر وقت تونستید منظور شادمهر عقیلی رو توی ویدئو کلیپ تقدیر بفهمید، به من هم بگین.

 

ابله.

ابلحححححححححححححححححححححححححححححححححح.

 

 

حرف من اینه که

 

شما ممکنه نخواین یا نشه یا نتونین یا چند سال دیگه کلا تفکراتتون عوض شه و با طرف مقابل رفیق نشین.

 

ولی وقتی میبینین که میتونین به کسی کمک کنین که زخم هاش بهبود ببخشه، خب چرا اینکارو نکنین؟

 

من از جلو رفتن نمیترسم.

از کمک نمیترسم.

 

چه جنس موافق چه مخالف چه ترنس.

 

من خیلی ادم شفافی هستم.

 

از ام ای تی و پرینستون و استنفورد و ییل پذیرش گرفتم به خاطر همین شفاف بودن.

 

با هرکس حرف زدم، گفتن خیلی عجیبه تو دقیقا میدونی چی میخوای و سوالت واضحه، توضیحاتت با وجود اینکه انگلیسی زبان اولت نیست ولی شفافه. چون با کالمات ساده توضیح میدی.

 

توی همه ریپورت ها و توی سمینار و دفاعم هم همینو گفتن. گفتن تو فوقالعاده هست توضیح دادنت و بادی لنگوئیجت و رنگ بندی هات و اسلایدهات و...

 

از طرفی میدونم که برای من امکان پیشرفت توی کشوری مثل کانادا، که هم با کانکشن و تعارف و ژن خوب و ملیت میرن جلو، و هم وطنای خودمون از مافرارین،

امکان پیشرفت نیست.

 

اینجا باید من و من کنی، غیرمستقمی حرف بزنی.

 

من کالچر خیلی رک و خیلی امریکایی ای دارم.

 

خیلی راحت حرفم رو میزنم و سوالم رو میپرسم.

 

این کشور بر اساس نفرت از امریکا بنا شده و بعدها هرکسی که خواسته به امریکا بپیونده رو کشتن.

 

ادمی مثل من اینجا رشد نمیکنه.

 

اینجا باید توی سمینارت هی بخندی هی مکث کنی هی هر هر سوتی بدی

 

کلی خوششون میاد.

 

کلا باید هیچی رو جدی نگیری اینجا.

 

من خیلی جدی هستم.

 

خودکشی میکنم برای اینکه کارهام جلو بره.

 

شاید باورتون نشه ولی من همین محکم بودن رو توی ایران هم داشتم ولی ایران هم مثل کانادا کالچر من و منی بریتیش داره.

 

برای همین من ازینجا هم گریزونم.

 

حاضرم برم امریکای جنوبی (به جز ارژانتین) 

حاضرم برم قطر (اگه کار بدن که نمیدن به ماها)

 

در کل،

 

اینو فهمیدم، که اولا فهمیدن اینکه من یه زخمی دارم، یه مشکلی دارم، خیلی هنر میخواد. 

چون خیلیا همین رو هم نمیفهمن.

 

در ثانی خوب شدن اون زخم یه هنر دیگه هست.

 

دارم عالی میشم.

 

یادمه که دوستم بهم میگفت تو توی کانادا توی موضع ضعفی چون دانشجو هستی.

 

فکر میکنم اون خودش این حس رو وقت یدانشجو بوده داشته. 

 

وگرنه چه موضع ضعفی؟

 

به خودمون لیبل نزنیم.

دارم تلاش میکنم،

 

به همین منطور، 

 

اولا تصمیم گرفتم همه این حرفهایی که توی دلم بود رو بنویسم تا که بتونم از دو تا پنج ژانویه رو خوش بگذرونم و هی عکس بگیرم و دوشنبه همه رو اپلود کنم با هم، یا یکشنبه ودوشنبه بیام اینجا باز صد صفحه بنویسم.

و اینکه برای سال 2020 چند تا چیز رو در اولویت قرار دادم که توی پست بعدی میخوام بنویسمش.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

به خودم قول دادم که تا قبل از اتمام یک ژانویه اینها رو بنویسم تموم شه. باید تموم کنم.

 

ادامه:

 

میدونین،

 

من توی این سالها شاید بگم حداقل هر دو ماه یه بار کل چهل قسمت بابا لنگ دراز بدون سانسور رو دیدم و تموم شده.

 

همیشه دنبال این بود که بدونم چرا من اینقدر این انیمه رو دوست دارم.

در کنار اینکه خیلی زیبا ساختنش

 

و هم ههم دوسش دارن

 

و به نظرم همه هم هم زاد پنداری میکنن باهاش (همذات؟!!) 

 

فکر میکنم یه دلیل دیگه اینه که جودی دقیقا مثل من هست.

 

بی کسه. یا حداقل ادمایی که دور و برشن بسیار بی فایده و در لیگ دیگه ای هستن.

 

و همزمان با کارها و حرفهاشون روی اعصابش هم میرن.

 

خیلی زخمها داره،

 

به مینیمم ها هم حتی نرسیده. یعنی از بچگی مینیمم ها رو هم نداشته (مثلا: یه خونواده که همه ماها داشتیم).

 

و خیلی زیاد سقف آرزوهاش فرق داره.

 

نوشتن رو دوست داره.

 

خلاقه.

ولی هر کاری میکنه فقط مسخره میشه.

 

مثلا: من خیاطی و نقاشی رو دوست داشتم.

 

یادمه خاله هام و عمه م تا دیدن که نقاشی رو دوست دارم،

 

فوری گفتن وای تو خیلی بی استعدادی. مخصوصا اون عمه م. و اون خاله بزرگم که خیلی درس نخونده.

 

گفتن تو اگه عرضه داری برو دکتر مهندس شو. این عین جمله شونه.

 

من نفهمیدم.

 

بعدها یه جواب گیر اوردم ولی دیر شده بود:

 

ارزوهایی که بهشون نرسیدین رو چرا به بقیه قالب میکنین؟ شاید یکی دوست نداره پزشک بشه؟

 

یه همچین سیستم مزخرفی داشتیم.

 

من هیچوقت توی فانتزیام دکتر و مهندس شدن نبود.

 

من دوست داشتم یه روزی یه مخلوط از فیزیک و شیمی و زیست رو بخونم و کنارش هنر و تاریخ رو ادامه بدم.

 

که الان دارم همه رو انجام میدم.

دوست داشتم بنویسم.

 

دوست داشتم بکشم.

 

من کاغذ رو دوست دارم.

 

بیشتر از کاغذ این رو دوست دارم که فکرم رو بتونم پیاده کنم، دیدنی کنم. مثل الان که مینویسم.

 

به همین سادگی اون علاقه به نقاشی من ایگنور شد.

 

یادمه توی دوم راهنمایی یه نقاشی سیاه قلم کشیدم بردم برای نمره دادن.

 

معلم هنر بهش نمره نداد.

منو صدا کردن دفتر.

 

فکر کردم باز به بک گراوند ما گیر دادن و میخوان اخراجم کنن یا باز باید بگم بابام بیاد اشغالای مدرسه رو جمع کنه ببره که اخراجم نکنن.

 

دیدم معلم هنر و بقیه بهم میگن تو استعداد نقاشی داری.

معلم هنر گفت من پشت این برگه بهت نمره میدم که اصل نقاشیت خراب نشه. معلم خوبی بود. میگن خواهرش بازجو بود ولی به من چه. به اون چه.

 

نمیدونم. خودش شبیه بازجوها نبود. زن خوبی بود.

 

گفت تو استعداد داری. تو احتمال داره نقاش خیلی بزرگی بشی.

 

معلم ریاضی سال اول راهنماییم اونور نشسته بود. گفت اون دقیقا بزرگترین استعدادش احتمالا ریاضی و فیزیک و نقاشی و هنر باشه. 

میگفت همه اونهایی که توی ریاضی و فیزیک موفق بودن معمولا توی یه زمینه هنری خیلی استعداد دارن.

 

چند تا از بچه های مدرسه، یکیشون از خانواده فرهنگی میومد،

 

شنیده بودن که نقاشی فوق العاده ای کشیدم.

 

برداشتن نقاشیمو بردن نشون معلمای بیرون از کلاس اموزشگاه نقاشی ای دادن ه میرفتن کلاس.

 

اونجا بهشون گفته بودن که این دختر واقعا بااستعداده.

 

پدر و مادرم رو خواستن.

 

از ترسم به بابام اینها نگفتم.

 

پدر و مادرم مریض بودن.

اون سال دنبال کلیه بودیم برای بابام.

 

و من ارزو میکردم که ای کاش بزرگتر بودم که میتونستم کلیه بدم.

 

بردم به عمه م نشون دادم اونم گفت نه تو خیلی بی استعدادی ولش کن.

از ده ما هیچ کس معمولا نمیتونست رشد کنه.

 

تنها امیدم اقوام توی شهرمون بودن. 

 

که عمه م یکیشون بود. که توی تهران بود.

 

حقیقتش نقاشی برای من خیلی مهم بود.

 

بابام و مامانم خیلی تشویقم میکردن.

ولی از طرفی نگران بودن که من برم دنبال هنر و لات بشم.

و برای همین نمیخواستن دنبال هنر برم.

 

چون هرکی توی ده ما رفت دنبال هنر نابود شد.

 

نوشتن و ژورنالیست شدن رو هم خیلی دوست داشتم.

 

برای همین مدتی خبرنگار شدم و شهرهای مختلف میرفتیم با نهادهای مختلف.

 

ولی بعدش که مدارج رو طی کردم گفتن بعد این باید خودتون اکیپ شین برین.

دانش امزو بودم

 

مامانم گفت وای پسرا میکننت!!!! نرو!

 

دیگه ادماه ندادم.

ولی مدتی خبرنگار پانا بودم.

 

خدایی توی اون مملکت نمیشه خبرنگاه شد یعنی مشکلات زیاده ولی نمیتونی خبری درباره شون بنویسی.

 

ولی این علاقه به نوشتن رو با خودم نگه داشتم.

 

چند بار خبر تهیه کردم و رئیس اداره خبرنگاه مجذوب شد.

 

همه رو چاپ میکرد.

 

میگفت تو پقدر دقیق و حساس هستی و چقدر خوب مینویسی. التبه خودش خلاصه ش میکرد.

وگرنه من هزار صفحه مینوشتم.

خخخخخخخخ

 

میگفت خوبی تو به اینه که هم هرو مینوسی با جزئیات و عین یه داستان

 

و ادم در جزیان همه چیز قرار میگیره انگار اونجا بوده.

ولی من باید خلاصه ش کنم در دو خط :))))

 

خیلی تشویقم میکرد.

 

مامانمینا هم تشویقم میکردن.

 

ولی خب توی ایران یک نفرت خاصی نسبت به هنر هست.

چون نرمند شدن در رساتای دکتر و مهندس شدن نیست و با سنت ما هم جور درنمیاد.

 

مثلا وای خدا اگه مامانم منو میدید با یه پسر نقاشی میکشم چیکار میکرد!؟

 

ولی بعدا که زیر یه پسر خوابیده بودم لابد براش مهم نبود. 

 

کلا توی ایران فکر میکنن هنر ادم رو به ویرانی میکشه و باعث میشه تو زیر یه پسر بخوابی ولی در حالت عادی با شیمی خووندن زیر یه پسر بخوابی اوکی هست.

 

واقعا خاک.

 

بگذریم.

 

کلا اینها وسط هنر رو نمیبینن و اولش رو.

 

اینها دوست دارن تو یهویی به فرزام فرزیم یا اون غدغد شادمهر عقیلی یا به اون ابله ممد گلزار تبدیل شی.

 

اون اوکی هست.

فقط نمیخوان اول و وسط رو ببینن.

 

بعدها رفتم تست صدا دادم.

 

بهم گفتن تو وقتی حرف میزنی لوس میکنی خودتو. صدات نازکه.

تو اواز میخونی صدات کلفته!! صدات زیر هست (زیر؟ صدای کلفت چیه؟ صدایی که محکمه).

 

بهشون گفتم مامانم میگه باید صدات بلند نباشه. پسرا بدشون میاد.

 

واقعا هم همین بود.

 

اینجا هم اومدم تا چند ماه انگلیسی رو با صدای نازک حرف میزدم.

 

الان عین صدای کیر خره (جیگرم جیگرم جیگرم) صدام خیلی عادی شده. خیلی محکم شده. خودم هستم.

 

توی اون مملکت همه چیزم رو از دست دادم. حتی صدای خودم رو.

 

زمان برد تا زخم ها درست بشن.

 

بهم گفتن میتونی خواننده بشی صدات واقعا قشنگه.

 

هر وقت توی خوابگاه میخوندم بچه ها درای اتاقاشون رو باز میذاشتن که بشنون یواشکی.

 

یه بار یک بوسه برای قلبم لیلا فروهرو میخوندم.

وقتی کل اهنگ تموم شد یهویی از نوزده تا اتاق صدای دست زدن اومد.

 

رفتم اروپا و اونجا بهم گفتن صدات خیلی قشنگه.

 

بچه ها میگفتن خوبیش به اینه که تو مثل دخترا صداتو الکی کج نمیکنی یا عوض نمیکنی. صدای خودته و چقدر محکم و قویه.

 

ولی حرف زدنم: آدا دودو دادا دو.

 

چون مادرم نمیذاشت صدامون بلند شه.

 

دست به هرچی میخواستیم بزنیم ممنوع بود. در درجه اول در خانواده ممنوع بود.

 

ولی همون پسرخاله هام با اون صداهای تخمی (انگار از کونشون درمیاد) میرفتن برای خودشون صد تا کی بورد و گیتار میخریدن و اواز میخوندن همه جا و همه میگفتن وای چه صدای نازی.

 

صداشون شته شت. شتتتتتتتتتتتتتتت.

 

فرق جودی با من این بود که اون توی سن کمتر، قبل ازینکه بیشتر خودش رو زخمی کنه یکی رو پیدا کرد که هم دوستش بود هم توی دنیای واقعی کمکش میکرد.

 

من اون ادم رو تا همین یکی دو سال قبل پیدا نکردم.

وقتی هم پیدا کردم توی یه کشور دیگه بود و از یه کشور دیگه میومد.

 

توی همین مدت اخیر من خیلی حالم خوب شد. 

 

خیلی.

 

زخم هام بهتر شدن.

 

مهم تر اینکه فهمیدم سراغ ادمهایی که خودشون اسیب پذیر و شکننده ن به قصد این نرم که دست بشم.

 

چون من خودم تو مرحله ترمیمم. 

 

نمیتونم ادوایز خوبی بدم و ضمنا من تعادل ندارم اونها هم ندارن داغون میشیم.

 

در عوض الان سعی میکنم اگه واقعا در حیطه ای تخصص دارم، کمک کنم.

 

من از کمک کردن نمیترسم 

 

از اینکه به کسی پیام بدم و حالش رو بپرسم نمیترسم.

 

در کل توی این تصویر، فکر میکنم که من توی مرحله سه هستم الان:

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

لانگ استوری شورت،

 

وقتی کسی هر سال کشور عوض کرده،

 

وقتی ماها با سیستمی بزرگ شدیم که یه راه همیشه برای موفقیت هست (سیستم کمونیستی و سیستم تنبلی و گشادی) و اون یه راه دکتر و مهندس شدن، یا! قاطی گردن کلفتها شدن و دزدی کردن و پولدار شدن و به مقام رسیدن هست (محمدرضا گلزار و مهران مدیری دزد که همه کارهاش کپی بنی هیل هست و بهش تریبون الکی دادن)، طبیعیه که هر راه دیگه ای رو بری محکوم به شکستی. حتی اگه به موفقیت های بزرگ برسی باز بقیه تاییدت نمیکنن. از طرفی ما از بچگی با اون حس تایید شدن بزرگ شدیم. پس به اون نیاز داریم . همه دارن. اینجا هم دارن. جزئی از وجود ادمه. یه بار اینجا داشتم به یکی از بچه های کارسناسی و نه حتی ارشد، میگفتم که پرزنتیشن اون عالی بود و یکی از بهترنی ها بود، بقیه قاطی کردن و کلی بد و بیراه بهم گفتن که تو چطوری اینو میگی! قهر کردن رفتن و من نیم ساعت ماله کشیدم تا بگم بابا مال شماها هم خوبه. ای بابا. منظورم این بود که اون لیسانسه ولی تمرین کرده. شماها بهترین اصلا.

 

وقتی با این سیستم میری جلو،

 

وقتی از بچگی بهت یه تیم وورک ساده رو یاد نمیدن، از طرفی بستر مناسب نیست و تو مجبوری هی بپری ازین کشور به اون کشور، همزمان خانواده از تو زن و بچه میخوان،

همزمان باید کار کنی خودت نون در بیاری

 

همزمان تازه مامان من میگه فلانی هر ماه ده هزار دلار برای پدر و مادرش پول میفرسته!!!! تو چرا نمیفرستی؟!

 

بهش میگم مادر خالی میبندن. میگه نه نمیبندن!!!

 

یارو با خواهرش رفته انگلیس پناهنده بشه،

 

بعد پناهندگیشون رو قبول نکردن،

 

رفتن دوتایی گفتن ما زن و شوهریم. توی ایران نمیذاشتن ما ازدواج کنیم اینجا اومدیم ازدواج کنیم. هر شب داره ترتیب خواهرش رو میده برای اینکه ثابت کنه به دولت انگلیس که نیتشون جدیه.

 

ملت یانجوری میرن خارج

 

من با هزار ارج و قرب و منزلت اومدم اینجا کلی تدریس کردم کلی برای خودم ابرو خریدم

کلی کار کردم

کلی تلاش کردم

هم در زمینه تحصیلی هم کاری هم اجتماعی پیشرفت کردم.

 

منو با اون یکی میکنن. ماها رو یکی میکنن.

 

طرف میبینی اومده میگه من مسیحی شدم و فرار کردم. دیده دیگه این کیس رو قبول نمیکنن، گفته من گی شدم! 

 

تمام ایرانیا، تاکید میکنم، تمام ایرانیایی که توی کانادا و امریکا میشناسم همه شون استاد عوض کردن، بعد شش ماهف یه سال، دو سال و... چون ما تیم وورک بدی داریم. من هم اگه عوض نکردم در عوض نصف موهام سفید شد و به خودم از اول قول داده بودم که سخت کار کنم و بیشتر از هرکسی به خودم فشار بیارم. برای همینم بود که استادم راضی بود و بعد از من دو تا دختر ایرانی اورد. استادی که قسم خورده بود که ایرانی دیگه نمیاره (قبل از اومدن من).

بگذریم.

 

وقتی تو به طرف مقابلت هیچی یاد نمیدی، 

و طرف نه پول داره نه کانکشن نه هیچی،

وقتی همه عمر باید راهش رو خودش پیدا کنه و کوچکترین کمکی از طرف هیچ کس بهش نمیشه،

طبیعیه که ازون ادم یه چیزی مثل من درمیاد. 

 

نه فقط من، بسیاری از شماها که اینجا رو میخونین شاید شرایط سخت تری داشتین نسبت به من. من جزو متوسط ها و معمولی ها هستم.

 

به ما هیچی یاد ندادن در عوض از اول از ما کرور کرور انتظارات داشتن،

دکتر بشو

همزمان شوهر بکن بچه بیار زن کاملی بشو

همزمان ماهی صد هزار میلیون تومن دربیار

همزمان بذار شوهرت چهار تا زن بگیره

 

کلا اینها انتظار دارن دختر و پسر یه ربات باشن، بی احساس، و همزمان مثل گربه بتونن همزمان ده تا بزان.

 

من خیلی شکننده بودم.

 

خیلی.

 

خوبی من این بود که هیچوقت لب به سیگار و مواد و اعتیاد و اینها نزدم. یا هیچوقت الکاهالیک نشدم.

 

بدی من این هست که هیچوقت اینها رو نخوردم و در نتیجه به شخص اعصاب خودم فشار اوردم.

 

یعنی اینها رو نخوردم و در عوض نتونستم هیچی رو فراموش کنم.

 

من از بچگیم آسیب دیده بودم. از خیلی بچگی. نه تنها زخم های اون موقع ترمیم نشده بودن، بلکه هر سال همینطوری زخم رو زخم جمع شده بود در وجود من و در ظاهر من.

 

وثتی شروع کردم به رفتن به کشورهای مختلف برای درس و زندگی، فقط جای من عوض شد. یه سری مشکلات کمتر شدن، و هزاران مسئله جدید به خاطر نااشنایی با فرهنگ و زبان و دور شدن از محل اولیه ایجاد شد.

 

جامعه غرب خیلی فردگراتره پس مشکلات کمتری گریبان شما رو میگیره از طرف جامعه.

 

ولی مشکلات زیادی هم داره. مخصوصا برای مهاجرها.

 

یکی از مسائلی که میتونم بگم ای کاش داشتم، بودن کسی در زندگی من بود، که کمکم کنه، مرحله healing process شروع بشه. یعنی مرحله درمان و التیام.

 

چون خیلی انعطاف پذیرم. خیلی مطالعه میکنم. خیلی به خودم فشار میارم. در نتیجه اگه کسی میبود، که با راهنماییاش میتونستم شروع کنم به خوب شدن، زودتر خوب میشدم.

 

عین این میمونه که مثلا چاقو خورده به پات و کسی باشه پیشت که بتونه اینکه کاری بکنه حتی، فقط بهت بگه ببین، پاتو توی اب سرد ننداز، یا مثلا کنار داروهات میوه خیلی بخور.

مخصوصا توی کشور غریب داشتن همچین کسی خوب بود. درسته اون ادم دنیا رو از نگاه خودش میبینه، ولی واقعا توی ون یه سال و خورده ای اول، اگه کسی رو داشتم که بدون اینکه بخواد منت سرم بذاره و اذیتم کنه، هر دو ماه، یه چایی با من میخورد، و میگفت نگران نباش، تموم میشه، و من ترکت نمیکنم. دوست میمونیم. من خیلی اعتماد به نفسم بالاتر میرفت و میتونستم بهتر تلاش کنم و بجنگم. 

من اینجا یه دوست داشتم.

و انم همیشه توی بحران های روحی روانی خودش درگیر بود.

حق داشت.

اون هم از کشوری و فرهنگی میومد که من اومده بودم.

 

عین مشکلات من رو داشت.

 

مهم تر از همه اینکه خیلی عصبی بود و خیلی زیاد دوست داشت همیشه خودش رو به شکل غنیمت نشون بده یعنی همه ش بگه من فردا نیتسم من فردا نیستم.

یه روز خسته شدم،

و بهش گفتم میخوام روی پای خودم رشد کنم. 

از شماها چه پنهون، و هیچوقت این رو به من نگین و سرکوفت نزنین. چون با همه تون قهر میکنم.

ولی وقتی یکی دو هفته از اومدنم به اینجا گذشته بود،

اعصابم خرد شد

 

و به دوستم گفتم که بودن اون به درد من نمیخوره،

چون اولا اضطراب من رو زیاد میکنه،

 

چون همه ش میگه میرم میرم! و نمیره هم لعنتی. هست. هر روز و ساعت هست ولی همه ش میگه میرم!

 

و از طرفی من میخوام fresh شروع کنم.

میخوام دنیا رو با چشمای خودم ببینم و تجربه کنم.

 

من بیشتر ازینکه اون رو هز روز و ساعت ببینم توی چت هام، ترجیح میدم هر دو ماه یه بار ببینمش و پشتم گرم باشه که یه دوست خوب دارم، تا کسی که همه چی من رو کنترل میکنه ولی همه ش میگه من نیستم!

 

اون بدبختم گفت، تو نمیتونی یهویی بزنی زیر میز (دقیقا این جمله یادمه گرچه هیچ کدوم اون چتها و کلا هیچ چتی رو برنمیگردم نگاه کنم) و بگی من نیستم و بری.

منم گفتم چرا همینطوره.

 

یادم دو سه بار بد و بیراه درباره ش نوشتم اینجا،

اونم اومد گفت وبلاگتو میخونم!! منم گفتم میخواستم بهت ثابت کنم که میخونی و میدونستم صدات درمیاد.

 

 

من ادمی که حتی سرش رو میکنه توی تعداد نوار بهداشتیایی که در طول روز عوض میکردم نمیخواستم.

 

من یه دوست نزمال، یه دوست خوب، معمولی، کسی که بشه روش برای یه دوستی معمولی حساب کرد (دوستی من و کفتر قلی که سر همین کوچه هست) میخواستم.

 

ولی من ادم اشتباهی رو پیدا کرده بودم.

 

مثل همه ادمهای اشتباه زندگیم.

 

اون ادم طفلک خودش هزاران مشکل داشت. هزار تا بدبختی داشت.

 

نمیتونست خودش رو منیج کنه.

 

خودش دوست داشت یه دختری/ انسانی/دوستی داشته باشه که نرمال و در بلوغ خودش باشه.

 

که بتونه روش حساب کنه و زخمهاش رو با کمک اون التیام ببخشه و خوشبخت بشه.

 

نه منی که هزار تا زخم رو داشتم و باز هم هر روز بیشتر زخم میزدم به خودم.

 

من اعتقادم اینه که ما میتونستیم دوستای معمولی خیلی خوبی بشیم.

هر ماه یه بار یه کافی بخوریم.

به مرور من بزرگتر میشدم و بالغ تر و اون هم میشد.

 

بعدها میتونستیم تعامل خانوادگی کنیم.

 

من بالا پایین زیاد داشتم. ولی اون خودش هم این شخصیت رو دوست داشت.

 

ولی ما برای هم سمی بودیم.

 

کسی که سرکش و مستقله نمیتونه یه برده دار بالای سرش داشته باشه.

 

من دوست معمولی میخواستم.

 

من کلا شخصیت ارام و حرف گوش کنی دارم.

 

شما من رو ببینین تعجب میکنین که چقدر با نوشته هام فرق دارم.

 

ولی وقت ی هب یه جایی میرسه قاطی میکنم.

 

همین. اینها حرفهایی بود که همیشه دوست داشتم بهش بگم. یه بار گفتم و قاط زد. فکر کرد من میگم اون خواستنی نیست. نه. منظور من این بود که بیا دوست باشیم. رفیق باشیم. چی میشه.

 

بعد ازون،

 

زخمهای من هی بدتر شد.

 

هی بدتر شد.

 

یعنی هی تجربه کسب میکردم، ولی این تجربه ها خودشون با ایجاد زخم روی زخم های قبلی من توی من به وجود میومدن.

 

همینجوری بدتر شدم.

 

تا که خیلی افسرده شدم. و وزنم هم بالاتر رفت. توی همون اوج مرگ و از بین رفتنم بود که با این پسر اشنا شدم (مرد خودم).

 

این ادم، بدون اینکه فشاری روی شونه من بذاره، بدون اینکه توقعی ایجاد کنه، مثل یه دوست، شروع کرد با من تعامل کرد.

 

یعنی خیلی عادی، خیلی آرام، بدون گیر دادن به من، بدون تحقیر، بدون اینکه حتی بخواد منو تغییر بده.

 

گاهی بهم میگفت تو یکمی اعتمادت به خودت پایینه. ولی به مرور درست میکنیم.

 

به مرور، با اعتمادی که به اون داشتم، و بادوستی و رفاقتی که بین ما ایجاد شد، تونستم یکمی بهتر بشم.

 

هر وقت به مشکل میخوردم، میگفت درست میشه. 

یا اگه چیزی حل نشدنی بود (مثلا از اول میگفت که تو توی کانادا غیرممکنه که موفقیت های بزرگ کسب کنی، یعنی ممکنه اینجا به خاطر مردم یا هوای سالم بمونی، ولی افسرده میشی چون امکان پیشرفت وجود نداره)، کمک میکرد عوضش کنم ولی هیچوقت به من فشار نیاورد. هیچوقت.

 

به مرور، اول یه بستر مناسب برای درست شدن زخم هام ساخت. برای زخم های گذشته.

 

کمکم کرد دونه دونه زخم ها رو ترمیم کنم، مثلا بی قراری، ناارامی، افسردگی، 

کمکم کرد یه سری چیزها رو بپذیرم، مثلا بپذیرم که کانادا جامعه ارام، افسرده، بی هدف و خیلی دل کوچیکی هست. و بهتره راهم رو کج کنم.

 

کمکم کرد که زخم های جدید کمتر بتراشم روی خودم.

 

ادامه داره.

 

  • Blah Blah Blah Girl

توی این سالها بیشتر از هر چیزی، دلم برای کلاس های بسکتبال، و باشگاه، و دوستام، و بیرون رفتنامون، و خندیدن های از ته دلم، و سر به سر گذاشتن بچه ها که چرا مانتوهای تو بلنده؟! یا وقتایی که لباسامونو جلوی هم عوض میکردیم و همه میگفتن شورتای تو چرا گل گلیه؟ و یکی از بچه ها شورتاش همیشه خال خالی بود (میگفت هر دوازده تا رو با هم خریده) و برای وقتایی که میومدن منو سر به سر میذاشتن که جون جون ممه هات بزرگه و سینه هام رو میکشیدن، و یا شورت اون دوستم (باسنش خیلی خوشگل بود) رو میکشیدن پایین که وای باسنت خوشگله.

و منش بها میومدم خونه و به جدی میگفتم جدی؟ من چکار کنم سینه هام کوچیک بشه؟!

و اون میگفت باید دراز نشست برعکس بری، یعنی دستها و پاهات میره روی زمین و تلاش کنی بیای بالا.

دلم برای اون روزها تنگ شده.

من کلاس بکشتبال و خوشنویسیمون و دوست داشتم. خیلی دوست داشتم. خیلییییییییییییییییییییییییییییییییی. و خیلی دلم برای ایران تنگ شده. من برگردم ایران اصلا اینجا دیگه نمیام. مهم نیست ایران چقدر داغون شده. ایران رو دوست دارم. هنوزم ایران کشور منه. کانادا جای خوبی هست ولی ایران کشور منه. ایران هم مثل هر کشور دیگه ای ادم بد و خوب داره. ادم مال خور داره، پست فطرت داره، آدم عوضی داره، ادم خوب داره، دلسوز داره، و... اینجا هم یه زور قانون اینطوری مونده. ایران قانون نداره ولی مردمش باز خوبن.

 

ادامه:

 

نکته ای که درباره خود من هست، اینه که یه سری چیزا منو مثل برق میگیره، و میمونه در من.

 

اون حرفی که اون خانومه بهم زد، که الان میفهمم پسرای ایرانی چرا سراغت نمیان (با اینکه من از اول نوشتم که از همه ملیت ها پسرها برای دوستی خیلی زیاددددد سراغم اومدن، دیگه از دانمارکی ها و هلندی ها مغرورتر نداریم توی دنیا) باعث شد من خیلی متاسف بشم برای اغلب خانوم های ایرانی و کلا ایرانی های توی کانادا. و بهشون امیدی نداشته باشم.

 

خانومه رو به نامزدم که اون موقع دوست پسرم بود معرفی نکردم، گفتم شاید بشناسه و خیلی زشته که بفهمه خانومه چطوری فکر میکنه درباره پسرهای ایرانی، ولی بهش گفتم که چی گفت.

برگشت گفت، الان میفهمی چرا من به قول خودت چیز و میزمو دستم گرفتم از امریکا کوبیدم اومدم اینجا و هر روز میام دیدنت؟ دختر نیست! میگفت دخترای ایرانی اغلب توی یه فازی هستن که تو میگی بابا اینها از کجا اومدن؟ 

بچه ها خودتون رو نگاه نکنین. من با بعضیاتون حرف که میزنم، میگم خدایا اینها واقعا از من کوچیکترن و اینقدر عاقل ترن؟ شماها به مغزتون فشار میارین و فکر میکنین. 

دخترای ایرانی توی خارج از ایران خیلی تعطیلن اغلب. 

یه نمونه بارزش آیدا احدیانیه. خجالت میکشه آدم با این جاندار اصلاح طلب حرف بزنه. 

من باکیفیت ترین دخترایی که دیدم (ایرانی) توی همون ایرانن. اروپا که پر از خز و خیله. کانادا پولدار تر ولی کودن ترها اومدن کانادا. امریکا هم از هر مدلی توش هست.

 

بگذریم.

اومدن من به ونکوور، باعث شد که دور بشم از مبداهای خودم، بتونم از نو زندگی رو شروع کنم.

 

باعث شد که عین ادمی باشم که دوباره به دنیا اومده و دوباره میره مدرسه.

 

از طرفی ونکوور واقعا زیباست.

بریتیش کلمبیا اعجاب انگیزه.

البرتا کنارش جاهای زیبا زیاد داره (البته معروف ترینهاش جسپر و بنف و لیک لوئیسن که همه شون توی مرز با بی سی هستن)

 

این شهر اینقدر زیباست و اینقدر دوست اشتنیه که من دوباره زنده شدم.

 

نزدیک بودن به مرد زندگیم باعث شد که توی جنبه های شخصی زندگیم رشد کنم.

اینو هم بهتون بگم،

وقتی که شما اونی که باید رو پیدا کنین، همه ترسهای شما فرو میریزه. به آرامش میرسین. خودتون میشین.

 

من خودم شدم.

 

رابطه داشتن با هرکسی، چه دوستی معمولی چه رابطه عاطفی، اگه باعث بشه تو یکمی ملاحظه کار تر و محتاط تر بشی، اون رابطه سالم نیست.

اگه تو بترسی برای جواب دادن تلفن و فکر کنی که چی بگم؟! یا اگه خیلی فکر کنی که چی بگم بهش، اون رابطه سالم نیست. اون طرف مقابل ممکنه آدم خوبی باشه ولی اون رابطه سالم نیست.

اون رو همین الان به هم بزنین.

 

برای همینه که همیشه تعجب میکنم از مردهایی که این همه چیز از زنشون مخفی میکنن. 

 

من با آشنا شدن با این مرد، دوباره متولد شدم.

دوباره رشد کردم.

 

به جرات میتونم تنها آدم زندگی من هست، که باهاش خودم هستم، و ازش نمیترسم. و دوسش دارم.

 

توی این هشت ماهی که توی ونکوور بودم، تونستم وارد مرحله healing یعنی بهبود بشم.

دقت کنین، من تا نیمه عمرم اومدم (به نظر من پنجاه و هفت سال برای من خیلی زنده موندنه، یعنی خدا عمرتونو بیشتر کنه حتی اگه صد سال زنده میمونین، ولی برای من دوره که بیشتر از پنجاه و هفت زندگی کنم، یا ته تهش پنجاه و هشت، در نتیجه نصفش میشه کلیییییییییییی) تا متوجه شدم که دقیقا ایراد کجا بوده. 

هر فرهنگی مشکلات خودش رو داره.

هر فرهنگی. 

 

مشکل من، مثل خیلی از ماها، این بود که از یه فرهنگ تعارفی اومده بودم. از فرهنگی که از یه دختر یه سری انتظارات میره و از یه پسر یه سری انتظارات دیگه. از فرهنگی که معمولا همه از خودشون گریزونن. همه فکر میکنن که وای حالا خارج چقدر خوبه.

استاد المان من خودش رو میکشت که یه دختر خارجی بیاد توی تیمش. بعد از ده پانزده سال زندگی توی المان هنوز براش مهم بود که پسرا و دخترای سفید باهاش دوست بشن. خیلی دست و پا میزد توی این قضیه و بقیه رو هم با خودش میبرد تو یمنجلاب. دوست داشت مدیر باشه، رهبر باشه، و همزمان همه دوستاش سفید باشن.

 

توی فرهنگ ما، تو اگه کوچکترین تفاوتی با بقیه داشته باشی همه بهت تا اخر عمرت متفاوت نگاه میکنن. فرهنگ ابروداری هست. یعنی سبک زندگی خانواد و اقوامت روی تو اثر میذاره. و مال من وحشتناک بود. هر روز توی مدرسه از من سوالای عجیب و غریب میپرسیدن.

من تا سالها سر در گم بودم که کی هستم.

دانشگاه که رفتم بدتر شد. همه چی فقط وحشتناک تر شد.

تا که سه تا دوست خوب پیدا کردم و بعدش دو تا هم اتاقی خوب پیدا کردم.

یعنی کل زندگی من با این 5 تا بود که توی دانشگاه به خوبی سپری شد و دانشگاه دوره لیسانس شد یکی از بهترین دوران زندگی من.

 

حقیقتش دلم گاهی برای میدان یاسمن و برای اون داروخونه که اون خانم دکتر شوهرش هندی بود و یه پسر دو رگه داشت و اون خانم دکتر درمان تمام دردهای من رو میدونست تنگ شده.

حقیقتش دلم همیشه برای ولنجک تنگ میشه.

برای ولنجک، برای خیابون افریقا، برای ونک، 

بدبختی من این بود که هر وقت یکی میومد اشنا بشه یا میومدن خواستگاری، اولین جمله مامانم: میخوان سرت کلاه بذارن! اینا تهرانیم، ادمهای بدی هستن. 

اولین جمله بابام: من ده سال تهران کار و زندگی کردم اونی که مامانت میگه نیست. ادم خوب زیاده بینشون.

مامانم: اهان اره یادمه مثل مومیایا شده بود قیافه ت.

بابام: :||||

 

بابام تهران کار و زندگی کرده بود. و نزدیکترین دوستاش ارمنی بودن (دهی که بابام توش به دنیا اومده بود روس و ارمنی زیاد داشت، کلا از جاهای دیگه اومده بودن، مادربزرگ من پدرش و مادرش هر دو از یه طرف هندی بودن، ولی چون میان ایران و غریب میشن همین جا سعی میکنن هندی پیدا کنن ازدواج کنن، پدربزرگ من وای وای وای اذری بود، همه شون چشم سبز و ابی و بلاند بودن، برای همینم رفت یه خانم خیلی سبزه گرفت. من دو تا دختر عموی کاملا بلاند با چشمای ابی دارم و پسر عموم انگار دیروز از هند اومده!!!! سیاه رنگه ها. قهوه ایه، از من بیست و خورده ای سال کوچیکتره. اقوام مادرم مادرش و پدرش هر دو اذری زبان بودن و در نتیجه همه دایی های من چشم رنگی هستن و بهتون گفتم قبلا که پسر داییای من کپی اوزجان دنیزن، و فقط یکیشون چشم رنگیه چون مادرشم چشم سبزه، بابای منم چشم رنگیه، برای همین چون ما هیچوقت سبزه نداشتیم تو اقواممون من رفتم چسبیدم که سبزه پیدا کنم، سبزه ها نازن، خوشگلن، دوست داشتنین، نمکن، به نظرم استان ما به شدت پسر سبزه کم داره). من نمیتونم با یه سفید دوست شم. نه جذابیتی داره نه چیزی. هم اینکه انگار با فامیلات داری دیت میکنی!!! پسر سبزه نازه. خوشتیپه. دوست داشتنیه.

کلا تهران رو دوست دارم. اگه محمد رضا گلزار و حامد زمانی و مهران مدیری و صفدرقلی ممدعلی نژاد و قاطر فردوسی پور و چند تا نکبت دیگه رو از تهران کم کنی، تهران رو دوست دارم.

 

دلم برای این منطقه چارراه جهان کودک تهران و خیابان افریقا (جوردن هرچی، حقیقتش هنوز تفاوت جوردن و افریقا رو درک نمیکنم، کسی اگه فهمید به مام بگه، ما چشمی میگفتیم این قسمت، قسمت جوردن افریقاست)، و مقدس اردبیلی تنگ شده!!!!! 

تنگ شده!

اگه اونورا رفتین برای من عکس بگیرین بفرستین پلیز پلیز.

 

دلم برای لویزان، برای فشم، برای دور و بر مسیح دانشوری که اونجا دکتر زیاد میرفتم و وقتی برمیگشتم حالم خوب بود، البته خب دیر تشخیص دادن وگرنه شاید الان حالم بهتر هم بود، برای کل نیاوران، برای کاخ های شاه، برای همه چیز، برای مازندرانگیلان همه چیز ایران تنگ شده.

دلم برای اون داروخونه بیرون مسیح، که یه پسر که همیشه لباس خواب تنش بود (فکر کنم پسر رئیس اونجا بود یا همچین چیزی) و همه ش انگار دختر میکرد، و هر بار اونجا میرفتم جوری منو نگاه میکرد که خب این کودک زیر بیست سال رو هم بکنیم بره، و البته من هیچوقت نزدیکش نشدم چون اولا سفید بود بعدم موهاش بلند بود و اینکه قیافه ش خیلی مزخرف بود (شبیه محسون کیرمیزیگول بود و من ازون قیافه ها خوشم نمیاد، شبیه پسر خاله هام بود) تنگ شده. برای پسره نه ها، برای دورو بر اون داروخونه.

 

یادمه غروبهای پاییز و زمستون، از خیابون افریقا با اتوبوس میرفتم سمت جهان کودک. و برعکس. 

 

یادمه یه بار سوار اتوبوس شده بودم.

 

یه مادر و دختر (دختره تقریبا همسن من بود) سفر اتوبوس شرکت واحد شد. برف میبارید.

نزدیکیهای همون قسمتهای افریقا رسیده بودم که دوست داشتم.

گفت اره ما هیچوقت سوار نمیشیم. اینبار شوهرم نتونست بیاد نزدیکتر چون ترافیک بود و بهش گفتیم ما با اتوبوس میایم.

 

یادمه توی برف خداحافظی کردن و رفتن.

من ته دلم میگفتم یعنی یه روزی

منم عاشق بشم

 

ازدواج کنم

 

و شوهرم توی برف توی شب بیاد دنبالم؟

 

الان نامزد من دو تا ماشین داره و بله هزار دفعه اومده دنبالم. هزار دفعه.

 

هر وقت توی انتاریو توی برف راه میرفتم، بعد ازینکه باهاش اشنا شدم البته، 

یاد این قضیه میفتادم.

 

به نظر من ارزوهای ادم واقعی میشن. شاید یه روزی تونستم دنیا رو عوض کنم! شاید بشه!!

 

دوست دارم یه روزی برگردم اون قسمتهای تهران. و دوباره توی اون خیابونها راه برم.

سان آو عه بیسکیت مسعود بهنود خایه مال اصلاح طلب نون به نرخ روز خور، درسته کتاباش پر از اراجیف و چرت و پرته، با اینکه کل محتوای داستانش غلطه، ولی یه ایده ای چیزی از گذشته ایران و تهران میده که ادم میتونه فانتزی بزنه باهاش.

 

دلم برای مقدس تنگ شده.

توی مقدس و توی بلوار دانشجو مخصوصا توی برف و سرما خانم های مهربون خیلی به ما راید میدادن. از پسرها میترسیدیم. مخصوصا که هر بار سوار ماشینشون میشدیم، فوری میگفتن شما ترکی؟ میگفتم نه. میگفتن به تبریزیا میخوری. میگفتم نه! وای. میگفتن چرا بیزاری؟ من خودم اصالتا تبریزی هستم. بعد شروع میکردن جلوی دوستای من اذری صحبت میکردن با من و اعصابم خراب میشد. اوایل نمیفهمیدم و ذوق میکردم که توی شهر غریب یکی هست که یکی از زبونهای مادری من رو بلده (اگه کسی کردی هم صحبت میکرد ذوق میکردم) ولی بعدش نه. بهم برمیخورد. 

کلا دو سوم ولنجک رو اذری زبان ها گرفتن. تهرانیای اصیل یه گوشه طفلکها اون پشت مشتا هستن. این شاید به مذاق شما اذری ها خوش بیاد ولی خیلی جالب نیست. باید تنوع باشه همه جا به نظر من.

حقیقتش چند تا از اقوام بابام با تهرانیا ازدواج کردن. و بچه هاشون مخصوصا پسرهاشون همه سیا میا شدن. 

یکی از همون ها اومد خواستگاریم (همون که کارخونه داشت) و مامانم گفت نه. بری میزنن سرت. ما فقیر شدیم. بدبخت شدیم. اینها تو رو به بردگی میگیرن. که البته درست هم میگفت. 

در کل، هر وقت اونها رو نگاه میکردم میگفتم خدایا چی میشه یه شوهر درشت هیکلی سبزه با قیافه مهربون گیر منم بیاد.

گیرم اومد. عین قیافه ممد و علی و آصف و داداششه قیافه ش. نازه :))) درشت و خنگوله ولی مدل مردانه ش :)))) بعضی وقتها توی عکسا ادای منو درمیاره صورتشو میکنه اونور دستشو میزنه زیر چونه ش که بگه عکسای تو این شکلین. کلی میخندم. بانمک میشه. بهش میگم شما مردها واقعا عکسای ما رو اینجوری میبینین که اینجوری خنده دار میشه حالت و قیافه تون وقتی ادای ما رو درمیارین؟

 

بچه ها چند وقت قبل گرگ زاده یه عکس گرفته بود،

گذاشته بود توی پروفایلش.

 

اولا که لاغر و زشت شده انگار معتاد شده.

در ثانی نشسته جلوی یه جایی که خیلی شلوغ و پولوغ و کر کثیفه.

 

بعدم مثل کیر خر دهنش رو باز کرده بود میخندید.

 

بعدم که اینقدر بد واساده بود که من بردم این عکس رو نشون عشقم دادم. گفتم تو هم عکسای من رو این شکلی میبینی که این شکلی عکس میگیرن اینها؟ خندید گفت خب دخترا خیلی تمرکز دارن بعدم دخترا نازن. هر جور واسن عکسشون قشنگه.

 

نمیدونم.

 

خلاصه،

 

من خودم، با تریبیتی رشد کردم، که همیشه حس میکردم من کم هستم، من عددی نیستم. من ادم اشتباهی هستم. من رزومه ای ندارم. من هیچی نیستم.

هرجی توی زندگی یاد گرفتم مراحل اولیه ش با کمک خانواده و بقیه ش با کمک خودم بوده. چونکه به ما اموزشی داده نمیشد و نمیشه.

 

همیشه با حس عذاب وجدان بزرگ شدیم.

 

اینجا بچه ها تعطیلات سال نوشون بعد از اتمام ترمشون هست.

 

ما بچه بودیم سه تا ثلث داشتیم. 

تعطیلات عید

تعطیلاع 22 بهمن، همه میخورد به وسط امتحاناات، هیچوقت لذت نمیبردیم.

 

مثلا عید بود، ما دو ترمه شده بودیم اون موقع.

 

میخواستیم خوش بگذرونیم.

 

صد هزار تا تکلیف ریخته بودن سر ما برای عید.

 

اخرم هیچ کدوم رو انجام نمیدادیم.

 

دانشگاه همهمین بود.

 

اینجا نه.

 

میبینی اخرین امتحان نوزده دسامبره و همه میرن پی کارشون تا هفت ژانویه.

 

لذت میبرن از تعطیلاتشون. اصلا شاید طرف بشینه درس خبونه به خودش ربط داره.

 

حداقل این عذاب وجدان رو نداره که وای اگه نخونم یعنی تنبلم.

 

ادامه داره.

 

کسی که اینطوری خودش رو trash میپنداره طبیعیه که 

 

 

 

 

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

مقاله م یه سایتیشن جدید داره!!

 

شد 11 تا!!

یازده!

 

یوهو هو هو هو هو هو هو هو

  • Blah Blah Blah Girl

وقتی که ما توی بحران هستیم، یا توی مشکلی به سر میبریم، مثل ادمی هستیم که تصادف میکنه و به شدت آسیب میبینه.

 

باید حتما درمان بشیم. 

وقتی اقدامات اولیه انجام میشه، مثلا جراحی میشیم، زخم رو میدوزن و... (من بارها تحت این مراحل قرار گرفتم برای همین به خوبی ازش آگاهم)، باید از خودمون مراقبت کنیم. یکی دو هفته (بسته به نوع زخم و جراحت) که میگذره، کم کم پروسه خوب شدن شروع میشه.

خیلی از دانشمندا میگن که این مرحله مهم ترین مرحله هست.

یعنی توی این مرحله هست که باید با دقت از خودت مراقبت کنی، چرا که تمام مراحل ترمیم، و جا افتادن توی این استپ انجام میشه.

 

عین کسی که مثلا الکاهالیک هست.

 

کسی که الکلیه، خب وضعیتش افتضاحه.

 

بعد که شروع میکنه به ترک کردن، تا یکی دو ماه اول باز وضعیتش افتضاحه.

کم کم، کم کم، بعد یه سال، شروع میکنه به بهتر شدن، به ارام تر کردن اوضاع اکنونش، و بعد ازینکه آرام تر شد، اوضاع اکنون درست شد، شروع میکنه به یاداوری گذشته و به کند و کاوش در ذهن خودش و به نگاه کردن به همه قضایا از زوایای مختلف.

 

برای من، 

این پروسه healing process

میتونم بگم توی نیمه اول زندگیم اصلا وجود نداشت. فقط میدوئیدم، تحقیر میشدم، کتک میخوردم، از آدمهای واقعی و مجازی کتم میخوردم، حرف به دلم میگرفتم، غصه میخوردم، گریه میکردم، میترسیدم، میترسیدم، ولی نمیتونستم فرار کنم، وا میسادم و میجنگیدم و بیشتر کتک میخوردم. اعتماد به نفس پایینی داشتم، و عزت نفس پایینی، همیشه خودم رو trash میدیدم و فکر میکردم هرکسی وقتی روی من صرف میکنه، حتی وقتی با من میخوابه، به من لطف میکنه.

چون من آدم بی ارزشی هستم.

 

تمام روابط من، تا همین یکی دو سال قبل، همه سمی بودن. همه بدون استثناء. نه که چون اونها ادمای بدی بودن. نه. 

چون اولا من ادم stable ای نبودم (مثل خیلی از ماها، خیلی از شماها هم ممکنه همینطوری باشین فقط خبر ندارین)، در ثانی اون ادمها مناسب من نبودن.

 

آدمها وقتی میگفتن دوست دارم بگیرم بزنمت، اگه دختر بودن من ساکت بودم و میخندیدم، و اگه پسر بودن ذوق میکردم که آخ جون شاید منو میخواد و اگه مرد بودن، یعنی در یک رابطه بودن، اصلا جرات نمیکردن همچین چیزی بگن. چون از من میترسیدن. چون از نظر من مردی که ازدواج کرده بود سرش باید به رابطه خودش میشد و کلا بی خود میکرد با من حرف میزد. خیلی دوست داشتم همه شون رو ساپورت کنم چه دختر چه پسر چه زن چه مرد چه ترنس، ولی فکر میکردم که مردهای ازدواج کرده هیولاهای وحشتناکن و باید ازشون دوری کنی. و اگه در رابطه ای نبودن، اوکی هست!

 

بعدا روی این حرفم کامنت میذارم.

 

مهاجرت به من کمکی نکرد. 

هیچ کمکی نکرد.

بدون اینکه حالم خوب بشه،

حالم بدتر شد، یعنی انگار یه زخمی داشتم توی دستم، مهاجرت عین یه زخم وخیم روی همون زخم قبلی بود.

 

تا مرز از دست دادن اعضای بدنم رفتم توی این پروسه.

 

تاکید میکنم، شما به تنهایی از پس همه چیز برخواهید اومد، وجود آدمهای تاکسیک در دو رو بر شما، هست، که باعث میشه شما بدتر بشید.

 

وارد کشوری شدم که ازش هیچ شناختی نداشتم.

حتی یه بار توریستی نیومده بودم.

 

به دوستی اتکا کردم که قول داده بود دوست من میمونه و همیشه کمکم میکنه، و نه تنها هیچ کمکی به من نکرد، بلکه به دلایلی که خودش میگفت دلایل موجهی هستن، هر روز من رو تحقیر میکرد. هر روز من بیشتر دست و پا میزدم که بفهمم دلیلش چیه؟ هر روز بیشتر توی باتلاق فرو میرفتم.

هر روز بیشتر میگفت که اره تو ازونایی که باید دور گردنت زنجیر بندازن و توی خیابون بکشنت (الانم نامزدم برای سر به سر گذاشتنم میگه تو رو خدا این دخترای ایرانی رو با پسرای ایرانی اشنا نکن یهو دیدی یکیشون زنجیر انداخت گردنش کشید، الان خنده داره برای ما، چون توی مرحله ترمیم بودم و هستم، ولی قبلنااین خیلی وحشتناک بود)، این ادم حرفهایی رو به من میزد که به عمرم نه انجام داده بودم نه میفهمیدم اخه چرا مثلا من باید برم وید بکشم یا برم توی گروپ سکس؟ برای من خیلی عجیب بود.

 

ولی اون همچنان ادامه میداد.

 

بعدها، توی این پروسه بهتر شدن به اون هم فکر کردم. و برامهمه چیز حل شد.

اون ادم خودش توی فشار بود، هیچوقت وارد healing process نشده بود. همینجوری از یه زخم وارد یه زخم دیگه و از یه تصادف  وادر د یه تصادف دیگه شده بود و هیچوقت خوب نشده بود. برای همین همیشه توی حالت نیمه کما بود و تکلیفش با خودش روشن نبود.

مدتها گذشت.

 

من فقط نسخه های کپی شده ازین و اون، دستورالعمل های کپی شده رو اجرا میکردم و امید داشتم که زندگی من بهتر میشه.

 

رفتار پدر و مادرم همیشه از میانگین پدر و مادرها خیلی بهتر بوده با من. ولی با خواهرم خیلی بهتر از من بود. روی اعصاب اون کمتر میرفتن، بیشتر ازش حساب میبردن. همیشه به این فکر میکردم که چرا اخه؟!

البته یه دلیلش اینه که بچه اول بودم و طبیعیه که پدر و مادر توی تربیت بچه اول خیلی بی تجربه هستن.

 

ولی دلیلش رو درک نمیکردم.

 

یک باریه خانم ایرانی که چند ساله کانادا اومده و بزرگترین چیزی که افتخار میکنه بهش، داشتن همسایه های وایت هست، حرفی رو به من زد، که برای من خیلی تکان دهنده بود، برگشت گفت الان میفهمم چرا پسرای خارجی سراغت نمیان. از دور میفهمن چه دختر کوته فکر و احمقی هستی و جلو نمیان.

یه لحظه به خودم گفتم، این زن، حدود پنجاه سالشه، و جنس مذکر دنیا رو به دو دسته تقسیم کرده: ایرانی و خارجی. از نظر اون، یه پسر ایرانی با اینکه لایه های شخصیتی من رو میشناسه، ولی اینقدر کوته فکر و بی خرد هست، که میاد سراغ من، و یه پسر خارجی، مال هرجا که باشه، نمیاد. چون باهوشه، چون کوته فکر نیست.

این یه تلنگر به من زد. به اون خانم جواب ندادم. ولی یه تلنگر خوردم. من هیچوقت بقیه ادمها رو دست کم نمیگیرم. ولی نکنه مثل این خانم، من خودم رو، کمتر از بقیه میدونم؟ البته ایشون خودش رو بالاتر از بقیه میدونه. ولی پسرای ایرانی رو خیلی داغون میبینه. شوهرشم ایرانیه. ولی من نه. من خودم رو کمتر از همه مردم جهان میدونستم. چرا؟ دلیلش رو نمیفهمیدم.

یادمه تو دوره ای که در به در دنبال پیدا کردن یه اتاق توی تورنتو بودم، به کسایی که میشناختم رو مینداختم که اگه اتاقی دارن اجاره بدن به من.

 

چند بار رفتم تورنتو، موندم اونجا، و دیدم که نههههههههههه این شهر من نیست.

 

من قرار نیست صبحها از خواب بلند شم، و توی دود و کثیفی و مردمی که از خودشون ناراضین، و وضعیتی که توش احساس نامفید بودن داری، بدوئم برم دنبال کارام.

 

بنابراین، با کمک همفکری با مردی که دوسش داشتم، حس کردم باید به اون فانتزی ای که همیشه دوست داشتم و سه چهار سال قبل درباره ش توی این وبلاگ هم نوشتم، جامه عمل بپوشونم.

جمع کردم اومدم ونکوور. حتی توی تورنتو خونه کرایه نکردم. همینجوری خونه اینو اون موندم.

 

ادامه داره.

  • Blah Blah Blah Girl

حقیقتش امروز حرفهایی رو شنیدم از عشق زندگیم،

که آرزو میکنم کاش از قبل بهم هدز اپ میداد که میتونستم صداش رو ضبط کنم یا حرفهاش رو بنویسم.

 

امروز بهم گفت، تو بهترین اتفاقی هستی که توی زندگی من پیش اومده.

 

دیدن بعضی آدمها تو رو یاد ادمها یا اورگان های دیگه میندازه،

مثلا دیدن باراک اوباما یا گرتا تونبرگ یا مریم میرزاخانی منو یاد گروههای دموکرات و کمونیست و سوشالی میندازه که به اونها قدرت میدن و این ادمها بدون اونها هیچ و خاموش هستن، حتی در عرصه علم. باید تریبون داشته باشن حتما و اون تریبون رو بقیه بهشون میدن و ازشون به عنوان مترسک استفاده میکنن.

دیدن دخترای ایرانی که به زور خودشون رو قالب میکنن به یه مرد غیر ایرانی که بتونن از هویتشون فرار کنن، منو یاد این میندازه که هموطنای من چقدر از خود گریزون هستن.

دیدن خیلی از ادمها منو یاد خیلی از ادمهای دیگه میندازه. 

ولی دیدن تو، حرف زدن با تو، و خوندن نوشته های تو، حتی دیدن نقاشی ها و کارای دستی تو، منو فقط یاد تو میندازه.

تو متفاوت ترین چیزی هستی که من تو همه عمرم دیدم و چند سال دیگه تو اینقدر قدرتمند میشی که میای میگی یادته چند سال قبل بهت میگفتم من میخوام اینقدر قوی بشم که بتونم زندگی ادمها رو توی جهتی که خودشون دوست دارن عوض کنم، ولی قبل ازون باید قدرتمند بشم، قبل ازون باید بخشنده تر و بزرگتر بشم، و قبل از همه اینها باید ساینتیست موفقی بشم.

 

بچه ها اینها رو که گفتم، اول بهش گفتم که میخوام برم اینها رو توی وبلاگم بنویسم، بعد حدود نیم ساعت زار زار از خوشحالی گریه کردم.

 

فکر میکنم این بهترین هدیه ای هست که توی همه عمرم دریافت کردم.

  • Blah Blah Blah Girl

رفته فیسبوک و اینستاگرم دراز رو (همون که کیرش کلفت بود) چک کرده.

 

میگه این پسره که سبزه هست، چرا میگفتی سفیده.

بهش میگم الان سبزه شده خر گاو. اون دوره ای که من باهاش اشنا شدم سفید بود.

بعدم موهاشو رنگ مییکرد که من دوست نداشتم.

بغدم خیلی زیاد سطحی و کودن بود. هم خیلی باهوش بود هم خیلی کودن بود. هوش اجتماعی داغون. دراز بی مصرف.

خیلی شبیه کوروس و انتونیو باندراس بود، ولی کودن بود کودن. کودنننننننن.

اره اگه سبزه میبود، و باهوش، و موهاو هم رنگ نمیکرد صد در صد باهاش دوست میشدم و کلی نازشو هم میکشیدم.

والا.

عقل نداشت که. 

 

  • Blah Blah Blah Girl

اون شخصی که کامنت رو گذاشته بود،

جرات نکرد خودش رو معرفی کنه.

  • Blah Blah Blah Girl

 

این هم شام دیروز من :)

 

  • Blah Blah Blah Girl

خدایا این داستانهای تعطیلات سال نو رو تموم کن ما برگردیم سر خونه زندگیمون.

 

کاش مثل ایران یهو 15 روز تعطیل میشد ادم تکلیفش رو میدونست و جمع میکرد مرفت اروپایی جایی.

الان تعطیلات من از فردا شروع میشه. سان و آو بیچز.

همه اومدن سر کار من میرم.

فاک.

 

اون وسطا سه روز تعطیلی داشتم ولی یه سفر دو روزه فقط رفتم اون هم ویستلر فقط.

 

بگذریم.

 

دیشب یه فیلمی دیدم،

 

اسمش بود marriage story

بچه ها حتما حتما حتما ببینینش

 

خیلی قشنگه.

 

درباره یه زن و شوهر هست،

که اولش با هم توی لس انجلس اشنا میشن

 

حتی بچه شون اونجا به دنیا میاد،

 

بعد میان نیویورک

 

خانومه به بهانه بازی توی فیلمی، میاد لس انجلس و درخواست طلاق میده.

 

دلم برای اون خانم و اقا و برای همه ماها سوخت.

 

ماها که از عدم توانایی در تعامل رنج میبریم.

 

خانومه سالهای سال گذشته بود از علایق (یه سری علایقش) و اقاهه هم همینطور.

 

به جایی رسیده بودن که دیگه هیچی رو ب هم نمیگفتن.

 

و خانومه یهو عصبی میشه و درخواست طلاق میده.

 

چقدر پول الکی دادن به وکیل.

 

مشکلشون رو نهایتا خودشون حل کردن.

 

فقط وکیل ها کلی پول گرفتن

 

و اخرشم احساس پیروزی کردن.

 

یاد بگیریم که حرف بزنیم.

یاد بگیریم که تعامل کنیم.

 

حرفای دلمون رو به زبون بیاریم.

محبتمون رو به زبون بیاریم.

 

با عملکردمون نشون بدیم.

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

من وقتی تازه اومده بودم اینجا،

 

میرفتم Food basics خرید میکردم.

 

مترو و فودبیسیکز رو اینجا نداره. به جاش safe way و Saves on داره.

 

حقیقتش سوپراستور دیگه نمیرم. یعنی قید امتیازات کارتم و.. رو زدم و دیگه نمیرم اونجا.

به جای فقط والمارت میرم.

اینقدر که جنس های کانادایی اشغالن. کارکنانشون خیلی وقتها بی حوصله و ناشی هستن.

یعنی تو هیچی سالم یا تموم نشده نمیتونی پیدا کنی اینجور جاها.

 

  • Blah Blah Blah Girl

مردها رو مخصوصا مردهای مهاجر رو، تقریبا اینجا روانی کردن.

من اینجا وقتهایی که تنها میرم بیرون یا با دوستای دخترم میرم بیرون، میبینم که مردها چه مهاجر چه کانادایی میریزن سر ما، توی هر سنی. تا میبینن تو سخت نمیگیری دنیا رو و راحت میتونی بخندی و میتونی تعامل کنی و اثری از روانی بازیای دخترای سفید در تو نیست، فوری میان جلو و فوری میخوان باهات دوست بشن.

من خاطر خواه اولم یه پسر خاورمیانه ای بود (روز دوم ورودم باهاش اشنا شدم) و دومی یه پسر ایرانی بود (هفته اول ورودم اشنا شدم، توی انتاریو) و سومی یه پسر کانادایی بود که دو متر قد داشت و ورزشکار بود و روانشناسم بود و چشماش عین آبی دریا بود. و چهارمی و پنجمی و بقیه رو یادم نمیاد و یکی هم یه پسر المانی بود.

یکی هم هلندی بود که من حتی دوست نداشتم باهاش حرف بزنم چه برسه به دیت کردن. چون خیلی زیاد از بالا به بقیه جهان نگاه میکرد.

 

مردهای سفید اغلبشون فکر میکنن (مخصوصا اونایی که خیلی دنیا رو ندیدن یا خیلی ادم ندیدن یا خیلی درس نخوندن) که از دماغ فیل افتادن و سعی میکنن هر طور شده یکی از ماها رو گیر بیارن و اونو تا اخر عمر بزنن سرش و با خواری و خفت ما زیر سایه اونها زندگی کنیم و خدا رو شکر کنیم که شوهر وایت داریم.

پسرای مهاجر اغلب باشخصیت و مهربونن و اگاه، ولی عصبی شدن.

در هر حال هیچ کدوم این مردها دوست ندارن گذرشون به دخترای سفید بیفته با اینکه این دخترا اینقدر خوشگل و خوش هیکل و ناز و دوست داشتنی و خواستنی ان. چون دردسره. چون فقط عذاب و بحث و دعوا و دادگاهه اخرش. من با اینها زندگی کردم. تا ته ته ته اینها رو میفهمم.

 

حقیقتش من از هیچ پسر ایرانی یا مهاجر توی کانادا هیچ گله و شکایت و دلخوری ای ندارم.

اینجا یا پسرا روانی میشن، یا اونها رو تا مرز مرگ میترسونن، یا بلاخره بنده خداها آسیب جدی به مغزشون وارد میشه.

 

در کل ینجا ادمها به شدت تنها و افسرده و بدبختن و خیلی احساس بدبختی دارن. و هرکی رو میبینن که زنده هست و سالمه و مواد نمیکشه و سیگار نمیکشه و مست نمیکنه و لبخند واقعی میزنه سعی میکنن شکارش کنن. به نظرم توی اروپا و کانادا سالم بمونی، هنر کردی. اگه سلامت روانیتو حفظ کنی که دیگه نور علا نوره.

این رو نصفه شبی بلند شدم بنویسم و دوباره لالا کنم. درد داشتم.

دوستون دارم.

  • Blah Blah Blah Girl

مقاله م یه سایتیشن جدید داره!

مقاله م فوریه 2019 چاپ شد، و توی یازده ماه ده تا سایتیشن جدید داره.

بچه های ازمایشگاه ما ده نفری یه مقاله میدن و با اینکه هر ده تاشون توی پایان نامه شون اون مقاله رو سایت میکنن، ولی بیشتر ازون دیگه سایت نمیشه. من توی پایان نامه م مقاله م رو سایت نکردم. ده تا مقاله درست و حسابی مقاله م رو سایت کردن.

من کارم رو توی فوقم خیلی دوست داشتم. میدونستم که کار تاپی از آب درمیاد. خیلی کم ساینتیستی کار ما رو انجام میده چون جدیده و مخلوطی از چند تا رشته هست. ولی میدونستم موفق میشیم.

خدایا شکرت!

  • Blah Blah Blah Girl

حس میکنم به جنس مرد، مخصوصا مردهای مهاجر، خدود ده سالی میشه که توی کانادا شدیدا ظلم میشه.

مردها توی ایران، سیستمی که با وجودیکه خیلی وقتها به زن احترام زیادی میذاره (همین که زن نباید چیز سنگین بلند کنه، زن اول میره وارد میشه، زن ها کار نکنن، زن ها میتونن اوقات فراغت بیشتری داشته باشن، توی شهر ما به زن میگفتن فرمانده و سرور) ولی باز هم خیلی قوانینش مردسالارانه هست، همین مردها خیلی وقتها هوای ما رو داشتن و ما رو حمایت میکردن.

حالا نوبت ماهاست که به مردهای مهاجر توی کانادا احترام بذاریم. مردهای کانادایی و سفید اینجا حق و حقوقشون رو میدونن و چه بسا سوء استفاده میکنن و زن های مهاجر رو هم حتی اذیت میکنن و مردهای مهاجر رو خیلی آزار میدن. ولی وقتشه ما به احترام مردها بلند بشیم.

یکی دو سال قبل با اقوام دوستم بیرون رفته بودم.

یادمه خانومه برگشت گفت میخوای فردا شب با ما بیاین بیرون؟ بعد من فوری به دوستم نگاه کردم پرسیدم نظر شما چیه؟ 

خانومه گفت نظر ایشون مهم نیست!! بعدم با افتخار گفت، من فمینیستم! پس نظر مردها مهم نیست. در واقع میخواست ما هر دو بریم مراسمش.

شوهرشم عین این کسخلا (یه تهرانی بود که اصالتا آذری زبان بود، ولی خودش و پدر و مادرش تهران به دنیا اومده بودن) برگشت گفت منم فمینیستم.

شب قبلش، شوهرش رو سر همین چرت و پرت گفتنش جلوی بقیه ضایع کردم. نمیخواستم باز هم اشک به چشمش بیارم. چون قدرت استدلال افتضاحی داشت. 

بهش گفتم فمینیست بودن با بی احترامی به یک ادم فرق داره. وقتی شما میگی نظر مردها مهم نیست حتی وقتی برای اونها میخوای تصمیم بگیری، بیشتر دیکتاتور و نامحترمی و بی ادبی خودش رو آدم نشون میده. اینو خیلی در لفافه و سربسته و مودبانه گفتم.

بعدم گفتم من نظری ندارم ایشون هر نظری بدن امشب بهش احترام میذارم و تصمیم من تصمیم ایشونه و برعکس.

اونم گفت ما نمیایم!!! خیلی خوشحال شدم.

اومدیم بیرون، گفت تو وقتی از کسی خوشت نمیاد چون ادم بی سواد و احمق و کودنیه، خوشت نمیاد دیگه.

بعد گفت که این دختره همیشه به پر و پاش میپیچیده که زنش بشه. 

یکی دیگه هم به من گفته بود.

خیلی ناراحت شدم.

ملت فکر میکنن فمینیزم همون بی احترامی به مرده و باید با مردها طوری رفتار کنی که انگار تو هیتلر هستی و همه شون رو باید بکشی.

خیلی تاسف میخورم به حال جامعه ای که جلوی چشم من چه زن های ایرانیش چه وایتش به مرد مخصوصا مرد مهاجر بی احترامی میکنن.

وقتی زنی به مرد شما برادرتون دوستتون هرکی، به احترام یو توهین میکنه عین عقده ایا فقط موافقت نکنین.

چطوری دلتون میاد نگاه و تماشا کنین وقتی یک نفر رو جلوی شما خرد میکنن؟؟

من از حق خودم میگذرم، ولی در مقابل همچین چیزی سکوت نمیکنم.

  • Blah Blah Blah Girl

بهم بگو کی هستی.

همونی که اون کامنت رو برای من گذاشته. 

من فقط میخوام بشناسمت.

اگه ایران هستی هر وقت بیام حتما میام دیدنت.

فقط بهم بگو کی هستی. 

  • Blah Blah Blah Girl

یه پسر خاله دارم،

 

عین هومن جعفری هست (همون که داداش کامرانه که خواننده ن)، یعنی این بشر کپی این ابلهه. و عین اون ابله هم ناله میکنه وقتی حرف میزنه، انگار داره رابطه جنسی برقرار میکنه همون لحظه. یعنی حالت به هم میخوره از صدای این نکبت.

هی این زنگ میزد هی صداش میرفت روی اعصابم. خیلی هم چرت و پرت میگفت (ما عین خواهر و برادر بزرگ شدیم، یعنی از بچگی با زدن به سر و کله هم بزرگ شدیم البته بعد از چهارم ابتدایی برای سالهای سال از هم جدا شدیم). یه مدته دیگه جوابش رو نمیدم خیلی چون خسته م کرده صداش.

رفته به مامانم گفته به دختر خاله بگو تلفن من رو جواب بده.

به مامانم گفتم بهش بگو هر وقت موقع حرف زدن مثل یک مرد اسم من رو تلفط کرد نه که اون اسمایی رو بگه که از بچگی روی من گذاشتن و با همون منو صدا میزنن (توی اقوام ما تابحال منو کسی با اسم خودم صدام نزده) منم باهاش بیشتر حرف میزنم.

الاغ.

 

من حالم از صدای این هومن جعفری به هم میخوره.

عینن اونه! فقط سفیدتره (هومن جعفری شبیه مرغ فلجه)، و قیافه ش کمتر شبیه کودن هاست (هومن خیلی شبیه کودن هاست).

بدتر از همه مثل هومن ناله میکنه موقع حرف زدن. ناله. عععععععععععععععععععععععععععععع. خااااااااااااااااااک.

  • Blah Blah Blah Girl

طبیعت رو خیلی دوست دارم.

 

طبیعت دوست داشتنیه.

 

قبل از مرگم تصمیم دارم برم الاسکا (احتمالا تابستون سال دیگه) و تابستون سال بعدترش سفر میکنم یوکان Yukon.

 

اینم بقیه عکسا :)

 

واقعا جایی که رفتم قشنگ بود!

 

 

 

کلی فانتزی زدم اینجا.

 

کلی دریم کردم.

 

I am climbing the walls

 

I can't stay forever like this

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

رفته بودیم همچین جایی،

 

 

 

 

 

بهش گفتم اینجا شبیه جنوب المان (بادن وورتنبرگ و باواریا که خودم بودم و اگزبورگ) هست. و یه قسمتهایی از سوئیس.

 

اینقدر تحت تاثیر قرار گرفت، که حاضر نشد بیاد توی دهی که پیداست. ازش پرسیدم چرا؟

گفت توی سوئیس رفتم یه همچین دهی، مردمش یه جوری منو نگاه میکردن انگار از مریخ اومدم!

 

دلم کباب شد. بهش گفتم من ازش مواظبت میکنم. بهش گفتم نمیذارم کسی دیگه اذیتش کنه.

 

بهش قول دادم که تا روزی که زنده م ازش مواظبت میکنم.

 

 

ولی ته دلم به خودم گفتم فتبارک احسن مع الخالقین! که همچین جانداری افریده که با وجودیکه یه اقیانوس بزرگگگگگگگگگگ و کلی کشور بین ده ما و سوئیس هست، ولی طرف حس میکنه الان سوئیسه با جمله هایی که بهش گفتم.

 

توی دانشگاه همکارام بهم میگفتن تو استعداد عجیبی داری که با یه عکس از یه انیمیشن همه رو حتی استادها رو از راه منحرف کنی و همه نیم ساعت از گروپ میتینگ رو بگیرن و به حرف زدن درباره مثلا "اتوبوس مدرسه (همون سفرهای علمی خودمون که بچه های کانادا و بچه های ایران دیدن)" یا "فوتبالیستها" (که هم بچه های ایران هم چین دیده بودنش)، یا "بابا لنگ دراز" (که بچه های ایران و المان دیده بودنش)، بپردازن.

بچه ها به معنای واقعی کلمه مریض شدم. از دیروز سه بار حمله قلبی پیدا کردم. برام دعا کنین. دیگه اینقدر حملات بد شدن که دستام کاملا بی حس میشن.

 

دلم میخواد قبل از مرگم حتما برم کنسرت بک ستریت بویز.

حتما باید اینکارو انجام بدم.

حقیقتش میخواستم قبل از ایران آمدنم و سر زدنم به کشورم برم ببینمشون، که نشد. ولی حتما میخوام اینکارو انجام بدم.

 

 

BSB_Bigger

 

La La La La La La La

  • Blah Blah Blah Girl

دیشب گریه کردم.

دیشب کلی گریه کردم.

 

به دوستم میگفتم که از سکسیزم اینجا، که در قالب "فمینیزم" خودش رو به جامعه چسبونده خسته شدم.

میری رستوران، پسری که جلوی تو نشسته رو نمیبینن و باهاش احوال پرسی نمیکنن اغلب و حتی اوردرش رو با احترام نمیگیرن.

اینی که میگم دو بار تا الان برای من اتفاق افتاده دو بار،

 

رفتم رستوران،

خواستیم غذا و نوشنیدنی بخوریم.

یکی از کارکنا اومد و گفت ما بیست دقیقه دیگه میبندیم (ما غذا رو سفارش دادیم و اومد و داشتیم شروع میکردیم که اومد و این رو گفت)،

 

با اینکه خیلی عجیب بود، ولی ما گفتیم اوکی. خواستیم ده دقیقه ای جمع و جور کنیم که یه دختر وایت اومد، گفت شرمنده ما داریم میبندیم من همه رو دارم میریزم بیرون، شمام باید برین همین الان. گفتیم اخه دقیقا یه دقیقه قبل یه نفر دیگه اومد و گفت که بیست دقیقه دیگه میبندین؟

 

گفت نه! همین الان میبندیم!

بهش گفتم اخه ما تا جمع و جور کنیم و بخوایم بریم سرویس بهداشتی حداقل یه ربع طول میکشه. من روی سرویس بهداشتی شما حساب کردم و همینطور دوستم. 

 

گفت شما برو دستشویی ولی ایشون اجازه نداره!!! گفتم چرا؟ گفت شما کرات واجبه اون نه!! گفتم ایشون مریضی دارن و نمیتونن دستشویی نرن. شما در چه جایگاهی هستین که تعیین میکنین کی بره دستشویی کی نره؟ گفت نه همینه که هست.

 

منم گفتم اوکی. رفتم سراغ یه کارمند دیگه و گفتم این خانم اجازه نمیده ما غذامون رو تموم کنیم و دستشویی بریم.

دختره گفت نه من گفتم این خانم بره دستشویی و اون اقا نره!!!

 

اون کارمنده گفت برین دستشویی و برگیردین با ارامش غذاتون رو بخورین ما هیچ عجله ای نداریم.

 

برگشتم و زنگ زدم به اون شعبه ماجرا رو گفتم.

و نه تنها برای ما هدیه فرستادن، بلکه یه تنبیه حسابی کردن اون شعبه رو.

ناراحت شدم.

 

حقیقتش دخترای ایرانی رو خیلی دیدم که کلی ذوق میکنن وقتی میبینن در حق پسری که جلوشون نشسته ظلم میشه. فکر میکنن حالا تلافی همه کارای ایران درمیاد.

ولی من ناراحت میشم. دلم میشکنه. به من برمیخوره وقتی میبینم به دوستم/عضو خانواده م/ یا هر شخص یا انسان دیگه ای یا حیوانی ظلم میشه.

 

اگه به من بود رد میشدم میرفتم ولی اون خانم رفتارش با دوست من که اقاست خیلی زشت بود. 

 

اینجا سکسیزم بیداد میکنه.

 

دخترای ایرانی معمولا خوشحال میشن وقتی این چیزها رو میبینن.

 

دیدم توی شرکت و توی دانشگاه سابقم که وقتی دخترا کارهای سکسیتی میکردن و پسرا رو جایی دعوت نمیکردن و فقط دخترا رو دعوت میکردن. بعد هم کلی ذوق میکردن.

 

ولی جامعه ای که توش تو سر یه گروه، یه نژاد خاص، یه جنسیت خاص، یه عقیده خاص، میزنی، اون جامعه به زوال میره.

 

به شدت دلگیرم.

  • Blah Blah Blah Girl

یکی از فیلمهایی که خیلی خیلی زیاد دوسش دارم و هر سه قسمتش رو دیدم، A Christmas Prince هست.

 

درباره یه دختر جورنالیست هست که خیلی زیاد ساده، باهوش، خوش قلب، پرکار، باانگیزه، و گاهی کسی که بی خود و بی جهت خرحمالی اینو اون رو میکنه و فکر میکنه اینها مسیر پیشرفتن، کسی که اهل پاچه خواری و کارهای غیر اخلاقی نیست، و... هست:

 

 

این دختر به یه ماموریت فرستاده میشه تا درباره زندگی یه پرنس که باباش از دنیا رفته، و قراره خودش کینگ بشه و مثل اینکه پلی بوی هست و کلی دختربازی میکنه و وومنایزره، تحقیقاتی به عمل بیاره و ببینه دقیقا ماجرا چیه.

 

کل اتفاقات توی این قصر و دور و برش اتفاق میفته.

 

 

میره و میبینه که اوضاع اونی نیست که بوده، و کلی اتفاقات براش پیش میاد.

 

حالا من نمیام فیلم رو لو بدم. ولی اولا این فیلم رو ببینین. مخصوصا دخترها.

 

در ثانی، این فیلم یه بار دیگه نشون میده که اگه ساده باشی، و دلت صاف باشه، به چیزهایی میرسی که واقعا از حد تصور خارجه.

 

درباره زندگی یه دختره که خیلی مینویسه و نوشتن رو دوست داره، یه جورایی مثل من هم اینتراورت هست، هم اکستراورت هست.

 

یعنی هم خیلی وقتا دوست داره تنها باشه و بخونه و ببینه و بنویسه هم دوست داره بره بیرون و بچرخه و ادمای جدید ببینه و وقتی ادمای جدید میبینه خیلی خوب رفتار میکنه. هم یکمی خجالت داره.

 

هم اینکه این فیلم چیزهای دیگه نشون میده، این که این بریتیش ها چقدر تشریفاتین!!!

 

دوم اینکه الان دیگه اون حالت اره تو شاهزاده ای پس حتما باید دختری رو بگیری که از اشراف باشه، دیگه منسوخ شده.

ادمها کمتر به مقام و درجه توجه میکنن. براشون خیلی مهمه که خوشبخت باشن.

 

  • Blah Blah Blah Girl

این روزها خیلی سرم شلوغه، برای همین یه وقتایی سه خط مینویسم، میرم پی کارم، بعد برمیگردم بقیه همین پست رو کامل میکنم. چلاق نشدم قول میدم.

 

فیلم little women

spies in disguise

jumanji

رو دیدم.

والا زنان کوچیک اونی نبود که باید میشد. تریلر فیلم، اون رو خیلی پر از ادونچر نشون میده ولی خود فیلم این شکلی نبود.خیلی ازینور و اونور بریده بودن اورده بودن کنار هم گذاشته بودن. اصلا به جنگ های داخلی نپرداخته بود. کلا خیلی مالی نبود.

امتیازش از ده میتونم بگم شش بود.

 

ادامه زن دیوونه،

نمیدونم تا کجا گفتمش،

خلاصه این سه تا رودخونه خیلی زیبا بودن ولی رد شدن از روی اونها حتی از آتیش گرفتن بخاری های مدرسه ما هم وحشتناک تر بود.

 

چون همنطور که گفتم خیلی پر آب میشدن و ضمنا روی پل اصلا جا برای عبور عابر پیاده نبود.

 

یکی دیگه از مسائلی که مشکل رو به این رودخونه ها اضافه میکرد، وجود "ژن دیوونه" بود.

 

یه خانمی بود که یهویی سر راه ما پیدا میشد، گاهی چاقو دستش بود. میومد، ما جیغ میزدیم و فرار میکردیم.

 

مخصوصا ما که آخرین خونه بودیم بیشتر هم وحشت میکردیم چون قبل از ما همه رفته بودن خونه هاشون.

 

حتی اگه قرار بود صبر کنیم که همه اسکانیاها و ماشین ها رد بشن بعد ما از روی پله رد شیم، اگه این خانم رو میدیدیم خودمون رو میزدیم به رودخونه!! وحشتناک بود. چند بار بچه ها رو اب برد و گیر کردن به سیم خاردار و همسایه ها درشون آوردن. من یه بار از بالای پل افتادم پایین و بینیم شکسته مانن شد و ازش خون اومد (دوم ابتدایی بودم و هیچ کس از خونه ما مدرسه نمیرفت اون دوره).

 

یه روز، وقتی دست خواهرم رو گرفته بودم (دو سه سال میگذشت ازون روز که افتادم رودخونه) این خانم اومد سمت ما، بچه ها مطابق معمول جیغ زدن،

من و خواهرم توی راه با پولمون برای تک تک اعضای خانواده و برای یکی از همسایه هامون که میومد به باغش سر میزد، بیسکوئیت خریده بودیم.

 

رفتیم بیسکوئیتامون رو بهش بدیم که بدونه نه میخوایم اذیت کنیمش نه مسخره ش کنیم و فقط من ازش خواستم خواهرم رو نکشه!

 

برگشت گفت شما فکر میکنین من دیوونه م؟!! گفتیم خب تو چاقو دستت میگیری میای سمت ما.

 

گفت بشینین.

 

ما هم در حالت سکته نشستیم.

 

گفت من دو تا دختر دارم.

 

یکیش سوم راهنماییه، که همین مدرسه شما میخونه.

 

یکیش هم الان سه سالش شده،

 

شوهرم روی من زن گرفت، یه شب منو از خونه انداخت، حتی نذاشت با بچه هام خداحافظی کنم، هیچ لباسی نداشتم هیچی نداشتم، پدر و مادرم خیلی سال قبل از دنیا رفتن و من یتیم بزرگ شدم.

شبها زیر درختها و پل ها میخوابم (خلی بهش تجاوز شده بود ما بعدها متوجه شدیم)،

میومدم دختر بزرگم رو توی مدرسه میدیدم ولی از وقتی شوهرم فهمیده، ادم میفرسته منو میزنن، برای همین چاقو میارم که از خودم دفاع کنم.

 

بچه کوچیکم رو سه ساله ندیدم. هر روز گریه میکنم. برای همینه روانی شدم.

ما این بیسکوئیت ها رو دادیم بهش و بهش گفتیم اگه دوست داره بیاد خونه ما.

اومد خونه ما، لب ایوون نشست. من کوچیک بودم. خواهرمم. به مامانم گفتم این خانم اسمش زن دیوونه هست. گشه هست.

بابام دیدش.

مامانم دیدش.

بهش غذا دادن، لباس دادن (مامانم یه کاپشن داشت و بهش داد و خودش بعد ازون کلا یه دونه کاپشن دیگه داشت).

مامانم فرستادش حموم.

 

بابام و مامانم رفتن پیش همسایه ها، دنبال کارهای این خانم. ادم جمع کردن، کلی ادم از ده ما و دههای اطراف جمع شد. 

 

چند نفر عضو شورا بودن اونها مدیریت کار رو دستشون گرفتن و مردم بهشون فشار میاوردن که به این زن کمک کنن. هر شب خونه یه خانم میخوابید که دیگه زیر درخت و کنار خیابون نخوابه.

 

بچه هاش رو تحویلش دادن. 

 

راحت شدیم. راحت شد.

 

چند سال بعد دیدمش، خانم گلی بود، دست بچه کوچکش رو گرفته بود و رفته بود بازار.

 

طلاقش رو هم ازون پفیوذ گرفت.

 

از شما چه پنهون بعد از شنیدن ماجرای این خانم من خیلی از ازدواج وحشت کردم، ولی هنوز بعد سی سال حسم مثبت به این قضیه و حس میکنم وقتی آدمها دست به دست هم میدن و یک دل میشن و وقتی آدم ها به هم کمک میکنن، برکت و عشق همه جای اون شهر رو فرا میگیره.

 

  • Blah Blah Blah Girl

در ادامه نقدم درباره فیلم cats

 

به نظرم نسل جدید (نسل شماره دو و سه که قبلنا توضیح دادم) در حال مقابله و مبارزه با نسل شماره یک هست.

 

نسل شماره یک فکر میکنه که هنوز اون تفکرات قبلی، پایداره. یا از روی حماقت و خودخواهی درک نمیکنه یا نمیخواد درک کنه که بابا زمانه عوض شده، یا اگه تا حدی متوجه شده که بله زمانه عوض شده، باز چون یه لایه بزرگی از نژادپرستی (نمونه ش همین ترامپ) و خیلی موارد دیگه بهش چسبیده، و اینها خیلی وارد جوامع جدید نشدن یا جداقل چون مغز آدم بعد از سی و هفت هشت سالگی دیگه کلا آکبند میشه و اکبند میمونه، بنابراین فکر میکنه که آره دیگه، یه فیلم میسازیم، گربه ها رو جا میزنیم جای بریتیش ها، و منظور رو میرسونیم.

نمونه بزرگتر این فیلم، همین جامعه کاناداست، که مردم از صبح تا شب دارن زحمت میکشن غیرمستقیم حرف میزنن و به در میگن که دیوار بشنوه. و به هیچی هم نرسیدن.

 

نسل قدیمی، یا نسل جدیدی که با تفکرات نسل قدیمی بزرگ شده، اصلا و ابدا درک نمیکنه که بابا زمانه عوض شده.

 

مفاهیم قبلی، ارزشهای قبلی، همه و همه دارن جاشون رو به موارد جدید میدن.

 

برای همینم هست که این فیلم مفتضحانه با شکست وحشتناکی روبرو شد.

 

طرف پرنس هست، رفته یه خانم دو رگه سیاه-سفید اون هم امریکایی گرفته، یعنی عملا هرچی آموخته از عهد گذشته تا الان بهش توی دربار یاد دادن رو ریخته توی جوب.

 

تو نمیتونی با حرفهایی مثل: در گذشته ما عظمتی داشتیم، دو سوم دنیا دست ما بود، یا ما نژاد برتریم (چون توی این فیلم همه ش میگه که ای گربه سفید، تو یه گربه ژنتیکی سفید هستی و تو لیاقت داری اصیل باشی و پادشاه بشی)، یا نمیدونم به ما احترام بذاریم.

 

حتی توی همین کانادا نسل های جدیدتر (بین شانزده تا بیست و دو سه سال) دارن جلوی پیر پاتال هایی مثل ماها درمیان که بابا تفکرات شما قدیمیه. همین نسل خیلی جدید دارن جلوی پدر و مادرهای خودشون درمیان که چرا امریکا بده؟! چرا میخواین به حرف یه سری کشورای دیگه گوش بدین و با بقیه کشورا دشمنی کنین؟

 

به نظر من پیام های فیلم cats 2019 میتونست این باشه:

 

1. نژادپرستی کنین چون چیز خوبیه. هرکی از نژاد و فرهنگ شما نیست رو بذارین توی جوب بخوابه و در بهترین حالت ملکه میتونه بهش لطف کنه و با بالون بفرستتش کشورش.

2. بریتیش ها آدمایی هستن که گروپ سکس خیلی دارن (فیلمو اگه ببینین متوجه میشین که همه گربه ها به هم میلولن و انگار دارن ترتیب هم رو میدن)، درنتیجه شما وارد بریتانیا که بشین با همه میتونین بخوابین حتی ننه تون،

3. فقط سفیدها نژاد خوبن و فقط سفیدها برترن.

4. در بهترین حال، اگه عوامل اینفیلم میخوان تمام اتهامات رو از خودشون دور کنن، میتونن بگن که اره ما فقط هدفمون این بود که توی این فیلم نشون بدیم که عقل بریتیش ها در حد عقل یه گربه هست. وگرنه گند این فیلم از ذهن مخاطب ها پاک نخواهد شد.

  • Blah Blah Blah Girl

ای شخصی که اون کامنت رو برای من گذاشتی،

نمیخوای خودت رو معرفی کنی؟

همون که توی دو سه تا پست قبل تر گفتمش؟

  • Blah Blah Blah Girl

 

اینها عکسهای دو تا ده اونورتر ما هستن:

 

 

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

یه وقتایی میریم کافه ای جایی،

و یکی دو ساعتی میشینیم و مطالعه میکنیم و میخونیم. 

 

یه وقتایی سرهامون رو به هم نزدیک میکنیم

 

و میخوایم به هم یه چیزی بگیم یا من سرمو میندازم روی شونه ش که یه چرت بزنم،

 

یهویی هدفونامون به هم میخورن و بوممممم میشیم:

وقتی میخوایم سرهامون رو به هم بچسبونیم این شکلی میشیم:

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

یه دلیل دیگه اینکه چرا شما حرفهای من رو متفاوت با ادمهای این کشور میبینین

 

این هست که

 

ایرانیای کانادا همه شون میان و یه اپارتمان کرایه میکنن و توش زندگی میکنن.

 

نه با کاناداییا و بقیه ارتباط دارن نه با بقیه مردم.

 

 

فقط میرن بیرون و توی دانشگاه و سر کار میبینی که چهار نفر رو میبینن دورهادور و کلی هم ذوق میکنن.

 

ایرانیا هیچ کدومشون زبانشون قوی نشده.

چون همه شون از جامعه دورن و هیچ کدوم با کاناداییا ارتباط ندارن.

وقتی تو دست و پا میزنی و تقلا میکنی که به انگلیسی منظورت رو به هم خونه ایت انتقال بدی،

اونجاست که زبانت قوی میشه.

 

من الان داره میشه سه سال و یه ماه که اینجام و توی این مدت همیشه هم خونه ای داشتم و همه هم سفید و کانادایی بودن.

و کالچر اینجا رو خوب میشناسم.

ته ته اینها رو دیدم.

همیشه یا دو تا هم خونه ای داشتم یا سه تا یا چهار تا.

بار اولمه که کلا یه دونه هم خونه ای دارم.

و فکر میکنم بهترین کاری که کردم همین بود. 

شما بیاین با ایرانیای اینجا صحبت کنین.

 

اندازه گوسفند نمیفهمن ازینجا.

همه شون با من و من و من و ایت ایز عه تشکر کرد ای عم عه ایرانی و اینها حرف میزنن همه شون هم میگن که زبانمون عالیه!!!

 

یه زنو شوهر داشتیم توی دانشگاه سابقم (همون که توی شب کریسمس پارتی جلوی همه سر سفره شام شوهرش رو بغل کرد و یه ربع بهش لب داد و همه داشتن بالا میاوردن که اینا کین؟!!!) که میگفت هم قیافه من "به لونده" هم انگلیسیم فول هست.

وقتی حرف میزد فکر میکردی همین الان از هواپیما پیاده شده و ساعتهای اول بودنش در یه کشور غیر ایران رو سپری میکنه.

مردم دنیا ادعاهای زیادی دارن، ما هم در پر ادعا بودن ازین قضیه مستثنی نیستیم.

 

من نه،

من به معنای واقعی کلمه سختی کشیدم. و کانادای واقعی رو شناختم. هم دو تا شهر زندگی کردم هم هم خونه ای داشتم همیشه هم همه شون کانادایی بودن (به جز دو تا ادم اروپای غربی و اسکاندیناوی که اونها هم دو ماه بودن با من توی کانادا و در کنار بقیه هم خونه ایام با ما زندگی میکردن و جاشون باز هم وایتهای کانادا اومدن) و کلی همجنس گرا و دوجنس گرا و ترنس و... دیدم.

 

کلی دوست المانی و هلندی فقط توی همین کانادا داشتم.

 

حالا اون تجربیات اروپا و هم خونه ایای اروپام یه طرف. اونها رو هیچوقت حساب نمیکنم و حرفی هم نمیزنم.

 

در کل هرکسی تجربیات خودش رو میگه.

شما بخونین و گوشه ذهنتون داشته باشین. و همه رو کنار هم بذارین و تصمیم بگیرین.

  • Blah Blah Blah Girl

بچه ها این کامنت ها رو کی میذاره؟

آخری رو مینویسم:

 

تنهایی صرفا عدم وجود آدمها نیست (اسم من)

امکان داره خیلی دوست داشته باشی، آدمهایی که اصلا درکت میکنن،

ولی وقتی کسی نباشه نوع دغدغه ذهنی تورو بفهمه، نوع برداشت تو از جهان، نوع خواسته های تو از دنیا، نوع دیدگاه تو به مسائل، اونوقته که تنهایی.

 

اگه کسی که اینها رو مینویسه خود واقعیش رو معرفی کنه به من، به من لطف میکنه. چه دختر باشه چه پسر چه ترنس. دوست میشم باهاش.

فقط میخوام بدونم کار کی هست.

 

متفاوت ترین کامنتهایی که میگیرم رو این آدم میذاره.

کسی هست که انگار سالهاست من رو خیلی خوب میشناسه. 

انگار یه دختره. 

خیلی دوست داشتنی مینویسه.

انگار همون دوستی هست که سالهاست منتظرشم.

 

انگار از من چند سال بزرگتره.

تو کی هستی؟

  • Blah Blah Blah Girl

از خونه اولمون،

اومده بودیم خونه دوممون.

 

بابام هنوز کارگر بود ولی هنوز به سختی پول جمع میکرد که کتاب و روزنامه برای ما و خودش بخره.

 

و حسش خیلی خوب بود که ما همیشه روزنامه میخوندیم و کتاب.

 

زندگی ما خیلی بالا پایین داشته ولی واقعا ادمهای خوشحال و قانعی بودیم.

 

اون موقع ما رو توی مدرسه ده خودمون اسم ننوشتن.

به دلایل متعددی.

 

فرستادن محله ای که سه چهار تا محله بالاتر از محله ما بود.

 

هر روز حدود چندین کیلومتر پیاده میرفتیم تا برسیم به مدرسه مون.

 

ببام با ماشینمون ما رو میبرد میذاشت مردسه که انرژی مون ذخیره بشه.

معمولا برگشتنی خودمون برمیگشتیم گاهی هم میومد دنبالمون.

میومد تا میشد ماشین رو پر میکرد از بچه های مدرسه و میاورد توی خونه هاشون پیاده میکرد (مجانی) و بعد از کیلومترها ما میرسیدیم خونه مون، مثلا دو کیلومتر بعد از آخرین خونه، خونه ما بود.

 

سه تا رودخونه توی مسیر بود،

که اولی کم اب تر بود ولی توی زمستون خیلی پر آب و خطرناک میشد.

دومی از اول پاییز پر آب میشد،

 

و سومی از اول سال تا آخرش پر اب بود.

 

کنار اون پل هیچ پیاده رویی نداشت.

 

یعنی هر سه تا پل فقط و فقط یه راه اسفالت بودن،

که ما اینقدر صبر میکردیم، که همه اسکانیاها و ماشینها رد شن و بعدش خودمون میدوئیدیم به این ور پل.

 

ولی اون پل کوچیکه توی بهار و تابستون خیلی قشنگ میشد و میشد از روش پرید. توی بهار توی اردیبهشت سخت تر میشد چون اب روزدخونه ها بیشتر میشد ولی باز قشنگ بود.

 

ادامه داره.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

امروز بعد حدود یه سال و نیم هم تست دیسک رو زدم (ریمایندر داشتم از یه سال و نیم گذشته) هم 16personalities

و تایپ شخصیتیم توی هر دو گروه عوض شده!

خیلی عجیبه.

ولی گذر زمان ادم رو عوض میکنه.

  • Blah Blah Blah Girl

ایرانیها و کلا همه ادمهای جهان هستی یه جور علاقه ای به دیدن بقیه دنیا دارن.

 

از چند صد سال قبل به کمک انگلیس و پرتغال به ما تزریق شده که غربیا از ما بهترن و ما ادمهای کم و پایینی هستیم.

برای همین ایرانیها خیلی خارج رو دوست دارن.

 

ایرانیا وقتی منو میدیدن میگفتن ما متوجه نشدیم تو ایرانی هستیم و فکر کردیم روسی هستی.

اونها با ذوق میگفتن ولی من خیلی ناراحت میشدم.

 

چون از خطه ای میام که خیلی زیاد مورد حمله روس ها قرار گرفته و وقتی اینو میگن انگار که به اجداد من روسیه ایا تجاوز کردن که اینطوری شدمو شبیه اونهام.

 

البته توی کانادا هم وقتی میخوان غیرمستقیم به کسی بگن برگرد کشورت، میگن شبیه روس ها هستی.

 

مشکل این هست که هر کی هم که میاد اینجا و این مشکلات رو تشخیص میده، یا اول خودش فک میکنه اشتباه میکنه و اینجوری نست،

یا که روش نمیشه به بقیه بگه.

 

من توی همین شهر چند تا ایرانی میشناسم.

 

مشکلات اینجا به مشکلات خانوادگیشون هم اضافه شده.

 

ولی خب روشون نمیشه به کسی بگن. میترسن. میخوان محافظه کار بمونن. میخوان گزک دست کسی ندن.

 

از طرفی ها ایرانیا چون فکر میکنن ادمای حقیری هستن و خارجیا ازونا بهترن، و عقده خارج رو دارن، هرکسی هم که انتقادی بکنه چون بر خلاف نظر و عقیده شون هست و کلا تئوری های اونها رو زیر سوال میبره (همین که مثلا میگن وایت ها از ما برترن)، فوری میزنن لهشون میکنن. چون اساس و بنیاد یک ایرانی الان این شده که ما از غربیا کمتریم و ارزومونه مثل اونها شیم. حالا فکر کن یکی بیاد بگه نه همه با هم برابرن!! وای وای وای.

 

عین مثل زندگی این کاناداییا میمونه که اصلا اسم و رسم و بنیاد کشورشون بر اساس نفرت از امریکا ساخته شده.

بهشون بگی امریکا جای خوبیه نابودت میکنن.

 

همین ها روی هم جمع میشه و ایرانیا یا نمیفهمن (چون کسی که توی وجودش این رو جاسازی کرده که "بد" در خارج وجود نداره طبیعیه که اون بد رو اصلا نمیبینه، انگار به من بگن انسان ها دم هم دارنف و من بگم مگه میشه؟! چون من دم ندارم) یا اگه میفهمن چون میترسن سرکوفت بهشون زده بشه بنابراین حرف نمیزنن.

 

من یه دختر با قیافه خیلی معمولی هستم و قدم کوتاهه و هیکلمم خوب نیست. 

ولی خیلی از مردها آرزوشونه با من دوست بشن یا ازدواج کنن و خودم ازین واقعیت خبر دارم و توی این مدت خسته و دیوونه شدم از دست این مردها و پسرها. دلیلش هم اینه که ذهن باز و ارزوهای بزرگی دارم و از تغییر، از انتقاد به خودم و بقیه، از اینکه قبول کنم اشتباه کردم یا قبول کنم که تغییر لازمه، یا حرفی بزنم که از نظر من درسته ولی سرکوت به ارمغان میاره، نمیترسم. 

برای همینم هست که شما ممکنه از حرفهای من تعجب کنین.

ولی هر وقت با کسی حرف زدم اگه دختر بوده به زور شماره گرفته که اشنا شه و اگه پسر بوده گفته بیا دوست بشیم یا حداقل گاهی یه کافی بخوریم، چون حرفهام رو دوست دارن. حقیقتش من توی این کشور خسته شدم از بس دور و برم آدم هست. این وبلاگ تنها جاییه که میتونم خودم بنویسم و کسایی رو میبینم و میشنوم که دوسشون دارم و لذت میبرم از کامنتهاشون.

مشکل ماها که از ایران میایم تنهایی نیست. ما اینجا هزاران دوست پیدا میکنیم. شوهر از هر نژاد و ملیتی بخوایم برامون هست.

مشکل اینجا اینه که مرمش خیلی افسرده و خسته ن و بی انگیزه. تا یه ادم خوشحال و شاد و باانگیزه میاد، همه میخوان اونو تصاحب کنن و اگه تو تن ندی به اینها سعی میکنن دشمنت بشن.

 

  • Blah Blah Blah Girl

مشکلی که کشوری مثل کانادا دارع 

اینه که خب مردم هدفی ندارن،

هوا همیشه یخبندانه،

هم هوا سرده و نامناسب برای بیرون رفتن

هم کلا ویتامیندی اینجا به مردم نمیرسه.

 

هم بدتر ازون کالچر کالچر بریتیشه و نمیذاره مردم برن ذوق کنن و زندگی کنن.

 

مردم نشستن یه گوشه خونه و منتظرن زندگیشون عوض شه.

منتظرن یکی بیاد و زندگیشونو عوض کنه.

 

و فکر کن تو با انرژی و انگیزه وارد این کشور میشی

و توسط مرم ربوده و بلع میشی

 

یعنی یا از انرژی تو ترسیده و سعی میکنن با تو مبارزه کنن

 

چون کانادا محل بروز استعدادها نیست.

 

یا که میگن وای ناجی بشریت اومد

 

و چسرها و مردها و پیرمردها سعی میکنن با تو دوست شن و زندگیشون رو هم به وقتش به پات بریزن.

 

و ممکنه شما بگین وای چی از این بهتره؟

 

حقیقت اینه که وقتی شما وارد یه جا میشین شما مهمون هستین.

 

و خب به خم و چم کار اصلا اشنا نیستین.

 

و خب این خیلی غیرعادیه که یکی که از خارج اومده و هیچی نمیدونه بخواد بشه ناجی بشریت در کشور مقصد.

 

میخوام بهتون بگم ببینین مردم چقدر در بدبختی هستن.

 

بعد خب ما فاحشه که نیستیم.

 

ادم دوست نداره خودش رو به روش کمونیستی بین هزاران نفر تقسیم کنه.

ولی مردم اینجا اینقدر بدبخت شدن، که به همون هم راضین.

 

و وقتی تو مقاومت میکنی و نمیخوای خودت رو اونجوری تقسیم کنی قاطی میکنن.

 

و سعی میکنن حالت رو بگیرن.

 

یعنی میخوام بگم یه سیکل خیلی مریض وارانه هست و یه سری مردم که همیشه بیکار و علاف و معتاد و افسرده نشستن و منتظرن!

منتظرن که از یه جایی پول مفت بیاد

منتظرن که براشون منجی پیدا شه

و...

 

مشکل بعدی این جامعه بی انگیزگی و افسردگی شدید مردمه.

وقتی مردم خیلی افسرده باشن، محیط هم کم کم افسرده میشه.

 

وقتی مردم افسرده باشن خودشون رشد نمیکنن و چون این رئیس روسا از بین اونها انتخاب میشن اونها هم بی انگیزه و بی هدفن و کل کشور رشد نمیکنه.

از طرفی اینجا هم خیلی سعی میکنن حق اینو اونو بخورن.

بدی اینکار اینه که بقیه یه روزی قاطی میکنن و میرن حقشون رو میگیرن

 

و همینطور خوردن حق این و اون باعث میشه تو همینجوری عین گوشت به درد نخور بیفتی گوشه خونه و هر روزم داغون تر بشی.

 

برای همینم هست که ماکزیمم کاری که یه ایرانی میکنه اینجا (ّالغ برا ده تا میشناسم) عوض کردن عکس پروفایل هست فقط. 

به همون اندازه استعدادشون رشد میکنه :)

 

راستی یه فیلمی دیدیم اسمش هست spies in disguise

ویل اسمیت صدا پیشه هست.

 

درباره یه پلیس هست و یه نوجوون که همکاری میکنه باهاش.

 

این رو حتما ببینین.

  • Blah Blah Blah Girl

فکر نکنین اینجا ریختن.

 

میدونم الان میگین خب اگه نریختن تو چرا پس اونجا زندگی میکنی؟

 

اولا: همه جای دنیا مشکلات خودش رو داره.

 

در ثانی، منم اینجا نمیمونم. به نظر من، جایی مثل ایروان، یا انکارا، یا استانبول؛ با وجود مشکلاتی که دارن، خیلی میتونن به مراتب زیباتر و همچنین بهتر از اینجا باشن.

آدم میتونه توی نپال باشه، ولی خوشحالتر از اینجا باشه.

 

مشکلی که گریبان مردم این کشور رو گرفته، یکیش بی هدفی مطلقشون هست، یکیشم افسردگی شدید، که هم از نبود آفتاب میاد و هم از فرهنگ.  و خب اینها اتوماتیک گریبان هرکسی که نزدیک اینها میشه رو هم میگیره.

 

اینا عکسای شب کریسمسه.

 

 

 

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

امروز یهو یاد دو سال و خورده ای قبل افتادم که سوقاتیایی که برای یکی از رفیقای سابقم اورده بودم رو براش پست کردم و اونم اونها رو با پست بهم برگردوند.

یادمه پول نداشتم پتو بخرم ولی اون پول رو قرون قرون جمع کردم و براش پست کردم اونها رو.

حقیقتش روزی که یه تیکه از اون هدیه ها رو دادم به یکی از دوستام و بقیه رو هم ریختم توی سطل اشغال توی تورنتو (بقیه خیلی اختصاصی بودن و شامل کارت  پستال و هدیه تولد و این چیزها بود) دلم نسوخت و نگفتم که چرا اینها رو براش نفرستادم؟ چرا حداقل تلاش نکردم که بفرستم؟ 

خیلی خوشحالم که حداقل تلاشم رو کردم.

همیشه تلاشتون رو بکنین، هیچوقت پشیمون نمیشین. طرف مقابل شما اگه ارزش و شعورش رو داشته باشه حتما به گرمی استقبال میکنه و تشکر هم میکنه که به یادش بودین، اگه هم شعورش نکشید حداقل هیچوقت پشیمون نمیشین که چرا اینکارو نکردم؟

 

یکی از دلایلی که روزهای اخری که انتاریو بودم، درخواستش رو قبول نکردم و نخواستم که ببینمش، هم همین بود. تلاشم رو قبلا چند بار کرده بودم و فهمیده بودم که این جور آدمها توی یه فازی از نفهمیدن و خودخواهی به سر میبرن که بهتره هیچوقت نزدیکشون هم نری.

دوری و دوستی.

 

امروز یهویی اید اینها افتادم.

  • Blah Blah Blah Girl

امروز داشتم میگفتم به دوستم که کانادا در سیستم چاپار خانه و چاپار هم به سر نمیبره.

 

کانادا یه جورایی قطع رابطه داره با هر شرکتی که کاناداپست نیست!

 

یعنی توی دوران چاپاری باز چاپار خانه بود و محل استراحت بین راهی.

 

کانادا اونم نداره!

 

صندلی های پابلند استارباکس این شکلین:

 

 

اون نقطه سیاه وسط آدمو گاهی سوراخ میکنه.

 

سان و او یه پیچ چرا اینو گذاشتی اونجا؟ میخوای ملت رو گشادتر کنی قبل از رابطه جنسی؟

ادم نابود میشه با اون میخ.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

دو سه هفته قبل، رفتیم queen & slim

and WAVES

رو دیدیم.

بعد ازون چند تا انیمیشن و فیلم دیگه دیدیم که یکیشم این malificent بود.

یه فیلمی دیدم امروز،

Bombshell

که میتونم بگم از waves هم قشنگتر بود.

 

درباره یه ماجرای واقعیه.

 

درباره زندگی یه سری کارمند توی Fox هست که مدیر اونها (بنیان گذار نه، مدیر) اونها رو مجبور میکنه به خواسته های جنسی و غیر جنسیش تن بدن تا بتونن پیشرفت کنن.

 

دلم برای مارگو رابی سوخت چون ترتیبش رو دادن و زار زار گریه کرد (چه قبلش و چه بعدش)، به نظرم دختر ناز و وست داشتنی و خوشگلی مثل اون از نداشتن اعتماد به نفس و عزت نفس رنج میبره. خیلیا بهش به چشم بد نگاه میکنن ولی من دلم براش سوخت.

آدم وقتی مخش هنگ میکنه، یا وقتی راهنما و تربیت کننده درست و حسابی نداشتی ،یا وقتی میترسی، قدرت تشخیص خوب و بد از هم رو از دست میدی.

 

  • Blah Blah Blah Girl

فیلم گربه ها رو دیدم.

 

یک گربه سیاه که مهاجره و اجازه میکس شدن از او سلب شده (در جامعه ای که تقریبا تمام گربه های مقبول در جامعه سفید، زرد، نارنجی و یا قرمز هست) داره توی wasteland توی قسمت داغون شهر که اشغال ها اونجا هستن زندگی میکنه.

تصمیم گیرنده در سرنوشت زندگی و تعیین پادشاه آینده با گربه ملکه است که خود یک گربه طلایی است و وقتی اومد همه بهش سجده کردن و درخواست شفاعت داشتن.

یک گربه سفید به صورت یک مهاجر ناخواسته وارد شهر شد و به سرعت توسط دیگر گربه ها و ملکه پذیرفته شد.

فیلم فاقد پیام خاصی بود به جز این پیام: شما فقط در صورتی در جامعه گربه ها به خوبی و خوشی زندگی می کنید که گربه سفید، زرد، طلایی، نارنجی و یا قرمز باشید.

تعدادی گربه سیاه رنگ (که توسط بازیگران سیاه پوست ایفای نقش شد) در نقش گربه بد فراری و بد ذات ایفای نقش می کردند که اقدام به ربودن گربه ملکه کردند.

به نظر من و طبق مشاهداتم این فیلم سرشار از نژادپرستی و حرکات فاشیستی بود. خاک بر سرتون که همچین فیلمی ساختین و الان برای من روشن تر از طلوع کامل خورشید هست که چرا انگلیس و بریتانیا دارن به فنای عظمی میرن. برین. این همه پول خرج کردن که مثلا نشون بدن انگلیس چه عظمتی داره. حقیقتش یکی از دلایلی که من از انتاریو بیرون اومدم دیدن یه سری انگلیسی بود. این همه سال این همه پول خرج کردن همچین خزعبلی ساختن.

Fifty shades of grey خیلی بهتر ازین فیلم بود. با اون خزعبل بودن و صحنه های خاک بر سریش.

 

  • Blah Blah Blah Girl

خنگولتون ازش درخواست کردن چند تا نقاشی دیگه رو رنگ کنه و به روش خودش قاب بگیره و بهشون بده.

مشکل شب اینه که کلا همه چی رو زشت میکنه توی عکس و منم شبها فقط عکس میگیرم چون تنها وقتی که وقت دارم شبها است.

 

 

 

 

 

 

دوستون دارم :)

 

آخر هفته تون عالی

 

و اول هفته هم وطنای نازم هم عالی.

  • Blah Blah Blah Girl

حقیقتش یه روزایی میبینی آدم خیلی تحت فشار قرار داره و یا توی یه بحرانی هست و نمیتونه حلش کنه.

ازون بحران بیرون که میاد، و حلش که میکنه، میبینه واقعا چیز خفن ترسناکی هم نبود.

 

کلا فکر کنم زندگی همین باشه.

 

فکر میکنم که سخت ترین نبرد ما، و سخت ترین ترس ما، ترس از مرگ باشه،

هنوز نمردم،

ولی فکر میکنم که بعد از مرگ هم آسون خواهد بود.

fingers crossed

:)

 

کارت پستال های تبریک سال نو رو به اون انسان هایی فرستادم، که توی یک سال اول ورودم به این کشور، بهم کمک کردن و دوستای خوبی برای من بودن.

 

شب یلداتون مبارک خنگولای من.

  • Blah Blah Blah Girl

خدایی در مقایسه با شهرهای خاورمیانه و اروپا و اسیای شرقی و امریکا، شهرهای کانادا مالی نیستن.

ولی بین شهرهای کانادا ونکوور واقعا زیباترینشونه. ونکوور کلا یه دنیای دیگه هست.

کل بی سی و یوکان همین شکلیه.

مشکل ونکوور اینه که مثل بقیه کانادا، مردم مسن ترش اصرار دارن که کانادا ر به شکل بریتیش ها و انگلیس دوران قبل از جنگ جهانی اول نگه دارن،

و نسل جدید حالش به هم میخوره ازین مسخره بازیا.

و این جنگ ادامه داره.

 

  • Blah Blah Blah Girl

یه چیزی که برای من اینجا گاهی خسته کننده میشه،

 

نیاز شدید روحی روانی مردها، به خصوص مردهای سفیده.

 

باز پسرای مهاجر و مخصوصا پسرهای چینی و هندی همیشه دور و برشون دختر از کشورشون دارن. ژاپنیا هم همینطور.

 

ولی مردهای سفید خیلی تنهان. تا بیست و سه چهار دوست و اشنا دور و برشون هست ولی بعدش افسرده و تنها میشن.

 

بعد سن پنجاه شصت سالگی که همه شون گرگ درنده میشن.

 

همه شون کلی ارزوهای براورده نشده دارن.

 

شاید بگین وا اینها که از بچگی با دختران چرا اینها؟

جواب اینه که، مردهای ایرانی توی ایران توی موضع قدرتن، و به نظر من مرد کلا موجودیه که قدرتمند بودن و مالک بودن رو دوست داره اغلب.

توی کانادا به مردها در جهت خلاف فشار میارن. تا حدی خوبه که جلوی فساد و دختر ازاری مرد رو بگیره نه که مرد رو محدود کنه.

البته اینو هم بگم، جلوی اینها رو باز بذارن این کاناداییا اتیش میزنن همه دخترا رو.

به نظر من پسرای ایرانی خیلی باکیفیت تر هستن. خیلی باشخصیت و خوددارن.

 

کمتر دنبال حاشیه ن.

 

مثلا فکر کن طرف خانومش رفته با سی نفر خوابیده، بعدم ازین طلاق گرفته نصف اموالش رو هم برده.

 

بچه هاشم توی سن کم جدا کرده برده.

 

در بهترین حالت هم، حتی اگه اینها زن خوبی داشته باشن،

باز هم از فرهنگی میان که همه رو ایزوله میکنن و اون زن هست که پیش اون مرد خواهد پوسید.

 

بعد فکر کن این مرد با کلی ارزوی براورده نشده و با خانواده ای که هیچوقت نداشته و حسش نکرده میاد دختر مهاجر میبینه که اروم هست و خیلی بسازه. فکر کن ساشا سبحانی گیرش همچین دختری بیاد، نابود میکنه دختره رو با خودخواهیاش (بچه ها حس میکنم ساشا سبحانی همجنس گرا باشه، درسته با دخترا زیاد عکس مبگیره ولی بیشتر برای دراوردن حرص بقیه هست، کلا یه پسر هست پیشش که همیشه با اونه، فکر میکنم که اون پسره همجنس گرا نیست و این سبحانیه که اونو با پول خریده که بتونه باهاش بمونه، همیشه هم کنار دخترا جوری وامیسه انگار ازینها نفرت داره، مردی که حس مردانگی قوی داره معمولا نمیاد تمام زیر و بم احساست جنسی و غیر جنسیش نسبت به دخترا رو توی عکس و فیلم بریزه بیرون و به عنوان زندگی عادی به خرد این و اون بده، چیزی که تو فکر میکنی مال توئه رو اونجوری با بی خیالی و بی تفاوتی بیرون نمیریزی انگار اشغاله). برای همین این میزان افسردگی مردم (هوا هم خب توی نود درصد کانادا سرد و برفیه، توی قسمتهای پایین بی سی هم که بارونیه همیشه و باید عاشق بارون باشی که بتونی تحمل کنی) برای من واقعا چیزیه که جای تامل داره.

 

  • Blah Blah Blah Girl

خدایا یه بارون قشنگی میباره...

 

ادم دوست داره فقط بشین لب پنجره، چایی بخوره،

و نخوابه.

 

واقعااااااااا بارون قشنگیه.

 

بارون خوبه.

 

بارون رو دوست دارم.

 

امیدوارم جایی دفن بشم که زیر خروارها بارون باشم، همه ش بباره. همه ش بباره. منو یاد بچگیام بندازه.

  • Blah Blah Blah Girl

 

We never got the timing right,

I shot him down and he did the same to me.

 

جملات زیبا رو دارم جمع آوری میکنم.

 

حقیقتش نمیدونم چرا تا این چنین جمله هایی رو میبینم سریع مینویسم.

 

انگار یه چیزی گوشه ذهنمه، که حتی نمیدونم چی هست و از کجا میاد.

 

ولی انگار یه تیکه هست توی زندگی من که هنوز دنبال اینم که اون قطعه، اون تیکه رو پیدا کنم و بذارم سر جاش.

  • Blah Blah Blah Girl

یه اقای محترم ایرانی هست،

که همین جا زندگی میکنه

زن و بچه ها داره

ادم خیلی دوست داشتنی سالم و خوبی به نظر میرسه

 

فقط من نمیفهمم چرا دوست نداره من با خانمش اشنا بشم!

 

به نظرم توی رابطه سالم و رابطه ای که ادمها به هم اعتماد دارن مرد تقریبا همه جهان رو به خانمش معرفی میکنه چون خانمش هم جزوی از وجودشه.

برام فقط عجیبه.

 

اختلاف سنی من و خودش و خانمش فکر کنم خیلی کم باشه. 

یعنی چند سال که هیچی نیست.

 

در کل برام عجیبه.

 

یعنی چطور ممکنه خانم یه همچین مرد محترم و سالمی نخواد که شوهرش با ادمای دیگه تعامل کنه؟

 

گاهی وقتا دلمم براش میسوزه.

 

ادم بااستعداد و ارام و صبوریه

 

و فکر میکنم حقش اینه که موفق تر هم باشه.

 

از ما چه پنهون هنوز هم به خاطر سایتیشن مقاله م که یکی دیروز و یکی امروزه خیلی خوشحالم :)

 

نه تا مقاله تا الان مقاله من رو سایت کردن.

 

برای من رشته تحصیلیم خیلی مهمه. چون خیلی دوسش دارم.

 

  • Blah Blah Blah Girl

عرض شود حضورتون که

 

خنگولتون از دیروز تا حالا مقاله ش دو تا سایتشن جدید داره!

 

دقت کنین نه من خودم مقاله م رو سایت کردم توی پایان نامه م نه چیزی،

این نه تا همه مال مقاله های بقیه اشخاصه!

 

گوگل اسکالر هیچوقت تعداد دقیق سایتیشن رو نشون نمیده ولی خود سایت ژورنال خوب نشونش میده.

به همین جهت،

 

خنگولتون میره کارت پستالی رو برای عشقش درست کنه و ضمنا میره کارت پستالای بقیه و هپی نیو یر بنویسه و برای ملت بفرسته :)

 

حدود شصت هفتاد نفر رو دارم توی انتاریو و بریتیش کلمبیا. پارسال فکر کنم بیست نفر کمتر بود.

  • Blah Blah Blah Girl

یکی دیگه از مشکلات کانادا به جز گران بودن

مثلا گفتم بهتون که توی خیلی کشورهای اروپایی و امریکا، شما یه دلار یه یورو میدین، و توی وب سایت ادرس جدید خودتون رو وارد میکنین و اون نه تنها یک سال تمام از ادرس قبلی به ادرس جدید شما همه چیز رو فوروارد میکنه،

بلکه ادرس شما توی همه موسسه ها عوض میشه.

 

توی کانادا، اولا شما بخواین از این کشور برین، بالای چهارصد پونصد دلار باید هزینه mail forwarding بدین،

اگه داخل کشور جابه جا بشین باز دویست دلاری هزینه داره

 

اگه توی استان جا به جا بشین حدود صد و خورده ای دلار هزینه داره.

 

و جالبه که خیلی موارد رو فوروارد نمیکنن.

 

مثلا پست کانادا با پست های سایر کشورها هیچ میونه ای نداره.

 

یعنی الان از نیجریه به ایران کسی بار بفرسته پستچی میره اونو میرسون به منزل.

 

توی کانادا این امکان وجود نداره :))))

 

frozen رو دیدین فیلمشو؟

 

کانادا یه کشور خیلی قدیمیه، که فقط بعضی جاهاش رو به تقلید از امریکا و اروپا سعی کردن یه جوری بسازن که خودشون رو دست اول نشون بدن.

 

و بقیه جاهاش دقیقا مثل روزن در زمان های گذشته هست.

 

و تفکر مردمش هم مثل تفکر مردم ایرلند در حدود پانصد ششصد سال قبله.

 

و جالبه خیلی از مهاجرا میان اینجا و همین تفکر رو قبول هم میکنن، خیلی از مهاجرای کشورای دیگه البته قبول نمیکنن ولی ایرانیا معمولا خودگریز و هویت گریزن وزودتر قبول میکنن.

 

مشکل بعدی کانادا تشریفاتی بودنشونه.

 

یعنی تو میبین یاز هر راه مستقیم و غیرمستقیم مال مردم دزدیده میشه،

 

از هر روشی تیغ میزنن به مردم،

 

بعد تو میخوای حق خودت رو بگیری میگن باید تشریفات رو رعایت کنی و با کاغذبازی بری جلو..

به نظر من کامیونیزم خیلی وحشتناکه.

 

این دموکرات ها و سوشال دموکرات ها ورژن جدید کامیونیسم هستن چون که کامیونیسم از یه جایی به بعد منسوخ شد و مجبور شدن یه مدل جدید ازش بسازن.

 

پریروز داشتم فکر یکردم که وای خدا من دقیقا سه سال از بهترین روزهای زندگیم رو توی همچین کشوری گذروندم.

 

برای شماها که اغلب ایرانین فکر میکنین وای خدا چرا این ادم اینقدر خنگه پس چرا این همه ادم میان کانادا؟ 

جواب اینه که خیلیا میان مثل خود من تجربه کنن.

 

یعنی شما هیچ تصویری از عقب ماندگی ندارین.

 

بعدم ایرانیایی که میان اینجا دوست ندارن تصویر بدی نشون بدن از کانادا چون ایرانیای توی ایران ازشون خواهند پرسید چرا رفتی پس؟

 

من از سر ناچاری اینجا نیومدم.

 

الان هم خودم رو ناچار نمیبینم که اینجا بمونم.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

والا من میالم و دوست دارم کمکتون کنم.

 

و دارمم میکنم.

 

مشکل اینه که کلی اسپم توی این وبلاگ میاد و میره و مسخره بازی درمیاره.

 

برای همین واقعا خیلی وقتا نمیتونی بفهمی کی واقعا کمک نیاز داره.

 

anyways

 

خنگولتون به جز سفرهای کوتاه هفتگیش (یه روزه و دو روزه)

سه سفر خواهد رفت:

 

یه سفر تنهایی خنگولی یک هفته ای،

 

یک سفر یک هفته ای بعد ازون،

 

یک  سفر به کشورش ایران

 

و یه سفر نهایی برای همیشه ازینجا. و دیگه برنمیگرده. 

:)

 

برای خنگولتون دعا کنین.

 

دوستون دارم.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

واقعا کشوری که مردمش از بیکاری و تنهایی نمیدونن چیکار کنن و هرکی میاد اینجا اگه دوزار عقل تو سرش هست سر سه سال (یا زیر 4 سال) ازینجا فرار میکنه،

واقعا ازین کشور انتظار دارین در مقابل کارهایی که میکنه مسئول باشه؟

 

کشوری که توش فقط مردمش بلدن سر مهاجر بزنن و حق مهاجرو بخورن و یه بار گیر میفتن و اون مهاجر حق و حقوقش رو میگیره و اینها رو روانه زندان میکنه،

یا کشوری که توش مردمش اینقدر کوته فکرن که حدهای نژادپرستی رو رد کردن،

ازین مردم چه انتظاری دارین؟

 

اینو چند هفته بود میخواستم بنویسم.

 

فکر کنم دور و بر 2014 اینها، کانادا (چون عرضه ندارن خودشون پروسه بازیافت و نوسازی مواد پلاستیکی و کاغذی دست دو رو انجام بدن)، چند تا کشتی از ونکوور میفرسته به فلیپین، چرا نمیفرسته به چین و ژآپن؟ چون این کشورها قبلا این کارها رو کردن و الان متوجه شدن که کلا پروسه ریسایکل کردن به استثنای بایافت مواد غذایی (چون میریزی تو باغچه و کود میشه) کاملا بی مئرده.

چون خیلی از پلاستیک ها اصلا قابل بازیافت نیستن.

 

مردم کانادا این رو نمیدونن البته، و فکر میکنن قابل بازیافت و قابل استفاده ن و باز هم با ین حال اشغالای قابل بازیافت مثل کاغذ و پلاستیک و فلز رو میریزن سطل آشغال مواد غیر قابل بازیافت :)

 

ولی به هر حال، این کشورها دیگه خیلی وقته کار بازیافت رو انجام نمیدن، قبلنا انجام میدادن چون هم تکنولوژیش رو داشتن هم اینکه نیروی ارزان کاری زیاده.

 

الان انجام نمیدن برای کشورای مفت خوری مثل کانادا!

 

و توی 2013-14 هم انجام نمیدادن!!!

 

خلاصه،

 

کاناداییا بار میزنن این کشتیا رو و میبرن فلیپین،

 

فلیپینم که عین مردمش به همه چی بله میگه،

 

اقا باز میکنن بارها رو، میبینن به جای مواد بازیافتی، اشغالای بیمارستان، و اشغالای سیاه، و اشغالا اشپزخونه و سایر اشغال ها توش بوده.

 

یعنی کاناداییا یا عمدا یا سهوا این همه اشغال رو فرستادن،

 

فلیپیین سفیرها و همه کارگزاراش رو از کانادا فرا خواند 

و رئیس جمهورش گفت من از اولم از کانادا خوشم نمیومد

الانم ازینا متنفرم

 

و اعلان جنگ خواهم داد اگه اینها اشغالاشون رو نبرن ازینجا.

 

خلاصه این دعوا طول کشید

 

و همین یکی دو ماه قبل، کانادا نه تنها مجبور شد غرامت بده،

 

بلکه دست از پا درازتر، چندین کشتی رو فرستاد و رفتن این اشغالا رو از فلیپین برداشتن اوردن توی کانادا دوباره :))))

 

بعد همین ها به ما میرسن میشن شاه :) فکر میکنن از دماغ فیل افتادن.

 

بهتون گفتم، بیخود نیست این کشور داره به فاک میره.

 

ادامه ش رو میتونین اینجا بخونین یعنی توضیحات مفصل رو:

 

جنگ فلیپین و کانادا

 

کل زندگی اینها مثل همون مدیریت اشغالشون فاک و فناست

 

بعد به ماها که میرسن شاخ میشن :)

 

من خیلی خیلی زیاد توی این کشور سعی میکنم هیچی رو جدی نگیرم،

 

دلیل اینکه شخصیت اسکار مارتینز رو دوست دارم اینه که اون هم توی اون افیس هیچ کس رو جدی نمیگیره چون اونها خیلی ایگنورنت و کوته فکرن. 

من حتی ایرانیای دورو برم رو جدی نمیگیرم چون حس میکنم غزشون تعطیل شده توی این کشور.

 

یادمه تازه اومده بودم اینجا،

 

دوستی وقتی داشت منت سرم میذاشت گفت از جایگاهت ناراحتی؟ برگرد ایران! یا برو یه کشور دیگه!

یادمه من از خودم میپرسیدم اخه چرا یه ادم بالغ به خودش اجازه میده به بقیه امر و نهی کنه، در ثانی چرا فکر میکنی من میخوام اینجا بمونم؟

 

بعدها از شرق کانادا مهاجرت کردم غرب کانادا (عین فاصله ایران و المانه)

ولی وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که چرا اینطوری حرف میزد بدبخت.

 

وقتی توی جامعه با تو همیشه این رفتارو میکنن و همه ش با تو مثل میمون رفتار میشه و امر و نهیت میکنن و میگن تو پایین تر از ما هستی،

وقتی توی جامعه کسی کار نمیکنه و همه به فکر گرفتن پاچه همن، طبیعیه که همین میشه.

 

جامعه مسموم بدبختی و بیچارگی از سر و روش میباره.

 

دوزار به مردم میدن،

سر بچه های مردم رو گرم میکنن با دانشگاه و درس و وام و گرنت

و همه توی خوابن

 

یادمه دوره احمدی نژاد بعد از سال 88 اینها ظرفیت دانشگاه ها رو ده برابر کردن.

 

همه خوشحال و خندان میرفتن دانشگاه و میگفتن خدایا شکرت.

 

و الان همه دارن چوب اون ازدیاد ظرفیت رو میخورن.

 

همین.

 

 

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

دوئیت شروت سخنرانی داشت،

جیم هلپرت برای اینکه اذیتش کنه سخنرانیای هیتلر و موسولینی رو بهش داد که از روی اونها تمرین کنه و حرکات دست و حرف زدن اونها رو تقلید کرد.

 

دوئیت رفت سخنرانی کرد و مردم براش غش و ریسه رفتن و کلا سر پا واسادن و حمایتش کردن و داد و هورا و تشویق راه انداختن.

 

یاد اون موقع افتادم که یه نفرو توی المان و دانمارک شبیه هیتلر ساختن،

 

و رفت توی خیابون ها راه رفت،

و مردم المان و دانمارک هم حمایتش کردن و پشت سرش راه افتادن (فکر کنم سال 2006 اینها بود).

 

کلا مردم و کلا آدمی در ذات خودش عاشق قدرته، و عاشق راه افتادن پشت سر دیکتاتورها و قدرتمندهاست چون هم با قدرت در تماس قرار میگیره هم از حمایت اونها برخوردار میشه هم کلا حس خوبی بهش میده.

برای همینم هست که ادمایی که خیلی فکر میکنن، خیلی به خودشون فشار میارن و دور و بر این ادمها راه نمیفتن.

یعنی دیکتاتور بودن از امیال یه ادم میتونه باشه و اگه بتونی جلوشو بگیری (مثل زیاد غذا خوردن که مضره و همزمان از امیال ادمه) یعنی تو خیلی ادم فکور و توانمندی هستی.

 

یه صحنه رو توی آفیس دوست دارم،

اسکار و دوست پسرش سه ماه بود مسافرت بودن (چون مایکل و دوئیت اونو بوسیدن و ضمنا اذیتش کردن با انجلا و اون میخواست شکایت کنه که شرکت بهش این پیشنهادو داد و اسکار هم با پسره رفت اروپا).

 

وقتی برگشت دید (درست توی جشن کریسمس برگشت) دید انجلا و دوئیت دارن با هم اواز میخونن برای همه،

پشماش ریخت و برگشت خونه ش دوباره :)

 

اسکار رو دوست دارم. ادم سالم، ساده، باهوش، باسواد، مهربان، دوست داشتنی و بامعرفتیه.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

امروز داشنم به این فکر میکردم،

که overthinking کردن ادمها از ترس اونها میاد.

ترس از اینکه چیزی رو از دست بدی

ترس ازینکه کسی رو از دست بدی

ترس ازینکه موقعیتی رو از دست بدی

ترس اینکه جایی و مکانی رو از دست بدی.

 

یه دلیل اینکه خیلی با ترس و overthinking زندگی میکنیم ممکنه دشمنی سیاست ها و کشورها با هم باشه،

دلیل بعدیشم فکر میکنم که تگنولوژی باشه.

 

برای ما الان خیلی سخته که موبایل و لپ تاپ و همه چی رو با هم کنار بذاریم و مثلا دو هفته بریم جایی و اونجا با تمرکز زندگی کنیم.

 

حس میکنم نیاز دارم یه هفته برم یه جای دور دور، به دور از تکنولوژی، و اونجا زندگی کنم.

 

خنگولتون چند وقت دیگه به مدت یه هفته میره به همچین سفری.

 

میره که خودش رو مجددا پیدا کنه.

 

چیزی هست که بهش نیاز داره.

  • Blah Blah Blah Girl

بعضی وقتا دوست دارم به یه سری ادمها بگم (تعدادشون اندکه)

your immaturity is extremely disappointing

بعضی ادمها هیچ ادعایی ندارن به شدت بالغن.

بعضی ادمها خیلی ادعا دارن و به شدت هم نابالغن.

  • Blah Blah Blah Girl

فکر میکنم که

 

یه دختر وقتی دلش از یه پسر میشکنه،

فرض کنین پسره سرش داد زده،

تا مثلا حرفایی رو بهش زده یا رفتارهایی رو کرده که از دایره اصول و ارزش ها و کلا "کردار" اون خارج بوده.

اون دختر دیگه هرگز دلش به دست نمیاد.

 

این رو بهتون میگم چون خودم دخترم.

 

امروز داشتم توی راه به این فکر میکردم.

 

که ما ادمها دقیقا یه ظرفیت مشخص داریم.

 

و وقتی کسی ازون ظرفیت ما بالاتر میره و توی دلمون، ارامش، امنیت، شان و وقار، و احترام رو در عمق وجود ما میگذره،

یا به ما تهمتی میزنه،

یا بدقولی ای میکنه یا هرچی،

 

ما دیگه مثل سابق نمیشیم با اون ادم.

 

به شخصه، یکی از اخلاقام اینه که سعی میکنم تا قبل ازینکه به اون حد برسم، خیلی زیاد تلاشم رو بکنم،

بعدش دیگه قدم از قدم هم برنمیدارم و برای همیشه هم اون ادم رو (چه دختر و یا چه پسر) ریجکت میکنم.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

حقیقتش توی 2019 سرم خیلی شلوغ بود و وقت سر خاروندن نبود.

توی 2018 هم همینطور

ولی 2019 من یه مهاجرت مجدد از تقریبا شرق کانادا به غربی ترین قسمتش انجام دادم.

و خیلی هم سفر رفتم.

 

 

و خیلی تجربه خوبی بود.

 

ولی یه چیزی که سعی کردم توی 2019 باهاش مقابله کنم، یعنی توی خودم درستش کردم،

این حس وابستگی به بقیه (روحی و روانی) و منت کشی و اینها بود.

 

یا مثلا همیشه فکر میکردم بدون کمک و راهنمایی اشخاص خاصی غیرممکنه از ام ای تی پذیرش بگیرم. که اتفاق بدون کمک بقیه هم اتفاق افتاد.

 

کلا گاهی ادم به چیزها خنده ش میگیره.

من همیشه خنده م میگیره به بعضی ادمهایی که دوسشون داشتم (چه جنسی چه برای رفاقت).

 

توی 2019 تونستم خیلی پیشرفت کنم.

 

خودم رو بیشتر باور کردم.

 

  • Blah Blah Blah Girl

رفتیه بودیم درخت سال نو (درخت کریسمس) ببینیم.

من گل فروشی و گل خانه خیلی دوست دارم. برای همین رفتیم اونجا. هرجا گل فروشی میبینیم میریم تو ما.

 

یه همچین جایی بود:

 

 

 

 

و درختها رو اینجوری میفروختن، خیلی قشنگ بود.

 

همیشه توی فیلمها میدیدم که ملت میرن درخت میبرن، خیلی قشنگ بود.

 

من مخالف کشتن حیوانات هستم. حتی مگس.

ولی فکر میکنم که چون درختها نه اعصاب دارن (ِیعنی گیاهان کلا) و نه خانواده و روابط اجتماعی، پس احتمالا اذیت نمیشن اگه بپینیمشون یا ببریمشون.

ولی فکر میکنم که تا جایی که ممکنه بهتره ادم درختی رو نبره و گلی رو نچینه.

 

  • Blah Blah Blah Girl

بچه ها این ویدئو رو حتما ببینین،

اینجا میگه که جاستین ترودو صندلی های مجلسو (پارلمان هرچی) رو برد،

یادتون هی دو سال بود میگفتم داگ فورد داگ فورد یه کاری کرده مردم دیگه عمرا (مردمی که زیر سلطه اونن) دیگه به کانزرویتیو ها ای نمیدن؟

من گفته بودم که یه بار یه اسبه میرسه به یه شتره؟

بله ایوشن هم اینجا میگه.

با همه حرفاش هم موافقم.

 

لینکش اینه

 

JJ McCullough

 

خنگولتون 4 تا از نقاشیاش رو قاب کرده بود که خستگی درکنه،

مردش بهش گفت که اینا رو بده ببرم بزنم سر کارم

و الان نقاشی های خنگول در دیوار اتاق شخص دیگری اویخته شده.

 

:)

 

 

 

واقعا به خودم میگم کاش طرح چوب هم کنارش میزدم اخه این چیه بردی زدی اتاقت؟

 

برای سال نو میخوام براش یه کار با چوب درست کنم (چوب کاری :))) اون احتمالا فنسی تر بشه.

 

:)

 

دوستون دارم.

 

مراقب خودتون باشین.

 

همه چی درست میشه.

 

مثبت باشید.

 

اخر هفته تون عالی.

هفته پیش روی عشقهای توی کشور خودم ایران هم عالی.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

دوستام و بقیه میگن تو خیلی لی لی به لالای بقیه میذاری و خیلی صبوری میکنی

و خیلی تحمل میکنی

و خیلی زیاد سعی میکنی درک کنی بقیه رو با اینکه گاهی ابدا درک هم نمیکنی.

در جواب باید بگم که (به خودشون هیچوقت نمیگم ولی اینجا مینویسم که خالی شم)

من توی زندگیم حتی یه کار هم نکردم که بعدها از انجامش پشیمون بشم

یا یه بارم به خودم نگفتم کاش این رو میگفتم در گذشته

یا کاش این محبت رو میکردم 

یا کاش به فلانی میگفتم دوسش دارم.

 

به نظر من

اشک های تموم نشدنی که ما روی سنگ قبر بقیه میریزیم میتونه دلایل زیاد داشته باشه از جمله: دلمون تنگ میشه، یا حس میکنیم در حق طرف ظلم شده، ولی خیلی از ادمها به خاطر پشیمونی اشک میریزن.

من اگه یه روزی بمیرم،

شک ندارم که حتما 4 تا ادم پیدا میشن سر خاکم که بگن کاش اذیتش نمیکردیم.

 

چرا محبتهام رو نکنم، چرا حرفام رو نزنم؟

چرا به ادمها نگم که دوسشون دارم؟

چرا کمک و محبت نکنم؟

 

شما میدونین اعتقادات مذهبی من در چه وضعه.

 

ولی به یه چیزی ایمان و اعتقاد دارم،

اون هم اینکه اگه دست بقیه رو نگیری، اگه ادمی نباشی که بقیه میتونن روت حساب کنن و ترس این رو ندارن که نکنه بزنه زیر حرفهاش؟ اگه نتونی دوستی بسازی، اگه دل بشکنی، برکت از سفره ت میره و به مرور یه ادم نابود شده، افسردگی، منزوی و بدبخت میشی.

 

این استراتژی منه.

 

توی دنیا هیچی به اندازه شخصیت داشتن، مهربان بودن، دوست داشتن بقیه، محکمو قوی بودن در اینکه ادم درستکار و اخلاقی ای باشی، نیست.

 

هیچ چیزی.

 

  • Blah Blah Blah Girl

چند روز قبل بهم گفت که این سفیدها مخصوصا سفیدهای اروپا و کاناداو استرالیا (و نیوزیلند) نمیدونم چرا اینقدر افسرده و منزوین، اینها همه ش به معادله باخت-باخت فکر میکنن.

چرا اینها عوض نمیشن؟

چرا اینها درست نمیشن؟

چرا اینقدر افسرده، تنها، و خلاقیتن؟

 

ازش پرسیدم،

الان اگه یکی بیاد بگه پسر گل، اجازه بده کیرت رو ببرم از ته، ولی در عوض همه دنیا رو میدم دستت، اصلا میشی رئیس جمهور امریکا، ایا قبول میکنی؟

 

بنده خدا با تعجب نگاهم میکرد که این کیر چه ربطی به افسردگی و خودخواهی اینها داره؟!

 

بهش گفتم این خودخواهیو افسردگی و تنهایی و خودمحوری، توی وجود اینهاست،

از بچگی باهاش به دنیا اومدن، همیشه همین رو دیدن و بزرگ شدن باهاش،

جزوی ازونهاست،

غرور اونهاست، جزو بدن و روح اونهاست،

 

جدا کردنش هم دردناکه، هم نقص محسوب میشه براشون (انگار الان به من بگن تو باید از صبح تا شب فاحشه بشی یا دروغگو بشی یا غیراخلاقی بشی) هم اینکه اصلا زندگی رو بدون اون تصور نمیکنن، مثل ناخن نیست براشون که هر هفته دو بار کوتاهش کنن و بندازنش دور (قسمتهای رویی و بالایی رو)، براشون عین قلبه، عیر الت تناسلیه.

 

گفت قانع شدم :|

 

کلا وقتی همه چیز حساس میشه من با مثالهایی درباره الت تناسلی کارم رو پیش دوستان خیلی نزدیک جلو میبرم (دو سه نفر توی دنیا)، اینجوری بهتر میفهمن :)

  • Blah Blah Blah Girl

نکته عجیب اینه که سیگار کشیدن توی کانادا شده یه چیز کاملا مسخره و عادی.

یعنی تو نمیتونی دختر یا پسری پیدا کنی که سیگار نمیکشه.

معدود ایرانی دیدم که سیگار نمیکشن یا بعضی هندیا نمیکشن،

ولی واقعا توی مملکتی که به قول خودشون بهترین کشور دنیا برای زندگی انتخاب شده،

تعجب اوره این همه سیگار و ماری جوانا و کوکائین کشیدن.

فقط خیلی عجیبه.

  • Blah Blah Blah Girl

هیچوقت نمیتونم بفهمم یه دختر، چقدر توی زندگیش بهش فشار میاد،

یا کلا چه فعل و انفعالاتی توی مغزش انجام میشه،

که اصرار میکنه خودش رو حتما در اختیار هر مردی که میبینه بذاره.

اینکه یه بار با یکی یه دو سه بار صحبت کنی بعد بببینش و بعد باهاش بخوابی چون میشناسیش،

بد نیست. 

تجربه هست، داشتنش به دردت میخوره و اینکه طرف رو خب میشناسی.

 

ولی اینکه تو هرکی رو میبینی بخوای اصرار کنی که بهش بدی،

خیلی عجیبه.

 

گاهی وقتا به این مردیت فکر میکنم

که چطوری میشه یکی مثل هم خونه ای انتاریوی من، اصرار میکنه که هر شب حتما با یه ادم جدید بخوابه و گاهی هم با دخترا بخوابه.

 

با هم خونه ایام وقتی حرفشو میزدیم،

میگفتن اون دوست داره توی خانواده ش دیده بشه و شنیده بشه (خودش و تمام خواهرا و برادراش بلاند بودن و از محله سفید میمومد)، و چون کسی توی محله سفیدها خیلی ازین کارها نمیکنه،

در نتیجه میره توی بارها میشینه که مردها ببیننش و بهش توجه کنن و حتی شده ترتیبش رو بدن که یکمی بهش توجه بشه.

بعد هم پسرا سریع ولش میکنن چون واقعا خدایی کسی دوست نداره یه دیوانه زنجیری رو دوباره ببینه. یه بار کافیه.

 

بعدم میرفت خودکشی میکرد.

 

نمیدونم.

 

مردیت پالمر توی افیس همیشه برای من جای سوال داشته و داره.

ولی مشابهش رو خیلی دیدم اینجا.

 

رابطه سفیدها با هم خیلی داغونه بچه ها.

 

شما هیچ ایده ای ندارین.

 

کسی که با این ها زندگی نکرده هیچ ایده نداره حتی اگه صد سالم کانادا بوده باشه.

 

وقتی میبینی مرد هفتاد هشتاد ساله نیازهای روحی روانی جنسی شخصیتشو گرفته دستش و میخواد تو رو به زور تصاحب کنه چون داره روانی میشه و همه ترکش کردن و ماهها از خونه ش بیرون نمیره، و حاضره بره زندون ولی سر تو رو مدتی گرم کنه و حس کنه حداقل وقت یه دختر رو میتونه بگیره،

اونجا میفهمین چی میگم.

 

تنهایی از سر و روی ادمهای اینجا میباره چه جوونها چه مسن ها،

 

باز جوون ها (زیر سی سال ها) کمتر اذیت میشن چون بلاخره درس و دانشگاه دارن ولی بعدش به شدت داغون میشن.

دوستای من که الان درسشون تموم شده پروسه روانی شدنشون شروع شده.

اعتماد به نفس ندارن حتی یه عکس از خودشون بذارن توی شبکه های اجتماعی.

 

در کل خیلی از مسائل این جامعه در عین سادگی برای من حیرت اوره.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

تو راه برگشتن به خونه،

 

یه ایرانی دیدم وقتی رفته بودم استارباکس،

ایرانیا لهجه و حرف زدنشون خیلی خیلی تشخیصش برای ما راحته چون خود من هم همونجوری صحبت میکنم.

به جز قسمتی که کسایی که اذری بلد نیستن میگن مثلا: واته ر، که میشه آب، یا که ره یگ لیست، که همون کریگزلیسته.

ما میتونیم دو تا حرف ساکن رو پشت هم تلفظ کنیم

یا میتونیم کلمه ای که با سکون شروع میشه رو (مثل همین craigslist) خیلی راحت تلفظ کنیم ولی کسایی که فقط پرشین بلدن نمیتونن. چون اصلا این توی تلفظ اونها تعریف نشده.

خلاصه نشستم و پسره شروع کرد صحبت کرد و سوال پرسید.

 

بعد ده دقیقه برگشته میپرسه تو همون دختره توی فلان سایتی؟ اسممو میگه.

پرسیدم چرا میپرسین؟ میگه اخه حرف زدنت عین نوشتنه!

سان آو عه بیچ.

 

ملت بیکار و علافن.

 

یعنی این حجم از بیکار یو علافی ایرانیا و علافی و بیکاری ادمای بالای 40 سال کانادایی منو خیلی خسته و کلافه میکنه.

 

کلابیکاری و علافی هر ادم بالای سی سالی منو کلافه میکنه.

  • Blah Blah Blah Girl

دلم خیلی برای ایرانیای کانادا میسوزه.

 

سال به سال شرایطتشون تغییر نمیکنه.

 

انگار خشکیدن. انگار تموم شدن.

 

تو نمیتونی یهویی یه شبه تغییر ایجاد کنی.

تغییر امادگی میخواد

بستر میخواد

ایرانیای اینجا انگار سالهاست از دنیا رفتن.

 

بی انگیزه تر از ایرانشونن.

 

خیلی برام عجیبه.

 

هر سال کریسمس میاد و ایرانیا عصبی تر، تنهاتر، و بی انگیزه تر از گذشته هستن.

تو میتونی مدتی سرت رو با مهمونای ایرانت گرم کنی

مدتی با امتحان

مدتی با کار

ولی اینها موقتن.

 

تاسف میخورم به حالشون.

  • Blah Blah Blah Girl

من کلا کار دستی رو خیلی دوست دارم.

و هر وقت هم جایی رفتم که هنرهای دستی کشورای مختلف رو میفروشن، اگه در وسع مالی من گنجدیه حتما خریداری کردمش.

 

یه بار رفته بودم St. Lawrence Market توی تورنتو،

و دیدم جاکلیدی ای که در افریقا ساخته شده میفروشن، با یه سری خرت و پرت دیگه،

خریدمشون :)

و الان دوستام و عشقم همه استفاده ش میکنن.

یا هر جا که میرم حتما سوغاتی میخرم.

:)

  • Blah Blah Blah Girl

یکی دیگه از سفرهایی که من خیلی دوست داشتم،

سفر اولم به جزیره ونکوور بود.

همون جزیره بزرگ بغل ونکوور که شهر ویکتوریا هم توش هست.

دلیل اینکه اسم این شهر رو ویکتوریا گذاشتن اینه که طبق قرارداد بین امریکا و کانادا قرار بود هرچی که زیر مدار 45 درجه هست مال امریکا بشه و هرچی بالای 45 درجه هست مال کانادا (به جز قسمتهای شرقی که طی جنگ جدا شده بودن).

چون انگلیسیها مطابق معمول میخواستن بیتش راز حق خودشون رو دریافت کنن، پابرهنه میدوئن میرن جزیره رو میگیرن، اسمشو میذارن ونکوور (که اصلا ونکوور اسم یه افسر انگلیسی اصالتا هلندی هست و هیچ ربطی به کانادا نداره) و مرکز بریتیش کلمبیا رو به عنوان ویکتوریا که اسم ملکه انگلیس در ان زمان بوده میذارن، و میرن رد کارشون.

 

سفر بعدی ای که رفتیمف کلا با یه فری رفتیم، یه کشتی مانند خیلی بزرگ، و رفتیم campbel river که اون بالا بالاهاست،

و port hardy که تقریبا بالاترین نقطه اون جزیره هست هم رفتیم.

 

ولی سفر اولمون این شکلی بود، یعنی عمدا سفر رو طولانی کردیم و با سه تا کشتی رفتیم چون میخواستیم بالا بالاهای بی سی رو بریم ببینیم:

 

 

خنگولتون دو سه تا نقاشی رنگ کرده،

 

این افتابگردانه رو میخوام خودم بکشم، و قابش بگیرم (قابی که خودم ساختم) و بدمش ببره بزنه اتاقش :) دوست داشت نقش این رو.

 

 

عکس ها رو شبها میگیرم و نور اصلا اصلا یکسان نمیتابه.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

به نظر من ادمها هیچوقت عوض نمیشن.

یعنی توی ده پانزده سال اول هرچی یاد گرفتی گرفتی،

هرچی از محیط گرفتی روت اثر ابدی خواهد گذاشت.

میتونی کمرنگش کنی ولی نمیتونی بی رنگش کنی.

من عوض نشدم،

شما هم عوض نخواهید شد.

یعنی به مرور چیزای جدید یاد میگیری ولی چارچوبت عوض نمیشه.

  • Blah Blah Blah Girl

I feel like at some point in my head 

it just sort of clicked 

that we are not meant to be together.

 

جمله قشنگی بود.

 

گفتم بنویسمش.

  • Blah Blah Blah Girl

مسیری که میشه ازش میرم و عکس میگیرم گاهی، این هست:

 

 

جای خوشگلیه. تو تابستون و پاییز خیلی سرسبزه. حتی الان هم سرسبزه.

البته هر خط دو سه ساعتی گاهی طول میکشه طی کردنش یعنی فکر نکنین کلش ده دقیقه هست.

:)

 

  • Blah Blah Blah Girl

اومده میگه تو یه کاری کردی spotify تاپ تن من رو توی 2019 نوشته:

رتبه یک backstreet boys

2: mustafa cecelli

 

:)

 

رتبه یک برای منم بک ستریت بویز بود.

 

بقیه شم پادکست و اینها.

 

  • Blah Blah Blah Girl

توی سریال the office ورژن امریکاییش

دو چیز هست که به نظر جالب میاد

 

اینکه چند جا نشون میدن که دانشگاه چقدر توی مارکت و صنعت ناکارامده.

 

حالا اینها دانشگاههای امریکا رو میگن 

دانشگاههای کانادا رو ندیدن اینها که اولا کاملا بی ارتباطن به صنعت

در ثانی اصلا اون چیزی که توی دانشگاه یاد میگیری تو همه رشته ها، هیچ گونه کاربردی در صنعت و بازار نداره.

و سر اخرم از روی ملیت و نژادت بهت کار میدن.

 

دوم اینکه (مهم تر از اولیه) نشون میده که ادمها وقتی حرفای دلشون رو به هم نمیزنن، چه اینکه بگن هم رو دوست دارن، چه اینکه بخوان یه مسئله رو باز کنن، چقدر اثر منفی میذاره.

و همه ش تاکید میکنه که باید حرف بزنی، باید تعامل کنی، وگرنه نمیتونی کارو ببری جلو نمیتونی رابطه بسازی.

اروپا و کاناد او استرالیا تقریبا فاقد این هست.

ادمها درگیر خودخواهیا و خودبرتربینیا و افسردگیاشون هستن و هیچوقت هیچی حل نمیشه.

 

یعنی دانشجوهای دکترای کانادا رو نگاه میکنم دلم میسوزه براشون. توی امریکا و اروپا و مخصوصا سوئد وضعیت یکمی فرق داره و بهتره.

این هم بقیه نقاشیای خنگولتون که دیشب کشید. خنگول دیشب تا یازده و چهل و پنج دقیقه اینا داشت نقاشی رنگ میکرد.

:)

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

خنگولتون امشب تو کار نقاشی رنگ کردن افتاده،

خسته هست.

سردرد داره تا حدی

 

حتی حال نداره بره یه فیلم ببینه یا خونه نتفلیکس ببینه.

 

کلا حال نداره امشب.

 

و از طرفی حال داره بیشتر رنگ کنه.

 

رنگاشو کرد،

میره یوگا کنه و دوش بگیره و لالا.

 

اینم بقیه خنگولیاشه که امشب انجام داده.

 

 

 

 

امروز دو تا چیز عجیب دیدم.

 

اول اینکه رفته بودم استارباکس،

یکی از کارکنای اونجا اومد گفت من میتونم توی اشغال جمع کردن میزتون کمک کنم، پای میز همه میرفت تک تک.

بهش گفتم شما خیلی لطف دارین ولی من ناراحت میشم اگه اینکارو خودم انجام ندم.

بعد تموم شدن چایی و ابم بلند شدم خودم انداختمشون توی سطل بازیافت.

 

رفت سراغ یه خانم سفید که میز بغلیم بود،

خانمه با پررویی و وقاحت محضی،

حتی اشغالای کیفش رو دراورد و گفت همه رو جمع کن!!

 

خیلی دلم برای دختره سوخت.

بله اگهروی ویلچر بود یا بچه داشت یا حامله بود من خودم میرفتم کمکش میکردم، ولی یه خانم سالم و سر و مر و گنده بود.

خیلی ناراحت شدم.

 

اینها به خودشون محبت نمیکنن به ما چه محبتی بکنن؟؟؟

 

و اینکه 

 

امروز داشتم رد میشدم از یه کوچه ای، دیدم ازین صندوق های پستی بزرگ هست،

 

پسنتچی اومده بود نامه ها رو گذاشته بود توی صندوق برای خونه ها، یادش رفته بود درا رو ببنده،

اینها یه شاه کلید دارن که کمک میکنه همه درها رو با هم باز کنن،

همه درها باز بودن!! قفل هم روی در بود.

 

شاخ دراوردم.

 

رفتم پستچی رو پیدا کنم، دیدم یکی دو تا خیابون بالاتره، رفتم سمتش سریع سوار شد رفت،

 

خیلی عجیب بود برای من،

 

فگتم بهتون، اینها از پس یه کار ساده برنمیان،

واقعا چجوری مملکت اینها با کمک اینها میچرخه و چجوری پستهای بالای مدیریتی رو به اینها میدن؟

 

اینقدر هم کوته فکری و نژادپرستی دارن که به جز کار تکنسینی به ماها نمیدن. خیلی باید از جنس اینها باشی که به تو پست بهتر بدن. یا باید اون کاره خیلی سگ دو زدن داشته باشه.

 

نامه و بسته پستی یه چیز خیلی محرمانه و خصوصیه. ولی خیلی ریلکس یادش رفته بود در مثلا پنجاه تا صندوق رو ببنده.

همینجوری رفته بود.

 

مطمئنم یادش رفته.

 

واقعا عجیب بود.

 

صابحبای خونه ها اومده بودن میگفتن این دیگه چه گیجیه.

 

نمیدونم.

 

به شما یکامند نمیکنم موندن توی این کشور رو.

  • Blah Blah Blah Girl

امشب حوصله نداشتم.

 

تنهام تو خونه.

 

و گفتم یه نقاشی رنگ کنم.

 

خسته بودم.

 

امروز دو تا صحنه عجیب و غریب دیدم.

 

بعدا عریف میکنم

 

این رو رنگ کردم.

 

در واقع خط خطی کردم فقط.

 

 

 

دو تا شخصیت که خیلی دوسشون دارم

یکی بورای هوشسوز هست

 

 

یکی هم اسکار مارتینز توی سریال افیس یعنی اون کاراکتر اسکار رو خیلی دوست دارم.

 

 

هر دوشون اروم به نظر میرسن

منطقی هستن

خوش گذران هستن

باهوشن

کاربلد هستن

و حس میکنم هر دوشون از زندگی لذت میبرن

یکیشون واقعیه و یکی هم کاراکتر خیالی.

 

حس میکنم قبل ازینکه عصبانی بشنیا قاطی کنن یا بترسن از خودشون میپرسن:

ایا این مسئله ارزشش رو داره؟

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

توی کانادا، رستوران افغانستانی میرم هر هفته.

اولا که رستوران هاشون ده ها برابر رستوران های ایرانی تمیزن.

یعنی تمیزترین رستوران هایین که دیدم.

ثانیا رنگارنگ و زیبان، خیلی باکلاس شیک و رنگارنگ،

ثالیا کارکنای مودب و ناز و دوست داشتنی دارن.

اول ازشون میپرسم و اجازه میگیرم که اگه اشکالی نداره پارسی صحبت کنیم.

و همیشه استقبال میکنن و تازه ادم رو یادشون میمونه و دفعه بعد تا میبیننت فوری شروع میکنن به فارسی حرف زدن.

غذاهاشون فوق العاده خوشمزه هست،

دست و دلبازن.

با هفده دلار به اندازه سه نفر بهت غذا میدن.

 

سرویسشون عالیه.

روی در و دیوارشون فارسی نوشتن.

 

انگلیسیش رو هم نوشتن.

خیلی ساده ن. 

ساده رفتار میکنن.

 

عاشق افغانستان میشی وقتی میری اونجا.

 

دلم میسوزه.

ما ادمهای ایران و ما ادمها فرقی نداره سفید سیاه هرچی،

میتونیم ادمهای حقیری باشیم.

 

این مردم ژنشون و خونشون و نژادشون و فرهنگشون خیلی شبیه ماست،

ولی ما خودمون رو تحویل میگیریم و فکر میکنیم برتریم.

عین تهرانیا که خودشون رو برتر میدونن.

خاک بر سر ما کنن.

 

واقعا شرمنده این مردم هستن.

 

پسرای کشور ما در مقایسه با پسرای اونها، یه مشت ادم به درد نخور بی پرده وقیحن خیلی وقتها.

فقط بلدن گشاد گشاد حرف بزنن و هی من تهرانیم من برترم تو شهرستانی هستی تو افغان هستی تو نمیدونم ترکی پس پایین تری، حرف بزنن.

 

این مردم اینقدر باشخصیت، مهربان، صبور، دوست داشتنی، بافرهنگ، باحیا هستن، که ادم میگه بهتر ازینها پیدا نمیشه.

 

بعد میری رستوران ایرانی (باز رستوران های کانادا اغلب کارکناشون رفتار خوبی دارن و همینطور رستوران های امریکایی)،

میبینی طرف نیم سانتی متر الت تناسلی داره، با کله کچل و هشت کیلو ابرو راه افتاده میره اینورو و اونور محل هیچ کس هم نمیذاره،

دخترای سرور میان بشقاب رو جوری سمت مشتری شوت میکن که ادم میگه خدایا زنده ازین جا بیرون برم دیگه برنمیگردم.

 

به نظر من مشت نمونه خروار نیست.

 

ادم حسابیا همه توی ایرانن.

 

بیرون ایران اغلب ایرانیای بی خصایت، بی عرضه، و فقط پولدار و پرادعا جمع شدن.

 

امریکا یکمی فرق داره ولی بقیه کشورا همینن.

کانادا که مرکز ایرانیای گشاد و بی لیاقته.

 

شرمنده مردم افغانستانی گرامی چه هم زبانها چه غیرهم زبان ها هستم.

 

داشتم فکر میکردم که احتمالا برم شروع کنم پاره وقت اونجا کار کنم که از فرهنگشون بیشتر یاد بگیرم.

 

واقعا ما شرمنده شما هستیم.

 

مردم ما شما رو بد treat کردن.

 

البته نگران نباشید مردم ما ادمهای بدی نیستن.

 

کلا توی اون مملکت هرکس که فرق کنه رو بد تریت میکنن مگر طرف سفید باشه!!!! اینقدر نژادپرستیم.

حالا اون حجم از نژآدپرستی رو طرف برمیداره میاره اینجا.

بعد میگن چرا دنیا به روی ما نمیخنده.

  • Blah Blah Blah Girl

توی این دو سال،

نامزدم بهم یه چیزی یاد داده،

اینکه: نگاهت رو به جلو باشه در زندگی.

این رو خیلی دوست دارم و خیلی کمکم کرده که پیشرفت کنم.

 

توی این مدت، یه سری کارای نصفه نیمه م رو سعی کردم تموم کنم،

یکی اینکه همیشه دوست داشتم ببینم ترکی استانبولی چقدر فرق داره یا اذری، که تونستم کورس ها رو بگذرونم و متوجه شدم که 90 درصدش یکیه. در واقع زبان استانبولی انگار همون اذربایجانیه، فقط توش کلی کلمه عربی و فارسی و یونانی و رومانیایی هم ریختن. ولی خب بلاخره الان زبان یه کشوره و دور میبینم که بزودیا باطل شه، و شیرینم هست، پس یادش گرفتم و الان دیگه همه ش شوکه نمیشم که ملت چرا به جای "گلیپسیز" میگن: "گلمیشیز"!!!!! واقعا هم عجیبه خب. اره چرا تو باید یه زبون رو عوض کنی و یه زبون دیگه ازش بسازی کمال پاشا چرا تو اینقدر بیکار بودی. بیکار کی بودی تو؟

 

دوم همیشه دوست داشتم المانی، گواهینامه B1 رو هم بگیرم.

چون تا آخر B1 خونده بودم.

 

علمای اینجا به من میگن که این زبان ها به چه درد تو میخوان بخورن در امریکای شمالی و جنوبی و استرالیا،

 

پاسخ اینه که اولا علاقه دارم،

در ثانی حالا فرانسه که شماها خودتون رو میکشتین یاد بگیرین کجا به دردتون خورد،

کما اینکه کبکی ها و فرانسویا به شدت نشنالیست هستن و نه تنها مسخره تون میکنن به خاطر زبان و لهجه تون بلکه اجازه هم نمیدن که به زبون اونها حرف بزنین.

 

و یه کار دیگه ه کردم، این بود که طراحی رو دوباره شروع کردم.

من طراحی، نقاشی، خوشنویسی و نقاشیخط خیلی دوست دارم،

دوست داشتم گیتار هم بزنم ولی الان گیتار ندارم و نمیخوامم بخرم تا وقتی settle down شم.

تازه ازین کتاهای adult coloring book ها خریدم و گاهی بعضیاشون رو رنگ میکنم.

 

 

کلی هم مداد رنگی خریدم. هر 24 تا دو دلار :)))

 

 

 

 

دلیل اینکه ایرانیای کانادا حرفای من رو تکرار نمیکنن:

1. خب نظرات متفاوتی دارن،

2. مایل نیستن حرفی بزنن.

 

ولی حقیقتش،

خانم هایی که میان کانادا، حدود نود درصدشون مجردن.

من وی دپارتمانم دختر ایرانی و خاورمیانه ای مجرد ندیدم توی اون دو سال.

همه متاهل بودن، یا شوهر اول اومده بود و بعد دعوتنامه فرستاده بود برای خانمش،

یا شوهر و زن با هم اومده بود.

 

دلیل بعدی اینه که، امیدوارم البته خانم های ایرانی ناراحت نشن از دستم (چون میدونم که دو تا زن و شوهر توی کانادا اینجا رو میخونن)، اینه که اصلا خانم های ایرانی این چیزها رو نه میفهمن نه دوست دارن بفهمن.

مردهای ایرانی رو من خیلی میبینم که جلوی خانم هاشون ساکت میمونن و هیچی نمیگن و میگن اره همه چی خوبه،

ولی تا باهاشون تنها میشی فوری میگن که میدونی چیه، خیلی خیلی بدبختی کشیدیم.

یا وقتی چند تا ادم دور هم جمع میشیم و اونها خانمشون اونجا نیست فوری شروع میکنن میگن که کلی بلا سرشون اومده و خیلی مشکلات داشتنو دارن یا نمیتونن با خانمشون کنار بیان ولی مجبورن فعلا تحمل کنن.

 

دخترای ایرانی و حتی پسرای ایرانی اصلا و ابدا وارد جامعه کانادا نمیشن.

طبقه ای که مهاجرت میکنه به کانادا اغلب طبقه مرفه بی درده.

 

یادتون هست گفتم بعد از من دو تا خانم ایرانی رو استادم اورد گروه؟

یکیشون همون اول رفت برای خودش خونه کرایه کرد (اپارتمان) و تنهایی زندگی میکرد یکی هم با شوهرش اومده بود.

کلااااااااااااا بی خبر موندن از کانادا و الان هم در بی خبری هستن.

و خب اونها نمیفهمن هر دو هفته بردن هم خونه ایت به بیمارستان که خودکشی میکنه یعنی چی.

اصلا نمیدونن پارو کردن برف چیه،

نمیفهمن وقتی تو یه مسئله داری بین هم خونه ایات و باید حلش کنی یعنی چی.

 

همون جوری با اخلاق ایرانی میان، با همون میمونن، تنها چیزی که توشون عوض میشه اینه که علاوه بر دیدن خیابون های ایران، الان خب خیابون های مثلا واترلو رو هم میبینن. همین. یا دخترا دیگه روسری سرشون نمیذارن.

یعنی همین قدر میبینن و میفهمن.

 

این دو تا دختر، خب با این ادمها زندگی که نمیکردن،

میدیدی میومدن 4 تا حرکت میزدن،

و خب من به عنوان هم طونشون متوجه میشدم که از کجا میاد این حرکت،

ولی کاناداییا و اروپاییا فوری جا میخوردن و فرار میکردن.

 

بعد اینها میگفتن که وای چرا اینجوری شد،

دفعه دیگه با شدت بیشتر به این ها نزدیک میشدن،

باز اونها بیشتر وحشت میکردن

بعد میگفتن اینها نژاد پرستن!

زبانشون اصلا پیشرفت نمیکرد و نمیکنه.

 

یادمه وقتی دفاع کردم و مقاله م چاپ شد، و پایان نامه م هم،

 

بهم پیام دادن و گفتن دست راستت سر ما،

و خب من ته دلم فکر میکردم که شماها دو سه ماهه اومدین اینجا،

با اون عجله ویزا گرفتین و اومدین (من یه چند ماه بعد از اومدن ویزام اینجا اومدم، من همیشه هر کشوری میرم یه دو سه ماه از ویزام میگذره و بعد میام، المانمم اینجوری بود، کار داشتم اون موقع و میخواستم کارهام رو تموم کنم، ولی اینها اب دستشون بوده گذاشتن زمین و اومدن)،

اینقدر اشتیاق داشتین،

خب چرا اینطوری شده،

 

توی سه ماه اینها متنفر شدن از کانادا و هرچی مثل اونه.

ولی هیچوقت به کسی چیزی نمیگن چون دوست ندارن مردم فکر کنن که به اینها سخت میگذره.

 

حالا تصور کنین همین ها که تحمل ندارن یه همکار رو روزی شش هفت ساعت ببینن (این دو تا ایرانی ظهر دور و بر دوزاده یک ظهر میومدن سر کار و بعد سه چهار ساعت میرفتن خونه)، بخوان تازه هم خونه ای هم پیدا کنن. نابود میشن.

یکیشون یه ماه اول با یه دختری هم خونه ای شد، زدن همدیگه رو ناکار کردن و پلیس اومد.

میخواست درامد اضافی به دست بیاره که شکست خورد.

 

من کلا حتی هر پسری که دیدم هم همینجوری بودن.

از اول از خونه شون توی ایران میان به خونه شون توی کانادا و هیچ کس رو نمیبینن.

من به خودم قول دادم که تا قبل از ازدواجم هم خونه ای داشته باشم.

برای من دیگه هزینه ها خیلی مهم نیستن، چیز یاد میگیرم. هر هم خونه ای یه فرصت و چالش جدیده.

مخصوصا اگه دور و بر سن خودم سن داشته باشن یا دختر و یا همجنس گرا باشن،

به نظر من یه چیزایی هست که ادم قبل سی و سه چهار سالگیش باید تجربه کنه،

یکی تجربه زندگی تو چند جای مختلف.

واقعا تو وقتی میای ونکوور زندگی کنی، و وقتی فقط توی یه نقطه از ونکوور زندگی میکنی کل مثلا چه میدونم 5 سال زندگیتو، چی میفهمی؟

نمیگم ادم از صبح تا شب جا عوض کنه نه،

ولی یه چیزایی هست که تو تا سن محدودی میتونی یاد بگیری.

اگه توی سن بالای پنجاه سال هر روز خونه عوض کنی و یا هر روز هم خونه ای بیاریو یا مستاجر باشی بله غیرعادیه. گرچه همین هم داره توی کانادا عادی میشه.

وولی تا وقتی جوون هستی این کارها رو بهتره انجام بدی. وگرنه دیر میشه. میشی مثل همین کاناداییا که هفتاد سالشونه ولی life skills and people skills شون افتضاحه.

 

من تا حالا دو تا نقطه متفاوت شهر (دو منطقه متفاوت) زندگی کردم اینجا و به جرات میگم در عین شباهات های وحشتناکی که شهرها و مناطق کانادا با هم دارن، تفاوت های زیادی هم دارن.

 

یکیش همین میزان نژادپرست بودن هست که جا به جا فرق داره.

 

مشکل ایرانیا و خیلی از مردم دنیا مثل ایرانیا اینه که چون نیاز ندارن سختی بکشن (طبقه متوسط رو نمیگم، طبقه مرفه یا طبقه رانت خوار یا ددی دار که همین کانادا میان رو میگم و کانادا پر از اینهاست) پس سختی نمیکشن. 

 

واقعا از کسی که مهارت های اولیه رو کسب نکرده،

از کسی که تا حالا با یه کانادایی زندگی نکرده،

انتظار دارین بیاد چی بگه درباره کانادا؟

مصاحبه اخر کوروس شاهمری رو گوش کنین،

میگفت ما ایرانیا یه اخلاقی داریم به سرخ کردن صورت با سیلی، هیچوقت دوست نداریم کسی بفهمه دردهامون رو.

 

من با یکی از اقواممون یه بار صحبت میکردم،

برگشت گفت تو چقدر خوب فارسی و زبون های دیگه محلیمونو حرف میزنی هنوز!!!

گفتم وات؟! مگه باید یادم بره؟

گفت نمیدونم ولی هرکی میره خارج حتی ترکیه (همین دو سه ماه قبل گفت) لهجه میگیرن و یا همه ش میگن یادم نمیاد کلمه هه!

 

منم به زبون های محلی مون باهاشون صحبت میکنم،

دیگه ادم خارج میاد الزایمر نمیگیره که.

 

حالا فکرشو بکن،

همین ها میان کانادا،

میتونن بگن کانادا جای بدیه؟

 

دختر خاله من کنسرت شهرام شب پره رفته بود توی انتالیا،

بیکینی پوشید بود! باورتون نمیشه.

بیکینی! روش یه گیپور پوشیده بود.

بیکینی

میفهمین؟

میفهمین؟

 

 

نمیشه هم بهش گفت جنده این چه طرز لباس پوشیدنه اخه؟

نمیشه. باید بگی به به.

 

یا مثلا،

یه بار این دو تا دختر ایرانی اومدن پیش من (کل تجربه من از ایرانیا همین دو تا دختر توی ازمایشگاه بودن و یک یدو تا از دوستای انتاریوم، اینجا هر محله ای رفتم کاملا وایت نشین بودن و من حتی یه دونه مهاجر ندیدم اینجا، به شدت وایت نشینن)، گفتن چرا این بچه های ازمایشگاه از ما بدشون میاد؟

گفتم راستش رو بگم یا الکی ادا دربیارم؟

گفتن راستش رو بگو،

واقعا درمانده شده بودن،

دو هفته گذشته بود و هیچ کس باهاشون حرف نمیزد.

 

گفتم من اگه جاتون بودم دیگه نمیگفتم ایران چقدر جای بدیه یا ازمایشگاه دوره فوقتون خیلی بد بود یا هر طرف رو سه بار میشستین یا نمیگفتم ما تهرانی ترک هستیم پس ژرمن هم هستیم و ژرمن ها برترین نژآدن. این خود نئونازی بودن و ریسیست بودنه.

 

اینو که شنیدن ترسیدن.

گفتن بابا شوخی میکردیم.

گفتم شوخی با نژآد؟

الان خوبه من بیام بگم اینجا همه به من میگن تو روسی هستی، من روسی هستم، از نژاد سرخم، سرخها برترین نژاد کره زمینن؟

خوشتون میاد؟

اصلا انسانی و اخلاقیو درسته؟

خدایی درست ادم بگه نژاد من برتره؟

زشت ترین کار هست.

واقعا ادم نمیدونه چی بگه.

 

حالا شما تصور کنین همچین ادمی بیاد بگه نه کانادا جای خوبی نیست!

 

من وقتی اومدم بی سی همه بدون استثناء حسرت خوردن.

بدون استثناء.

چون از جایی که توش هستن خوششون نمیاد.

 

والا.

 

به حرف مردم اعتماد نکنین، مخصوصا حرف مردمی که از کشورهای ابرودار میان.

 

  • Blah Blah Blah Girl

توی دو ماه گذشته، هر هفته حدود سه تا فیلم توی سینما دیدم.

و از هر ده فیلم،

هشت تاش یا درباره جنگ جهانی دوم بوده، یا نژادپرستی، یا برابری حقوق زن و مرد.

 

یکی از ایرادهای سیستم هواپیمایی کانادا اینه که،

باز هم چون کمونیستی و کارتلی مافیاییه،

فقط کلا دو تا هواپیمایی مهم و مطرح هست:

وست جت و ایر کانادا.

 

این دو تا، یکی از یکی بدترن

 

خلبان های بدکار و بی تجربه و سر به هوا،

همه چیز گرون،

هیچی بهت نمیدن بخوری،

اگه بار اولت باشه که میای کانادا و کارت بانکی نداری باید بری بمیری یا کل پرواز رو همینجوری الکی گشنه بمیری.

تصور کن ماها که از مناطق دست و دلباز مثل خاورمیانه میایم چقدر اذیت میشیم.

توی خاورمیانه از قبل پول غذا رو میگیرن و خود پرواز اینقدر ارزونه که اون غذا مجانی میفته.

 

کانادا به شدت در کنسی و گدایی داره میمیره.

 

ملت با مشکلات عدیده مالی درگیرن.

 

من هم خونه ای زیاد داشتم،

از هجده ساله تا هشتاد ساله هم خونه ای داشتم،

هم از اروپا هم خونه ای داشتم هم از کانادا هم از اسیای شرقی.

 

توی کانادا عملا هیچ اینده ای نداری،

توی هشتاد سالگی تازه مستاجر هستی خودت.

 

بدترین پوینت کانادا و اروپا به اینه که مردم معمولا کاری ندارن که انجام بدن.

چون به هر حال راه پیشرفت بسته هست و امکانش تقریبا زیر پنج درصده که درامد تو بره بالا و بتونی پولدار شی و از طرفی چون حتی خود دولت در یه نژادپرستی خاصی درگیره، یعنی سعی میکنه یه بخور و نمیری به شهرونداش بده حتی اگه کار نکنن، که اعتراض نکنن و دولت رو ساقط نکنن،

در نتیجه طرف تا وقتی پی ار بگیره پدرش درمیاد،

تا پاسپورت بگیره رسما به فاک میره.

 

بقیه مردم هم همچین خوشبخت نیستن

 

هرج و مرج و بخور بخور وحشتناکه

 

فقط سیاست دارن و یه دوزارم به مردم میدن.

 

مشکل دیگه ای که اینجا داره مشکل قحطی دختر هست.

 

مردها از بیست ساله تا هشتاد ساله دست برنمیدارن ازت حتی اگه نامزد داشته باشی.

همه میکشنت سمت خودشون.

حاضرن خودشون زندون برن ولی یه مدت وقتت رو بگیرن و تو رو بکشونن اینورو اونور تا یکمی اروم بگیرن و یکمی حس کنن که اره میتونن وقت کسی رو بگیرن.

 

میری خونه ببینی مردها راه میفتن دنبالت

میری خرید راه میفتن دنبالت

میری استارباکس مردها راه میفتن دنبالت

تنها میری که بدتره

 

با یه مرد میری باز راه میفتن دنبالت

 

دخترا فقط با دخترا حرف میزنن

فقط با من،

 

یعنی کاش یکی بیاد یه بیست تا هواپیما دختر پیاده کنه توی این کشور ما یه نفسی بکشیم. خسته شدم.

 

یه مرد وقتی حتی حس کنه یه دختر دوسش نداره داغون میشه. ممکنه بعدش سعی کنه دختر رو ظاهرا ریجکت کنه که دختره حس کنه رد شده ولی اون مرد دیوونه میشه.

 

یعنی اوضاع قاریشمیشی هست.

تعداد مردهایی که دارن همجنس گرا میشن هر روز داره بیشتر میشه و تعداد دخترایی که دارن تنهاتر میشن، مخصوصا دخترایی که از همین کالچر میان هم بیشتر میشه. چون مردها جرات نمیکنن بیان جلو و ضمنا اعصاب هم ندارن یه دختر هر روز با اینها دعوا کنه. چون ما دخترای بسازی هستیم ولی یه دختر کانادایی عمرا همچین کاری بکنه.

 

وقتی balance توی یه جامعه از بین میره همین میشه.

 

  • Blah Blah Blah Girl

یکی از مسائل کانادا:

میری اداره پست، میری canada post که تقریبا تنها پست کاناداست (کانادا گونه ای از کامیونیزم رو داره و همه چیز دولتیه، و کارتلی مافیایی)

و میگی سریع ترین روش پستی شما چیه؟ و میگن اوکی الان برات به همون روش میفرستیم.

و برگه رو میدن دستت و میبینی دارن با fedex میفرستنش.

و از خودت میپرسی چرا؟ چرا این کشور که دومین کشور وسیع دنیاست حتی یه سیستم پستی درست و حسابی نداره و خودش متوسل میشه به فدکس که مال امریکاس؟

 

و اگه بخوای چیزی رو با پست کانادا بفرستی، یا گم میشه، یا تو گمرک میمونه.

 

یعنی از پس یه کار ساده که من میتونم راه اندازی و نگه داریش کنم برنمیان.

واقعا خیلی از خودم میپرسم که این کشور چطوری میچرخه؟

اینها که ملکه شون توی یه کشور دیگه هست،

نخست وزیرشون منتخب اکثریت نیست و دولت اقلیت تشکیل داده،

همه از هم متنفرن و همه از امریکا متنفرن

هیچ کس کار نمیکنه و یه عده مهاجر چرخ رو میچرخونن ولی به هر حال همیشه دستشون برای کار دادن به کسانی که سفید و یا Canadian born هستن بازه و راحت کار میدن بهشون.

 

پس این کشور چطوری میچرخه؟

 

به نظر من یه دلیل اینکه ادمای تر و فرز اینجا اصلا پیشرفت نمیکنن اینه که اصلا سیستم همین رو میخواد.

سیستم دوست نداره ادم باهوش و تر و فرز خیلی واردش بشه.

تو هرچی هم باهوش باشی و پرکار و باانگیزه عین کنه و انگل میمونی برای همچین سیستم ناکاداامدی.

 

یا یه روشی هست به اسم mail forwarding

 

توی امریکا و خیلی کشورای دیگه مثل سنگاپور، تو میری وب سایت،

اکانت میسازی، و ادرس جدیدت رو وارد میکنی

 

و اون ادرست توی همه وب سایت ها و شکرت ها و اورگنایزیشن ها اتوماتیک عوض میشه.

و کلا یه دلار میدی.

و نیازی نیست دستی همه چیز رو عوض کنی.

 

اولا که کانادا همچین چیزی نداره،

فقط mail forwarding داره 

یعنی اولا تو باید بری دستی همه جا و شرکتها و وب سایهت ادرس رو عوض کنی

بعد باید بری صد و خورده ای دلار بدی که فقط اگه نامه ای چیزی اون هم نه هر نامه ای، اومد به ادرس قبلی، خودش ارسال بشه به ادرس جدید.

 

یعنی اینقدر این سیستم عقب افتاده هست که اولا همه چیز به هم وصل نیست که تو بتونی یهویی ادرست رو با یه جا وارد کردن تغییر بدی،

در ثانی قیمتش صد برابر قیمت کشورهای دیگه هست،

گاهی هم صد و ده برابر.

اگه بخوای اینتنشنال (فقط به امریکا عوض کنی میشه سیصد و پنجاه دلار یعنی سیصد برابر). فقط برای یک سال.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

ونکوور خیلی خیلی خیلی بزرگه.

 

خیلی بزرگه.

 

هرکس که میگه ونکوور کوچیکه یا کوچیکتر از مونتریاله به نظرم یا تابحال ونکوور نیومده یا اگه اومده، فقط رفته مثلا یه گوشه خیلی کوچیک، و چون کلا بسیاری از مردم جهان از دور دستی بر اتش دارن، گفته که بله به نظر بنده که پادشاه جهانم، ونکوور کوچیکه.

ونکوور خیلی خیلی خیلی بزرگه.

اینو چند روز قبل، قبل از سفرم گرفتم، یه نقطه خیلی کوچیک توی جنوبش هست. دقت کنین یه نقطه خیلی ریز و کوچولو.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

مشکل اومدن به کشورهای دیگه اینه که انگلیسی خیلی کلمه ها رو یاد میگیری ولی فارسیش رو نمیتونی بگی

عین اذری، که من خیلی کلمه به اذری بلدم یا به ترکی استانبولی یا المانی، ولی فارسیشون رو نمیتونم بگم

dungeon هم همین جوری شد

میبینی معنیش رو میفهمی ولی نمیتونی فارسی رو بگی.

من دو تا شهر مختلف ونکوور بزرگ زندگی کردم و به جرات میگم تنوع کلمات حتی در این دو شهر که نزدیک همن هم زیاده.

همه اینها باعث میشن که مغز قاز بزنه.

 

یه هم خونه ای داشتم توی انتاریو،

که ادم خیلی basic ای بود. به قول اینجایی ها

 

خیلی عادی درس میخوند و زندگی میکرد.

 

لیسانس گرفته بودو اومده بود یه لیسانس دیگه هم بگیره که بتونه کار پیدا کنه.

 

بیست و پنج شش سالش بود.

 

الان شده بیست و هشت اینا احتمالا.

 

دوست پسرش یه پسر قد کوتاه مانند تپلی مانند کانادایی بود که هم شهری و هم مدرسه ایش بوده.

 

برای پسره فرقی نداشت که دختره بمیره یا زنده بمونه.

 

ولی دختره خیلی خیلی زیاد پسره رو پز میداد (پسره هم سن دختره بود و سال دوی لیسانس بود تازه) و همه ش میگفت دیگه امسال یا سال دیگه از من خواستگاری میکنه. ولی مثل اینکه هنوز خواستگاری نکرده ازش.

 

خیلی تیپیکال بود.

صبحها بلند مید میرفت دانشگاه.

برمیگشت یه عذایی میخورد،

 

باز میرفت دانشگاه،

 

شبها دور و بر ده یه چایی یا همچین چیزی میخورد

همیشه میگفت که فامیل ملکه انگلیسه.

اخرش فهمیدیم نسبتش با ملکه انگلیس مثل نسبت من و سباستین کخ اون هنرپیشه المانیه هست. یا نسبت ان دختر تهرانیه توی گروه قبلیم با المانیاس که میگفت من تهرانیم ترک هم هستم پس یه ژرمنم و ژرمنز آر ده best!!!!!!!!!!

وای خدا انتاریو چقدر نژادپرست داشت.

 

خلاصه زندگیش خیلی عادی بود.

 

بعضی ویکندها رو میرفت خونه. پدر و مادرش از هم سالها قبل جدا شده بودن. مست میکرد. خودکشی نکرد جلوی ما ولی هم خونه ای دیگه م اینکارو میکرد.

خیلی بیسیک و عادی بود.

 

خیلی عادی مست میکرد

خیلی عادی غیبت میکرد

عین یه کانادایی تیپیکال نژادپرستی مبکرد

خیلی زیرپوستی خودش رو نژاد برتر میدونست

و همزمان هم تبلیغ برابری میکرد.

 

گاهی از خودم میپرسم چرا یه دختر تیپیککال نشدم.

الان هم همه قله هایموفقیت رو فتح نکردم،

ولی تیپیکال نیستم.

 

کاشکی یه احمق بیسیک بودم.

 

کاش همه مون بودیم.

 

مشکلی که کانادا داره اینه که چیزایی که برای اینها مهمه، برای ماها اصلا مهم نیست،

همین باعث میشه که خجالت بکشن و از طرفی چن خودشون رو از بقیه برتر میدونن، قبول نکنن که از ما سطحی ترن، پس بیشتر هم نژادپرستی میکنن.

 

اینها اینقدر ناتوانن که نمیتونن یه مرد رونگه دارن.

 

یعنی برای ما اینقدر مرد ریخته همه جا،

اینها از پس رابطه خوب با یه مردی که توی شهر اونها به دنیا اومده و هم محلیشونه و باهاش ده ساله دوستن برنمیان.

 

هواپیمام اعلام کرد که بیاین سوار شین.

براب من و سفرم انرژی مثبت بفرستین.

 

دوستون دارم.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

مثل اینکه dungeon گودال نیست، سیاهچاله.

 

یکی از ایشوهای خیلی بزرگی که مردم توی کانادا دارن (چند هفته دیگه ازینجا میرم و این کلمه تبدیل میشه به "داشتن") برای من،

این هست که توی یه دنیایی برای خودشون غرق هستن،

که از دوران کودکی اونها اصلا تغییری نکرده.

یعنی مثلا: توی 5 سالگی یه بابای نژادپرست داشتن و یه مادر عصبی که همه رو میزنه،

اون بچه بزرگتر شده، نه ادمای جدید دیده نه کشور جدیدی رفته برای سفر و زندگی و نه حتی شهر جدیدی.

مشکل کانادا اینه که مثل امریکا یا اروپا نیست که فرهنگ شهرها و کشورها تفاوت های فاحش دارن با هم.

بله قانون توی همه شون هست ولی فرهنگ شهرها و کشورها به شدت تفاوت دارن.

این بچه بزرگ میشه، مثلا از واترلو توی انتاریو ته ته تهش میخواد بره هملیتون یا تورنتو یا اتاوا درس بخونه، یا حالا جاهای دیگه.

میبینی فرهنگ همون فرهنگه، دوستای جدید اغلب پیدا نمیکنه و به دوستای دوران دبیرستان یا حالا دو تا دوست پیدا کرده توی دانشگاه که هر دو از شهر خودش میان. چیزی عوض نمیشه.

 

من اینو متوجه شدم، ادم وقتی تغییر میکنه (تو هر سنی که باشه) که مجبور هست.

یعنی شما تا وقتی مجبور نباشید که چیزی رو تغییر ندید، تغییر نمیدین.

 

همین ادم میبینی میشه 26 ساله ازدواج میکنه (البته سن ازدواج داره توی کانادا بالاتر میره، حتی بین سفیدها، و اینکه من در منطقه ونکوور بزرگ زندگی کردم و اینجا یه چیز دیگه هست و اون اینه که سفیدها به شدت به دخترای خاورمیانه ایو اسیایی تمایل دارن چون اون دختر براشون هر روز یه ایشوی جدید درست نمیکنه، در نتیجه اون تریپ کوته فکری و نژادپرستی مطلق که توی انتاریو هست اینجا کمتره)، توی بیست و هفت اولنی بچه و توی بیست و نه دومین بچه رو میاره.

ته تهش توی سی و یکی دو سومین بچه.

شوهرش دقیقا همسن خودشه.

شوهره بعد اینکه شد دور و بر سی و سه چهار، حس میکنه زندگیش رو دوست نداره،

تا اون موقع خانومه با اوردن بچه داشته یه جورایی به حفظ زندگیشون کمک میکرده ولی دیگه اونها بیرنگ شده الان.

شوهره میره زندگی جدید تشکیل میده.

و خانومه میشه یه خانم عصبی تر از مادرش، افسرده تر، حس میکنه ظلم دنیا بهش شده.

این مهاجرا رو میبینه که با وجود هزاران مشکل در زندگیشون یکمی خوشحالترن، اعصابش خرابتر میشه، نژادپرست تر هم میشه با دیدن اینها، اون سه تا بچه رو بی سرپرست تر از خودشم بزرگ میکنه و این سیکل مریض ادامه پیدا میکنه.

شوهره میره بلاخره یکی رو پیدا میکنه و یا حالا با بدبختی باهاش تا اخر عمرش میمونه یا میشه مثل اون هم خونه ای قبلی من و اون همسایه مون که توی هفتاد و خورده ای سالگی دنبال دختر جوون بودن. و با کلی ارزو و فانتزی و بدون حس لحظه ای خوشبختی توی زندگیشون ته تهش توی نود سالگی میمیرن میرن پی کارشون و تا اون لحظه کلا در حال ازار و اذیت اینو اون هستن.

 

یعنی تو سیکل زندگی اینها رو نگاه میکنی میبینی خدایا اینها چقدر غمگین و افسرده ن.

 

وضعیت توی اروپا فجیع تر هست.

 

توی امریکا و مکزیک و دور و برش و امریکای جنوبی یکمی وضعیت بهتره (به جز آرژانتین که اون کم نداره از کانادا و استرالیا و اروپا).

مردم خیلی مهربان ترن، هدفمندترن، شادترن.

چون باهاشون دارم زندگی میکنم اینو میگم.

مردم امریکا خیلی هدفمندتر، رک تر، باهوش تر، و شادترن. و کمتر نژادپرست.

 

کلا زندگی کاناداییا مثل بچه پولدارای ایرانه. که هیچ skill ای ندارن. و همیشه فکر میکنن لطف میکنن به بقیه باهاشون دوست میشن. نژادپرست هستن، کوته فکر هستن، فکر میکنن علامه دهرن ولی در عمل از پس زندگی خودشون برنمیان چه برسه به علامه دهر بودن. یه چیزی تو مایه های ساشا سبحانین، بهشون فقط باید پول مفت بدی و همون رو خرج کنن و بیشتر ازون بلد نیستن.

 

کانادا مثل ته ته ته ته ته یه غار میمونه که ختم میشه به تونل زیرزمینی که اون هم ختم میشه به یه dungeon،

هرچی میری جلو، یه راهی هست بلاخره، و تو فکر میکنی که اوکی از وضعیت قبلیم بهتره (چون توی تونل، توی مسر غار، همه ش تاریکه و این زندگی خیلی از ما ایرانیا بوده)، میگی اوکی حالا من قبل اینم همین بوده وضعم. مخصوصا ماها که اینجاییم وقتی میشنویم ایران چه خبره فکر میکنیم که خب حالا ما حداقل یه اینترنت دیگه داریم.

ولی قضیه اینه که تو اخر و عاقبت زن و مرد ایرانی (ِیعنی شصیت هفتاد سالگیشون) رو مقایسه میکنی با کاناداییا، میگی خدایا ایرانیا خیلی موفق تر، قوی تر، باهوش تر، شادتر، و خوشبخت ترن. با وجود اون همه سختی و مشکلات. خیلی جالبه.

 

کاناداییا اغلب، چون از اول، توی همین غاره زندگی کردن و هیچ کس رو ندیدن، بهش اشنان، عین اون پسر بچه توی فیلم room 

که چون دنیا رو ندیده بود اصلا فکرشون نمیکرد که دنیایدیگه ای هم هست.

فکر میکنن که خب ما از اول توی این کاخ بودیم که هم به ما یه غذای بخور و نمیر دادن و هم یه جای خواب و بلاخره بهتر از خاورمیانه هستیم که مردم حتی اینو ندارن یا تروریست ها دارن هر روز میکشنشون یا با شتر میرن و میان!!!

درسته که الان اینترنت اومده و مردم بیشتر میفهمن، ولی شما تربیت و مدل بزرگ شدن یک نفر رو نمیتونین بی رنگ کنین.

مردم کانادا خیلیاشون این روزها حسودی میکنن به بقیه دنیا.

چون بقیه جاها هواشون بهتره، شادترن، کار هست، افتاب هست، چهار فصل هست، مردم مهربان تر هستن، رک تر هستن، نیازی نیست خیلی نژآدپرست باشن تا کانادایی محسوب بشن، نیازی نیست از امریکا متنفر باشن تا اسمشون بشه کانادایی.

 

ولی خب تو متوجه هیچ کدوم اینها نمیشی تا وقتی اون دید اوکی حالا فعلا وضعم از ایران بهتره رو داری اینجا.

خیلی از ایرانیا هر دو سه ماه یه بار فرار میکنن از کانادا به سمت ایران یا اروپا یا امریکای جنوبی که فقط ازین همه فشار و تفاوت فرهنگی فرار کنن تا که پاسپورت بگیرن و کلا بذارن برن.

کسی که از اینجا نمیناله، یا خیلی خودخور و خودداره، یا ترجیح میده به جای نالیدن تلاش معقولی داشته باشه که فعلا یه زندگی عادی بسازه تا بتونه چند سال بعد ازینجا بره، یا از جنس اینهاست و توی این برزخ و dungeon واقعا لذت میبره و فکر میکنه واقعا اخر دنیا همینه که اگه کسی اینطوری باشه من ازش دوری میکنم چون احتمالا مشکلی چیزی داره.

طرف میبینی کل عمرش رو تورنتو یا مونتریال یا واترلو زندگی کرده (کانادایی سفیده)، اومده بود واترلو که کلا چهل دقیقه با تورنتو فاصله داره یه سال درس خوند، الان برگشته خونه شون توی تورنتو و همه ش میگه بهترین شهر جهان! اخه تو شهر دیگه ای توی دنیا رو دیدی؟ 

فکر میکنین چرا کانادا یا اروپا به عنوان بهترین کشورها و قاره های جهان برای زندگی انتخاب میشن؟

چون کلی بیکار و علاف توشون پرسه میزنن که از بیکاری مثل هم خونه ای قبلی من که اسمپش رو هم روزی هزاران بار چک میکرد، در حال پر کردن کامنت اینورو هستن که اره کانادا بهترین کشور دنیاست.

از طرفی ایرانیای کانادا اغلب دنیاهای کوچیکی دارن.

یعنی طرف میگه من مثلا ده ساله کانادام، هفت سالش رو دانشجوی دکترا بودم، الان روی پی ارم،

و همین جا توی یه خونه از اول، توی مونتریال زندگی کردم. یعنی حتی اپارتمانش رو هم عوض نکرده توی شهر.

دهنشون رو هم باز میکنن ادعا درباره کل امریکای شمالی و جنوبی ازش بیرون میریزه.

 

کلا به حرف هیچ احدی اعتماد نکنین.

اغلب ایرانیای اینجا توی حل مسائل عادی زندگی خودشون موندن.

 

اروپای غربی و شمالی مثل دختر فاحشه خوشگل میمونه، که هر شب با یه کشوری هست تا بتونه هزینه هاش رو دربیاره و خرج کشور رو بده. نه براش شخصیت اون کشوره مهمه نه به دوستی فکر میکنه. ته دلش پر از بغض و نفرت و کینه هست.

حتی شما نگاه کنین این اخلاق به خود مردم اروپا هم سرایت کرده. و کم و بیش این شکلین.

 

کانادا مثل گرتا تونبرگ همون دختر شانزده ساله عصبی هست که فکر میکرد بچگیش رو من و عمه م ازش گرفتیم و یه مدتی هارت و پورت کرد و خاموش شد.

کانادا یه مدت همینجوری بهترین کشور دنیا نامیده خواهد شد و وقتی اقازاده ها و پول شو و پولدارا پولاشون تموم شه یا جای بهتری پیدا کنن، میذارن میرن و میشه گرتای افسرده عصبی که میخواد اینو اون رو بندازه زندون چون ازش سوء استفاده کردن به نظر خودش.

 

تا وقتی که این موج همه میان کانادا روی کار هست، ما خام نشیم و گول نخوریم.

 

من همه شهرهای مهم و شاخ کانادا رو گشتم، حتی ساسکاچوان و منیتوبا.

خدایی قبول دارم که ونکوور واقعا سر همه شهرهای کاناداست. واقعا زیبا و ناز و باکلاس و دوست داشتنی و دلبره.

ولی خدایی ارزش نداره به عنوان بهترین شهر دنیا انتخاب شه.

فکر کن کسی که استانبول زندگی کرده بیاد ونکوور و بهش بگن ونکوور بهترین شهر دنیاست.

واقعا ادم نمیدونه چی بگه.

  • Blah Blah Blah Girl

با وجود تیکه پاره شدن هم وطنام

بی خانمان شدن خیلی ها

تیکه پاره شدن مردم منطقه ای که ازش بیرون اومدم و توش به دنیا اومدم

فقر، نداری، 

ولی امید و انرژی ای که توی هم وطنام، هم زبان هام (که محدود به کشورم نیستن) و همه کسانی که از منطقه من بیرون میان، مخصوصا اونهایی که مثل خودم معمولی و عادی بزرگ شدن، دارن، از همه مردم کشورهای مرفه بیشتره.

خیلی دوستون دارم.

 

قلبم تیکه تیکه و ریش ریش هست.

 

حداقل سه هفته میشه که درست نخوابیدم.

 

غم دوری، مهاجرت، نداری، سختی، بی کسی، و... من رو از پا ننداخت، همه چیز درست شد، زندگی بهم روی خوش نشون داد،

ولی شماها باعث شدید قلب من هزاران تیکه بشه، هزاران بار تیکه و پاره بشه و باز دوخته بشه.

 

خیلی خیلی دوستون دارم.

 

خیلی.

اینو از صمیم قلبم میگم.

 

هیچوقت فکر نکنین که کسی که اومده خارج دیگه به فکر کشورش نیست.

 

اتفاقا برعکسه.

 

اونی که بی احساسه، بی تفاوته، هر جا باشه همینه.

 

چه بسا باتوم و تفنگی هم برداره و توی همون کشور و شهرش بقیه رو بکشه.

 

خیلی دوستون دارم.

 


 

 

 

 

 

 

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

They say life's what's happening when you are busy making other plans.

 

همیشه وقتی از یه چیزی ناامید میشی،

یا وقتی سرت خیلی گرم و درگیر چیزی هست،

 

یا حتی وقتی سوئیچ میکنی به چیز و کار دیگه ای که یه راه دیگه برای یه هدف مشابه یا یه هدف جدیده،

 

زندگی کار خودش رو میکنه.

  • Blah Blah Blah Girl

قایق تفریحی تو زمستون به چه دردی می خوره؟

یعنی میخوای چیکار کنی باهاش وقتی که دو سوم ملت قایقاشونو جمع کردن؟

توی کدوم lake و ocean و river میخوای سوار شی آیا!

  • Blah Blah Blah Girl

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعله :)

 

  • Blah Blah Blah Girl

 

 

 

 

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

خب امروز عکس گرفتم :)

نگاه کنین اگه دوست دارین:

 

 

 

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

چیزی که برام خیلی عجیبه، اینه که، یه سری ایرانیا، بدون توجه به اینکه کجای دنیا باشن، چه ایران چه اروپا چه امریکا و...

عین بریتیش ها به شدت ایندیرکت حرف میزنن و غیرمستقیم خیلی همدیگه رو مسخره میکنن یا تیکه میندازن.

و برای من این خیلی عجیبه.

مرد گنده پنجاه ساله میبینی نشسته مسخره میکنه این و اون رو غیرمستقیم.

  • Blah Blah Blah Girl

فانتزیاتون رو اگه دوست دارین یواشکی تو پیام خصوصی بهم بگین.

کمک میکنم بهشون برسین.

دوستون دارم بچه ها.

  • Blah Blah Blah Girl

به نظر من،

اگه شما یه ارزو دارین،

و میخواین بهش برسین،

اگه تلاش کنین،

حتما میرسین بهش!

 

اینرو من از کتاب جودی ابوت برداشتم،

و حفظش کردم اینقدر که خوندمش،

 

و ملکه ذهنم شد.

 

و بهش رسیدم هم.

  • Blah Blah Blah Girl

نه تنها همه لباسهای من رو بی اجازه دراوردن،

نه تنها بهم دست زدن،

نه تنها خشکم کردن (اون موقع کوچولو بودم و سینه هام هنوز اصلا یه کوچولو هم در نیومده بود)

بله منو لخت لخت نشوندن توی دفتر مدرسه،

و بچه ها همه پسر و دختر میومدن از پنجره و از در نگام میکردن و من از خجالت ذوب میشدم.

 

بعدم بهم گفتن که، اگه به پدرو مادرت  یا هرکس دیگه ای بگی چیزی،

نه تنها پدر و مادرت رو میندازیم توی زندون، بلکه تو رو هم اخراج میکنیم.

 

منو اخراج شدن خودم ناراحت نمیکرد،

ولی دوست نداشتم حتی یه اتفاق کوچیک برام بیفته.

 

چون مملکت که قانون نداشت بعید نبود همینکارو بکنن. اون هم اونها که دستاشون الوده بود از قبل.

 

و من اون رو سالها توی خودم نگه داشتم و همین یه هفته قبل بروز دادم.

 

برام خیلی سختو وحشتناک بود.

 

بعد ازون، یه جور ترس و وحشت، از برقراری ارتباط با ادمهایی که مسئول هستن یا سمتی دارن،

از برقراری ارتباط با پسرها

از برقراری ارتباط با حتی همسن و سالهام (چون همونها از در و پنجره نگام میکردن و تا سالها سرکوفتم زدن)، 

خجالت،

ترس از بچه اوردن و ازدواج کردن

قوز کردن

حتی اضافه وزن

در من ایجاد شد.

 

واقعا میتونم بگم تربیت ما و مدارس ما نمونه بودن،

 

بخاری ما چند بار اتیش گرفت،

 

توی همه شون کسکشا به جای اینکه بخاری رو عوض کنن

ما رو تهدید میکردن که اگه به پدر و مادرتون بگین همه تون میدیم زنده زنده کلیه هاتون رو دربیارن.

 

حقیقتش همیشه از خودم میپرسیدم که گناه ما چی بود؟

 

چرا این مدیر و ناظم با بچه های خودشون همچین کاری نمیکردن؟

 

برای منی که از خجالتم، حتی نمیتونستم با یه پسر درست و حسابی وارد رابطه بشم،

اینقدر تحمل شنیدن این که "تو بدت هم نمیاد با 4 نفر بخوابی!" یا " تو دوست داری زنجیز بندازن دور گردنت و بکشنت توی خیابون" وحشتناک بود که هنوزم نمیتونم هضمش کنم.

 

حقیقتش، دومین اشتباهی که توی زندگی من رخ داد،

اومدن یه ادم غیرنرمال توی زندگیم بود که روابط اجتماعیش صفر بود، قیافه نداشت، قد و هیکل نداشت، سواد نداشت، هیچی نداشت، و فقط ادعا بود، و با پول ننه باباش اومده بود کانادا (امریکا هم راهش نداده بودن) و دائم التحریک بود،و چون هیچ کس باهاش نمیخوابید، پس میومد عقده هاش رو میریخت سر ادمی مثل من که خودش از جامعه اسیب دیده.

 

واقعا میتونم بگم تو حقت هست که من اسم و فامیل خودت و اون مامان کسخلت رو بذارم همینجا همه با شما اشنا بشن، ولی برای خودم یه احترامو شخصیت و ارزشی قائلم و دوست ندارم بعدها از خودم بپرسم که چرا سعی کردم با رسوا کردن یه کسخل با ای کیوی پایین خودم رو اروم کنم.

 

کلا یادتون باشه،

وقتی شما یه حرفی رو از روی نااگاهی، بی سوادی، بیشعوری، هرچی، میزنین،

طرف مقابل شما ممکنه که دقیقا برعکس اون باشه یا کلا خاطره بدی داشته باشه.

هر چرندی که به مغز مریضتون میاد نریزین بیرون.

 

ولی نسل های جدید،

یعنی بچه هایی که زیر سی سال هستن، و توی ایران بزرگ شدن، رو من خیلی سالم تر میبینم. یعنی قشنگ معلومه، هم توی این وبلاگ معلومه، هم اونایی که میان کانادا سالمتر از بقیه ن، هم اونایی که ایرانن.

دلیلش هم اینه که با اگاهی و با یه ذهن بازتر و با اینترنت بزرگ شدن.

و خب برای نسل جدید کشورم خیلی خوشحالم.

 

شماها اینده درخشانی دارین.

 

برعکس نسل ماها و قبل ماها که فقط تا میتونستن گند زدن و ازشون تا میشد، فقط عقده ای دراومد و الانم همه شون همین کانادان.

 

واقعا به شماها افتخار میکنم بچه ها.

  • Blah Blah Blah Girl

ادامه:

 

یادمه،

منو بلند کردن (خیلی واضح یادم نمیاد، نیمه بیهوش بودم)،

و همینجوری کشون کشون بردن دفتر مدرسه.

 

اینها همه به جهنم فراموش میشه،

 

چیزی که یادمه و وحشتناکه برای من و تا سالها و حتی الان، 

من رو رنج میده (الان البته بهتر شدم)، اینه که مدیر، ناظم مدرسه، کتابدار مدرسه، که همه خانم بودن، با دو تا اقای دیگه، و با دو سه تا از دخترا و پسرهای پنج ابتدایی، من رو لخت کردن،

همه لباسهام رو دراوردن،

 

و توی روشویی!!! توی سینک، من رو شستن.

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

کلاس اول ابتدایی که بودم، خب همه مون شر و شور بودیم.

 

تازه اومده بودیم خونه دوممون،

 

و ارتباطمون با محله قبلی قطع شده بود،

 

بچه بودم،

 

هنوز بقیه درست و حسابی به دنیا نیومده بودن.

 

برادر بزرگم از دنیا رفته بود.

 

از هیچ کدوم از هم محلی ها و همسایه های قبلی مون خبری نبود.

 

زندگی شیرین و سخت بود.

 

هنوز وضعمون خوب نشده بود. کارمون نگرفته بود. 

میتونم بگم به سختی زندگی میکردیم. ولی همیشه سعی میکردن برامون همه چیز رو تامین کنن،

و مهم تر، پدر و مادری داشتیم که همیشه به فکر ما بودن، مخصوصا پدرم.

 

پدرم خیلی باهوش و زحمتکش بود.

خیلی باهوش بود.

 

خیلی هم دلسوز.

 

از هیچ چیزی برای ما هیچ کدومشون دریغ نمیکردن.

 

حتی وقتی مدرسه ما لامپ نداشت، وقتی نیمکت نداشتیم، 

وقتی کف کانکس ما بتونی بود و توی سرما بدنمون درد میگرفت و رطوبت ما رو میکشت، میرفت با بدبختی، با نداری، پول جمع میکرد میاورد مدرسه ما رو تعمیر میکرد.

 

دو تا مدرسه توی مدرسه ما بود در واقع، یکی یه مدرسه ابتدایی بود، یکی راهنمایی،

 

این دو تا توی یه حیاط بودن،

 

یه مدرسه دیگه هم بود (مثلا مدرسه پیوست) که میخواستن اضافه کنن به این مدارس که جا بشه برای نسل دهه شصتی!!! که همینجوری زرت و زرت به دنیا میومدن بعد از جنگ.

 

ما هر روز توی زنگهای تفریح میرفتیم توی این مدرسه شماره سه یا همون مدرسه پیوست بازی میکردیم، ساختمون نیمه کاره بود، و توی حیاط مدرسه بود.

 

خیلی هم حال میداد.

 

یه روز، معاون ما که خودش ازون ادمهای ترسناکه که دستش به خون ها الوده هست و وارد جزئیات نمیشم ولی زندگی خیلیا ر عوض کرده با اون بی رحمیا و دست الوده به خونش (به خون دهها نفر)،

پیداش شد دور و بر همون مدرسه شماره سه،

 

ما روی ایوان مدرسه بودیم (کاش عکس داشتم)،

و داشتیم بازی میکردیم (دختر و پسر همه با هم، بچه بودیم، دوست بودیم)،

 

یهو این زنیکه با اون وزن اضافه ش و یه ترکه دراز توت و یه خط کش درازم اون یکی دستش پیداش شد،

 

ما همه از اول تا پنج ابتدایی همه با هم بازی میکردیم،

من قدم دراز بود، یعنی توی اول ابتدایی از بقیه میانگین حداقل ده پونزده سانت بلندتر بودم و همیشه تخت اخر میشوندنم،

توی خونه ما هم بچه نبود که، خیلی با شخصیت و ارامش بزرگ میشدیم و هیچوقت برای به دست اوردن چیزی، چیز دیگه ای رو خراب نمیکردیم،

اصلا دلیل نداشت دعوا کنیم.

 

من همون لب ایوون بودم،

هوا بارونی بود،

 

یهو این بچه ها طفلک ها، همه از اول ابتدایی تا پنجم ابتدایی، هل دادن بقیه رو که فرار کنن و کتک نخورن،

 

من همون لبه واساده بودم،

و پرت شدم پایین، دو سه نفر هم با من افتادن،

 

متاسفانه صورت من خورد به یه سنگ گلی،

و دیگه خیلی یادم نمیاد، فقط یادمه که وقتی ناظم اومد و من رو با خط کش کتک زد که پاشو برو اونور نتونستم بلند شم،

 

فکر کن بچه کوچولوی شش ساله، من حتی هفت سالمم نشده بود، یه سال بعد هفت ساله شدم.

 

بچه ها به من همیشه میگفتن ماهپاره، صورتم خیلی سفید بود.

 

بعدها بچه های پمجم و چهارم ابتدایی که اسم یکیشون نرگس بود،

و دوست من بود،

بهم گفتن که مقنعه سفیدت همونجا روی سنگ پاره شد، مانتوت پاره شد، خون میومد از صورت و بینی و پاهات و این ناظم اشغال کتکت میزد که پاشو خودت رو لوس نکن،

 

ادامه داره...

 

  • Blah Blah Blah Girl

خب دوستان و رفیقان،

 

امشب و شاید هم روزهای اینده

 

براتون یه خاطره واقعی از دوران مدرسه خودم تعریف خواهم کرد.

 

و اونجا درک خواهید کرد که چرا یه سری اخلاقها در من هست،

 

مثلا خجالتی هستم، مخصوصا وقتی یکی رو میشناسم، ولی خوب نمیشناسم، یعنی اولش که منو میبینین میگین واو این چه اجتماعی هست! ولی اون مال لحظه های اوله.

یا تا مدتها قوز میکردم و حتی الان هم این رو دارم، خفیف تر، ولی دارم،

یا برام بجه اوردن یه تابوی وحشتناک شده. الانم حس میکنم بچه اوردن مسئولیت زیادی میخواد.

یا وزنم رفت بالا از اون سن. 

یا تا مدتها میرفتم یواشکی نمک میریختم روی نون و میخوردم (مثلا یهو پنج شش تا نون بربری بزرگ، با اینکه یه کوچولو بودم)

چون همیشه میشستم و همزمان با یواشکی خوردن نون و نمک، فکر میکردم، و سعی میکردم این رو با خودم حل کنم. ولی هیچوقت حل نمیشد.

 

قضیه برمیگرده به اول ابتدایی،

 

(نمیدونم قبلا این رو براتون گفتم یا نه، ولی بازم میگم)

 

 

  • Blah Blah Blah Girl

بله امروز بهش گفتم که مواظب خودش باشه

که دخترا گولش نزنن!

 

بله میفهمم.

بله بله.

 

به نظرم دختری که توی این سن چهل سالگی همچین حرفی رو به زبون میاره،

 

قطعا عاشق شده.

  • Blah Blah Blah Girl

فکر میکنم که رتبه یک وراجی و پرحرفی و همینجوری هیز بازی و هرزه بودن و اینها،

میرسه به جنس مذکری که در کانادا به دنیا اومدن.

یعنی تا اینجای کار رتبه شون یک هست.

  • Blah Blah Blah Girl

اگه اون کسی که مال شماست، شایسته شماست و شما شایسته اون هستین،

و اون "یه دونه" ای هست، که قرار بوده قسمت شما بشه، روبرو و سر راه شما قرار بگیره،

قلبتون آرام خواهد گرفت،

 

کاملا خودتون متوجه خواهید شد، که چه اتفاقی داره میفته.

 

بدون ترس، بدون خشم، بدون نگرانی از بابت ناراحت شدن یا از دست دادنش، بدون تحقیر شدن، بدون ترسیدن از اینکه نکنه دروغ میگه؟ نکنه بدقول باشه؟ نکنه بدذات باشه؟ نکنه سادیسم داشته باشه؟ 

باهاش دوست میشید،

 

قلبتون براش خواهد تپید،

 

برای شما تبدیل به زیباترین ادم دنیا خواهد شد،

دنیا به زیباترین شکل ممکن خودش در خواهد آمد با وجود اون،

 

تمام نگرانی های شما از میان خواهد رفت،

 

و قلب شما ارام خواهد گرفت.

 

بدون ترس،

بدون وحشت،

بدون خجالت حتی،

 

و با اطمینان کامل،

به او دل خواهید داد.

و قلب شما با اون خواهد تپید و آرام خواهد شد.

حرفهاش به لب شما خنده میاره و از بغل کردنش و از نگاه کردن بهش سیر نخواهید شد.

نه نیاز دارید مطیعش باشید و نه نیازی هست اون مطیع شما بشه.

 

همه چیز به خودی خود درست خواهد شد،

و به آرامش ابدی و مطلق خواهید رسید،

 

اگه اونی که باید پیدا بشه، پیدا بشه.

 

اگر همچین کسی در زندگی شما بوده و یا هست،

و هنوز توی این دنیا هست،

حتما بهش بگید که دوسش دارید و اون "اونی هست که باید باشه".

 

عشق وقتی میاد، کاملا عطر و بوش پیداشت.

 

عشق مهمان ناخوانده هست،

ولی وقتی بیاد به خونه شما، اجازه نخواهید داد که بره.

 

عشق واقعا چیز عجیبیه.

 

من مطمئن هستم که آدمها عاشق میشن.

و وقتی عاشق میشن کاملا معلوم میشه.

  • Blah Blah Blah Girl

ممنونم بچه ها

دوستون دارم.

خیلی.

برام دعا کنین و انرژی مثبت بفرستین.

  • Blah Blah Blah Girl