خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

بعضی وقتا به سرم میزنه برم فایننس بخونم


تو مدت اخیر یه کوچولو مطالعه داشتم درباره ش

ازینجا شروع شد که گفتم بابا من همش دارم بایو فیزیکال کمیستری کار میکنم یا دارم کتاب تاریخی فرهنگی میخونم یا رمان میخونم یا روی رزومه و کاور لتتر کار میکنم و ورکشاپ و کلاس میرم


بشینم فیلم ببینم


فیلنا از فیلم inside job و wolf of wall street و the big short و چند تا فیلم مرتبط دیگه خیلی خوشم اومده بود.


خلاصه از فایننس خوشم اومده

هنوز یه کلمه از مدیریت نمیفهمم.

ولی حس میکنم از فایننس خوشم میاد!


دوست دارم یه مدتی با بحث مالی کلنجار برم

حس میکنم مخم میکشه

خس میکنم یه پدیده روان شناختی هم هست

گاهی به این فکر میکنم

که اگه پول رو وارد زندگی یه آدم کنی

باهاش چه کارایی میکته؟

دوست دارم روانشناسی پول رو بخونم.


نمیدونم.

یه همچین چیزایی.


اومدم اینجا فقط ثبت کنم که کی از فایننس خوشم اومده!


بعدا شاید یه آدم فایننس دون شدم!


فانتزی های کانادام خیلی زود عملی شد شاید فانتزیای فایننسمم خیلی زود عملی بشه!!

  • یه آدم

یه کارایی دارم میکنم!


  • یه آدم

ادامه پست قبلیم


خلاصه 

آدما همینجورین...

این وسطا یه عده رو همیشه داریم که خلاف امواج دارن شنا میکنن


با اینکه میدونن که سخته، ولی میرن جلو و ازون safe zone خارج میشن

از اون محدود امن و امان و اون ساحل زندگی میپرن توی دریا

ریسک میکنن


ولی بقیه جهان اینجوری نیستن



همه سخنرانهای خوبین


مامان و بابای من و همه مامان باباها میگن آدم نباید گلدون باشه بچسبه به خونه

ولی تو اگه بخوای از خونه بیای بیرون

باید با اینا هزار سال بحث کنی اخرم قانع نمیشن! که تو بری!

وقتی میای

یه سال میگذره

پیشرفت میکنی


میگن بله! ما گفتیم بهش که بره!


من احدی از عمه و عمو و بقیه کمکم نکردن که هیچ

یه عالمه سنگ هم انداختن

یادمه عمه بزرگم گریه میکرد (ازون گریه های تمساح) میگفت تو نباید خارج بری

تو باید زن پسر من شی

تو بری خارج همش بهت تجاوز میکنن (من یه ساله اینجام و نه با کسی حوصله دارم بخوابم نه کسی تجاوز کرد بهم اتفاقا بهترین رفتارها رو هم با من کردن)

نمیدونم تو بری مامان بابات دق میکنن در حالی که از وقتی اومدم اینجا مامان بابام دارن یه ریز پز میدن منو به همه!


خلاصه اینجوری

ولی از وقتی اومدم

همین عمه بزرگم میگفت من خودم مریمو نصیحت کردم بره!!!


کانادام همینه


تو کانادا


همه مردم عاشق رفتن به دانشگاه ام آی تی و تورنتو و مگ گیل هستن


ولی

1. ملت تنبلن، نمیتونن اونقدر تلاش کنن که برن اونجا و قبول شن

2. ملت حال ندارن برن یه شهر دیگه! میخوان همون شهر خودشون بمونن، حمایت خانواده و بقیه ور داشته باشن، همین جا یه اتاق بگیرن که بتونن مستقل شن و همش مادر پدرو نبینن و سکس کنن و بلاخره یه مدت الواتی کنن و علافی که بلاخره جوونی هم بکنن


میخوام بدونین

که اینجام همینه


اینجا اتفاقا بدتره!

کاناداییا رو خیلی محتاط بزرگ میکنن مخصوصا پسرها رو

عین دخترای ایران!!!

:)


ولی چون به اینا یه عالمه وام میده و همش حمایت میکنه و یه نظم و قانونی گذاشته و مردم مجبورن رعایت کنن، زیاد بهشون این قضیه صدمه نمیزنه و میتونن همونجوری زندگی کنن تا بمیرن!

:)


باز ایرانیا ریسک میکنن

از کشور بیرون میان

داخل ایران حتی ایرانیا خیلی ریسک ها میکنن...


خلاصه اینجوری


ولی دلیلی که باعث شد من اینا رو بنویسم


اینه که

تمام دخترا و پسرای فامیل من

همه شون

هم عشق اومدن به خارج دارن

هم همش مینالن که امکانات نیست که بیان خارج!

هم میگن هیچ کس نیست که راهنماییشون کنه

هم میگن وضع ایران خرابه نمیشه موند و پیشرفت کرد


من اومدم یه کاری کردم

اومدم به هرکی که بهم گفت موارد بالا مانعشن

گفتم من کمکش میکنم! راهنماییش میکنم مو به مو، که بیاد خارج یا به خواسته هاش برسه.

و گفتم که خودشون باید تلاش کنن

ولی اون راهی که من رفتم و خیلی وقتا نتیجه نداد و راه صدم مثلا نتیجه میداد رو کمکشون کنم که برسون بهش و این راهها رو نرن.

اولش یه عده گفتن ما فعلا آمادگی نداریم!

سه چهار سال طول میکشه ما فکر کنیم بیایم اونور فعلا بذار کار کنیم هرچیم من اصرار کردم قبول نکردن!

یه عده گفتن ما میایم! گفتم عالی! عالی! شروع کردم به کمک کردن، به وقت گرفتن دانشنامه که رسید! که حساب کتاب کنن باید چجوری نامه بیکاری بگیرن یا چطوری آزاد کنن مدرکو، گفتن نمیشه!

با خیلیا اخر هفته ها صحبت کردم

همه گفتن آره کار میکنیم شدید

سه چهار هفته

هر آخر هفته بهشون پیام دادم

گفتم بذار پیگیری کنم

که به اصطلاح چک کنم ببینم سوالی چیزی دارن!؟

گفتن آره کار میکنیم


من باز پیگیری کردم

سه چهار هفته بعد ازون

آقا اینا بی خیال شدن رفتن!


:)


جالبه

من تمامممممممم اطلاعاتمو در اختیار اینا قرار میدم


جالبه جدی همیشه (به عنوان حامی) میزد شخصیتیمو له و لورده میکرد و میگفت نه الان پیام نده فلان..


من به اینا هر چی بلدم رو گفتم

ریز به ریز


ول کردن همشون!


یکی گفت من میخوام ارشد بخونم یکی گفت نمیدونم سخته اون یکی گفت من میخوام نزدیک مامانم باشم هرکی یه چیزی گفت فرار کردن.


میخوام بگم

ملت اینجورین.



  • یه آدم

اول از همه

بچه ها

اینو گوش کنین:


کامبیز حسینی-پارادوکس


این تمام حرفای نگفته من درباره مدل حرف زدن ایرانیا، اینکه همیشه میگن این کار ما نیستا، ما میر فلان شرکتیم! ما فوق لیسانس فلان داریم! هرچی انجام میدیم هرچی گوش میکنیم، میگیم لیاقت ما بهتر ازیناست... خدایا من این پادکستو همین الان وقتی آفیسم داشتم گوش میکردم گفتم این همه حرفامو زد!!!

نمیری کامبیز!!


اینی که میخوام براتون بگم


شامل تمام human being میشه


بعدا کاملش میکنم



اکی برگشتم


اینکه تمام آدمها

به ذات خودشون

در مقابل تغییر، در مقابل آینده ای که پیش بینی نشده، مقاومت دارن.


برای همین هست که آدما از مرگ میترسن

چون بسیار غیرقابل پیش بینیه.

برای همینه که میخوان هر جور شده

بیشتر زندگی کنن

علیل و ذلیل و پیر بشن ولی زندگی کنن...






  • یه آدم

این اپیزود 32 پارادوکس کامبیز حسینی

اسمش هست تنهایی سیاسی نیست


درباره چیه؟!


کامبیز میگه


من اونجا پشت کامپیوتر نشستم


پیاماتونو میخونم


تو تابستون خیلی پیام گرفتم با این مضمون:

که ای خدا

از دست این اخوندا

بدبخت شدیم

و..

این چه وضعشه

کامبیز

دلم گرفته!


بعد گفت از چند تاشون پرسیدم چته؟ چرا؟


گفت تنهایی!



بعد برگشت گفت

عزیزان من

من قبول دارم که سیسات هر کشوری

نوع حکومتش

اثر خیلی زیادی داره روی مردم

ولی بخدا تنهایی شما یه بخش اعظمش تقصیر آخوندا نیست


دیگه تنهایی دست خودتونه


نشستین کنج خونه دارین غر میزنین


تنها بودن مستقل از سیاسته تا حدی

مستقل از نوع رژیم میتونه باشه تا حدی

تنهایی رو خیلیا تو همین شهر ما نیویورک همین بغل گوش ما تجربه میکنن

تنهایی مستقل از ایران و خارجه فکر نکنین هرکی خارجه تنها نیست.


ولی هرکی که مخشو کار میندازه

هرکی که به خیلی مسائل فکر میکنه، تا حد زیادی تنهاست



دوستان من

کامبیز حسینی این یه موردو درست میگه!


درست میگه!



منم خارجم

منم تنهام


دوست پیدا میکنی


ولی تا حدی تنها هستی

اگه تنها نبودم اینجا نمینوشتم

اگه فکر نمیکردم، ایجا نمینوشتم

منم خارج

همیشه پسرا بهم مسج میدن

شیطونی میکنن

وسوسه م میکنن که باهاشون سکس کنم

از هم دانشگاهیم که یه پسر کانادایی بلوند چشم آبیه بگیر تا پسری که تو داون تاون باشگاه داره

تا پسری که توی دپارتمان مهندسیه


ولی باهاشون نمیپرم

میدونین چرا؟


چون بودنشون با نبودنشون فرقی نداره!


بودن یه نفر با نبودنش باید فرق داشته باشه

اگه کسی بودن و نبودنش به حال شما فرقی ایجاد نمیکنه و بودنش حتی باعث آزار میشه، نباشه تو زندگیتون بهتره

اینجوری تنها بودن خیلیم میچسبه...


در کل فکر نکنین ملت همه تو خارج با همن و ایرانیا تنهان.


منم دوست های خوب دارم، ولی تنهاییای خودمو دارم و گاهی حتی دوست ندارم با هیچی عوضش کنم.

حال میده.


همین!




الان جدی فوری میگه این کجاش شبیه منههههههههههه همش میگی این کپی توئه؟!


بخدا شبیهته!!


بخدا!!

یادت هست کت و شلوار تنت بود و کراوات و سر کار بودی داشتیم صحبت میکردیم؟!

کپپپپپپپپپپپپپپپپپپ این بودی!


حتی چشماش عینننننننننننن توئه!

منتها این پسره خدا سال از تو بزرگتره

قیافه ش افت کرده

این ددی پولدار نداشته مثل تو بچه بالا شهر نبوده مثل تو لوس بزرگ نشده

فرق داره با تو


این قیافه ش یکمی بیشتر افت کرده

ولی در کل یه چند سالی از تو بزگرتره طبیعیه یکمی قیافه ش افت کرده باشه...


این یه دونه حرف کامبیز حسینی رو گوش کنیم



پی نوشت: بچه ها این قنبری نصر آبادی یه مدته کامنت نمیده نگرانم براش!

  • یه آدم

بعد ازینکه دیدن over the garden wall تموم شد

به هم خونه ایم پیشنهاد دادم black mirror رو ببینیم

دیشب اپیزود 3 رو دیدیم


چرا بلک میرر رو میبینم؟

درباره چی هست؟


بلک میرر یه سرایل هست

که هر بار یکی از معضلات و مشکلات مدرنیته

یا مشهور بودن

یا یه رابطه عطفی

یا هر مشئله ای که باعث اعتیاد میشه یا انسان رو ابزار میکنه رو به تصویر و به چالش میکشه


مثلا

تو قسمت دوم نشون میده که خیلی چیزا ماشینی شدن

همه دارن ورزش میکنن کم میخورن کم میخوابن که بتونن امتیاز کسب کنن برن توی یه talent show

یه دختر با کمک دوستش میره اونجا

با اینکه صدای خوبی داره

ولی وسوسه ش میکنن و محبور میشه فاحشه بشه!


ازین مسائل


من قسمت سه رو دیدم

بی اختیاز گریه کردم...

نمیدونم چرا

انگار من کسی رو از دست دادم

نمیدونم کی هست و چرا

ولی حس کرم انگار یه نفر رو از دست دادم و توی مخم یکی دیگه ساختم و دارم باهاش زندگی میکنم


من خونواده م رو تو چندین مقطع زندگیم مجبورا از دست دادم چند بار، از سر جبر، جابه جایی و...


محمدو،

نمیدونم


به حر حال باید ببینینش


اگر دیدن و گریه کردین به من خبر بدین...

دوست دارم بدونم کیا اینجوری شدن


خلاصه


دیشب که داشتیم قسمت سه رو میدیدیم


از هم خونه ایم پرسیدم

این دختره وایته توی فیلم؟

گفت آره!

گفتم این دختره که توی قسمت دو بود وایته؟

گفت آره

گفتم چرا پس من وایت نیستم؟!


من که رنگ پوستم از هر دوشون شدیدا سفیدتره!

این با اینکه از من کوچیکتره ولی خیلی عاقله

من خیلی معصوصمانه ازش اینو پرسیدم

دلش کباب شد

بغلم کرد گفت مهم نیست که تو وایت نیستی! مهم اینه که تو بهترین آدمی هستی که هرکس میتونه توی زندگیش ببینه


بعد بهش گفتم که بخدا این سوال من بوده توی این 11 ماه

اخه به آدمایی که پوسشتون از من تیره تره وایت میگن

بعد من اینقدر سفیدم (سرخ و سفید) وایت نیستم

(نمیخوامم باشم، من خاورمیانه ایم حال میکنم با خودم)

واقعا سوال بود

گفت وایت به اونی میگن که اصالتا از اروپا اومده

حالا بچه ها نتیجه حرفامون اینان:

اروپاییا، شرقی و غربی همه وایتن

روسا وایتن

کانادا امریکا استرالیا وایتن

چرا؟!


چون از اروپا اومدن


ولی امریکا جنوبی وایت نیست

چون با نیتیوهای اصیل آمریکای جنوبی مردم قاطی شدن و وایت نیستن


بع یه لحظه فکر کردم

گفتم این کلمه وایت کاملا نزادپرستانه هست!

بعد همینو بهش گفتم

گفتم این کلمه کاملا نژادپرستانه هست!


گفت دقیقا!

نژادپرستی یعنی کسی رو بر اساس رنگ پوتش قضاوت کنی یا بهش برتری بدی بر اون اساس یا خوارش کنی

بچه ها دقت کنین


شماها یه اأم که عین آفریقاییا هست میبینین

میگین خب این آفرقاییه

این نژادپرستی نیست

ولی اگه شما اون آدم رو توی جمع بهش بگین خب مسلمه تو افریقایی هستی اون رنگ و روته اون قیافته و.. و اون آدم حس بدی کنه، و یا اگه ازش یه موقعیتی رو بگیرین بر اساس نژادش، اون نژادپرستیه.


جالبه که این وایتها یه کلمه برتری رو گذاشتن رو خودشون به اسم وایت و با کمک اون دارن به دنیا حکومت میکنن


اینجا خیلی زا وایتا از من سفیدترن

خیلیاشونممم سیاه ترن، خیلیشون پوستاشون خیلی لک داره، من پوستم سفیده سفیده، سرخ و سفیده و واضح ازینا سفیدترم، به اینا وایت میگن من شدم خاورمیانه ای

میبینین سیاست چقدر لجن هست؟


چقدر ذات آدم میتونه کثیف باشه؟!


چقدر این دنیا لجن داره میشه؟!


حتما تعریف نیتیو رو میدونین

نیتیو native به آدمای ساکن اصیل یه کشوری میگن

نیتیو یعنی تو نسلت از هزاران سال پیش اینجا بودن

مثل ایرانیا که همشون نیتیو هستن

یا ارامنه توی ارمنستان و ایران

یا یافغانها توی افغانستان


و جالبه که مثلا همین که این آمریکایی به نیتیوهای امریکا، اون سرخ پوستا میگن Indian خودش نژادپرستانه هست

یعنی اینا شبیه هندیا هستن، پس هندین، و همشم اونا رو با این اسم صدا میزنن و حتی بچه های آزمایشگاه ما به شدت اینو استفاده میکنن بدون اینکه شعورشون بکشه که بابا این غلطه.

و جالبه

یه سری تعاریف غلط رو به خرد مردم جهان دادن

مردم فرت و فرت دارن کلمه نزادپرستی رو استفاده میکنن

بدون اینکه معنیشو بدونن

خودشونم نژادپرستن


اینقدر این دنیا shit هست.



  • یه آدم

برای جدی:

من میدونم که تو میخونی اینجارو

بعدم قاط میزنی که چرا اینجوری شده

این همه وقت گذاشتم رو دختره آخرش این شد

بلاه بلاه بلاه


مادامی که تو اینجا رو میخونی

من درباره ت بد خواهم نوشت!

نخونی نمینویسم


من تو رو با همه هوشت، مهربونیت، زرنگیات، بداخلاقیات، حماقتهات، بچه بازیات، همه جوره، هر بلایی سرت بیاد، دوست دارم.

تو بی نقص نیستی قطعا و هر قدر من بیشتر تجربه کسب میکنم خب طبیعتا یه سری حرفای تو پیش من زیر سوال میره اعتبارش.

طبیعیه. باید اینجوری باشه.

ولی من دوست دارم. این مهمه.

ازت خواهش میکنم وبلاگمو نخون.

ازت خواهش میکنم


شب باز خوابتو دیدم..
کل مدت شبو خوابتو دیدم...
قاطی پاتی بود همه چی...

کل مدتو تو توی خوابم بودی...
همش دنبالت بودم...
امیدوارم حالت خوب باشه..
شب خوب نخوابیدم...
اگه امروز کارامو توی آفیس آن تایم تموم نکنم همش تقصیر توئه!
:)
  • یه آدم

یعنی این جدی اینقدر احمق و بچه هست

اینقدررررررررررررررررررر این آدم احمقه

که من هر قدر بیشتر به این قضیه فکر میکنم که خدایا من خدا مدتو اینو دوست داشتم شدید! خیلی خنده م میگیره! 

هم حسش بده چون طرفو میپرستیدی

هم خنده ت میگیره

  • یه آدم

دارم دو تا کار میکنم!!


بهدا میگم :)

  • یه آدم

یه کاری دارم میکنم :)

  • یه آدم

خب دوستان من

اول یه چیزی بگم


بچه ها، سرم که خلوت تر شه، ایشالا بعد از مارچ 2018، شروع میکنم به راهنمایی کردن درباره اپلای، برای هرکی که میخواد بیاد اینور.

تمام سعیمو میکنم. 

یکی دو نفر ازون یکی وبلاگ هم هستن، اونا رو هم پیدا میکنم.


خونه های مورد علاقه ام اینان (که میخوام اجاره کنم بعد ازینکه قراردادم اینجا تموم بشه)











خیلی ازین خونه ها

فقط ظاهرای خوشگل دارن توی عکس

توش که میری میبینی اونجوری که تو عکس میبینی نیست


ولی همین که اون حس مثبت اولیه به آدم منتقل شه به نظرم کافیه...

همین که حس در خونه بودن کنی کافیه


من تو جفت خونه هام حس در خونه بودن دارم

مخصوصا تو این دومی...

با اینکه رنگ و رو رفته تر از اولیه و خیلی کوچیکتره اتاقم و یه جورایی بهش اصلا نرسیدن

ولی حس خوبتری دارم...

  • یه آدم

دارم یه کاری میکنم :)

  • یه آدم

من اون خونه قبلیم و این خونه م هر دو house هستن.


یادمه وقتی Desperate housewives رو میدیدم

همیشه میگفتم خدایا میشه قسمت کنی من برم تو یه همچین خونه هایی زندگی کنم؟!

و دقیقا اتفاق افتاد.


دوست داشتم توی house زندگی کنم.


الان دیگه به حد کافی زندگی کردم

تو دو تا نقطه نزدیک به هم هم زندگی کردم اما یکی بغل خیابون اصلی بود و یکی دیگه توی کوچه.


هر دوش فانتزیم بود

خونه ها یکی از یکی خوشگلترن

من کل این یازده ماهو توی suburbia زندگی کردم

سابربیا یعنی تو تو یه جای امن

که همه خیابون رو house در بر گرفته با حیاط جلویی و پشتی


و بعضی خونه ها جدیدن ولی هنوز هاوس هستن، و هیچ آپارتمانی وجود نداره

و بسیار بسیار امن هست محیط

و همسایه ها همه مراقب همن


ولی


این سری میخوام برم توی یه هاوس باز هم!! ولی یکمی جدیدتر و تو یه نقطه جدید از شهر

ولی باز هم سابربیا!


من داون تاون رو دوست دارم

ولی اولش میخوام حسابی لذت ببرم از سابرب

بعدش داون تاون


بعد ازین که درسم تموم شد میرم!


  • یه آدم

فردا یه کاری دارم میکنم :))


کار باحال!

  • یه آدم

اکی

الان آفیس خلوت تر شده

بشینم براتون یه چیزایی توضیح بدم



موناپولی چه بازی ای هست؟



اینجا بچه ها بهش میگن بازی کاپیتالیزم


یعنی

پولدار پولدارتر میشه

فقیر فقیرتر

و این دقیقا سیستم سرمایه داری توی امریکا هست



اولش

یکمی سرمایه اولیه داری

باهاش میتوین هر کاری خواستی بکنی

نگهش داری بدون بهره توی بانک

باهاش خونه بخری

پولدارتر بشی هتل بخری و..



ولی وقتی یکی از تو پولدارتر پیدا بشه یا یکی هتلهاش خیلی بیشتر و بهتر از مال تو باشه

تو ورشکست میشی

بعد مجبور میشی همون خونه ها و هتل ها رو بفروشی!

و میری زیر بار قرض و بدبختی!

:)

  • یه آدم

امشب هم خونه ایام یه پارتی مانند دارن

هر از گاهی دارن ازینا


شب اولی که برگزار کردن خیلی گریه کردم، دلم گرفت، گفتم توی این سن با یه مشت undergrad که هیچ هدفی ندارن توی زندگی دارم زندگی میکنم و شبم نتونستم تا شش صبح بخوابم. سر و صدا بود.

بار دوم و سوم خواب اور خوردم و خوابیدم

دیگه دفعه های بعدی عادی شد.


حالا الان که باهاشون دوست شدم و دوستی عمیقی هم داره میشه

دوستاشونو هم دوست دارم و باهاشون بیرون میرم


امشب بهم گفتن هر جور شده تا ده شب خودمو برسونم که بتونیم دور هم باشیم و بازی کنیم


مناپولی بازی میکنیم


بعدا براتون میگم چجوریه اگه تا حالا بازی نکردین


به خودم گفتم امشب اینجا کار میکنم حسابی

و همون یازده شب اینا میرسم خونه که بازی کنم باهاشون بعدم بخوابم


به هم خونه ایم گفتم که دیر میرسم


خلاصه اینطوری


زندگی میگذره

با پول

بی اون

با تنهایی

بی اون


خاک تو سر اونی که واسه زندگی تن به هر رذالتی بده


به قول فریدون فرخزاد

زندگی میگذره

با صد تومن

بی صد تومن

خاک تو سر اونی که واسه صد تومن تن به هر کاری میده (اون موقع ها ملت صد تومن میگرفتن و خون بقیه رو تو شیشه میکردن)



***


گاهی وقتا از حماقت های خودم متعجب میشم...


میدونم که یه فاز هست


یعنی الان شما ممکنه حرفای منو بخونین

بگین عجب دختر خوبیه! دو سال بعد اشتباهی گذرتون به این وبلاگ بخوره و بگین عجب احمقی رو دوست داشتیم!


قبول دارم اینا رو


ولی در کل گاهی تعجب میکنم از خودم

که چه آدم درب و داغونی رو دوست داشتم

جدی به شدت بچه هست و بدبخته

به شدت

یعنی الان وقتی عملکردشو میبینم

خنده م میگیره

من همچین کسی رو دوست داشتم؟!


به اون افکار بچه گانش خنده م میگیره


هیچ وقت کسی رو خیلی نپرستین

وقتی عقل شما رشد کنه یا به هر صورت عوض بشین

بدجوری توی ذوقتون میخوره و از خودتون خجالت میکشین

آدمهای کوچک را برای خودتان بزرگ نکنید

هم آنها را به اشتباه می اندازید

هم خودتان را

  • یه آدم

بچه ها

اگه وقت دارین

و حوصله

این سریال ده قسمتی over the garden wall رو ببینین حتما


هر قسمتش ده دقیقه هست

کلا صد دقیقه!


و بسیاررررررررر عمیق و پرمعناس...



بسیار پرمعناس


خیلی deep هست


ما تمومش کردیم


و من به شدت تحت تاثیر این پسر کوچیکه قرار گرفتم




این پسر بچه بی حد معصوم و باهوش و مثبت هست...





تا اون لحظه ای که داشت از دنیا میرفت دست از تلاش و مثبت بودن برنداشت



وقتی تموم شد دیدنش با هم خونه ایم


اومدم اتاقم


3 تا قسمت آخر رو دیدم

و زار زار گریه کردم...



انگار یه بخشی از من بود این بچه



این سریال watch online داره.

رایگانه



داستان درباره دو تا داداش هست که میخوان برن خونه شون

و راهشونو گم میکنن


و هر بار وارد یه شهر جدید میشن (یا یه منطقه جدید)


و هر قسمت داستان فرهنگی اجتماعی یه دهه از آمریکا رو حکایت میکنه (از سال 1920 تا 2010 اینا فکر کنم)

خیلی زیباست

  • یه آدم

یه چیزیم که اینجا بچه ها به هم میگن و یاد گرفتم

استفاده از سوپر دوپر هست!

:)))



 super duper means very! Very much awesome!

به خیلی خیلی زیاد خفن خیلی شیک میگن سوپر دوپر!


این عکس دقیقا توصیفش میکنه:


  • یه آدم

بچه ها

هر ایرانی ای که میبینم


داره ناله میکنه و غر میزنه.


هر خاورمیانه ای ای که میبینم هم همینطور.



اینطوری نباشیم.


بازم امروز دیدم.

همه همینن.

من تا به الان، در کشور کانادا، هیچ، تاکید میکنم هیچ خاورمیانه ای و ایرانی ای ندیدم که غر نزنه یا نگه اینا آدمای بدی هستن.

همه همه همه (همه، حتی جدی که من خودم ازش خیلی چیزا یاد گرفتم) شاکی و نالانن.


زشته. فکر منفی آدمو منفی میکنه

****


بچه ها

من اینجا سرگذشت یه خانم خیلی موفق توی کانادا (خیلی موفق) که اروپایی الاصل رو از زبونش شنیدم.


تمام اون مدتی که باهاش صحبت میکردم، دو سه بار گریه کردم به خاطر داستان غم انگیز واقعی ای که داشت.


یه سختی هایی رو تحمل کرده که از حد تصور من و شما خارجه.


اینو فهمیدم


که امکان نداره آدم موفقی بشی (موفق واقعی نه رضا ضراب و محمود احمدی نژاد و نمیدونم فرزاد و فرزین و ازین آدما) امکان نداره آدم موفق و موثری یشی و زندگی ها رو عوض کنی، ولی قبلش ختی و رنج و درد ندیده باشی.

امکان نداره.


تجربه م محدود به این خانم نیست فقط.


برای اینکه موفق بشی

باید سختی دیده باشی


باید واقعا سختی کشیده باشی تا بعدش قدر موفقیت رو بدونی


من قبلنا

دوست پسرم، جدی (این دو تا رو میشناسین همتون) آدمای خیلی موفق میدونستم

الان خنده م میگیره به این طرز تفکرم!


آخه یه مشت سوسول پولدار که با پول به همه چی میرسن

واقعا چه موفقیتی!؟!


بچه ها


من تو زندگیم

از سر اینکه

مامانمو میدیدم که یه زن وابسته هست

خاله هام

عمه هام

با انیکه همشون کارمندن

فوق لیسانس کامپیوتر و علوم انسانی و نمیدونم علوم پزشکی دارن

زن عموهام

همشون

با اینکه خودشون درامد دارن ولی همش وابسته ان و شوهر اراده کنه بدبختشون میکنه


اینا ور میدیدم


و میگفتم مریم تو نباید مثل اینا بشی!!


من دست فروشی کردم، بازاریابی کردم


مریم، این آدمی که الان باهاتون داره صحبت میکنه این کارا رو انجام داده


از سر بی پولی نبود

نمیخواستم وابسته باشم

من صبحها تا شب میرفتم شرکت کار میکردم

غروبا یا جمعه ها میرفتم دستمال کاغذی و لوله ای میفروختم

مشتری داشتم!

تو همون بالاشهرم میفروختم

این کارا رو وقتی دانشجوی لیسانس بودم کردم


میخواستم مستقل باشم

نمیخواستم از سمت خانواده م پروتکشن داشته باشم


مجبور میشدم دروغ بگم به خونواده م! بگم نه کار نمیکنم. 

فکر میکردم راه مستقل شدن اینه

ولی در اصل خطرناک بود

چون توی تهران باید دست فروشی کنی و دختر باشی و نوزده سالت باشه تا بفهمی من چی میگم


باید بری به یه مشت پسر مردم آزار که دستمالاتو نمیخرن

تازه میخوان سرتم کلاه بذارن

جنس بفروشی


یه بار خواستن دستمال کاغذیامو بدزدن


بار دیگه دزدیدن!

آخه پسره کثافت تو چطوری دلت اومد دستمالای منو بدزدی؟


هیچ وقت از ذهنم نمیره...


پسره فقیر نبود وضع مالیش خیلی خوب بود

مغازه داشت


بهم گفت من مشتریتم


این دستمالا رو بذار اینجا 

پولتو میدم بهت

هیچوقت نداد



اگه اون کارا رو نمیکردم به اینجا نمیرسیدم

نمیگم محشر شدم موفق شدم نه!

حرفم اون نیست


میگم

به این جهان بینی نمیرسیدم

و اینجا اینقدر تلاش نمیکردم


حقیقتش همیشه به این کارام افتخار کردم 


ولی بار اوله که با این جرات بیانشون میکنم جلوی جمع.



نه تنها کارم بد نبود

بلکه با شرافت کار کردم!


پول دراوردم.


بازاریابی کردم و نحوه تعامل با مشتری رو یاد گرفتم...


کلی کورس و کلاس رفتم بابتش


بار اوله که میگم به این کارام افتخار میکنم


من با سوسول بازی و مثل 100 در صد دخترای ایران که با لوس بازی بزرگ شدن و میان کانادا و بقیه کشورا، اینجا نیومدم


من رو پای خودم بودم


برای همینم هست که اینجا هرگز هیچچچچچچچچچچ دختری و پسری و ادمی حس نکرد که من ایرانیم.


هیچچچچچچچچچچ


ولی تازه اینجا فهمیدم که خیلی راه دارم! برای موفق شدن! یعنی این سختی های زندگی من در مقابل سختی هایی که آدمای حسابی کشیدن هیچی هست


هیچییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی



یه چیز دیگه رو هم باورش دارم


اینکه


برای اینکه تو جامعه ای که اومدی موفق بشی


حتی اگه برنامه ت این باشه که دو سال بعد از فارغ التحصیلیت ازینجا بری


باید از طبقات پایین درجه کاری شروع کنی

customer service رو یاد بگیری

و بعد بری سراغ تکنسینی

و بعد اوج بگیری


اینکارو نکنی یه جای دیگه میخوری زمین


میشی جدی، در بهترین حالت، که یه موجود منزوی خودخواه و ترسو هست.

(در بهترین حالت، به عنوان یه ایرانی موفق)

این جدی یه دوره ای بهترین آدم توی مخ من بود و همیشه فانتزیم بود نصف اون بشم!

یه مدته حس میکنم چه آدم خزی رو دوست داشتم، هنوزم دلم براش خیلییییی تنگ میشه گاهی. آدما رو ما فارغ از خز بودنشون دوست داریم، فارغ از منسب و مقامشون.



خلاصه


چند ماه بعد

به امید خدا

میرم کارت پارت تایم کنم، اگه کار درجه پایین rntry level پیدا بشه که مرتبط با رشته م هست و بتونم هم کاستومر سرویسو توش یاد بگیرم هم مهارت هامو استفاده کنم هم مهارتهای جدید یاد بگیرم که چه بهتر، اگه نه، میرم همین رستوران و کافه کار کنم. یا indigo اینو دوست دارم واقعا...


هم آدم زبانش قوی تر میشه

هم کار یاد میگیره

هم کالچرو بهتر یاد میگیره

هم دوست پیدا میکنی

هم سابقه کار میشه

هم پول درمیاری

هم بقیه ازت یاد میگیرن

همیشه ایرانی حاضر در صحنه داریم که آدمو درجا قضاوت میکنه اینجور وقتا

ولی من برام پشیزی مهم نیست










  • یه آدم

خیلی جالبه

یادتونه درباره اون قضیه گلوبال وورمینگ و اینکه توی ایران مغز من چطوری safe ترین راه کمک به بقیه رو پیدا کرده بود رو براتون گفتم؟


این چند ماه طول میکشه که خودت بشی


بچه ها من تو این یازده ماه، متوجه شدم که آدم بسیار اهل adventure ای هستم

ریسک پذیرم...



من تو بیست و یک سالگیم


تمامممممممممممممم فانتزیم این بود که نظر مثبت محمد رو برای خواستگاری کردن جلب کنم!!!


بخدا جدی میگم میدونم باور نمیکنین

ولی به خدا قسم همین بود


دوست داشتم ازدواج کنم باهاش

5 تا بچه بیارم و بزرگشون کنم!



محمد همیشه بهم میگفت

میگفت مریم تو هنوز همون گله mud هستی

تو از خودت خبر نداری

تو جوونور میشی در آینده اگه موقعیتش باشه


تو اگه ازدواج کنی سر دو روز میخشکی!

این زندگی مال تو نیست تو جنگجویی


تو به شدت اهل ریسکی

تو به شدت اجتماعی هستی و این کاراکتر شدیدا اجتماعی و outgoing نمیتونه بشینه کنج خونه یه شغل ثابت داشته باشه و هر روز یکمی بره سر کار و بعد برگرده خونه و بچه بزرگ کنه و شب سکس کنه و همین!

مثل زن های ایرانی که مفعولن همش.


تو روانی میشی


تو بعد از سی سالگیت نابود میشی اینجوری بمونی



من ته دلم میگفتم


بیاااااااااااااااا

میخواد منو ول کنه!!!




بیچاره همینجوری با من موند..

موند..

موند


تا الان!



همیشه هم میگفت میرسی به حرفم

دیر میرسی ولی میرسی



و رسیدم!



بچه ها من ابداااااااااااااااا اون آدمی نیستم که توی ایران بودم



شخصیت اینقدررررررررررررر متفاوت شده! که خودم تعجب میکنم!



من تو ایران میتونستم سخنرانی انگیزشی داشته باشم


ولی کمتر از الان میتونستم موثر باشم



الان توی دو جمله میزنم به هدف!



به وقتش میتونم پرحرفی کنم سر فرصت با یه جمله میزنم به خود هدف!



کاراکترم عوض شده!

قوی شدم!


از رو قوی شدنم الان کسی رو دوست دارم نه از سر ضعف!



بچه ها حال میکنم با این مریم!!!

شاید بگین خودشیفته شده

ولی جدی گفتم!


واقعا حال میکنم با این مریم!



یادمه اون اوایل همیشه میگفتم میخوام نرمال بشم


دارم میشم!


حد نرمال شدن رو حتی ممکنه رد کرده باشم!


الان دارم تپه رو میرم بالا! دارم اوج میگیرم!



کاش بیاین خارج از ایران زندگی رو یه مدت تجربه کنین

فرقی نداره کجا


کاش از محدوده امن و امان خودتون بیاین بیرون


کاش همه بیان!



خیلی قوی شدم!


منو به عنوان سخنران انتخاب کردن!

که بتونه درباره دانشگاهمون صحبت کنه!

منو با این انگلیسی! که بین کاناداییا من نمرم پنج هست کاناداییا صد!


اینقدر موثر شدم که گاهی خودم تعجب میکنم!



کاناداییا خب زبانشون بهتره

ولی درباره اینکه به هرکی چی بگن

از من سوال میکنن که مریم نظرت چیه ما اینو بگیم به طرف؟!


چند روز پیش

کتابایی که دوستم دور و بر چند ماهه گذاشته تو قفسه کتابخونه که بفروشه (الان نیازشون نداره، خودشم کاناداییه) رو دیدم

بهش گفتم هنوز نفروختی اینا رو؟

گفت نه!

گفتم دختر خوب تو که گیر پول این نیستی


خدا رو شکر خدا بهت هوار هوار پول داده


اگه واقعا به پولش نیاز واجب نداری ببخش بره.


یه ساعت بعد برگشت


گفت مریم کتابارو اهدا کردم!!!!


گفتم چطوری؟


گفت یه سازمان هست که کتابایی که مال چاپ 15 سال قبل هستن رو مجانی به افریقاییا اهدا میکنه

پیداشون کردم بهشون اهدا کردم!!!!!


گفتم خدایا شکرت کار خیر کردم امروز!



آدم واقعا اون چیزی میشه که بهش ایمان داره!



بچه ها از سختی نترسین... هیچیتون نمیشه... برای رسیدن به اهدافتون بجنگین

شما به هیچ احدی نیاز ندارین...



اگه برگردم به گذشته

دیوانه وار آرزوهای بزرگ رو توی دلم پرورش خواهم داد!

بزرگتر ازین!


شاید اصلا دیگه کانادا نیام!


کانادا چای پیشرفت و آدمای بسیاررررررررر خوبی داره... خیلی وقته که اینجا احساس میکنم توی خونه م هستم


ولی خب خیلی Adventure نداره زندگی...


من یه دختر قوی هستم


من میتونم خیلی اوج بگیرم...



  • یه آدم

یادمه

من همونی بودم

که میگفت ای وای چرا دخترا اینجا وزنه میزنن و لاستیک بلند میکنن و تو کار هالترن!!!

؟؟


قراره با یکی از همکارا ازین به بعد بریم باشگاه وزنه بلند کنیم!


:)))



هر قدر اینجا میمونم

بیشتر میفهمم که چرا ایرانیای اینجا اینجوری رفتار میکنن...

قبلنا از ایرانیا، از جدی، از بقیه، یه جورایی انتظار داشتم یه مدل دیگه باشن

الان هیچ انتظاری ندارم

همین که اونجورین هم جای شکر داره :)


باید اینجا بیاین تا بفهمین من چی میگم...


***

به نظرم کانادا واقعا جای پیشرفته

و میتونی توش رشد کنی

یادم نره اون داستان واقعی یه صفحه ای رو براتون بگم

  • یه آدم

ازین آقا قنبری مدتیه خبری نیست

و نل!!کجایین شما دو نفر؟


غزلم که میاد و میره و پیام خصوصی میذاره.


دختر خوب من خودمم احساسیم

احساسی بودن بد نیست مادامی که به ضررت نباشه.


***


درباره اون کامنتی که لی گذاشت روی قضیه محمود اح، این جاندار فراموشی ناپذیر و تمام نشدنی!

من باهات موافقم


دقتم بکنی همیشه میگم اشکال های زیادی از خود این جامعه و مردمش ناشی میشه

مگه اونایی که میرن سمت های مدیریتی میگیرن کیان؟

همین مردمن دیگه!


به قول خودت

مگه این ساختمونا رو معمارای کرمانشاه نساختن؟


خدا خیرشون نده

ایشالا تمام عزیزاشون زیر آوار بمونن.


مابقیشونم سرطان بگیرن بمیرن پدرسوخته های بی همه چیز.


خیلی تنفر دارم ا معمارا و مهندسین عمرانی که پدرسوخته ان

یکی از اقوام بابام دکترای عمران داره و یکیشم فوق لیسانس عمران داره و یکیم دانشجوی لیسانسه

جالبه از پدرسوخته بازیاش حرف میزنه و افتخار میکنه و همه میگن به به!!!

باید یه بی پدر و مادر باشی تا بتونی این لجن باشی

که بعضی اقوام ما هستن! ماشالا تهشن!


***


ایرادهای زیادی از خود مردم ناشی میشه


مردم ما اکثرشون وقتی ارتقا پیدا میکنن

از خوشحالی سکته میزنن

میدونن که میتونن بچاپن مملکتو...


یه بار گفتم


مملکتی که توش یا باید دزدی کنی یا راهی نداری

همینه...

ایراد از مردمه. مردم درست نیستن خیلیاشون.


دقت کنین

همین دزدا و چاقوکشا و بی مخ ها مصدقو بیچاره کردن (با همکاری آمریکا و یه سری روحانیا و خود اون  محمدرضا شاه)

هیمشه میگم

حتما مردم بدبخت یه چیزی دیدن توی اون رزیم که انقلاب کردن...


حالا هی نل بیاد بگه اشتباه میکنم...



اینا این پولای دزدی رو میان همین کانادا آب میکنن...



بگذریم


میخواستم درباره کانکشن و پارتی بازی براتون بنویسم


بچه ها


کانکشن

Connection:


صبا فوق لیسانس داره

دنبال کاره

از طرفی از مثلا 15 تا requirement ای که هر آگهی میذاره، دوازده تاشو داره حداقل.

تو کشوری مثل کانادا، 

که کاملا مهاجرپذیره

و خب نمیتونن هرکی که از راه رسید رو بذارن سر کار

چون نمیدونن چجوریه

همه مهاجرام که ماشالا خودشونو فیلسوف مطلق و عالم به دوازده عالم میدونن

اکثرا هم 4 تا ازون 15 تا نیازمندی رو ندارن حتی

خب بحث بر اساس اعتماده


صبا

باید خودشو نشون بده به اصطلاح

صبا واقعا اون صلاحیت رو داره که مشغول به کار بشه

ولی کسی رو نمیشناسه که به اصطلاح راه رو پیدا کنه به اون شرکت

دقت کنین

شرکتهای کوچیک تو دهات و شهرهای کوچیک ممکنه کانکشن نیازی نداشته باشن (ما اینجا village داریم که مثلا 5 تا شرکت هم توشون هست، و واقعا روستا هست!) ولی شرکتهای توپ و خوب واقعا کانشکن میخوان.


صبا میره

دو تا آشنا پیدا میکنه

فرصت پیدامیکنه که روابط اجتماعی بالا و قدرتش و لیاقتش رو در نگاه اول نشون بده

رزومه شو میده بهشون

دعوت میشه مصاحبه


پارتی بازی:


حاج ممد یه دختر داره

اسمش صدیقه هست

دیپلم کاموا بافی داره


حاج ممد تو کل تهران برو داره حرفش

زنگ میزنه رفیقش

میگه این صدیقه ما دنبال کاره

و صدیقه رو رئیس بانک ملی شعبه سلماس (توی یوسف آباد) به عنوان رئیس بخش ارزیابی کارکنان میذاره!

نرسیده! رئیس میشه صدیقه خانم :)))


و همین صبا توی همون شهر داره طول و عرض خیابونو متر میکنه و امتحانای بانک رو هم میده اما قبول نمیشه!

قبولم بشه تو مصاحبه رد میشه


اینجا تو کانادام ممکنه پارتی بازی باشه


ولی نیست شرکتها خصوصین

حتی بانکها خصوصین

و اگه خرابکاری کنن به فنا میرن

پس مجبورن خیلی دقت کنن تو انتخاب کارمندا.


این بود انشای من درباره فرق کانکشن و پارتی بازی


کانادا بیاین

همه ایرانیا یه صدا میگن بابا کانکشن همون پارتی بازیه!


یعنی سواد=0

قدرت درک=0

شعور اجتماعی=0




  • یه آدم

خب دوستان

تلاشمو کردم که در حد یه صفحه بنویسم


overqualified به کی میگن؟


اینجا هر دکترایی که میبینی

هر دانشجوی دکتره دکترایی که میبینی

همش داره میگه من اورکوالیفایدم! منو برنمیدارن!


تصور کنین

یه آگهی شغلی نوشته که:

به آدمی با این شرایط نیاز داریم:

1.

2.

3

4.

5.

6.

7.

8.

9.


و مثلا

یه دکترا داره اپلای میکنه براش

دکتراهه، شرایط 1و 2و 5و 7و 8 رو داره

اما 3و 4و 6و 9 رو نداره.


در عوض، برتری هایی داره نسبت به اون آگهی به نام 

a

b

c

یعنی

4 تا نقص داره، سه تا برتری.


یکی از برتری هاش

سابقه ریسرچش توی دانشگاهه

دومیش مثلا مدرک دکتراشه


آیا اون شرکته، یاشون رو دعوت میکنه برای مصاحبه؟

به احتمال زیاد خیر!


چرا؟


چون 4 تا از نیازها رو نداره!


در عوض یه لیسانس که هفت تا از هشت تا رو داره دعوت میشه!


مثلا:

سابقه customer service

یا توانایی حل مسئله در محیط کاری

یا هرچیزی مثل اون


بینی و بین الله


هرکی که توی دانشگاه فوق لیسانسو دکترا گرفته

میدونه که یه عده که خیلی هم پاستوریزه هستن به اصطلاح، توی دانشگاه دانشجوئن

در حد آبنبات چوبی منو پس بده و نمیدونم من امروز میخوام دستگاهو استفاده کنم مال خودمه! یا مثلا ورقه آ چهارو زیاد پرینت نگیر تموم یمشه (من اینجا پسری که کانادا به دنیا اومده و بهم تذکر داد! که ورقه آچهار تموم میشه، در حالی که من یه مقاله 14 صفحه ای داشتم پرینت میگرفتم... و اصلا گه خوریش به اون نیومده، شب و روز هزار برگ میگیره مینیمم، پولو استادم میده و منم کارمند اونجام، میخوام  بگم ازین خز و خیلا کانادام هست) یعنی دغدغه در این حده.

در حد وای من مقاله مو میخوام زودتر چاپ کنم

در حد زیراب زدن طرف پیش استاد

زیراب زدنهای بچه گانه...

یا حسودی

یا هرچی


ازین چیزاست

و خب این آدمای منزوی که اصلا تعامل ندارن با کسی و کاملا  فاقد Social skills هستن

و وقتی داری به صورت اتفاقی از یه پسر دیگه تعریف میکنی که مثلا فلان پسر که داره توی دانشگاه جامعه شناسی میخونه خیلی اجتماعیه 

اینا میشینن دو روز گریه میکنن که مریم به ما میگه غیراجتماعی!

یعنی همچین کسی خب تابلوئه کاستومر سرویس نه میدونه چیه نه بلده نه مهارت داره، سوشال نیست، outgoing نیست، این آدم فقط مهارتهایی هست که توی اون آگهی نوشته شده.

از طرفی تو یه لابلاتوار سنعتی کار نکرده

در حد سوسول بازیای دانشگاهی بوده کارش

من هم صنعت کار کردم هم دانشگاه اونم دانشگاههای مختلف دیگه من میدونم فرق صنعت و دانشگاه چقدره

نمیگم اونایی که صنعتن الزاما باسوادن

رئیس بخش ما

یه زن بود تو ایران

که بخدا قسم

به خدا قسم

بلد نبودیه محلول ساده نمک بسازه

خیلی ساده هستا ساختنش

ترم یک یاد میگیری تو لیسانس

ولی این بلد نبود


نمیگم همشون

ولی بی سوادم داریم خصوصا تو ایران


ولی خب دیگه تو دانشگاه اونقدر که خفن نمیشی


تهش یه ذره یاد میگری کار رو


بقیه ش مقاله خوندنه

نمیدونم الکی پرزنتیشن دادنه

پوستر چسبوندن و لوس بازیه


این آدم اخه کدوم شرایط رو داره که اسم خودشو میذاره overqualified!


به اینا underqualified میگن!



اورکوئالیفاید اونیه که هشت تا از نه تا شرایطو داره، یا نه تاشو با هم، 

و همزمان کلی برتری دیگه داره

و خوب اونی که توی human resources داره کار میکنه

میگه بابا

این یارو بیاد اینچا

happy نخواهد بود

چون صلاحیت های این آدم هزار تا بیشتره...


اونو برنمیدارن



مثلا


توی استارباکس نیرو میخوان


مثلا

یه دختر به اسم صبا


قبلنا 5 سال استارباکس کار کرده تمام لیسانسشو، دو سال از دبیرستانشو مثلا تیم هورتونز کار کرده

یه سال از دبیرستانشو هم رفته یه رستوران

ارشدشو هم رفته پاره وقت کار کرده جایی

این آدم دیگه یه فوق داره، تمام نیازمندیهای اگهی استهدام استارباکسو هم داره.


اینو شاید برندارن، چون این آدم الان یه فوق لیسانس داره

درسته همه شرایط رو داره

ولی آخه بیشترم داره!! آخه اینو بردارن الان سر سه روز افسرده میشه

میخواد بره ازونجا


خب میرن یه کسی که تا دیپلم خونده رو برمیدارن که به اصطلاح خیلی گپ نداشته باشه


گرچه


چون این استارباکسیا هم میدونن که آدمایی که از کشورای دیگه میان

ممکنه بی پول بشن و برن اونجاها کار کنن

پس خیلی عجیب نیست


به شرطی که مدراک تحصیلیتو توی رزومه ت خیلی توی چشم یارو نکنی

خیلی خودتو تعریف نکنی که بگن این همه دستاورداش همینه!!


یا بگن بابا!! این کلی دستاورد داره یا خیلی مغروره به این مدارج علمی


اینجا میگن باید tailor کنی رزومه رو

باید جاهای اضافیشو ببری


مثلا واقعا داشتن مدرک دکترای مهندسی پزشکی به درد استخدام شدن توی استارباکس اونم بخش چایی درست کردنش میخوره؟!

اگه اره نگهش دار

اگه نه دیلیتش کن!

یا ببر اون ته مها بنویس...



ولی جالبه

من اینجا

باه هر کاناایی

با هر عربی

با هر ایرانی ای حرف میزنم


یارو به سختی داره انگلیسی میحرفه بعد از شش سال! به سختی

برگشته میگه منو برنمیدارن

من اورکوئالیفایدم!!!


تو فکر میکنی اون مدرکت خیلی باعث اورکوئالیفاید شدنت برای یه شغل entry level میشه؟!

خب اونو ننویس

بقیه مهارتهاتو بنویس

ببینم برت میدارن؟!



ما اینجا یکی رو داریم تو طبقه مون

هرچییییییییی میشه

خاورمیانه ایه

میگه من اورکوئالیفایدم


بابا

تورو با اونانگلیسی داغون

با اون مهارت اجتماعی داغون ببینن

برای ظرف شدن تو یه محیط ایزوله هم دعوتت نمیکنن

بعد میگی چون من اورکوئالیفایدم دعوتم نمیکنن مصاحبه!!!!!


خلاصه اینجوریه....





  • یه آدم

خب

دوستان و همراهان


امروز اومدم براتون یه چیزی بگم


من خودم

وقتی اومدم اینجا

اون سه چهار ماه اول فقط داشتم به خودم میگفتم مریم تموم میشه قوی باش بجنگ...

خیلی وقتا داری روانی میشی ولی تظاهر میکنی که همه چی خوبه


ولی بعد ازون مدت

یهو همه چی درست میشه

عاشق دور و برت میشی به معنای واقعی

دقت کنین

نه که اون اوایل بدت بیاد ازینجا نه

ولی بعد از مدتی واقعا خوشت میاد ازینجا


و من فهمیدم

که اگه بعد از سه چهار ماه اول، هشت ماه اول، باز بخوای سراغ کسی رو اینجا بگیری و بخوای ببینیش، یعنی واقعا دوسش داری، گاه نه، نداریش. چون اون اوایل همه حس نیاز دارن، میخوای friendship بسازی و...


من الان قشنگ میفهمم کیا رو دوست دارم هر روز ببینم کیا رو دوست ندارم سالی یه بارم ببینم


***


یه دونه "رفیق" به معنای واقعی کلمه پیدا کردم!

خیلیییییییییییییی خوشحالم!!!

  • یه آدم

بچه ها

دلم آتیش گرفته...


تصور کنین زلزله بیاد همه چی بریزه سرتون

مادر پدرتون از دنیا بره (خدا نکنه، کلی میگم)

و مثلا دو تا خواهر یا یه خواهر و برادر محتاج پتو باشین

محتاج کنسرو ماهی

نوار بهداشتی..

هرچی


و کمک هایی که بهتون میرسه تو راه دزدیده بشه!

یا با سوء مدیریت بهتون هیچی نرسه...


دلم آتیش گرفته خدایا


این کردها کم بدبختی مگه کشیدن؟!

خدایا چرا اینقدر برای اینا بد مینویسی؟


چرا اصلا تو باید زلزله بفرستی؟


چرا همه چی رو میفرستی برای مردم ایران و چند تا کشور دیگه؟


مگه ما کم بدبختی کشیدیم خدایا؟


چرا تو صدای ما رو نمیشنوی؟


خدایا من ازت ناراحتم


از دستم هیچ کاری برنمیاد


یه خانومه رو دیدم داشت وسایلو میبرد برای مردم زلزله زده

از خودم خجالت کشیدم

گفتم خاک بر سرت مریم


ایران همه یه دست شدن دارن کمک میکنن

من اینجا...


بچه ها ولی بخدا قسم کاری ازم برنمیاد


به امید خدا پول بیاد دست و بالم و درسمو بخونم

همه تلاشمو میکنم برای مردم ایران مفید باشم و باعث افتخار کشورم بشم و مفید باشم


دلم کباب شد

گفتم خدایا زلزله اومده

دل مردم خونیه...


عربستان داره با بقیه کشورا نقشه میکشه علیه ایران!!!


خدایا تو چرا نمیبینی این چیزا رو؟



دلم گرفته بچه ها


دلم گرفته...


دلم سوخت

چند تا آقای مسن با خانواده دور آتیش نشسته بودن کردی صحبت میکردن کنار بیابون

وسط سرما!



خدایا زیاد میبینی اون خونه های بی امکاناتشونو؟! اونو هم ازشون میگیری؟


دلم کبابه بچه ها


دلم اتیش گرفته...


دلم برای اون نیروهای امدادی سوخت


هلال احمر

ارتش

هر سازمانی که رفته کمک کنه...



بلاخره آدمن

عمرشونو گذاشتن برای کمک به مردم



من فهمیدم

مردم ایران خیلی دارن چوب احساسی بودنشونو میخورن


اتفاقا آدمای با احساسی هستیم

ولی همین احساسی بودن هممونو بدبخت کرده


فکر کن توی تهران و رشت و قزوین و چند تا شهر دیگه اصلا سازمان خونا جا نداشتن... ملت همه ریخته بودن داشتن خون میدادن...


طفلکا اون وسطا فکر میکنن

نکنه این خونی که میدیم نره دست مردم کرد نرسه

بره خارج

صادر بشه

حق دارن

بی مدیریتی داره بیداد میکنه


از یه طرف اون بی پدر مادری که اون کامیونو دزدیده همه بارشو،

دلمو آتیش زد...

عجب بی پدر مادری بوده

فکر کن نیروهای اعزامی

خیلی از بسیجیا دلی کار میکن....

من خیلی بسیجی دیدم که واقعاااااااا آدمای خوبین

واقعا آدمای خوبین


خیلی آدم مذهبی دیدم که اینجور وقتا برای دل خودشون میرن کمک میکنن

فکر کن تو بری باری که اینا به زحمت حمل میکنن

اون ارتشی بنده خدا وسط سرما برده اونجا

اونو بدزدی!

ایشالا از گلوی خودتو خانوادت بریزه بیرون.


سرطان بگیری خیر نبینی از اون چیزی که دزدیدی

شایدم خود کامیونه برده خالی کرده جایی

شایدم خود مسئولین زحمت دزدیدنشو کشیدن...


***


خدایا یه ذره خشمت رو بخور! اینقدر به ما گیر نده. اینقدر از ما انتقام نگیر. بخدا تو همه دنیا فساد و کثافت کاری هست تو فقط گیر دادی به این ایرانیای بدبخت....

مردم ایران کم سختی نکشیدن

ما مینیمم 3 هزار ساله داریم بدبختی میکشیم


ازت خواهش میکنم

I beg you


***





  • یه آدم

1. یادم باشه براتون حتما این قضیه overqualified بودن رو توضیح بدم. مشاور شغلیم گفت.

2. و یه کامنت تایید بذارم روی کامنت لی که درباره محمود اح و مدیریت و مردم گفته بود.

این لی اینو اینقدر زیبا توضیح داد که من تحت تاثیر قرار گرفتم.

مدتهاااااااا بود میخواستم ارتباط بین عملرکد مردم و مدیریت رو بنویسم، نمیتونستم!

3. و یه داستان کوتاه براتون تعریف کنم که کیا موفق میشن؟!

قول میدم در حد یه صفحه باشه که اعصابتون خراب نشه.

  • یه آدم

بچه ها

من دوستون دارم!

همه تون رو دوست دارم!


با اینکه ندیدمتون


ولی یه جورایی باهاتون زندگی میکنم!


دوستون دارم

آدمای قابل اعتمادی هستین

به حریم خصوصیم احترام میذارین 

با اینکه گاهی واقعااااااااااااااا بد میشم

بداخلاق میشم

فحش میدم!

ولی شماها خیلی خوب منو tolerate میکنین

حس میکنم عضوی از خونواده مین


دوستون دارم

همه اونایی که تو پست قبلی اسم بردم و اونایی که اسماشون الان یادم نمیاد

دوستون دارم....


گاهی برای دل خودم مینویسم


وقتی میبینم یه سری اطلاعات درست و  واقعی دارم

واقعا میام مینویسم که اگه احیانا یکیتون خبر ندارین، خب بدونین


میخوام بدونین

که واقعا دوستون دارم


واقعا دوستون دارم


  • یه آدم

من دوست داشتم اینو بنویسم


من از مخاطبانم

از اونایی که کامنت میذارن

از صبا

کلنگ

ماز 

محمد

الناز

سارا

غزل

اون اقا قنبری

نل

و چند نفر دیگه که من الان ابدا توی ذهنم نیست اسمشون ممنونم

آهان Lee!!


من اینجا یه عالمه قاط زدم

کلی همه رو فحش دادم

کلا در حال قاط زدنم

بینی بین الله این مخاطبا (این گروهی که الان هستن) نه هرگز منو سعی کردن برنجونن نه مسخره بازی دراوردن نه اذیت کردن نه چرت و پرت گفتن نه قضاوت کردن


من واقعا بابت داشتن شماها خوشحالم


مجازیه وجودتون

ولی من بهتون خیلی مغرورم بچه ها.


خیلی بهتون افتخار میکنم.

  • یه آدم

همیشه میگن

یه عاقل اگه از رو دشمنی سنگ بندازه تو چاه

بهتره تا یه احمق از رو دلسوزی 


این احمدی نژاد رفت

ما هنوز داریم براش pay میکنیم


آخه تو دکترای مکانیک داشتی!

آبروی هرچی مکانیک بود و مهندس رو تو بردی!


دوستان

خواهشا

خواهشا

اگه میبینین آدمای درب و داغونی هستین کاندوم بزنین

احمدی نژاد تحویل ندین به مملکت

حتی اگه دو تا احمدی نژادم کمتر تحویل بدیم به مملکت خودش کلیه...

کاش اون شبی که مامان بابای این رابطه جنسی برقرار میکردن یه زلزله میومد اینا میپریدن میرفتن بیرون


خواهش میکنم ازتون اینکارو بکنین



مسکن مهر


بیشتر تلفات زلزله کرمانشاه به خاطر شاهکار ایشون بوده.




  • یه آدم

بچه ها دنیام به هم ریخته!

دارم دیوونه میشم


زلزله زده نصف ایرانمو به هم ریخته


خدایا به من صبرب ده

یه عالمه آدم از دنیا رفتن


عکسای دخترای توی خوابگاهو دیدم

اومده بودن بیرون خوابگاه با پتوهاشون


دلم سوخت

یاد دوران خوابگاه خودم افتادم

خدایا صبر بده...


خدایا صبر بده...

  • یه آدم

بچه ها

میدونین دیگه

هنوز من جدی مو دوست دارم...

قربون اون چشمای قشنگت برم

قربون اون اخلاق داغونت برم

قربون اون عقل و شعورت برم

بچه ها


هیچ پسری به عقل جدی تا الان ندیدم

از بین اونایی که میشناسم

جدی باهوشه

مهربونه (بستگی به موقعیت و آدمش داره)

عاقله

کاردونه

ولی مثل ایرانیا بدقولو خالی بنده! هرچی گفته، هرچی قول داده خلافشو عمل کرده! حالا حوصله ندارم لیست کنم، ولی از روز اول آشناییمون، همیشه بدون اینکه ازش چیزی بخوام، وعده وعید میداد، بعدم زیر همشون میزد :)))

در کل خواستم بگم احمق بودن جدی باعث نمیشه دوسش نداشته باشم. جدی عزیز دلمه.


  • یه آدم

خب دوستان


برای اینکه مقداری رنج و غم رو فراموش کنم


براتون درباره بلاک شدنم حرف میزنم


من تو کل زندگیم

در تمام ادوار

توسط دو نفر بلاک شدم


یکیش ساکن کاناداس و دیگری امریکا


اول ازین امریکاییه شروع میکنم


این پسره

هر از گاهی بهم پیام میداد سلام مریم جان حالت چطوره خوبی؟ خیلیم مودب و خوبه.

منم میگفتم سلام! من خوبم! تو چطوری؟

بلا بلا بلا


ازین احوالپرسی

و از حرف زدن درباره رشته هامون هرگزززززززززز حدمون فراتر نرفته


3 چهار بار اخرو هر سری بهم پیام میداد

یه بار میگفت گوشیمو گم کردم برای همین شمارتو گم کردم

رفتم بازیابی کردم اطلاعاتو که شمارتو گیر بیارم

یه بار نمیدونم دزد اومد گوشیمو زد شمارتو با فلاکت یافتم و..



منم همیشه میگم ای وای

یا چه بد

...

خدا رو شکر که حل شده



چند وقت پیش

یه پیام داد

گفت سلام مریم چطوری

چرا عکساتو کات میکنی میذاری تلگرام؟!


گفتم من ابدا کات نمیکنم هیچ عکسی رو


گفت حس کردم واسه اینکه سینه هات دیده نشه کات میکنی

ماشالا سینه های خوشگلیم داری

منم :||||| شدم اول.

ازونجا که از من کوچیکترم هست (و conditions are not met even for 1 second ) و خب من هیچ حس خاصی ندارم به این حرفا از طرف کسی که هیچ حسی بهش ندارم.

جدی اگه میگفت شش متر هوا میپریدم از خوشحالی

میرفتم فشارش میدادم


محمد اگه بود و میگفت

میرفتم درجا باهاش سکس میکردم!!!


ولی این دیگه کیه...گ

خلاصه من اینجور وقتا نه بلاک میکنم نه خزعبل میگم

فکر کنم حرفو عوض کردم


باز این کشوند به سینه هام

گفت ماشاال مال تو کار شده هست (عین اینو گفت) این دخترای اینجا سینه هاشون تو خالیه حال نمیده!!!

مثلا تصورر کنین پسره دانشجو دکترای یه دانشگاه معتبر توی امریکاس


دو روز بعد!

منو بلاک کرد!!!


نمیدونم چرا!!!


اونجا فهمیدم یکی از دلایل مهم بلاک کردن میتونه این باشه که طرف یا میخواد جلب توجه کنه

یا یه گندی زده و دیگه نمیخواد چشمش بهت بیفته و دیگه روش نمیشه

بلاکت میکنه


نفر دومی که منو بلاک کرده

همونطور که همتون میشناسین ایشوننو

آقای جدی هست!


ایشون منو از همه جا بلاک کرده!


از هر جا که فکر کنین!!!


جالبه که من هرگز نه اذیت کردمش

نه مردم ازاری کردم


فکر کنم اینقدر کونش گوهیه

که دیگه روش نمیشه با من در تماس باشه

و یا داره جلب توجه میکنه نمیدونم


بای د وی دیگه من پیر شدم اعصاب این مسخره بازیا رو ندارم



خلاصه خیلی خنده دار بود

و عجیب!!!


یادمه یه روز صبح

جدی از خواب بیدار شد


منو بلاک کرد!!


بعد دو روز دوباره ان بلاک کرد

و بهم یه پیام داد

(من همیشه بهش پیام میدم فکر نکنین من عین این لوسا منتظر میمونم این پیام بده من دوسش دارم دوست دارم پیام بدم، ولی نه زیاد) و وقتی Seen کردم درجا بلاکم کرد!!!


روزای بعدم همینطور


کلا یکی از تفریحاتش بلاک کردن ادماست



اونجا فهمیدم بلاک کردن توی سیستم ایرانیای امریکای شمالی معانی متعددی داره!!!

گاهی ادام خودشون روشون نمیشه باهات در تماس باشن چون گند زدن

پس بلاکت میکنن!!!


دقت کنین


من جدی رو دوست دارم

جدی اینو خودش میدونه

ولی اندازه محمد که نمیخوامش

فکر کنم هر سری تنبیهم میکنه که چرا بیشتر از محمد دوسم نداری

ولی جدی جان شرمنده ام! محمدو واقعا دوست دارم


ولی اخه اون یکی پسره رو من ابدا هیچچچچچچچچچچچچچچچ برام مهم نیست

تابحال یه بارم خودم بهش پیام ندادم

ملت توهمن!



  • یه آدم

خیلی جالبه


همین الان

برین خبرگزاری بی بی سی و سی ان ان رو بخونین

همین


همه چی رو پوشش دادن

ولی یه دونه خبر ننوشتن درباره زلزله عراق

ولی اگه یه دونه تصادف توی عراق الان میشد

مینوشتن بی کفایتی در خاورمیانه داره بیداد میکنه


اینجوریه نحوه پوشش خبر در جهان


نصف خاورمیانه رو زلزله لرزونده

گزارش لحظه به لحظه از همه اخبار منفی سیاسی میتونن بدن درباره خاورمیانه


ولی یه دونههههه خبر درباره زلزله نمیدن

که مبادا دل مردم جهان بسوزه برای مردم خاورمیانه


همینجوریه دیگه

یه مشت آدم از همه جا بی خبر و ساده توی امریکا و کانادا تربیت کردن (و بقیه اروپا)


که بهشون بگی شهر ما زلزله اومد

فوری میگن من برم جایی کار دارم بای

که مبادا دنیای خوبشون یه لحظه خراب بشه


اینجوریه دنیا



کلش به فاک بره 

مهم نیست دیگه



چقدر توی این دنیا بی عدالتی هست

چقدر ظلم هست


خدایا تو واقعا وجود داری؟!!

  • یه آدم

همون لحظه که زلزله اومد 

من داشتم با اقوامم صحبت میکردم

یهو شروع کردن به فرار کردن


یه لحظه سکته کردم


قلبم از جا کنده شد


بدترین یکشنبه م بود توی این کشور


بدترینش


وحشتناک بود!


یه لحظه به خودم گفتم کاش اینجا نمیومدم


کاش میموندم ایران و با اقوامم الان فرار میکردم

حسش بهتر بود


وحشتناک بود


خدا رو شکر تو شهری که ما ساکنیم هیچی نیومده ولی خب نصف ایران لرزیده...


تمام اقوامم داشتن فرار میکردن...

خودم با چشمای خودم دیدم


خیلی کم بدبختی میاد سر خاورمیانه

اینم روش اومده 


خدایا منو بکش



  • یه آدم

بیشتر این اطلاعاتی که دیشب براتون نوشتم رو

از هم خونه ایم گرفتم

این دختر دیشب داشت برام پرزنتیشنشو ارائه میداد (تمرینی)

و از طرفی هر بار که صحبت میکنیم اطلاعات بهم منتقل میکنه


همه اینا ازون میاد

:)



واسه همین بهتون میگم اگه میاین کانادا یا هر کشوری، بهتره برین با مردم اون کشور زندگی کنین، که هم کالچر رو یاد بگیرین هم زبانتون قوی شه هم اتوماتیک کلی اطلاعات بهتون منتقل بشه. التبه باید خودتون هم اشتیاق نشون بدین.


واقعااااااااااا موثره.


الان مثلا همه ایرانیا همش میگن المان مردمش فلانن، الن بلن بدن.


میدونین چرا من اونجوری فکر نمیکنم؟

چون با المانیای اصلی رفاقت داشتم و اونا خیلی اطلاعات بهم منتقل کردن و متوجه شدم که هر رفتار اونها ریشه در چی داره و چطوری شکل گرفته.

اینجوری زندگی کردن راحت تر میشه.


از طرفی همش باید مطالعه کنه آدم که اطلاعاتش آپدیت بشه.

برای همین میگم


اگه شماها واقعا این وبلاگو میخونین


اطلاعات الان شما، از اطلاعات ایرانیای اینجا، و حتی یه سری کاناداییای اینجا بیشتره.


خیلی از کاناداییا حتی نمیدونن فرق نیتیو و وایت چیه.

ایرانیا که استاد مسلم رو هوا حرف زدن هستن

مثلا میگن فرانسه تنها مهد هنره.

اتریش هویجه؟! بقیه کشورا بی هنرن؟ المان مگه اون همه نقاش و شاعر و نویسنده و موزیسین نداده بیرون؟

ملت عاشق از دور دستی بر اتش داشتن هستن.


بخدا.


یکی از اولین جملاتی که محمد علی جمال زاده توی مجموعه "خلقیات ما ایرانیان" بهش اشاره میکنه (یه سری مقاله هست که هر سال ماه چاپ میشده) همین جمله ایرانیا از دور دستی بر اتش دارن.

ایرانیا قابلیت اینو دارن که از خودشون اطلاعات تولید کنن درباره هر کشوری و اونو به خرد مردم بدن در حد پرافشنال.

این اخلاقمون واقعا زشته بچه ها.

باید عوضش کنیم. خودمو هم میگم.


این هم خونه ای دخترم هم خیلی باسواده

هم خیلی مهربونو نرماله


با هم بیرون میریم

با هم خرید میریم


قرار بود واسه تولد جدی باهاش برم مایکلز و هالمارک و خرت و پرت بخریم برای جدی که ازین لیوانا که نل گفته براش درست کنم


یا مثلا برای first year report و سمینارم باهاش میرم خرید

قبلنا با دخترای دیگه میرفتم


الان با اونا هنوزم دوستم ولی با این میرم بیرون معمولا


با هم قراره بازم موزه بریم، اون یکی موزه رو.


هر شب که من خسته میام خونه، باهاش همون دم در شروع میکنم به حرف زدن و یهو میبینی یه ساعت گذشت! :||


اخیرا بهم میگه قبل ازینکه حرف زدن شروع شه این کوله بارتو بذار زمین

میاد کمکم میکنه


کلا اگه قرار باشه یه روزی از کانادا برم بیرون


یکی از دستاوردام

رفاقت با این دختره

یه دختر کانادایی الاصل مهربونه



  • یه آدم

بچه ها

بعد ازینکه اومدم اینجا


یه مرضی گرفت منو


و داره هی زیادتر میشه


و خیلی داره داغونم میکنه

هم از نظر بدنی 

هم روانی


دقیقا عین سرطان


نمیدونم به خاطر چیه


من کلا اینجوریم: به محض پرسیدن مرضم از دکتر، دیگه دکتر نمیرم برای بقیه ش! ول میکنم!

مگر خیلی انگیزه داشته باشم برای زندگی، مثل سال قبل که قبل از کانادا اومدنم خیلی انگیزه زندگی کردنم بالا بود.

و خب رفتم دکتر


این مریضی هی منو داره عقبتر میبره.


و واقعا گاهی چرت و پرت مینویسم که فقط زمان بگذره.


گاهی از خودم میپرسم واقعا می ارزید بیام اینجا؟

این چیزی که بهش مبتلا شدم

در مقابل تمام اشتیاق و امید و ارزویی که داشتم و البته تجربیات ناب و زیبایی که دیگه تکرار نمیشه


نمیدونم


دوست داشتم اینو بنویسم.


خیلی روی دلم سنگینی میکرد.



برام دعا کنین اگه به دعا اعتقاد دارین :))))



  • یه آدم

امشب تو مود پست گذاشتنم :)))


خبر داشتین که

بین Indian

و نیتیو خیلی فرق هست؟!


ایندین یه کلمه کاملا racist هست؟


میدونین چرا؟!


چون


کریستف کلمب وقتی امریکا رو کشف میکنه

فکر میکنه اومده هند

چون:

1. اولا خیلی دور شده بوده از اروپا و فکر میکرده به حد کافی دور هست که به هند برسه!!!

در ثانی، از روی رنگ پوست مردم! حدس زده بود که به هند رسیده


ولی بحث اینه که الان که ما میدونیم که امریکای شمالی هند نیست!

اگه ما بگیم ایندین هستن، نژادپرستیم به دو دلیل:

داریم از روی رنگ پوست دو تا ملت رو قاطی هم میکنیم! یعنی اینکه اولش به یکی نگاه کنی و بگی آره این هندیه، و بعد بهت بگه آره من هندیم، این نژادپرستانه نیست. ولی اینکه بعد ازینکه میشناسیشون، بهشون میگی Indian این توهین آمیزه.

چون هندی نیستن! و بعد هم تو داری باز از روی شکل و قیافه قضاوت میکنیشون!

گرفتین؟!


توی استرالیا و کانادا این قضیه نژادپرستیه

اما چرا امریکاییا به راحتی به نیتیوهای کانادا، میگن ایندین؟!

چون نژادپرستن! نژادپرستی از سر و روی اون کشور میباره...



***


میدونستین که زن های نیتیو، به شدت در معرض تجاوز و کشته شدن قرار دارن؟!

بیشتر زن های نیتیو کانادا توسط پلیس ها بهشون تجاوز شده

و یا توسط یکی از اقوام وایتشون

یا خیلیاشون کشته شدن

میدونستین که تو سال 2011، دختر نیتیوی که کاملا بلوند بوده (اینجا نیتیو بلاند هم داریم) و تو Nova Scotia درس میخونده

و موضوع پروژه فوق لیسانسش درباره زن های نیتیو و تجاوز به اونها بوده، بهش تجاوز میشه و جسدشو (قتل) توی صندوق عقب یه ماشین وسط ناکجا اباد پیدا میکنن؟!


***


میدونستین که بریتانیا برای اینکه زمین ها و تمام محصولات نیتیوهای کانادایی رو بگیره، بعد از مذاکره (برای غصب همه چیز) وقتی با "نه" اونها روبرو میشه

بهشون میگه اکی شما که جوابتون نه هست

پس این هدیه رو از ما قبول کنین

و بهشون پتوهای حاوی بیماری های خطرناک رو میده تا هم نسلشون رو منقرض کنه هم به بهانه درمان بیماریهاشون اونا رو مطیع خودش کنه؟!


***

اینجا

توی کانادا دو تا چیز هست برای نیتوها

membership

status

استاتوس یعنی شما از نظر خونی نیتیو بودین که کانادا بهتون کارت نیتیو داده، و میتونین از مزایای نیتیو بودن استفاده کنین (مثلا تو هزینه های دانشجویی کمک میکنن)

ممبرشیپ یعنی تو جزوی از نیتیوها هستی

ممکنه از نظر خونی جزو اونا نباشی

ولی مثلا از بچگی با کالچر اشنا بودی و بین اونها بودی و یا رفت و امد کردی خیلی و تو رو به عنوان نیتیو قبول دارن، در واقع council تو رو به عنوان نیتیو قبول داره و بهت کارت عضویت میدن.

اینجوریاس


  • یه آدم

میخوام درباره موزه ای که با هم خونه ایم رفتم توضیحاتی بدم.

نیتیوها تو مایه های همون سرخ پوست مانندهای امریکا برای کشور امریکا هستن. چون کانادا خیلی بزرگه، قسمت شرقی کانادا مسلما به اروپا نزدیکتره.

ولی! نیتیوهای قسمت شرقی کانادا از امریکای جنوبی اومدن اینجا و شواهد زیادی براش هست، یکیش قدمت شهرهایی که به تدریج ساخته شدن. دیگری اینکه تو شرق کانادا ذرت پیدا میشده قدیما به وفور. الانو نمیدونم. اونایی هم که تو امریکای جنوبی هستن یه میکسچری از افریقا و نیتیوهای خود امریکا هستن و بعضا خود نیتیوها هستن. گرفتین تا اینجا؟

مردم غرب کانادا هم که از طرفای ژاپن و چین و کشورای اینجوری اومدن یا حداقل یه میکسی ازونا هستن.

حتی قیافه نیتیوهای کانادای غربی خیلی شبیه چینیا و کره ایا هست.

به دلیل اینکه قسمت اعظم کانادا یخ و هوای سرد هست، مردم کانادا حتی چاقو ماقو و نیزه درست و درمون نداشتن.

اول که تو igloo ها بودن.

بعدش کم کم در طی هزاران سال میرن سمت جنگل ها (میان پایین تر از قطب) بعد همینطوری ابادسازی میکنن و در نهایت قاره امریکا کشف میشه و مردم اروپا میریزن تو این کشور و تقریبا همون بلایی که سر امریکا اوردن اینجا هم میارن.

یعنی مردم رو سعی میکنن به زور متمدن کنن، خونه زندگیشونو ازشون میگیرن و ...

براتون یه دو سه تا عکس اپلود میکنم.

این موزه از ما دوره و تقریبا وارد یه شهر دیگه میشیم تا برسیم به این موزه. چون:

این موزه خودش در محل اقامت همون نیتیوها بوده!! یعنی جلوی ما کنده بودن یه جایی رو، بعد موزه زده بودن!! حتی خونه های نیتیوها که بهش میگن لانگ هاوس، longhouse هم هست اونجا!

این لانگ هاوسه:

این توشه، نقاشی واره


این واقعی بیرونشه


این نقاشی بیرونش



واقعی توش


مردم نیتیو تو همچین جاهایی زندگی میکردن.

روی اون تخت مانندا میخوابیدن.

اینوگوگل کنین native people of canada تا چهره مردم نیتیو رو ببینین.

  • یه آدم

بچه ها

درسته که این یه وبلاگه


و بعدا اگه بخواین بهش استناد کنین

خب اگه بفهمن منبع شما یه وبلاگ هست!

میخندن بهتون


ولی میخوام بدونین

که اطلاعات شما الان

(اگه این وبلاگو خونده باشین)


بیشتر از ایرانیهای تو ایران، ایرانیهای کانادا و حتی بعضی کاناداییا! درباره کانادا هست...


میدونم باور نمیکنین


اشکالی نداره...



و بدونین


هرچی نوشتم درست بوده


***


خدایا!

این دختره، هم خونه ای کاناداییم، امروز چیزای عجیب براندازی برام میگفت!!!

داشتیم همینجوری حرف میزدیمو میزدیمو میزدیم!

که گفت میتونیم سه شنبه ها بریم سینمای دانشگاه و با مبلغ دو دلار فیلم ببینیم!

بعد داشتیم تعریف میکردیم که قرار است تابستان خود رو چگونه بگذرونیم! که گفت من یه ده روزی از جولای رو میرم خونه.

چون میره به کمپینگ دیابتیا به خاطر یکی از اقوامش (مامانش مجبورش کرده با همشون بره اونجا!!)

بعد ازش پرسیدم اگه اشکالی نداره میشه بگی مال کجای کانادایی؟

گفت مال تن تن.

بعد گفت ما تو مناطق reservation area  بودیم.

گفتم رزرویشن اریا دیگه چیه؟

گفت این مناطق در واقع مناطقین که نیتیوهای کانادا رو نگه میدارن توشون.

گفتم چه جالب.

گفت نه اصلا جالب نیست.

پرسیدم چرا؟!

گفت چون این مناطق مخصوص نیتیوها هستن و اونها رو در واقع از بقیه مردم جدا کردن.

بعد گفت میدونی سر نیتیوهای امریکا چی اومد دیگه؟ همون Indian ها (که مهاجرا اوایل اونا رو سوزوندن زنده زنده بعدم برده شون کردن یا حق مالکیت زمینهاشونو ازشون گرفتن). گفتم اره. گفت همون بلا رو دارن محترمانه سر ما میارن، سالهاست.

گفتم ایست کن (به قول اون اقاهه تو سریال پایتخت 4 که اسمش یادم رفته، همون که رقیب هما خانم تو انتخابات بود).

پرسیدم مگه کانادا نیتیو هاش همون بریتانیاییا و فرانسویا و المانیا و ایتالیاییا نیستن؟!

گفت نخیر!

نیتیوهای کانادا کاملا متفاوت هستن.

اینایی که اسم بردی اینا وایت های کانادا هستن! نیتیوهای کانادا، همون بومی هایی هستن که از حدود 10000 سال قبل اینجا بودن.

یعنی ده هزار سال قبل از امریکای جنوبی اومدن سمت شرق کانادا.

چرا؟ چه مدرکی هست؟

چون ذرت هم تو ارژانتین و شیلی و مکزیک خیلی رواج داره هم تو شرق کانادا بین نیتیوها. از طرفی این نیتیوها به تدریج از سمت شرق یعنی Nova Scotia حرکت کردن اومدن سمت نیوبرونسویک و اونتاریو و همینطوری رفتن جلوتر. چون هرچی سمت شرق میریم قدمت شهرها طولانیتر میشه.

پرسیدم خب چرا شمااها رو توی خونه های داخل یه محوطه نگه میدارن؟

گفت سیاست اینا اینجوریه.

اینا نمیخوان ما بین مردم پخش بشیم.

نمیخوان ما بگیم که قبل از اومدن انگلیسیا و فرانسویا ما اینجا زندگی داشتیم و فرهنگ داشتیم.

حتی مادربزرگ این دختره، تو یه مدارس مخصوصی میرفته توی ابتدایی و راهنمایی، که اونجا کارگاههای کار اجباری بوده در واقع.

حتی برای اینکه اثرات کاراشونو پاک کنن ادمای دولت و خود دولت، اون مدرسه ها رو منهدم کردن.

و خیلی عجیبه که چند وقت یه سری گندکاری های دولت کانادا رو شد و اون این بود که یکی از شهرای نیتیو نشین (یا بومی نشین) کانادا هیچ دسترسی ای به اب و برق و وسایل گرمایشی تو وسط کانادای به این سری نداشتن. اسم شهره: Attawapiskat هست.

GOOGLE MAP 

یه محوطه مستطیل شکل میبینین اونجا رو نقشه؟!

اون منطقه حفاظت شده و ایزوله شده برای first nation کانادا هست.

اینم ویکی پدیاش



قراره که تو ماه اگوست برم توی باغچه کاری و gardening مردم نیتیو کانادا شرکت کنم. هم به دلیل علاقه به باغچه و گل و گیاه و کاشتن و هم دیدن ادمای اصیل کانادا.

خیلی اطلاعات دیگه هم داد. بعدا بقیشو مینویسم.

خلاصه دنیای قمر در عقریبه بچه ها.


پی نوشت: این نوشته مال قبل از تابستون امساله... 
  • یه آدم

ادامه پست قبل


خلاصه

نرفتم اینو

به علاوه ال گور اونجاس، هنوزم زنده هست و جوونم هست و من کلی وقت دارم

این ال گوره:

ال گور کیه؟


این خارجیا تا 100 سالگی عمر میکنن، من تا اون موقع مردم صد در صد ولی ال گور سر جاشه


دومیش اینه که 

اون یکی کنفرانسو نرفتم

چرا؟

اولا هیچ کمکی به رزومه و کار پیدا کردن نمیکنه.

در ثانی، من هنوز تازه رسیدم، خیلی نترکوندم هنوز، باید بیشتر کار کنم

وقتی به استادم گفتم

گفت تو خیلی کار کردی

تو یه عالمه داده داری

گفتم استاد

اگه اجازه بدین، کوپنمو نگه دارم چند ماه دیگه باز میرم، این سری احتمالا میرم کنفرانس ایتالیا، ایتالیا رو تا الان نرفتم، ندیدم، میرم ایتالیا،

گفت واسه اونم میتونی بری!


من میدونم که استاد به کسی توی سال اول ورودش هیچ کنفرانسی رو پول نمیده بره، به من لطف کرد، نمیدونم چرا، ولی خب منم گفتم چرا 4000 دلار طفلکی رو هدر بدم؟! در عوض موندم رو پروژه م کار کنم.

بچه ها وقتی شنیدن گفتن تو دیوونه ای مریم، گفتم چرا؟ گفتن کنفرانس مفته تو تنها دست اوردت از دوره تحصیل همینه و دیگه تکرار نمیشه.

گفتم یعنی میگین شماها اینقدر لوزر هستین که هیچی قرار نیست برداشت کنین و ته تهش همین سمیناره؟؟!!


بعد بهشون گفتم

من از اون ور کره زمین میام


من یه نیم کره دور زدم اومدم اینور

باید برای کارهام دلیلای محکم داشته باشم که انجام بدمشون


الان نیازی نمیبینم برم به این کنفرانس


استاد طفلک هر سری سورپرایز میشه با REACTION های من

چون تمام بچه ها میخوان برن کنفرانس

اتفاقا اون منزوی ها خیلی میرن سمینار

من کاراکترم به شدتتتتتتتتتتتت اجتماعیه

بعضی وقتا ازم میپرسن بچه ها

میگن تو کرمندای دپارتمان علوم انسانی رو از کجا میشناسی؟!

خودمم نمیدونم!


کاراکترم به شدتتتتت اجتماعیه

هر صبح

که راه میرم توی طبقه

مینیمم با 40 نفر دارم سلام و احوالپرسی میکنم

بعد استاد به این کاراکتر میگه بیا بریم البرتا

دختره جواب میده نه!


مخصوصا ایرانیا

همش دوست دارن یه چیزی بکنن از همه، همه دوست دارن نه فقط ایرانیا، همه.

ولی من اینجوری نیستم که چون پول یکی اومده دستم پس باید خرجش کنم!!!!

مزخرفه!


یا خیلی چیزای دیگه

استاد میگه بخرم برات؟

میگم نه استاد

دارم ممنونم.

طفلکی شوکه میشه!


یا خیلی چیزا


من به کارهام افتخار نمیکنم

ولی اینا جزئی از پرسونالیتی و شخصیت منن

اینا "مریم" هستن. مریم رو تشکیل میدن


اینجا هرکی میاد، حتما میخواد بمونه دیگه، همه پروسه تحصیلشون رو طولانی تر میکنن که یه حقوق اب باریکه هر ترم بگیرن.

من نه!

من خیلی قوی میجنگم و از پذیرفتن آفرهای اضافی خودداری میکنم.

اینا خیلی شوکه میشن

خیلی براش سورپرایز کننده هست

چون فیدبک دادن و دیدم


از طرفی میبینن که همشونو دوست دارم و باهاشون خوبم

میگن خب این چه مرگشه پس؟



ولی من اینجوریم. خودمم!



استاد هم اون پول رو گذاشت کنار، و برای ما یه چیز خوب خرید که تو گروه ازش استفاده کنم که خیلی هم به کار من میاد :))))


بچه ها شاکی شدن که ما اولویتمون یه چیز دیگه هست ولی استاد اهمیت نداد، خریدش :)))


اون اوایل یه بار بهش گفت ما اینو میخوایم


بعد از این قضیه خرید

:)))


بی اندازه دوسش دارم :))))

استاد من ماهههه



حتی اون آفر رو به کس دیگه نداد

یه چیز خوب خرید برامون باهاش


من کلا

خودم رو عشق خارج نمیبینم


از ایرانم هر سری ازم میپرسن چرا رفتی خارج

واقعا دلیل نمیبینم جز: ادامه دادن این رشته، ملاقات مردم جدید و فرهنگ جدید، محیط جدید، کسب تجربه تو سنین جوانی و مسائل اینجوری.

من نیومدم که حتما موندگار بشم

من اومدم که یاد بگیرم، کسب تجربه کنم، آدما رو بیشتر بشناسم.


من دیر یا زود ازینجا میرم. ازین دنیا، میخوام قبلش یه کارایی بکنم، میخوام مفید باشم، میخوام مفید باشم تو این دنیا، حتی اگه بشه، یه کوچولو تو زندگی بقیه تغییر ایجاد کنم و برای اون روز زنده ام.


برای همین باید کسب تجربه کنم


باید یاد بگیرم


من برای رفتن به ونکوور و عکس گرفتن اونجا و فرستادنش به دوستای ایران و همینطور بچه های اینجا نیومدم.

من برای یه هدف والاتر اومدم



ما ز بالاییم و بالا می رویم

ما ز دریاییم و دریا می رویم

ما از آن جا و از این جا نیستیم

ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم


***


پی نوشت: نل، وبلاگشو حذف کرده... 

  • یه آدم

خب

ازونجایی که این وبلاگ خانه ای برای فحش دادن ها و خالی کردنهای من هست!

در نتیجه باید اینجا خودمو خالی کنم!!!


:))))



***


خب دوستان


من تو این مدت، مینیمم، مینیمم، 4 تا سفر رو نرفتم.

حالا کوتاه یا طولانی


مهم ترینش دو تا بودن

1. سفرم برای کنفرانس به غرب آلبرتا

(همین الان! نوشتم سفر به کردستان! میدونین چرا؟ چون البرتا خودش غرب کاناداس، کنفرانسم میخواستم برم، غرب ایران کردستانه، مغزم یهو نوشت کردستان!!! مغز سیمپلیفای کننده!!!)

2. سفر به pittsburgh توی امریکا


اولی برا کنفرانس

دومی برای ورکشاپی که ال گور برگزار میکنه 


چرا؟


چون من اومدم کانادا اول از همه برای ریسرچ


من به عشق رشته م اومدم


من ابدا برای اینکه بیام خارج فقط، نیومدم اینجا، یعنی اگه این استاد بهم پذیرش نمیداد، و اگه تو همین رشته و گرایش پذیرش نمیگرفتم (و تو اون یکی رشته که اونم فانتزیمه) نمیومدم کانادا.


من با هر دختری که صحبت میکنم از ایران (معمولا اخر هفته ها با سه تا دختر جدید! هر بار صحبت میکنم، دوست دارم بهش یه دیدی ازینجا بدم، امید بدم، بگم که میشه ولی باید تلاش کنن و....) تقریبا خیلیاشون میگن میخوایم بیایم خارج، میگم خب چرا؟ میگن چون خارجه دیگه!!!

آخه اینم شد دلیل؟!


خب کوبا و حبشه (اتیوپی) هم خارجن. کجا؟ چرا؟


ملت تکلیفشون با خودشون معلوم نیست بخدا...


دلیل بعدیم این بود که

قبول دارم

اگه با دعوتنامه ال گور، سه ماه قبل (قبل ازین مسخره بازیای جدید ترامپ) اپلای میکردم حتما ویزا میگرفتم.

ال گور ال گوره!


:)


نامزد ریاست جمهوری بود.

من این دعوتنامه رو به زحمت به دست اوردم

اینجا تو انجمن گلوبال وورمینگ فعالیت کردم...


ولی نرفتم


من باید به درسام برسم


اینجا یه مدلیه که


بچه ها از سال اخر لیسانس که معمولا سال پنجم لیسانسشون میشه (اینجا هیچ کس حوصله نداره 4 ساله تموم کنه، من عین بدبختا بدون ترم تابستون، هر ترم 20 تا 20 تا واحد گرفتم و تونستم 7 ترمه تموم کنم، البته اون موقع ها دلیل داشتم، مامانم همش گریه میکرد میگفت دخترمو میخوام!!! منم گفت چشم مامان! الانم پشیمون نیستم از کارم چون برای مادرم کردم ولی میخوام بگم اینا ازین کارا نمیکنن.


خلاصه اینا یه سال قبل از شروع فوق یا دکترا تو ازمایشگاه پلاسن

راه و چاهو یاد میگیرن

تازه کانادایین...

لیسانس اینجا بودن

همه راه و چاهو بلدن...

از بچگی اینجا تو کوچه خیابونا سکس کردن و مینیمم مینیمم سه چهار این threesome داشتن تازه اونو خیلی خاص حساب نمیکنن


دختره میگفت من کلا شاید ده تا سکس سه نفره داشتم، گفتم وات؟! گفت همه اینجا گروپ سکس دارن! من نداشتم!!! 

حالا من هنوزم روم نیمشه به خانواده م بگم (پدر و مادرم) من تو ایران دوست پسر داشتم و اینجا ندارم!!!! همه برعکس فکر میکنن!

همش دختر عمه هام حس میکنن من همش دارم سکس میکنم، عمو چه خبره مگه؟!

خبر ندارن من اینجا میشینم وقتای خالیمو چرت و پرت مینویسم و شماهام غم نامه هام و خنگول نامه هامو میخونین

والا...


خلاصه توی این شرایط

آدم باید یه ذره تجدید نظر کنه توی افکارش

برای همین

من اخر هفته رو هم میرم دانشگاه کار میکنم که جلو بیفتم یه اصطلاح

(جلوتر از خودم، نه بقیه)


و خب همین قضیه خیلی بهم کمک کرده تو همه جهات


والا

ما از یه کشور دیگه میایم


از یه کشور که کالچرش به شدتتتتتتتتتتتت متفاوته با اینجا


وقت یللی تللی ما نداریم اگه میخوایم واقعا پیشرفت کنیم


میشیم عین این ایرانیای درب و داغون که همش توی کامیونیتی میچرخن و هنوزم بعد پنج سال میبینیشون و میگی بابا اینا حتما دیروز از ایران اومدن!

این یه مورد خوشبختانه به تهرانی شهرستانی بودن ربطی نداره، کلا لباس پوشیدن و ریخت و قیافه و تیپ زدن این ایرانیا عین ایرانه (دخترا یه عالمه آرایش و شلوار پاره پاره، نگاههایی که کجکی زیر نظرت گرفتن و تا میفهمن متوجه شدی روشونو میکنن اونور، موهای وز وزو ریختن دور سر و انگار فقط اینا مو دارن، لب بالا چسبیده به چشما! چون دماغو عمل کردن، قیافه عینننننننن اینایی که دیابت دارن... زرد، کمرنگ، پسرام همه یه پیرهن ابی تنشونه و یه شلوار مشکی ای سورمه ای ای، خیلی کر و کثیف میرن و میان، موها به هم ریخته، و... قضاوت نمیکنم، ولی اگه میاین خارج لااقل یه ذره تمیز لباس بپوشین!


ادامه شو تو پست بعد مینویسم که کلنگ قاط نزنه







  • یه آدم

یه وقتایی هست

که حوصله هیچ کس

و هیچ چیز رو نداری :)

واقعا نداری و نداری و نداری

اونجور وقتا

هیچ احدالناسی نمیتونه تو رو ازون حس بیاره بیرون (البته اگه محمد و خواهرم رو بذاریم کنار)


الان توی اون حسم

:)



بای بای :)


اینجا به نظرم چون اعصاب ادم اروم میشه و چون زندگیت نرمال میشه

دیگه نیازی نداری با سکس بهش تنوع بدی یا برای خالی کردن خودت با کسی بخوابی یا فکر کنی چون تو خارج همه با هم میخوابن پس منم میخوابم! یا هر دلیل مزخرفی مثل اون.

نمیدونم بقیه چجورین

برای من اینجوریه.

و خیلی بابتش خوشحالم.

بعد ازین با هرکی وارد رابطه بشم حداقل برای دل خودم هست (قبلی هم همین بود، ولی اینبار عقلم بیشتره و حس هام منطقی تره) دلم برای محمد و حرفاش گاهی خیلی تنگ میشه

:(

شماها محمدو نمیشناسین

 

مرد خیلی متفاوتی هست


بهم همیشه میگفت

تو مثل یه یه مشت گل هستی 

mud

گل و خاک منظورمه



که بستگی داره که چطوری شکلت بدن 

و همیشه تلاش میکرد که بتونه اون خاک رس رو به بهترین شکل، شکل بده.




  • یه آدم

یه چیزی که از استادای اینجا یاد گرفتم

اینه که به جای

shit

fuck

و

holy shit


 از کلمه

holy heck

and

holy moly

هست!


این هولی مولی خیلی بانمکه

هر سری من میام ادای مودبا رو دربیارم اینو میگم و بچه ها از خنده هوا میرن!



:)



اینجا همه شت و فاک و این حرفا رو میگن


یادمه وقتی من رسیدم دانشگاه

وقتی بعد از کریسمس شروع شد دانشگاه

یه دونه از دخترای کاناداییمون توی اولین روزی که من اومدم


اوم اتاق ما

شروع کرد با یکی از پسرا حرف زدن

و بچه ها باورتون نمیشه

توی هر جمله ش یه دونه فاک رو حتما میگفت

اصلا نمیدونم با چه هنرمندی ای میتونست هر جمله رو با یک الی دو تا فاک بگه...



حس میکنم چون دخترن

و چون تربیتشون مثل مردها هست

مجموعه دخترانگی و مردانگی رو هم میاد

و دوست دارن به اصطلاح قلمرو رو تعیین کنن

که یعنی جنده

تو که تازه اومدی از یه خراب شده ای

هیچ گوهی نیستی اینجا

بچه ها

اینقدررررررررررر این از کلمه فاکو شت استفاده کرد

که من سرمو گذاشتم روی میز

گفتم عجب جایی اومدم!


شب یا شبای بعدش به جدیم همینو گفتم که دختره حرف میزنه تو هر جمله ش دو تا فاک میگه اینجا دیگه چه خراب شده ایه؟!


من کلا بی ادبی رو از دخترای اینجا یاد گرفتم

دخترای اینجا خیلی راحت فحش میدن

پسراشون نه! 


مودبن!


محشرن ازین نظر


چون تقریبا خیلیاشون گربه و سگ دارن

یه مقداری یاد گرفتن که قلمرو تعیین کنن


این نظر شخصی منه


دوست دارن قلمرو رو تعیین کنن


جالبه که من با همین دختره بعدا دوست شدم


و میومد میشستیم ساعتها حرف میزدیم

از خودش از خونواده ش از دوست پسرش از همه چی

از وام هاش

از خیلی چیزا

از فانتزیاش

ولی خب دو سه هفته اول رو ابدا محلم نمیذاشت


شایدم واقعا اون روز خیلی عصبانی بود نمیدونم


ولی آخه روز بعدشم همین بود تقریبا ولی با شدت کمتر

یا مثلا میومد اتاقمون

با پسره همش حرف میزد

منو محل سگم نمیذاشت

منم ازینا نیستم که مثل چس ها بشینم یه گوشه منتظر باشم همه محلم بذارن نه.


خودم سعی میکنم محترمانه برم جلو بدون اینکه آبروی ایرانیا رو ببرم یا گند بزنم به همه چی.


ولی بعدها درست شد


خلاصه این هولی هک و هولی مولی رو در ذهن داشته باشین :)




یه فرهنگ غلطی که ما داریم

اینه که


بهاره رهنما از شوهرش طلاق میگیره

شوهر میکنه بعدش

ما فضول اونیم

ما باید ازش توضیح بخوایم!


به ما ربطی نداره عمو!


زندگی خودشه

به خودش ربط داره



خوشبخت باشن همیشه

  • یه آدم

دختر بهاری چطوره؟

:)

دیگه وبلاگ نداره :)

  • یه آدم

بچه هااااااااااااااااااااااااااااااا

برف اومد



برف اومدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد


این دومین دوره برف هست که دارم میبینم تو کانادا!


بچه ها


4 فصلو دیدم!


4 فصل رو دیدم در نهایت!!!!



:))))))




یه ماه و ده روز دیگه دقیقااااااااااااااا یه ساله که اومدم اینجا!



غروب امروز با هم آفیسیم که دوستمه کلی همو بغل کردیم!!! و اشک ریختیم! (اون کاناداییه!) 

بهش گفتم الان همه دارن غر میزنن که ای واییییییییییییییی برف شروع شد!


برای من یه روز خاصه امروز!


برای من یه روز خاصه امروز!



:)))




من وارد دومین سال دارم میشم



برای من هر روز این سال پر از خاطره هست



پر از خاطرات شیرین

و گاهی تلخ


روزایی که از شدت ناراحتی گریه هم نمیتونستم بکنم



روزایی که از شدت شادی همزمان با خندیدن گریه میکردم با صدای بلند...




روزایی که پروژه م (ریسرچم) به بن بست میخورد


روزایی که مجبورم کردن تی ایی کنم تو تابستون و بچه ها باورتون نمیشه، علاوه بر اینکه تی اییم تموم داره میشه وظایفش ترم دیگه و دو ترم آخر رو راحتتتتت به ریسرچ میرسم (چون منو مجبور کردن چهار ترم پشت هم تی ایی کنم... که وحشتناکه و تو کانادا بی سابقه هست...) یه مزیت خیلییییییییییی بزرگ داره برای اقامتم توی آینده (که هیچ دانشجویی مطمئنا ازش خبری نداره و منم خودم اخیرا فهمیدم و گفتم خدایا! تو جبر تو هم حکمتی هست....) حالا براتون بعدا میگم...

تی ایی تابستون منو به تدریس بیشترم علاقمند کرد و باعث شد برم دنبال کورس های تدریس و اونا رو هم بگذرونم..



روزایی که دستگاهها کار نمیکردن و یکشنبه میشستم میزدم سرم تو ازمایشگاه که الان چه خاکی سرم بریزم؟!



:)



دفعاتی که استادم بهم گفت از کار کردن باهام خیلی راضیه و موافق هست که من بیشتر از دو سال بمونم تو گروه و ریسرچ کنم


روزایی که استادم صدام میزد

میگفت این دانشجوها تازه اومدن

میسپرمشون دست تو

بهشون درس بده و کمکشون کن یاد بگیرن و ولشون نکن


روزایی که حس میکردم مفید هستم....



دوستایی که پیدا کردم


دوست کاناداییم توی آفیس

دختری که باهاش گاهی ساعتها میشینم و با هم صحبت میکنیم انگار هم رو سالهاست میشناسیم



این دخترای کانادایی بینی بین الله آدمای خوبین


واقعا آدمای خوبین


روزایی که دلم برای ایران تنگ میشد (و میشه)


پروسه رشد من اینجوریه که


اول سعی میکنم اون مرحله رو با موفقیت طی کنم


مثلا، من تا قبل اینکه جدی بهم بگه الاغغغغغغغغ یه لینکداین بساز بدردت میخوره

لینکداین نداشتم و ریسرچ گیتم نداشتم


چون نیازی نداشتم!!



اول سعی میکنم مشکلات و مسائل اکنون رو حل کنم


بعد مخم دغدغه میتراشه!



مثلا


اون سه ماه اول مثل خرررررررررر کار کردم

به هیچی فکر نکردم (الانم البته مثل همون خره کار میکنم)


و بعد از سه چهار ماه مخم شروع کرد:

که مریم الاغ

میخوای بمونی اینجا یا میخوای بری سراغ کار کردن

و وقتی اون مشکل رو هم حل کردیم (بخشیش با کمک جدی و بخشیش با بقیه متخصصین) و کانکشن ساختم و تمام راه و چاه رو یاد گرفتم

مخم گفت خب الاغ

الان باز 100 در صد تمرکز رو بذار روی ریسرچ و درس دوباره


ولی بچه ها


توی این ده ماه و بیست روز


کاری که همیشه انجامش دادم


تقویت مهارتهای ارتباطیم

و شناختن کالچر بوده



مخم ریلکس کرد بعدها

و تونستم بیشتر فکر


یه روزایی فانتزیم بود که انگلیسی راحت رت به مغزم خطور کنه تا فارسی (یعنی انگلیسیم خیلی قوی شده در اون زمان)

و این اتفاق افتاد!

روزایی که از شدت فکر و غصه خوابم نمیبرد!



یه مدته که دیگه منو دپرشن (افسردگی) پریودی دیگهههههههه نمیگیره در بر


به یه ثباتی رسیدم

که اونو دوست دارم


روزایی که برای زندگیم تصمیمات جدی میگرفتم! تصمیمات اساسی!



در نهایت متوجه شدم


که برای ادامه زندگیم به هیچ احدی احتیاج ندارم

و اگه ازدواج میکنم برای دل خودمه فقط 

نه از سر نیاز


اینکه قوی شدن به پی ار گرفتن نیست


به پاسپورت المانی و کانادایی و امریکایی و اروپای شمالی نیست


قوی شدن به خودت و خودت و خودت ربط داره.


فقط و فقط "خودت" میتونی باعث قوی شدنت بشی

و خودت هستی و خودت در نهایت


و اون حس رو دوست دارم


اینکه روحیه جنگنده ام رو سوپروایزرم و بقیه دوست دارن

اینکه بهم rainbow میگن

اینکه من واقعا دوست دارن

نه که نایس بودن کانادایی باشن فقط

اینکه قلبا دوسم دارن و اون حس رو دوست دارم


اینکه سوپروایزرم به شدت میجنگه که من حتی یه روز ناراحت نباشم

اجازه نمیده روحیه جنگنده م رو از دست بدم

این آدم رو من بی اندازه دوست دارم.

بی اندازه!



اینکه هم خونه ای داشتم و دارم

اینکه هنوز تو این سن من خونه مستقل ندارم! ولی هنوز روحیه م رو حفظ کردم و درست مثل یه هجده ساله میجنگم! خیلی خوشحالم!

اینکه یکی میتونه مثل این هم خونه ای پسر من باشه که توی کانادا! همش پرده ها رو میکشه و خونه رو تاریک میکنه و پنجره شو 3 تا قفل زده، و همش فقط گربه میخره میاره خونه، هر روز یه گربه! و ولشون میکنه و نگهداری نمیکنه ازشون و یه جورایی خودشو ارضا میکنه و شرایط زندگیش و رشد کردنش مثل پسرایی هست که بالاشهر تهران بزرگ میشن! ولی اینقدر از نظر من بدبخته!

اینکه همش میترسه، میشینه حرفای خاله زنکی میزنه و هر وقت با کسی میره بیرون باعث خجالت طرف میشه

اینکه تو کانادا! بزرگ شده و مهارت های اجتماعیش صفر هست! صفر! منفی حتی! اینکه همش میخواد به بقیه زور بگه و زندگیشو ببره جلو

اینکه درسای ترم یکش رو گرفته برای بار سوم و هنوز نتونسته پاس کنه و دقیقاااااااا مطابق با انتظارم باز هم fail میشه (این درسا رو باید 4 سال قبل میگرفت، ولی افتاده)

اینکه مشکل رو در همه میبینه، تو همه کانادا! و مردمش میبینه ولی یه بار نمیشینه فکر کنه که بابا! شاید اشکال از منه!


ولی من اون شهر و اون کشور بیرون اومدم و دارم همش خودم رو اپدیت میکنم و دارم نرمال تر میشم

و بقیه دوست دارن باهام رفت و امد و معاشرت داشته باشن

اینکه گاهی حیرت میکنم که چجوری با این جور آدما هم میشه یه جا زندگی کرد و من یکی ازونا هستم!!!!!!

:)))))

خیلی سخته

باید زندگی کنین تا بفهمین....



اینکه قوی شدم

سبک دارم به قول بچه ها

مکتب فکری دارم

خیلی خوشحالم!


امروز به جدی پیام دادم که فردا شب باهاش میخوام تماس بگیرم و صحبت کنم (چون ازینکه یهووووووو به یکی زنگ بزنم تنفر دارم و هرگز اینکارو تو زندگیم انجام ندادم) 

ولی یه تکست دیگه دادم بهش قبل از نوشتن این پست

و گفتم حقیقتش جرات نمیکنم بهت زنگ بزنم


وقتی فهمیدم که قراره برف بباره بهش پیام دادم

خواستم یه جورایی خوشحالیمو باهاش تقسیم کنم

یه جورایی ازش تشکر کنم

ولی میدونم فیدبکش چیه

یا جواب نمیده تلفنو

یا که نهایتا برمیداره گوشی رو میگه چی میخوای؟! خب! اکی بای!

ازینکه ضایع بشم و خجالت بکشم ترسیدم!

یا بهم بگه زده بالا

یا بگه تو میخوای با من be in touch باشی

یا بگه من توی مخ توئم خیلی ساله

یا بگه تو مینیمم دو سه سالتو توی این کشور محتاج یکی مثل منی که اوج بگیری

خسته شدم :)

ازینکه بزنه سرم که برای من خیلی عزیزه و خیلی دوسش دارم

خسته ام :)

شده یکی رو دوست داشته باشین، بابا / مامان/ دوست هرکی

و بهش بگین دوسش دارین

و ساکت بمونه و بعدها بزنه سرتون همون جمله رو

و نشونتون بده که براش خیلی بی ارزشین؟

این فیدبکی هست که من همیشه از جدی میگیرم (میگرفتم، الان خیلی وقته که دیگه محلم نمیذاره، از همه جا هم بلاکم کرده، کم کم داره به مخم خطور میکنه هیچی برای تولدش نفرستم، به جز حاشیه، به جز ضایع شدنم هیچی در پی نداره، باید یه نفر بارهاااااااااااا خرد بکنه شما رو، باید بارها بهتون نشون بده که: مریم تو منو دوست داری، ولی من هیچچچچچچچچچ علاقه ای ندارم بهت، و ضمنا تو یه نخاله هستی توی این دنیا و ضمنا من مسائل مهم تر دارم برای پرداختن و حتی وقت یه کافی خوردن باهات ندارم تا بفهمین چجوریه و چرا من اینجوری شدم، حالا اون پروسه قول دادن و بعد زیر همشون زدنش یه چیز دیگه ست... پدیده هست... اینکه مثل موش آزمایشگاهی نگاه میکنه به آدما، میخواد ببینه وقتی به یکی قول میدی و بعد میزنی زیرش و دختره هیچ مدرکی نداره که ثابت کنه تو زدی زیر قولت و ضمنا هیچ حقی هم نداره، بعضی وقتا دوست دارم خیلی شیک لینکداینشو بذارم اینجا همتون ببینین ایشون رو اینقدر نپرسین جدی کیه! ولی خب ممکنه ناراضی باشه در نتیجه اینکارو نمیکنم)

...


زندگی پر از حرف های نگفته هست


حرف هایی که توی خودمون دفن میکنیم

و هرگز به زبون نمیاریم

و با خودمون میبریم زیر خاک (و قلب من پر از این حرفاست)


یا حرفای دیگه رو به زبون میاریم که رد گم کنی کنیم


برای همین


چندین سال قبل یه تصمیم بزرگ گرفتم

تصمیم گرفتم به آدمهایی که دوسشون دارم

هر از گاهی بگم که برام بی حد مهم هستن و عاشقشون هستم

و بعد از اون همیشه به این تصمیمم عمل کردم

الانم به اعضای خانواده م همیشه میگم اینو


بهشون میگم که دوری، فراموشی نمیاره و همیشه عاشقشونم

به دوستایی که دوسشون دارم میگم

خوشحالم که قبل از اومدنم به مادربزرگم گفتم که برای همیشه دوسش دارم و هیچی و هیچی اونو از ذهن من پاک نمیکنه

چون قبل از مرگش هر قدررررررر اصرار کردم به همه که میخوام باهاش صحبت کنم کسی گوشی رو بهش نداد، میدونستم نمیتونه صحبت کنه

میخواستم بهش بگم مامان بزرگ! دوست دارم! همیشه! بمیری، بمیرم، فرقی نداره! دوست دارم! همیشه دوست دارم! و همیشه عاشقتم...


ولی قسمت نشد

ولی هفته ای دو سه بار توی خواب بهش میگم که دوسش دارم

خیلی دوسش دارم


نمیخوام این قسمت از حرفام ناگفته بمونه قبل از مرگم یا اشک بریزم سر خاک بقیه که چرا بهشون نگفتم که دلم براشون تنگ میشه یا دوسشون دارم...

موقع مرگم،

از هیچی پشیمون نخواهم شد

تمام زورم رو برای همه زدم

و برای خودم

و واقعا هرچی فکر میکنم، میبینم هیچی برای پشیمون شدن ندارم

و خیلی خوشحالم


***

در نهایت اینکه

این رو با همه وجودم لمس کردم

God is big enough to have your back

do not worry


و نیازی به هیچ آدمی در زندگیم نیست


***


اگه حال و حوصله دارین

اینو گوش کنین:


Buray - Gitmem Gerek (JoyTurk Akustik)


من خودمم معنیشو نمیفهمم ولی موزیکشو خیلی دوست دارم و ضمنا فسقلی خیلی با حس میخونه خیلی


***


اینکه مخاطبایی پیدا کردم تو محیط مجازی! که با خیلی چیزا عوضشون نمیکنم

همین کلنگ و ماز و ممد و الناز و صبا و غزل و خیلیای دیگه!

:)


***


خیلیی از موهام سفید شده...

دیده نمیشه چون زیر بقیه موهاست

ولییییییی خیلیاش سفید شده

مخصوصا اونایی که نزدیک شقیقه م هست


از ماه دومی که اینجا بودم سفید شد سفید شدنش....


مهاجرت!

:)

  • یه آدم

موندم که این هارد درایو کپی بشه توش فایلا

در نتیجه توی آفیسم!


بیرون انگاری میخواد برف میاد چون با این دوستم زدیم بیرون که یه قهوه بگیریم، خیلی هوا گرم شده، دقیقا قبل ا زباریدن برف اونطوری میشه...



بعضی وقتا به خودم میگم


این جدی هر سری میخواست بگه کافی coffee

میگفت قهوه!


بعد من یهوووووو دو سه تا جمله انگلیسی میگم بعدشم میگم چرا اینجوری شد؟


وقتی میای یه کشور انگلیسی زبان، بخدا خیلی سخته که کلمه انگلیسی نندازی وسط جمله فارسی....


***


اکی


بچه ها

شاید باورتون نشه

شایدم بهم بخندین


هرچی


ولی من تو این ده ماه و بیست روز با هیچ کس نخوابیدم!


:)



شایدم بگین خب چرا تو وبلاگت مینویسی خب؟!



اصلا حس خوابیدن نبود!


همش حس میکردم مغزم نیاز داره که ریلکس کنه 

و ببینه کجای دنیاس


و ببینه چجوریه هر چیزی


و حداقل تو این مدت سعی کردم مسخره بازی درنیارم و بیخودی برای فرار از تنهایی یا هرچی سراغ  کسی نرم

و به جاش خودم رو بسازم

و عوض بشم!

حالا بد یا خوب


به جای مشغول شدن با پسرای مردم

برم کالچر رو بشناسم


با آدما دوست بشم

و خیلی چیزا یاد بگیرم



امروز داشتم به (همین یه ساعت قبل) هم آزمایشگاهیم که دوستمم هست میگفتم

که یه ساللللللللل داره سر میاد!



یه سال!



برای من خیلی متفاوت سپری شد


متفاوت ترین سال زندگیم


و واقعا عاشق کانادا شدم


ممکنه اینجا نمونم بچه ها


ولی کانادا واقعاااااااااااا جای خیلییییییییییی خوبی هست برای زندگی


باید بیاین و تجربه کنین....


سرزمین زیبا

مردم خوب...



  • یه آدم

به یه نتیجه ای رسیدم


اینکه

وقتی آدمی که واقعااااااا دوست داری باهاش گپ بزنی و یا رفاقت کنی رو نمیتونی تو جامعه پیدا کنی

مجبور که نیستی که حتما یکی رو جایگزین کنی!


تنها باش!



رابطه رو با همه حفظ کن، با همه خوب باش، ولی مجبور نیستی حتما دوست صمیمی صمیمی داشته باشی!

آدم تنها باشه بهتره تا با یه احمق رفاقت کنه.

  • یه آدم

بعضی وقتا یه ایرانیای خوبی اینجا پیدا میشه!


دوست داری بهشون افتخار کنی....



خدایاا شکرت


اینجام ایرانی خوب هست...


فکر نکنین جو زده شدم


واقعا یه سری ایرانی رو اینجا میشناسم

و به خودم میگم خاککککککککککککک بر سرت مریم


اینا اینقدر خوبن

تو اینقد لجن و احمق

  • یه آدم

هر قدر جلوتر میرم توی زندگیم

اینو میفهمم

که کمتر آدمی پیدا میشه که بدون اینکه حتی یه چیزو ازت بخواد، بدون اینکه هیچی بخواد ازت، اینقدر کمکت کنه، اینقدر باهات خوب باشه.


دلم برات تنگ شده 


بیشتر از دلتنگی مزخرف دخترونه وار، دلم میسوزه که تو اینقدر با من خوب بودی وسط اون امتحانای مسخره بین المللیت، ولی من اینقدر اذیتت کردم :(


یادمه یه بار بهم گفت الاغ! دو سال دیگه دلت کباب میشه که چرا پسره رو اذیت کردم، من زودتر به اون حس دچار شدم... خیلی دوست دارم 

خیلی


از طرف مریم دارای حس عذاب وجدان :(

  • یه آدم

ازونجا که خدا واقعاااااااا دوسم داره

نمیذاره حتی دو دقیقه ناراحت بمونم!


تمام مشکلاتم یهو حل شد!


ده تاش با هم!



خدایا دوست دارم!


:))))



بچه ها پدر و مادرمو خیلی دوست دارم

مثل اونا کم پیدا میشه...

  • یه آدم

بعضی وقتا خب چون ما فقططططط و فقط با اسما اعتماد میکنیم


مثلا شماها میدونین من کیم

من میدونم نل دقیقا خودشه که پیام میذاره


ولی مثلا الان اگه لحن غزل رو نمیشناختم نمیفهمیدم که غزل خودشه که کامنت یا نه؟!

شایدم کاراکتر غزل کلا یه پسر هست که با اسم غزل میاد نمیدونم


به هر حال غزل، لطف داری :))


***


بچه ها

این روزا دنیام خیلی گرفته هست

کاش کل مشکلات ادم مسائل عشقی و ازین حرفا باشه

سر مسائل serious درگیرم

:(


و اینقدر درگیرم که وقت فکر کردن به هیچی رو ندارم

و as usual

تنها آدمی که تو سخت ترین، راحت ترین، بدترین، بهترین لحظه ها با من بوده و هست و مهم نیست چقدر داغونم یا چقدر خوبم

محمده!

  • یه آدم

چند هفته قبل، برامون نوتیس اومد که همه تی ای ها، باید در تاریخ فلان، نمره های تمام ریپورتهای آزمایشگاه رو بیارن تحویل بدن.


مطابق معمول، تمام ایرانیا، تاکید میکنم، تمام ایرانیا به جز یه پسر، تمامشون، آمامده نکرده بودن، و اومدن کلی دروغ گفتن.

من اگه جای اون کوئوردینیتور بودم، براشون اخطار و دادگاه رد میکردم.

چون، اینکه تو یه مشکلی برات پیش بیاد، اماده نکنی ریپورتو، بیای بگی خانم من اماده نکردم، فردا میارم، هرچی

اشکال نداره

ولی اینکه تو دروغ بگی

بگی اماده هست یادم رفته کپی کنم برگه نتیجه رو

بعدم بری محو شی و استاد ایمیل بزنه به همه که اون ایرانیا بیارن نتیجه رو و همه بدونن که تو تصحیح نکردی و داری دروغ میگی، این ته لجن بودن آدم رو میرسونه. همیشه اینجورین. همیشه. همیشههههه میتینگی که کل مدتش یه ساعت و بیست دقیقه هست رو نیم ساعت دیر میان، با چشمای پف کرده، با موهای شونه نکرده، با قیافه داغون، روپوشی که تنشون نکردن، درب و داغون، دهن بوداده، و...


بابا ایرانیا داغونن

خاورمیانه ایا کلا میپیچونن


کاناداییا تو یان موارد خیلی خیلی خیلی بهترن...



خلاصه

بنده سه روز قبل از موعد مقرر ،تصحیح رو تموم کردم، کپی گرفتم و درستتتت هفتاد و پنج شش ساعت قبل از موعد مقرر گذاشتمشون توی میل باکس استاده.

بهشم ایمیل زدم که اگه میخوای نمره ها رو وارد کنی برای بچه هام، بردار از میل باکست،


روز موعد، اومد داد زد من نمره های این مثلا 14 تا کلاسو ندارم، اسم کلاسای منم بود، بهش گفتم من برات سه روزو ونیم قبل گذاشتم تو میل باکست. گفت ارههههههه راست میگی! دوباره دو ساعت بعد صدا زد و من همینو گفتم!

گفت ارههههههههههههههه راست میگی



بعد دو ساعت، یه ایمیل اومد! برای یه عده از ما که من نمره های این کلاسا رو ندارم! بیارین!


اون ایرانیای بی مصرف هیچ کدومشون نبرده بودن نمره ها رو.


من یه ایمیل زدم بهش و همه اونایی که همراه من اتچ شده بودن رو سی سی کردم (چون اینا ایرانین و بعدا حرف و حدیث پیش میاد) گفتم من سه روز و نیم قبل گذاشتم نمره ها رو میل باکست. یهو دیدم یکی داره ازمایشگاه زنگ میزنه! میدونستم همون کوئوردینیتوره هست! رفتم خودم برداشتم گفت میتونم با مریم صحبت کنم؟! گفتم سلام خانم خوب هستین؟ من مریمم برای زنگ زدین؟ گفت اره!

گفتم تا به الان دو باره توی ایمیل دو بار هم همینجوری بهت گفتم که من نمره ها رو سه روز و نیم قبل گذاشتم میل باکست!

گفت ای وای ببخشید! اخه اون پسره که تی ای میت من هست، اون نمره های کلاس خودشو نبرده بود (اون کاناداییه) و استاد فکر کرده بود که حتما کار منم هست، ولی خب فکر کن، من 4 باررررررررررررر بهش گفتم، دو بار کتبی دو بار حضوری جلوی همه!

و بهش گفتم که کپی اضافی دارم میتونم بهش بدم گفت نه!!!

بعد که گوشی رو گوشی رو گذاشتم، هم ازمایشگاهیم گفت همه اینا رو پیش بینی کردی! تو همه حرفات درسته.

گفتم چون ادما رو میشناسم. وقتی ادما رو میشناسی، میتونی حرکات بعدیشونو پیش بینی کنی.

من میدونستم که وقتی یه کار رو ان تایم یا خیلی زودتر از موعد مقرر برای کسی که فراموشکاره یا کلا اهمیتی نمیده یا حتی هوش نداره انجام میدی اون در نهایت تو رو با همه کسانی که دیر کردن تنبیه خواهد کرد  همه تون رو با هم مخاطب قرار خواهد داد، و داد!!

برای همین توی ازمایشگاه و دانشگاه این کاناداییا میان ازم میپرسن مریم جواب این ایمیلو چی بدیم؟ درسته زبانشون از من قوی تره، ولی میدونن که کالچرو خوب بلدم. و خب کمک میخوان.

من فقط میگم فلانی هیچی نیمشه، نمیشه! میدونم، خواهرزاده محمدو مطمئنننننننن بودم که کنکور قبول نمیشه! و نشد! همیشه میگفت من رتبه ام بین 100 و 150 میشه، دور و بر 50 هزار آورده...


من آدما رو خوب میشناسم... نمیگم همه رو. ولی واقعا حس های قوی دارم...


کلا خاورمیانه ایا خیلی بپیچون هستن.

خیلیییییییییییییییی

یپیچونن

همش از زیر کار درمیرن

همش میخوان عقده هاشونو وا کنن یه جا


خیلی داغونیم....


فقط محدود به ایران نیست

عربها و بقیه هم همینن...



من تمام دوستام کانادایین

حتی اروپاییم دیگه توشون نیست (اروپای غربی و شمالی منظورمه که ادماشونو میشناسم)


خاورمیانه ایا همش مینالن

زحمت کار کردن به خودشون نمیدن

خیلی طلبکارن


خیلی همش حس میکنن حق دارن به گردن همه

خیلی با کنایه حرف میزنن


از طرفی در درون خودشون یه جوری حس خودکم بینی نسبت به اروپاییا و امریکای شمالی و استرالیا دارن، از طرفی همش سعی میکنن این کشورای جهان اولو تحویل بگیرن و بزنن سر خاورمیانه.


من همیشه هوای خاورمیانه و ایرانم رو نگه میدارم با اینکه مردم درب و داغون یداریم



بچه ها

انگار همه آدمای خوب موندن ایران

خز و خیل ا زایران دراومدن اومدن کانادا اروپا


باید ببینین


تو ایران باز 4 تا ادم حسابی پیدا میشه تمام این ایرانیای دور و برم داغونن


ایرانیای تورنتو داغون...

ونکوور رو نمیدونم، ولی چند تا ایرانی میشناسم که داغونن! و اونجان...


بخدا وی خود ایران میشه آدمای صادق تر و کم افاده تر و بامرام تر و بی ریا تر پیدا کرد.



ولی این کاناداییا ادمای خوبی به نظر میرسن... خیلی...

خدا قسمت کنه بیاین اینجا ببینینشون...


***


گفته بودم بهتون؟

با هم خونه ایم یه انیمیشن میبینیم


over the garden wall

ّچه ها

میشه ان لاین دیدش

ای ام دی بیش 9.2 هست


حتما ببینین


درباره دو تا داداش کوچولوئه که راهشونو گم میکنن و اشتباهی سمت شرق میرن به جای شمال!


و تو راه کلی اتفاقات میفته


هر قسمت، یه دهه از فرهنگ امریکای شمالی رو در بر میگیره

ما هر شب یه اپیزود میبینیم و کلی صحبت میکنیم...

خیلی حسش خوبه

خیلی حال میده...


هم خونه ایمو دوست دارم.



این نی نی عیننن بچگی های داداشمه! عین اونه:

چشماش درشت، مثبتتتتت، خوشبین و خنگ مانند، خنگول منگول! یه لبخند قشنگ، در نوع خودش کارای عالی میکنه و با اینکه ظاهرا ساده و خنگوله ولی کارای بسیار هوشمندانه و زیبا انجام میده.... شجاعه...





  • یه آدم

این حرفایی که اینجا مینویسم


حرفایی هست که دوست ندارم به هیچ کس بگم


اینجا مینویسم و خفه میشه


بچه ها من هنوز نفهمیدم چرا زن های ایرانی برای من و بقهی دخترای ایرانی قیافه میگیرن!


من کلاس استادم میرفتم میشستم، 

یه دختر ایرانی میومد

قیافه هاشون که همه شبیه هموفیلی هاست

پوست زرد و مریض

همه موها رنگ کرده، طلایی

بینیا عملی


این میومد میشست، همون اول خب با اون لهجه و با اون قیافه و با یه حالتی نگاه میکنن همه رو، بخدااااااا بچه ها، انگار بدهکار باباشی! نیمدونم چجوری بنویسم که درک کنین!

تمامممممممممممم زن های ایرانی ما این شکلین


فقط ایرانیا اینجوری نیستن

عربها هم همین جورین ولی دوزش کمتره.


یعنی داغونن!


همه الکی ظاهر رو حفظ میکننو در باطن ازت نفرت دارن

کاناداییا هم ممکنه همین باشن

ولی زیاد کاریت ندارن

اینقدر وقت ندارن که بیان ازت متنفر بشن

ولی ایرانیا و عربها و بقیه داغوننننننننننننننننن


گاه و بیگاه با زبون بی زبونی تیکه میندازن

طعنه میزنن


بهت توهین میکنن


شدیداااااااااااا

برای همینه که وقتی استادا یه ایرانی میگیرن

بعدش توبه میکنن که یه ایرانی دیگه بگیرن



میخوام بهتون یه واقعیت بگم


درسته که منم عقده ایم

کمبودهایی دارم


روانیم هستم


ولی بچه ها

بخدا همه زورمو میزنم که ادم به درد بخوری باشم


که حداقل عقده ای نشون ندم خودمو


تقریبا از وقتی استادم منو شناخت

از جون یا جولای 2017 که مطمئن شد که آدم پرتلاش و باانگیزه ایم و به همه کمک میکنم و سرم به کار خودمه و سخت کار میکنم


هر هفته یا دو هفته یه رزومه میفرسته میگه مریم نظرتو بگو درباره این سی وی که من اینا دانشجوها رو بگیرم



میدونین چی میگم؟


بعد همین دانشجوها که براش سی وی میفرستن

بعدش

یه ایمیلای داغونی میفرستن، اینقدر ناراحت میشم... نمیخوام درباره محتواشون صحبت کنم ولی داغون میشم


بچه ها


شماها اکثرا ایرانین


تو ایران، اینقدر تعداد ایرانی زیاده، و اینقدر که اون ایرانیا اعصابشونو برای مهاجرت صرف نکردن، تعداد اپشن ها زیاده و شما ممکنه بتونین یه آدم درست و درمون و کسی که با خودتون مچ هست پیدا کنین


اینجا همه ایرانیا افاده ای و رو اعصابن نمیدونم چرا!


حتی ایرانیایی که اینجا اومدن از 4 سالگی و تو کامیونیتی ایرانیا بزرگ شدنم یکمی از خصوصیات ما رو دارن ولی خیلییییییییییییییی بهترن....


اصلا نمیدونم چرا....



برای همینه که

یا ازدواج نخواهم کرد با هیچ آدمی از گروه بالا (ایرانی و غیر ایرانی) یا با محمد ازدواج خواهم کرد حداقل اخلاقاش دستم هست!


یادم باشه درباره مسائل عشقی خسته کننده و مزخرفم بنویسم!!!!

  • یه آدم

بچه ها

یه چیزی که منو به شدتتتتتتتتت تشویق میکنه برای توی اینجا موندن


با کنایه حرف نزدن اکثریت مردم اینجاست.


مثلا، اگه توی جامعه هندی، اروپایی، خاورمیانه ای، ایرانی .. بزرگ نشی، و توی جامعه "کانادا" بزرگ بشی و تو کامیونیتی کاناداییا بچرخی، آدم به شدت نرمالی میشی.


اینکه میگم نرمال، منظورم یه آدم خارق العاده نیست.

یه آدم معمولیه، تقریبا خالی از کینه، خالی از حسد، خالی از با کنایه حرف زدن، خالی از من و من کردن، یه آدم نایس، نسبتا رک، یه آدمی که جواب نه رو میتونه خیلی نایس بهت بگه بدون اینکه ناراحت بشی.

ولی واقعا خاورمیانه ایا

داغونن!

خاورمیانه ایا و هر قوم و کشوری که فوران احساس دارن، از امریکای جنوبی بگیر تا اورمیانه تا هر کشور دیگه، داغونن!

حتی فرانسویا که خیلی احساسین ازینا بهترن!


براتون تو پست بعدی میگم

  • یه آدم

بچه ها

من اینجا رو دوست دارم و همینطور این کاناداییا رو


ولی حقیقتش

بعضی وقتا اینقدررررررررر خوشحالی وجودمو میگیره وقتی میبینم قراره مثلا زمستونی که میاد، آخرین زمستونی باشه که تو این کشورم...

خیلیییییییی خوشحال میشم!


باورتون نمیشه


من اعتقاد دارم

حداقل آدمای تایپ خودم

اگه قرار باشه از جایی خوششون بیاد

همون دم رسیدن

اون رسیدنه یه huge impact داره، اون لحظه ورود

من از لحظه ای که رسیدم اینجا، ازون لحظه که پامو گذاشتم فرودگاه تورنتو، به جز احترام و محبت و خوبی از مردم اینجا هیچی ندیدم.

ولی یه حسه دیگه لامصب

وقتی یه جایی بهت حس خوب خونه رو نده

نمیده دیگه...


من هنوزززززززززززز 

توی این هر و توی bride path تورنتو حتی

نتونستم یه دونه خیابون پیدا کنم که ازش خوشم بیاد

نمیدونم چرا


حس هست

به بد و خوب بودن محیط ربط نداره 

به ادما ربط نداره

حسه


حس منم اینجوری از آب دراومد


ازون روزی که رسیدم اینجا

همیشه این حس رو داشتم که اینجا جای من نیست!


خودتون میدونین

ایران رو که یادم نرفته

هیچی یادم نرفته

میدونمم که هیچ جا مدینه فاضله نیست


ولی در کل

فعلا

تا اطلاع ثانوی این حس من هست!


یه حس منفی ای که گرفتم

از ایرانیای اینجا بود که آدمای داغونین

یا خودشون رو به زور میچسبونن به آدم، هم دختر هم پسر، یا به شدتتتتتتت منزوین (جدی و دو تا پسر دیگه)

یا یهو میبیننت و یهوووو آی آو عه سادن قیافه میگیرن


این یکیشه


کلا حسه دیگه


از اون روزی که پامو گذاشم تورنتو


گفتم ازینجا میرم

و نظرات لامصبی من اصلا عوض نمیشن.


اصلا.

و ابدا.









  • یه آدم

یعنی هیچ کس نبود نظر بده درباره کادوی جدیم؟!

:((((((((


بچه ها شب تا خوددددد صبح باز خواب جدی مو دیدم :((((


ایشالا بمیری

راحت شم

ذلیل بشی

بری زیر ماشین

احمق بی شعور

  • یه آدم

بچه ها هدیه ی hand-made دست ساز هم واسه تولد جدی میخوام بسازم،

چیزی به ذهنتون میرسه کمک کنین؟!

نل تو چیزی سراغ داری؟

بقیه

الناز و غزل و سارا

کلنگ، تو کادوی غیرمردونه به ذهنت میرسه؟!

ماز و ممد؟

  • یه آدم

خب من مجبورم تا هشت شب اینجا بشینم!


داشتم فکر میکردم


که

مگه مردم بدهکار عمه ممن؟!

بدهکار منن؟!


درسته که جدی بدقوله کلا، ولی واقعا مگه بدهکار بابامه؟! که بگم چرا دروغگو بودی و زدی زیر حرفات؟!

من نباید اعتماد میکردم اگه خیلی عقل داشتم.

ملت بدهکار من که نیستن که حالا نمیبخشمت نمیبخشمت راه انداختم.

من هیچ گله ای ازت ندارم جدی

ازت ممنونم هستم که این همه کمکم کردی.


امروز رفتم بیرون آفیس تنهایی، یه ارل گری گرفتم و نشستم رو یه نیمکتی و به این قضیه فکر کردم


گفتم مریم

خاک تو سرت

تنها نقطه سیاه تو این قضیه هست

خیلی احمقی

قلبتو داری سیاه میکنی


و برگشتم و تصمیم گرفتم اینو بنویسم اینجا.



من هیچ گله ای ازت ندارم :)


پی نوشت: من امروز شش تا پست گذاشتم!!! اول هفته هست و بخداااااااا کارا زیاده!

صبح از ساعت یه ربع به هشت ما میتینگ داشتیم!

  • یه آدم

دوشنبه هستو

آی حوصله ندارما!


برای همین مینویسم!


برنامم داره ران میشه.


یکمی مقاله میخونم

بقیه شو مینویسم!


غروب میریم بیرون!


:)


من دیروز و پریروزو هم برای کارام اینجا بودم

دیگه اینجوری


گاهی خنده م میگیره به کل فلسفه زندگی


به اینکه 

مقاله من قبلا دادم بیرون

دو تا

جفتو هم خودم نوشتم

اولی رو خودم کار سابمیت و کل پروسه چاپشو انجام دادم


دومی رو هم استادم


در نتیجه کل پروسه ارسال و پابلیش و review کردن یه مقاله رو حفظم.


و خب اون هیجان مقاله م رفت تحت بررسی!

یا هرچی مثل اون

یا چاپ شدنش یا اکسپت شدنش رو هیجانش توی ذهنم هست.


بعضی وقتا خنده م میگیره

میگم دختره درسته که کاناداییه و کلا اینا کار نمیکنن

ولی مثلا دو سال از عمرشو گذاشته پای یه پروژه فسقلی

دانش نداره درباره رشته ش زیاد

ولی بلاخره داره وقت صرف میکنه


بعد میبینی که ای وای دو سال

دو ساللل رو گذاشته پای چرخش یه مولکول

که قراره 5 سال بعد یه مقاله جدید 

بیاد بیرون

بگه اون مقاله قبلی آشغاله و تمام داده ها و نتایجش چرت و پرتن!


اینجوری عمر همه داره تلف میشه


یه عده اینجوری

یه عده با کارگری

یه عده با کارمندی

یه عده با تمام عمر دانشجو بودن


یه عده با مهاجرت، با بردگی نوین


یه عده هم اون بالا بالاها دارن میخورن حالشو میبرن

تو هر کشوریم هست


همین 


همیشه همین بوده


تا وقتی که زمین هست

و نسل آدمیزاد هست

همین خواهد بود





  • یه آدم

چند وقت قبل


رفته بودم یه کارگاهی برای بچه های کانادایی و اینترنشنال

که چطوری کار پیدا کنیم؟!


خانومه داشت انواع دست دادن رو توضیح میداد


که یه جور دست داریم به اسم 

dead fish

یعنی اینجوری:



یا همون این:




که خیلی شل و وله


یه جور دیگه داریم به اسم 

bone killer




انگار میخوای دست یارو رو بشکنی


اینا رو که گفت

ما از خنده هوااااااااااا رفتیما...


خیلیم بانمک صحبت میکرد...


خلاصه اینجوری


مثل ماهی مرده دست ندین :)))))

  • یه آدم

چند وقت قبل

داشتم با یکی ازین شاگردایی که همین ترم دارم (دانشجوم) صحبت میکردم وقتی داشت ظرفا رو میشست (تست تیوب ها و ارلن و بشر و.. وقتی که کارش تموم شده بود) و منم داشتم boiling chips میریختم توی ظرفا برای گروه بعدی



اینو میریزن توی reaction flask شون که به اصطلاح واکنش بهتری انجام بشه.


خلاصه

تازه با هم دوست شده بودیم و داشت میگفت که اره من میخوام فوق لیسانس اکلوژی نمیدونم چی چی بگیرم

مربوط به گونه های وحشی


بعد گفت آره دارم تلاشمو میکنم

اگه این بشه که میشه خب ادامه ش میدم

اگه نشه

There will be a new adventure


بعد به خودم گفتم مریم میبینی

درسته که تلاششون از ما کمتره ریلکسن

بی خیالن

دولت بهشون رسیدگی نکنه سر یه روز میمیرن


ولی دیدگاههای جالبی دارن


همین که به زندگی به شکل ادونچر نگاه میکنن


مثل ما نیستن


همیشه منفی

همیشه بدبخت


یه ساله میخوام پسره رو ببینم هر روز یه دبه میاره هر روز یه عذر و بهونه میاره

بابا شاید فردا نبودم!



خوشبحالشون


مثلا بهشون میگی

اون تپه رو میبینی؟

دوست داشتم برم بالای اونجا

فوری میبینی دختره/پسره میگه بریم! الان بریم!

این روز من خیلی دوست دارم در اینها


درسته که اشکلاتشون زیاده

ولی سعی میکنن از لحظه های زندگی لذت ببرن




  • یه آدم

یه چیزی بود

توی ایران

اعتقاد داشتم که باید از عمرم استفاده کنم

چون برای کوتاه مدت اینجام


ولی خب غم و غصه آینده و بدبختیای که پشت هم میاد توی ایران برای اکثر ما، با همه تلاشهایی که میکنیم

اینجا ولی

من اینو باور کردم

که عمر کوتاه

و باید خیلی سخت کار کنم که هم بتونم خودمو ارتقا بدم، هم اینکه باید لذت ببرم

و کم کم داره اینطوری میشه


چند روز قبل داشتم با هم خونه ایم صحبت میکردم


داشتم بهش میگفتم

که قبل ازین

ما مثلا

از امونیم استات یه مولار استفاده میکردیم

و یه بار وقتی فهمیدم که عه!

وقتی از امونیوم استات دو مولار استفاده میکنم نتایج بهتری میگیرم

بقیه بچه ها اینچا بهم گفتن که نههههههههههههههههههه خطرناکه فلانه اله بله و...


محلولو خراب میکنی بلا بلا بلا، نه که خطر جانی داشته باشه، خطر خراب شدن نتیجه


چند روز قبل

استاد تو گروپ میتنیگ گفت

خب دوستان و همراهان

اون مقاله رو حتما خوندین


مام گفتیم بله


گفت بعد ازین از امونیوم استات 5 مولار استفاده کنین!!!!

:||||



گفتم وات؟!

گفت هیچی به جای یه مولار از پنج مولار استفاده کنین


همون موقع فقط نگاه کردم به اون مشنگایی که مسخرم کردن وقتی گفتم به حای یه مولار میخوام از دو مولار استفاده کنم


دیگه قبلنا توضیح دادم که خاورمیانه ایا چه ضعفایی دارن

کاناداییا چطورین

و اینکه گفتم که یه بطری آبو دور و بر دوازده سال بوده که توی فیومهود نگه داشته بودن! چون فکر میکردن محلول کشنده هست!

و من بازش کردم و دیدم آب هست!

:)))


تازه وقتی میخواستم بازش کنم همشون از ازمایشگاه بیرون رفتن!!!


به این حد ترسوئن

ما غیرکاناداییم داریم

همشون یه جورن...


خلاصه به دختره گفتم


به هم خونه ایم


گفتم والا دو روز دیگه میبینی هرچی ما ریسرچ کردیم رو میگن کشکه و به درد نخور

ولی خب ساینس همینه


توی ساینس نظریات قبلی باطل میشن و جدیدا جاشو میگیره

برای همین دوست ندارم روزگارمو به خاطر چیزی که کلش پوچ هست، دنیای که پوچ هستو تباه خواهد شد ناراحت کنم

فقط زورمو میزنم که تلاش کنم و درست کار کنم


گفت دقیقا!


I am not here for a long time, I am here for a good time


و من ازین جمله ش خیلی خوشم اومد


و گفتم با هموطنام share کنمش


این آهنگ مرتبط رو هم گوش کنین

George Strait - Here For A Good Time



  • یه آدم

سلام نل

یه سوال بپرسم؟!


تو دختری؟


پسری؟

نل به نظر میرسه که اسم دختره

مخصوصا اون کارتون بچگیامون

دختری به نام نل



***


سلام

بچه ها

میخوام امروز درباره دو تا چیز که یاد گرفتم تو این کشور

بنویسم

1. من اینجا مهاجرم، و دانشجوی اینترنشنال بودم

و سعی کردم توی تمام event های اینترشنال شرکت کنم و با بچه ها صحبت کنم و باهاشون رفت و امد کنم

تایپ کنجکاومو هم که همه میشناسین

اعتقاد دارم، برای اینکه بتونی یه روزی به یه فاحشه کمک کنی، باید در شرایطش قبلترها قرار بگیری

نه که بری فاحشه بشی نه!

بلکه باید شرایطش رو بری از نزدیک ببینی

اگه از سر فقر فاحشه شده (که تو ایران خیلی اتفاق میفته) باید فقیر بشی

باید سر یه لقمه نون سر دو راهی قرار بگیری، که بدنمو بفروشم؟ نفروشم؟ باید بچه ت گشنه بشه و بگه مامان من بوی کباب میخوره بهم گشنه میشم، و تو بگی خدایا چیکار کنم!؟ و اونوقت تصمیم بگیری، و اونوقت بشینی فاحشه ها رو قضاوت کنی

(بعضی وقتا از خودم میپرسم چرا من اینجوریم!! من یه دخترم و باید از زنی که توی جامعه با مردها و شاید با شوهر آینده م میخوابه متنفر باشم، ولی زندگی بهم یاد داد که اینجوری نباشم، مثل یه دختر خاورمیانه ای و مثل هر دختری نباشم، چون تو کانادام دخترا حسودیای خودشون رو دارن و بهشون میگن شبیه گربه هان)

نمیگم باید بری یه بچه بیاری بعد بهش گشنگی بدی تا شرایط یه فاحشه رو درک کنی، میگم باید جای یارو باشی، تا بفهمی که قضاوت نباید کنی.

(همین جدی منو بارها قضاوت کرده، میدونی، بهت حق نمیدم قضاوتم کنی، ولی چون بچه پولداری و مشاهداتت محدود به شمال تهرانه، بهت خرده نمیگیرم)


چند وقت قبل یه دختری اینجا از بچه های اینترنشنال، حالش خیلییییییییی خراب بود، و بالا میاورد

من اینجور وقتا هیچوقت دقت نمیکنم که طرف مال کجاست، مال هرکشوری، ایران عراق سوریه امریکا کانادا هرکی هرکی باشه، میدوئم میرم کمک میکنم، پسر و دختر فرق نداره.

خلاصه دیدیم کنار مریضیش، گریه هم میکنه

گفت یکیاز پسرای کانادایی بهم گفت باید کاندوم بزنی تا حامله نشی و این دختره همونجا گریه کرده بود

بعدها

توی کلاس دیدم

یکی از پسرا حالش خرابه

تعداد صندلیا کم بود

بلند شدم صندلیمو بهش دادم که بشینه روش

و ازش پرسیدم که خوبه حالش؟!


خوب نبود حالش

رفت بیرون استفراغ کرد برگشت



خلاصه تا اخرش همونجوری بود


این دوستم منو کشوند یه کناری

گفت این همون پسره هست که به اون دختره گفت استفراغت دلیل بر حاملگیته!


گفتم میبینی! یادته گریه میکرد؟! 

گفت کارمااااااااااااااااا


حالا کارما چیه؟

مفهوم کارما: «هر چه بکاری همان درو خواهی کرد.».

خواستم هم کلمه کارما رو معرفی کرده باشم اگه خبر ندارین اسمشو هم اینکه بگم که این کلمه اینجا هم رواج داره.


من خودم پارسال

چشمام نمیدین

وسط برف بود

تنها بودم

حالم خراب بود

نمیدیدم

میخوردم زمین

یه اوضاعی بود

یه متر برف باریده بود

تنهای تنها بودم (و تمام مدت قبل از اون رو جدی همیشه بهم میگفت که تو بیای کانادا تنها نمیمونی، من هستمف نمیذارم کسی بهت زور بگه، نمیذارم حقتو بخورن، اتفاقا حقمو خوردن، بهم زور گفتن، جدی رو تو این ده ماه و نیم یه بارم ندیدم، نه که وظیفه ش باشه این کارا رو بکنه، ولی دروغگو هست، آدمیه که قول الکی میده و به هیچ کدومشون عمل نمیکنه، نامرد میگن به این ادما)

اینکه تو به یکی هیچ کمکی نکنی، هیچ کاریم نکنی اکی هست، این همه ایرانی دور و برمه که نمیشناسمشون.

ولی اینکه تو به یکی قول بدی فراوووووووووون و به هیچ کدوم عمل نکنی، خیلی زشت و غیرانسانی هست، اینکه جدی رو دوست دارم، ربطی به نامرد بودنش نداره، ربطی به دروغگو بودنش نداره. جدی یه دروغگو هست.

و انقدر خودخواه هست که حتی قبول نمیکنه که دروغگو هست.

شیوه ش اینجوریه:

من به مریم قول الکی میدم، بعد ولش میکنم ببینم چی میشه، حس میکنه همه موش آزمایشگاهی آقا هستن.

امیدوارم سرت بیاد

امیدوارم سرت بیاد

و من اون روز میبینم.

این کلمه رو هر شب یه بار مرور کن:

کارما


دروغ بعدیت هم این بود که قول دادی تو 2017 همو ببینیم.

با اینکه بغل گوش من زندگی میکنی، نه گذاشتی و اجازه دادی ببینمت نه که خودت خواستی منو ببینی.


آدم به شدت دروغگویی هستی

از خدا میخوام همه اینا رو سرت بیاره، ولی اینا دلیل نمیشه که من ازت تنفر داشته باشم، من تو رو دوست دارم، ولی اینا سرت میاد.

امیدوارم بهت امید بدن، و بعد بزنن زیر همه چی، توی درجات بالا، با شدت بیشتر نه فقط دیدن و ندیدن

دنیا کوچیکه

و چوب خدا صدا نداره.



واقعا قدیمیا چرت و پرت نگفتن


این کلمات

این عکسا

هیچ کدوم بی دلیل نیومدن

حساب و کتاب پشتشه


  • یه آدم

بچه ها

من دلم برای جدیم خیلی تنگ شده :(

پریشب دلم براش تنگ شد گریه کردم باز

خیلی نفرینش کردم

خیلی

امیدوارم یه روز صبح بیدار شم و تو حافظه ام هیچییییییییییی درباره ش نباشه

بچه ها من یه رفیق خوب میخوام

یه داداش بزرگتر میخوام

من جدی مو میخوام

داداش بزرگمه!

هنوز گاهی ته مخم

وقتی میخوام به کسی حرفی بزنم یا نظری بدم یا چیزی بگم

به خودم میگم

مریم، اگه جدی بود، اینکارو میکرد؟ بعد اونکارو انجام میدم، یا نمیدم، یا میگم یا نظر نمیدم..

من جدی مو میخوام خدا جونم :(

  • یه آدم

من این ویدئو موزیک رو خیلی خیلی وقته گوش میکنم...


خیلیییییییییییی

اینو حتما با تصویرش ببینین



اینجا شهر من نیست-پالت


واقعا زیباست...


مخصوصا اونجا که میگه گوسفندی سر بازی گرگم به هوا گرگی رو خورد...

  • یه آدم

بچه ها

آی ام کانفیوزد


من دو تا مخاطب جداگونه دارم؟!

ماز 

محمد؟؟!


درسته؟!

یا جفتتون یکی هستین؟!

  • یه آدم

بچه ها

یه عالمهههههههههههههههه اطلاعات گرفتم درباره فاحشگی، قانونی بودنش یا نبودنش، توی کانادا

و خیلی چیزای مشابه


براتون تعریف خواهم کرد


اینا رو اینجا مینویسم که بعدا توضیح بدم:

hooters

قانونی و غیرقانونی بودن فاحشگی و فاحشه خونه داشتن

strip club

hostes

scorts

تغییر قانون توی فاحشگی

و...



راستی

میدونستین که من یی از فانتزیام این بوده (و هست) که با جدی برم یه استریپ کلاب که توش دخترا از pole بالا پایین میرن؟!



pole dancers بهشون یمگن


نمیدونم چرا با جدی

در واقع با دو گروه میخوام برم:

با یه گروه از دخترا، هممون دختر، بریم که دخترا برامون برقصن!

دفعه بعد دو سه تا پسرم ببریم، ببینیم چه اتفاقی میفته براشون وقتی lap denacer ها بهشون نزدیک میشن


یادم باشه قواعد و قوانین این لپ دنسی رو هم بگم


مثل این عکس


یا این عکس


و بار دیگه با جدی

چرا فقط با جدی؟

چون جدی یه جورایی آدمیه که بعید میدونم خودشو ببازه (ولی به احتمال زیاد خیلی از پسرا از خود بیخود میشن) ولی جدی نمیشه من تایپشو میشناسم

ممکنه تو خلوت خودش هر کاری بکنه با یارو ولی جلوی جمع داغون نمیشه


در نتیجه دوست دارم ببرمش خلوت خودم

یعنی دوست داشتم تنها برم

و به یه دختر پول بدم

برام برقصه

و ازین مسخره بازیا کنه

ولی جدی رو هم راه بدم توی حریم خصوصیم


چون جدی از خودمه

من اصلا باهاش حس دو نفر بودن ندارم نمیدونم چرا

شاید چون جدی اولین پسری بود که نشست با من درباره این چیزا حرف زد بدون اینکه منظوری داشته باشه یا بخواد نفعی ببره یا بخواد سکس کنه یا هرچی، نشست مثل آدم بزرگا با من صحبت کرد و من واقعا تغییر کردم بعدش.

برای همین اون رو از خودم میدونم.


حالا گروه اول رو (جمع دخترا) قراره چند وقت دیگه با چند تا از بچه های محترم و تحصیل کرده بریم (همه دختر و همه دانشجوی Graduate) 

گروه دومو نمیدونم با کی برم! یعنی کدوم پسرو ببرم با خودم که تحریک شه وقتی اون دخترا رو ببینه. نمیخوام بگم موش آزمایشگاهی میکنمشون نه، ولی وقتی میخوان برن، دوست دارم با پسرایی که مورد اعتمادمن برم خب. ببینم چی میشه.

ولی جدیمو نمیدونم کی و چطوری

تا بعد :)

  • یه آدم

کلنگ ازم خواسته که کوتاه تر بنویسم در حد آ چهار


اکی


***

یکی از لدایلی که منو بد دهن کرده

رفتن به بسکتباله


چون:

هیچچچچچچچچچچچچچ دختری

هیچ دختری

توی شهر ما بسکت بازی نمیکنه

هیچچچچچچچچچچچ


پسرا همه یا هاکی بازی میکنن یا بسکت

دخترا هم همه میرن چرخ کامیون بلند میکنن و وزنه میزنن


بچه ها

همههههههههههههه پسرن تو باشگاه

همه!

تمام 29 نفر!


همه قدشون دو متر


پسرای خاورمیانه هم که همشون میرن دنبال فوتبال اروپایی


همشون پیرهن مسی میپوشن و...



جدی هم فوتبال بازی میکرد و میکنه


مثل همه!


ولی پسرای کانادایی، امریکایی، و بقیه کشورا معمولا هاکی و بسکت رو دوست دارن


دپارتمان مهندسی هم که همشون خاورمیانه این

در نتیجه دختراشون اصلا ورزش نمیکنن!

پسراشونم که فوتبال اروپایی


دیگه همین!


:)



قبل از رفتن به بسکتبال:

اول خودم رو برای له شدن زیر پسرا اماده میکنم


بعد میرم یه گوشه یواشکی تمرین میکنم


توپی هم که میگیرم همیشه توپ مردانه هست، چون اینجا توپها دو جورن. مردونه زنونه، زنونه ها کوچیکتره و مردونه ها عجیب بزرگن و سنگین. من با اونا بیشتر حال میکنم.



بعد پسرا بعد نیم ساعت صدام میزنن

میخوایم که تو هم بازی کنی

و من میرم بازی میکنم!



روز اول خجالت کشیدم

گفتم سری دیگه


از سری های دیگه میرم زیرشون له میشم!


حالا بهم رحم میکنن



همه دو رگه

همه گنده


خدایا!


فکر کن

من یه دونه دختر!


یه دونه!


بین سی تا پسر!


بعضی وقتا 40 نفر!



بخدا قسم هر لحظه یاد اون جودی هاپز تو کارتون زوتوپیا میفتم که میخواست پلیس بشه

همه مسخرش میکردن و محلش نمیذاشتن


:(



دیدین اون کارتونو؟



اون یادگار جدیمه


جدی اولین بار برام 400 مگ رو آپلود کرد! یعنی دانلودش کرد تریلر رو

اپلود کرد برام

که بگه این خرگوشه تویی دقیقا


و دقیقا درست گفت

این خرگوشه میخواد پلیس بشه


و میره یه شهر و کشور دیگه (دیار دیگه)


و اونجا کلی سختی میکشه



و دنیا رو متحول میکنه



و کلی چیزا رو کشف میکنه



یادمه همون موقع بهش گفتم

آقا جدی

یعنی منم میتونم بیام کانادا؟ خیلی میترسم!


گفت میای!


و من اومدم! البته مابقیش به لطف محمد بود :)


ولی در کل زوتوپیا منو یاد جدی میندازه



  • یه آدم

من دارم زورمو میزنم

و دارم هر کار کرده و نکرده رو به گردن میگیرم

که تو راضی بشی

سرت منت نمیذارم

ولی میخوام بدونی که چقدر برای دوباره داشتنت تلاش میکنم


دارم میجنگم

شبا 4 صبح یهو میپرم از خواب و به یاد توئم.


پنج باز میپرم از خواب

بعد از یه ربع کلنجار رفتن با قلبم 

باز بهت ایمیل میزنم

که بذار یه باررررررررررر باهات صحبت کنم


ولی من راضیم

اشکالی نداره

من تو رو دوست دارم

من واقعا برام مهم نیست که تو دوسم داری یا نه!

ولی من دوست دارم، خیلی زیاد.

و نوعش خیلی فرق داره، تو دورانداختنی نیستی برای من

تو یه عضو خانوادمی


همون عشقی که به خواهر و برادرم دارم به تو هم دارم، دیگه میدونی چقدر عاشق اونام


به من یه بار یه بار فرصت بده باهات صحبت کنم.


یه عمر حرفتو گوش کردم، هرچی که گفتی رو، هرچی که خواستی رو، یه بار حرفمو گوش کن، فقط یه بار، همین یه بار...


دیر میشه...


  • یه آدم

این پسره بورای

Buray



الان سی و دو سه سالشه فکر کنم


یه قضیه که داره این و من باهاش حالللللللللل میکنم

اینه که 

نه قیافه میافه داره اونجوری (سکسی نیست، خوشگل و خوشتیپ نیست ولی بانمکه)

نه یکل میکل داره

نه صدا مداش خیلی فوق العاده و قوی هست

ولی نیست همه چی رو سر جاش و درست استفاده میکنه

ترکونده!


شادمهر همه رو داره با هم

قیافه شیک و باکلاس

صدای محشرررررررررر
هیکل خوب
گیتار و ویولون و پیانو رو عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مینوازه
ولی چه فایده
گند زد به خودش


واسه همین میگم
معمولی باش
ولی خودت باش
و هرچی رو سر جاش استفاده کن
و سعی کن از استعدادهات نهایت استفاده رو ببری

و تلاش کن

میرسی به بالا بالاها!


من اولین بار کار اینو دیدم
گفتم این فسقل بچه کیه؟!
فکر کردم 22 ساله


ولی بزرگتره


این لیسانس گرفته
بعد رفته UK ادامه تحصیل داده
نیمدونم حالا کالج مانندی دوره ای فوق لیسانسی چیزی
و...

اونجام انگلیسیشو قوی تر کرده

کلی اموزش دیده
و دقیقا معلومه که علمشو داره که از گیتارش و صداش درست استفاده میکنه

نمیگم تحصیلات همه چی هست نه
ما اینقدر بی سواد داریم اینجا
هم توی ایران
که نفری دو تا سه تا فوق لیسانس دکترا دارن


ولی اگه بدونی چی میخوای
و دنبالش باشی
و مطالعه کنی و همزمان کار عملی کنی و پیگیر باشه و آدمای اهلش رو پیدا کنی
بخدا پبشرفت میکنی

این پسره هم همین کارو کرده


"عقل" داره

و احساس داره

قیافشم نمکهههههههههههههههه






دلم برای ترکیه تنگ شد!!!

باید قبرسم برم ببینم!


بچه ها!
من الان فهمیدم که یه داداش بزرگترم میخوام!
موهاشم فر باشه!
داداشم دل ببره از همه!

دوستام غش کنن براش

خبر دارین که من داداشم تا ده سالگی نمیتونست درست صحبت کنه؟
چون ما به شدتتتتتتتتتتتتت لوسش کرده بودیم؟!

اولین باری که از خواب بیدار شد اومد گفت آبجیییییییییی خواب دیدم!
ما تا دو سه ساعت نذاشتیمش زمین؟!

جیغ میکیشیدم با خوشحالی که داداش خواب دیده!!!؟!


همیشه صفر میگرفت!
من قربون صدقه ش میرفتم؟!

هر روز با یه صفر میومد خونه چون اصلا نیازی نمیدید که تلاش کنه؟

ولی در عوض:
حسابیییییی از کودکیش لذت برد
چون سیستم ایران خیلی فشار میاره به بچه ها
داداش من در حد بچه های کانادا درس خوند تو بچگیاش
زیاد نخوند
و حالشو برد...

بعد از اینکه من دانشگاه قبول شدم یهو شروع کرد به عوض شدن و ازون لوسی دراومد و مرد قوی ای شد...
ماشالا...
عقل داره یه عالمه...

بهش مغروریم...

داداشمه
عشقمه....
الانم زنگ میزنیم به هم، یه ربع اولو من هنوززززززززز دارم قربون صدقه ش میرم...

با خواهرمم همون کارو میکردما....

اونم شدیدا لوس بود!
شدید!


الانم هست

با مامان و بابامم! همینکارو میکردم!
منتها بابام قابلیت لوس شدن نداره! نشد!
ولی مامانمم لوس شد!
:|


:)))))))))))))



خب منم اینجوریم!
یه مطلب مهم دارم درباره مسائل عشقیم
بعدا میام مینویسم
الان باید برم

بقیه عکسای بورای

من ازین داداشام میخوام:











به نظرتون بورای خواهر داره؟!

من میتونم خواهرش بشم! اگه نداره!

میتونم بگم داداشم recommendation بفرسته واسه من!!!
توصیه کنه منو به عنوان خواهر خوب!
:))))))))

  • یه آدم

در نهایت تونستم این پست رو تکمیل کنم!

:)))))))))))



بچه ها


اگه پستهای قبلی من رو ببینین


میبینین که چقدر برای گلوبال وورمینگ و این چیزا نگران بودم تا همین چند هفته قبل.


ولی به یه چیزی رسیدم


اینکه

دنیا اینقدر نابرابری داره

اینقدر مشکلات داره 

اینقدر دور و بر ما ظلم و ستم هست چه اینجا چه ایران


اینقدر آدما مشکلات دارن


که وقتی نمیمونه که بشینی به گلوبال وورمینگ فکر کنی

خودمو میگم

با بقیه کاری ندارم


تا وقتی که نشه توی همین زمینی که هر روز داره بیشتر به فنا میره (امار دی اکسید کربنی که همین چند روز قبل منتشر شد رو ببینین) آدما تو یه آزادی و عدالت نرمال زندگی کنن

چه فایده ای داره که تو بخوای تلاش کنی برای موندگارتر شدنش؟!


به یه چیز دیگه هم رسیدم


اینکه


تو ایران 

نیست همش آدم باید خودشو فیلتر کنه

ناخوداگاه میخوای دور بشی از مسائل سیاسی و اینا


در نتیجه من رفته بودم چسبیده بودم به غیرسیاسی ترین مسئله نیمه سیاسی-نیمه علمی اجتماعی ممکن

به بحث گرمایش جهانی، که هم با بک گراندم یعنی science ارتباط مستقیم داره و به راحتی میتونم پراسس و آنالیزش کنم

هم اینکه واقعا یه نگرانی بزرگ هست

هم اجتماعی سیاسی هست

ولی بحث اینه که این قضیه مهم ترین نیست، درسته که خیلی مهم هست، آره اگه دور و برم عدالت برقرار بود

اگه نژادپرستی نبود اگه ظلم نبود اگه فقر نبود

من همچنان اولین نگرانیم گلوبال وورمینگ بود

الانم اگه ببینم یکی طرفدار این قضیه هست به شدت تشویقش میکنم و کمکشم میکنم

و الانم تا حدی بهش فکر میکنم

ولی دیگه concern اولم نیست


همین

یه حسی دارم

اگه حقوق بخونم میتونم اثرگذار باشم

حالا من که میخوام بعد از تموم شدن ساینس برم سراغ علوم انسانی

من که میتونم موثر باشم

حقوق بخونم

بتونم کمک کنم....


با علوم اجتماعی خوندنم میشه...


ولی با حقوق مستقیم میتونم اثرگذار باشم...


  • یه آدم

Warning:

این پست شامل قاط زدنهای نویسنده ش هست.

اگه اعصاب ندارین

نخونین!

با تشکر

امضا: پرچونه


***


چند روز پیش


با یکی از بچه ها که اروپا درس میخونه (یکی از بهترین دانشگاههاش) و تازه رفته اروپا

و میخواد بیاد اینجا

داشتیم با هم صحبت میکردیم

برگشت یه سری قوانین من دراوردی از کانادا گفت

مثلا: تو نمیتونی پی ار بگیری وقتی که دانشجو هستی در حالی که این کاملا غلط هست.

و خیلی چیزای دیگه

و برگشت یه چیز دیگه گفت

گفت آره وقتی کسی دکترا میگیره، برای کار پیدا کردن و اینا حتما over qualified میشه.


بهش گفتم

تو میدونی اور کوالیفاید به کی میگن؟


گفت آره، وقتی دکترا میگیری کار پیدا نمیشه برات. میی اور کوالیفاید


گفتم میدونی چرا اورکوالیفاید میشی؟

دیدم بابا این هیچی نمیدونه

یه چیزی شنیده برای خودش... همینجوری تکرارش میکنه


انگار این ایرانیا و غیر ایرانیایی که دانشگاه ما الان درس میخونن همه ماشالا نابغه ان و اور کوالیفاید...

تعریف اور کوالیفاید این چرت و پرتا نیست بچه ها

بعدا براتون میگم اور کوالیاید به کی میگن


دختره نمیره بشینه یه گوگل کنه

ببینه به کی اورکوالیفاید میگن


منم که دارم تعریف درست رو ارائه میکنم داره مقاومت میکنه میگه صمد استادمون (اسمش واقعا صمد هست و من الکی اسم نمیذارم) میگفت نه اینجوری نیست اونجوریه.


یعنی ملت ایران غرق در توهماتن

همین کارا رو کردیم

نصف خاورمیانه از دستمون پرید

همه خاورمیانه غرق در یه نااگهی و یه تظاهر به همه چیز دونستن هستن


این رفیق منم اینجا داشت میگفت من با این دکترام اورکوالیفاید هستم

این دختر خاورمیانه ایم میگفت اینو


اره جون عمه هاتون هر دوتون اورکوالیفاید میشین

نه انگلیسی بلدن

نه سواد دارن تو رشته شون

نه اخلاق دارن

نه پروفشنال هستن


نه کالچر رو میدونن

نه میدونن کانکشن چیه


نه اونقدر کانادا و کلا این وورکشاپ های مخصوص بچه های اینترنشنال رو قابل میدونن که برن آموزش ببینن


بعدم میگن ما اورکوالیفاید شدیم


آره جون عمه ت.


میخواستم بنویسم آره جون ننه ت

گفتم الان جدی میگه دختره دیگه ته بی ادبیه


جدی عصبانیم


حالا عصبانییتم به این چیزا محدود نمیشه


دیروز


داشتم تو واتس اپ پیام میدادم


یه دختر داریم ما

اصالتا هندیه


ولی اینجا بزرگ شده


خیلی پرحرفه

بچه احساساتی ای هست

ولی بالیووده

من فهمیدم که هندیا تقریبا بیشترشون احساساتی و فیلم هندین


شاگردامم اینجورین


احساساتین

پسراشون شدیدا شیطنت دارن

با اینکه از من خیلی کوچیکترن ولی خیلی شیطنت های عجیبی دارن


من ادب بیشتر پسرای کانادایی رو دوست دارم

حد خودشونو میدونن


ولی همین هندیا اینجا به دنیا اومدن و بزرگ شدن ولی فرهنگشون اینقدر فرق داره!!!

خیلی عجیبن اصلا باید ببینین

خیلی


خلاصه

دختره یهو اومد پرسید (همیشه ازین کارا میکنه) داری فارسی مینویسی

گفتم آره

گفت وای چه بانمک!

گفتم اکی


گفتم خیلی باید بانمک باشه

دیگه خسته شدم گفتم عزیزم نمکش به چیه

گفت هیچی همین که به یه زبون دیگه بنویسی!

گفتم اکی!


گفت باحاله که زبون مادریت فارسیه و...

بعد دقیقا خاطرم نیست چی گفت

ولی سوئیچ شد به این قضیه که آذربایجان بغل ایرانه


خلاصه برگشت گفت آذربایجان کجاست و من اسمشو نشنیدم

گفتم خب کاملا طبیعی هست


چون این کشورا تو محدوده اسیای مرکزی و خاورمیانه ان و خب انتظاری نیست که هر کی بدونه و همین که خاورمیانه رو میشناسی عالی هست

خلاصه سوئیچ شد (پرحرفه، اینقدر پرحرفه که من بهش میگم اگه اجازه بدی به کارام برسم) به اینکه سفر به خاورمیانه و...


برگشت گفت خاورمیانه کلا ناامنه وگرنه بد نیست ادم سفر کنه.


ازونجایی که من روی کلمه گخاورمیانه" حساسیت دارم و اجازه ندادم یکی بگه خاورمیانه کلا ناامنه و اون دو تای دیگه هم سرشون رو تکون بدن و تایید کننش (چون همینکارو کردن) و دختره گفت آره خاورمیانه ابدا جای سفر نداره.

گفتم ببین

اکی هست این تفکر تو برای من

چون مردم عادی غرب همینقدر میدونن


فقط اینکه میگی کل خاورمیانه ناامنه، این زیاد درست نیست، اره ما افغانستان و پاکستان داریم که هر روزکلی آدم توش کشته میشه ولی تصویر خاورمیانه یه مقداری متفاوته ازون چیز یکه عملا هست.

بعد موقع گفتن اینها من مطابق معمول داشتم لبخند همیشگیم رو میزدم

ازونجایی که این دختره خیلی بالیووده  و از طرفی هم بچه خوبیه و ازش خوشم میاد هم تو گروه خیلی حس غریبی داره و هیچ کس باهاش رابطه برقرارنمیکنه و از طرفی استاد اولین بار اینو سپرد دست من که بهش کار رو یاد بدم از طرفی ابدا دل به کار و درس نمیده

خلاصه برگشت گفت این مسئله اصلا خنده دار نیست، اینکه با لبخند میگی ر روز کلی ادم کشته میشن

گفتم

ببین

من میدونم این کانورسیشن دلخواه کاناداییا نیست

چون موضوعش گل و بلبل و پر از رقص و شادی نیست

ولی بحث اینه که خاورمیانه به خاطر موقعیت خاصش و به خاطر اینکه از اول توی جای جایش شهرنشینی و در واقع تجمعات بوده، همیشه و همیشه د رمعرض جنگ های داخلی و خارجی بوده

تو از یه ایرانی و از یه افغان و یه پاسکتانی و یه عرب شصت ساله خاطره بخوای، توی همشون "جنگ"هست.

برای ما اینقدر این چیزا عادی شده که دیگه وقتی جنگ میشه ما حتی نمیشمریم تعداد کشته ها رو..

بهش گفتم ببین

ما ببچه بودیم

تلویزیونو روشن میکردیم

میگفت آمریکا گفته هفته دیگه حمله میکنم

همزمان توی منطقه به ما حمله میکردن

همزمان تو اروپا 10 تا کشور قوی همپیمان امریکا میشدن برای حمله به ما


تو تصویری از جنگ داری؟!

تو تابحال شده شب بخوابی صبح بیدار شی ببینی بابات داره نفت و گاز میخره برای جنگ اماده میشه...؟


تو تابحال تو صف نفت و گاز واسادی موقع جنگ؟


وقتی حس های منو تجربه نکردی

چرا منو قضاوت میکنی؟!


من وقتی ساینس دایرکتو acs که شماها فرت و فرت مقاله دانلود میکنین ازش، تحریممون کردن، ما یه خمم به ابرو نیاوردیم

گفتیم از حمله 20 تا کشور بهتره!


من گریه هامو برای کشور خودم و افغانستان و بقیه کردم

اینجا لبخد میزنم چون نمیخوام روز شما رو هم خرا بکنم

میخوام ادم مفیدی باشم و دارم سخت کار میکنم که مفید باشم و تو خودت اینو میبینی و میبینی که من هرچی بلد بودم رو به تو یاد دادم.

یکی از دخترا این چند دقیقه اخر رو رسید

گفت خدایا من یه ربع نبود چه اتفاقی افتاد که مکالمه اینقدر عمیق شد؟ ما همیشه ته ته حرفمون این بود که ببینیم کدوم کشور مردمش پرموترن.

اصلا قیافه همشون ناراحت شد داغون شدن

گفتم میبینین

حتی گوش کردن این حرفا دنیای شما رو به هم میریزه

ما تو این شرایط بزرگ شدیم و داریم همچنان تحمل میکنیم

ولی تو داری منو قضاوت میکنی که چرا لبخند میزنم

دختره کلا خفه شد

فکر نکنین منو احمق فرض کرد 

واقعا قیافه ش ناراحت شد

خجاالت کشید

حالا جالب اینه

اون دو تای دیگه وقتی من این جمله های اخرو میگفتم

رفته بودن خاورمیانه رو گوگل کرده بودن فهرست کشوراشو دراوردن نگاه کردن گفتن راس میگه اذربایجان بغل ایرانه، ایران چقدر بزرگه، ایران خیلی بزرگه ما فکر میکردیم هم سایز سوئده نهایتا.

بچه ها

من به ندرت ازین بحث ها میکنم

ولی روی اسم خاورمیانه حساسم

من حتی به مصریا اجازه نمیدم غیبت خودمونو بکنن جلوی بقیه

اجازه نمیدم حرف عربستانو بزنن

یا بحثو عوض میکنم یا خلاصه یه جوری به نفع خودمون تموم میکنم


به همون اندازه که از جاهلیت مردممون عصبانیم

از پرررویی و نادانی اینام ناراحت میشم

ولی خیلی به ندرت بحث میکنم

ولی ببینم دارن پر رو پررو درباره خاورمیانه و مخصوصا ایران صحبت میکنن قشنگ یه جوری جواب میدم که مینیمم 3 روز ناراحت باشن


اینقدر اینا ترسوئن

که فکر کن بعد اینکه کشورای خاورمیانه و اب و هواشونو نگاه کردن و یه سری سوال ازم پرسیدن

فوری گفتن ما اصلا گوش نمیکردیم!

میترسن!


جدی راست میگفت اینا خیلی ترسوئن

دیدین مثلا ایرانیا کوروش بزرگ انداختن دهنشون همش میگن بدون اینکه بفهمن؟!

اینجام اینجوریه

یه کلمه نژادپرستی رو انداختن ورد زبون کردن همش میندازنش بیرون

داشتم میگفتم که من نمیتونم چهره هندیا رو خیلی دقیق تشخیص بدم مثل تو که (چون ازم پرسید) که میگی فلانی مال این شهره. من میتونم بگم هندی ان چون از نظر من شبیه همن.

سه تایی برگشتن گفتن نههههه این نژادپرستیه!

منم ول نمیکنما. من ببینم یکی گوه اضافی میخوره، مخصوصا که نمیدونه که چه گهی میخوره، حالشو میگیرم.

گفتم تو چجوری تشخیص میدی که من مال شمال ایرانم یا جنوبش؟ 

گفتن نمیدونیم

گفتم چجوری منو از یه عرب تشخیص میدی

گفتن نمیدونم همه شبیه همن.

گفتم کسخل

خب منم همینو میگنم


چرا گهی که تو میلومبونی نژادپرستی محسوب نمیشه، مال من محسوب میشه احمق؟!

یعنی خفه شدن هر سه تاشون

احمقای بیشعور


یه مشت کسخلو کانادا داره بلاخره تربیت میکنه

یه مشت کسخل ترسوی بدبخت

همه موافق باد

فوری میترسن

با همه چی موافقن

خاک تو سر کسخل ترسوت کنن

خاک

بچه ها

من درسته که خیلی احمقیتهای خودمو دارم

قبول 

درستهکه من خودم کلی ایراد دارم


ولی معمولا وقتی پیش بینی میکنم چیزی رو که در حیطه دانشم هست

حتما درست از اب درمیاد


مثلا:

قبل از انتخاب شدن ترامپ

من مطمئن بودم ترامپ انتخاب میشه

چرآ؟

چون اولا امریکا یه مشت ایرانی احمق داره. اونا همشون به ترامپ رای دادن

بعدم

مردمی که فکر میکنن شیر کاکائو از گاو قهوه ای به دست میاد

بیشتر ازین ازشون انتظار دارین؟!


و دیدین که ترامپ انتخاب شد


مردمی که هرچی مدیا میگه میگن اوههههههههه درسته!

مردمی که روزی 15 ساعت تلویزیون میبینن


دارم بهتون میگم


اگه سیاستمدارای این کشور حرفه ای نبودن این کانادا صد بار به فاک رفته بود


و خواهد رفت

با این مردم ترسو

با این مردم بی سواد

با این مردمی که هر روز دارن جاهلتر و تنبل تر میشن

جامعه کانادا داره به فاک میره


و اینها برای این تنبلی و حماقت و ترسو بودن خودشون بها خواهند داد


مثل خود ما

که اون وقتی که مردامون داشتن 7 تا هفت تا دوره قاجار زن میگرفتن

انگلیسیا داشتن مردم نیتیو کانادا رو تو زندون مینداختن و کانادا رو برای خودشون میساختن

ما الان داریم بها میدیم

اینام یه روزی به فاک میرن

به شدت مردم دارن تنبل تر

جاهل تر

و ترسو تر میشن


من ازینا ترسو تر و موافق حزب بادتر ندیدم


اینا با همه چی موافقن


از میزان جاهلیت و ترسو بودن مردم اینجا شگفت زده میشین


اگر این مهاجرا نبودن و اگر این مهاجرا کالچرای مختلف رو نمیاوردن اینجا


این کاناداییا فرق اسیا با اروپا رو نمیتونستن بفهمن


نمیگم همشون

ولی نود درصدشون همینن


بهش گفتم تو تصویرت از خاورمیانه اینقدر محو هست که فکر میکنی خاورمیانه از یه سری استان تشکیل شده به اسم عربستان ایران که همه با شتر میرن میان

اینقدر تصاویر تو محو هست که سری قبل من داشتم نیم ساعت برات میگفتم که ایران و کلا خاورمیانه روی بیابونه و تو دانشت محدود به همین چند تا جمله هست  و داری همونو فخر میفروشی و میگی بهم.

تو چرا گوه میخوری خب؟


یه مشت کسخلن

همش باید گل و بلبل بگی اینا ذوق کنن


مخشون نمیکشه یه دونه مثلا کلمه گلوبال وورمینگ رو هضم کنن

اینا ساینتیستنا...



اینقدر درجه کسخلی اینا زیاده که حد نداره


تو این کلاسای تیچینگ

داشتم یه پرزنتیشین ارائه میدادم درباره گلوبال وورمینگ 

برگشتم گفتم مولکلا انرژیشون میره بالاتر وقتی دما زیاد میشه


همین.

همینا.


دختره از قلب اروپا اومده


29 سالشه

برگشت گفت مریم این قسمت مولکول رو حذف کن

اونایی که ساینس نخوندن نمیفهمن


خواستم بگم کسخل!

ابراهیم تاتلیسس


این:



این میدونه مولکول یعنی چی


این ادم 24 ساله زندونه:

مطمئنم اینم میدونه




تو نمیدونی؟


به جز دادن

به جز تیپ زدن

به جز نشون دادن خودشون به پسرای بلوند (چون اینا کلا پسرای خاورمیانه ای نمیپسندن) واقعا اینا چی بلدن؟


خاک بر سرتون کنن.


نه میدونن صرفه جویی در مصرف اب چیه


نه چیز دیگه ای میدونن


نمیگم همشون

ولی تقریبا جامعه به صورت یکدست همینه، حداقل نسل جوون.


از اروپا میان اینجا به عنوان ریسرچر


اولا که نمیدونن همون مولکول چیه

طرف داره ساینس میخونه

ولی اون جدی با اون سواد داغون ساینسش ازینا بیشتر میدونه


میان

کل مثلا یه سالو همش میرن امریکا

اروپا

استرالیا


رفتنیم میگن مریم میتوین ریسرچ ما رو تموم کنی برای ما؟ ما باز میخوایم سفر بریم


اره جون مادر بلوندت

حتما

منم انگشت وسطم رو بهش اشاره میکنم معمولا اینجور وقتا.

یکی از بچه ها برگشت گفت

گفت تو چی فکر میکنی درباره مریم؟


فکر میکنی نوکره

کلفته؟

مثلا حیف نونه؟

که باید بشینه اینجا ریسرچ تو رو انجام بده که تو بری استرالیا؟


کسخل!


این تیکه مال جدیه:

متاسفانه نمیدونم تو چی فکر میکردی

که این همه سال از عمرتو اینجا تلف کردی


اینجا جای خوبیه

مردمش خوب و مهربون و بی ازارن

جای پیشرفتش زیاده

امکانات خیلی زیادی گذاشتن برای بچه های اینترشنال ولی خب به همون انادازه هم شهریه میگیرن

خدا هزار دلار هر سال شهریه میگیرن


ولی خداییش خیلی از تعریفای تو بی اساس بود.

خیلیاش.


من حاضرم بچه م ایران بزرگ شه

کانادا بزرگ نشه


برای همینه که بعد از مدتی میخوام ازینجا برم ترکیه.


تاکید میکنم 


مردم اینجا بسیار خوبن

بسیار


عالین


ولی اینام هست دیگه...


البته بگم که اینجا قانون داره

و مردم از ترس قانون به هم کاری ندارن


***


دارم شروع میکن کتاب تاریخ مشروطه ایران اثر احمد کسروی رو بخونم


به جای فکر کردن به اراجیف

ترجیح میدم کتاب بخونم


لامصب جدی خیلی حرفاش درسته


ولی باید موقع درستش برسه که تو مخت بگه مریم الان دیگه حرف زدن با احمقا رو کم کن یا قطع کن، من حالا خیلی خیلی کم کردم میزان حرف زدن با احمقا رو. ولی زیادن متاسفانه.


با دوستم میرم که برای جدی Box بخرم برای تولدش


و همینطور کارت تولدت مبارک

و خودم تزئینش کنم


و بفرستم خونه دوستش

و دوستش بهش میرسونه.


خلاصه اینجوریه

چاره ای نیست


جدی احمقه نمیشه شرکتش یا خونه ش فرستاد.


باید بفرستم خونه دوستش.


یه باکس هدیه خوشگل میخوام بخرم

کادوهایی که از ایران اوردم رو بذارم توش

براش بفرستم.

با کارت پستالهایی که از کشورهای مختلف گرفتم

و کارت تولدت مبارک و خرت وپرتای دیگه.















  • یه آدم


بچه ها

من وقتی بچه بودم

فانتزیم بود یه خواهر بزرگم داشته باشم


تو همین کلاس بکستمون یکی از دخترا 4 تا خواهر بزرگ داشت!!!

من اینقدر حسرت میخوردم....

یکی از دلایلی که محمدو دوست داشتم! این بود که خواهراش از من بزرگتر بودن!!!!


تا که خواهرم بزرگ شد و من به مقدار زیادی حس خوب بهم دست داد

ولی هنوزم دوست دارم 3 تا خواهر داشته باشم


ولی این عقده داداش بزرگ داشتن رو تا همین امروز صبح داشتم!


خیلی وقتا میرفتم سمت پسرا چون من یه داداش میخواستم!!!


نمیفهمین بچه ها

باید جای من باشین!



به همین جدی الاغ گفتم بیا داداش من شو!

داداشتو بفرست داداشم بشه!

من یه داداش میخوام!



میدونم خنده داره ولی من یه داداش میخواستم!!


امروز صحب که داداشم عکساشو فرستاد


و زنگ زدم خودش چک کردم دیدم بله بزرگ شده

یهو تمام دنیای من رنگی شد


تمام عقده هام تموم شد


حسم به پسرها عوض شد...


تمام زندگیم عوض شد


من دیگه هیچچچچچچچچچچچچچچچچچ عقده ای توی این دنیا ندارم


منم داداش بزگر دارم بچه ها!


اینقدر گریه کردم....


گفتم خدایا من اصلا فک رنمیکردم داداش منم یه روز بزرگ شه


اینقدر بزرگ شه که سیبیل دربیاره و تازه صورتشو اصلاح کنه!


و سیبیلاش خوشگل دربیان!

ریش دربیاره مثل پسرای واقعی که تو خیابون و تو دانشگاه میشه دید!



منم داداش دارمممممممممممممممممممممممممممم



بچه ها منم داداش بزگر دارم اگه زن بگیره بعدها میتونم با بچه هاش بازی کنم و چربیاشونو بکشم!


بچه ها!

دارم از خوشحالی سکته میکنم!



یادمه هزار بار به همین جدی گفتم بیا داداش من شو :((((

گوش نکرد!


الان داداشم بزرگ شده داداش بزرگ دارم!


برو کون لقت! میمیردی داداشم بشی، تا وقتی داداشم بزرگ شه؟!

بی ادب!


خودش داداش بزرگ داره فکر میکرد همه دارن :( و عادیه :(



خیلی خوشحالم!
:)

خدا همتونو حفظ کنه واسه خواهراتون

حتما خواهراتون دوستون دارم


باز دلم سوخت
کباب شدم

یاد شهید محسن حججی و اون آخرین فیلمش که داشت خداحافظی میکرد افتادم

کثافتای خیرندیده سرشو بریدن

دلم گرفت...

من با اون فیلم یه عالمههههههههههه گریه کردم

خواهرمم گریه کرده بود
مامانمم
یوتیوب میدیدم

یه یکشنبه ای

زار میزدم....
زار....


خدا همتونو برای خواهراتون حفظ کنه 



  • یه آدم
این آهنگا رو بارهاااااااااااااااا و بارهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا گوش کردم این چند وقت:


و


قیافه این پسره Joe Strummer رو واقعا دوست دارم!
شبیه ایتالیاییام هست یه ذره (ولی بریتانیاییه)

قیافه ش خیلییییییییییی دوست داشتنیه!

خیلییییییییییییی

این و یکی از شاگردام (که هر دو کپی همن) منو یاد اون پسره مایکل دون کوردئونه توی پدرخوانده میندازن (تنها آدمای این دنیان که منو یاد اون میندازن)

شاگردمم ایتالیاییه

برای شوهر پیدا کردن (یا شوهر دوم یا دوست پسری چیزی) آدم باید بره محله ایتالیاییا!!!!!
:)))))



قیافه هاشون هم خیلی قشنگه
هم خوشتیپن
هم مردونه هست قیافه هاشون
هم یه ترکیبی هستن از خاورمیانه و غرب

این جو استرومر هست:



باز دوباره یاد این آدم افتادم :( (محمد نظری)


متاسفم که نمیتونم برات کاری انجام بدم
خیلی متاسفم

**

بعضی وقتا میگم

یه دلیلی که من یهو میتوپم به تمام پسرای ایران!!! اینه که واقعا تصویری از پسرا ندارم.
من داداش بزرگ نداشتم

واقعا نمیدونم چجوریه!

نمیفهمم چجورین
نمیدونم چی حس میکنم

من کلا تجربه م با پسرا، در حد همین دوست پسرام بوده
میدونین چی میگم؟

تصویری که از پسرا به عنوان "یه عضو جامعه" یاد کنم یا یه انسان
ندارم.


متاسفانه

و این قضیه گند میزنه گاهی

بچه ها
داداشم خیلی بزرگ شده

خیلی گریه کردم از خوشحالی

یهو بزرگ شد
یهو قد کشید
ماشالا

بعد ته دلم گفتم خاک تو سرت مریم

اون داداشت هم عضو همین جامعه هست که تو مسخرشون میکنی

تو دوست داری یکی داداشتو مسخره کنه؟! نه! من اون دختره رو پاره میکنم!


نمیفهمم چرا پسرا رو مسخره میکنم (در حقیقت آدم خودش مسخره میشه)


شاید چون شب و روز ما رو اذیت میکردن تو خیابونا و تیکه مینداختن بهمون برای همین من همش حس میکنم پسرا بدن

ولی از وقتی عکسای داداشم و خودشو دیدم
خیلی ناراحتم به خاطر اون پستهام

بخدا دست خودم نیست بچه ها

همش حس میکنم یه ایرادی توی پسرای ما هست

هرچی پسرا میپرسن رو من قاط میزنم

جلو یدخترا همچین قاطی نمیزنم
(شاید چون دخترای ایران رو چون همش جامعه فشارشون داده میگم خب مهم نیست هنوز مثل خودم بالانس ندارن)
دخترای اینجا رو هم چون جامعه زیادی بهشون میدون داده میگم خب باز مهم نیست اینا بالانس ندارن!

:)))

در کل چون جنس دخترا رو میشناسم در نتیجه هرگز از دستشون دلخور نمیشم


بچه ها ولی خدا شاهده از عمد نیست اون حرفام
قاط میزنم
واقعا دست خودم نیست

اینقدرررر این دوستای محمد همش میگفتن آدم با دوست دخترش ازدواج نمیکنه از بس عموهام با دوست دختراشون ازدواج نکردن (به جز یکیشون) و خب زن اونام دوست دختر بقیه بوده
از بس تو شرکت عموم و زن عموم، همیشه وقتی دوست پسرا دخترا میومدن دنبالشون اینا مسخرشون میکردن
از بس جو اون جامعه اذیت کننده هست
همش حس میکنم هرکی هرچی میپرسه پس مرض داره! یا داره منو تحقیر میکنه.

ازم به دل نگیرین
ازتون خواهش میکنم


الان که میبینم داداشم ازون حالت بچه بودن داره درمیاد و داره قد میکشه خیلی ناراحت میشم میگم احمق تو خودت داداشت جزو اون جامعه هست دوست داری کسی بهش همچین حرفی بزنه؟!

اون پسره ماز و منصور دوانیقی و همه

ازت خواهش میکنم

چون مادرت منو ببخش

بقیه مهم نیستن :)) نل که کلا منو احمق فرض میکنه
جدی که کلا حس میکنه من یه احمقم که میخوام زن محمد شم پس کلا به این چیزا اهمیت نمیده
کلنگ معمولا حساسیتی نشون نمیده. کلنگ مخاطب خوبیه....

دخترام که تاج سرمن، آدمای بی حاشیه وبلاگ من

ولی شما پسرا

خواهشااااااااااا از من چیزی به دل نگیرین


یادمه یه بار وقتی اینجا نوشتم که یه دوست پسر پیدا کردم! یه پسر مذهبی اومده بود نوشته بود مبارک باشه و..
گفتم خدایا اینا وبلاگ منو میخونن و تمام قاط زدنهام رو شاهد بودن! فقط موقعی که دیدن من واقعا شاد هستم اومدن تبریک گفتن.

جون هرکی که دوست دارین منو ببخشین

من هیمشه با خودم درگیرم

به دل نگیرین ازم چیزی

مخصوصا تو ماز، لطفاااااااا خواهشا منو ببخش! بگو که بخشیدی! من شب خوابم نمیبره، دنیام به هم میریزه قلبم میتپه ریه ام داغون میشه


ازت خواهش میکنم....
  • یه آدم

جدیم با من قهره بچه ها :(


عین این شترای مرض دار میاد به همه جا سرک میکشه یواشکی آمار درمیاره


ولی جوابمو نمیده


جدیم با من قهره :(((((((


شبا باز خوابشو میبینم

:(


الاغ!

آدم باش!


دلت میاد منو اینقدر اذیت کنی؟



تو چرا نمیتونی مثل آدم با من رابطه تو حفظ کنی؟!


آخه من چه فرقی دارم با بقیه؟!


چرا تو معادلات غلطی رو توی ذهنت پرورش میدی؟



تو پست بعدی معادلات غلط ذهنت رو مینویسم


خاک تو سرت!


آبروت میره!


:)))))



منتظر "برای جدی-4" باش!


میدونم که میخونی


میدونم


خبر دارم


ازین همه بازی بازیت تعجب میکنم...


نمیفهمم چرا اینطوری میکنی


چرا نیمتونی خیلی با آرامش یه رفاقت ساده رو حفظ کنی همش بهش هیجان میدی!

:)




  • یه آدم

قبل از گفتن اینا، یه دونه از موارد مهم مربوط به کالچر کاناداییا رو براتون بگم:

کاناداییا ابداااااااااااااااااااااااااااا دل نمیشکنن و هرگز بد نمیگن جلوی چشتون.

یعنی اگه تعریفتون کنن

باور نکنین

اگه واقعا تعریفی باشین و از شما خوششون بیاد واقعا 

میان باهاتون وقت میگذرونن

از خونوادشون صحبت میکنن

از خودشون

از آرزوهاشون


و هر از گاهی تو مواقع مهم بهتون میگن که شما رو دوست دارن


یکی از اشتباهات بزرگی که ایرانیا مرتکب میشن و منم میشدم حتما، ولی جدی قشنگ این فرهنگ رو در من جا انداخت که الاغ! اگه یه روزی ی کانادایی بهت گفت زبانت چقدر خوبه باور نکنی، داره روحیه میده و مثلا کانورسیشن نایس برقرار میکنه و برای همین بود که استاد بیچاره م و یکی از بچه ها اوایل میگفتن بابا! ما نمیگیم زبانت عالیه ولی میگیم زبانت از اونایی که میان میرسن اینجا خیلی بهتره و خیلی خوبه که میتونی راحت انتقال بدی مفاهیم رو و رابطه برقرار کنی، من اصلا باور نمیکرد و حتی اولین بار خیلی ناراحت هم شدم! و وقتی به جدی گفتم که اینا منو مسخره کردن، گفت مریم اینا مسخرت نکردن دارن روحیه میدن! و وقتی این رو توی ارزیابی یکی از پرزنتیشنهای کورسی که گرفته بودم هم دیدم و همش هم تکرار شد باور کردم، حرفم اینه که اگه یه روزی اومدین کانادا و ده نفر به شکلهای مختلف گفتن که این خصوصیت تو خیلی خوب هست باور کنین، وگرنه اصلا اعتمادی نیست.


این دختره هم خونه ای منم ازین قضیه مستثنی نیست

در نتیجه وقتی تعریفم میکنه اوایل میگفتم ممنونم

الان که نزدیکتر شدیم به هم

بهش میگم ببین الان نایس بودن رو تو این دخیل کردی یا واقعی بود؟!

بعضی وقتا اذیت میکنمش بهش اینجوری میگم

بهم میگه bitch من باهات تعارف دارم؟

اینجا به کراتتتتتتتتتت bitch ؤو استفاده میکنن


حتی دانشجوهای ما جلوی استادا هم بیچ و فاک رو استفاده میکنن

به آسونیا!

من نه

من هنوززززززز سعی میکنم حرف جدی رو گوش کنم و مودب باشم.

هرگز استفاده نمیکنم

ولی از شما چه پنهون عقده ای میشم

و نتیجه ش اینه که میام اینجا به آلت تناسلی پسرای ایران گیر میدم!



دوتا از اسمایی که هم خونه ایم برام گذاشته و سفت و سخت هم اعتقاد داره بهشون و هر روزم بهم میگه اینان:

1. rainbow

میگه تو عین رنگین کمون بعد بارون هستی که همه چی رو درست میکنی و دنیا به روی آدم میخنده وقتی تو هستی و نور تو و انرژی تو تمام این خونه رو گرفته

بچه ها وقتی این ها رو بهم میگه من واقعا حسم خوب میشه

چون وقتی پسرا تعریفم میکنن اتوماتیک باور نمیکنم (ّبه جز جدی و محمد)

ولی این دختره خیلییییییییییی رک تر هست

و خیلی گفته این جمله ها

بچه ها

اینقدررررررررر تو این کشور همه و همه بهم گفتن تو پرانرژی و مثبت هستی و به هر چی بخوای میرسی

من ناخوداگاه وجودم اینو باور کرده اینو


2. scapegoat

میگه کاراکتر تو اینجوریه:

یه قربانی میخوایم

کی بهتر از مریم؟!

تو خونه هم اینجوریه!



چون تو دانشگاه

هر وقت استادم میخواد هول هولکی یه گروپ میتینگ برگزار کنه

فوری منو نگاه میکنه

میگه مریم یه دونه پرزنتیشن قراره بده هفته دیگه


و من اول گروپ میتینگ پرزنتیشنام میخوام بگم:

Welcome to my monthly group meeting presentation


و بقیه بچه ها گروپ میتینگشون سالانه هست.



یعنی دو تا از بچه های ما

تو این ده ماه

کلااااااااا 2 تا پرزنتیشن داشتن

من هر ماه یکی!


و در نظر بگیرین که استاد من مینیمم 15 تا سفر رفته مینیمم


ولی با همه اینا

من هر ماه یه دونه پرزنتیشن دارم!!


دو روز قبل از رفتنش میگه مریمممممم کوشی! بیا یه پرزنتیشن بده!


چون گروپ میتینگ پرزنتیشن در اصل یه دور همیه

که یکی شیرینی شکلات میاره

یه پرزنتیشنی هم میده

و آخر جلسه بچه ها درباره کاراشون با استاد حرف میزنن و به اصطلاح همه چی رو در میون میذارن


و من دقیقا قربانی هستم



و تنها آدمیم که قربانی میشه


و نمیدونم قبل از من چیکار میکرده!

کی رو قربانی میکرده؟!


اینا که قربانی نمیشن!



:)



یکی از مزایای تند تند گروپ میتینگ دادن برای من اینه که خب داده هام رو پرزنت میکنم تند تند و استاد و بقیه نظر میدن و همش پروژه بهتر میره جلو، هی تو رو اشکالا کار میکنی و همش میره جلو، اط طرفی کلمات تخصصی رشته تو هم بهتر یاد میگیری، زبانت قوی تر میشه چون همش داری پرزنت میکنی.


بدیش به اینه که بعضی دانشجوها دوست دارن خودشونو به استاد نشون بدن

خب 4 سال قبل از من پسره اینجا بوده (تو همین گروه) کاناداییه

حداقل 6 تا از کلاسای خود استادمو شرکت کرده (استاد من بهترین معلم هست و تابحال خیلیییی جایزه گرفته به خاطر همین تدریسش در حدی که توی وب سایت دیگه اصلا نمینویسه!) با اون حال هنوز گیج و مشنگن

بعد خب تو فکر کن

دو ماهه اومدی کانادا

یهو شروع میکنن سوالای عجیب (و گاهی واقعا به درد نخور میپرسن در حدی که استاد خودش ناراحت میشه)

و تو رو له میکنن


ولی خوبیش به اینه که خب تو بیشتر تلاش میکنی و دفعه دیگه انقدر قوی تر ظاهر میشی که کونشون میسوزه


از طرفی این قضیه خیلی وقت گیره


یعنی هر سری بخوای یه پرزنتیشن آماده کنی خیلی خیلی وقت میبره


باید هر سری یه پرزنتیشن که توش هم فیزیک باشه هم شیمی هم زیست هم ریاضی آماده کنین تا بدونین چی میگم

از طرفی تو گروه ما همه یا خالی بیوشیمی کار میکنن یا خالی شیمی.

من فقط یه میکسچر دارم از سه تا رشته (خودم انتخابش کردم و باید پاش واسم، دوسشم دارم) در نتیجه خیلی وقتا هیچی نمیفهمن و فقط میپرسن الکی و استاد تعجب میکنه که چرا اینا چرت و پرت میپرسن!

من یه بار

کلا یه بار

خواستم بهشون نشون بدم که اگه قرار باشه کسی رو اذیت کنی، میکنی و یه کاری میکنی که طرف گریه کنه

ولی نه با سوالای چرت و پرت، با سوالای اساسی

و شروع کردم از یکیشون هفت هشت تا سوال پرسیدم (چون هر سری تو گروپ میتینگای من منو اذیت میکرد و دیگه چاره ای نبود جز نشون دادن بهش که هنری در سوالای دری وری پرسیدن نیست) و استاد همون موقع وقتی فهمید این هیچییییییییی از پروژه ش نمیدونه، خیلی تعجب کرد. پسره میخواست گریه کنه با اینکه از من 5 سال بزرگتره.

بعد کوقع همین پرزنتیشن آخرم، دیگه چرت و پرت نپرسید و فقط سوالای مهم پرسید.

نشوندمش سر جاش!


از یه طرف اینا یا خالی simulation کار میکنن یا خالی experimental

ّکه جز دو تاشون که اونام دکتران و 5 ساله اینجان

بعد من نرسیده جفتشو انجام دادم و به سرانجام رسوندم

خب آماده کردن همچین چیزی خیلی وقت میبره

باید دیتاهای تجربی و تئوری و سیمولیشنت مچ باشن با هم

من به هر حال اینجا درس خوندن رو صد در صد بیشتر از درس خوندن توی ایران دوست دارم


یه تار موی این استادم و اعضای گروهمون رو با کل دانشگاه لیسانس و فوقم عوض نمیکنم

نه که بد باشن اونا نه


به خاطر اینکه اینجا همه چی سر جاشه

و کسی معمولا کاری به کارت نداره

حسودی هست

آزار و اذیت هست

ولی از ایران کمتره...


حالا من توی ساینس هستم


من نمیخوام الکی رشته مونو تعریف کنم


ولی ما دیگه ته ساینسیم


باید کارو انجام بدین تا بدونین چی میگم


دیگه از نظر علمی و نرد بودن اینا تهشن


قطعا رشته های دیگه بهترن


باهاشن رابطه دارم

بچه های علوم انسانی خیلی متفاوتن 

و با روحیه من بیشتر جور در میان

برای همینم هست که دیگه دارم برای همیشه با ساینس خداحافظی میکنم


خلاصه 

SCAPEGOA به کسی میگن که بی دلیل باید اول جنگها بره جلو جنگو استارت بزنه

یا مثلا مثل من قربانی بشه


من استادم وقتی میخواد ساعتهای جلسه ها رو تنظیم کنه

یا یه سفر رو تنظیم کنه بین همه


یا هرچی مثل اون

میاد میگه:


قربانی همیشگی کجاست؟!


و خب همه میدونن با کی هست دیگه!


:)


اسم من victim هست


مثلا یارو از خاورمیانه اومده

مال یه گروه دیگه

هنوز داره سعی میکنه به روش خاورمیانه آشنا پیدا کرکدن و پارتی کاراشو ببره جلو

و تو باید اونو هم مچ کنی با بقیه گروهت

هر کدوم از اعضای گروه هم که خودشون یه مشکلن!


هممون همینیم

منم همینم


داغونیم


در نتیجه به کسی نیاز دارن که هم کالچر خاورمیانه رو بشناسه هم کانادا رو هم اروپا رو و بتونه بدون توهین و بدون توی ذوق زدن کار راه بندازه و بچه ها رو به هم نزدیک کنه

و پدر آدم درمیادا!!!

یعنی سه روزت الکی میپره!


ولی قوی میشی

اجتماعی تر میشی

میتونی بهتر negotiate کنی

منم همینو میخوام


درسو که میشه خونه هم خوند


من اینجا اومدم که کالچرا رو بشناسم و با آدما دوست بشم و قلبها رو به هم نزدیکتر کنم و دوست پیدا کنم و حال کنم و خودم حسم بهتره اینطوری


:)

  • یه آدم

امشب هالووینه


من و هم خونه ایم قراره ازین کاستوم های مخصوص هالووین بپوشیم


من میخوام ازینا درست کنم


میخواستم لباس غاز یا خرس! بپوشم، نداریم!


در حال حاضر گربه و گوزن داریم تو خونه، که من گوزنه رو بیشتر دوست دارم:




خیلی خوشحالم!


خیلی!


امروز هر جا که رفتم بهم شوکولات و شیرینی دادن!


رفته بودم با ادمین های (خانم هستن) دپارتمان های دیگه صحبت میکردم (و با منشیها)

بهم گفتن مریم! تو اولین هالووینتو قراره تجربه کنی!

گفتم بله! و از خوشحالی دیشب خوابم نبرده!


گفتن بیا تو!

رفتم کلیییییییییی بهم شیرینی و اسمارتیز و شوکولات دادن


گفتن چون تو اینقدر اشتیاق داری مام اینا ور بهت میدیم!



تو همه اتاقا نفری یه جعبه شیرینی گذاشتن برای پذیرایی


ما شیرینی و شوکولات خریددیم برای خونه

چون امشب بچه کوچولوها میان دم درها و شیرینی میگیرن


خلاصه دیشب از هیجان خوابم نمیبرد


خیلی تربیت این کاناداییا توام با ریلکسی و گل و بلبلی بوده...


من تو فیلما میدیدم که هر اتفاقی اعم از شادی و دعوا و غم و جشن که میفته این کاناداییا میگن بیا حالا یه دونات بخور!


دقیقا اینجورین!


اینکه فیلمای ترسناک نمیبینن!!!


میترسن!



اینکه سر دونات ممکنه حسودی پیش بیاد! ولی تو اگه 40 تا خونه یه میلیون دلاری بخری شاید واقعا حسودی نکنن بعضیاشون!



ازین نظرات کانادا برای تربیت بچه عالیه



ولی خب از طرفی کیفیت آموزش پایینه

یعنی یه چیزو خوب یاد میدن

ولی کم یاد میدن و عملا یاد نمیدن هیچی که بچه ها شاد باشن.


و بچه وقتی فوقشو میگیره هنوز هیچیییییییییی بلد نیست با اینکه کلی شهریه داده و دولت هم بهترین رفاه رو براش گذاشته...



ولی من صد در صد کانادا رو به کشورای اروپایی مثل المان ترجیح میدم (درباره فرانسه و سوئد و نروژ و سوئیس فنلاند و دانمارک نظری ندارم! گرچه شبیه المانن کم و بیش) و همینطور به ایتالیا و اسپانیا ترجیح میدم.


+


امشب قراره برف بیاد!


من دارم لحظه ها رو میشمرم برای اولین برف!


ظاهرا من تنها آدم توی کانادا هستم که منتظره برف بیاد که بپره بیرون بازی کنه!


:)


اینجا از برف خسته میشن (خود کاناداییا برفو دوست دارن، غیرکاناداییا و اونایی که وایت کانادایی نیستن دوست ندارن)


:)




  • یه آدم

ببینین دوستان

من خودم میدونم که عوض شدم


قبلنا امکانننننننننننن نداشت (مگر وقتایی که میخواستم به جدی بگم "غلطططططططططط کردم، گهههههههههه خوردم قهر نکن") که من اینقدر بد بنویسم.


ولی الان داره اتفاق میفته


دو تا دلیل داره کار بد من:

1. آدم به حد زیادی رک میشه، دیگه ترجیح میدی دل یارو رو بشکنی و باهات بد شه ولی یه چیزی یادش بدی یا تجربه تو منتقل کنی

2. زندگی تو اینجا خیلی شیرینه، ولی گاهی فشر هم زیاده. برای من که میخوام بدرخشم و اوج بگیرم و هر روز موفقیتم بیشتر شه این وضعیت بدتره. 

الان میفهمم اون بیچاره های وال ستریت چرا اینقدر سکس میکنن! من تو همین وبلاگ کلی اونا رو سرزنش کردم و گفتم که از گرگ وال ستریت نفرت دارم. کارشون رو تایید نمیکنم ولی در کل ترجیح میدم دهنم رو ببندم. گاهی فشار زیاده، مثلا وقتی مینویسی فشار نیستا روت، ولی وقتی میبینی میتونی فشرده کار کنی و از بقیه زندگیت لذت ببری ،خب همونکارو میکنی و فشار میره بالا.

زندگی منم همینطوره.

من عوض شدم.


دارم به همتون آگاهی میدم، اینجا چون وبلاگه و یه جورایی حریم خصوصی، دهنم اینجا چفت و بست نداره.

من هر ترم استاد 200 تا دانشجوی لیسانسم

هر سه ماهم استادم یه دانشجوی جدید میاره و میگه مریم اینا رو تربیت کن، میدونین چرا؟

چون میدونه صبر ایوب من موقع درس دادن زیاده

ما دخترایی تو گروه داریم که هیچ کس باهاشون حرف نمیزنه

ولی استادم تربیتشون و یاد دادنشون رو داد بهم و ازم خواست تربیتشون کنم. 

کار وحشتناکیه

طرف فکر کن کانادایی-اروپاییه

کل عمرشو قلدری کرده

الان تو با این لهجه و قیافه و ریخت غریبه باید بهش کلی مطلب جدید یاد بدی، هیچ بک گراندی ندارن نسبت به رشته، کل عمرو فقططططططططططط رفتن کلوب و سکس کردن و همین و همین.

تا تهشم فقط به این فکر میکنن که یه تیکه ای چیزی بندازن و بپیچونن و برن

من با اینا سر و کار دارم

حالا اینا مال آزمایشگاه ما یا ازمایشگاه بغلین

تو نمیتونی به استاد بگی نمیتونم!

من 

قبل ازینکه اموزش دادن به اینا رو شروع کنم، این دخترای قدیمیتر و اعضای قدیمی تر ما اومدن گفتن نهههههههههه مریم ما یاد میدیم به اینا!!! یه ساعت با این دخترا حرف زدن و رفتن! کلا رفتن!

دانش این اعضای جدید هیچ ارتقایی پیدا نکرده مگر اون چیزایی که من با بدبختی یادشون دادم.


هر چیزو هم صد بار باید بالاسرشون واسی

چون یا الکی حرف میزنن

یا دارن تیکه میندازن...

یا دارن چرت و پرت میگن

یا میخوان آمارتو دربیارن که ببینن با کی میخوابی شبا.

یعنی باید همش حریم رو حفظ کنی و مودب باشی و همزمان بهشون چیز یاد بدی

وقتی مثل آدم بزرگا رفتار میکنی ،مسئولیت بیشتر میاد گردنت، من اینو دوست دارم، من اینجا خب تا ابد که نمیمونم، میخوام روابط اجتماعی مو قوی کنم، میخوام زبانمو قوی کنم، میخوام صبورتر بشم، منو نباید چهار تا دختر کانادایی امریکایی اروپایی از پا دربیاره، در نتیجه وقتی استادم میبینه من جیگرشو دارم همش مسئولیتمو بیشتر میکنه

از طرفی بیورن دانشگاهم زندگی دارم...


از طرفی دارم به کانکشن و کلاسای مختلف رفتن و کار پیدا کردن بعد از درس میپردازم و به شدت درگیرم

با دوستای پسرم و بقیه دوستام دوست دارم خیلی محترم رفتار کنم و در نتیجه تنها بی ادبی من اینجاست.

میفهمین؟!


از طرفی رشته من یه مخلوط از سه تا رشته هست

و به شدت تحت فشارم گاهی

خودم انتخابش کردم

خودش از استادم خواستم اینو بده بهم

خودم کردم

دوسش دارم

ولی سخت هم هست.


از طرفی کاراکتر به شدت اجتماعیم باعث میشه تمام کارای اجتماعی و میتینگها رو تنظیماشو بدن بهم (بدون اینکه خودم بخوام حتی)، در نتیجه مخ آدم خورده میشه سر تنظیم خیلی چیزا با یه مشت آدم که هش حس میکنن طلبکارن و از همه سرترن.



در نتیجه ممکنه قاط بزنم

من برای خالی شدن فشار مشروب نمیخورم، beer نمیخورم، تو خیابون نعره نمیکشم، کلاب نمیرم که خالی شم، با مردم Randomly نمیخوابم، چون نمیخوام برای خالی کردن خودم، یه کار تهی انجام بدم.


میخونم

میبینم

درس میدم

سال دیگه منو میخوان کاندید معلم نمونه کنن تو دانشگاه

چون تنها دانشجوییم که حال میکنه با تدریس

نوشتن رو دوست دارم


مینویسم


بعدها میخوام activist  بشم


یه جورایی تحت فشارم


منم آدمم


تنهام، تو کشور غریب

خودم مریضی دارم


مشکلات خودمو دارم


نمیفهمین من چی میگم

باید جای من باشین


از طرفی

این خراب شده وبلاگ منه

به خودم اجازه میدم بنویسم


بچه ها

تو کانادا (و مسئله ای که تو ایران به شدت رنجم میداد) زشته بپرسی مریم تو قصد ازدواج داری با تقی؟


به منم حق بدین


من هیچ ایرانی ای دور و برم نیست


من تنها آدمی که دور و برمه از نظر ایرانی بودن


فقط و فقط خانواده و دوستای ایرانمن


من اینجا هر دو ماه هم با ایرانیا نمیحرفم، نه که نخوام، اصلا موقعیتش پیش نمیاد ،نمیبینم اصلا...


یهو یکی میاد عینننننننننن موقع ایران ازم میپرسه تو قصدت ازدواج بود یا سکس خالی؟


خب اصلا فکر کن من میخواستم با یکی هر شب بخوابم

واقعا این پرسیدن داره؟


من هرگز به خودم اجازه نمیدم از کسی بپرسم، من حتی از محمد نپرسیدم این چیزا رو ولی پسرا خیلی راحتن با این سوالا ظاهرا (این رفتارو از جدی هم دیدم به کرات)


من واسه خودم، واسه این آدم که الان داره مینویسه

واسه حریم خصوصیم به شدت احترام قائلم و ارزش، و همون حس رو به بقیه دارم


دوست ندارم چیزای عجیب بپرسین

یا دوست ندارم

ندارم.


من حس میکنم بعضی مخاطبام حتی به حقوق اولیه هم اشنا نیستن

درسته ما تو ایران زندگی میکنیم و کردیم و پلیس و بسیج و بقیه به خودشون حق میدن درباره لباس زیر ما و درباره اتاق خواب ما و ننه بابامون و سکسمون و اینکه قرص ضد حاملگی بخورم یا نه؟ هم نظر بدن

قرار نیست ما هم یاد بگیریم


میدونم کار سختیه

میدونم وقتی اموزش داده نشده

کار سختیه



ولی یه بار

یه روزی

یه نفر


اومد دعوام کرد

گفت تو نذار اون لجنزار تو رو توی خودش بکشه


تو متفاوت باش تا رشد کنی


اون آدم کسی نبود جز جدی


اول با من قهر کرد دو دقیقه، وقتی داشتم سکته میکردم برگشت گفت مریم، نذار اون مردابی که توشی تو رو بکشه توی خودش

نذار


و من نذاشتم

حرفش اثر گذاشت


یه بار وقت یداشتم غیبت میکردم پیشش گفت بسه


بعدها بهم گفت فکر میکنی من مثلا مومنم که میگم غیبت نکن؟

تو وقتتو نباید بذاری رو این چرندیات 


چون کل فکرتو معطوف خودش میکنه


بیکار که شدی برو کف اتاق دراز بکش و زل بزن به سقف

ولی کار چرت و پرت نکن


من حرفاشو اویزوون گوشم کردم

و رشد کردم

و رسیدم اینجا

آدم خفنی نشدم

اونجوری که باید قوی نشدم هنوز

ولی حداقل دارمم روی خودم کار میکنم


بچه ها

reaction های من بی دلیل نیست

واقعا این سوالا میره رو اعصاب


من وقتی 18 سالم بود

جوون بودم و دوست داشتم با پسرا برم بیرون


مامانم همیشه دعوام میکرد

میگفت میرن اسم میذارن روت ولت میکنن


و من همیشه میترسیدم ازینکار

مامانم همیشه میگفت آبروی ما رو میبری اگه اینکارو بکنی

مامانم راست میگفت


تو ایران با مکتب فکری اون مردم ،واقعا هم اگه خاله م منو با پسرا میدید حتما بد میشد

(همونطور که دختر خودشو پلیس با یه پسر گرفت مجبور شد به عقد اون پسر دربیاد)


مامانم حق داشت


ولی اینکه پلیس و نیروی انتظامی و هر ادم ریش داری کار داره به ما 

قرار نیست مام همون حق رو بدیم به خودمون و سرک بکشیم تو زندگی مردم


تو باید اینقدر وقتت برای خودت مهم باشه که حتی اونقدر نخوای هدرش بدی، که بخوای از مریم نامی بپرسی هدفت چی بود از دوستی


قبل پرسیدن سوال

از خودت بپرس:


پرسیدن این سوال چیزی به دانش من و به بهبود زندگیم اضافه میکنه؟

باعث خوشحالی طرف میشه؟

باعث ناراحتیش میشه؟


اگه میبینی فقط اتلاف وقته، نرپس

حداقل تو وبلاگ من نپرس.


همین


کل حرفم اینه


بابت اون بیان تندم هم معذرت میخوام


از فیدبک های بد از حرفای خسته کننده و بیهوده خسته شدم


هر سری صحبت میکنم با دوستا و اقوام ایرانیم، یه سری فضولیا میکنن (مثلا یارو دوست غیرصمیمیمه ولی مزخرفاتش باعث میشه کلا دیگه جوابشو ندم) و یه سری چرت و پرت تحویل میدن که دیگه واقعا دوست ندارم تو این وبلاگ همونا رو باز از مردم بگیرم.

یارو در حد یونجه نمیدونه درباره کانادا، ازونور داره اظهار فضل میکنه چرا ماهی 5000 دلار دولت بهت نمیده؟

یکی از رفقای ما اومده کانادا (بابای دختره مثلا، یکی که مثل من دانشجوئه و باباش توریستی اومده) بهت گیرین کارت دادن (اصلا کانادا گیرین کارت داره؟!!!) 5000 دلارم هر ماه بهش میدن

آخه ...کش از کدام خزانه؟

از کدوم خزانه بهم باید این کانادا پول بده؟

مگه ایرانی که یه شبه میلیاردر شی دولت بی صاحب باشه همین امروز یکی از ایران با چهارصد میلیارد تومن فرار کرد (نمیدونم صندوق چی بود)

که اینجا یا تو کشور دیگه ای پلو شویی کنه قصر بسازه.

آخه از کدام خزانه؟!!!!

متهم اختلاس صندوق فرهنگیان 'با دست‌کم ۴۰۰ میلیارد تومان بدهی از ایران گریخت'

http://www.bbc.com/persian/iran-41802722


دیگه به خاطر مامان بابا خواهر بقیه با یه مشت ادم حرف میزنی که تماما ادعا هستن....


دختره کونشو تکون نمیده یه گوگل کنه توی اینترنت 

پیام داده میگه مریم جان من یه نفرو پیدا کردم توی ام ای تی که میتونه جور کنه بیام ام ای تی، میگه غیرحضوری درس میخونه تو ام آی تی

آخه کسخل،

یکمی فکر کن

اون بی پدر مادری که بهت این حرفو زده اون دلاله

قاچاقچی

اون میخواد ازت 100 میلیون بگیره سرتو کلاه بذاره

یه همچین دوستای باهوش من دارم


اون اروپا رفته هاش ازین بدتر...

ملت تو یه فازی از بی خبری به سر میبرن و ازون خواب خوشم درنمیان لامصبا


امیدوارم منو بفهمین.

این بخش نظردادن رو باز میذارم تو این پست

دوست داشتین بهم بد و بیراه بگین تو این پست

هرچی دوست دارین انجام بدین


میخوام بدونین که واقعا و واقعا فحش دادن شما اثرش کمتره روی من تا که پرسیدن اون سوالا.


تموم.


  • یه آدم

پیرو اون کامنتی که توی پست قبلی برام گذاشته یه آقایی:


نوشته تو با محمد فقط دوست بودی یا میخواستی باهاش ازدواجم کنی؟


اول:

فرقی به حال شما داره؟

اگه من باهاش ازدواج نکنم تو میخوای باهاش ازدواج کنی؟


در ثانی:


ببینین دوستان

ما هممون ایرانی هستیم و تعارفی با هم نداریم.


تو ایران یه قول و قراری هست (و تبدیل شده به یه فرهنگ و اضافه شده به اون فرهنگ غنی بیست و پنج هزار ساله و بلا بلا بلای ما) که میگه:

با دوست دخترت ازدواج نکن.



و من حتی دیدم که پسرا به این قضیه افتخار میکنن

که بابا زن یارو دوست دختر ما بود.



اولا:

هیچ افتخاری نداره تو یه 10 سانتی متری داری و تو هر سوراخی اونو میکنی (حتی اگه لونه موش باشه) و افتخار کنی بهش

اینجا یه متریاش پیدا میشه و ابدا ازین ادعاها هم ندارن.


این ازین فرهنگ نادرست ما میاد، که توش مذهب افراطی (نه اون مذهب قشنگی که قبلنا بود، اون مذهب افراطی که اخیرا اومده و با دوپس دوپس و ریمیکس مداحا و نوحه های سکسیشون برای حضرت فاطمه میاد) اومده ریشه دوونده توی همه خون مردم ما،

و توش این هست که:

دختری که خوب باشه، با پسری که عقد نکرده نمیره بیرون

این یعنی pure یه مذهب من دراوردی افراطی

این قضیه هست که اجازه نمیده پسرای ما با دوست دختراشون ازدواج کنن

تو اگه با دوست دخترت ازدواج کنی مردم بهت میگن بی غیرت


در ثانی

ما به این فرهنگ من دراوردی کر و کثیف از هر فرهنگی یه چیزی اضافه کردیم، تهشم یه فرهنگ غنی پشتش گذاشتیم به اسم کوروش 500 ساله.

هر کثافت کاریم میکنیم میگیم ما فرهنگ اله بله. نمیدونم ما بچه های داریوش و کوروش و ابی هستیم و خلاصه میپوشونیم این گه رو.


تو این کشوری که من توش هستم


هیچ پسری همون اول به دختره نمیگم من عاشقتم یا ازش خواستگاری نمیکنه


مگر یه ایرانی باشه یا یه خاورمیانه ای باشه و فرهنگش مثل ما باشه و بخواد با یه دختر رابطه برقرار کنه


و نتونه راضیش کنه و بخواد خرش کنه و بگه من میخوام بگیرمت

که اون دختر اگه عقل داشته باشه

با اون پسر نمیخوابه


چون اون پسر صد در صد دزد و دلال و بی پدر و مادره.


اون پسر اینقدر هوس باز هست که حاضره دروغ بگه.

و اون دختر اینقدر احمق  و ناتوان هست که حاضره به هر قیمتی که شده خودشو بندازه به یه پسر.


دختر و پسر اگه عقل داشته باشن هرگز و هرگز توی چندین ماه اول حتی به هم نمیگن من عاشقت شدم


ازدواج که جای خود داره


بعدم

یه پسر ممکنه دیوونه یه دختر باشه

اینقدر عاشقش باشه که یه لحظه دوری ازون دختر دنیاشو به هم بریزه ولی به هر دلیلی نتونه باهاش ازدواج کنه


بعضی پسرا اینقدر دخترو رو دوست دارن که حاضر نیستن باهاش ازدواج کنن و قرارداد ببندن برای اون عشق


شماها فکر میکنین ازدواج مثلا ته لطفه به یه زن توی ایران؟!


تو وقتی ازدواج میکنی

عملا اختیارتو میدی دست شوهر

هر زمان بخواد تو رو ممنوع الخروج میکنه


هر وقت خودش بخواد میره دنبال عشق و حال ولی تو اگه بری باید شلاق بخوری و سنگسار میشی


واقعا پسری که دختره رو دوست داره میاد بهش میگه بیا قرارداد ببندیم برای این عشق؟


متاسفانه اون ده سانتی متر جلویی پسرای ایرانی خیلی باعث مباهاته براشون (و عملا همه شون یه نقصی دارن حتی توی همون ده سانتشون، ولی نیست فرهنگ از اول مردپرور و مردسالار بوده کسی نمیتونه به اینا خرده بگیره)


شماها فکر میکنین مثلا ته حال دادن به یه دختره بهش بگی بیا زنم شو؟

آخه یه لا قبا تو چی داری هر دختری بیاد زنت بشه؟



من قبول دارم که دخترا کلا شوهر کردن و دوست داشته شدن رو دوست دارن


اینجام این بلوندا میبینی فوری فانتزی میزنن ما اگه زن دوست پسرمون شیم بچه هامون چشم سبز میشن همه


و همینطور بقیه کاناداییا


من خودمم ته مخم صد بار فکر کردم اگه زن مارک بشم بچه هام چشم آبی میشن یوهوووووووووووو (چون من ژنشو دارم)


ولی در عمل

من واقعا دوست دارم زن مارک بشم؟!



در کل

خطاب به اون باشخصیتی که این سوال از صافی مغزش عبور کرده و رسیده به من:

این سوالای چرت و پرتو برای مامانتون و بقیه اقوام مونثتون نگه دارین



اینکه من راحت مینویسم


به این منزله نیست که راحت هم هر خزعبلی رو جواب میدم


موقع تایپ هر کلمه ای


یه بار از صافی مغزتون عبور بدین ببینین جور در میاد؟

اگه واقعا با شخصیتتون متناسب هست و تعدی به حریم خصوصی مردم نیست بفرستین.

یه جوری بفرست که شخصیت خانوادگیت حداقل تابلو نشه اینقدر.


من اینجا هیچوقت از کسی نمیپرسم تو دختره رو میگیری یا نه؟

یا پسره تو رو میگیره یا نه. بیزینس من نیست و غلطش به من نیومده.


این از شخصیت ضعیف و بدبخت ما ایرانیا میاد که وقتی از یه دختری خوشمون میاد، کنجکاو میشیم هرچی، 

میریم ببینیم با چند نفر خوابیده یا اون نفر اول میخواست اونو بگیره یا نه؟!


دختر اگه خوب باشه از نظر تو

تو هیچوقت به این فکر نمیکنی که چند نفر باهاش رابطه داشتن

اگه در حد تو باشه تو میری جلو و میجنگی براش و برای به دست اوردنش تلاش میکنی

نصف عمرتو حیف دراوردن shit های گذشته یه دختر نمیکنی که مجبور بشه براش دروغ هم تحویلت بده.

برای همینه که تو ایران نمیخواستم ازدواج کنم و محمد همیشه میگفت پسر اگه تو رو دوست داشته باشه مثل شیر پشتت وا میشه ولی تو رو برده نمیکنه و مجبورت نیمکنه به قراردادت پابند باشی، مگر اینقدر عاشقش بشی که تن بدی به اون قرارداد و بخوای از مزایاش استفاده کنی.

مثال:

من عاشق یه پسریم اینجا اونم عاشق منه

پاسپورت داره

میخواد منو نگه داره تو این کشور

ویزای من تموم شده

بعد از زدن به هر دری

و پیدا نکردن راه میگه سنبل بیا بریم عروسی کنیم که تو بمونی اینجا پیش من و ادامه بدیم زندگی رو و کنار هم بجنگیم.


اگه دختره رو فقط برای رابطه جنسی میخوای دو تا آپشن داری:

1. فاحشه خونه

2. سوراخ موش یا ازینا:



دونه ای هزار تومنم نیست. به صرفه تره.


در جواب سوالت جناب:


بله، من دارم با محمد ازدواج میکنم.


یکی از بزرگترنی تفاوتهای محمد با غالب مردهای ایرانی اینه که "شخصیت" داره. نمیگم هیچ مردی نداره، کم هستن اینجور مردها، ولی "هستن".

به سلامتیشون.



  • یه آدم

اینو ببینین:


بورای


خیلی خوشم اومد از کلیپه.


اینو دیدین توش؟



فوتبال دستی



میدونم که هممون باهاش خاطره داریم


من یاد عموهام افتادم و یاد مجردی عمه هام



عمه هام وقتی ازدواج کردن (دو تا عمه ام) ابدا ما رو فراموش نکردن و روابط بیشترم شد!


ولی ماشالا اینقدررررررررر این دخترای ایرانی فتنه ان! (با احترام به همه دخترای ایرانی که خودمم یکیشونم، خداییش دخترای ایرانی اکثرا خیلی پلید و عقده ای میشن بعد از ازدواج، هرچی دق دلی دارن از همه جهان و از همه عروسا، خالی میکنن سر فامیلای شوهر بدبخت) هر سه تا عموی من بعد ا زازدواجشن محو شدن!

یکیشون وقتی 7 سالم بود ازدواج کرد

اون آخری وقتی داشت ازدواج میکرد من و خواهرم و دختر عمه هام و یه دونه از نوه عموهای بابام قبلش گریه میکردیم! التماس میکردیم عمو ازدواج نکن!

زنت تو رو میگیره از ما!

و گرفت لامصب!


دخترای ایران فتنه انا....



نمیگم همه شون

بیشترمون فتنه ایما...


یعنی شوهرو میگیریم چنگمون بیچاره ش میکنیم شوهره از ما متنفر میشه...



من دقیقا به لج همه این زنها


اومدم روابطمو با فامیلای محمد قوی تر کردم


قبل اشنایی با من محمد هر دو ماه شاید یه بار فامیلااشو میدید 


بعدش هر هفته یا اونا خونه این بودن یا ما خونه اونا


12 تا از گلدونای خونه مامانش مال منه!!

میدونین چرا؟


چون نمیخواستم خواهرزاده هاش به منم به چشم اون دخترای افریطه ایرانی نگاه کنن و همینطور خودمم دوست داشتم فامیلای دوست پسرمو دوست داشته باشم و باهاشون رابطه داشته باشم.


ولی در کل دخترای ایرانی و حتی شاید بگم بیشتر دخترای خاورمیانه عقده این (هنوز درباره دخترای آذربایجان و ترکیه و لبنان نظر جامعی ندارم، ولی بقیه کم و بیش شبیه همن، از همین نگاههای پلیدشون و تیکه انداختنشون معلومه)


در کل

روی سخنم با دختراس:


دوستان

بیاییم پلید و بدذاتو کسی که پسر بدبخت رو از خانواده ش جدا میکنه نباشیم.


انسانی نیست

و خلاف وجدانه.


من هر روز میبینم که تعداد این زنها تو فامیلامون داره زیاد میشه.


همین خواهرم جدا کرده پسره رو

و با اینکه هرچی اضافی میاره رو میده به خواهر شوهرش

ولی خوشش نمیاد ازش!

اون دختره بدبخت خیلی آدم خوبیه


بهش میگم دختر

تو چرا دشمن میسازی؟


چرا دوست نمیسازی!


میگه پررو میشن!


مگه خواهرای محمد پررو شدن؟!

البته بگم که اولش

خواهر کوچیکترش به شدتتتتتتتتتتت عوضی بازی درمیاوردا! 

بزرگه ماهههههههههه


کوچیکه دقیقااااااا چون حس میکرد من میگیرم محمدو از خونواده 

دقیقا ادای یه دختر واقعی رو درمیارود


هر بارررررررررر محمد منو میدید

زنگ میزد میگفت محمد بیا مشکل بدی پیدا کردم...


بعدش دیگه محمد میپیچوندش (چون ابدا نمیذاشت حتی واسه سه دقیقه ما با هم باشیم)

ولی وقتی فهمید من خودم دوست دارم باهاش دوست بشم دیگه بعد ازون کلاااااااااااااااا هوامو داشت (و داره)

و رفیق شدیم

و برای ما تمام خونه های فامیلاشو از مشهد تا جنوب ایران خالی میکرد 


ولی اویل پدر منو دراورد


یعنی فتنه بودا! هر روز گریه میکردم!

الان از دوریش میشینم گریه میکنم


دلم براش تنگ میشه خیلیییییییییییییییییییییی


خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییی


حس میکردم دو تا خواهر بزرگتر دارم



و اونم میگفتم انگار یه خواهر کوچیکتر دارم


خلاصه اینطوری



حالا چرا ترکیه رو دوست دارم؟


بچه ها


حرفای من درباره ترکیه یکمی احساسیه


1. ترکیه نزدیک ایرانه، میتونم هر هفته برم خونمون یا در مواقع اضطراری بپرم ایران برم سر بزنم خونه و دوستام

2. مردمش به شدت مهربونن و باعاطفه

3. خوشگله

4. انکارا تمام سفارتا رو داره (اگه اردوغان بذاره بمونه)

5. کلی تاریخ داره

6. دیاربکیر و استانبولو دوست دارم، دیاربکیرو دوست دارم چون یه دلیل خیلی بزرگ داره...

7. ترکیه نماد خاورمیانه هست برای من، من خاورمیانه رو دوست دارم، بعضی شبا تو رختخوابم یواشکی وقتی خودمو میزنم به خواب، میرم روی گوگل مپ، میرم روی خاورمیانه، روی تهران، روی شهری که توش به دنیا اومدم، قدم میزنم، میرم تو اون خیابونی که دوسش دارم هنوزم و نتونستمم براش جایگزینم پیدا کنم اینجا.... کانادا رو دوست دارم، ولی خاورمیانه برای من یه چیز دیگه هست.... من شاید یه روزی از سر ناچاری اینجا بچه بیارم و بچه هام المان کانادا امریکا رو کشور خودشون بدونن، من دلم پیش ایرانه... کانادا رو خیلی دوست دارم، ایران ولی کشور منه، اگه جوش میزنم اگه عصبانی میشم براش، برای اینه که دوسش دارم... اون لحظه ای که داشتم جدا میشدمم به خودم گفتم مریم تو میدونی که ایران رو دوست داری، ولی الان باید بری، برای همین گریه نکردم، و نکردم، و هنوزم گریه نکردم. میدونین کی گریه میخوام بکنم؟ وقتی پامو بذارم توش دوباره... وقتی رو آسمون خاورمیانه باشم

اونروز گریه خوشحالیمو سر میدم...

8. شما رو تابحال گشت ارشاد گرفته؟ منو گرفتن! نه به خاطر حجاب نه! من به خاطر لخت بودن موهام همیشه مقنعه میذاشتم، اصلااااااااا حتی یه رژ هم نمیزدم، الانم نمیزنم، لباسامم به خاطر پدر و مادرم سعی میکردم خوب بپوشم. ولی به خاطر اینکه دست دوست پسرمو گرفته بودم، منو گرفتن! من تو همه پارکهای تهران گرفتن!!! همه رو هم دوست پسرم با هزار بدبختی درست کرد، با رشوه، با کادو...


نمیخوام بچه هام مثل من عذاب بکشن....

نمیخوام استرس داشته باشن که خدایا نکنه به یکی نگاه کنیم ما رو پلیس بگیره


نمیخوام پلیس نماد وحشت باشه براشون


من اخیر همین یه ماه اخیر ترسم از پلیس ریخته!


یعنی از پلیسای اینجام میترسیدم به خاطر اینکه ایران برای ما پلیساش ترسناکن


9. من اگه درامد خوبی داشته باشم، چرا ترکیه نرم؟! چشه مگه؟ هر جا پول باشه من میرم اونجا، نه که هرجا، ولی ترکیه از نظر من اکی هست

10. نمیدونم چرا، واقعا نمیدونم چرا، ولی به طرز عجیبی توی اروپا و خود ترکیه همه و همه و همه فکر میکردن من ترکم. همه!

حتی توی فرودگاه اون پلیسه (توی آلمان بعد اینکه مدارکمو دید گفت تامام! گفتم واس؟! گفت تو ترک مگه نیستی؟! گفتم نه، گفت عجیبه!) تو همه فرودگاههای ترکیه همه و همه پلیسا بهم به ترکی گفتن مریم کجا میری؟ کدوم شهر ایران میری؟ و من گفتم ببخشید من ترکی نمیدونم! تعجب کردن! میدونین من توی خیابون استقلال چند بار چایی و کباب و دونر مجانی گرفتم؟! (و توی المان و حتی توی همین کانادا! یه مرد ترک بهم دونر مخلوط داد! گفت تو شبیه ترکایی منو یاد ترکیه انداختی! البته از کاناداییا هم چایی مجانی گرفتم! و خیلی به این قضیه خوشبینم) در کل وقتی تو از مردم یه کشور از دختر و پسر محبت میبینی در این حد، وقتی هرجا ترکا میبیننت بهت لطف میکنن، خب آدم سش به تدریج مثبت میشه

محمد میگفت اینا الان منو کنارت میبینن میگن این سیاه ایرانی مخ این دختر ترکو زده خرش کرده بهش یادم داده که بگه من ترکی بلد نیستم :))))


قسمت مخشو زده رو درست البته میگفت



:)



خداییش شما باشین به ترکیه حس مثبت پیدا نمیکنین؟!


من وقتی این استقلالو تکسیم رو سر پایینی میومدم این دخترا و پسرای مغازه دار از پنجره دست تکون میدادن برام، اینجام این اتفاق میفته ولی در کل میخوام بگم وقتی همش به شما از سمت مردم یه کشور حتی از طرف کارمندای فرودگاش محبت بشه، وقتی همه جا تو رو به چشم یه ترک ببیننن و حتی وقتی ببینن ایرانی هستی بگن اکی چون شبیه ترکا هستی دونر مجانی میدیم، شما اتوماتیک ازون کشور خوشتون میاد....


الان دیدین گفتم دلایلم احساسیه؟!


چون ترکیه رو دوست دارم!


همون حس رو به کانادا و مردمش دارم ولی بالا دلایل رو براتون گفتم.


خداوکیلی

بینی بین الله


مردم کانادا هم خیلی خیلی خیلی خیلی بامحبت و مهربونن

کانادام خوشگله

سرسبزه

این کشورو هم دوست دارم


مردم اینجا واقعا نایس هستن


این بود انشای من درباره کدام کشورها رو برای زندگی انتخاب میکنین و چرا

امضا: پرچونه (البته داره کم چونه میشه)


  • یه آدم

یکی از بچه ها پرسیده (النازو میگم)

چرا ترکیه رو دوست دارم؟


بعضی وقتا از خودم میپرسم ترکیه چی داره که اونو دوست دارم؟!


براتون میگم الان


اگر کسی بالای یه سال و نیم توی ترکیه زندگی کرده، 

لطف کنه با ذکر اسم شهر، برام بنویسه که نقطه نظراتم غلطه یا درسته.

اکی؟


اول اینو بگم:

یادتونه یه پست گذاشتم

گفتم کاور کردن بریتنی اسپیرز راحت تره تا کاور کردن خبرهای مهم و جدی (ارزونترم هست)


والا کل خاورمیانه رو خوابوندن با این فیلمهای ترکیه!


من کلاس زبان میرفتم ایران


یادمه یه بار گفتم صدا و کلا پرستیژ اوزجان دنیزو دوست دارم


یه تمام بچه های کلاس با هم (همه غیرترک بودن به جز یه دونه ازشون)

جیغ زدن وایییییییییییییییییی اون فیلمو میگی؟! اون عشقه نفسه

گفتم کدوم فیلم؟!

اوزجان صد هزار میلیون عاشق داره!

چون تو یه فیلم ترکیه ای بازی میکنه 

فیلمهای ترکیه (یه پسر خوشتیپ و یه دختر خوشگل و گاهی چندین عدد پسر و دختر) کل خاورمیانه رو به خواب عمیقی برده ماشالا


همه خوابن

عمر گل سنبل و داستان عشقی صفدرعلی با خدیجه سادات رو میبینن


دوم

اگه اردوغان چیزی بذاره از ترکیه بمونه، بهش فکر میکنم (قبلنم گفتم، ازدوغان انتخاب شده که کل ترکیه رو با خاک یکسان کنه ظاهرا)


حالا بقیه شو بعدا مینویسم



  • یه آدم

جدی

منو اذیت نکن


این کارا از تو برمیاد


نکن اینکارو


اذیتت میکنما


نکن منو اذیت.


هیچ کامنتی نذار.


اینو بفهم


من First year report دارم.


نکن.


بچه ها

تو پستهای بعدی باز میخوام درباره مسائل شوخی برندار و جدی صحبت کنم


این قضیه جدی مدی رو ول کنین خواهشا دیگه کامنت اینجوری نذارین.


به اسم خودتون کامنت بذارین

کلنگ یه کامنت با ای پی تو پیدا کردم به اسم هارون الرشید گذاشتی

!

(خشمگین)

  • یه آدم

اینو از Buray گوش کنین:


پسره ترکه ها


چه میترکونه!


منو یاد باب دیلن انداخت یه لحظه نمیدونم چرا



Buray - Lost On You


خوشم اومده ازش


اینم ببینین


Buray - Billie Jean

  • یه آدم

خیلی باحاله

تو پست قبلی نوشتم این پست مال جدیه

همه مخصوصا اومدن اونو خوندن :)


کلنگ هشتگ ساخته واسه توئیتر

:)



آدمیزاد رو از هرچی منع کنی میره سمتش


الان من بنویسم اینو همه بخونن

هیچ کس نمیخونه!

  • یه آدم

اولا ازت تشکر میکنم که میشینی این وبلاگو میخونی

در ثانی

واقعا تو مشکل داری


بچه ها شما نمیدونین این الاغ بیرون چه بلایی سر من آورده و میاره.


جالبه میاد میشینه بند به بند این وبلاگو میخونه.


تو بیکاری؟

کار نداری؟


علافی؟!


چرا اینجوری میکنی تو؟!



مگه من مزاحمتی واسه تو دارم که میای میری کامنت میذاری؟!


اصلا وقتی یه آدمی اینو برای من میذاره:


جدی رو بشناسین-1


یعنی این آدم کسی نیست جز جدی.


کسی که دقیقا (و غیرمستقیم) اون چیزی که میخوام رو بهم میده.


نشسته بند بند اینجا رو خونده


رفته یه سایت رو پیدا کرده که همه اون اطلاعاتی که میخوام رو داره (و کاملترشو)

بعدم خودش اسم سه تا کشور کانادا ترکیه ایران رو وارد کرده

(یعنی باید سی بار این وبلاگو خونده باشی حداقل، هر پستو که بتونی اینقدر مسلط بشی)

بعدم اورده این رو برام گذاشته.



از کجا گرفته این ایده رو؟!


ازین پستم:


پست خودم


فکر میکنی من نمیفهمم کار توئه؟!

کی به جز تو میتونه دقیقا اون چیزی که میخوام رو بهم بده؟!


دو تا چیز:

اول اینکه:

uncertainity avoidance یعنی چی؟! یعنی ریسک پذیر نیستن؟!



خودت بگو بهم ببینم.


دوم

تو از جون من چی میخوای دقیقا؟!

تو واقعا چی میخوای؟!

مگه من کاریت دارم؟!

پیام میدی میگی آدم نباید غیبت جدی رو بکنه اونم جدی ای که کارای زیادی واسش کرده!؟


چرا چسبیدی به یه وبلاگ؟


تو چرا ول نمیکنی منو؟!

تا همین دیروز تو میگفتی مریم دروازه های پیشرفت در عرصه جهانی رو میبنده به روم! چی شد؟!


چرا تو دنیای واقعی و مجازی تو باعث آزار منی؟!


پاشم برم به داداشت بگم داداشش اذیت میکنه منو شر درست کنم واست؟!


خوبه؟



  • یه آدم

نل

خواهشا فینگلیش ننویس

اگه به فارسی بنویسی ممنون میشم


هر خط رو خوندن بیه عالمه طول میکشه



و تو!


منصور دوانیقی عزیز!


جدی 

نمیخوام ببینم کامنت میذاری!


رفتم سرچ کردم ببینم این دوانیقی کیه:


منصور دوانیقی


این پسره تاریخ نمیخونه (کلا کتاب متاب نمیخونه)


چجوری این اسما رو درمیاره.

بسم الله.


به هر حال


نبینم وبلاگمو بخونی و پاش کامنتم بذاری


اون صفدرعلیم کار تو بود من دیگه جدی مو که خوب میشناسم!


first year report و سمینار دارم منو اذیت نکنین.

بی ادبا :)

  • یه آدم

دلم برای ترکیه تنگ شده!


:(


پی نوشت:

یکی از شاگردام

اسمش Zachary هست

عینننننننننننن این پسره هست

صداشم عیننننننن اینه!

یه بچه خوبیه...



اینا تقریبا همسن پسرای منن!!

خیلی سال از من کوچیکترن

میخوان دکتر بشن!


آرزوهاشون زیاده

تلاش صفر!

:)



 

  • یه آدم

سلام صبای عزیزم

پیامتو خوندم

وبلاگتو هم دیدم


متوجه هستم چی میگی


اتفاقا چند وقت قبل میخواستم در این باره بنویسم


اینکه واقعا چرا مردم ما از هم گریزونن


صبا

ما تو یه کشور کاملا کمونیستی بزرگ شدیم


تو کشوری که آرزوهای مردم عین هم هست

مردم همه باید یه راه رو طی کنن:

یا باید زیراب همو بزنن، دزدی کنن، مال همو بخورن و کلاشی کنن تا برن جلو

یا هیچ راهی ندارن (یا تعدادش کمه) که پیشرفت کنن


این قضیه فقط تقصیر تربیت و نظام کشور و اینا نیستا.

ابدا.


ایران کشوریه که دو سومش کویره.

کشوریه که رو نفت خوابیده

کشوریه که کشورهای زیادی مصادره ش کردن بارها

آلمان چط.ری تو جنگ جهانی شکست خورد؟!!

چرچیل و استالین و روزولت اومدن کشورو گرفتن، جلسه تشکیل دادن، رضاخانو تبعید کردن، اومدن از ایران پل زدن روسیه و بهش غذا رسوندن و مردم روسیه اومدن جلو.

میفهمین؟! خیلی دردناکه.

اینکه شاه ما رو بندازن بیرون،

و مردم ما عذاب بکشن و رنج

و از کشور ما پل بزنن یه جای دیگه


همین خواهرزاده روزولت اومد کودتای 28 مرداد 32 رو اجرا کرد تو ایران.

(کتابای مسعود بهنود و یرواند آبراهامیان و احمد کسروی و بقیه رو بخونین)


کشور ما از یه طرف نفت و منابع طبیعی و گندم داشته و مورد طمع کشورهای دیگه

از طرفی دو سوم کشورمون کویره

مردم ما واقعا وسط بیابون چه آپشنی داشتن 200 سال پیش برای پیشرفت؟!

هیچی!

مگه اروپا بوده که کشاورزی کنی و پیشرفت کنی؟!


در نتیجه اون آپشنای بالا پدید اومدن.


کشوری که با بی ابی درگیر بوده همیشه

کشوری که مردمش خیلی وقتا راهی نداشتن جز یورش به همسایه ها و محله های دیگه برای گرفتن غذا

قبول دارم که آدم اگه بمیره هم نباید بره دزدی کنه، نباید کثیف باشه، بقاپه.

ولی اولا همه که درستکار نیستن

در ثانی وقتی میبینی بچه ت گشنه هست 

وقتی میبینی زنت گشنه میخوابه


گاهی وقتا چاره ای نداری


ولی قبول دارم که اگه از هزاران سال قبل پدر و مادرا درست رفتا رمیکردن اینطوری نمیشد.


حرفم اینه که همین چیزا باعث شده که یه خاورمیانه ای فکر کنه که هیچ راهی جز پیشرفت نداره مگر یه شبه پولدار بشه یا دزدی کنه و...


شما مردم شمال ایران رو با مردم مشهد مقایسه کنین

با مردم کرمان مقایسه کنین

میفهمین چی میگم


مگه اون سرمای استخوان سوز مشهد باعث و بانیش مردمن؟!

نه!

مگه اون گرمای کرمان مردم باعثشن؟!

نه!


مردم عادت کردن که روزگار قراره سرشون بلا بیاره


مردم فهمیدن که از زمین و اسمون خیر نمیرسه جز ضرر


در نتیجه باید دزدی کنن

یا یه شبه پولدار شن

یا برن از آدمای کدخدا بشن


بازم قبول دارم که مردم اگه وجدان داشته باشن دست به این کارا نمیزنن


ولی چون ما یه مشت بی وجدان هم داشتیم تو کشور

(حالا ژنتیکی یا بر اساس تربیت)

در نتیجه این فرهنگ ریز ریز به مردم منتقل شده


الان با اینکه کشور یه دست هست


ولی مردم گیلان مردم مشهد رو خیلی هفت خط و دو رو میبینن

و مردم مشهد مردم گیلان رو خیلی سوسول میبینن و خیلی ساده


مردم بقیه ایران مردم تهران رو بی پدر و مادر و شارلاتان و عوضی میبینن

مردم تهرانم کل شهرستانیا رو احمق و ساده و نفهم و خر میبینن (یه نمونه ش همین جدی، دور نریم)


چون آب و هوا به شدت متفاوته

فرهنگها به شدت متفاوته


تو رشت تو میتونی دوی نصفه شب با امنیت راه بری و هیچ کس اذیتت نمیکنه.


ولی به مردم رشت بی غیرت میگن چون که این قوانین در اونها حاکم هست

و به مرداشون بی غیرت میگن چون به زنها میدون میدن


ولی همین قانون الان با شدت بیشتر و تا حد له کردن یه مرد تو کانادا و المان داره اجرا میشه ولی مردم ایران همه به به و چه چه میگن به این قانون


چون مردم ما از خود گریزی دارن


مردم ما فکر میکنن هرکاری که ملت ایران میکنن غلطه و همون کارو اگه بقیه کشورای خوب و تاپ بکنن درسته.

متوجهین؟!


مردم اصفهان شهرشونو دوست دارن


مردم تهران از اصفهانیا بدشون میاد!

چون اصفهانیا استانشونو خیلی دوست دارن و به هر قیمتی نمیفروشنش


مردم اصفهانو ما خسیس میدونیم!!! در حالی که اون بیچاره ها برای به دست اوردن پول زحمت میکشن و قدر پولو میدونن.


ملت ایران

از چندین قوم بسیار متفاوت پدید اومده

چون که از چندین سال قبل وقتی امثال همین کوروش و داریوش و بقیه رفتن کشورای مختلفو گرفتن

و این کشورا تیکه تیکه جدا شدن و از هر منطقه یکمی بین مردم مونده و توی ایران مونده

مثل مسیحیایی که توی ارومیه زیادن

ترکایی که زیادن

کردهایی که هنوز هستن

ترکمن

افغانیا

عربها

بلوچها

و...


فارسهای اصیل همین شیرازیا و اصفهانیا و لرها و مردم رشت (منظورم فارسی زبانه ولی با لهجه متفاوت) و مردم یه بخشهایی از مازندران هستن


ولی خب هممون ایرانی هستیم من اینو قبول دارم.


متوجهین؟!


ما همش میخوایم ازون کشور بریم بیرون

تو سالیان سال این فرهنگ به منتقل شده که ما بی تقصیریم و هرچی میکشیم از بقیه اقوامه و یا از بقیه ملل هست و یا از آب و هوا هست

در نتیجه نسلهای قبلی و الان

شدن یه مشت غریبه پرست که کانادا و امریکا و ... رو کشور ارزوها میبینن


حس میکنن چون مشکل از اب و هوا هست پس هر جایی بهتر از اینجاست (هر جای خوش آب و هواتر و هر جایی که نظمش بیشتره)


نمیفهمن که بابا!!

خب نسلهای قبلی برای همین کانادا خیلی زحمت کشیدن تا ساختنش

این اروپاییا خودشون حق یه عالمه نیتیو کانادایی رو خوردن تا اینجا رو ساختن


اینجا نیتیو داره

مثل indian ها و سرخپوستهای امریکایی


که الان توی مناطق محدودی زندانی مانندن


ولی با همه این ظلمها این مردم نسل های قبل این کانادا رو ساختن



مردم قدیم ما نساختن


مردم قدیم ما زدید 



کردن

چاپیدن 

فرار کردن



مثل قاجارها


مثل خیلی حکومتهای دیگه


مثل ایلهای دیگه


ما حتی پادشاه خودی نداشتیم


ما عمری زیر سلطه ترکها و عربها و بقیه بودیم که پشیزی دل نمیسوزندن


این اخلاقا و رفتارای ما یه شبه پدیدار نشده


مردم ما از هم گریزونن


این بخشی از فرهنگ ماست


مردم ما همش فکر میکن طرف مقابل اگه ایرانی باشه مزاحمه یا میخواد کلاه بذاره اگه خارجی باشه عالیه.


وقتی اینجا میان 5 سال میمونن تازه دوزاریشون میفته که اشتباه فکر میکنن



مردم ایران عادت دارن اطلاعات همه رو بکشن بیرون

تا مطمئن بشن که اولا به حد کافی اطلاعات دارن که اگه خواست اذیت کنه اذیتش کنن

و ضمنا قبل از هر چیزی حسابی بررسیش میکنن اگه ببینن مچ هست و خوبه اطلاعات خودشون رو Share میکنن اگه نهمیگن برو پی کارت.


مردم از خود بیگانه خودخواهی شدیم ما که نگو.


من قبل از اومدنم به اینجا مینیمم جدی رو دوست داشتم.

بقیه اینرانیا رو دوست داشتم.


ولی وقتی رفتارای ایرانیا رو میبینم

وقتی میبینم طرف حساب من یه مشنگ هست

وقتی میبینم به تحصیلات ربطی نداره شعور چیزی نیست که با تحصیلات به دست بیاد

کاملا از ایرانیا ناامید شدم

نمیگم از همه شون

من تو این شهر دو تا خانواده خیلی خوب ایرانی میشناسم.

تو تورنتو و واترلو دو تا خانواده خیلی خوب ایرانی میشناسم.


ولی حقیقتش اینه که ایرانیا از هم گریزونن


هندیا گرمن

دست همو میگیرن

ایرانیا نه.


هندیا محیطی که توش به دنیا اومدن بزرگ شدن هم گرم بوده.

میدونین چی میگم؟!


آب و هوا اثر میذاره.


دیدین اکثر مردم ایران محل سگتون نمیذارن بعد که شهردادر میشین وزیر میشین خارج میرین هرچی

یه قدم بیشتر ازونا برمیدارین فوری آویزوون میشن؟!


خبر دارین که من خیلی از اقوامم قبل از پذیرش گرفتنم محل سگم نمیذاشتن ولی بعد اینکه اینجا اومدم یهو عزیز شدم براشون؟!


میدونستین که جدی منو محل نمیذاره چون هنوز داره محکم میزنه؟!

میخواد ببینه که تهش چی میشه؟!

من موفق میشم؟!

اگه بشم

یه زنگه دیگه

میزنه میگه چطوری مریم؟!

اگه نشم

اگه به جایی نرسم

میگه بره به درک

یه نفر رو از فهرست توی ذهنش خط میزنه و میره روی بقیه حساب باز میکنه.

میدونین من چند نفرو اینطوری میشناسم!؟


میدونین که رفتار ما ایرانیا خیلی شبیه همه؟!

تخمینهایی که توی مخمون میزنیم عین همه؟!


بعد این کشور کمونیستی نیست؟!



کشوری که مردمش عین هم فکر میکنن

لباس میپوشن

درس میخونن

mindset هفتاد و پنجاه میلیون آدم عین همه

کمونیستی نیست؟!


از طرفی

توی صد سال گذشته


که به اصطلاح تکنولوژی اومده حاکم شده

هر وقت این مردم بیچاره اومدن یه اقدامی کردن برای ساختن کشور

همیشه چهار تا جاسوسو و آدم فروش بوده (وطن فروش) که با توطئه کشورای دیگه زده اونا رو نابود کرده و کشورو باز به حالت خماری و نابودی دراورده

و مردم هر بار وقتی دیدن که نمیتونن جلو برن

دیگه ناامید شدن

مردم دیگه میخوان فقط خودشونو نجات بدن


و جالبه که نسل آدم فروشا و وطن فروشا هرگز کم نمیشه

زیادم میشن

چون تو صد سال گذشته مگه ما به جز زیراب زنی و آدم فروشی راه دیگه ای داشتیم برای پیشرفت؟!

مگه ما ستارخان و باقرخانو نداشتیم که فقط برای دل مردم و خودشون قیام کردن؟!


مگه ما میرزا کوچک خان نداشتیم!؟


کی زیراب این ادما رو زد و با کمک انگلیس از بینشون برد؟!

همین مردم خودمون

چرا مردم ما اینجورین؟!

ژ«تیک

تربیت

محیط متفاوت....


خیلی چیزا



برای همین میگم که درد ما یکی دو تا نیست.

فرهنگ مردم خاورمیانه کم و بیش شبیه همه


من یه کاری دارم میکنم.



میخوام یه بار آدم خوبی باشم


آدم درستی باشم


قرار نیست من رشد کنمو تهش یه بی پدر و مادری از راه پیدا بشه و بگه حالا که تو سر کار رفتی و پی ار گرفتی و .... بیا با هم اشنا شیم

عین دخترای ایرانی که تا وقتی سر کار نرفتن خواستگار ندارن بعدش فوری پیدا میشه...



من میخوام وقتمو صرف کسایی کنم که تو وقتایی که قدرت دستشون بود و من بی قدرت

دستمو گرفتن


چرا محمدو دوست دارم؟!

چون ازش مردونگی دیدم


تو کشور ما هرکی مردونگی کرد از بین بردنش به نحوی


من نمیخوام نامرد باشم.


نمیخوام بی وجدان باشم و با بی وجدانی بمیرم.


من هیچی نداشتم

و زیر لگد همه هم له میشدم

چون باورم اینه تا وقتی ساپورت پدر و مادر و شوهر رو داری همینه.



میخوام یه بار بامعرفت باشم و بقیه عمرمو با مردی سپری کنم که بهم اعتماد کرد و دستمو گرفت و منو کشید بالا.

آدمی که میتونست نکنه خیلی کارا رو ولی کرد

قرار نیست چون مرام و معرفت به خرج داده مجازات بشه.

میخوام یادم بمونه که کیا کمکم کردن.

میخوام ایرانی وار رفتار نکنم.

برای همینم سراغ آدمایی که دستمو گرفتن رو میگیرم و میخوام به نحوی مفید باشم براشون یه روزی.


برام همین کافیه.


بیشترم نمیخوام.


الان فکر میکنم تا حدی متوجه شدین که چرا من یهو قاط میزنم از دست خودمون.


  • یه آدم

بعضی وقتا اعصابم خرد میشه که چرا کاناداییا مثلا اگه 3 ماهم سطل آشغال بو بده باز آشغالا رو بیرون نمیذارن

چون اینجوریه که خب کی دوست داره خونه تمیز باشه؟! من!

خب من باید بیرون بذارم!

من نذارم نمیذارن... اصلا براشون مهم نیست...

این مدلین

بی خیالن

و تو کثیفی مطلق زندگی میکنن نود و نه درصدشون

منم هیچ وقت نه تو دانشگاه نه تو خونه نه هیچ کجا به کسی نمیگم این چیزا رو.

خودم تمیز میکنم...

مهم نیست...

مهم اینه که آدمای بی ازارین.


ولی وقتی یاد این آدم میفتم:

محمد نظری زندانی سیاسی


که قیافش تو 35 سالگی این شکلی بوده:




اون موقع میگم اصلا مهم نیست

خودم آشغالا رو باز بیرون میذارم

خودم خونه رو تمیز میکنم


کاش تمام غصه دنیا همین باشه.



دنیا خیلی ناحقه و بسیار نابرابر هست.


احتمالا هیچ حرفی امشب (و تو چند روز آینده) نداشته باشم.


  • یه آدم

اینو برای سارا، صبا، یلدا و بقیه که دنبال پذیرش گرفتن و... هستن مینویسم. برای همه نیست. برای اونی که فرانسه زندگی میکنه نیست. برای اونی که اومده کانادا امریکا نیست. برای دخترا مینویسم.

اول: 

دانش من محدوده در این زمینه. هرچی یاد گرفتم ازین و اون یاد گرفتم

از اینترنت

از سایتهای مختلف


از وبلاگی به اسم زیر اسمان خدا

زیر آسمان سوئد

و...


پس فکر نکنین من علامه دهرم و هرچی میگم درسته نه.

ولی

ولی

همه تلاشمو میکنم که هرچی که اینجا مینویسم کاملا صحیح باشه.


اکی؟


و یه قولم به من بدین:


هر وقت دیدین من یه چیزی رو غلط نوشتم بهم بگین.

من اگه ببینم یه چیزی رو غلط نوشتم حتما تصحیحش میکنم.

و قبول میکنم که اشتباه کردم.


اکی؟


:)


بریم سر اصل مطلب


بچه ها

من هرچی اینجا مینویسم، با صداقت کامل مینویسم و از صمیم قلبم.


ولی اولین سوالی که در رابطه با: مهاجرت برای زندگی، برای تحصیل و... کوتاه مدت، بلند مدت، و.. مطرح میشه، این هست که:

برای چی میخواین مهاجرت کنین؟!


شما فردا بخواین study plan هم بنویسین برای سفارت کانادا باید توش شفاف و روشن بنویسین که چرا دارین میکوبین ازینور زمین به اون ور زمین برین برای درس خوندن؟


از شما خواهند پرسید.

چرا، چی شده؟ چی باعث شده که شما میخواین مهاجرت کنین؟

چرا این درسی که میخوای تو کانادا بخونی رو توی ایران نمیخونی؟!


باید هدفهاتون خیلی شفاف و روشن باشه.


به عنوان آدمی که اینجا بیشتر از ده ماهه زندگی میکنه و با آدمهای خیلی خیلی زیادی تعامل دارم، باید بهتون بگم که اگه اهدافتون اینا هستن، من پیشنهاد میکنم هیچوقت به مهاجرت فکر نکنین:

1. خارج جای خوبیه ولی نمیدونم چرا

2. تو ایران استعداد ما هدر میره ولی تو خارج شکوفا میشه

2. تو خارج قدر ما رو میدونن

4. تو خارج کار نمیکنیم فقط میخوریم میخوابیم

5. پز میدیم عکس میگیریم میذاریم فیس بوک

6. میریم با دختر بلوند وایت/پسر بلوند وایت عروسی کنیم

7. شب و روز پارتیه و عشق و حال و سکسه، همه عاشق ما میشن

8. از زندگی تو ایران خسته شدیم

9. حالا بریم یه دکترام میگیریم و میبینیم که چجوریه دیگه، حالا خدا بزرگه بریم ببینیم چی میشه (ازین جمله تنفر دارم) حالا اونور یه کاریش میکنیم

10. تو ایران به ما احترام نمیذارن تو خارج میذارن


نود و پنج درصد ایرانیا برای این اهداف میان.

پرسیدم ازشون

میان اینجا و تو ذوقشون میخوره


اگه برای اینا میاین، یا هدفتونو عوض کنین

یا که همین الان منصرف بشین از فکر خارج اومدن.


واقعا ما ایرانیا چی فکر میکنیم؟

ما اینقدر تنبلیم (به جز یه عده معدودمون که الان تو زندونا دارن شکنجه میشن یا ممنوع الکار و منزوی شدن) که عرضه نداریم کشور خودمونو بسازیم، انتظار داریم بقیه کشورا برای ما فرش قرمز پهن کنن و دستاورداشونو مجانی در اختیارمون بذارن؟!

ما احمقیم اگه اینطوری فکر میکنیم.


تمام.


درباره عشق و حال و اینا ،تو پستهای قبلی مفصل نوشتم.


ایرانیا گروه عصبی هستن و همینطور خاورمیانه ایا

دخترای ما عادت دارن با کنایه صحبت کنن

تیکه بندازن

قیافه های ما اونقدر خوشگل نیست

اخلاقمون خوب نیست

بینیا همه عملیه

مصنوعی هستیم

معمولا دخترای ایرانی خوشگل نیستن باید قبول کنیم

اینجا قد دخترای ایرانی ما میانگینش 155 هم نمیشه!

همه نیم مترن.

نیم متر.


من با این قد داغونم قدبلندترین دختر ایرانیم. شما دیگه تا تهشو بخون.



نمیگم همه چی قد و قیافه هست

ولی میگم بین دخترای خوشگل کشورای دیگه ما اصلا دیده نمیشیم.


درباره پسرامونم که قبلا کلی حرف زدم

همه لاغر

به طرز فجیعی لاغر

یه عالمه ابرو

همشون عینکی

عینکی بودن بد نیست

ولی وقتی لاغری و قد کوتاه و عینکی بودن و اخلاق عصبی و متعصب و غیرتی و اخلاق داغون و این توهم که من یه الت تناسلی مردانه (تو ایرانیا اونم خوب نیست متاسفانه، مثل دخترای ایران که زیاد هیکلای ردیفی ندارن) دارم و میتونم 5 تا زن بگیرم و دل زیباترین دختران رو بربایم و بندازمشون تو خونه شب و روز فقط غذا بپزن به عشق صفدرعلی شوهرشون، و ازون آزادی های خودشون دست بردارن (اینجا دخترا و زن ها به طرز عجیبی آزادن، هیچ محدودیتی ندارن، جامعه بهشون یاد داده که مرد خونه باشن، اینا شوهر نمیکنن، شوهر میگیرن و بهش تجاوزم میکنن اگه بخوان، مرد اینجا نقش یه زن رو ایفا میکنه و زن نقش مرد رو، دختر هر وقت بخواد میره با یکی دیگه میخوابه من اینو دارم با چشمای خودم میبینم گاهی، خوشبختانه تو رشته ما ای چیزا زیاد دیده نمیشه ولی تو رشته های دیگه فراوونه) با این تصورات پسرا میان و تهش یه دختر ایرانی خل و چل مثل منم قسمتشون نمیشه و دست از پا درازتر میرن از ایران یکی رو میارن و سرش میزنن و همون زندگی خاله زنکی ایران رو ادامه میدن.

باید یه چیز جدید داشته باشی به یه دختری که همه چی داره و به هیچی نیاز نداره، ازائه بدی تا بهت علاقمند بشه. اونم دختری که تو سن 25 سالگیش وقتی میشنوه کلمه "مولکول" رو سکته میکنه. یه بار حتی! یه بار! تو پرزنتیشنم یه بار گفتم (داشتم درباره گلوبال وورمینگ حرف میزدم) گفتم مولکولها انرژی شون زیاد میشه وقتی دما بالا میره دختره تحت یه فشاری قرار گرفت برای فهمیدنش انگار داره یه وزنه دو تنی رو بلند میکنه. اینا بهشون بگی من نگران آینده بشریتم دود از سرشون بلند میشه. شما داری با یه دختری تعامل میکنی که تابحال یه دونه کتاب نخونده! یه دونه! سی سالشه ولی یه کتاب نخونده.... ته تهش میشینه سریال friends رو برای بار دوم میبینه. جاهن بینی نمیدونه چی هست! بهش بگی جنگ جهانی دوم میگه سر دونات اسپایسی دعواشون شده؟ ته تهش اینا بشینن سریالای در پیت هالیوود رو ببینن. نمیگم همشون، اکثریت جامعه اینه. بعد تو میخوای بشینی با این آدم درباره مشکلات جامعه ایران بحرفی مثلا؟! بیکاره بشینی اراجیغ آدمو گوش کنه؟! ما مگه بیکاریم بشینیم درباره اینکه چرا مدفوع گربه ها سبزه صحبت کنیم؟! اینا همون حس رو دارن به حرفای یه ایرانی.

تقریبا هیچ کدوم از پسرای ایرانی این رو ندارن. هیچ کدوم. داشته باشنم برای یه دختر ایرانی تشنه مهاجرت دارن نه برای یه دختر کانادایی که از 16 سالگی افتاده توی گروپ سکسها و هیچ نیازی به شوهر گرفتن نداره. شوهر میگیره (شوهر کردن نه، اینا شوهر نمیکنن) که ظرفاشو بشوره و غذاشو بپزه.



برای چی میخواین مهاجرت کنین؟


دلیلتون چیه؟

یه دفتر بردارین، و شروع کنین بنویسین.

هدفم از مهاجرت چی هست؟!



  • یه آدم

یکی از اخلاقایی که در ما ریشه دوونده و موندگار شده، تو هممون، تو من، تو مردم ایران، تو مردم عربستان، تو همه مردم خاورمیانه (ترکیه کمتر) اینه که حتی اگه نخوایم یه حرف رو با کنایه به زبون بیاریم، حتی اگه یه انتقاد یا یه نقدی نظری داشته باشیم، اونو به سوزاننده ترین شکل میگیم.

یه دلیل به این فرهنگ Collectivist خاورمیانه برمیگرده و high power distance ش.


چون همش میخوایم یه جوری حرف بزنیم که نه به ضررمون باشه، نه اونی که قدرت دستشه پدرمون رو دربیاره و تلافی کنه، نه ظاهرا به کسی بربخوره زیاد چون فرهنگ و جغرافیا و اب و هوا آدما رو اجبارا از ازل به هم وابسته کرده، هم اینکه میخوایم حرفو به زبون بیاریم بلاخره...

برای همینه که از کلمات "به من ربطی نداره ها، ولی..." یا "به کسی نگیا"، "هر جور خودت راحتی ولی نظر من اینه که این دوست پسر قبلیت به دردت نمیخوره (این از تیکه کلامای جدیه، سلام جدی جونم)" و کلی ضرب المثل اینجوری غیرمستقیم داریم.


برای همینه که آدمایی که نمیخوایم رو هم مجبوریم تحمل کنیم.


چون جغرافیا و همه چی و کلا اون فرهنگ که خودش ناشی از جغرافیا، حکومت های چندین ساله هست، در ما اثرگذاری کرده.


ما از اول ترسیدیم اعتراض کنیم، همین ترس، هم باعث شده یه کشوری مثل انگلیس گندم ما رو بخوابونه توی انبارای خودمون ولی به خورد بچه های ایران ندن تو جنگ جهانی اول! و جمعیت کشور ما نصف بشه بچه ها نصف!!!

جمعیت کشور ما تو جنگ جهانی اول از پانزده میلیون رسدی به هفت میلیون! و اسنادشو هم انگلیس چند سال قبل منتشر کرد فکر نکنین از خودم درمیارم یا از فامیلای "مموتی مشایی بقایی رسایی" یم که به انگلیس میگن جزیره ای کوچک در غرب افریقا.

نه.


یه بار یادتونه گفتم مسافرت طولانی مدت به آدم فرصت میده که به زندگیش از بالا و از دور نگاه کنه؟!


برای همینه که من طرفدار اینجور سفرهای طولانیم.


ازینا که یه هدف بزرگ رو هم توشون دنبال میکنی

یعنی اینجوری نباشه که فقط بری برای فکر کردن به مدت 3 سال مثلا!!!


خلاصه

الان فرصت دارم که به زندگیم از بالا نگاه کنم


بدونم کجای زندگیم

بدونم چیکاره ام


اون حس احساسی شدید تنفر یا علاقه یا زود خوشحال شدن یا زود ناراحت شدن یا زود عاشق شدن کم کم در من فروکش کنه.


چون وقتی تحت فشاری ،تحت تنش هستی، جامعه بت فشار میاره، تحت هر فشاری هستی هرچی، نمیتونی درست فکر کنی، حتی ممکنهی ه سرماخوردگی ساده باشه اون مسئله.


الان نه، الان مغزم داره آرامش پیدا میکنه


اولین چیزی که فهمیدم اینه که محمدو دوست دارم! و اینقدر دوسش دارم که بخوام بقیه زندگیمو باهاش سپری کنم!

دومین چیز اینه که با کشوری مثل ترکیه خیلی حال میکنم، دوست دارم اونجا یه دو سالی زندگی کنم ببینم خوشم میاد؟ درامد خوب میشه داشت؟ هم خودم هم شوهرم در اینده (اگه اردوغان بذاره چیزی ازون ترکیه بمونه البته، فعلا که نقش قالیباف در شهرداری تهران و قطع درختان و همه چیز رو ایفا میکنه)

سومیش اینه که پرسونالیتیم به شدت قوی شد! بچه ها شخصیتم اینقدرررررررر عوض شده که همه متوجه شدن! دختر قوی ای شدم! خودمم متوجه شدم. امیدوارم خدا قسمتتون کنه بیاین اینجا درک کنین چی میگم.

چهارم اینکه قبلنا با زندگیم خیلی رک و بی تعارف بودم، ولی الان مقدار کمی سیاست هم قاطیش کردم و یه ذره عقلم هم بالاتر رفته هنگام تصمیم گیری ولی صداقتم با خودم و با اطرافیان بیشتر شده. قبلنا از خجالتم و از سر اینکه دل پسری نشکنه نمیتونستم بگم بهش نمیخوامت! یا باهات نمیخوابم! محمدم همیشه میگفت این اخلاقت باعث خواهد شد همه باهات بخوابن چون نمیتونی دل بشکنی، الان ولی میشکنم! به آسونی میگم بفرما بیرون! 

این اخلاقم رو واقعاااااااااا باهاش حال میکنم! ترسم ریخته!


اینکه قوی تر تصمیم میگیرم


محکم تر قدم برمیدارم


قوی تر فکر میکنم


صبرم بالاتر رفته


حوصله م بالاتر رفته (چون هم تو خونه، هم تو آزمایشگاهها برای تی ایی و پراکتورینگ و مارکینگ و هم توی خود آزمایشگاه گروهمون با یه عالمه undergrad زندگی میکنم و بهشون درس میدم، اینجا پسرای ایرانی که تشنه دخترای بلاند و خوشگلن، اینا نمیتونن دخترای لیسانس رو تحمل کنن، ببینین من از دست اینا چی میکشم.... یعنی تو یه عالم دیگه انا... یعنی به سوار شدن روی دوش یه پسر و عکس گرفتن و فان داشتن و مست کردن اینا هیچی بلد نیستن.... واقعا در تربیت اینا من موندم.... واقعا دوست ندارم بچه هامو اینجا بزرگ کنم، بدبخت میشن....)


ولع و شعف بیخود برای گرفتن پی ار و پاسپورت ندارم. پس پاسپورت و اعتبار و شغل کسی ارزش اون رو توی ذهن من زیاد و کم نمیکنه. 

همین خنثی فکر کردنم به قضیه پاسپورت باعث شده که یه روز اگه ببینم که ازین کشور خوشم نمیاد یا میخوام یه جای دیگه رو تجربه کنم به راحتی چند ماه بعدش ازینجا میرم. به راحتی. 

قوی شدم و این قوی شدنم رو دوست دارم.


قبلنا، تو یایران، فکر میکردم که پولدارا همه لجنن، ولی اینجا فهمیدم که پولدار فوق لجن، سوپر لجن هم داریم، پولدار خوبم داریم و پولدار بودن ربطی به شخصیت کسی نداره، قوبل دارم که پولدارا سوسولن معمولا، مخصوصا توی ایران.

اینجا ما یه پسر داریم، باباش وکیله، هر ماه بهش 5000 هزار دلار میده که بتونه زندگی کنه، فقط برای زندگی! خونه داره (خریده) اجاره نمیده، پول لباساش جداست، پول سفراش جداست، این 5000 دلار فقط پول خوردو خوراکشه. ولی تیشرتاش پنجاه دلارین. همه. یه بچه خوبیه که نگو. کانادایی الاصله.

اون علاقه کذاییم به پسرای سبزه از بین رفته.

الان دیگه واقعا قیافه پسرا برام مهم نیست. الان مثل سابق پسرای بلوند رو توی مخم دور نمیندازم فوری.


صبر میکنم ببینم یارو چجوریه. 



شخصیت sharp خودم رو دوست دارم، شخصیت برش دار خودم رو دوست دارم.


ایران رو بیشتر از قبل دوست دارم.

مردم ایران رو بدون تعصب دوست دارم، چون مردم خودم هستن دوست دارم.

دوست دارم به مردم کمک کنم زندگی بهتری داشته باشن، برای دل خودم. برای دل خودم.


ترکیه رو دوست دارم!

ذلم برای ترکیه تنگ شده!


:(



به محمد گفتم قبل رسیدنم به ایران میخوام اول بیام ترکیه بعدش برمیگردیم ایران.


:)



خانواده م رو دوست دارم الان، خیلی دوست دارم. فکر نکنین چون دورم این دوری باعث علاقه م شده نه. مامانم هر روز 100 بار دقم میده از همین فاصله دور. ولی وقتی آدمای بیشتری میبینی مغزت به بقیه حق های بیشتری میده، آسون میگیری زندگی رو.

همه جای دنیا همینه، کم و زیاد داره.


مردم کانادا رو خیلی دوست دارم.



دو تا جا که حتما حتما باید برم:

1. بالا بالاهای کانادا، up up north

که خرسای قطبی تو خیابون رفت و امد میکنن

و در خونه ها و ماشینا باید حتما باز باشه که در مواقع حمله گرگ و بقیه بتونی بپری توشون،

اینو شاید با هم خونه ایم برم...


2. جمهوری کیریباتی...

قبلنا درباره ش نوشتم...


تونستم یه وقتی رو برای خودم آزاد کنم

که توش فیلمامو ببینم

بنویسم

بنویسم

و سخت کار کنم توی دانشگاه....


تونستم کلاسایی که دوست دارم رو برم...



تونستم زبانم رو به شدت قوی کنم...



فهمیدم که جدی رو دوست دارم! بی اندازه! بی حد! زیاددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

زیاد!

اصلا نمیفهمین چی میگم!

جدی رو واقعا دوست دارم!


جدی یه عضو خونواده مه انگار


جدی عزیز منه.


اصلا دلیلشو نمیفهمم.


الان بدون عصبانیت بدون نفرت بدون علاقه کشنده بدون جوگیری دوسش دارم.

این حسمو دوست دارم....



مغزم به یه حالت ثبات رسیده...


روزای یکشنبه با دخترای تو یایران صحبت میکنم و تو وقتای خالیم سی ویاشونو نگاه میکنم و تصحیح میکنم

بهشون کمک میکنم به خواسته هاشون برسن...

در ازاش هیچی و هیچی از دنیا نمیخوام

هیچی....

برای دل خودم کمک میکنم...


این حسم رو با هیچی، هیچی در دنیا عوض نمیکنم....


با هیچی....



به اهدافم نزدیک تر شدم...



از هیچ کس بدم نمیاد...

(اگه احمدی نژاد و برو بچ اهل سیاست و شکنجه گرها و یه عده از چند کشور جهان رو در نظر نگیریم، اونا رو دوست ندارم، سیاست رو دوست ندارم، کثیفه)


فهمیدم که هنوز خیلی ضعف ها دارم

و باید روشون کار کنم



اون حالت عقده و حسرتی که داشتم در من از بین رفت و جاشو داد به یه حس خوب.

این حس خوبم رو دوست دارم



فهمیدم که هر قدر قوی تر باشی، کمتر حرف بیخود میزنی و یاد میگیری با کی حرف بزنی با کی وقت تلف نکنی

متوجه شدم که آدم وقتی قوی بشه، نظراتش به شدت توی بقیه اثر میذاره، حتی آره و نه گفتناش...


فهمیدم که باید قوی بشم، باید از دور صدای قوی بودنم به گوش برسه نه که خودش بگمش. هرچی قوی تر بشی، بیشتر خودتو نشون میدی، نمیگی، خودش دیده میشه.

فهمیدم که هیچ شباهتی به ایرانیا ندارم! چون هرگز نه کاناداییا، نه ایرانیا و نه هیچ کس دیگه ازم نپرسید که تو ایرانی هستی؟! همه فکر میکردم من مال هر کشوری هستم به جز ایران. نمیدونم چرا. من موهام سیاهه و قیافه م کاملا ایرانیه. یکی از پسرای ایرانی گفت چون حرکاتم به هیچ عنوان شبیه دخترای ایرانی نیست منو با غیرایرانیا اشتباه گرفته، یه دختر ایرانیم اینو گفت.

اینو دوست دارم، نه که شبیه ایرانیا نیستم نه، اینکه شبیه دخترای ایرانی نیستم. چون دخترای ایرانی معمولا قیافه میگیرن ،بینی عملین، لوس میکنن خودشونو و... انگار با بقیه مشکل دارن...


فهمیدم که احمق توی دنیا زیاده، اینکه توی دنیا راحت زندگی کنم، بیشتر از جامعه به خودم برمیگرده. ولی قبول دارم که برای تایپ من زندگی توی کشوری مثل کانادا یا زندگی توی اروپا راحتتره تا ایران. تو ایران من تو دراز مدت قطعا میرم بیمارستان روانی (ّرای همینه به استانبول فکر میکنم)

همین که با این ویزای دانشجوییم پسرایی که پاسپورت کانادا دارن و پی اچ دی دارن و کار دارن میفتن دنبالم که ما محتاجتیم و تو زن آرزوهامونی، همین نشون میده که دارم قوی تر میشم. بچه ها نمیخوام پز بدم، این حسم رو دوست دارم! بهش مغرورم! چرا دروغ بگم!

منم دخترم، از نوع الاغش! هر پسری بهم اینجا میگه

I am begging you

هم کلی ناراحت میشم اول، هم عین این دخترای کثافت حس خوبی بهم دست میده (ولی بعدش ناراحت میشم) چون حس میکنم حتما پرسونالیتیم داره قوی تر میشه که پسرای دور و برم بیشتر خوششون میاد! با اینکه دارم پیرتر میشم!


:)


میدونم که نباید ذوق کنم ولی دست خودم نیست گاهی آدمه دیگه ذوق میکنه که یه پسری داره منتشو میکشه!!!!

ولی کارم درست نیست باید رو خودم کار کنم، قبول دارم. کارم زشته.


از پسرا استفاده نمیکنم! اجازه نمیدم بهم ride بدن الکی مگه خودم بخوام با یکی وقت بگذرونم به خاطر علاقه خودم بهش.

اینو دوست دارم!


حال میکنم که مستقل هستم.


:)



فعلا همین.


برای سارا:

سارا جان خوشحالم که خوشت اومده.

امیدوارم به خواسته هات برسی :)

مریم

  • یه آدم

بعضی وقتا با یه سری انسان روبرو میشم تو این کشور


مثلا:

طرف هفت ساله اومده اینجا

پیوست به همسرم اومده

یعنی خودش مثلا اپلای نکرده نیومده

همسرش اومده اونم اومده


بعد اومده با دونه دونه استادا حرف زده الکی اینقدر خالی بسته از علاقه ش به این رشته اون رشته تا در نهایت پذیرش با فاند گرفته.

شب و روز از استاده، از دانشگاه، از وظایف، از همه چی میناله.

از کانادا متنفره.


از مردمشم.


از طرفی دو تا بچه به دنیا اورده اینجا!!


یعنی هدف گذاریشون اینجوری بود:

میرسم اونجا، یه بچه میارم، بعد اون یکی رو، تا هر دو پاس کانادا داشته باشن (چون کانادا پاسپورت گرفتنش خاکیه، خونی نیست مثل آلمان) بعدم میریم درخواست پی ار میدیم افیسرم میگه آره دیگه این بیچاره ها دو تا بچه دارن بهشون پی ار بدیم، سر 5 سالم پاس میگیریم و عشق و حال (مثلا)

بعد الان هفت ساله که پی ار نمیتونن بگیرن!


از طرفی نفرت داره از کانادا


خب زن، تو اگه اینقدر از کانادا نفرت داری، اولا چرا اومدی، بعدم چرا موندی هفت سال، بعدم چرا بچه اوردی پشت هم! نه یکی، دو تا!!

یعنی اگه کانادا اینقدر بد بود تو نباید یه بچه دیگه میاوردی که تو این محیط بد بزرگ بشه


میدونین، ایرانیا (و بیشتر خاورمیانه ایا) خیلی ادعا دارن، اولش که فکر میکنن کانادا منتظر ایناست که برن چرخ صنعت رو تو کانادا تکون بدن، بعد که میان و میبینن هیچ کس سمت اینا نمیاد، خودشونم که قیافه هاشون شبیه این آدماییه که دو بار سکته زدن، بعد منزوی میشن، بعد تو همون کلونی ایرانی از سر تنهایی با یه زن هفت خط عین خودشون دوست میشن.


اومدن زرنگی کردن گفتن آره دیگه بریم بچه ها رو اونجا بیاریم (پولدارم هستن ولی خب پی ار داشتن به پولداری نیست خوشبختانه، خیلی خوشحالم) فکر میکنن آفیسر یه احمقه، همه خرن فقط اینا فیلسوفن!

بعدم تو ذوقشون خورده الانم میگن کانادا خر است!


خب تو اومدی کلک بزنی به کانادا، اومدی خودتو با همه هیکلت انداختی تو کانادا یه بی مصرف اضافه شده به مجموع بی مصرفا

بعد ناله هم میکنی؟!


من این رفتارو از خیلیییییییییی از خاورمیانه ایا دیدم


قیافه هاشونو میبینی میخوای افسردگی بگیری، با اون وضعیت همش خودشونو تحویل میگیرن و فکر میکنن کانادا بدهکار بابای ایناست که به اینا پاسپورت نمیده.


بچه ها

منم اخلاق گند زیاد دارم، قبول دارم خودم.

ولی بیاین اینطوری نباشیم.از هیچ کشوری هیچ ملتی هیچ کسی، هیچ احدی، هیچ انتظاری نداشته باشیم.


هیچ کس رو خر فرض نکنیم، دنیا ما رو خر فرض میکنه در اون صورت و به همه چیزای داغونو میندازه!!


یه اخلاق گند دیگه ما اینه که از هیچی سر در نمیاریم ولی توش اظهار فضل میکنیم هر وقتم میبینیم گند زدیم یا بلد نیستیم کاری رو فوری میگیم:

It has an issue

یعنی یه مشکلی داره این چیزه.


در حالی که همه میدونن اشکال از نادانی و بیسوادی ماست.


این بیماری مال ایرانیا فقط نیست بیشتر خاورمیانه ایا دارنش.


خدای اعتماد به نفسیم.



  • یه آدم

این پسره موصطفا کیکیلی 

صداش فوق العاده زیباست

قیافش شبیه بچه سوسولاس


این دختره، که همخوانشه

هم تیپش خوبه (قیافه ولی تعطیل)

هم عجب صدایی داره!

عجب هیکلی داره!

ولی قیافه رو تف بنداز رو زمین.

ولی عجب هیکل و صدایی!!!


:)



پسندش کردم!


Mustafa Ceceli & Irem Derici - Kiymetlim



پسرای کانادایی خیلی خیلی خیلی شبیه پسرای ترکیه ان

خیلی!

خیلی

پسرای ترکیه ولی گاها خوشگلترن و شیک تر و خوشتیپتر.

خدا وکیلی خاورمیانه ایا شیک ترین آدمای دنیان


این عربا، با اینکه قیافه هاشون همه معمولیه، ولی یه شیکی میکنن!


حال میکنی میبینیشون


من هر سری دلم برای ایران تنگ میشه میرم پیش خاورمیانه ایا

لامصبا عیننننننن ایران، ساعتشون با کمربندشون سته، با بند کفششون، کتشون مچ با اینا

حال میکنی...


حالا دخترا و پسرای کانادایی یه تنبون میپوشن یا یه شلوار کردی طوسی، با یه دمپایی!

کل سالو با اون سپری میکنن


دخترای ترکیه ولی خیلی خیلی خیلی خیلی خوشگلتر از دخترای کانادان

خیلیییییییییییییی خوشگلترن....



همه میگن دخترای روس خوشگلترینن بلا بلا بلا


دخترای روسیه قیافه های خشک دارن، یه بار یه پسر ازم پرسید تو روسی هستی؟ من سکته کردم. گفتم خدایا قیافه منم خشک و بی رحم شده؟!!!!! 


دخترای ترکیه واقعااااااا زیبا هستن!!!

واقعا جذاب و دوست داشتنین


یکی بهم بگه تو شبیه روسیایی فحشه واسم!


:))))


نه که روسا بد باشن نه، ابدا.

قیافه هاشون خیلی خوشگله ولی خیلی بی رحم و بی لطافت.


اینطوریا.


من اگه پسر بودم صد در صد با یه دختر ترک ازدواج میکردم (ترکیه)


باعاطفه 

مهربون

خوشگللللللللللللللللل

ناز

دوست داشتنی

دوست باز

مهربون


پسراشون هم که دیگه به تعریف نیاز ندارن

شیک و خوشتیپ و مهربون و شوخ و خوشگ گذرون (حالا الان جدی میگه شیشه خرده دارن مثل ایرانیا)

اکی دارن! به ما چه!


در نتیجه شما اینجا منو دور و بر پسرای خاورمیانه میبینین و اونا رو در پیرامون من!


:))))


آخه دوست داشتنین! :)


پی نوشت:

بچه ها

تو ایران دیدین مثلا یه عده توهم خودباحال پنداری دارن؟! یا مثلا خوشگلی؟ یکیش دختر خاله من.

اینجام یکی از توهماتی که همه جا و همه دخترای کانادایی بهش دچارن: توهم بلند قد بودن هست (سیاه و وایت و همه)

دختره از من دو سانت کوتاهتره، میگه من مینیمم ازت 5 سانت بلندترم.

میخوام بگم، این یه قلم تجربه من محدود به یه نفر نیست، مربوط به صد نفره، 

میخوام بگم، کسخل همه جا پیدا میشه، ربطی به زمان و مکان نداره.

آره تو بعضی کشورا تعداد اینا بیشتره، ولی تو کانادا دختر و پسر کسخل خیلی پیدا میکنین.


ببخشین که بی ادبم، ولی کلمه ازین match تر پیدا نکردم، اسکل زیاد اونجور که باید مچ نیست، گیج هم نیست. همین کلمه بالایی متناسبه.

خلاصه شرمنده ام اگه وبلاگم اینجوری میشه گاهی.


  • یه آدم

اینجا

آخرین ساعتهای یکشنبه که میرسه


سعی میکنم خونه باشم.


حتی اگه خونه کسی باشم هم سعی میکنم لپ تاپم باهام باشه (الان البته خونه خودمم) و تمرکز کنم.


از خودم میپرسم کاراتو انجام دادی؟

برای هفته اماده ای؟

فاینال چک میکنم...


و حسش خیلی خوب هست...



امروز یهو یاد یه خاطره افتادم


ترم اولی که داشتم تی ای میکردم

همه چی رو چک کردم وقتی داشتم بیورن میومد، و دیدم یه خودکار و یه کتاب آزمایشگاه جا مونده.


اومدم به اون دانشجوها ایمیل زدم گفتم کی کتابشو جا گذاشته (حتی اسمشم ننوشته بود طرف)

یه دختر جواب داد من!

حدس زدم مال اون باشه چون خیلی هول بود...

بهش گفتم خودکار و کتابتو میدم به افیس بچه های اندرگرد برو بگیر.


وقتی بچه های ازمایشگاه شنیدن گفتن بابا تو خیلی نایسی نکن اینکارو، کتابو بنداز توی سطل آشغال!!

خداییش آخه انصاف نیست

درسته اون دانشجو گیج هست، ولی انصاف نیست من اونو پس ندم یا بندازم سطل آشغال.


خلاصه دختره اومد گرفت کتابشو رفت.


خیلی حس خوبی داشتم، مال تقریبا هفت ماه قبله این قضیه.

***


تو این آزمایشگاه خودمون، من تا حالا دو تا دانشجو تربیت کردم، یکی رو تو بخش simulation

یکی رو تو بخش experimental

اولی یه دانشجوی graduate بود

دومی سال آخر لیسانس

یعنی سال ششمه فکر کنم یا پنجم

کلا یه دونه دانشجو بعد از من اومده که همین دختره هست، اون یکیم قبل از من اومده این گروه.


این دومی خیلی مقاومت میکنه در یاد گرفتن (اولی هم همینطور با اینکه از من بزرگتره)

استادم اینا رو میده دست من! میدونه من یادشون میدم در نهایت.


واسه این دومی چون بلاخره مجبوری معلمش باشی، باید یه جورایی حد و حدود بذاری، از طرفی یه خواهر بزرگتر (24 سالشه) و یه مادر هم باشی

اونروز برای بار سوم! داشتم براش یه چیزو توضیح میدادم و همزمان انجام میداد روی دستگاه که یاد بگیره (به من هیچ کس یاد نداد، اونی که باید یاد میداد بلد نبود! یه جیغ زد سرم و رفت و من خودم یاد گرفتم! بعدم به خودش یاد دادم!) خلاصه فهمید اشتباه اولو کجا انجام داده

اشتباه دومشو وقتی متوجه شد گفت Shit!

من ساکت موندم

لبخندم نزدم

فوری خجالت کشید

و فوری رنگش عوض شد.

و فوری یه جورایی شرمنده شد

بهش شیرینی دادم که حس بدی نداشته باشه و گفتم آدم برای یاد گرفتن اشتباه میکنه.

اشکالی نداره.

منم اشتباهاتی کردم و یاد گرفتم بعدش.


میخوام بگم، این وبلاگ چون یه جورایی برای خالی کردن خودمه خب توش بی ادبم میشم


ولی بیرون واقعا اینجوری نیستم.


واقعا نیستم.


اینجا بچه ها از تی ای ها نفرت دارن

ناخوداگاه وقتی میان توی ازمایشگاه برای اولین بار ،از ما تنفر دارن (مغز آدم همش سعی میکنه ساده کنه مسئله رو و شبیه سازی، پس میگن این معلما هم همه شبیه همن و داغونن)

اخر جلسه اول نظرشون کاملا عوض میشه

جلسه دوم شروع میکنن به بغل کردنم وقتی میخوان برن، مخصوصا دخترا

جلسه سوم و بعدترش همش میگن مریم دلمون تنگ میشه

جلسه آخر ناراحتن!

چون میدونن دیگه منو نمیبینن...


اونروز تو اتوبوس، صبح ساعت هفت و نیم دیدم یکی داره داد میزنه اون مریمه اون مریمه، تی ای ماست، اونو صدا بزن صدای من نمیرسه میخوام سلام کنم! رومو برگردوندم سمت صدا دیدم یکی از بچه های ترم اول تی اییمه، فکر کن ذوق کرده بود دیده بود منو


خیلیاشونو همه جای شهر میبینم

خانواده هاشونم میشناسم.


بچه ها

اگه امکان اومدن به روش تحصیلی دارین

بیاین

پشیمون نمیشین

کانادا جای خوبیه

آدماش خیلی خوبن

خیلی.

تجربه بی نظیری میشه.




  • یه آدم

اکی من برگشتم.


در ادامه:

من یه اخلاقی دارم

تا وقتی که به چیزی نیاز نداشته باشم سراغش نمیرم


همیشه هم یا اتفاقی چیزی رو کشف میکنم یا از سر ناچاری!!

نمیگم هرچی رو.

مثلا من بیوفیزیکال کمیستری رو با تلاش زیاد کشف کردم و پیداش کردم.


یا که آرزوم بوده و هست که بنویسم.

حالا بعدا براتون مینویسم که توی کلاسای Assessment به چیا رسیدم.


یه بار وقتی در به در دنبال یکی از Tab های این وبلاگ بودم، که آدرسو تغییر بدم یا همچین چیزی (از دست جدی) شانسی رفتم سراغ امار و گزارش ها، کی؟ سال 2016 دور و بر اکتبر اینا احتمالا، مثلا 15 اکتبر بیست اکتبر.


دیدم اینجا میتونی ببینی که از کدوم شهر و کشور ادما ان لاین میشن.


بچه ها


چشمتون روزگار بد نبینه!!!


متوجه شدم که جدی "درستکار" و "راستگو" و "صالح" و کسی که هر روز 17 رکعت نماز میخونه و سر صف هست توی نماز عید فطر و اینا، هر روز داشته آن لاین میشده توی وبلاگم.

اولش گفتم بروووووووو مریم! نههههههههههههه امکان نداره، چون جدی گفته بود که هرگز به وبلاگم سر نمیزنه.


اومدم چند تا پست عجیب گذاشتم، و فیدبک گرفتم ازش.


و باور کردم که خودشه.


تا که یه روز گفتم برم یه پست بی شعوری بذارم و نکوهشش کنم!

و کردم!


و بعد ازون جدی ناپدید شد!


با فیلتر شکن میاد.



برای همین ازینجا رفتم


خسته شدم.



حرفم اینه:

من میدونم که تو برای آرامش خاطر خودم گفتی که وبلاگمو نمیخونی

من از خدامه تو بخونی

همین که آدمی با شخصیت تو وبلاگمو میخونه برای من خیلی باارزشه.

تو میدونی که من برات احترام خیلی زیادی قائلم.

شبا خوابتو میبینم گاهی

لابد اسمتو صدا میزنم نمیدونم


ولی من ناراحت میشم وقتی ازم انتظار داری درباره ت هیچی ننویسم یا فقط خوب بنویسم

یا درباره پولدارا خوب بنویسم چون تو پولداری

خیلی بی خوده این طرز تفکر از نظر من


این که تو میگی وبلاگمو نمیخونی ولی میخونی، یه جورایی به من حس بی اعتمادی میده.

میفهمی؟


مرد باش


من خودمو ازین نظر دوست دارم

که دروغی نمیگم


وقتی میگم یکی رو دوست دارم، یعنی دارم

ندارم یعنی ندارم


وقتی میگم میخونم یعنی میخونم


نمیخونم یعنی نمیخونم


قاط میزنم میزنم


و از طرف مقابلم انتظار همینا رو دارم.


بعد میگی مریم فلانه بهمانه.


اکی مریم اصلا داغونه.

تو فکر میکنی بهترینی؟!



تو خودت هرچی که برای من قدغن میکنی رو انجام میدی

مثال بیارم؟


دلیل بیارم؟!


همین.


کارای تو منو ناراحت میکنه.


امیدوارم درک کنی.


تو کاراکترت یه ذره خودخواهی داره.

نمیدونم به خاطر رشته ت هست یا به خاطر اون ذات پولدار و خودخواهی که تو آدمای شمال تهران هست.

نمیدونم.

نمیدونم کدومشه.


تو هرکاری که برای بقیه نمیپسندی برای خودت میپسندی.


من ازت یه چیز خواستم،

و تو رعایتش نکردی.

تو از من هزار تا چیز خواستی و من تک تکشو با همه وجودم حداقل سعی کردم که رعایت کنم (سعی و تلاش که کردم)


فعلا حرفی ندارم دیگه.


این پست برای جدی بود.

  • یه آدم

بچه ها!


شهرمون خیلییییییییی خوشگل شده!


خیلی


کلی درخت قرمز و زرذ و سبز و... داریم...


هوا شده عین هوای خرداد

گرم

خنک

خوشگل....


رفته بودم بدوئم


زنده شدم!



امروز صبح وقتی داشتم پست میذاشتم یهو یه نسیم خنک اومد توی اتاق و به هواش رفتم بیرون بدوئم


زنده شدم!


تازه شدم!!


عکسا رو که بریزم لپ تاپم اینجا اپلود میکنم...

  • یه آدم

امروز باز هم میخوام برم دانشگاه یه سری بزنم.

یه چند تا کار باید انجام بدم


بعد با این پسره میریم بیرون


میشینه واسم حرف میزنه :))))


بهم میگفت 

مریم

اینجا تیمهایی که جام جهانی رفتن

مردم اون کشورا تو تابستون ازین جشن ها و رژه ها دارن

خیلی خوش میگذره

خوشت میاد مطمئن باش...


حالا ببینم چجوریه!


من از فستیوالای کانادا واقعا خوشم میاد


مردم مهربون

فستیوالاشونم عین خودشون


تو کنسرتا و porch concert هاشون جوک های معمولی میگن و مردم یه ساعت و نیم میخندن.


یا

فیلم حلقه ترسناک رو که دیدین؟!


اینجا ترسناک ترین فیلمی که مردم دیدن، ته تهش اون حلقه هست.


فیلم it رو میخواستیم با بچه ها بریم ببینیم، هیچ کس نیومد! گفتن ترسناکه شب نمیتونیم بخوابیم!!

ما میریم فیلمای شاد میبینیم فقط میخندیم.


لالا لند رو وقتی با اینا رفتم دو سه هفته افسردگی گرفتن.


میپرسیدن تهش چرا ازدواج نکردن دو تا بچه نیاوردن؟! :)


در عوض دفعه بعدش رفتیم the beauty and the beast و یکمی دلشون نرم شد :)


فقط یکی دو تاشون خوششون اومد از لالا لند.

بقیه نه!!!!

غمگین بود!!


به اینا بگی من همه مستندای نامزد اسکار و غیرنامزد اسکار از سال 1990 رو دیدم، فکر میکنن تو روانی هستی، دود از سرشون بلند میشه شر میشه.

در حد شرک و نمیدونم سیندرلا و اینا باشه خوبه. میرن میبینن.

اینا مردم خوبین.

جدی میگم.

باید بیاین اینجا تا بفهمین.

مردم خوبین.

آدمای بی آزارین.

بدم توشون داریم ولی کمن.

آدمای تنبلین ولی خودشونم اعتراف میکنن، اینقدر تنبلن که نمیتونم یه سطل آشغال رو بذارن دم خیابون برای اینگه اشغالی باید ببره.

من دقیقا ده ماه هست که با اینکه هم خونه ایم دارم ولی ده ماهههه که هر هفته یه بار 5 تا سطل آشغال رو میبرم میذارم دم در شبا.

تازه آشغالا رو از خونه و حیاط باید جمع کنم، چون اینا اعتقادی به سطل اشغال ندارن.

اشغالو همون حیاط میریزن.

دیگه میتونین بفهمین شبایی که اشغالا رو باید بذاریم بیرون چقدر سرم شلوغه.

5 نفریم ولی تابحال کسی اینکارو نکرده.

ده ماهه!

ولی اینا به منزله بد بودن اینا نیست.


من فکر نمیکنم تو دنیا بهتر از مردم کانادا پیدا بشه.


شبیه آدم خوبای توی فیلمان.


این مردم خیلی خوبن.

خیلی بچه ها.

امیدوارم بیاین اینجا و ببینینشون.

اینو با همه اشکالاتی که دارن میگم.


خدا رو شکر میکنم که کارام داره خوب جلو میره. خیلی خوشحالم.

  • یه آدم

درباره گروه دیگه از ادما که هدفمندم هستن


مثلا

طرف از خاورمیانه اومده

کلی هدفمند

درس بخونه دکترا بگیره

عشق و حال کنه و...

پاسپورت بگیره

همه رو هم انجام داده الانم میخواد زن بگیره بچه بیاره

من ازینا 3 تا دور و برم دارم.


من قبول دارم که هر کسی هدفی داره و اگه من نمیتونم کمک کنم یکی به هدفش برسه حداقل باید لال بشم و حرفی نزنم 


ولی شماها که غریبه نیستین

اینجام که وبلاگمه

پاسپورت گرفتنم شد هدف؟!

شاید بگین مریم رفته اونور خوشی زده زیر دلش دیگه به پاسپورت کانادام بها نمیده

شایدم بگین تو حالا پاستو بگیر بعد زر زر کن


دوستان

حرف من چیز دیگه ایه


من اینجا خیلیا رو خب میبینم هر روز که پاسپورت دارن

سی میلیون آدم توی کانادا یا پی ار دارن یا پاسپورت دارن!


خب اون عظمت پاسپورت یه ذره از بین میره پیشم وقتی میبینم هر آدم خزی یه پاسپورت جیبش هست


تو وقتی یه گردنبند طلا داری به قیمت مثلا یه میلیارد

قبول میشه باهاش کلی کارا کرد


ولی وقتی تو شهری هستی که به دست اوردن اون گردنبند راحت هست و وقتی یکی اینجا به دنیا میاد فوری اونو بهش هدیه میکنن و از طرفی هیچ کار خاصی با اون گردنبند نمیکنه به جز مثلا رفتن به ده دیگه، و میدونی که مثلا توام نمیتونی اونو بفروشی و باهاش کارای دیگه بکنی و فقط باید اویزونش کنی از گردنت، خداییش بازم برات اونقدر ارزش داره؟!


پاسپورت کانادا برای من اینطوری شده.


من وقتی میبینم هر خری یه پی اری پاسپورتی داره


وقتی میبینم آدمای کسخل همه پاسپورت دارن


وقتی میبینم ایرانیه نمیتونه یه لبخند بزنه ولی پی ار داره از خیر پی ار میگذرم...



وقتی میبینم پاسپورت اعتبار نمیاره


وقتی میبینم فقط دوست دارم ازون پاسپورت برای مسافرت، یا کمک کردن به بقیه در اینده یا مثلا وقتی آدم قوی ای شدم بتونمباهاش کارای بزرگ کنم یا ادم قوی تری بشم و برای هی کنفرانس نرفتن صف نمونم وقتی برای اینا میخوام ازش استفاده کنم

قبول کنین

یکمی آدم ازون تب و تاب میفته

من الان، بیشتر از قبل میجنگم

هر روز رو تلاش میکنم


منتها دیگه برای خیلی چیزا مهم نیست.


من فهمیدم آدم اگر قوی باشه، هر جا موفق میشه.

آره من باید ازون کشور میومدم بیرون، تو اون کشور با شرایط فعلی خودم هیچ جایی برای پیشرفت ندارم و شکر خدا اینجا دارم رشد میکنم.

قبول دارم که توی کانادا اگه اهل پیشرفت باشی راحت تر پیشرفت میکنی تا جمهوری کیریباتی وسط اقیانوس

ولی اینا به منزله همه چی نیست


من اینجا پسر عرب میشناسم که باباش میلیاردره

پسره رو با لامبورگینی و مازراتی و فلان و کوفت فرستاده اینجا که درس بخونه، پسره 7 ساله داره یه لیسانس میگیره، شب و روز سیگار.... 25 سالشه هنوز لیسانسو نگرفته...

قبول کنین عظمت پول برای آدم پایین تر میاد

آدم به حرف محمد میرسه.. پول خیلی چیزا میاره، کلاس میاره، به ادم موقعیتهای بهتر میده، ولی شخصیت نمیده. ولی پول به تنهایی باعث پیشرفت نیست باید جوهره شو داشته باشی


واقعا من با پسر و دختری که هیچ انگیزه ای نداره جز گرفتن پاسپورت، چه صنمی دارم؟!

پاسپورت کاناداتو میخوای بکنی کونت؟! چون الان تب و تاب پاس گرفتن افتاده اینجا هر خری افتاده دنبال این کارا.

بعضیا واقعا حقشونه اون پاسپورت. من دوستم کلی زحمت کشیده تو این چند سال طفلکی. 

ولی میخوام بگم

که آدم ارزش هاش به مرور عوض میشه


من قبل از اومدنم به اینجا میدونستم که راه طولانی و سختی پیش رو دارم.

میدونستم که پی ار و پاسپورت پول و این چیزا رو به ارمغان نمیاره. ارزش نمیاره.

ولی الان چیپ هم شده توی نظرم این چیزا...


تو این کلاسای اسسمنت که میرم

یه بار باید یه جدولی رو پر میکردم که نوشته بود ارزش هاتون چیان

از رو ناچاری و از روی صداقتم با خودم، چون الان برای ادامه زندگی باید پول دربیارم، نوشتم ارزش آخر، پول.

خانومه گفت یعنی چی؟

گفتم من پولکی نیستم. پول واسم پشیزی نمی ارزه. میاد و میره. ولی الان اگه برم سر کار، حقوقش برام مهمه، چون نیاز دارم، ولی اگه وضعم بهتر شه و Stable تر، دیگه این ارزشم نمیشه...

گفت دقیقا همینه

ارزش در طول زمان عوض میشه

ارزشهای آدم ثابت نمیمونن


میخوام بگم ارزشهام دارن عوض میشن


کاراکتر آدم، سیستم آدم، پرسونالیتیش همونجوری ثابت میمونه از اول تا اخر، من هنوز یه سری اخلاقام باهامه، همین سخت کوشیم، اجتماعی بودنم، صادق بودنم، اینا جزو ذاتمه.

ولی خیلی چیزا داره ارزششو از دست میده.

خیلی صادق تر شدم با خودم، 

خیلی قوی تر شدم


هیچی الان دیگه برام مهم نیست.


همه چیمو بگیرن باز میسازم


بهترشو میسازم


و ساختم.


من سه سال قبل بهم ضربه بدی زده شد


اونجا سخت کوشیم و به قول بقیه استعدادهام به کارم نیومد


اون آدمی که منو گذاشت کنار (عشقم نبود خیالتون راحت، بحث کاملا غیرعشقی هست) خیالش راحت بود که مریم میره خونشون و دیگه ادامه تحصیل نمیده و منزوی میشه و 5 تا بچه شو میاره و زندگی نکبت بار رو شروع میکنه و به کسی نمیگه که من باهاش چیکار کردم و منم خیالم راحت میشه.

ولی به لطف امید بالام، و کمک محمد و جدی و بقیه، من اون بلاها سرم نیومد.


اومدم بالا

خودمو کشیدم بالا

به جایگاه خیلی خیلی خیلی بهتر رسیدم.


خدا رو شکر میکنم که تو اون پوزیشن قبلی نیستم.

خیلی خدا رو شکر میکنم


آدم نمیدونم دلیل این اتفاقات الان چیه.


وقتی رد میشی وقتی به چیز یکه میخوای، نمیرسی، میگی بدبخت شدم، در حقیقت برات یه چیز بهتر در راهه، به شرطی که امیتو از دست ندی و بجنگی و خوشبین باشی.


برای من همین شد.



میخوام بگم، زندگی بالا پایین داره.


من فهمیدم که هیچی تو دنیا به غیر از سخت کوشی، انسانیت، امید بالا، و داشتن ارزشهای بزرگ نمیتونه به آدم کمک کنه.


من این چیزا رو نمیتونم تو آدما پیدا کنم.

من تنها آدمی که توش اینا رو کامل دیدم محمد بود.

تو این دوستمم یکمی هست.

ولی محمد یه چیز دیگه ست.

هنوزم وقتی باهاش صحبت میکنم برام هیچ فرقی نکرده طعمش و مزه ش.


آرزومه فردا، تو هفته دیگه، در خونه م، در آفیسمون زده بشه، یکی پیدا بشه، بگه مریم!

من اومدم اینجا چون تو خواستی


من اینا رو دارم، اینایی که نوشتی رو و از خدا خواستی رو.



بچه ها بعضی وقتا دلم برای داشتن یه آدم عمیق، یه آدم باشعور، یه آدمی کهدور هست از سطح زندگی و به عمقش رسیده تنگ میشه...

اگه پیدا کنم ولش نمیکنم.


دلم یه رفیق خوب میخواد


تو ایرانم بیشتر دوستام (همه دوستام) احمق بودن.


اگه محمد نبود چقدر تنها میبودم پس.


آرزومه فردا، هفته دیگه، یکی در بزنه، بگه بسته پیشنهادی شما رسید!

من همون آدمم!


بخدا ولش نمیکنم.

تا ابد (مادامی که ارزشهام سر جاشه) باهاش هستم.

من یه رفیق خوب میخوام.


ممکنه رفیقی که من میخوام خیلی داغون باشه ولی برای من اون خوبه.


اینا رو با همه امیدم، با همه انرژی مثبتم، با همه علاقه ای که به دور و بریام، به دوستای اینجام، به همه دارم مینویسم.

از کسی خسته نیستم، رنجیده نیستم، بیشتر میخوام...

من یه رفیق میخوام، یه رفیق خوب، یه رفیقی که بتونی باهاش چهار کلمه حرف حساب بزنی، گپ بزنی و خسته نشی...

کسی که معنا رو تو حرفاش و تو نگاهش پیدا کنی.


  • یه آدم

در ادامه صحبتهای پست قبلیم...


امیدوارم بعد از چند سال موندن تو این کشور و اون کشور، چندین سال بعد بتونم برگردم کشورم و حداقل به چند نفر بتونم کمک کنم....


تنها آرزوم قبل از مرگم این هست که بتونم برای خانواده ام، برای عشقم، برای دوستام، برای مردم دنیا و مخصوصا برای مردم کشورم مفید باشم.

نمیدونم چجوری

به هر کی از راه خودش


مطمئنم راهی هست...

  • یه آدم

امروز رفتم مراقب امتحان موندم.

جزوی از وظایف تی ایی ماست، ترمی 30 ساعت پراکتورینگ داریم (توی چهار ماه)


رفتیم دیدیم اتاق چراغاش کم نوره، چون دو سری از لامپا خاموش بود ولی تاریک نبود اتاق


خلاصه با این استاد تماس بگیر با اون بگیر که مشکل رو مطرح کنی (چون کاناداییا خیلی سوسولن، اگه خبر ندیم به مسئولا فردا شر میشه)

اومدن گفتن لامپا یک سومشون از مرکز قطعه.


یعنی من و اون پسره که همکارم بود یه ساعت اولو فقط درگیر این بودیم که کی و چطوری به بچه ها سر و سامون بدیم و تو جاهای پرنور بشونیمشون.

و خیلی موارد دیگه.


وقتی اینجا مراقب امتحان میشی، تمام مسئولیتها با تو هست، از گرفتن امضا و دیدن آی دیشون و چک کردن ماشین حساب تا وقتی که بدحال میشن میفتن و...


داشتم فکر میکردم، گفتم باید اینو هم به سی ویم اضافه کنم:

قابلیت حل بحران در مواقع اضطراری...


چون این مشاورا همش بهم میگن که تو داری تو جامعه و کالچر کانادا کار میکنی و اینا سابقه کار کاناداییه


الان میفهمم که بیچاره ها درست میگن...



ما تو اول ابتدایی، یه بخاری هیزمی داشتیم که دو بار اتیش گرفت و بار دوم یادمه که با وجود هشدارهایی که مدیر مدرسه به ما داد، یادمون رفت بینی هامونو تمیز کنیم (پر از گاز مونوکسید کربن بود و دود) و بابام وقتی فهمید ما بخاری هیزمی داریم میخواست دنیا رو سر مدرسه خراب کنه و رفت اموزش و پرورش و وقتی حرفش به جایی نرسید بیچاره خودش یه بخاری نفتی خرید اورد مدرسه مون گذاشت...

طفلک بابام...


بمیرم برات...


مامانم

طفلکا


دلم میسوزه براشون بعضی وقتا...



یه سری اشتباهات و نادانی های جمیع ایرانیان و خاورمیانه ایا در هممون هست، در اونا هم هست، ولی از عمد که نیست، همونقدر متوجه میشن، همونقدر سیستم به اونا اموزش داده، وگرنه یه تار موی مامانمو با همه کانادا عوض نمیکنم، فقط حرف زدن نیست، ثابتش هم میکنم. خوشحالم که مامانم بهم مغروره و افتخار میکنه. و بابام هم.


خلاصه


من فاینال مسج رو دادم به اینستراکتور اصلی و گفتم ببین عزیز من، هنوز برقا نیومده.

بچه ها، کلاسای ما از این وضعیت امروز تاریکتره تو ایران، اینجا امروز خیلی روشن هم بود!

یعنی اتاق روشن روشن بودا...



خلاصه استاد اصلی برای بار دوم اومد، با نگرانی سر زد و گفت خب بچه ها چون برق قطعه! شما میتونین هفته بعد یه امتحان مجدد بدین!!


الانم یه ساعت وقت دارین تصمیم بگیرین!


خلاصه نصف بچه ها چون امتحانشونو گند زده بودن و از ردیفای جلوییم بودن اتفاقا، یعنی خیلیم جاشون پرنور بود، اومده برگه هاشونو دادن و گفتن ما اون اخر هفته دیگه رو میدیم بای بای!!!


ته دلم گفتم کانادا واقعا داره فرهیخته تربیت میکنه


بیخود نیست استادا اینجا برای دانشجوی اینترشنال (مخصوصا ایرانیا، باید اینجا بیاین تا بفهمین چی میگم، طفلک ایرانیا بدشون، از خوب اینا خوبتره)، سر و دست میشکنن.


این از بقیه، مشاهدات من محدود به بچه های ساینس نیست فقط.

همشون سر و ته یه کرباسن


تا 23 سالگی نمیدونن چیکاره ان


بعدشم نمیدونن چیکاره ان...


کل کارشون نشستن توی خونه، خوردن خوابیدن و هر از گاهی کلوب رفتن و مست کردن هست...


نعره کشیدن و تمام...



کاناداییا اتفاقا خیلی منزوین


مثل ما رفیق باز نیستن


خانواده دوستن ولی دوستی ندارن...


ما رفیقامونو فوری جور میکنیم و بلاخره کامیونیتی دارییم (البته من اینجا ایرانیای منزوی خیلی میبینم اونم چون بلاخره از ایران اومدن بیرون، هر کدوم اینا تو ایران دوست و رفیق دارن)


اینا کلا یا میخورن

یا میخوابن

یا حالا اگه کسی اینا رو بخواد یه سکسی میکنن (خیلیم سرد به نظر میرسن مخصوصا دختراشون)

یا ویدئو گیم بازی میکنن


یا که میرن دستشویی


همین...


مثل قدیمیای ما که مثلا اعتقاد داشتن آش بپزی جن میره


یه سری عقاید خرافی دارن


مثلا:

دختره ظرف رو نمیشوره


ظرف کثیفه

مگس و سوسک میگیره


میره سوسک کش میخره

میزنه به ظرف


دستمال میزنه پاکش میکنه


باز همونو استفاده میکنه



لامصب اونو بشور!!!


نمیشورن

میگن سوسک کش بهتر عمل میکنه تا مایع ظرفشویی...



یادمه قبل از اینجا اومدنم

جدی میگفت امریکا بری میبینی همه تنبل تنبل میخورن میخوابن


تو کانادا همه دارن ورزش میکنن

من برعکسشو اینجا دیدم!

من تنها آدم محله مونم که ورزش میکنم!!!


اینحا همه سوسیس کالباس هات داگ مشروب آبجو میخورن و میخوابن


من یه پسرو میشناسم که 12 ساله آب نخورده!

میفهمین؟!!


جاش فقط آبمیوه میخوره...



همه از سن کم بدناشون مریضه



من اصلا تعجب میکنم جدی میگه کاناداییا خیلی اهل ورزشن...


نمیدونم کجای کانادا منظورشه :D


قطبو میگی شاید!


قبول دارم که اکتیوتر از جامعه امریکان...


قبول دارم که خیلی گرم و مهربونن

خیلی ماهن

خیلی نایسن


ولی تنبلن

بی هدفن

سر در گمن

افسردگی دارن


من اینجا بچه بزرگ نمیکنم



یه تنبل دیگه تحویل جامعه نمیدم



المان و فرانسه و بقیه هم که یه مدل دیگه داغونن


اعتماد به نفسای کاذب و از بالا به پایین نگاه کردنا... 


خدا به اینا یه هدیه داده:

پاسپورت معتبر


و در عوض از همه چی محرومشون کرده...



واقعا نمیدونم اگه اینا این پاسپورتو نداشتن چیکار میخواستن بکنن؟



جنگندگی خودمونو دوست دارم


قوی بودنم رو دوست دارم


حتی دوست ندارم یه ثانیه جای اینا باشم


از هر 5 تا دعوت دوستا و هم خونه ایام یکی الی دو تاشو میرم بیرون باهاشون.


نه که بد باشن، نه


به مرور آدم شبیه هم نشیناش میشه...


خودشونم میدونن که آدمای تنبلین...

بی هدفن

قبول دارن

آدمای خوبین

اشکالاتی دارن ولی خوبن...


لذت میبری از هم سخنی باهاشون...


ولی بی هدفن

تنبلن

نظافتو رعایت نمیکنن...


یه سری عقاید خرافی دارن که باعث شده نگاه من به جامعه ایران عوض بشه...

و حس کنم پدر و مادرای ما اونقدرم عجیب و غریب نیستن....

طفلکا بد آموزش دیدن...


ایران به گند کشیده شده من قوبل دارم

مردم تو سختین

مردم به هم رحم نمیکنن

هوای همو ندارن

کانادا اینجوری نیست

تو کانادا مردم به هم محبت دارن

مردم رحم دارن



در کل به دولت کانادا به خاطر تربیت نسل بسیار اکتیو و سالم و قوی تبریک میگم.... :) !

  • یه آدم

دیشب گفتم که میام بقیشو فردا مینویسم؟!


یادم رفت کاملا!!!


:)


بقیشو بعد از برگشتن از دانشگاه مینویسم...


خیلی حرفا دارم

هم به این پسره


هم اینکه میخواستم بنویسم یه چیزایی!

درباره زندگیم

یادم رفت!!!!

  • یه آدم

این رو برای "جدی" مینویسم


حقیقتش امشب میخواستم با اسم کوچیکش مخاطب قرارش بدم

چون دیگه برام هیچی تو دنیا اهمیتی نداره (منظورم این که حالا یکی اسم منو بدونه ندونه، اسم جدی رو بدونن و...)

چون دیگه دوست ندارم این لقب رو براش استفاده کنم،


ولی حس کردم ممکنه که راضی نباشه. پس باز هم همون جدی خطابش میکنم.


***


میدونم که وبلاگمو میخونی


میدونم که زحمت میکشی با فیلترشکن میای تو این وبلاگ


میدونم که این کارا رو برای راحتی من انجام میدی


میدونم


یکی از دلایلی که تو رو دوست دارم همینه.


ولی اینکه کنارش بهم دروغ هم میگی و میگی که اصلا سر نمیزنی وبلاگم، خیلی اذیتم میکنه.


***


بقیه شو بعدا مینویسم

فعلا باید مشغول یه کاری شم


بای بای


  • یه آدم

دوستان،

این ویدئوی تد رو ببینین حتما، اگه وقت دارین.


Bruce Bueno de Mesquita


ایشون استاد دانشگاه هستن توی نیویورک و دانشمند سیاستمدارم هستن.


ویکی پدیا


درباره ایران صحبت میکنه توی این تاک

و درباره اینکه علم چطوری به ما کمک میکنه که پیش بینی کنیم.


***


به یه مصیبتی دچار شدیم ما


به نام مصیبت جشن homecoming در راه است.



فردا شب و پس فردا کل امریکا کانادا یه جشنی دارن به این اسم


یعنی قراره بچه های مدرسه، دانشگاه و کلیساها جشن باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازیهای راه مدرسه بگیرن

میریزن توی کلوبها و مست کردن و...



در نتیجه، دانشگاه عزیز، اومده یه پولتیک زده (که به درد عمه ش میخوره البته)

اومده هشتاد درصد امتحانای میان ترم کل دانشگاهو انداخته توی همین روز!!!

یعنی تا جایی که کلاس خالی هست، حوزه امتحانم هست!!!


خب آدمای فیلسوف، دانشجو سه ساعت میاد امتحانش رو میده بعدم میره پارتی.

این سیاسته شما دارین؟!!


یعنی مدل تربیتی پدر و مادر من و بقیه ازینا بهتره.....



خدا رحم کنه به هممون...

آبجو و ماشین اتیش زدن و اینا رو خواهیم داشت در سراسر شهر یحتمل!


  • یه آدم

این ویدئوی تد رو دیدم و از خنده هوا رفتم، چون کاملا واقعی هست...


اولا که تد رو که حتما میشناسین


TED


تد یه برنامه عام المنفعه هست، که هزینه ش از جیب آدمای خیر تامین میشه و هرکیم میاد توش حرف میزنه پولی نمیگیره

و درباره مسائل مختلف توش صحبت میشه


این ویدئو:

AlisaMiller-چطوری اخبار در جاهن به سمع و نظر مردم میرسه و پخش میشه


این دختر تعریف میکنه

میگه این نقشه جهانه:



و این چیزی هست که به خورد مردم امریکا داده میشه



اینجا واضح تر نشون داده:



البته همین شبکه خبری ایران خودمونم دست کمی ازین نداره


دخترای کانادایی خیلی شبیه این خانومن:



هم از نظر قیافه

هم وقتی پا میذارن به بیست و پنج

دیگه الزاما این جوری میشن


شهر ما و شهرای کوچیک که همینه...


ولی همشون بامحبت و قوی هستن.


من همنشینی و رفاقت با دخترای کانادایی رو صد در صد ترجیح میدم به پسرای کانادایی!


یا میگه

وقتی تو کل دنیا یه عالمه اتفاق افتاده بود

تو کانادا کل خبرگزاریا مشغول کاور کردن خبر مرگ انا اسمیت بودن:



یعنی اینو که گفت منم هوا رفتم!!!


تهشم گفت والا کاور کردن امثال بریتنی



برای امریکا و خیلی کشورای جهان راححتره، برای همین اینارو کاور میکنن


بعدم میگن چرا دانشجوهای گرجوئت و لیسانس بی سوادتر دارن میشن...


بیخود نیست که هفت درصد ادمای بالغ امریکا فکر میکنن شیرکاکائو از گاو قهوه ای به دست میاد...


https://www.peta.org/blog/american-adults-think-chocolate-milk-comes-from-brown-cows/




بعدم میگن چرا دنیا به سمت نابودی میره...


***


یکی از دلایلی که باعث شده از دنیای دانشگاه بخوام بیام بیرون، اینه که چند تا محیط دانشگاهی مختلف رو تجربه کردم تو دنیا

و یه چیزایی توی دنیای اکادمیک هست که باعث میشه قانع نشم از بودن توی اینجا و بخوام اینده م رو شکل بدم:

1. اینکه دنیای اکادمیک اول یه کارو میکنه، بعد برای اون یه شکل و سوال مطرح میکنه. در حالی که اول باید مشکله مطرح شه بعد براش جواب و راه حل پیدا بشه، عملا آدم حس میکنه سر کار گذاشته شده. به نظرم باید ادم تا لیسانس بخونه، بره بیرون کار کنه سه سال، بعد برگرده فوق بخونه، باز بره بیرون 4 سال کار کنه، با کلی هدر رفتن وقت هم اگه در نظر بگیریم، میشی 29 ساله، بعد برگرد دکتراتو بگیر....

تا 33 دکتراتو میگیری

باز میری کار میکنی ولی اینجوری مزایا زیاده، اولا میدونی مارکت چه خبره، در ثانی کار کردی، میدونی پول دراوردن چجوریه، پول جمع کردی، خیلی چیزا... رفتارو معاشرت یاد گرفتی.... 

ایده داری

سوال داری توی ذهنت

اکادمیک تو رو جلو نمیبره و دنبال خودش نمیکشونه

تو اونو میکشونی دنبال خودت

تو محیط Safe دانشگاه نیستی همش. محیط دانشگاه خیلی امن هست، ادم رو با دنیای واقعی اشنا نمیکنه....

دنیای واقعی فرق داره...

برای همینه که مهاجرا، ایرانیا خیلیا، حتی کاناداییا، میشینن همش درس میخونن، چون یه دوره ای رو میتونن با بی مسئولیتی سپری کنن، و این مسئولیتگردن گرفتن زندگی رو یه چند یالی عقب بندازن جالا واسه بعد خدا بزرگه...


2. رفتاری که از دانشجوهایی که مدتهاست تو دانشگاهن و استادا میبینی، متفاوته با دنیای واقعی


مخصوصا تو علوم پایه

تو ایران که فاجعه هست


تو ایران، اگر به من ماهی 5 میلیون میدادن میگفتن برو شریف دکترا بگیر، نمیرفتم.


اون فلسفه ش مفصله.


اینجا خیلی مودبن، پروفشنالن، بچه نیستن، نایسن، ولی باز فرق داره.


مخصوصا تو علوم پایه انگار با بچه های اول ابتدایی طرفی، همش میخوان خودشونو به هم ثابت کنن (منم این اخلاق گند رو گرفتم تو این چندین سال)، همش میخوان بگن ما بهتریم، نی نی ان، همش میخوان بگن به ما توجه کن، روابط اجتماعی داغون... داغون... حسود.... اصلا دلت میگیره... باز صد رحمت به کاناداییا، خیلی نایس تر و غیرحسودتر هستن و برای خودشون زندگی دارن، هندیا رو هم دوست دارم، بهترن، ولی جو جالبی نیست.

آدم باید اونقدر قوی بشه که چیزای کوچولو باعث نشه جوگیر بشه و هول کنه و همش بخواد خودشو نشون بده، 

ولی تو اکادمیک مخصوصا علوم پایه خیلی جوگیرن، خیلی جوزده میشن.

من قوبل دارم که باید جودی ابوت درون ما با کوچکترین خوشحالی و موفقیتی خوشحال بشه و ذوق کنه، ولی نه که جوگیر شه یا پز بده یا هرچی.

اینجا طرف یه مقاله زپرتی با ایمپکت 2 میده فوری میگه من یه مقاله با ایمپکت 3 دادم!


حالا من دو سه سال قبل مقاله با ایمپکت نزدیک سه چاپکردم خودم تنهایی، یکم بعدشم اون یکی مقاله ام با ایمپکت 5 چاپ شد، ولی خدا شاهده هرگز به روی کسی نیاوردم. بچه ان... و بچه بودنشون خسته کننده هست، یا برای بالا کشیدن خودشون ارزش کار اونایی که از گروه مدتهاست رفتن رو پایین میارن

پسره قبلا 2 تا مثاله با ایمپکت 16 داده تو گروه ما، 5 سال قبل رفته.

الان میگن نه اون موقع چون ازین کارا نمیکردن و این ساتارت زده برا همین چاپ شده وگرنه کارش مالی نیست...

خب اسکل یارو کارش جدیده بوده، قبل ازون به عقل کسی نرسیده...


از کوچیک بودن ذهن مردم، از بچه بودن ادما تو محیط اکادمیک خسته میشم، مخصوصا وقتی با بچه های علوم انسانی مقایسه شون میکنم... 


یه دلیل اینکه بیرون کلاس و وورکشاپ میرم همینه

فرصت پیدا میکنم که با غیرعلوم پایه ایا در تماس باشم ببینم چجورین

همه ما ادمیم 

نقص داریم

حسد و عشق و قدرت طلبی داریم


ولی کم و زیاد داره و متاسفانه یا خوشبختانه رشته آدم دخیل هست تو این قضیه.

انگار ادمایی که مهارت اجتماعیشون صفر هست یا عقل اجتماعیشون و هوش هیجانیشون صفر از بیست هست اومدن علوم پایه میخونن.


تو علوم انسانیم درب و داغون داریما...

چند تا تو کانادا، تو استانهای مختلف میشناسم.

ولی تعدادشون کمتره.

و این قضایا به تربیت هم ربط داره، به اینکه چقدر دنیا دیده ای هم ربط داره.

  • یه آدم

ما هممون رفتن جودی به دبیرستان و بال دراورردنش از شدت خوشحالی و ادامه تحصیلش و نویسنده شدنش و ازدواجش با جرویسو دیدیم


ولی هیچ کدوممون حواسمون به "سادی" نبود...


همون دختری که قرار بود تو روز گردهمایی ثروتمندا خودش رو قرار بود بهشون نشون بده...

رقیب جودی و دو تای دیگه بود....


اون روز با اینکه خوب کار کرد ولی خب جودی به خاطر انشاش انتخاب شد و اون نه...



دو سال بعد وقتی جودی دم در دبیرستان لینکلن دیدش که با حسرت داره نگاه میکنه اونجا رو و وقتی جودی رو دید فرار کرد و جودی پیداش کرد و باهاش حرف زد، گفت که از نوانخانه اومده بیرون و شده خیاط...


میخوام بگم


شاید اگه سادی میرفت همون دبیرستان، یه آدم خیلی موفق تر میشد و به جای رویاپردازیهای جودی الان برای خودش یه آدم خیلی موفق بود...


ولی هیچوقت این اتفاق براش نیفتاد


هیچوقت این شانس بهش داده نشد...



زندگی همینجوریه...


آدم نمیدونه فرداش چی میشه!


آدم نمیدونه کی قرعه به اسمش میفته...



آی که زندگی بازیها داره ها....



match point رو دیدین؟!



زندگی گاهی اونقدر خنده دار و مسخره میشه...



***


یکی از چیزایی که خیلی بابت داشتنش خوشحالم اینجا


اینه که هر کار کوچیکی که کردیو میکنی توی زندگیت اعم از خوبی و بدی یه جایی میخوره تو سرت و یا تو رو میکشه بالا.


مثلا:


یادتون هست درباره جمهوری کیراباتی و درباره گلوبال وورمینگ و پنگوئن ها و این چیزا نوشتم؟!


اینجا تو همین کلاسای تیچینگ و تی ایی، ما باید پرزنتیشن ارائه بدیم


منم چند تا موضوع انتخاب کردم و هر بار پرزنتیشنهام رو بر اساس اونها ساختم و این موضوعات هم توشون بودن.


یه استقبالی شد...


فکر نکنین فقط دارای نایس بودن کانادایی هست...

نه


واقعا استقبال کردن...



خلاصه دوستان



هر کاری که میکنین

یه روزی دستتون رو میگیره...



***


من بی خبر، تا همین دیشب خبر نداشتم که دریاچه ارال خشک شده کامل! اونقدر گیج شدما...


دریا چه آرال چیه و کجاست و چه بلایی سرش اومده؟! (میدونم که شما همتون بلدین، اینو میذارم برای بی خبرایی مثل خودم)


دریاچه آرال یا دریاچه خوارزم یک دریاچهٔ آب شور در آسیای میانه میان قره‌قالپاقستان در کشور ازبکستان در جنوب و قزاقستان در شمال بود.

آرال در گذشته یکی از چهار دریاچهٔ بزرگ دنیا بود که ۶۸ هزار کیلومتر مربع وسعت داشت اما از دههٔ ۱۹۶۰ که دولت شوروی انحراف مسیر رودخانه های آمودریا و سیردریا به صحرای قره‌قوم (به منظور کشاورزی) را آغاز کرد، این دریاچه رفته رفته آب رفت و در سال ۱۹۸۷ به دو دریاچهٔ کوچک آرال شمالی و آرال جنوبی تقسیم شد. در سال ۲۰۰۴ مساحت آن به ۲۵٪ مساحت اصلی رسیده و درصد شوری آب آن ۵ برابر شد. دو دریاچه شمالی و جنوبی در سال ۲۰۰۷ به ۴ دریاچه یکی دریاچهٔ آرال شمالی، دو دریاچه در شرق و غرب دریاچهٔ جنوبی پیشین و یک دریاچهٔ کوچک بین دریای شمالی و جنوبی تقسیم شدند که همگی در مجموع ۱۰ درصد مساحت اصلی دریاچه را داشتند. در سال ۲۰۰۹ تصاویر ماهواره‌ای نشان داد که دریاچهٔ شرقی و دریاچهٔ جنوبی هم به‌کلی خشک شده و دریاچهٔ غربی نیز بسیار کوچک‌تر شده‌است. حداکثر عمق دریاچهٔ آرال نیز در سال ۲۰۰۸ حدود ۴۲ متر اندازه‌گیری شده‌است.

بخش کوچک باقی‌ماندهٔ این دریاچه هم گرفتار آلودگی‌هایی نظیر دورریزهای آزمایشهای نظامی، کودهای شیمیایی، آفت‌کش‌ها، و پسماندههای پروژه‌های صنعتی و همچنین درصد نمک بسیار بالا شده‌است. آلودگی زیست‌بوم بزرگ‌ترین مشکل این پهنه آبی است.

خلاصه کلام:

شوروی راه رودخونه ها رو به دریاچه بست، که بتونه با اون آبها پنبه پرورش بده.

و دریاچه رو خشک کردن

دریا بودا...

دریاچه نبود...




این سیر زوال دریاچه هست


اینم از عکسایی که بعد ا زخشک شدنش گرفتن..





لعنت بر سیاست



پی نوشت: دلم برای دوستم تنگ شده... امشب ازون شباست که دلم واقعا برای دوستم تنگ شده...

  • یه آدم

من یادم رفت دیروز دو تا عکس بذارم




البته این کتابا سالشون خیلی به قبل تر از من برمیگرده (محمد و جدی و بقیه)

ولی مفادشون که عوض نشده!


دلم تنگ میشه برای اول ابتداییم...

دوم ابتداییم...



یادتون نهاد چیست گزاره چیست میخوندیم؟!


درباره ژان وال ژان، کوزت، ویلیام او هنری و...

هیچوقت از شارلوت و امیلی برونته متنی نذاشتن تو کتابا

از جین وبستر!


:(


  • یه آدم

Everyone goes through tough and lonely times,

and they need someone to warm their heart

even if they only get a little bit of help,

the person who was helped can go on to help others


اینا جمله های بسیار قشنگین

برای همین اینجا نوشتمشون


از همون انیمیشن جودی ابوت میاد...


من اون روزهای سختی و تنهایی رو تجربه کردم... میدونم که همه تون تجربه کردین و این قضیه مختص من نیست

و معنای اون جمله ها رو خیلی خوب میدونم

و قدر کسانی که تو تنهاییام با من بودن رو هم


و کسانی که میتونستن باشن ولی نخواستن رو هم تو ذهنم نگه داشتم


***



شبا که از سر کار برمیگردم

دیگه نای هیچ کاری رو ندارم


بیشتر خستگی فکری و فیزیکیه هر دوشو میگم


نمیدونم که کدومش میچربه...


ولی نوشتن بهم جهت میده


کمک میکنه که فکر کنم


کمک میکنه مغزم خالی بشه


حرف زدن با آدمای درست و درمون و آدمایی که دوسشون دارم هم همینطور


نوشتن باعث میشه بدونم چیکاره ام

چند چندم


هرچی حالم بیشتر خوب باشه یا هرچی بدحالتر باشم هم (extreme) نوشتن بیشتر میچسبه.


***


نمیدونم چرا کوچیک بودن این شهر اصلا به چشمم نمیاد!!!


همه میگن این شهر کوچیکه من اصلا نمیفهمم کجاش کوچیکه! شایدم مخم من اینجوریه:

اکی ریم تو قراره توی یه شهر کوچیک زندگی کنی پس توقعاتتو به صفر برسون!

نمیدونم، 

به وقتش شاید خیلی حال هم بکنم...


حالا تو که کل عمرتو نشستی کنج خونه و داری غیبت میکنی اگه ونکوور بودی میخواستی چیکار کنی مرد مومن؟!؟


***


امروز میخوام در ادامه این پست قبلیم، براتون یه چیزایی بنویسم (اسشمو بذارین عقده ای بازی هرچی، دوست ندارم به کسی بگمشون، اینجا بنویسم حسم بهتره)

اینکه، فرهنگ بیشتر مردم خاورمیانه اینجوریه:

ما بهترینیم

ما از همه سریم

کانادا اشغاله

ما جامون بهترین جاهاس

ما رو امریکا رو هوا میزنه چون ما نخبه ایم

و یارو برای بار چندم ریجکت شد برای گرفتن ویزای امریکا

ایرانیم نیست!


فکر نکنین فقط ایرانیا اینطورین


همین ادما، وقتی میبینن تو یه حرفی میزنی ،فوری عین این عقده ایا میگن دیدی من بهت گفته بودم اینطوری میشه؟! اصلا یارو نگفته بودا... ولی دوست داره اون لحظه خالی ببنده.


بگه من بهترینم

من همه چی رو پیش بینین میکنم


پیش بینیشون در این حده:

مثلا:

میگن ما از مراقب امتحان موندن تنفر داریم، ما از همه چی تنفر داریم، این کارا در شان ما نیست.


بعد من بعد از ده ماه برگشتم میگم مراقب امتحانا شدن گاهی خسته کننده هست


زنه با اون ریخت و هیکلش اومده جلو جلو جلو، میگه دیدی من بهت گفته بودم ده ماه پیش که مراقب امتجان بودن تنفر آوره؟!

بهش میگم من نگفتم تنفراوره، میگم گاهی خسته کننده هست

بعد اون لحظه که اینو میگه قیافش عین خر شرک شده، 

عینننننننن خر شرک خوشحال، 



که دیدی من ثابت کردم مراقب امتحان موندن خیلی سخته؟


آخه بز، تو نمیتونی فرداتو براش برنامه بریزی یا پیش بینی کنی، تو اومدی داری بهم چیز اثبات میکنی؟


من معمولا فوری بحثو تموم میکنم یا عوض میکنم و دقیقا 60 ثانیه بعدش میگم من برم یکمی کار دارم (چون همیشه به خودم 55 ثانیه فرصت میدم که جو رو عوض کنم)


اینا همونایین که همیشه بازنده ان

خودشونو هم بی نقص میدونن هم بدبخت میدونن و میدونن که چقدر بدبخت و تهی هستن

همونایین که هیج جا رو در شان خودشون نمیدونن، چون فکر میکنن بهترینن و از همه بهترن و میتونن پیش بینی کنن در حد کسی که تو وال ستریت کار میکنه، هم همزمان چون میدونن که داغونن و هیچی بارشون نیست و یه ترس درونی دارن، گند میزنن به همه چی، هیچ کس رو ندارن که بهشون افتخار کنه.

یه زندگی shitty دارن و همش میخوان بخشی از اون رو بندازن گردن بقیه تا زندگیشونو تموم شه.

همین.


یه بخشی ازینا، مهاجرایین که اومدن اینجا، 100 درصد وجودشون ادعاست

و در عمل صفر.


دلم برای کاناداییا میسوزه... با اون سیستم ریلکس و ارومشون هر روز باید با این ادما طرف بشن....


همه مون ایراداتی داریم، من خودم پر از اشکالم، یکی دو تا نیست.

ولی یه حالت هست طرف میجنگه

زور میزنه که خودشو اصلاح کنه

یه حالت هست که طرف حس میکنه نیازی به هیچ تغییری نداره.


اینا، همونایین که با زجه و التماس از بقیه میخوان کاراشونو بکنن و ته دلشون بهشون میخندن میگن خرش کردیم (تو ایران ازینا زیاد داریم)

دارم زور میزنم که خر اینا نشم....


این آدما همه جا هستن...


***



ازینکه یه روزی یه آدمایی تو نظرم کامل بودن و دارن کم کم میشکنن تو ذهنم، اذیت میشم گاهی....


ازینکه جایگاهشون عوض میشه تو مخم، ناراحت میشم...


به قول محمد، سیر طبیعی رشد هست، مثل سرماخوردگیه... تو پروسه خوب شدن، عذاب میشی، ولی حالت خوب میشه، بدنت سالم میشه... پروسه رشد عذاب اوره ولی مفیده... باعث پیشرفت میشه... no matter....

  • یه آدم

بعضی وقتا خدا رو شکر میکنم به خاطر این فرصتی که بهم داده، اینکه اینقدر عقلم داره رشد میکنه، که بدون ترس از ناراحت شدن یا خوشحالی کسی میتونم بنویسم.... برام دیگه مهم نیست که کی میخونه کی نمیخونه کی فهمیده وبلاگم چیه کجاست و ....


***

تی اییم تموم شد، امروز

امروز رسما تمام استخونام درد دارن...

به شدت خسته ام...

و نمیتونین درک کنین تی ایی چقدر سخته... توی آزمایشگاههای شیمی... 

تا وقتی که انجامش بدین...

تی ایی مثل توتوریال و تی ایی کورسای مهندسی نیست

تی ایی وحشتناکه تو گروه شیمی...

البته بنده تو تابستون تی ایی کردم...

هر روز 2 تا سکشن 5 ساعته، هر هفته 5 روز، هر روز علاوه بر اون دو ازمایشگاه مراقب یک الی دو امتجان 4 ساعته بودن، و شبا باید بشینی برگه ها رو تصحیح کنی... و این برنامه برای چندین هفته ادامه پیدا میکنه... شنبه ها هم میری مراقب 3 تا امتحان میشی... در نتیجه این چیزا دیگه داره برای من عادی میشه...


***


راستی، تی ایی کردن توی کانادا، سابقه کار کانادایی محسوب میشه.

من اینو خبر نداشتم، از یه منبع مرتبط و معتبر پرسیدم...

خدا رو شکر سابقه کار کاناداییم دارم....


***

من بعضی وقتا ازینکه جامعه اینقدر این غالب مردهای کانادایی (جنس مذکر) رو گیج و بی دست و پا و آدمی که نمیدونه الان باید چه تصمیمی بگیره و حراف و کلا شبیه جنس مونث ایران بزرگ کرده تعجب میکنم!

یعنی اینا قابلیت اینو دارن که ساعتها بشینن و سبزی پاک کنن و درباره شوهر اقدس خانم و نازا بودنش صحبت کنن...

میتونن بشینن ساعتها نصیحتت کنن، عین زنهای ایرانی بهت گیر بدن، تو رو به رعایت عفاف و حجاب دعوت کنن...

من ابدا دوست ندارم پسرام اینجوی بزرگ بشن...

برای من شکست محسوب میشه... نمیگم همشون، ولی بیشترشون اینجورین...

این چه وضعشه...


پسرای ایرانیم از وقتی اینجا موندن شبیه اینا شدن...

فکر کن یه سری اخلاقای ناجوری که ماداریمو نگه داشتن، اخلاق اینا رو هم گرفتن... ببین چه فاجعه ای شدن...


خیلی متحیرم....


***


جالبه، هر وقت تو دانشگاه ما سمینار برگزار میشه، ایرانیا تنها آدمایین، که همشون! همشون یا دارن با هم حرف میزنن یا با گوشیاشون بازی میکنن.... یا که فوری میزنن بیرون.. اول میان خودشونو نشون میدن بعد میرن بیرون...

من از تربیتمون هر روز متعجب تر میشم

از تربیت یه دست و کمونیستی و اینقدر در عجله و اینقدر بدحواس و اینقدر کلک بزن و در رو و بپیچونمون خیلی متعجبم...


من مطمئنم تو ایران آدمای درست جسابی ایرانی خیلی بیشتر پیدا میشن اتفاقا خز و خیلا خیلیاشون اومدن خارج از ایران...

بخدا من تو ایران ایرانیا بهتری دیدم....


ایرانیای اینجا مشکلات ایرانیا رو دارن + یه چیزای جدیدم ازینا یاد گرفتن (فقط اخلاقای منفی) + مهاجرت پدرشونو دراورده و عصبیشون کرده....

یعنی بخدا شوهر خوب و زن خوب تو ایران راحت تر پیدا میشه...

قبلنم تو یه پست تضیحش دادم...

ایرانیای اینجا عصبین

انگار طلبکارن

دعوا دارن

من بعضی وقتا دلم برای اون بسیجی های مخلص دانشگاهمون تنگ میشه


درسته راهشون کجه

ولی در عوض کارشون درسته، پایبندن به یه سری چیزا

ایرانیای اینجا به راستی از اونجا رونده از اینجا مونده ان...

خدایا شکرت از اول قاطی این جماعت نشدم (از تجربه زندگی تو اروپام میاد این قسمت)


خلاصه اوضاعیه

قدر دور و بریاتونو بدونین


یه کلنگ و یه صبا دختر بهاری رو با خیلیا اینجا عوض نمیکنم... حتی مجازیشونو....


اگه قرار باشه مشت نمونه خروار باشه، از نظر اخلاقی باید ایرانیا آدمای بدی به نظر بیان بین کاناداییا....

برای همینه اینجا کار پیدا نمیکنن

منزوین

همینطور بیشتر مردم خاورمیانه...





  • یه آدم

امروز هفت و نیم رسیدم دانشگاه


کارامو انجام دادم


نشستم یه دونه اپیزود از انیمیشن جودی آبوتم دیدم!!

خبرگزاری ها رو هم خوندم!


با خانواده و دوستان هم تو راه که پیاده میومدم صحبت کردم!

تا که یه چیزی به ذهنم خطور کرد!!!


دیدین تو این فیلم خارجیا

حتی انیمیشنا


پولدارا هم بلوندن (99 درصد موارد) و حداقل موهاشون خرماییه 

و هم بدذاتن

یا خنگن!

حداقل اینطوری میسازن فیلما رو


و بی پولا موهاشون سیاهه یا قهوه ای


و یکی مثل جودی که مامان و باباش معلوم نیست موهاش قرمزه! و موهاش اصلا با قانون جاذبه زمین سازگاری نداره و همش میپره بالا؟!


***


امروزم شغل مقدس تی ایی رو دارم، دارم میرم که با 25 تا دانشجو و کلی تکنسین تعامل کنم!!!

احتمالا آخر شب دور و بر ده و نیم وقتی کارام اینجا تموم شد تصویری مات و مبهوت و خسته از من میره استارباکس یا با دوستش میره سینما یا بلاخره یه کاری میکنه دیگه.


خدافظظظظظظظظظظظ


:)

  • یه آدم

من تی ای بچه های pre-med school هستم.


چون:

اینا قبل از دکتر شدن/دندون پزشک شدن/دارو خوندن

باید یه لیسانس مرتبط بگیری.


نود و پنج درصد دانشجوهای من کاملا عاجز هستن از یادگیری شیمی و بیوشیمی.

این رو شتابزده نمیگم.

دیگه اینقدر دانشجو دیدم که دستم اومده و ضمنا هر کدومشون حداقل حداقل شش هفت بار میان آزمایشگاه (بعضیا دوزاده بار)


اینا به قدری درک نمیکنن شیمی رو که من متعجب میشم...

نمیدونم چطوری میخوان داروساز بشن...


ضمنا رو اینا سخت نمیگیرن. یعنی اینا فرق کیلوگرم با گرم و میلی لیتر با لیتر رو نمیدونن.... خیلی تعجب میکنم، و وقتی ریپورتاشونو صحیح میکنی و قرار نیست بابت این چیزا و خیلی چیزا نمره کم کنی، خب چرا یاد بگیرن؟!


عین ایران


که سختترین درس بچه های پزشکی شیمی و اناتومی هست!


متاسفانه اینجوری دکتر تربیت میشه در جهان.


اینجام خیلیا تب دکتر شدن دارن، هم برای پرتیژش هم برای پول و درامد و...


اینجام اگه به کسی بگی من پزشکی/دندون/دارو رو دوست نداشتم و ندارم تعجب میکنه.


تو ایران هم ازمایشگاهیم که یه دختری بود که سه سال پشت کنکور مونده بود (هم تو لیسانس هم فوق) که همون دانشگاه فوق لیسانسمو قبول شه یه بار بهم گفت گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه بدمزه ست (درجه وقاحت و فکر کثیف در این حد بود)

در حالی که مشنگ خبر نداشت که من رتبه داروسازیم، سه رقمی بود و میتونستم پزشکی روزانه سیستان بلوچستان و زابل و شهرکرد و خیلی چیزا قبول شم و داروی جاهای بهتر و دندون جاهای دیگه، الان با همون رتبه من طرف پزشکی دانشگاه تبریز قبول شده! همین امسال!! فکر کنین!


تازه من منطقه دو بودم، منو با سهمیه منطقه یک برداشتن برای دانشگاه، بعد از فارغالتحیلی برام از سازمان سنجش نامه اومد و گفتن اشتباهی قبول شدم اون دانشگاهو. این سیستم کشور ما اینقدر دقیقو عالی و مدون و خیلی عادلانه هست.


خلاصه، احمق همه رو به کیش خود پندارد.

آدم وقیح، آدم لجن فکر میکنه همه لجنن

آدم راستگو فکر میکنه همه راستگوئن.


اونم چون همیش حسرت رشته ای مثل پزشکی رو میخورد فکر میکرد همه مثل اونن...

بگذریم


میخوام بهتون بگم


بچه ها

هندیام دوست دارن دکتر شن

خیلی کشورای دیگه هم دکتر شدن بین مردمشون آرزو هست


کشورای جهان سوم و کشورایی که پول دراوردن سخته توشون اینجورین


تو کانادام ما مهاجر زیاد داریم


آدمایی که از کشور جهان سوم یا در حال توسعه اومدن

و خب همون mindset کشور قبلی رو دارن.


پزشکی و پزشک شدن که مسیر گارانتی شده هست.

یعنی پدرت درمیاد 15 سال ولی بعدش به عظمت و بزرگی و پول و دختر بازی و پسر بازی و پز دادن و مثل اقوام من شدن میرسی.


ولی، عمر کوتاهه

روی سخنم با اون زیر هجده ساله هاست که اینو میخونن


نذارین فکر ناامید و تنبل و مفت خور بیشتر مردم شما رو به تباهی بکشونه


اگه شما میخواین مثلا یه رقاص شین، و مانع زیاد دارین و همه میگن دکتر بشو و شما نمیخواین دکتر بشین،

رو جرفتون واسین و بجنگین

میرسین!


میرسین!


منم مانع زیاد داشتم


من روزی که کنکور دادم (روزش!) به عموهام و عمه هام گفتم میخوام یه چیزی به جز پزشکی و دندون و دارو بخونم و مسخره هم شدم، وقتی فوق قبول شدم، باز هم فقط مسخرم کردن و به بابام گفتن دخترت یه loser هست و فقط داره شکستهاشو بیشتر میکنه. امروز که اینجا رسیدم (هنوز اول راهم، موفقیت شایانی کسب نکردم ولی به هرچی که خواستم رسیدم) بیشتر اقوامم و دوستام دارن میپرسن (حتی همون دکترا) که چطوری این راهو بریم؟ مردم 3 دسته ان:

1. گروهی که فقط پیروی و تقلید میکنن

2. گروهی که هر از گاهی راه خودشونو میرن ولی فوری میترسن و جا میزنن و باز میان تو کار پیروی و تقلید از بقیه

3. گروهی که تحت تاثیر اون دو گروه اول قرار نمیگیرن، ایده دارن، ایده هاشونو اصلاح میکنن، عملی میکنن، میجنگن، دست برنمیدارن.


نذارین فکر بیهوده دور و بریاتون بهتون اثر بذاره.


اینجام میبینم که یه عده چون خودشون باختن همه چی رو، به همه میگن تو دوست داشتی دکتر شی نه؟! وقتی بگی نه، میگن خالی میبنده.

این آدما بازنده های این دنیا هستن.

جزو این دسته نباشیم.

بجنگیم.


حرف من اینه.


منم اشتباهاتی میکنم هر روزه

منم گاهی ناخوداگاه حسرت میخورم (الان تعداد این حسرت خوردنام خیلی خیلی ناچیز شده، شاید بگم دیگه وجود نداره)

من خودم کلی اشتباهات کردم تو زندگیم و دارم مرتکبم میشم احتمالا

ممکنه عقده ای باشم

ممکنه حرفی بزنم و مردمو اینجا خیلی شدید نقد کنم ولی خودم خلافشو انجام بدم.

آدمم دیگه.


ولی حداقل دارم تلاشمو میکنم که بهتر بشم هر روز.

و باور دارم که بهتر شدن نسبت به دیروز، از تقلید و از این تفکر که: چون همه دکتر شدن موفق شدن یا تو ارزوش هستن، پس منم باید دکتر بشم نمیاد.

به قول محمد:

یه تصمیم غلط رو  (دکتر نشدن) بگیری و پاش واسی، و گوشات برای انتقاد باز باشه و هر روز بهتر کنی ولی محکم پاش واسی و براش بجنگی، نتایج بهتری به ارمغان میاره تا که تصمیم درست رو بگیری ولی شل باشی.

به قول معلم ریاضیم: یه خیاطی که کارشو دوست داره، بهتر از یه دکتریه که از کارش نفرت داره و صد نفرو کشته (و مملکت ما الان دست این بی صفتا افتاده)


موجیم که آسودگی ما عدم ماست


بجنگ حاجی :)


پی نوشت: چند وقت پیش یاد اون قسمت از بابا لنگ دراز افتادم، که جودی داشت براش تعریف میکرد که خوشبحال جولیا که میتونه هر چند تا کلاه که خواست بخره و باباش براش پول میفرسته که اونم بره کلاه بخره.

خیلی خنده م گرفت، دقیقا مثل باباها رفتار کرد جرویس اونجا. دقیقا بابام یادم میفته هر وقت اون تیکه رو میبینم (و همینطور محمد)

  • یه آدم

من ژانویه 2017 درسم شروع شد.


ازون روزی که اولین Group meeting presentation ما شروع شده،


یه بار ما دوناتهای صورتی داشتیم و یه بار دونات سبز، گفتم که ما میه و شیرینی میخریم میبریم؟!


بچه ها همیشه دونات میارن!


خلاصه


من ازون روز


همیشه توی گروپ میتینگها چشمم دنبال دونات سبز و صورتی بوده!!


تا که


یه روزی

وقتی داشتم با این دوستم (هم ازمایشگاهیم) صحبت میکردم و حسرت به دل ازین دوناتها میحرفیدم

گفت بابا دوناتهای سبز فقط روی Saint Patrick میان بیرون!!!

گفتم دوناتهای صورتی چی؟!


گفت ولنتاین!


حالا ولنتاین تو فوریه ست

سینت پاتریک مارچ!


من باید 4 ماه منتظر بمونم!!!!! چهار ماه دیگه هم باید منتظر بمونم!!!


روز Saint Patrick چه روزیه


ولینتاینو هم که دیگه همتون استادین ماشالا!!!! :)







doughnuts or donuts?

  • یه آدم

گاهی از خودم میپرسم


واقعا چرا خدا قدرت رو، و زیاد خواستن رو و کلا دیکتاتوری رو در وجود آدم قرار داده؟!


خیلی برام تعجب آوره!


واقعا بیکار بودی ما رو آفریدی؟!


یه عالمه آدم رو در طول زمان انداخته به جون هم


عشق

نفرت

زیاده خواهی

حس هم نوع دوستی

و...



همه چی رو متصاد و مکمل قرار داده تو وجود آدمی!


ازین بابت خیلی حیرانم خدایا!

give me a sign!


I want to break free!-Queen



  • یه آدم

واقعا نمیفهمم چرا مینویسم؟!


حتی فرض کنین چرت و پرت...


چرا مینویسم؟!


چرا بعضی آدما نوشتن رو دوست دارن؟!


چرا دوست دارن مخاطب داشته باشن؟!


مگه دور و بریاشون بسشون نیست؟! 

این طفلک دوستم مگه کافی نیست؟!

البته من خودم اعتراف میکنم که اونطور که باید از طرف بچه های علم پایه ارضا نمیشم و برای همین دوستام اکثرا غیر علوم پایه این.


یه جور انرژی هست، که اونو از بچه های ساینس نمیگیرم.


من خودم variety رو دوست دارم.


ولی خب کلا، با بچه های جامعه شناسی و ادبیات و تاریخ بیشتر از همه میجوشم، 

بعدش با بچه های تیچینگ و ام بی ای و مدیریت و اینا

بعدش بچه های مهندسی

بعدش علوم پایه!


@@@@


امروز تو کلاس تیچینگ، داشتیم صحبت میکردیم و میخندیدیم


بهشون گفتم میدونین وقتی من رسیدم مهم ترین دغدغه م چی بود؟


چون چند روز بعد از روزی که پامو گذاشتم اینجا، من تی ای کردن برای یه سری کلاس مختلف!

یعنی توی اون کورس به هیچ احد الناسی اونقدر آزمایش، پراکتورینگ، تصحیح ریپورتهای مختلف که یاد گرفتن هر کدوم کلی وقت میخواد نمیدن، اینطوری بود:

اکی ببینیم چی باقی مونده، همه رو بدیم به این دختره!

البته اینا رو نگفتم بهشون، به شما میگم.


خلاصه،

یادمه یکی از مهم ترین دغدغه های من (مهم ترینش) این بود که، بدن مریض و سرما خوردمو ول کرده بودم، همه چی رو بی خیال شده بودم، نشسته بودم یاد میگرفتم که چطوری به اینا بگم که پیپتو چطوری استفاده کنن:

push it once

push it all the way

اولی یعنی یه بار فشارش بده

دومی یعنی تا تهش فشارش بده

پیپتو وقتی میخوایم پر کنیم اینجا یه بار فشار میدیم

خالی میکنیم تا تهش.

خلاصه همین برای من کنار چند تا جمله دیگه مسئله بود!!!


چند وقت قبل وقتی داشتم به این دختره که تازه ملحق شده به گروهمون یادش میدادم، یه لحظه یاد این قضیه افتادم، گفتم الان با همه وجودم تماشا میکنم که درست فشارش بده، ولی اون موقع همین جمله وحشتناک سخت بود!

و کلی خندیدم!


زندگی همینه

تو زندگی چیزای جدید یاد میگیریم.

***


آرزوهای من تمومی نداره!


میخوام این کریسمسو برم مثل جودی پیش یه خانواده کانادایی (از دوستام):



اینجوری با دوستم بزنم بیرون، تو ایوون آواز بخونم!


و باریدن برفا رو تماشا کنم!


:)



و تبریک عید کریسمس بخونم!!



شمع هم روشن کنیم!!!!



راستی بچه ها


میدونستین من بافندگی خیلی دوست دارم؟!


و تو بچگی کاموابافی میکردم تا همین آخرای لیسانسم؟!


و همین گوبلن دوزی؟!



هنوزم تابلوهام رو دیوار خونه هست...



هنوزم یه فولدر گنده توی لپ تاپم دارم که پر هست از عکسای مربوط به بافندگی


اون موقع ها که اینترنت نبود من ژورنال داشتم واسه کاموا بافی!


یادش بخیر!!!



  • یه آدم

من همیشه سعی میکنم به کشورم، به کل خاورمیانه حتی، افتخار کنم.


در نتیجه دوستام و دور و بریام میدونن که ناراحت میشم اگه به ناحق حرفی بزنن پشت ایرانیا یا مسخرشون کنن.


من خیلی افتخارم میکنم به کشورم و مردمش (اینجا رو نبینین شب و روز خودمونو به باد انتقاد میبندم، به هر حال همه مون ایرانی هستیم، ولی بیرون اینجا، من ایران رو دوست دارم و سعی میکنم نکات مثبت اون کشور رو بگم چونکه ما نقاط قوت هم زیاد داریم).


خلاصه


یه روزی

وقتی آلارم زده شد و ما همه پریدیدم بیرون


به دوستم گفتم میدونی چی کانادا رو کانادا میکنه و ایران رو ایران؟


مگه بین مردم فرقی هست؟!

من همونم که بیستو چند سال گذشته رو ایران بودم و الانم کانادا.

واقعا از نظر فیزیکی، یا مثلا آسیب رسانی یا خیررسانی یا تلاش و فعالیت بین من و کانادایی مگه تفاوت زیادی هست؟!

گفت نه.

گفتم فرق دقیقا از این قضیه میاد که اگه تو بعضی قسمتهای ایران آتیش بلند بشه، اولا انقدر بد ساختنش که اصلا اتش نشانی هم دستشرسی نداره و هفت هشت تا آتش شنانی تو راه رسیدن به اونجا کشته میشن

بعدم تا دقیقه نود به ما خبر نمیدن که آتیش هست!


ما تا وقتی آتیش رو تو اتاق بغلی نیبینیم قضیه رو جدی نمیگیریم!


بعدم که دیگه آتیش میاد و همه مونو نفله میکنه میره پی کارش.


دیگه نگفتم که ما اصلا fire alarm نداشتیم تو دانشگاهمون تو دوره لیسانس و فوق لیسانس....


اینجا سه ارگان درجا ظاهر میشن در صورت بروز هر الارمی!

1. پلیس

2. اتشنشانی

3. نیروی امداد بیمارستانی


تو ایران تو با سوختگی 98 درصد ببرنت بیمارستان اول میگن برو 5 میلیون واریز کن بعدا بیا.


تو ایران اصلا خونه ها fire alarm ندارن.

باشه هم به سیستم مرکزی وصل نیست مثل اینجا...

البته تو خونه های قدیمی اینجا هنوز صابخونه ها تنبلی میکنن به سیستم مرکزی وصل کنن خونه رو.

ولی خب خیلیام اینکارو کردن.

ساختمونای جدید که حتما دارن....

فرق تو اینه


ولی خب اینا رو نمیشه گفت...



  • یه آدم

دیدین شنبه ها توی ایران همه سرشون شلوغه، ترافیکه، و...


دوشنبه ها هم همین هست برای کاناداییا

ملت اعصاباشون داغون، سرشون شلوغ، و...

نه به داغونی ایرانیا! نه نه نه!

دوشنبه های اینا در مقایسه با شنبه های ایرانیا تقریبا یه روز عادی هستف نیست اینا تو کل هفته ریلکسن، دوشنبه ها رو یه ذره عجله دارن، اینجوری به چشم میاد.

منظورم اینه که فکر نکنین ایرانه!


در همین راستا، بچه های گروه مام دیرتر میان دانشگاه دوشنبه ها.


من ولی یه سیاست دیگه دارم.

به نظرم آدم باید هفته رو خوب شروع کنه، هول هولکی، دیرتر، عجله ای و.. باعث میشه فقط از زندگی بدت بیاد.


من شنبه ها و گاها چند ساعت توی یکشنبه هم میام کار میکنم، اگه نه که حتما شنبه کارمو مرتب میکنم اینجا، به زندگیمم میرسم، تو طول هفته هم کارامو مرتب انجام میدم تا دوشنبه رو خوب شروع کنم.

دوشنبه هم شش بیدار میشم و هفت دانشگاهم.

سوار کارها، با خیال راحت میرم جلو....


همین باعث میشه تا آخر هفته من بتونم کنترل کنم همه چی رو.


بعدا یه خاطره براتون تعریف میکنم (اینو که گفتم یهو یاد رفسنجانی افتادم) که بگم اینجا چطوری هول هولکی آدمو بدبخت میکنن و واقعا باید مدیریت کنی همه چی رو.



خلاصه

امروز اومدم دانشگاه


نشستم ببینم که برنامه ران شده


دیدم بله شده.


بعد این قسمت imulation ما، برنامه ش اینطوریه که هر سری که یه چیزی درست ران میشه، این یه جایزه میده به ما.


یعنی یه سخن آموزنده میگه.

امروز اینو نوشته بود ته برنامه:


An expert is a person who has made all the mistakes that can be made in a very narrow field.

Niels Bohr


خیلی لذت بردم!



  • یه آدم

خیلی وقته که تصمیم داشتم اینو اینجا بنویسم...


این یه بخشی از یکی از نامه های جودی هست به باباش:


I have quite a feeling of tenderness for it as I look back through a haze of four years. When I first came to college I felt quite resentful because I'd been robbed of the normal kind of childhood that the other girls had had; but now, I don't feel that way in the least. I regard it as a very unusual adventure. It gives me a sort of vantage point from which to stand aside and look at life. Emerging full grown, I get a perspective on the world, that other people who have been brought up in the thick of things entirely lack. I know lots of girls (Julia, for instance) who never know that they are happy. They are so accustomed to the feeling that their senses are deadened to it; but as for me--I am perfectly sure every moment of my life that I am happy. And I'm going to keep on being, no matter what unpleasant things turn up. I'm going to regard them (even toothaches) as interesting experiences, and be glad to know what they feel like. `Whatever sky's above me, I've a heart for any fate.'

Judy


منم با جودی موافقم!


زندگی دقیقا همینه!






  • یه آدم

بچه ها

هوس همچین هوایی رو کردم!



چون برگها توی شهر ما هر روز داره بیشتر میریزه

ولی من یه افتابی میخوام وسط آسمون!


با همین سرما


تو یه شب نصف برگهای درختا ریخت!!!


تو یه شب!


هنوز درختا لباس سبز دارن، ولی کف زمینم میشه برگهای زرد پیدا کرد....


خلاصه همچین هوایی میخوام!

  • یه آدم

چند روز قبل


وقتی داشتم توی آزمایشگاه تی ایی میکردم

...

خب اول یکمی براتون توضیح بدم که تی ایی چیه و چجوریه


تی ای، مخفف teaching assistant هست.

یعنی میری کلاس، آزمایشگاه، و کمک میکنی دانشجوها بهتر درسو متوجه بشن.

مثلا تمرین حل میکنی، یا اشکالاشون رفع میکنی، یا توتوریال ران میکنی و...



تی ای شدن توی ازمایشگاه یکمی قضیه ش فرق داره،

تو این ازمایشگاهها،

25 تا سی تا دانشجو رو میسپرن به تو، همشونم یا سال اولن! یا سال دومو تازه استارت زدن!

و نمیفهمن دماسنج چیه، heater چی هست و...


هر روز 5 تا چیزو میشکنن، نمیفهمن که آتیش میسوزونه و...


تو باید به اینا اول درس بدی، بعد آزمایش رو با کمک تو انجام میدن.



بعد از تی ایی کردن، یه دانشجوی Graduate به یه جسد تبدیل میشه


چون هم بسیار کار سختیه 

هم حالی کردن اون ازمایش به بچه های که هیچی نمیدونه وحشتناکه

هم تعداد دانشجوها زیاده

هم زمان کم هست


حالا، از بخت خوش چون من درس دادن رو دوست دارم، این تی ایی با اینکه خسته کننده هست (چون بعدش باید ریپورتهاشونم تصحیح کنیم، بعد ازون باید مراقب امتجان بمونیم) و نون ما عملا از سنگ درمیاد، ولی بهم خوش میگذره.

چند روز قبل (نمیدونم نوشتمش یا نه)

اون کسی که مسئول ازمایشگاههای کل دپارتمان هست اومده بود بازدید (هر جلسه معمولا 6 نفر میان بازدید، جدا جدا که هم ببینن ما چطوری کار میکنیم هم اینکه اگه اتفاقی بیفته کمک کنن)

همون موقع من درگیر یکی از فسقلیا بودم، داشتم سه جزء رو از هم جدا میکردم و یادش میدادم که همینکارو بکنه و دستشو بیخودی با آتیش نسوزونه

معمولا بچه ها همزان آدمو صدا میزنن مثلا میبینی 10 نفر گیرن! داد میزنن مریم مریم کمک!!!

بعد که کارم تموم شد بدو بدو رفتم سراغ بقیه fumehood ها، بعد دیدم ظاهرا همه چی اکی هست، با صدای بلند گفتم کی به کمک نیاز داره؟!

بعد یکی دستشو بلند کرد رفتم سمتش، کارم اونجام تموم شد بعد باز پرسیدم کسی سوالی داره؟


این رئیسه به شوخی دستشو بلند کرد! خنده ام گرفت گفتم ای بابا وسط کار اینم خوشمزه شده. بعد خندید و رفت.


اومدم بیرون بعد از تموم شدن آزمایشگاه

اومد سراغم 

گفت من برام یه سوالی ایجاد شده.


گفتم بفرمایین


گفت تو تو زندگیت هیچ مشکلی نداری؟ همه چیت گل و بلبله؟

گفتم والا بستگی داره چحوری نگاه کنی


گفت آخه تو همیشه لبخند میزنی

تو بدترین شرایط 

امروز 10 نفر داشتن جیغ میزدن مریم مریم

تو همچنان لبخند میزدی و میدوئیدی سمتشون

من خیلی تعجب کردم

اینجا بچه ها تنفر دارن از تی ای شدن تو چجوری میتونی لبخند بزنی؟


بهش گفتم من درس دادنو دوست دارم، و خودمو همیشه میذارم جای این بچه ها، و میفهمم که به کمک نیاز دارن.

خب تقصیر اینا نیست هیچی، ازمایش جدیده براشون

چرا بیخودی عصبانی بشم؟

از طرفی من اینجا رو دوست دارم!


بچه ها


میدونین 

چیه

اینجا برای کمترین کاری که میکنی بهت پاداش میدن


من تو ایران همیشه لبخند روی لبم بود و همیشه مردم فکر میکردن یا من دختر بدی هستم، یا دارم نخ میدم به پسرا یا دارم کرم میریزم یا اسکلم، یا دیوانه ام، یا دخترا میگفتن اره بابا خره زیاد کار میکنه ازش کار بکشیم.


اینجا البته لبخند زدنام خیلی کنترل شده تر شده.


ولی حسی که دارن خیلی مثبت هست.


اگه این حس رو میخواین

بیاین کانادا

پشیمون نمیشین.


آدمای خوبین.

قضاوتت نمیکنن

بکننم ته دلشون نگه میدارن


من اینجا به خاطر نوع رفتارم بسیار تشویق شدم

از طرف آدمای honest 

بهم گفتن که با این رفتار حتما کار پیدا میکنم و آدم بزرگی میشم


و اتفاقا با وجود دانشجو بودنم و با اینکه دنبال کار نبودم ولی پیشنهاد کاری گرفتم.


اینجا ازین نظرات جای خوبی برای زندگی هست، اگه این اخلاق رو دارین.


***



هوا پاییزی شده از نوع خوشگلش


خیلی خوشگل شده....

ناز

دوست داشتنی!


:)


پی نوشت:

یه نگاهی به این وبلاگ بندازین!

http://itccanada.persianblog.ir/post/56/


نوشته چطوری در کانادا فورا ثروتمند شویم!


وقتی مایند ست مردم ما این هست، واقعا انتظار داریم پیشرفت کنیم؟!

فورا پولدار شدن

فورا پیشرفت کردن

فورا مهاجرت کردن

فورا دکترا گرفتن


واقعا توی کشوری مثل کانادا میشه فورا پولدار شد؟!


اتفاقا کانادا کشوریه که تو نمیتونی هرگز توش خیلی پولدار بشی.


وقتی مردم ما این رو طلب میکنن،

دزدا و کلاه بردارا هم همچین وبلاگایی درست میکنن و سرشون کلاه میذارن.


وقتی مردم ما خواهان پناهنده شدن توی کشورای دیکه ان و همشون فکر میکنن که دارن هدر میرن توی کشور و جاشون توی بهتر از این جاهاست، نتیجه همین میشه.

برای همینه همیشه میگم ایراد از ماست.


آره اموزش ما هم ایراد داره.

به ما اموزش داده نمیشه.


ولی آخه اونایی که اومدن رسیدن به درجات بالا، اونایی که شدن رئیس ما و یه شبه پولدار شدن هم همینن.


در نتیجه خانه از پای بست ویران است!

  • یه آدم

رفتم کتاب بابا لنگ درازو درخواست بدم که بهم بدن بخونم، کتابخونه ندارتش برای قرض دادن!!!!


یعنی هفت تا شاخ دراوردم!

***

تو قسمت 17 بابا لنگ دراز، بعد ازینکه جرویس میره دیدن جولیا اینا و میبرتشون پیک نیک، 

در راستای اینکه میخواد از حس عذاب وجدان جودی کم کنه برای اینکه جودی حقیقت رو نمیگه به بقیه،

باهاش کلی صحبت میکنه و متقاعدش میکنه که کارش غلط نیست و اشکالی نداره،

به عنوان نصیحت آخرم بهش میگه که به صورت عمومی:

If you can be honest with people, they will be honest with you



بهله!


من عاشق این خوابگاهشونم!



اینجا غروبه!


روز میشه شب میشه غروب میشه

همین خوابگاه هی تکرار میشه!



شبشم ببینین:



من خوابگاه رو دوست داشتم


و دارم

هنوزم خاطرات خیلی زیادی دارم از خوابگاه


با اومدن محمد توی زندگیم خوابگاه قشنگتر هم شد برام


این خانم سلون رو ببینین:



اینجا داره سرک میکشه به کار جودی که داره با جیمی داداش سالی صحبت میکنه:



به خداوندی خدا قسم، قیافه مدیرای خوابگاه ما، مسئول روز و شب و همه کادر، به خدا شبیه این بود! یعنی رو سر خانم سلون چادر بندازین تا متوجه شیمن قیافه هاشون چجوری بود!!!

منم منتظرم کارام تموم بشه، نتیجه رو ببینم،

برم (یا بریم) سینما!


میخوایم My little pony رو ببینیم!



:)



  • یه آدم
صبح بیدار شدم
غذا پختم برای دو سه روز

حموم رفتم تمیز شدم!
چون بارون میباره نتونستم بدوئم!

اومدم دانشگاه درس بخونم کار کنم موفق بشم!!! :))))


شبم میرم ددر!


دوست داشتم همین الان یه عکس بگیرم بذارم اینجا که ثبت کنم این لحظه رو توی وبلاگم...

حس خوبی دارم.

:)

+ سرفه میکنم! هفت هشت ده نفر دور و برم به شدت سرما خوردن خدا رحم کنه نگیرم.
البته بدن من خیلی قوی هست. تعریف نمیکنم واقعا قوی هست. ولی امیدوارم سرما نخورم!
:)
  • یه آدم

چند وقت پیش

رفتم فروشگاه دپارتمانمون


ازشون پرسیدم که هایلایت صورتی دارن؟!


گفتن نه!!

میارن ولی



دو هفته بعدترش

باز رفتم پرسیدم که آیا اوردین؟!



گفتن نه! دیگه نمیارن!



یه ماه بعد، رفته بودم یه سری خرتو پرت برای ازمایشگاه بگیرم


همه رو حساب کردیم وتهش خانومه گفت


یه چیزی برات دارم


هایلایت صورتی رو برام گذاشته بود کنار!!

وقتی که بسته شو آورده بودن این خانوم یه دونه رو گذاشته بود کنار برای من! که هر وقت رفتم اونجا بهم بده!!

بهش گفتم

YOU MADE MY DAY!


یه لحظه تعجب کردم


گفتم اینا اینجا هر روز یه عالمه مشتری میبینن


سرشون شلوغه


ولی یادشون میمونه که کی چی رو دوست داره...



خیلی حال کردم...


اینجا وقتی برای بچه ها تعریف میکنم که این کاناداییا منو چایی و قهوه مهمون کردن، خیلی شاخ درمیارن از تعجب...

میگن این چیزا اتفاق نمیفته اینجا...

میخوام بگم

دوستان


دیدتون مثبت باشه


اگه دیدتون مثبت باشه دنیا به روتون میخنده


***


دیشب داشتم میومدم خونه

نود و پنج درصد مواقع رو پیاده میرم و میام

دیشب گفتم تا یه جایی با اتوبوس میام بقیه شو پیاده


همینجوری که داشتم سرخوشو خوشحال میومدم یهو دیدم یکی اسممو صدا زد

گفتم بی خیال یکی دیگه رو صدا زدن


دیدم نه درست به شیوه انسانهای خاورمیانه یکی اسممو صدا زد!



برگشتم دیدم دوستمه!


اومده بود بیرون یه سری کارای مربوط به پاسپورت کانادایی گرفتنشو انجام بده.


گفتم تو نسف شب چجوری منو از دور تشخیص دادی!

وقتی صدام زدی گفتم خدایا تو کانادا! یکی منو میشناسه و عین ایران یهو صدام میزنه؟!!


گفت آره! من که میشناسمت!

داشت میگفت که این پاسپورت گرفتن ازون پی ار گرفتن کاراش خیلی بیشتره.


بهش گفتم دیوونه، من میخوام راه برم شبا بعد تموم شدن کارام،

گفت هوا سرده (گفتم الهی من قربونت برم، خاورمیانه ایه، این هوای کانادا تو نظرش سرد محسوب میشه!)


همیشه اینجوریه،

هر وقت زندگی بهش فرصت بده میاد که کمکم کنه حالا با یه Ride دادن یا یا حالا به یه نحو دیگه.


امروز اول میرم dollarama و food basics

بعدش میام خونه و میرم میدوئم،

بعدش میرم دانشگاه، 

بعدشم باهاش میزنم بیرون :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

خلاصه دیشب وسط خوشحالی و شادیم، تو راه اینم ما رو دید و کلی ذوق کردم.

***



درباره این دوستانی که پیام خصوصی میزنن (چه خانم چه اقا) و میگن شماره تو بده!

1. تمایلی به اینکار ندارم، آره اگه کسی رو مدتهاست که میشناسم، با کمال میل دوست دارم بیرون این وبلاگ هم بشناسم یه سریشونو، ولی خداییش خودتونو بذارین جای من، شما دارین وبلاگ مینویسین، یه خانومی یهو از راه میرسه میگه شمارتو بده من کار واجب دارم، خوشتون میاد؟ اگه شما خوشتون میاد، من نه. خوشم نمیاد.

2. اگه واقعا سوال مهمی دارین، که بعید میدونم من بتونم جواب بدم، ولی گاه سوال مهمی دارین همینجا بپرسین. دیگه چرا شمارمو میخواین!


یکی از اخلاقای بد ما ایرانیا همینه.


من هر هفته و هر روز گاهی، ایرانیا (چه دختر و چه پسر) بهم ایمیل میزننو (بیرون این وبلاگ) و میگن ما یه سری سوال داریم، خیلی واجبم هست الان باید جواب بدی.

اولا که شما نباید منتظر باشی من ایمیل بزنم شماره بدم. شما باید شمارتو بذاری اول

بعدم

به یکیشون پیام دادم گفتم چی شده دختر جان؟ گفتی کار حیاطی و مهم داری درباره کانادا و شهر ما،

گفت آره!

مسیر مهاجرتو چجوری طی کردی میتونی برای من مختصرا بگی در چند جمله که منم مهاجرت کنم؟!

یعنی تو بلدی بری ایمیلمو پیدا کنی پیام بدی،

بلد نیستی گوگل کنی؟!

ببینین مسیر مهاجرت فقط یه جور نیست؟!


بلدی بینیتو شش بار عمل کنی


بلدی موهاتو دی کلره کنی


بلدی به بینی بزرگ من بخندی

بلد نیستی سرچ کنی ببینی تحصیلی اومدن یکی از راههاشه؟! ما هزار تا راه دیگه داریم؟!


یا اونایی که پیام میدن اینجا میپرسن نمیدونم به ما پیام بزن درباره تفاوت اروپا و کانادا برامون بگو


فکر میکنین من تجربه م کافیه که درباره همه کشورا اظهار فضل کنم؟!


نمیگم همه اینطورین

من الان مخاطب دختر دارم، دختره تابحال یه سوالم نپرسیده! همه رو خودش سرچ میکنه!

من از خدامه به همچین آدمی راهنمایی برسونم.


اگه بپرسین، تو دلیلات چی بودن برای کانادا رفتن؟ رسیدی به اون خواسته هات؟

اره این سوال از نظر من خوبه میتونم بهش جواب بدم.


ولی دیگه گوگل نمیکنی، میای میپرسی مسیر مهاجرتو چطوری اومدی!

من چی بگم؟

به آسونی

به سختی؟

پدرم دراومد؟!



اینم یکی دیگه ازون اخلاقای زشت ما ایرانیاس...


***


دوست دارم همچین جایی برم و یه هفته ای بمونم،

پارسال همین موقع ها رفتم یه بار، ولی توی ایران




یه خونه ای باشه بین خونه،

بریم یه دو هفته ای بمونیم اونجا


اینجا همه حتما حتما یه مسافرت یکی دو هفته ای میرن حداقل هر چهار ماه،

من از وقتی اومدم، تقریبا هر روز رو دانشگاه بودم

دیگه داره ده ماه میشه


بریم یه همچین جایی خوش بگذرونیم




  • یه آدم
داره شب میشه

همه رفتند و کسی دور و برم نیست

نشستم منتظر سیمولیشنم هستم.


ببینم نتیجه چی میشه!

من خودم چند تا وبلاگ محبوب دارم که میرم بهشون سر میزنم.

ولی حقیقتش واقعا گاهی درک نمیکنم چرا ملت میان وبلاگمو میخونن

واقعا به چه هدفی!


تو وبلاگ قبلیم (که شماها ازش خبر ندارین) حداقل اطلاعات مفید درباره کانادا و خیلی مسائل دیگه مینوشتم


اینجا والا هیچی نمینویسم!


یعنی اگه اون دو تا وبلاگ دیگه مو پیدا کنین یه عالمه دانش جدید پیدا میکنین درباره کانادا!


***

یه بدی ای که ریسرچ (اعم از کار ازمایشگاه و سیمولیشن هر دو) داره، یا حالا شاید خوبیش هست، اینه که مجبوری با تمرکز فراوون کار کنی که نتیجه بگیری

هر کاری همینه

من وقتی میخوام یه تکلیف ساده درسمو انجام بدم، کلی تمرکز میخوام.

خیلی وقته که به جز مواقع نیاز، گوشیمو دیگه چک نمیکنم!

تو ایران اینطوری نبودم.


اینجا ولی از سر نیاز میرم سراغش و بقیه مواقع رو مشغولم.


اینو دوست دارم

**


بزودی قراره نوشتن مقاله مو شروع کنم به امید خدا!

بچه ها خیلی خوشحالم بابتش، تو این نه ده ماه خیلی کار کردم، به امید خدا داره به نتیجه میرسه ولی پدرم داره درمیادا....

شب و روز ندارم
خواب ندارم

**

میخواستم یه چیزی بهتون بگم

بچه ها، اگه یه چیزو بخواین
خیلی محکم هم بخواین
و سمج باشین و دست هم برندارین از خواسته تون
بهش میرسین

شک نکنین

زمین و زمون و اسمون دست به دست هم میدن که شما بهش برسین!


و ضمنا
خیلی مراقب باشیم، بابت آرزوهایی که داریم،
لامصبا براورده میشنا.....
:))))



پی نوشت:
همین الان
همین لحظه

برای من یه اتفاق تاریخی و بسیار بسیار زیبایی رقم خورد

همین لحظه خبرش رسید!


خواستم این لحظه رو ثبت کنم و باز هم به خودم بگم که اگه در راستای یه چیزی/کسی تلاش کنی و از صمیم قلبت بخواییش و براش بجنگی، بهش میرسی!!

دست برندار!
  • یه آدم

هوا سرد بود

داشتیم حالشو میبردیم

هوا یهو گرم شد!

ای بابا!!!


بلاخره من اومدم کانادا که چهار فصلو ببینم


بهار رو به صورت کامل دیدم

تابستونو هم

زمستون سال قبل گرچه برفی به اون صورت نبارید ولی خوب بود


ولی منتظر پاییز و زمستون واقعیم!


امیدوارم گلوبال وورمینگ نشه!

***


یکی از تشابهات دیگه بین جودی و بنده اینه که

دیدین دارین یه حرفی میزنین

یا یکی داره یه حرفی میزنه

اتفاقا مهم هم هست قضیه


بعد یه عده عوام، که به جز خوردن و خوابیدن و دستشویی رفتن و داشتن رابطه جنسی هیچی دیگه نمیدونین، میزنن زیر خنده؟


جفت ما حال اینا رو خوب میگیریم!



من تو دبیرستانم، لیسانسم، فوق و اینجا (البته اینجا خیلی کمتر، شاید 2 بار، چون ملت معمولا لبخند قشنگی دارن ولی بیخودی نمیخندن) زدم تو ذوق بقیه.

بیخود میخندن اصلا نمیدونم چرا!


اونجور وقتا ازشون میپرسم:

چیز خنده داری دارین برای گفتن؟

یا دارین به حال و روز خودتون میخندین؟


منم خیلی خنده م میگیره به حال و روزتون!


این جمله ها رو اینجا استفاده نکردم ولی تو ایران خیلی استفاده کردم

طرف دیگه میبنده دهنشو و کلا دیگه هرگز هر و هر نخواهد خندید.


اسکلا.

فکر میکنن همه مثل اینا احمقن و دهن رو باید مثل بقیه اعضای بدن باز کرد همه جا.

جودیم همینجوریه!


اینو دو سه سال قبل متوجه شدم!!! برای بار صدم!


***


اینو به صبا میگم

دختر خوب

محمد همیشه بهم میگفت

میگفت به ایران و خارج ربطی نداره


اونایی که رفتن خارج، مثلا درسخون بودن، یا مثلا چه میدونم یه آشنایی کسی معرفیشون کرده به استادش

یا پولدار بودن


این اونا رو الزاما آدمای متمایزی نمیکنه.


دقیقا همینطوره!


من اینقدر دختر و پسر بی کیفیت دیدم اینجا، آدمایی که دقیقا به دلایل بالا اومدن!


که بعضی وقتا میگم خدایا ما چقدرررر دختر و پسر باکیفیت تر ایرانی داریم توی خود ایران.


نمیگم همه اینجا بی کیفیتن، نه. ولی آدمای درب و داغون زیاده.

اتفاقا این ادما چون خیلی سختی کشیدن در مسیر مهاجرت، بی اعضاب تر هم شدن.



برای همین خیلی از پسرای ایرانی میرن از ایران دختر میگیرن که:

1. تا آخر عمر بزنن سرشون، چون به هر حال اینا میارن دختره رو اینجا، و تا اخرش پسره زبونش درازه که من اگه نبودم تو رو هیچ کس نمیاورد اینجا. ایرانیام عشق خارج....

2. دختره دیرتر ازینا میاد و اینا میتونن به صورت گزینشی فرهنگ رو بدن حلقوم دختره، یا بهش بگن با این بپر با اون یکی رفت و امد نکن، اینجا نرو بده من هفت سال قبل از تو اینجا بودم. من میدونم و... پسره کنترلش میکنه، دختره مجبوره با دوستای شوهرش فقط رفت و آمد کنه.

3. دختری که مثلا هفت سال بعد از پسره میاد اینجا، هنوز پر انرژیه. هنوز مثل پسره درب و داغون و بی اعصاب و تنها و منزوی نشده. خب دیگه حداقل هفت سال تو زندگی پسره صرفه جویی میشه و با یه دختر پرانرژی و ترگل پرگل سر و کله میزنه تا با یه کچل پر از ابرویی مثل خودش (اینو که میگم، این از یکی از بچه ها میاد، یه بار به دوستام داشتم میگفتم که یه پسر ایرانی مانند 

دیدم، چون هم لاغر بود هم یه عالمه ابرو داشت.

دو تا از بچه ها گفتن، خودشه! ایرانیه! ایرانیا پسراشون لاغرن و یه عالمه ابرو دارن.

دختراشونم قد کوتاهن و صورتاشون همه شبیه همه.)


دخترای ایرانیم اگه دخترای خوبی باشن همین کاناداییا و عربا و ترکا و بقیه جهان میگیرنشون، اصلا فرصتی پیش نمیاد که یه پسر ایرانی بره جلو.

اگه هم نخوان شوهر کنن که هیچ. بازم بلاخره دوست پسر گیرشون میاد.

ولی اگه درب و داغون باشن، بی اعصاب باشن، خیلی پرافاده باشن، و... همون پسرای ایرانی میگیرنشون!


در نهایت:

پسر ایرانی توی کانادا هیچوقت دختر خوب گیرش نمیاد :DDDDDDD


تو ایران پسر و دختر خوب پیدا میشه، پسر و دخترایی که این بچه های کانادا یه تار موشونم نمیشن.



  • یه آدم

اینجا رو ببینین:



دلم یه خونواده میخواد توی کانادا.

یه خونواده میخوام


یه مادر

که برام اینطوری غذا بپزه!



حتی شده ماهی یه بار!


نمیدونم این چه حسیه

ولی دارمش دیگه!



پیداش میکنم!


دوست دارم یه دو هفته از تابستونمو برم یه روستایی جایی زندگی کنم، بیشتر! یه ماه!

(گرچه یه بخشهایی از هر شهری توی کانادا خیلی روستایی فرمه)


***


توی قسمت شخصیت شناسی، بهم گفتن که شخصیتم به شدت individualist، direct، monochronic، هست

خانومه گفت تو دقیقا وارد کشور خودت شدی!

کاراکترم به شدت assertive هست

***


یه چند تا عکس داشتم از همین بابا لنگ دراز، گفتم براتون آپلود کنم!


ببینین و لذت ببرین!

:))))



شهر ما دقیقا این شکلیه!




اینجا جودی، پسره جرویسو برده، مورد علاقه ترین قسمت دانشگاه و خوایگاه رو نشونش بده!


بعد که گند میزنن و بلاخره پلیس میاد و اینا،

اینجوری میشن:



پسره ابدا از خونسردی نمیفته لامصب!

دختره صد بار میمیره زنده میشه پسره عین خیالش نیست!!!


:)


این بود انشای من!


شبتون خوش


بای بای


پی نوشت:

اینو برای آدمایی میذارم که علاقمند به این مباحث:

collectivism vs. individualism

ایندیویجوالیسم یعنی طرف بیشتر به خودش متکیه، ارزشهاش رو خودش تعیین میکنه نه جامعه و بقیه.

دیدین تو ایران پدر و مادرا دوست دارن بچه ها دکتر شن بچه هام میخوان دکتر شن چون یه دلیلش به خرسندی پدر و مادر برمیگرده و دیگری میخوان پز بدن تو جامعه؟

این دقیقا یعنی کالکتیویزم،

همینطور برای ازدواج ما و برای بقیه موارد جامعه تصمیم میگیره.


direct vs. indirect


دایرکت یعنی بنده!

ایندیرکت یعنی کسی که نمیتونه مثل من مستقیم صحبت کنه، چهار ساعت مقدمه چینی میکنه تا یواشکی مفهوم و یا انتقاد رو برسونه


monochronic vs. polychronic


مثلا:

تو ایران عروسی که میشه، مراسم از مثلا ههت و نیم شب تا 2 صبحه.

ولی مهمونا همه نه شب به بعد میرسن.

یا وقتی قرار ملاقات داری با کسی، نیم ساعت یه ساعت دیرتر میاد.

ولی تو کانادا اروپا این اتفاق نمیفته.




  • یه آدم

پنجشنبه هست

سرم شلوغه


والا برای ما مجردا که زن و بچه نداریم


ته تهش یه دوست پسره که اونم مثل تو داره میزنه سر خودش که کاراشو درست انجام بده


کلا روزای هفته زیاد فرقی ندارن!


من تو چند وقت اخیر (شاید بگم 4 ماه اخیر) همه شنبه ها و یکشنبه هامو اومدم دانشگاه


قبلنا فقط شنبه ها رو میومدم اما الان یکشنبه ها رو هم میام

و شبای شنبه و بعد از ظهرهای یکشنبه با دوستم میزنم بیرون (یا با دوستای دیگه یا با هم خونه ایم و...)


شبهای جمعه هم اتفاق میفته این قضیه



و همین باعث شد که من

1. هفته ای دو بار رو برم استارباکس! (که با یه چایی! تمرکز کنم، 



منتها اینو با دو تا تی بگ تصور کنین.


و همینطور همه چاییای استارباکسو امتحان کنم و به نظرم بهترینشون earl grey هست



2. کارام به شدت جلو افتاده... به شدت.... 100 قدم جلوتر اومدم.... خیلی بیشتر.... و همینطور باعث شده که به پیشرفتهای خیلی زیادی در زمینه تحصیلی برسم.



آدم یه مدت تلاش میکنه و میجنگه و بلاخره کارا درست میشه و دیگه نیازی نیست خودتو بکشی زیاد.

تازه دوست پسر و دوستای آدمم اینطوری حساب کار دستشون میاد که تو هدفمندی و شوخی نداری با کل فلسفه زندگی.




یه اخلاق بسیار بسیار افتضاحی که من توی خودمون سراغ دارم،

و تو هیچ غیرایرانی ای ندیدم

این هست که ما دوست داریم حتی از نمره هم خبردار بشیم


تنها آدمایی که نمره های منو تو این دانشگاه میپرسن و من هیچی نمیپرسم ازشون، ولی باز میپرسن، بس که فضولن، بس که هیچی برای از دست دادن ندارن، بس که لوزر هستن، بس که هزاران بار گفتم که به ایران و خارج بودن طرف نیست، آدمی که آدمیت نداشته باشه همه جا پیدا میشه و هر کاری هم میتونه بکنه و خارج اومدن کسی رو مجزا نمیکنه، همین ایرانیا هستن.


دختره 140 سانت قد داره، نیم متره بالاتنش، میبینی اون نیم مترو دراز کرده و کش داده ازونور کلاس که بپرسه تو چند شدی؟

بابا به تو چه تو مگه فضولی

من A+ شدم ولی دوست ندارم هیچ کس فضولی کنه.

بدبختا، من قشنگ تو جریان زندگی اینا هستم


یعنی باختن کل زندگی رو


عرضه ندارن یه قسمت کوچولو از زندگیشونو عوض کنن

ولی سرشونو میکنن تو زندگی بقیه



من بی محلیم میکنم


ولی اینا باز پرووئن

میان با پررویی میپرسن



همشونم ازدواج کردنو شوهر دارن و بعضیا بچه


ولی حتی این چیزا به این انگیزه و هدف نمیده


اینا هدف رو در فضولی رد زندگی دیگران میدونن



تحصیل کرده ها و سابقه کار دارها و ا من بزرگتراشم همینن (از نظر سن)


ایرانیا اینجورین

ایرانیا دوست دارن تو کار همه دخالت کنن و از همه چی سر دربیارن ولی کسی کاریشون نداشته باشه



متعجبم ازین جماعت



یه سری اخلاقیات کاناداییا بسیار ستودنیه

یکیش همین که هرگز کاری به جزئیات زندگی ادم ندارن.


من خیلی دوسشون دارم.

  • یه آدم

ما نه تنها آدمایی هستیم که همش و همش میگیم که نمیدونم ما فرهنگمون مال 100 هزار سال پیش هست و ما فلانیم و تمدن کهن و ازین حرفا، نمیدونم کوروش ما کل دنیا دستش بود، داریوش ما تخت جمشید زده، بقیه همه از فک و فامیلامونن.


بلکه وقتی یه دختری میاد اینجا تو یه وبلاگی وقتی دلش گرفته که چرا باید به یه پسر معلول تجاوز بشه، بعدم همه ساکت بمونن؛ مینویسه


باید به نصف ایران حداقل جواب پس بده.

یعنی الان من باید بنویسم "با تشکر از همه اونایی که تجاوز کردن به اون پسره" تا مخاطب رو خوشحال کنم؟


دوستان


هر نظری دارین بنویسین اکی هست.


ولی خواهشا انتظار نداشته باشین من در مقابل نظرات بی منطق بعضی از شماها انعطاف نشون بدم و یا عوض بشم.


جالبه، من از درد اینکه چرا باید به یه پسر بچه، اونم معلول! یه هموطن تجاوز کنه؟!!! اومدم اینجا نوشتم بلکم این مغزی که الان داغونه و کاری ازش برنمیاد برای اون بچه بیچاره رو آروم کنم.


بعد مخاطب اومده اونو ربط داده به اینکه من احمدی نژاد و روحانی رو از هم جدا کردم. اینجا اعلام میکنم: همشون سر و ته یه کرباسن.


به خاطر بیکار بودن و مفت خوری همین امثال من و توئه که مملکت به اون روز افتاده.

هممون مفسر

هممون فیلسوف

هممون دکتر مختصص تو کانالهای تلگرامی

هممون کلی پند و اندرز ده


ولی جلوی چشممون به همون تجاوز میکردن چشممون رو برمیگردوندیم رد میشدیم.

هیچ کدوممون عرضه نداریم یه کوچولو از زندگی خودمون رو عوض کنیم


دخترامون بیشترشون انتظار دارن که یه گل پسر بلوند خوشگلی از "خارج" پیدا شه بره ایران اینا ور بگیره خوشبخت شن

پسرامون حس میکنن میتونن یه شبه پولدار شن و زیباترین دختر جهان الان نشسته تو خونه ش گریه میکنه واسه اینا که برن بگیرنش

ما توان نداریم زندگی خودمون رو عوض کنیم، با تجاوزمون به یه معلول کورسو امیدشو هم ازش میگیریم

امیدوام هر احدی که به این مطالب من پوزخند میزنه معلول بشه به امید خدا، معلول ذهنی هم بشه، بفهمه یعنی چی.

من تو جهل بیشتر مردمم موندم! 

بدتر ازون، یه دختری که دنیاش به هم ریخته با شنیدن این خبر، اونو هم میایم اینجا میخوایم تفهیم اتهام کنیم! میخوایم قانعش کنیم که شخصیتش مشکل داره که حس میکنه این یارو معلوله تو حقش ظلم شده.

لابد تو تجاوزو دوست داری نمیدونم.

من که آتیش میگیرم.

من که دنیا رو سرم خراب شده.


ملتی که برای آب و نفت و گاز و برق "مفت و مجانی" انقلاب کنه حقش همینه،

منظورم این نیست که اون رژیم قبلی تحفه بود، اگه اون رژیم خوب بود مصدق به وجود نمیومد و اونجوری هم از دنیا نمیرفت. فکر نکنین حرفم اینه که اون رژیم قبلی محشر بود نه آقا نه.

ولی هر قدر بیشتر میگذره، میبینم ما "مردم" مستحق این وضعیتیم.


ما مقصریم.

  • یه آدم

تجاوز به پسربچه‌ای معلول در یکی از محلات جنوب‌غرب تهران


احتمال میدم اینم یکی دیگه از آرمانهای انقلاب باشه.


+


جالبه که دارن از طرح حجاب برای معلولین رونمایی میکنن تو تهران.


بدبختا، خاک بر سرتون، خااااکککک، من که معلول نیستم، یکی اگه بهم دست بزنه تا سالها اثراتش با من میمونه (تا ابد)


به معلول تجاوز کردن، شما بی لیاقتا ساکت میمونین



بعد طرح حجاب برای معلولین راه میندازین؟!



میدونین


این مسئولان

این نماینده های مجلس

رئیس جمهور

همه همه


همین مموتی

الیباف

بقیایی

رسایی

از بالای مملکت، اون اولش تا آخرش، از همین مردم خودمونن دیگه


مردمی که اعدامدیدن تفریحشونه:


1


2


3


4


این!!!!


5

مامانم

یکی از خاطرات بچگیش

مربوط به اعدامه، تقریبا 18 ساله اینا بوده، 


تازه انقلاب شده بوده


میگفت داشتن یه عده رو اعدام میکردن

ما رو از طرف دبیرستان اجباری بردن برای تماشا (یکی دیگر از آرمانها و اهداف انقلاب اسلامی)


بعد میگفت مادرای اون ادمایی که داشتن اعدام میشدن، غش کردن و سکته کردن، و مردم با سنگ زدنشون!!!!

(همون ملتی که انقلاب کردن)


بعد ما میگیم ما برتریم، ما سریم، ما کوروش، ما داریوش ما ابی ما بلا بلا بلا


خاک بر سر ما کنن


خاک بر سر اون تمدنی (حتی اگه 1 میلیون ساله باشه) که امثال ما ازون جا اومدیم بیرون و رشد کردیم.


خاک بر سر ما.



خاک.



خاک.



بزرگترین خواسته ام تو ایران این بود:

بچه نیارم.

نمیخواستم در بهترین حالت، یه بیچاره ای رو تحویل جامعه بدم که عذاب بکشه هر روز از بابت رنجها و ببدبختیا و در حالت معمولی بره تماشای اعدام.



خاک بر سر ما.



همین تجاوزگرا و دزدا و قاتلا رئیس جمهور میشن.


بچه ها خیلی عصبانیم!


خیلی ناراحتم.



میدونین، ما همیشه خودمونو جدا میکنیم

میگم احمدی نژاد بد بود،

این بده

اون بده

فلانی بده


رسایی بده


اون یکی بده


نمیدونم همه بدن


بابا اینا مردم خودمونن!


ما یه جا کوتاهی کردیم که اینا اومدن بیرون!



ما یه جا تنبلی کردیم که این بدبختا کنترل کشورو دستشون گرفتن.



ما ادمای خیلی زیاده خواه، تنبل و پرادعایی هستیم.



من پروسه رشد اینها رو دیدم.


همسایه مون، پسر داییم، خیلیای دیگه.


کل جامعه رو به زواله.



یکی از دوستان تو کامنتش نوشته من اشاره ای به روحانیوو خاتمی نکردم.


یعنی پست منو با دقت نمیخونین


همینجوری یه کامنت میذارین


من گفتم کل مملکت از بالا به پایینش

روحانی و خاتمی جزو کل مملکت نیستن؟


من گفتم رئیس جمهورا

اینا رئیس جمهور نیستن؟!


هممون داغونیم


حقمونه این شرایط.



شمام اول یه سه تا پست بخونین


بعد بیاین منو دعوا کنین


من تو پستهای دیگه م درباره اشکالات کانادا هم زیاد نوشتم.



اینم یکی دیگه از اخلاقای گند ماست


همیشه متخصص اظهار فضلیم



دو خط میخونیم میشیم متبحر در زمینه تفسیر کل زندگی طرف.



خاک بر سر ما.




  • یه آدم

بعد از ظهر چهار شنبه هست


همه مشغول


من سرمنگی ای دارم

سرگیجه نیست


یه جور خستگیه


منتظرم سیمیولیشنم ران شه، نتیجه رو ببینم.



گفتم این عکسایی که داشتم از جودی رو بذارم توی وبلاگم



وقتی خبرش میکنن که نوشته ش توی نشریه مدرسه چاپ شده، میره که نامه و روزنامه رو با هم بفرسته باباش و منتظر فیدبک باشه




اینو ببینین،

این قیافه جودیه وقتی میره میل باکس رو چک میکنه




وقتی میبینه باباش هیچی نفرستاده همیشه اینطوری میشه:



این دقیقا خودمم!



وقتی از باباش هیچ خبری نمیشه واسه چندین وقت،

مریض میشه!



خیلی مریض میشه، میره بیمارستان



برای باباش داره مینویسه که تو فقط واسه اینکه صدقه زکات بدی و حس خوf داشته باشی منو کمک کردی بیام اینجا (البته من اینو باهاش موافقم) و تو هیچ حسی نداری، بلا بلا بلا، ولی باز قیافه ش شبیه منه!


اینجا حالش خوب خوب شده

داره میره باز به باباش نامه بده، کلی خوشحاله



اینجا نگرانه که مردم هویت واقعیشو بفهمن، که یتیمه، مال یتیم خونه هست.



اینجا جولیا داره جوراباشو پز میده (مام بچه بودیم ازین مسخره بازیا داشتیم، خدایا هممونو شفا بده)



این اتاق جودیه، اتاقش شبیه اتاق الان منه، ولی من اون کمد بزرگه رو ندارم.



منم اینجا به سختی مریض شدم

تو همچین برفی:



و 26 ساعت، خوابیدم، نه تونستم غذا بخورم، نه دستشویی برم، نه به دوستم زنگ بزنم.

هیچی!


وقتی حالم خوب شد و دیدمش، گفت چرا به من نگفتی؟


(تازه باهاش دوست شده بودم دو سه روز بود، این دوستمو درست روز دومی که اینجا بودم پیدا کردم!)

 گفتم والا نایی نبود که بخوام به کسی پیامی بدم!


هرچیم زنگ زده بودن من جوابی نداده بودم


هیچ کسم تو شهرمون بود، همه رفته بودن برای جشن کریسمس! یا شهرهای خودشون، یا مسافرت، یا کشورهای خودشون.

واسه همین میگم من هر کدوم از حس های این دختره جودی رو بالای 2 بار 3 بار تو زندگیم تجربه کردم :)


خوشحالم که اتفاقات این مدلی تو زندگیم افتاده، تا که مصائب وحشتناکی که برای بعضی آدما اتفاق میفته.


کاش مشکلات آدم همینا باشه.






  • یه آدم

من این پادکستو شاید بگم 5 بار گوشش کردم:


در ساعت پنج عصر-173


یادمه یه دوره ای،

دادستان تهران نیروی ویژه فرستاده بود که به حجاب پرستاران، در بیمارستان (حالا مطب دکتر و درمونگاه باشه باز به جهنم) حین جراحی، حین تمیز کردن بیماران رسیدگی کنن.


لامصب زیر تیغ جراحی هم با دیدن پرستار تحریک میشه!

وقتی پرستار داره بهش آمپول میزنه (مثلا یارو 70 سالشه هشت بار سکته قلبی کرده و بار نهمشه و بیمارستانه و پرستار داره امپول مبزنه) باز تحریک میشه!!!

لامصبتو ببر خب! با چاقو کوتاش کن چرا افتادی به جون مردم!


***


یادمه

چندین ماه قبل وقتی اینجا نوشتم که رای دادن به روحانی بیهوده هست و کلا نباید رای داد،

یه عده اومدن محترمانه نظر دادن دم اونها گرم. ممنونم.


یه دختری پسری (فکر کنم اسمش نل بود) هرچی از دهنش دراومده بود بهم گفته بود که تو چقدر احمقی که....


نل عزیز، الان مملکت گل و بلبل شده؟! روحانی تغییری ایجاد کرد؟

نخواستیم اصلاحات، نخواستیم دموکراسی اصا

روحانی تونست کوچیکترین تغییری ایجاد کنه؟


واقعا مردم ایران چرا همیشه در صحنه ان؟!


چرا ما بدبختیم؟


الان دلار قیمتش بالاتر رفته روحتون شاد شده؟


بازم میرین خیابون بریزین بگین روحانی روحانی؟



ملت همیشه در صحنه!

  • یه آدم

یکی از بزرگترین معضلاتی که من دارم، اینجا، 

1. تمیز نبودن کاناداییاس

یعنی با همون اسکاچی که گربه آلوده به انفولانزا رو میشورن، با همون ظرفا رو هم میشورن، توالت فرنگی رو هم میشورن، و...

2. تنبل بودنشون

یعنی مثلا لباسا رو میبرن بشورن، تقریبا یه هفته میندازن توی ماشین میمونه!


برای همینه، که بنده سال دیگه اپارتمان میگیرم با دوستم.

با دوستت دعوات بشه (اونم منو اون که اینقدر سر هم زدیم و دیگه حداقل همو خوب میشناسیم) خیلی بهتره تا حرص بخوری یواشکی از دست سه چهار نفر.

***


خواهرم امروز که داشتیم با هم صحبت میکردیم، بعد از 9 سال! بهم گفت، مریم!

یادت هست تو دبیرستان، تابستونا، منو میکشوندی یه گوشه خونه، میگفتی همه از شیمی تنفر دارن، ولی خواهر من نباید داشته باشه، و با اینکه من ناله میکردم، شیمی یادم میدادی؟ 

اگه من تو مدرسه همه سوالا رو خیلی راحت جواب میدادم و درصد کنکورمم بالا بود بیشترش به خاطر تدریس تو بود ،من از شیمی تنفر داشتم!

خب الاغ زودتر میگفتی!!! من انگیزه بیشتر پیدا میکردم!!


(بخدا ریاضی و فیزیک و عربی و زبان و بقیه درساشو هم کمکش میکردم، منتها شیمی رو خیلی بیشتر، پروفشنال بودم!)


حالا داره برا کنکور ارشد میخونه، بعد ازین میخوام هر از گاهی باهاش شیمی تمرین کنم


حقیقتش، گاه تعریف نباشه، اینجام خیلی خیلی خیلی از تدریسم تعریف میکنن.

واقعی

نه الکی

بچه ها خیلی بهم میگن که تنفر دارن از شیمی و بیوشیمی و من دارم کمکشون میکنم علاقمند شن.

***


بچه ها

تو این نه ماه و نیم خیلی به فلسفه بودن توی اینجا فکر کردم

ته مخم اینجا رو با اروپا مقایسه کردم


خیلی اینجا چرخیدم


خیلی با آدما تعامل داشتم


دوست ندارم اینجا واسه همیشه زندگی کنم و بچه هام رو اینجا بزرگ کنم


تو وجود آدما یه خوبی خاص، یه مهربونی خاص هست اینجا که من دوسش دارم.


یه جورایی خیلی به درد بخور هستن و ماه.


ولی تربیت بچه ها و سیستم جامعه زیاد مورد پسند من نیست


من تو کشور خودم راحت ترم.

بعد از تموم شدن درسم، میریم امریکا

بعد اونم احتمال داره برم ترکیه زندگی کنم و کار کنم.

یه جایی مثل استانبول رو من خیلی میپسندم برای زندگی تا تورنتو (ونکوورو ندیدم هنوز و شناخت زیادی هم ندارم، ولی تورنتو ابدا مورد پسند من نیست)


یه سری مشکلات تو این کشور بیداد میکنه

خوبی هاشم زیاده

ولی مشکلاتی هم داره


یکیش همین مشکلات روحی ای هست که پسرا اینجا دارن

پسرای خود کانادا رو میگم

شبیه دخترای ایرانن


نیست جامعه به شدت به دخترا میدون میده

پسرا قشر حساس و مطلوم جامعه شدن


دلم برای ایرانیا کباب میشه

هر قدر پسرا تو ایران قلدری میکنن اینجا تو سرشون زده میشه

پسرای ایرانی به شدت تنها و منزوین.


ولی دخترای ایرانی خواستگار دارن! خواهان دارن!


جامعه به سمت تنبلی و یه جور افسردگی گرایش داره.



آدما انگار میدونن که زندگیشون پوچ هست.


تو ایران ملت تنبل هستن ولی معمولا انگیزه ها بالاست.

اینجا هیچ کس انگیزه نداره.



من تو کشوری مثل ترکیه خیلی حال میکنم.


مردمش هم مهربونن هم خونگرمن هم باعاطفه هم باانگیزه.



اینجا به شدت ذهن ها کوچیکه.

تو ایران ذهن ها از روی حسودی و تنگ نظری کوچیکه

اینجا از روی تنبلی و اینکه ملت چون همیشه رفاه داشتن خب چرا بشینن به اینده فکر کنن؟!



نمیخوام بچه هام اینجوری بشن.


برای همین

با همه کانکشن هایی زدم، جاب آفرهایی که گرفتم، احتمال میدم بعد از تموم شدن درسم بلافاصله ازینجا برم.


اونی که دوست داری با تو باشه، همه جا بهشته.


نمیخوام پاهامو تو کانادا مثل درخت بکنم تو زمین و موندگار بشم.


ممکنه جاهای بهتری پیدا بشه.


از وقتی اینجا اومدم المان هم تو نظرم مالی نیست.


دوست ندارم اونجام زندگی کنم.

جو تنبلی و بی خیالی و بی سر و تهی زندگی تو المانیا هم خیلی رواج داره، اینو وقتی کانادا اومدم متوجه شدم.

بی هدفی و بی خیالی و لم دادنشون تعجب اوره.

مطمئنم که زندگی دیگه اینقدر پوچ و بیخود نیست بخدا.


شایدم مخم نیاز داره که بیشتر فکر کنه.

نمیدونم.

  • یه آدم

یه چیزی که من درباره بیان دوست دارم


اینه که easy to work هست.

خیلی راحت میشه باهاش کار کرد.


بلاگفا، که دیگه الان بابابزرگ شده هم همینجوری بود.


امروز روز پس از تعطیلات سه روزه هست.

مطابق معمول کسی نیومده!

منم گفتم تا این سیمولیشنم داره ران میشه بشینم یکمی بنویسم.


اینجا

یه سری کلاسا رو میرمو تهشم گواهی نامه و سرتییکیت میدن

که مخصوص تی ایی و تیچینگ هست.

ایینجوریه که مثلا هشت جلسه دو ساعته هست، تو میری همه رو، دو تا پرزنتیشن هم باید ارائه بدی مثلا،

بعدش بهت یه سرتیفیکیت میدن.


بله، منم آدمم! منم رتیفیکیت دوست دارم و اون گواهی آخری که میدن واقعا انرژی میده به آدم.


ولی بیشتر ازون، میدونین چرا من میرم اینجور جاها؟


چون کمک میکنه دوستای غیر ساینسی (به غیر از علوم پایه) پیدا کنم.


باعث میشه فرهنگ کانادا رو یاد بگیرم


باعث میشه که بدونم که تو هر موقعیتی باید چیکار کنم.



باعث میشه که روش های درس دادنم رو بهتر کنم.


تو گروه شیمی و بیوشیمی، تی ای کارش همراهی کردن استاد نیست

تی ای خودش مسئول آزمایشگاه هست و به 24 نفر دانشجو درس میده و برگه شونو صحیح میکنه و معلمشونه.


هر سکشن رو چهار و نیم ساعت در نظر بگیرین.

برای دانشجوها سه ساعت و ده دقیقه هست، برای ما چهار و نیم ساعت چون ما باید قبل و بعدشو اونجا باشیم.


خلاصه اینطوریه



تو این کلاسا چیزای مختلفی یاد میدن.



اولین چیزی که یادمون دادن این بود که فرهنگ کانادا invidualist هست.

یا low power ditance هست.


این چیزا خیلی بهم کمک میکنه. کمک میکنه جامعه رو بهتر بشناسم و بهتر ارتباط برقرار کنم.


کمک میکنه که بتونم دوستای خوبی پیدا کنم و دوستامو گلچین کنم.


این رو من خیلی دوست دارم.

برای همینه که این کلاسا رو شرکت میکنم.


هر یه ماه و نیم تقریبا یه دوره میذارن، و هر دوره با دوره قبلی متفاوت هست.


یعنی content هاش تفاوت داره.


در نتیجه آدم هر سری چیزای جدید هم میتونه یاد بگیره.


مدرسای ما خودشون استادای دانشگاه یا آدمای بسیار کارکشته و حرفه ای در این زمینه هستن.



کسانی که میان این کلاسا رو، حداقل دارن سعیشون رو میکنن که یه کاری برای ایندشون بکنن

و این اونا رو از ادمای الکی پلکی جدا میکنه.



برای منی که ترم سومی هست که تی ایی میکنم، و قبلا سابقه درس دادن داشتم، این کلاسا گاهی واقعا چیز جدیدی ندارن.

ولی جوش خوب هست.


و خیلی دوست دارم اون جو رو.


حتی اگه هفته ای یه بار باشه


کاملا فاصله میگیرم از بچه های خودمون و از جو دپارتمان و میرم اونجا و به استاد مربوطه هم میگم که چقدر برای من این کلاسا جذابیت داره.


تو این کلاسا، پرزنتیشن های ما ضبط میکنن و بهمون میدن که نگاشون کنیم و بازبینی کنیم و اصلاح کنیم خودمونو.


اون رو من خیلی دوست دارم!


هم تمرین میشه برای سمینار خودم

هم برای پرزنتیشن های گروپ میتینگم


هم برای تدریس به undergrad ها


هم اینکه من کلا درس دادن و پرزنت کردن رو دوست دارم!



ضمنا زبان آدم هم عالی میشه...


خیلی فرق میکنه!


من زبان انگلیسیم هر رو زداره بهتر میشه


یه دلیلش اینه که همش توی کامیونیتیهای مختلفم


محدود به ایرانیا نکردم خودمو


محدود به گروهمون و دپارتمان نکردم خودمو


به شماها هم همینو پیشنهاد میکنم.


حالا هفته دیگه یه پرزنتیشن دارم،

من تو این دانشگاه بالای پونزده تا پرزنتیشن داشتم تا الان!


مخصوصا، استادم (سوپروایزرم) علاقه خیلی زیادی داره که من خیلی پرزنتیشن ارائه بدم.


مثلا، اگه همه اعضای گروه تو این نه ماه، دو تا پرزنتیشن داشتن، من شش تا داشتم!


بچه ها میگن چون تو هیجان زده هستی درباره موضوع ریسرچت و به راحتی میری پای تخته سیاه و همزمان با ارائه دادن پرزنتیشن هی مینویسی و توضیح میدی، استاد ذوق میکنه و بیشتر صحبت میکنه.


ولی خب، هدف از گروپ میتینگ پرزنتیشن مگه غیر از اینه؟



ما یه عضوی اینجا داریم، این آدم نه خودش موضوع ریسرچشو میفهمه، نه پرزنتیشنشو میفهمه، نه بقیه چیزی میفهمن! همه چرت میزنن.


در عوض وقتی پرزنتیشن من تموم میشه، یکی دو تا از بچه ها میان بهم میگن که هر باره یه عالمه چیز جدید یاد میگیرن.


در کل اینو فهمیدم، تو این دنیا، باید هدف گذاری کنی و براش بجنگی و در عین اححترام به همه، به حرف هیچ کس خیلی بها ندی.


همین.







  • یه آدم

وای خدا!

من هرقدررررررررررر بیشتر تماشا میکنم این بابالنگ درازو، بیشتر متوجه میشم که کاراکتر جودی دقیقا عین خودمه!!!!

تو این سن!

اونجا هست که دنبال بابا لنگ درازش میگرده تو قسمت چهارم؟

خودمم!

اونجا که تو سالن نشستن، و این با بیخیالی و بی توجهی نسبت به همه، داره همه رو برانداز میکنه که ببینه باباش کجاست؟! اون منم!

 اون مدل تشویق کردنش! اونجا که به سالی میگه، do your best! اون منم! اینکه همه رو هل میده جلو، اون منم!!


سالی موقع سخنرانیش گند میزنه



جودی فوری از ردیف پشتی میاد جلو که بهش کمک کنه



داره بهش کمک میکنه که بتونه از پس سخنرانی بربیاد، براش مینویسه.


من در تمام دوران تحصیلم ازین کارا کردم، حتی اینجا! من اصلا دلم نمیاد کسی چیزی رو بلد نباشه، خودم اونو بلد باشم، ولی کمکش نکنم که از پسش برنیاد. دیدین گاهی عمدا استاد یا دانشجوها میخوان یکی رو خیط کنن؟ که نشونش بدن هیچی بلد نیست؟ من اونجور وقتا سریع کانورسیشن رو friendly میکنم که بتونم شروع به کمک کنم و پای بقیه رو هم باز میکنم به ماجرا! 

قیافه سالی بعد ازینکه جودی کمکش میکنه:



بعد تموم شدن مراسم سالی میاد فشارش میده و میبوستش!


اینکه مثل من، اولش، هیچ کس جدیش نمیگیره، بعدش هرجا که میره میترکونه! قوی میشه، همه بهش افتخار میکنن!


اینکه میتونه دوستیای سالم بسازه و دوستیای قوی!




اینکه میخواد نویسنده بشه!



بچه ها

من خوابگاه ندارم


خونه دانشجویی دارم، چون خوابگاه بسیار بسیار گرونه تو امریکا و کانادا، هر ماه حدود 1300 دلار و ضمنا تو تابستونم هیچی نمیدن. باید بری بیرون دانشگاه خونه بگیری!!!


ولی این شهر ما خیلی شبیه این شهر جودی ایناست:




حتی مام ازین برجا داریم!!!!


***

خب من امروز پاشدم اومدم دانشگاه


گفتم خونه نمونم

از یه طرف ،دیروز از طریق واتس اپ! داشتم برای دوستم توی ازمایشگاه سیمولیشن ران میکردم که اشکال گیزی کنم و بهش بگم که اشکال کار کجاست. امروز اومدم که به اونم یه سری بزنم و اشکالاتشو رفع کنم.

بچه ها، حقیقتش، خیلی خوشحالم که بعد از نه ماه اینقدر کارام خوب جلو میره.

خوشحالم که تونستم دو تا شاگرد جدید تو خود ازمایشگاه تحقیقاتیمون تربیت کنم.

یکی توی سیمولیشن، یکی توی اکسپریمنتال.

معمولا اینجا سال سوم و چهارم دکترا به بچه ها این فرصت رو میدن که شاگرد تربیت کنن ولی من یکی رو تو اپریل train کردم و یکی رو یه ماه قبل، هر چهار ماه یه نفر! و خب خیلی خوشحالم که بودنم توی اینجا فقط برای ریسرچ خودم نیست. 

حتی توی ازمایشگاههای که تدریس میکنم، دو نفر به شیمی علاقمند شدن اومدن کورسهای شیمی رو گرفتن! وقتی منو دیدن بهم گفتن که به خاطر حرفام بود که اومدن اینجا!

خیلی خوشحالم!

ته این پست، یه چیزی میگم و یه تعریفی میکنم از خودم!!!! ولی حس مثبته، دوست دارم بنویسمش! 

***

غروب میزنم بیرون با دوستم

گفتم تا اون موقع حداقل کار کنم.


یکی از اخلاقای من اینه که:

برای رفیق، دوست، دوست پسر، کلمه "دوست" رو استفاده میکنم. در نتیجه آدم نمیفهمه چی به چیه.


خودمم بعدا نمیفهمم چی به چی بود!


:)



خب دوستان،

امرو میخوام براتون درباره یه موضوعی بنویسم، به اسم

"چطوری کاناداییا و غیرکاناداییا فارغ التحصیل میشن؟!"


دقت کنین که من تعداد زیادی آدم رو ندیدم.

و محدود به آدمای دور و برمن این تجارب.


خب، اول میریم سراغ کاناداییا.


تو کانادا، بین کاناداییا، به صورت usual، اینطوری هست که خب اونا مثلا پلن میکنن، میگن هر روز بین ده تا ده و نیم سر کار باشیم (تو افیس یا لب یا دانشگاه یا هرچی)، تا ساعت چهار و نیم. چهار و نیم و یا چهار میزنیم بیرون.

مثلا، دوست دارن بیشتر از هفت ساعت توی ازمایشگاه یا دانشگاه نمونن.

یعنی اونی که ده میاد، چهار و نیم حتما میره.

اونی که نه و نیم میاد، چهار بعد از ظهر حتما رفته خونه ش.

به جز شنبه و یکشنبه که حتما حتما خونشون میمونن و تو دانشگاه پیداشون نمیشه، جمعه رو ساعت سه و نیم بعد از ظهر حتما رفتن خونه. زودتر، حتی 2!


میمونه 4 روز دیگه. مثلا اگه ماه 4 تا چهارشنبه داره، اونا سعی میکنن هر ماه، به جز شنبه و یکشنبه، دو تا روز دیگه رو نیان، مثلا این هفته چهارشنبه رو نیان، دو هفته بعد دوشنبه رو!


بعضی وقتا 4 روز کلا میپیچونن، سعنس از دوشنبه تا پنج شنبه رو نمیان! هر چهار ماه این اتفاق میفته.

همه کنفرانسای امریکا و البرتا و تمام کشورای جهان به جز خاورمیانه رو میرن.


خب دیگه چیزی نمیمونه از سال.

نزدیکیهای first year report، دفاع، هرچی، به استرس میفتن که خدایا چه خاکی بریزم سرم!


در دقایق نود! تموم میکنن پاورپوینتو، ولی با همه این استرسها و تنبلیا، بازم استرسشون از دیفالت ما ایرانیا کمتره.

درسشون تموم میشه

تازه یادشون میفته که ای بابا باید کار پیدا کنن!

میرن میفتن دنبال کار پیدا کردن،

پیدا نمیکنن


بعد از یه سال، در حالی که هنوز دارن وام میگیرن از دولت، و واضافه وزن شدید هم پیدا کردن (مثلا دختره قدش 163 هست، موقع دفاع مثلا 75 کیلو هست، یه سال بعدش شده 95 کیلو) میرن یه جایی تکنسینی چیزی میشن، یا میرن کالج، تازه مدرک معلمی میگیرن و وارد رقابت وحشتناک معلم شدن میشن یا هرچی مثل اون.

دولتم که قربونش برم تا میتونه به اینا وام میده.


تهشم، تو 25 سالگی ازدواج میکنن (حالا چه کار پیدا کنن چه نکنن) تو 28 اولین بچه، 30 دومیش، 33 سومیش.

تموم!


پروندشون بسته میشه.

این جمله رو ازشون زیاد خواهید شنید:

I am not getting paid for this, so I have no responsibility

پول براشون خیلی مهمه

ولی مهم بودن پول باعث نمیشه که برای به دست اوردنش دست به هر کاری بزنن

من این اخلاقشونو خیلی دوست دارم


ادمای خوبین

ادمای مهربونین

کانادا واقعا جای خوبیه برای زندگی


اینام اشکالات خودشونو دارن

ولی در مجموع ادمای بی ازار و خوبین

که این قضیه هم از فرهنگ ناشی میشه هم از قانون

قانون بدبختشون میکنه اگه مردمو اذیت کنن


اما اروپاییا، یعنی اروپای غربی و شمالی، مثل المان، فرانسه، و..

(دقت کنین که تجارب من محدوده، پس به صورت جامع و قانون فرض نکنین)

این انسانها یه مدل دیگه ان

اینا:

خب امروز رسیدیم کانادا،

اول بریم couch surfing ببینیم چه خبره

بی خیال دانشگاه


روز بعد میگن بریم اتاوا ببینیم چه خبره

هفته بعدش میرن کبک!


سه هفته بعد میرن ونکوور


بعد تازه میان دانشگاه


هر روز دو ساعت حرف میزنن، نیم ساعت کار میکنن


همینجوری زندگی رو میگذرونن

کاناداییا موجودات خنده دارین از نظر اونا (من اینو ازشون شنیدم)

گاهی وقتا واقعا از بالا نگاه میکنن به بقیه

مثلا یه سال و سه ماه میگذره

و بعد از یه سال و سه ماه هنوززززززززز نمیدونن که does and do توی انگلیسی چه کاره ان

بعد از دو سال هنوز نمیتونن یه جمله بسازن که از نظر گرامری صحیح باشه به انگلیسی


تا میتونن میرن دنبال هموطنانشون


تا میتونن به زبان مادریشون صحبت میکنن


مثلا اون دو سالو هم رفتن امریکای شمالی، جنوبی، دو بار اروپا رفتن، 10 بار کل کانادا رو گشتن.


یه اخلاق جالبشون هم با حالت تمسخر نگاه کردن به همه چیز هست!


مثلا:

به خاطر ایرانی بودنم، من گاهی واقعا یادم میره چجوری تلفط کنم این th توی they رو.

اینا منو مسخره میکنن، واضحا، تابلو مسخره میکنن


بعد دختره نمیتونه همون they رو توی یه جمله به کار ببره!!

یعنی یه دونه جمله نمیتونن بسازن


جمله هاشون یا فعل نداره، یا فاعل نداره، یا هر دو رو، یا پس و پیش مینویسن.


بعدم موقع رفتن، در حالی که هیچ کاری نکردن و هیچ پروژه ای رو جلو نبردن، میرن کشورشون

و کل انجام مابقی پروژه شون رو میندازن گردن یکی دیگه.


یعنی خدا اگر به اینا پاسپورت معتبر نمیداد، نمیدونم اینا میخواستن چیکار کنن!


منو مسخره میکنن که تو نمیتونی امریکا بری چون ایرانی هستی، منم هر بار یا ساکت میشم یا میگم من میرم و شما میبینین

یا میگم موفقیت کسب کردن وابسته به تعداد سفرها نیست، اگه بود، ما این همه دانشجو نداشتیم که نصفه کاره ول کردن پروژه هاشونو و هیچوقت هم هیچی سر درنمیارن از هیچی.


از پروژه خودشون و بقیه، هیچییییییییی سر درنمیارن.

هیچی!

هیچی!



نظر شخصیمه:

اگر کانادا نمیومدم و زندگی نمیکردم، فکر میکردم اروپا محشره.

اما الان، اگر صد بار برگردم به گذشته، باز هم کانادا رو ترجیح میدم به المان و فرانسه و کشورای مشابه.



چون دلایل قوی دارم برای خودم.

نگاه ادما فرق میکنه.

نگاه یه المانی به من فرق داره تا یه کانادایی، جفتشون ته دلشون ممکنه بگن ایرانی بدبخت، شاید هر دو نژادپرست باشن، خب نمیدونیم ما، درونیه.

ولی حداقل اون کاناداییه تابلو نمیکنه.


ولی یه اروپایی قشنگ نشون میده تو رفتارش و توی نگاهش، حتی اگه دوست صمیمی تو باشه.


برای همینه که دوستای من الان همه کانادایین.

و

من مدلم اینجوریه:

وقتی میرم یه جایی به عنوان یه آدم جدید


خب هرکی بخواد باهام دوست بشه، اگه مناسب ببینمش دوستیمو استارت میزنم ولی زیاد جلو نمیرم تا ببینم چی میشه.

اگه زیاد خوشم نیاد میکشم عقب

و خب طرف تو ذوقش میخوره


و برای همین اینجا بین من و چند تا اروپایی این مسئله یکمی پیش اومد.


ولی خوشبختانه هنوز دوستیم.


ولی من تفریحامو یا با کاناداییا بیرون میرم یا با دوست خاورمیانه ایم.


خلاصه اینطوریه.


خدا قسمت همه تون کنه بیاین کانادا رو ببینین.


درباره خاورمیانه ایا:

کم و بیش، تمام ما خاورمیانه ایا یه خصوصیات مشترک داریم.

یعنی اگه دنبال شوهر ایرانی هستین، با مصری و لبنانیو بقیه هم ازدواج کنین اک یهست.

ولی ترکای ترکیه یکمی متفاوتن و خیلی خونگرم و مهربونن

دخترا و پسراشونم شیک و خوشگل و خوشتیپن.

مهربون هم هستن.

با عاطفه هم هستن.

منم شانس آوردم قیافه م شبیه ترکاس (خودم نمیگم، ترکا و المانیا و بقیه میگن) در نتیجه خیلی ترکا بهم لطف میکنن. 





  • یه آدم

امروز میخوام براتون درباره Group meeting صحبت کنم.

میتینگی که کم و بیش هر هفته توی همه گروههای دپارتمان حداقل شیمی و بیوشیمی! دایر هست.


این عکسو ببینین:



این گروپ میتینگ هست.

تو گروپ میتینک آکادمیک توی دانشگاه، اعضای گروه میشینن و هر بار نوبت یه نفر هست که پرزنتیشن بده و بقیه گوشش میکنن.

ما دونات میبریم (من معمولا کیک و شیرینی میخرم! اکثرا! دوناتم خریدم دو بار، بقیه شو کیک و شیرینیو میوه)

 

خلاصه

جلسات به این شکله:



دقیقا همینجوری، تصور کنین هفت هشت نفر دانشجو و استاد.


یکی پرزنت میکنه، بقیه گوش میکنن، و به همراه استاد نظر میدن یا سوال میپرسن.


یکی از تصاویری که توی اینترنت هست درباره گروپ میتینگ اینه:



امیدوارم که تصویر رو به وضوح ببینین.

تو این تصویر اینجوریه که اون نفر اول اول از سمت چپ داره ارائه میکنه، و درست پنج دقیقه قبل از ارائه، اماده کردن پاورپوینتو تموم کرده.

نفر دوم، اونیه که میخواد با سوالهای معنادار، استاد رو تحت تاثیر قرار بده و پاچه خوار و خودتحویل گیر هست.

نفر سوم، اونیه که تازه ملحق شده به تیم (من خودم حداقل حداقل 6 ماه اول رو اون حس رو داشتم!) و با تمام دقت گوش میکنه و تنها آدمیه که گوش میکنه به پرزنتیشن.


نفر چهارم، داره به خودش میگه که خدا رو شکر! استاد این هفته از من نخواهد پرسید که چی آماده کردیو تو هفته چیکارا کردی!


نفر پنجم، داره میگه که خدا رو شکر که غذا هست برای خوردن اینجا و کلا حواسش فقط به غذا و شیرینیا هست.



اون آخریم سوپروایزر هست که تا اون لحظه 3 تا موضوع ریسرچ توی مخش طراحی کرده بر اساس همین پرزنتیشن!


:)

عین واقعیته.


ما دو تا ازین نفر دوم از سمت چپ داریم تو گروهمون. نه یه نفر! دو نفر! با همم رقابت میکنن و همش میخوان استادو تحت تاثیر قرار بدن. یکیشون از من 5 سال بزرگتره یکیشون از من یه سال کوچیکتره. هیچ کدوم بچه نیستن ولی بچه گانه رفتار میکنن.

گروهمونو دوست دارم. خیلی دوست دارم. ولی اینا هم از معایبشه.


هیچ جایی بی ایراد نیست.


هیچ کسی بی ایراد نیست.



کاناداییا عشق دوناتن بچه ها!

من تو فیلم "چطوری با مادرتون آشنا شدم" یه چیزایی دیده بودم. ولی اینجا مطمئن شدم که کاناداییا عاشق دوناتن!!!


:)


امروز داشتم قسمت 3، بابالنگ درازو میدیدم.


به اونجا رسیده که جودی بعد از نفس نفس ها و بدبختی اومده رسیده خوابگاه.


یه جایی، جولیا میخواد کاغذ دیواریای اتاقا رو عوض کنه و دارن با هم صحبت میکنن، جودی میپرسه چرا میخوای عوض کن؟

جولیا میگه چون رنگش خوشگل نیست


جودی میگه من برات متاسفم! 

جولیا قاط میزنه میگه چرا؟!


جودی میگه چون تو رو هیچی خوشحال نمیکنه، هر لحظه که بیشتر صحبت میکنی من بیشتر اینو متوجه میشم.

و جولیا همونجا دشمن خونی چودی میشه!!!

اسم دخترمو میخوام بذارم جودی!


  • یه آدم

اول اینکه، این مطلبی که دارم مینویسم

منو به طرز عجیبی یاد جودی آبوت توی بابا لنگ دراز میندازه.


قسمت 18

و قسمت نوزده این کارتون.


و اینکه

فردا (دوشنبه، 9 اکتبر) روز شکرگزاری هست توی کانادا.


روز شکرگزاری چه روزی هست؟


"روز شکرگزاری (به انگلیسی: Thanksgiving Day) یک تعطیلی ملی در آمریکا و کانادا بوده و در این روز مردم به شکرانه برداشت محصولات جشنی برگزار می‌کنند. جشن مشابهی هم در سایر نقاط دنیا برگزار می‌شود؛ در آمریکا روز شکرگزاری در چهارمین پنج شنبه ماه نوامبر و در کانادا در دومین دوشنبه ماه اکتبر گرفته می‌شود. جشن شکرگزاری ریشه در اعتقادات مذهبی و فرهنگی مردم دارد."



به زبون ساده تر، روزیه که مردم بوقلمون میپزن! و خدا رو شکر میکنن که بهشون نعمت داده و ازین حرفها.


توی کانادا هم همینه.

توی کانادا هم خانواده ها فردا قراره دور هم جمع بشن.


به جز هم اتاقی پسر من، که خونشون همین بغل ماست، ولی نمیره خونشون، 

بقیه جهان دور هم جمع میشن.


یه همچین چیزایی سر سفره ها دیده میشه:



در همین راستا


دانشگاه، دیروز یه مراسم برگزار کرده بود، فقط برای دانشجوهای اینترنشنال، که من هم رفتم اونجا.

هیچ کس رو هم نبردم. خودم رفتم.

چرا رفتم؟!

چرا کسی رو نبردم؟

میتونستم نرم، و به جاش با کسی بزنم بیرون.


یا برم سینما.


ولی رفتم اونجا.


این یه جور حس خاصه.



دوست داشتم ببینم:

1. روز شکرگزاری برای دانشجوهای اینترنشنال چطوریه

2. من هیچوقت حس دانشجوی جدید بودن بهم دست نداد، من توی ژانویه 2017 درسمو شروع کردم و این زمان خیلی غیرعادیه برای شروع شدن درس و من تنها آدم ورودی خودم بودم که اینجوری شد.

در نتیجه هرگز نفهمیدم که دانشجوی جدید بودن به چه معناست، چه شکلیه، و.... 

میخواستم برم ببینم دانشجوهای جدیدی که به احتمال خیلی زیاد میان چشن و اینترنشنال هستن (و احتمال دادم شاید یکی باشه که مثل من کسی رو نداشته باشه، گرچه خیلی کم اتفاق میفته این قضیه) چه حس و حالی دارن؟

چون من که خودم تنهایی از پس تنهاییم، بی کسیم، و.. براومدم.

بعدها دوست دارم به دانشجوهای اینترنشنال و غیراینترنشنال و هرکسی که مشکلی داره کمکی بکنم.

باید الان برم ببینم حسشون به دنیا چطوریه تو این جور جشنها.

شاید از سر کنجکاوی بود نمیدونم.



شاید چون من خودم اینجا تا حدی بی کس بودم. چون: من اعتقاد دارم که صرفا به خاطر زبان مشابه نباید بری سراغ ایرانیا، باید آدم دلایل بهتری داشته باشه. در نتیجه دوست ایرانی ندارم و با دوستای ایرانیم صمیمی نشدم و عمدا نشدم چون وجه مشترکی ندیدم.

سراغ آدمها نمیرم از سر تنهایی. این اخلاقمو به شدت دوست دارم. همین آدم رو قوی میکنه.

همین باعث میشه پسرا حس کنن تو دختر رویاهاشونی! من اینجا خیلی آی لاو یو شنیدم از پسرا (مخصوصا پسرای خاورمیانه)، همشون میگن تو استرانگ هستی. خلاصه به خاطر این قضیه هیچ ناراحتی ای ندارم.

ولی دوستای کانادایی و المانی و اروپای شرقی دارم. البته با یه کانادایی صمیمی هستم (صمیمی ترین)


خلاصه، تصمیم گرفتم که برم اونجا، و رفتم!


یه همچین صفی بود:



با این تفاوت که:

1. اوباما و جاستین ترودو نبودن، و دو تا دختر خسته داشتن غذا میدادن.

2. مام فقیر و گدا نبودیم، دانشجوهای اینترنشنال بودیم.


من توی بخش انتخاب غذا، بوقلمون رو علامت زده بودم.

چون بلاخره غذای رسمی شونه. دوست داشتم ببینم چه مزه ایه.



من نون و ازین چیزا نخواستم.


هدفم بیشتر دیدن بود تا خوردن.



یه نقدی که اینجا میخوام وارد کنم به دانشگاهمون، این هست، جشن شکرگزاری رو فقط برای بچه های اینترنشنال برگزار کرده بود.

خب شما که درست روز شکرگزاری جشنو برگزار نمیکنین،

پس کاناداییام وقت آزاد دارن

از طرفی جشن مال همه هست

پس چرا منحصر کردین به ایننترنشنال ها فقط؟!

از طرفی، این ایمیل تا جایی که خبر دارم به اونایی که مثلا ایرانین، تا همین هفته قبل اینترنشنال بودن ولی همین هفته پی ار گرفتن فرستاده نشده!


یعنی مثلا پی ار یا پاسپورت باعث میشه مریم یهو متفاوت بشه یه آدم دیگه بشه؟!

یعنی من سال دیگه پی ار بگیرم منو دعوت نمیکنن؟!


این کارشون خیلی زشت بود.


خیلی.

خب همه کاناداییا و غیرکاناداییا رو دعوت کنین.

چرا معیار شما Study permit طرف هست!


به خاطر همینه که حس جودی آبوت بودن بهم دست داد.


یعنی من فردا با دوست پسرم ازدواج کنم چون پی ار میگیرم دیگه نیازی نیست منو دعوت کنین؟

من باکلاس میشم کانادایی میشم؟!!!!


اگر توجیه اینا و تفکر پشت این قضیه، این بوده، به شدت حالم به هم خورد ازشون.



برای همین بود که تنهایی رفتم.


میخواستم ببینم حس ادمی که نه پی ار داره، نه پاسپورت کانادایی، نه خانواده داره اینجا، نه کس و کاری، چی هست وقتی میره اونجا

و حس غریبی بود.


دوست پیدا کردم، یه پسر شیطون فایننسی فوری اومد جلو دوست شد پشتش یه پسر دیگه هم اومد و شدیم سه نفر و کلی صحبت کردیم و دوست شدیم و قرار همو باز ببینیم و تو فیسبوک هم هستیم.

میخوام بگم، میگذره، دوست پیدا میکنی

ولی این سیاست جالب نبود.


من این نقد رو بعدها انتقال خواهم داد به دانشگاهمون و به کل جامعه کانادا (اگه ببینم واقعا با این هدف اینکارو کردن)


برای همینه که حس جودی آبوت بودن بهم دست داد!


برای همینه که یاد اون اپیزود افتادم.


خلاصه اینطوری.

کاش یه کامبیز حسینی توی کانادام داشتیم.

به انتقاد بگیره اینا رو.

البته، خودمونیم، کانادا کشور بسیار خوبیه، و سیاستهاش بسیار بسیار انسن دوستانه و زیبا هست.

ولی گاهی هم ازین کارا میکنن.

به جای اینکه به اینترنسنال ها فرصت بدن که با جامعه میکس بشن، یه جشن واقعی خوب برگزار کنن که کاناداییام بیان، ایمیل میفرستن فقط به اونایی که استادی پرمیت دارن!!!

بگذریم...


  • یه آدم

خامروز میخواستم عکس یه نی نی خوشگل که لبخند نازی داره رو براتون بذارم، ناخوداگاه یکی از دخترای دانشگاهمون یادم افتاد که شبیه لاله و لادن، دوقلوهای به هم چسبیده بود

و بعدش مغز روانیم رفت اینو گوگل کرد و سرم گیج رفت...


دوقلوهای به هم چسبیده


خدایا ما خیلی ناشکریم.


قدیم ندیما، وقتی محمد خیلی خیلی بیشتر از من میدونست (و الانم همینطوره) بهم گفت که برم تست disc رو بزنم.


اینجا، یه مدته که میرم جلسات خود ارزیابی، و جلسات آمادگی برای کار پیدا کردن.


تو این جلسات ارزیابی خود، یه سری تستها میزنیم و یه سری کتابها میخونیم که کمک میکنه خودمون رو بیشتر بشناسیم.


یکی از بهترین کارهایی که کردم همین بوده. رفتن به این جلسات.


تو یه سایتی به اسم 16personalities سوالاتشو جواب دادم و personality type من رو نوشته

ENFJ


اینجا 16 تا تایپ مختلف هست، 

اگه وقت آزاد دارین پیشنهاد میکنم حتما این تست رو امتحان کنین.



من کنار این تست، 4 تا تست دیگه هم زدم از چهار جای مختلف و جالبه که نتیجه این تست، هر چهار رو کامل در بر داشت. خیلی دقیقه و خیلی به واقعیت نزدیکه.

خوبیش به اینه که به مغز آدم جهت میده.

مثلا:

وقتی توضیحات این تایپ پرسونالیتی رو تو کتابش میخوندم، مثلا دو مورد واضح هست (خیلی موارد دیگه هم واضحه، این دو مثال رو میارم)

یکی اینکه این تایپ، نوشتن رو دوست دارن و میتونن بنویسن.

و دیگه اینکه مدیران و organizer های خیلی موفقی هستن (جالبه که من یه دونه کلمه از مدیریت رو نمیفهمم، یا مثلا نمیدونم فایننس چیه یا ام بی ای چیه، همیشه هم اینجا به بچه های ام بی ای میگم، این ام بی ای رو برای من میشه به زبون ساده بگین چیه؟ مدیریت بیزینس ها؟) ولی اینکه مدیر بودن تو خون من هست این واضحه. کلی مثال دارم براش. مخصوصا تو این کشور و تو این دانشگاه به خوبی مدیریت من ثابت شده. بدون اینکه خودم بفهمم.

یا مثلا نوشته تایپ ما، تدریس و train کردن رو دوست دارن. که دقیقا همینطوره.


یا آدمای بسیار پراحساس و معاشرتی هستیم و زود دوست پیدا میکنیم و خیلی باز میریم جلو، اینجا اتفاقا من دوست یابیم شدیدتر هم شده. میتونم دوستیای قوی بسازم و این تست فوق العاده خوب همه رو توضیح داده.


یا خیلی مسائل دیگه.


وای که چقدر اتفاقت مهم و مثبت افتاده تو این مدت.

من هیچی ننوشتم!



حال هم ندارم که بنویسم!



  • یه آدم

یادمه که دقیقا 5 ماه قبل اینجا نوشتم که من دیگه اینجا پستی نمیذارم (اون پست رو ازینجا پاک کردم)


و امروز بعد از رفتن به Event بچه های اینترنشنال و بعدش استارباکس، تصمیم گرفتم به نوشتنم توی اینجا ادامه بدم.

شاید باورتون نشه، ولی تا همین دیروز فکر نمیکردم که یه روزی دوباره برگردم و توی این وبلاگم پست بذارم.


این دلایلو برای خودم مینویسم

که اگه یه روزی از خودم پرسیدم، مریم، الاغ! چرا برگشتی بنویسی

یه دلیل داشته باشم



تو این پنج ماه اتفاقات زیادی افتاد

و باعث تحول و تغییر در تفکراتم شد



حس میکنم

1. دنیا ارزش نداره که ادم از یه وبلاگ کوچ کنه یه وبلاگ دیگه، در شرایطی که محیط بیان رو خیلی راحت تر میبینی برای کار کردن

من تو این مدت توی یه وبلاگ دیگه مینوشتم

2. مهم نیست که کی میخونه کی نمیخونه، به قول یاور مشیرفر، اگه فقط و فقط برای خودت بنویسی و بقیه برات مهم نباشن، هیچ عذابی نمیکشی. حقیقتش الان دیگه برام اهمیتی نداره که کی میخونه و کی نباید بخونه و کدوم خری اگه بخونه مخم لو میره. به جهنم (ببخشین که من بی ادبم)

3. به این حرفهام خیلی فکر کردم تو این مدت، نه درباره این وبلاگ، بلکه درباره کل فلسفه زندگی، من توسنتم اثر بقیه رو توی زندگی خودم حذف کنم، سالها پیش با کمک دوست پسرم اینکارو کردم.

برام عجیب بود که چرا نمیتونم توی یه وبلاگ بنویسم و نگران اینم که این و اون میخونن وبلاگمو! خب بخونن، مهم نیست. واقعا مهم نیست. خودمم و خودم. بقیه هرکی میخونه لطف میکنه. دیگه کسی برام نقش تعیین کننده و مهم نداره، مثلا با صبا و یاور و بقیه حس های مثبت رد و بدل میکنم ولی چیزی رو مخفی نمیکنم خب. یاد گرفتم که بنسبت به همه اینطوری باشم.

تو این مدت انگار مغزم ریلکس کرد و در ارامش به نتیجه رسید.

و این حس رو دوست دارم.


تازه خوشحالم میشم اگه کسی وبلاگمو بخونه! این نظر لطف کسی هست که وقت میذاره و وبلاگمو میخونه.


4. من یه دختریم که دوست دارم صدا داشته باشم، دوست دارم در جهت بهبود زندگی آدما تلاش کنم.

دوست دارم مخاطب داشته باشم. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون. خب چرا بیخودی قایم بشم؟! چرا بیجهت ننویسم وقتی نوشتن خالی میکنه منو، وقتی به مغزم جهت میده؟

وقتی پیامای مخاطبام منو سر ذوق میاره چرا ننویسم؟!

همین.


شاید به مرور این پست رو تکمیل کنم.

  • یه آدم

آقا جان شما هر قدررررررررر که بخواین من براتون درباره تافل مینویسم!!!

من یه سری خاطرات زیبا از تافل دارم

و کلا اون برهه از زندگیم (اون یه سال :D ) انقدرررررررررر برای من زیبا بود که یادش لبخند رو لبم میاره!

همونطور که گفتم تافل 4 تا skill داره.

reading

listening

speaking

writing

امروز درباره بخش ریدینگ یا همون قسمت اول امتحان صحبت میکنیم.

(خدایا اینقدر توی این آزمایشگاه ها سعی کردم مطالب کتاب رو به صورت ساده برای دانشجوها توضیح بدم، قیافم شبیه معلمای دینی مدرسه مون شده که میخواستن بگن چرا خدا رو نمیشه دید؟! اینا از من میپرسن مثلا: مکانیسم واکنش E2 چی هست، بعد که براشون خیلی ساده توضیح میدی  نت هم برمیدارن، میرن همونو غلط انجام میدن، یا میرن درست انحام میدن ولی در نهایت محصول رو میریزن دور بدون اندازه گیری نقطه ذوب!! پس چرا اون واکنشو انجام دادی عشقم؟! خدا وکیلی دانشجوهای ایران ما خیلی زرنگ تر و تر و فرز تر و باسوادترن، من اینو دارم کم کم باور میکنم، یعنی یه بار اون کتاب راهنمای ازمایشگاه رو نمیخونن، شیشه شکسته قاطی مثلا دسمات کاغذی! با اینکه ما نزدیک به 15 تا سطل اشغال از هر نوعی 3 تا توی ازمایشگاه تعبیه کردیم ولی اینا ابدا زحمت نمیکشن نیم متر برن اونورتر اون اشغالو بندازن سر جاش! ولی ادمای دل پاک و صادق و خوبین).

خلاصه

درباره ریدینگ.

اول از همه:

هرز و هرگز و هرگززززززززززززززززززززز سراغ کتابای اماده سازی برای تافل نرین، بدون خوب بودن تو خوندن.

شما اول باید چشمتون بخ خوندن متون ریز ریز و پشت هم انگلیسی عادت کنه به صورت جنرال، بعد برین سراغ تافل.

دوم، برین سایت

scientific american

or

economist

یا خیلی سایتهای اینجوری و شروع کنین متون قلمبه سلمبه رو بخونین.

اصلا مهم نیست که بفهمیشون.

فقط بخون.

بذار چشمت عادت کنه.

فقط بخون.


دوم:

بشین مقالات مرتبط با رشته تو بخون. فقط بخون. اول بیست تا مقاله اولو ممکنه درست نفهمی. ولی اشکالی نداره. بخون. هیچ نتیم برندار. فقط بخون.


سوم:

بعد اینکه هر روز 40 صفحه خوندی حداقل، برو دو تا کتاب بخر یا دانلود کن یا هرچی

بشین از اول خط به خط بخون، من یادمه همیشه رمان میخوندم یا مثلا کتابای باربارا دی انجلیس رو به زبان انگلیسی (چون من همواره خودم رو یه دختر پر از مشکلات روحی روانی میدونستم که نرمال نیست و باید نرمال بشه!!!)

برین کتاب رمان رو فقط بخونین.

هر کتابی میخونین بخونین. فقط بخونین.


و نم نم سعی کن جملات یا کلماتی که سنگینن برات رو منتقل کنی به یه دفتری چیزی و معناشون رو دربیاری و بنویسی.

و هر روز مرورشون کنی.

من چون دفتر بازم اینکارو دوست دارم.


چهارم:

بعد ازینکه دو سه ماه هر روز هر روز 50 صفحه رمان خوندی یا هر کتابی (مثل کتابای اجتماعی و...) و این موارد بالا رو انجام دادی، برو سراغ کتابای اماده سازی برای تافل.

بقیشو بعدا میگم فعلا باید بریم بیرون!


  • یه آدم

دیشب خواب دیدم

دیدم واسه دو هفته برگشتم خونه

بعد چشم باز کردم دیدم توی مدرسه دوران راهنماییمون دوم راهنمایی شدم و از قضا مدیر دبیرستانمون مدیرمه!!!!

رفتم بهش گفتم

من حتما باید سر کلاس بشینم؟!

گفت بله

شما دوم راهنمایی هستی

پرسیدم پس تکلیف اون دوران راهنمایی و دبیرستانی که اینجا سپری کردم چی میشه؟

گفت ای بابا! اونام سر جاش هست

گفتم اقا جان من میخوام برگردم کانادا نمیخوام بمونم اینجا دوم راهنمایی بخونم با این سن و سالم!!! 

میگفت نه باید بمونی!!

منم بلیط برگشتم وقتش داشت سر میرسید.

داشتم سکته میکردم.

همونجوری با همون حس و حال از خواب پریدم!!

الانم داشتم با خواهرم دربارهش صحبت میکردم!


درباره تافل واسه صبا مهندس:

عزیزم

مطالبی که باید بنویسم خیلی خیلی خیلی زیاده.

پس ریز به ریز مینویسم.

و لطفا خودتم تو اینترنت سرچ کن و رموز موفقیت رو دربیار ازونجا.

ولی به طور کلی

هیچی و هیچی و هیچی و هیچی برای امتحان زبان به اندازه تمرین مهم نیس.هم

و اینکه امتحان تافل واقعا زیاد ارتباطی با توانایی زبانیت نداره.

اینجا ماک کسانی رو داریم که تافلشون 118 بوده و قادر نیستن یه کلمه بنویسن و بخونن.

کسانی رو هم داریم که نمرشون به زور شده 80! ولی مثل بلبل کامیونیکیت میکنن و عالی هستن.

برای همین من به شخصه نظرم اینه که این امتحانات کاملا غیراستاندارد هستن.

از طرفی تافل اماده شدن براش دشوارتر از ایلتسه.

ایلتس 6 و نیم رو معادل تافل 100 میگیرن تو بعضی دانشگاهها گاهی هم نود.

ولی تافل نود به نظرم مینیمم برای ایلتس هفته. مینیمم.

اگه وقت و حوصله داری و اگه حال نداری با کامپیوتر کار کنی ایلتس بده.

تافل چهار تا اسکیل داره:

1. ریدینگ

2. لیسنینگ

3. اسپیکینگ

4. رایتینگ

که سر فرصت دونه دونه سعی میکنم چیزایی که هنوز تو ذهنم مونده رو توضیح بدم.


پی نوشت: هر قدر سن من بیشتر میگذره، بیشتر حس میکنم این پسره کامران جعفری چقدررررررررررررر نرماله!! نمیدونم اینو چطوری توصیف کنم. این داداشش یه ذره لوس میزنه. ولی این داداش بزرگه بی نهایت نرمال به نظر میرسه!!! کاشششششششششش داداش من میشد!

مصاحبه کامران و هومن

من هنوز یه داداش میخوام!!! یه خواهر بزرگم میخوام! که بتونم با بچه هاشون بازی کنم!

چند وقت دیگه میخوام درباره دو بشر رو اعصاب بنویسم که از نظر ظاهر و احتمالا باطن بی شباهت به هم نیستن.

شفیع-امیرقاسمی!


پی نوشت 2: یکی از نشانه های نرمال بودن برای من اینه:

اینکه بتونی از یه نفر دلجویی کنی فقط برای دل خودش و خودت.

اینکه ناراحتی یکی تو رو ناراحت کنه.

اینکه بری از کسی که ناراحت شده ازت یا به هر دلیلی دلش شکسته دلجویی و طلب بخشش کنی برای دل خودت، برای اینکه حس خوبت دوباره برگرده. نه برای اینکه نکنه ازم ناراحت شه بره یه جای دیگه حرفمو بزنه یا مثلا دشمنم بشه. یا زیراب بزنه.

من هنوز حس میکنم خیلی راه دارم پیش روم که این مهارتو تقویت کنم.

هنوز دارم کار میکنم رو خودم.

این حس به نظرم از قدرت درون میاد.

چیزی که من هنوز ندارمش اونجوری که باید.

باید روش کار کنم.

پی نوشت 3: با تشکر از یاور و بلاگش، دارم یه کتابی میخونم به اسم "تسلی بخش های فلسفه"  نوشته الن دو باتن

هنوز تو فصل اولشم. اگه نظرمو جلب کنه دربارش مینویسم.

پی نوشت 4: میخوام دور و برمو خلوت کنم. به یه زمان و فضا نیاز دارم برای خودم.

پی نوشت 5: ازینکه جدی اینجا رو میخونه، خودشم بهم میگه که میخونه، خیلی ناراحتم میکنه. یه مدته مغزم هر روز داره سانسور میکنه چیزایی که قراره بنویسم رو. چرا نمیفهمی. نمیخوام اینجا رو بخونی. راضی نیستم. چرا تو اینقدر روی اعصاب منی. چرا تو نمیتونی یه ذره از بقیه مخاطبای من یاد بگیری اخه. چرا تو اینقدر حاشیه داری. بخدا من راضی نیستم. این کارای تو باعث میشه نم نم از تو بدم بیاد یا حداقل دیگه خوشم نیاد.

پی نوشت 5: کلنگ واقعا اون اتفاق افتاده؟

  • یه آدم

یه حس عجیب داره کم کم بهم غلبه میکنه.

تقریبا یه هفته هست که بدنم به شدت خسته هست.

حتی وقتی از خواب بیدار میشم.

قبلنا وقتی از خواب بیدار میشدم اینجوری بودم:

یوهههووووو

میپریدم بیرونو نگاه میکردم از پنجره و میرفتم بیرون!!! (تخت من درست روبروی پنجره اتاقم قرار داره)

امروز سر یه قضیه ای

همچنان از ایران

روزم اونطوری که باید شروع نشد.

یه چیزی داره منو اذیت میکنه.

میدونم چی.

نمیتونم حلش کنم.

ولی باید حل کنمش.

بعضی وقتا دوست دارم که سالها پیش مرده بوده باشم.

ازین دنیا خسته میشم.

خیلی.

خیلی

خیلی

بعضی وقتا از کانادا اومدنم به شدت خسته میشم. 

از طرفی دوست ندارم مثل غالب دخترای ایران زندگی کنم.

دوست ندارم مثل دختر خاله هام باشم

تا حدی زیادی دوست ندارم مثل خواهرم باشم (البته خواهرم بسیار مستقل و بسیار جدی و قلدره)

دیوست ندارم مثل دختر خاله هام باشم. به جز آرایش کردن و گردش رفتن هیچی نمیدونن. هیچی.

دوست داشتم یه دختر قوی باشم. یه دختر مستقل. یه دختری که از هیچی نمیترسه. 

یه دختر موفق.

عجیبه!! بدترین و سخت ترین روزای زندگیمو اونقدر خوب سپری کردم، این روزام که هوا اینقدر عالیه اینقدر قشنگه، همه چی خوبه، یه عالمه دوست خوب پیدا کردم، 5 تا پرزنتیشن تو این دانشگاه ارائه دادم و همه چیم مرتب شده یهو دنیام به هم ریخته.

یه لایه ای از خستگی دور و برمو گرفته.

یه لایه از خستگی چشمامو گرفته

خسته ام!!

دلیلشو نمیفهمم.

به هیچ کسم نمیتونم بگم. دوست ندارم.

نمیدونم چمه. دوست دارم بمیرم گاهی.

دوست دارم مرده باشم صبح وقتی بیدار میشم.

دوست دارم تو خواب مرده باشم.


  • یه آدم

الان خیالتون راحت شد که روحانی انتخاب شد؟

الان فکر میکنین بردین همه چی رو؟

فکر میکنین هر بار نماینده مردم رو خودتون انتخاب میکنین به به و چه چه؟ فکر میکنین این ادم باید نماینده حقیقی مملکت میشد؟

یادتون رفته همین روحانی به زور حجابو اجباری کرد؟

امثال همین روحانی کرور کرور مردم ما رو کشتن؟

الان مثلا بین روحانی و رئیسی و بقیه فرقی هست؟

یعنی مملکت از فردا گلستون میشه؟

روحانی روحانی هنوز زیدان مایی؟

ابی و داریوش و بقیه میان ایران یعنی؟


  • یه آدم

خیلی باحاله

قبلنا که دور و بریام نود درصدشون نیاز داشتن هرچی رو دو بار توضیح بدم تا بفهمن.

اینجام مسئولیت مقدس تدریس رو به عهده ام گذاشتنو گیر یه مشت واقعااااااااااااااااا ادم گیج افتادم.

هرچی رو 30 بار میگم.

30 بار.

خیلی اینا گیجن.

خیلی جالبه

ما تو ازمایشگاه تجزیه مون یا آلی مون اگه مثلا جرم محصول مورد نظر از نظر تئوری باید میبود:

0.01376 g

و ما به دست میاوردیم

0.01371

صفر میدادن به ما.

با همه توضیحات

با اینکه دقیقا 6 ساعت آزمایشگاه میموندیم.

اینجا بچه ها دو تا مخلوط کردن ساده رو نمیتونن!!!

یا ظرفو میشکنن

یا به جای هم میریزن قاطی محلول

اخرم درصد محصول رو صفر گزارش میکنن

از بالا هم به ما گفتن هیچی تو این ازمایشگاهها مهم نیست فقط و فقط بچه ها میان بازی میکنن با همه چی میرن.

نمیدونن پیپت چیه

20 سالشونه.

نمیدونن بشر چیه

نمیدونن هیتر چیه!!!

هیچی نمیدونن

تکنسین ازمایشگاه میگفت اینا همشون تو دبیرستان ازمایشگاه شیمی داشتن باید بدونن این چیزا چین.

ولی نمیدونن.

یعنی حس میکنم سیستم اینطوریه که دانشگاه یه پولی کنار گذاشته گفته اقاجان ماهی فلان قدر به بچه های دانشجوی گرجوئت پول بدین و عوضش بگین بیان خرکاری کنن تو ازمایشگاه و هیچی هم نیاز نیست این دانشجوی لیسانس یاد بگیرن.

تی ای همکار من بلد نیست چطوری کار کنه چطوری محلولو مثلا کریستال کنه!!!

4 ساله این ازمایشگاه رو درس میده.

4 ساله!!!

نمیگم ما محشر بودیم.

میخوام بگم اون 10 و 12 هایی که ما گرفتیم واقعا از بیست اینا باارزش تره.

من خودم تو نمره دادن سخت نمیگیرم. اتفاقا تی ای ها میگن چرا خوب نمره میدی.

میگم خب اینا وقتی این نمره رو میخوان

هیچی بلدم نیستن.

یادم که نمیگیرن.

چرا نمره بد بدم خب!

یادم باشه درباره دانشجوهای ایرانی دوره کارشناسی بنویسم!

  • یه آدم

برای الناز

الناز جان

ممنونم به خاطر کامنتهای قشنگت.

من این روزا از هشت صبح درگیر کارهای ازمایشگاه و تی ای شدن هستم تا ده شب و واقعا نیست برای حتی غذا خوردن.

هر روز ناهارمو ساعت 5 بعد از ظهر میخورم.

فشار خیلی زیاد شده. رنگ و روم پریده حتی، شبا بیدار میمونم گزارشای ازمایشگاه بچه ها رو صحیح میکنم روزا تی ای هستم!!! بعدم میرم مراقب امتحان میمونم.

خودمم پرزنتیشن دارم (همون سمینار). یعنی حتی وقت ندارم برم شیرینی و کیک بخرم برای پرزنتیشن.

درباره اون سوالی که پرسیدی

درباره آیلتس

من واقعا چیزی نمیدونم از ایلتس

تنها چیزی که از همه شنیدم اینه که اسپیکینگ معمارزاده و رایتینگ معمارزاده رو حتما باید بخونی به اضافه اون 13 تا کتاب که یه سری تست دارن.

ولی ردباره تافل خیلی چیزا میدونم.

اگه کسی خواست

میتونم اینجا بنویسم ریز ریز.

چون خیلی خیلی خیلی تجربه دارم و خیلی خوندم.


تا امروز

تا امروزا، باور نداشتم که "زبان" میتونه اینقدر در تعاملات موثر باشه. زبان تلخ میتونه اینقدر ازار دهنده باشه.

زبان انگلیسی رو نمیگما. زبون ادمیزاد، اونی که تو دهنه.

اونو میگم.

تابحال از هیچ احدی اینقدر دلم نشکسته بود که از جدی شکسته تو این چندین وقت.

تابحال هیچچچچچچ کس، تاکید میکنم، هیچ کس نتونسته بود اینقدر قلبمو به درد بیاره. اینقدر ادم زبونش تلخه، اینقدر از بالا نگاه میکنه به بقیه بشریت، که من واقعا حرفی ندارم.

تا بحال هیچ کس نتونسته بود با زبونش قلبمو بشکنه و خودشو بیاره پایین تر پیش من.

واقعا از این زبون متعجم.

واقعا متعجبم و واقعا ناراحتم که چرا با همچین ادمی این همه وقت تعامل داشتم.

واقعا قلبم شکسته و درد داره.

پی نوشت: امروز حس گوش کردن به این آهنگ سیاوش قمیشی به شدت در من جوانه زده:

زندگی-یوتیوب


منو یاد خونه میندازه

یاد وقتایی که خیلی بچه بودیم و روی چمنا بازی میکردیم

یاد وقتایی که بابام جوونتر بود

مادرم جوونتر بود

دیروز یکی از شاگردام دقیقا شبیه داداشم بود. هم قیافش، هم سر به زیر بودنش، هم رفتارش. هم ادبش.

منو یاد داداشم انداخت. ریز ریز اشک از چشمم اومد.

اومدم خونه شب یه عالمه گریه کردم.

لعنت به زندگی

اگه منم حق داشتم مثل ادم زندگی کنم میتونستم الان پیش برادرم باشم

پیش خواهرم، پدر و مادرم، اقوامم باشم.

یه عالمه گریه کردم.

یه عالمه

بدبختی اینه که ریه م سریع بسته میشه راهش موقع گریه کردن و خفه میشم و سرفه م شروع میشه.

گریه هم نمیتونم بکنم!


واقعا این حرف دکتر شریعتی خدابیامرز درسته:


خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

 

لباس فقر پوشی

 

غرورت را برای ‌تکه نانی

 

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

 

و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!

 


خداوندا!


اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!

 


خداوندا!


اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.


خداوندا تو مسئولی.


خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...


درست میگه! خدایا تو مسئولی! تو مسئولیت داری! جواب دل تنگ منو کی میده؟ این همه خستگی این همه سختی اینجا منو هیچوقت خسته نکرد، هیچوقت یه ذره حتی از انرژیم کم نکرد. حتی یه لحظه منو از شاگردام و از دور و بریام خسته نکرد. حتی یه بارم عصبانی نشدم. یعضی روزا از درد نمیتونم بشینم روی صندلی توی ازمایشگاه ولی یه بارم لبخندم از لبم جدا نشده.

ولی دیدن کسی که شبیه برادرمه دنیامو به هم ریخت. کمرمو شکست یه لحظه. دیروز برای اولین بار بعد از سه ساعت و نیم سر پا واسادن و هم زدن محلولهای بچه ها و ساختن کریستال براشون (چون وقتی کریستالاشونو میبینن ذوق میکنن، منم دوست دارم اون خنده شونو رو لبشونو ببینم، اون شادیشونو ببینم، برای همین کمکشون میکنم که شاد باشن تو ازمایشگاه) برای اولین بار نشستم روی صندلی. به خاطر خستگیم نبود. انگار برادرمو دیدم! کمرم شکست که اینجا نیست. نمیدونم چیکار میکنه. کمرم شکست. نتونستم سر پا بمونم. خدایا! تو چقدر بی تفاوتی.

خدایا تو مسئولی! خیلی با بیخیالی طی میکنی همه چی رو.

خیلی راحت رد میشی از همه چی!

خیلی ازت دلگیرم!

  • یه آدم

سلام

صبا

میدونم ازین اسمات خوشت میاد برای همین مینویسمشون!!

کامنتتو خوندم.

در جوابش:

اینو برای برای صبا، دختر بهاریه که داره فوق میگیره و مهندسه! دارم مینویسم!!


بعضی روزا

فشار کاری من به حدی بالا میره که حس میکنم ممکنه در جا سکته کنم.

این واقعیت زندگی منه.

نه که همه اینجوری باشن.

من وقتی درسمو شروع کردم که همه ترم دوم بودن. یه ذره برنامه من جابجاست. اینام از تنبلی نمیتونن اب جابجا کنن.

چطوری توقع داشته باشم بتونن برنامه کاری منو تو این دانشگاه یه طوری فیکس کنن که بتونم منظم و مرتب کار کنم و زندگی کنم؟

در نتیجه برنامه من یکمی فشار قرار میده روی شونه های من. یکیش همین که از وقتی که اومدم یه ریز دارم تی ایی میکنم.


دوم

من پول و پله ندارم.

آدمیم نیستم که برای پول اویزون بابا و مامان و نمیدونم پسرا بشم.

بله میدونم الان اون جدی loser میپره وسط میگه چرا تو اویزوون میشی

در جوابت:

اولا اویزوون تو که نشدم. خدا رو شکر هیچوقت محتاجت نشدم.

در ثانی

من اگه میخواستم از پسرا پول دربیارم الان توی گنج بودم. مینیمم اینجا یه پسر منو خیلی خیلی خیلی دوست داره. یه جورایی حس میکنم اون I love you ای که بهم گفته واقعی بوده. واقعا نمیفهمم چرا یه پسر باید منو دوست باشه اونم در این حجم.

خب جواب جدی بی ادبو دادم الان یکمی حرص میخوره بعد دیگه این وبلاگو نمیخونه.


ادامه (برای صبا مهندس)

من پول و پله اساسی ندارم. که بگم اره مثلا 100 روز پدرم درمیاد زحمت میکشم و مثلا دو روز میرم سفر اساسی و پول خرج میکنم.

یا مثلا اکی ماشین میخرم و باهاش رفت و امد میکنم و پیاده نمیرم دانشگاه.

یا مثلا یه روزایی میرم غذای میخورم رستوران و حال میکنم و شب خسته ساعت ده برنمیگردم و تازه یواشکی بی سر و صدا اشپزی نمیکنم.

من تو این چند ماه با مینیمم ها زندگی کردم.

افتخاری نمیکنم.

اگه پول داشتم و مطمئن بودم که خودم پول دارم بهتر زندگی میکردم.

ولی ندارم و باید صرفه جویی کنم.

شبای زیادی فقط نون و پنیر خوردم یا نون و تخم مرغ.

ولی خوشحالم و راضی.

یه شبایی از خستگی خوابم نمیبره.

مثل امشب.

میفهمین؟

خوابم نمیبره.

امروز من تقریبا از صبح تی ای بودم تو ازمایشگاه تا ساعت نه شب.

یه ساعته خونه اومدم.

یعنی ده اینا رسیدم خونه.

شده تابحال که اینقدر خسته باشی که نتونی غذا بخوری

اینقدر خسته باشی که از خستگی گریه ت نیاد که گریه کنی راحت شی؟

اینقدر خسته باشی که خوابت نبره.

اینقدر پادرد و کمردرد اذیتت کنه.

من الان همین لحظه دارم اینا رو تحمل میکنمو مینویسم.

ولی این زندگیمو دوست دارم.

این زندگیمو یه لحظه با زندگی عالی توی ایران عوض نمیکنم.

شاید فکر کنین روانیم. نه.

تو این زندگی با همه مشکلاتم ارامش هست. چیزی که تو ایران نداشتم.

تو این زندگی کسی اذیتم نمیکنه. هرکی اذیت کنه دور میشم ازش.

حاشیه ندارم.

باورتون نمیشه، الان اینجا، وقتی یه لحظه با خاله هام صحبت میکنم کلا اعصابم اولش به هم میریزه بعد میگم مریم اروم باش! 

پر از حاشیه ان. هر یه کلمه شونو نمیتونی با صد تا ارامبخش هضم کنی.

زندگیشونو کلا باختن به قول خواهرم. همیشه میگه خواهرم

میگه اینا کل زندگی رو به مفت خوری گذروندن و باختن.

کارشون اینه گند بزنن به زندگی جوون ترا.

من این زندگی رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم.

زندگی سختیه ولی.

امروز این پسره داشت پیام میداد بهم، مابین دو تا کلاسم (تو همون break) چک کردم گوشیمو ته دلم گفتم خوشبحالت چقدر وقت ازاد داره، اینقدر وقتش ازاد هست که به حواشی فکر میکنه، اینقدر پولدار هست که اصلا فرداش براش مهم نیست. مثل من دو دو تا چهار تا نمیکنه. ولی صبا، اینو باور کن از من، یکمی که سن ادم میگذره میبینه زندگی ای که توش مجبور نباشی کسی رو تحمل کنی خیلی حال میده. 

تصور کن من ازدواج میکردم.

هر شب یه ادمی که باهاش یه دنیا اختلاف داشتمو تحمل میکردم. ادمی که بیرون وجهه ش شاید خیلی خوب باشه ولی درونش درب و داغونه (یکیش پسرعمه هام، یکیش پسرداییم، یکیش همین جدی، بارهااااااااااا و بارهااااااااااااااااااااااااا نژادپرستانه رفتار کرده و رفتارای بسیار بسیار دور از شان ازش سر زده، اخلاقای خوبش به کنار که یادم هست) باید میرفتم خودمو میکشتم.

اینو از من باور کن

و بپذیر

ادم 50 سال زندگی کنه

و مثل ادم زندگی کنه

تا که 100 سال زندگی کنه و همش با حرف این و اون و عذاب.

من الان سخت کار میکنم و دارم بهای این استقلالمو میدم. بهای این زیاده تر خواهی نسبت به دور و بریامو میدم. میدونم که عمرم خیلی زیاد نخواهد بود. خیلییییییییییی بشه خیلیا!! 58 سال. ولی حداقل الان حس خوبم نسبت به روزای قبلم بیشتره.

زندگی همینه.

زندگی میگذره.

زود تند سریع

چشم به هم میزنی میگذره.

مهم نیست چقدر زندگی کنی

مهم اینه وقتی به الانت و گذشتت فکر میکنی توش لحظه های قشنگ پیدا کنی.

بگی ایول فلان روز چقدر خوش گذشت. چقدر با این ادم بهم خوش گذشت.


همین.

امیدوارم به همه اونایی که دنبال ارامش هستن و شهامت ساختن زندگیشونو دارن، زندگی فرصتی بده که بتونن اونجوری که میخوان زندگی کنن.

  • یه آدم

من اینجا گاهی

دلم خیلی خیلی خیلی برای دوستای ایرانم تنگ میشه

توی گروههای بسکتبال و خوشنویسی تلگرام و بقیه دور همی ها هستم.

ازشون گاهی میپرسم که چیکارا میکنن.

یکیشون داره همچنان کار میکنه.

یکیشون میخواد لیسانسشو بگیره و برای ارشد بخونه، 

یکیشون داره برای کنکور میخونه!!

یکی داره از شوهرش طلاق میگیره.

یکیشون با شوهرش اشتی کرد و طلاق نگرفتن.

یکیشون یه مدت دانشگاه ازاد درس میداد، الان بیکار و علاف میچرخه و دنبال کاره چون اون دانشگاه ازادو بستن!!! به دلیل تشکیل نشدن کلاسا. چون پروفسور احمدی نژاد و فیلسوف روحانی ظرفیت دانشگاههای سراسری رو زیاد کردن.

یکیشون بانک کار میکنه. با پارتی خفنی استخدام شد.

یکیشون خاله ش داره یه ارایشگاه میزنه، میخواد اونجا مدیریت کنه.

یکیشون میخواد ارشد بخونه.

و خیلیای دیگه.

خیلی ازینا میخوان ازدواج کنن.

یکیشون یه ساله داره برای یه شرکت مهندسی مجانی کار میکنه که بعدش نگهش دارن.

متعجبم که مینیمم هفت نفر از دوستام میخوان برای فوق بخونن!

میدونم! دوستام عادی بودن. خودمم عادیم.

ولی در عوض با هم شاد بودیم.

با هم خوشحال بودیم.

با هم روزای خوشی رو سپری کردیم.

خوشبخت بودیم کنار هم.

وقتی روی جدولای خیابون راه میرفتیم شاد بودیم

وقتی کلاسمون تموم میشد و میومدیم بیرون که بریم خونه هامون شاد بودیم

وقتی میرفتیم خرید شاد بودیم

یادمه یه بار قبل ویزای کانادا گرفتن رفتم با دوستم بیرون، چمدون و لباس خریدیم، بعد برگشتم خونه و یادمه از لباسا و چمدونم عکس گرفتم واسه جدی و بقیه فرستادم.

با کوچیکترین چیزا شاد بودیم! شاد بودیم!

درسته که اگه اونجا میموندم هیچییییییییی نمیشدم! هیچی!! باید کنج خونه مثل همینا میشستم که شوهر کنم، یا ته تهش میرفتم سر کار ماهی 500 میدادن و کرایه مو هم باید از بابام میگرفتم.

ولی میخوام بگم هر وقت یاد گذشته میفتم خوشحال میشم.

خیلی خوشحال میشم.

ازینکه این دوستا رو دارم خوشحالم.

ازینا که با این ادما روزای خوبی رو سپری کردم خوشحالم.

دیدی یه روزایی تو زندگیت هست که تو توش شاد و شاد و شادی؟

من ازین روزا داشتم.

اینجام همین چیزا رو دارم میسازم.

دوست دارم یه روزی دوستای ایرانم دوستای کانادامو ببینن، با هم دوست شن...

همه دوستام دور هم جمع شن!

دوست خوب، نعمته.

دوستی که با فکر کردن بهش تو حالت خوب شه نعمته. من ازینا دارم. من از دوست شانس اوردم همیشه. خدا همیشه سر راهم ادمای خوب گذاشته. باور دارم که شانس اوردم. اینجا همینطوری که میریم سمت اخرای بهار و اوایل تابستون من بیشتر یاد ایران میفتم چون تو بهار و تابستون و پاییز ما خیلییییییییییی میرفتیم بیرون...

این پستو به یاد دوستای ایرانم میذارم. جاشون همیشه تو قلبمه.

+ اگه غر غر زدنای جدی نبود من به سختی میرسیدم به اینجا، اگه داد و بیداداش نبود من خیلی سخت میتونستم به فانتزیام جامه عمل بپوشونم. با اینکه ادم بسیار بی منطق و نق نقو و گندی هستی، ولی ازت ممنونم. تو بدون شک فراموش نشدنی هستی.



  • یه آدم

بزودی سری جدید تی ای شدن من دوباره شروع میشه برای این ترم.

و از قضا خیلی فشرده تره!

و رسما به فنا میرم!

و با اینکه از طرف دانشگاه به اساتید ما سپردن که به ما هیچ تکلیفی ندن ولی من همچنان دارم به یه دختری درس میدم تو ازمایشگاه، و خودم پرزنتیشن دارم! و کلی ریسرچ!!!

این تی ای ییم، موضوعش یکمی با ریسرچم بیش از اندازه فرق داره!!!

کاملا شیمی آلی هست!!!

ولی خب ساده هست ازمایشا.

ولی تعداد دانشجوها خیلی خیلی زیاده تو ازمایشگاه (نزدیک 30 نفر) و ما باید دو نفری یه ازمایشگاه گنده رو اداره کنیم.

با کلی تصحیح گزارش کار ازمایشگاه و کلی کار دیگه.

و Proctoring

قسمت مراقب امتحان موندن سخت ترین قسمت تی ای شدن هست.

من شش تا دارم، که یکیش رو رفتم. مونده 5 تا پراکتورینگ، هر کدوم رو چهار ساعت در نظر بگیرین و با کارای قبل و بعدش 5 ساعت.

مصییبته!

ولی خب تموم میشه

اینو دوست دارم که قراره دانشجوهای جدید ببینم.

خیلی خوشحالم.

اداره کردن کلاسو دوست دارم.

درس دادنو دوست دارم.


اینکه یه موضوع پیچیده رو ساده کنم و به بقیه یاد بدم رو دوست دارم.


امروز دوستم دعوتم کرده بود تو خونشون برای پارتی (دوست من جنس مونثه و اروپاییه).

حال نداشتم برم. حقیقتش چون 5 روز هفته رو همش کار میکنیم و هر جمعه میریم گروپ لانچ یا همون ناهار دسته جمعی با اعضای گروه دانشگاه و خیلی خوش میگذره، شنبه ها دوست دارم یا برم دانشگاه کار کنم، یا اگه قراره بمونم خونه بمونم خونه! این شنبه خونه موندم، چون دارم کتابا و lab manual تی ای شدن رو میخونم و فیلمای safety in labs رو میبینم دیگه موندم خونه. 

از طرفی جمعه پرزنتیشن دارم!!! و دارم سیمولیشن هامو ران میکنم و اون ازمایشایی که انجام دادم تو طول هفته رو (این قسمت تجربی هست و در ازمایشگاه انجام میشه) رو انالیز میکنم موندم خونه. دوست دارم یه روزم مال خودم باشه. با خودم باشم. با خانوادم و دوستام صحبت کنم. فکر کنم. فیلم ببینم.

من دوست ایرانی نزدیک ندارم اینجا. همه یا کانادایین یا مال کشورای خاورمیانه هستن.

نه که از ایرانیا بدم بیاد نه.

دوست ندارم مثل همه ایرانیا که از اول میپرن توی کامیونیتی و بعد دو روز جنگ میکنن و بعدش منزوی میشن چون نه دوست ایرانی دارن نه از اول با خارجیا چرخیدن باشم. دوست دارم دوستای ایرانیمو به تدریج پیدا کنم و با شناخت. و اتفاقا الان با دو تا دختر دوست شدم. ولی نه نزدیک. ولی تخمین میزنم که تا سه ماه اینده بتونیم دوست تر هم بشیم.

یادمه اوایل که اومده بودم اینجا هرکی دعوتم میکرد میرفتم جنشنون یا خونشون یا توی کلاب باهاشون. که ببینم کانادا چجوریه، کی هست کی نیست!!! ولی خوشحالم که زندگیم الان به جایی رسیده که خودم انتخاب میکنم با کی برم بیرون و کجا برم.

این حسو دوست دارم.

در شرف دوست صمیمی شدن با یه دختر کاناداییم. خیلی دختر خوبی به نظر میرسه. خدایا بعضی دخترا چقدررررررررر خوبن!


امروز تصمیم گرفتم فیلم fences رو ببینم که نامزد اسکار 2017 بود، خوشم نیومد، یه ساعتشو دیدم ولی بقیشو نه. از Arrival که ابدا خوشم نیومد. فیلم اینقدر ضعیف!!! اینو برا چی نامزد اسکار کردن!!! یه تخم مرغو رنگ کردن اونجا گذاشتن به عنوان سفینه!!!! 

گفتم بشینم یه فیلم به اسم Laggies ببینم که مال 2014 هست و نامزد هیچی هم نشده.

برای دل خودم ببینم.

وقتی فیلمی رو برای دل خودم میبینم خیلی روم اثر میذاره

مثل کتابی که برای دل خودم میخونم نه افتخاراتی که داشته

مثل ریسرچایی که ادم با علاقه انجام میده و توشون موفق میشه

مثل کسانی که واسه دل خودت دوسشون داری

مثل فیلمایی که برای دل خودم دیدم

مثل seeking a friend for the end of the world

مثل detachment

gone girl

and so forth

خلاصه

همون لحظات به ذهنم خظور کرد

که خدایا

اگه کایرا نایتلی نباشه

اگه اما استون نباشه

من فیلمای کی رو ببینم؟! این دو بازیگر واقعا و واقعا محبوبن برای من.

به اضافه Steve Carrel

مثل راسل کرو!!

اگه اینا نباشن

من فیلمای کی رو ببینم!

اگه هنرپیشه محبوب پیدا نکنم؟!!!

فیلمای کایرا نایتلی خیلی خیلی خیلی رو من اثر گذاشتن

ازینکه یه روزی هنرپیشه های محبوبم، کارگردانای محبوبم، نویسنده های محبوبم تموم شن ناراحتم!




  • یه آدم

خیلی جالبه

ملت کلا جوگیرن

ملت کلا رو هوا هستن

ملت کارشون به جایی رسیده که از دست اخوندا فرار کردن اومدن اینجا و پشت به پشت به اخوندا فحش میدن

بعد همین ملت، همشون یه دونه نوشته چسبوندن عکسشون: تا 1400 با روحانی! تحصیل کرده های ما، آدم حسابیای ما! همشون!!!

هر 4 سال برای اینکه اینا رو مجبور کنن بیان پای صندوقای رای، 6 تا جانی روانی رو کاندید میکنن، بعد سه تاش مثلا جانی تر و روانی تره (مثل همون مموتی خودمون، یا خالیباف) بعد ملت میریزن پای صندوقا، از کانادا میرن واشنگتن برای رای دادن به روحانی که خالیباف انتخاب نشه.

بعد تو تلویزیون ایران همیشه اعلام میکنن مردم پرشور از بس تو این 4 سال خیر دیده بودن ازین رئیس جمهور رفتن باز به اون رای دادن این نشون میده مردم همیشه تصمیم گیرنده اصلین بلا بلا بلا چرت و پرت، خزعبل.... بعد ملت ذوق میکنن میریزن بیرون که روحانی موچکریم. هر سال این ملت میرن پای صندوقای رای و اتفاقا پرشورتر میرن و به مشروعیت این رژیم بیشتر اضافه میکنن.

بعد تو تاکسیا همین ملت میشینن زر زر میکنن که وضعمون خرابه.

بعد هنوز زندیای سیاسی ما دارن شکنجه شدید میشن. بچه های هجده ساله ها...

هنوز اهواز پر گرد و خاکه

هر روزم بدتر میشه

هر روز یه جانی جدید دستگیر میشه

هر روز تعداد معتادا بیشتر میشه

هر روز زنای خیابانی دارن بیشتر میشن تو ایران

هر روز کودک اجاره دادن و بچه فروشی داره بیشتر میشه

هر روز وضعیت مردم بدتر از دیروز

باز ملت از رو نمیرن!!!!

باز این ملت یه ذره عقل به سرشون نمیاد!!!

بابا ایران ازین بدتر که نمیشه.

ایران که براش فرقی نداره روحانی بیاد مموتی بیاد موسوی بیاد.

تو حداقل باسن مبارکو نگه دار برای رفتن به خونه مامان پیرت، برو به مادر علیلت یه سر بزن به جای رفتن پای صندوق رای بدبخت!

خاک تو سرت!

تو تحصیل کرده ای

تو دکتری

تو 

پی اچ دی داری

تو دهنتو باز میکنی میگی من فیلسوفم

خاک بر سر این ملت کنن.

خاک!

ما مستحق همین وضعیم.

بخدا این وضعیت برای ما زیاده.

ما هممون مستحق بدتر ازیناییم.

تو کانادا مثه اینکه قراره رای گیری نشه برای ایران. ملت دارن پلن میکنن برن واشنگتن.

بفرما برو. 

وطن فروش شاخ و دم نداره.

یکیش همین بی خردای نفهمی که حتی نمیدونن دارن وطن فروشی میکنن.

خاک!

پی نوشت: روی سخن من اینجا با همه نیستا، با همه نیست. با مخاطبای همیشگیم نیست.

با اون ملت همیشه در صحنه، که همیشه تو صحنه های مختلف هستن و هر روز بدبختتر از دیروز هستیم، هست

که میخوان به روحانی رای بدن (نه همه اونایی که به روحانی رای میدن، اون بخشی که خیلی ادعا دارن و همه رو میخوان مجبور کنن به روحانی رای بدن)

ولی خبر ندارن که خودشون شکار هستن

که خودشون بخشی که یه برنامه بزرگو یه پروژه بزرگ هستن و احدی به زنده و مرده اونا اهمیتی نمیده

این ملت همیشه در سهنه، ممکنه بیان منو به توپ و تشر ببندن.

برای این ملت همیشه در "سهنه" (صحنه نه) میخوام بگم که عزیزم، برو رایتو بده عمو.

من نظرم هیچ کجا تاثیر نمیذاره، با خالیبافم فامیل نیستم و با حسن و اسحاقتون که اخیر پسرخاله شدین باهاش و میگین اسی، میونه ای ندارم.

مموتیم مال خودتون

همشون مال خودتون

این یه وبلاگ شخصیه که هیچ کجا تعیین کننده نیست

لطفا نظرات و توهین های گرانمایه تونو نگه دارین وقتی روحانی اومد سر کار ببرین بهش تحویل بدین بندازتتون تو زندون یه دو لیوان اب خنک بخورین حالتون جا بیاد.

لطفا اینجا نظر ساطع نکنین.

به جهنم که به روحانی یا هر دیکتاتور دیگه رای میدین. خوشحالم که موقع رای گیری حداقل تو اون مملکت نیستم (با اینکه ایرانمو دوست دارم)  والا. ملت دلشون از یه حای دیگه میسوزه میان رو من خالی میکنن. Loser های از همه جا مونده.



  • یه آدم

چیزای خیلی خیلی خیلی زیادی میشه از دخترای کانادایی یاد گرفت.

یکیش همین ارامششون.

یکیش هیجانی که به موازات این ارامش پیش میره.

و من هیچ کدومو سر جاش ندارم!!!

یکیش ریلکس بودنشون.

خیلی چیزا.

من دخترای نرمال کانادایی دور و برم زیاد میبینم.

ایشالا قسمت شه.

بیاین اینجا.

ببینین دخترای اینجا رو.

واقعا ادمای نرمالین خیلیاشون.

یه سری ایرادات اساسیم دارن

مثلا به شدتتتتتتتتتت گیج و بی دقتن.

یعنی خیلی راحت میبینی یه دونه بطری بزرگو دختره ریخت رو زمین (حاو مواد سمی) و پشتش گفت اوپپسسسسسس و همین!!! یعنی حتی جمعشم نمیکنن.

دخترای اروپام همینن.

من واقعا دلم واسه مردای ایرانی ای میسوزه که با دخترای کانادایی و اروپایی ازدواج میکنن.

یعنی مصیبته.

تمیز نیستن. ابدا.

اشپزی بلد نیستن.

حواس پرتن.

خیلی

قد پسرا و قیافه پسرا و پولشون تنها فاکتور مهم برای اوناست.

یعنی پسره یه خر باشه، فقط قد و قیافه و پول داشته باشه!!! هیچییییییییی براشون مهم نیست. قد براشون مهمه خیلییییییییییییییییییییییی.

بعد خیلی لوسن. جدی به من میگه لوس. لوس ندیدی هنوز. لوس میخوای ببینی بیا دپارتمان ما قشنگ میفهمی لوس چیه.

استاد سپرده بهشون درس بدم.

سر هر دقیقه یه بار میان میگم مریم ارور داریم!!! خطا داده کامپیوتر، بیا رفع کن، در حالی که من خودمو کشتم و یه فایل کامل کامل و جامع (منو که میشناسین چقدر حرف میزنم با جزئیات) براشون نوشتم و توضیح دادم.

ولی اونو حتی نمیخونن.

نمیدونم کی به اینا مدرک داده!!!!

خیلی بی دقتن.

من اصلا ندیدم یه مایع دستشون بگیرن و نریزنش زمین.

یه بطری دست بگیرن و نشکنن!!!

دسمالو سطل اشغال نمیندازن.

میندازن زمین گاهی!!!

ولی میخوان مخ پسرا رو بزنن میرن جلو دست میدن حرف میزنن با پسره میرقصن. ولی من عین این بدبختا خجالت میکشم گاهی که حتی با دخترا حرف بزنم!!! هرکس رو میخواین نفرین کنین دعا کنین زن اروپایی یا کانادایی گیرش بیاد!!!

اینجا ما بعضی پسرامونم خیلی کر کثیفن. ولی بهتر از اینان!!!

خلاصه کنار اخلاقای خیلی خوبشون، اخلاقای خیلی گندیم دارن. خیلی بد.

ولی همه همینن.

من خودم اخلاقای خوبم واقعا خوبه. اخلاقای بدمم واقعا بدن!!!


  • یه آدم

خب! این پست بلند بالام تموم شد!!!

الان قابل خوندنه!

خب

قرار بود بشینم درباره این دورهمی هایی که هر روز با بچه ها داریم بحرفم.

از هر هفت نفر ما، دو نفرش غیرکاناداییه و بقیه کانادایین.

من خیلی با این بچه ها میحرفم.

خیلی اطلاعات میگیرم.

اطلاعات درباره کار کردن و اینا که ندارن! اطلاعات تخصصی ندارن.

ولی اطلاعات جنرال خیلی میگیرم.

خیلی حرف میزنیم. این رو دوست دارم. وقتای خالیمو باهاشون حرف میزنم.

میشینیم 5 نفری صحبت میکنیم.

این 4 تا کانادایین همشون، دو تاشون چینی-کانادایین البته.

خلاصه حسش خیلی خوبه.

هم زبانم عالی تر میشه هر روز

هم چیزای جدید اجتماعی یاد میگیرم.

مثلا اینجا دبیرستانیا میرن کار میکنن. نه برای پول. به خاطر وارد شدن به اجتماع. واسه اینه که سوادشون کمه. ولی هرچی بلدن رو میخوان همش پرزنت کنن. به خودشون ایمان دارن. ماها عین بدبختا یه عالمه سواد و اطلاعات داریم، ولی کم رو، منزوی.

من یه شانسم اوردم تو گروه ما تو دانشگاه هیچ ایرانی نیست. نه که ایرانیا بد باشن نه. بنده های خدا ادمای خوبین حداقل قشر دانشجو.

بحث اینه که من فرصت فارسی صحبت کردن ندارم. حتی تو طبقه ما هیچ ایرانی ای نیست!! یه دونه هست اونم ناپیداست!

و اینکه هم خونه ای های منم کانادایی بودن!!!

همه هم خونه ای های آیندمم کانادایین. همشون! باورتون نمیشه، این انگلیسی حرف زدن اینقدرررررررر سریع ارتقا میده زبان ادمو، که نمیفهمی! ولی ماه اول به شدتتتت آدم روانی میشه ها. من هفته اول دانشگاه سعی میکردم ساکت بمونم!!! از هفته دوم که تی ای شروع شد یهو مجبور شدم حرف بزنم و شروع کردم به حرف زدن یعنی. از هفته سوم دیگه راه میفتی ولی نه کامل. از هفته چهارم استاندارد شدن شروع میشه. از ماه دوم دیگه آدم نرماله و هر روز اطلاعات افزون کسب میکنه!


خیلی خوشحالم ازین نظر.

هم تی ای بودم. تی ای شدن به شدتتتتتتتتتتت انگلیسی رو ارتقا میده.

هم اینکه باعث میشه تو باز با بچه ها تو ازمایشگاه بحرفی و راه بیفتی شدیدا از نظر اجتماعی هم اونا اطلاعات اجتماعی منتقل میکنن و اطلاعات درسی. از آرزوهاشون میگن، از کشوری که توش به دنیا اومدن و خیلی چیزا. 

مثلا اینجا این دختر کاناداییا بهم گفتن دو تا تابستون اینجا دلقکا اما رو شکار میکردن، تو جاده های خلوت یا مثلا شبا. نه که بکشنا، دنبالت راه میفتادن که بگیرنت، بترسوننت، ولت کنن. 

خلاصه خدا رحم کنه تابستون رسیده! من قلبم کشش نداره.

حتی ویدئوهاشو تو یوتیوب دیدیم.

گوگل کنین canada + bad clowns or chasing clowns

خلاصه اینطوری


من کلا درس دادنو دوست دارم.

میتونم خوب حرف بزنم

خوب درس بدم.

اینو متوجه شدم که استعداد ویژه ای رو خدا بهم داده. 

استادم یکی از بچه های فوقمونو (هم ازمایشگاهیمو) داده دست من که بهش simulation تدریس کنم. اینکه چطوری molecular dynamics رو run کنه. بعضی وقتا فکر میکنم، میگم خدایا من همین هفته قبل یاد گرفتم کار کردن با این برنامه جدیده رو، دو هفته قبل تیکه قبلیشو یاد گرفتم، تقریبا 4 هفته اول استارت زدیم. این هفته یادش دادم به کسی. به انگلیسی! بعضی وقتا خیلی تعجب میکنم بابت این استعدادی که خدا بهم داده. شاید بگین خودشیفته (اون جدی الان با خوندن این میگه بله درسته!) ولی انصافا تو این یه مورد درست میگم. من خوشگل نیستم، قد بلند نیستم، خوش هیکل نیستم. پولدار نیستم. ولی به شدت بااراده ام و به شدت استعداد تدریسم خوبه و ضمنا به شدت باگذشتم (اینو الان باز جدی میگه اره میدونم، زرت!) ولی اینو هر روز میبینم، هر روز اینا بهم میگن. من خیلی راحت گذشت میکنم از یه سری اختیاراتم که کار بقیه راه بیفته و اونا به شدتتتتتتت حس میکنن باید جبران کنن. این حسمو دوست دارم. این حسی که دور و بریام بهم دارنو دوست دارم. نه که حس مدیون بودنشونو نه. اینکه با من راحتن، اینکه اطمینان میکنن، اینکه میدونن وقتی گیر هستن کمک میکنم، اینکه میدونن واسه یه دونه نوبت استفاده از دستگاه دعوا راه نمیندازم. این سینا جان درباره همین ازمایشگاه پرسیده، یه تیکه شو برات بگم:

ایران که افتضاح بود از خیلی جهات. بچه ها خوب بودن، صاف بودن. ولی امکاناتی نداشتیم. اینجا امکاناات داریم. بچه هامون به شدت قلباشون صاف و سالمه. ولی اولن یکمی تنبلن، یعنی دوست ندارن داشگاه بیان و در نتیجه با نفرت میان! ودر ثانی بچه ها مطلقا به هم محبت ندارن. یعنی اگه ببینن تو گیر هستی و فردا میمیری! و امروز باید این ازمایشو انجام بدی، حتی اگه نوبتشون نباشه باز میان مخالفت میکنن. یعنی قبلا تو این دانشگاه و بقیه دانشگاهها سر این از دستگاه استفاده کردن جنگ شده!! پلیس اومده!!! اتفاقا خیلیم بی حوصله ان، کسی نمیره سراغ دستگاه. ولی میبینن یکی استفاده میکنه اذیت میکنن. همه نه ها، اتفاقا دخترا ابدااااااااااا اینطوری نیستن. دخترای کانادایی ادمای بسیار سالمین. پسرای کاناداییم همینطورین. ولی یهو میبینی دو تا جنس مذکر میان فضولی همه رو میکنن. ما تا اینجا اینجوری دیدیم. سر همین من هر هفته بحث میدیدم اینجا. 

یه روز گفتم، مریم از امروز باید یه کاری کنی اینا کمتر بحث کنن. من همه نوبتامو به خاطر بچه ها کنسل کردم. همه رو. دادم به بچه ها. تو روزایی که هیچ احدی دیگه حال نداشت از دستگاه استفاده کنه (شنبه و یکشنبه) شروع کردم به کار کردن!!

یعنی روزای تعصیلو.

یه مدت اینکارو کردم تا بچه ها دیدن به جای دعوا، اپشنای بهتری هست. الان میبینی برای هم گذشت میکنن تا حدی. نمیگم به خاطر من اینطوری شده. میگم بچه ها فهمیدن میتونن کارای بهتری کنن. همین امروزم باز نوبتمو دادم به یه دختری و اینقدررررررررررر خوشحال شد که نگو. بعد اینا حس میکنن باید حتما اونو جبران کنن. بلاخره من که میرم دانشگاه و کارامو میکنم. بذار همه چی به خوبی و خوشی بگذره.

چند بار به جای اونا مراقب امتحان موندم، در نتیجه خیلی حس بدهکار بودن بهم دارن بنده خداها. بهشون گفتم که مهم نیست بخدا. ولی اینا میخوان هر طور شده جبران کنن!


همین.

از این خبرا اینجام هست.

ولی در مجموع، ادمای اینجا به شدت، به شدت قلبای تمیز و مهربونی دارن.

به شدت.

یعنی نمیتونی بفهمی من چی میگم تا وقتی اینجا بیای.

نیست دنیاشون فقط شاد بودن و فان داشتنه، اصلا ممکنه به جز اون به ذهنشون نرسه.

همینقدر یاد دادن بهشون.

برای همین من همه هم گروهیامو دوست دارم.

واقعا نرمالن.

این دعواها بیشترش از ادمای مهاجر رسیده. یعنی خود کاناداییا اصلا اهمیتی نمیدن به هیچی. ولی خب از نسلهای قبل مهاجرا اومدن (اینو خود بچه ها گفتن که دعوا بین دوو تا پسر یا دو تا دختر که مثلا یکی از ایران اومده یکی از افریقا پیش اومده) و دعوا کردن تو ازمایشگاه و این حسو به بقیه منتقل کردن که اینجا میشه دعوا کرد و حرمتا رو از بین برد.

ولی من نذاشتم خوشحالم. اتفاقا بچه ها منتظر بودن ببینن این نفر جدیدی که میاد، میشینه قشنگ دو به هم زنی کنه یا دعوا کنه؟! دیدن نه!!! تازه من با اینا هر دو هفته یا هر هفته یه گروپ لانچ یا گروپ دیننر طراحی میکنیم و میریم بیرون. دوستم میگفت ما ابدا نداشتیم ازین چیزا. اینا به خاطر من ایجاد نشده. ولی این نشون میده این بچه ها قلباشونو تمیزه که اینقدر سریع به چیزای مثبت واکنش نشون میدن.

کانادا رو به شدت دوست دارم.

به شدت حاساس خوشبختی دارم.

به شدت ادمای اینجا رو دوست دارم.

اینجام ادم بد هست، اینجام مردم ازار هست ولی تعدادشون خیلییی کمه. اینجام سرت کلاه میره اگه حواست نباشه.

ولی به صورت میانگین، ادمای اینجا یه شدت نرمال و مثبت و سالمن. تنبلیشون به من ربطی نداره. زندگی خودشونه. بی هدفیشون به من ربطی نداره.

اینکه این ادما اینقدر سالم و نرمالن و خوش قلب برای من خیلی خوبه.

راستی دو تا شغل پارت تایم تدریس پیدا کردم!! دو دلم که برم، نرم! دارم فکر میکنم.

از طرفی بعضی وقتا ایمیل دریافت میکنم برای تدریس خصوصی. نمیدونما؛ ولی شاید، شاید، بچه هایی که براشون تی ای بودم ایمیلمو دادن به این و اون برای تدریس.

هنوز که هیچی رو قبول نکردم. خیلی دو دلم.

ولی خوشحالم.

شادم.

خیلی راضیم.


این دوست من (همون پسره که ادعا میکنه منو دوست داره) اینطوریه:

مریم، وقتت ازاده برای فردا؟

مریم: بله!

پسره: اکی اماده شو میخوام 2 دقیقه ببینمت.

مریم: باشه.

فردا: 

پسره:

سلااامممم مریم! خوبی؟

مریم: سلاااممم، قربانت، تو خوبی؟ 

پسره: بععععلللههههه

مریم: کجا میریم؟

پسره: You are kidnapped!!!

بعد یهو میبینی مریم و پسره سر از مونتریال درمیارن!!!!

اینه زندگی من با این پسره!


عینننننننننن پسرای ایرن اهل سورپرایر کردنه!!

برای من که به این سیستم عادت کردم این مدل پسرا اکی هستن!


راستی

چند روز پیش داشتیم تنظیم میکردیم زمان و مکان گروپ لانچو.

بعد گفتن اقا بریم رستوران ایرانی. 

گفتم عالییییییییییییی

رفتیم سرچ کنیم رستوران ایرانی رو

هیچ سایتی نداشت رستوران های ایرانی شهرمون!!!! همه دارن، این گداها سایت ندارن.

هیچچچچچچچ منوی غذام که نبود قیمت ببینیم.

بلاخره یه دونه از یه رستوران ایرانی تو کانادا یافتیم.

رقص کمر میکردن رقاصا، ملت غذا میخوردنو میرقصیدن و جیغ و جیغ و جیغ!!!! اقا این هم گروهیای من ترسیدن!! گفتن واقعیه اینا؟! گفتم بله!!! گفتن ترسناکه، حس تجاوز به ما دست داد!!!! بیچاره ها ترسیدن!!! میپرسیدن چرا اینا به هم دست میزنن!!! میفتم بابا ایرانیا خیلی تاچی هستن! خیلی!

اصلا مغزشون هنگ کرده بود. حس خطر اجتماعی بهشون دست داده بود!!!!

از خنده مرده بودم!

همه کشورا عین همن.

ترکیه برین

کپپپ همین ایرانیای کانادان،

ارمنستان ما دو بار رفتیم رستوران هر دو بارشو ملت دست دست دست دست! استغفرالله!!! اصلا دوست دارن! ازون دو بار یکیش رستوران ایرانی بود یکیش رستوران ارمنی، جفتشو ملت دست دست میزدن میخوندن!!!

المان ازینا بدتر

هلند یه ذره بهتره!!

بقیه کشورام کم و بیش شبیه همون. باکو ماکو شبیه اینان.

والا!

چرا ما اینجوری ایم!!

:))))

ولی اخلاقامونو تا حدی دوست دارم.

ایرانیا ادمای گرمی هستن.

با اینکه توی یه کشور با همه محدودیدتها بزرگ شدیم ولی ایرانیا ادمای گرم و مهربونین.

من اینو تو رفتار ایرانیای دور و برم میبینم.

بچه هااااااااااااااا

با دو تا دختر ایرانی دوست شدم!!

خیلی خوشحالم!!!

یه پسر ایرانیم ازم خوشش میاد!!! سیریش دست برنمیداره. سماجتشو خیلی دوست دارم!!!

خلاصه اقا جان اومدین اینجا نرقصین تو این رستورانای ونکوور و تورنتو و بقیه شهرای کوچکو بزر. حداقل میرقصینم اون در رستورانو ببندین برقصین!

:)))))))))))))))))))))))))))

اینجوریا.


چند روز قبل

یه بار داشتیم با بچه ها میحرفیدیم

بعد یکیشون میگفت که هر سالو کجا بوده.

گفت سال اول دانشگاهمو خوابگاه بودم!!!!

بعد همه خندیدن و هووووو کردنش!

پرسیدم چرا؟

گفتن بابا سال اول کارشناسی؟!! همه هورموناشون نامنظمه. همه به هم نزدیک. اصلا و ضع و اوضاع خراب. نمیدونم کلی حرف زدن. گفتم مگه چطوری بود؟ چند نفر تو یه اتاق؟ گفتن تو هر اتاق یه نفر بود، اگه میخواستی دو نفر. ولی خب همین یعنی خیلی نزدیک بودن تو یه خوابگاه. چون خوابگاهه خونه که نیست. 

بعد

تو ایران

تو مملکت اسلامی

میبینی ده تا دخترو با هم یه خوابگاه میندازن

ده تا پسرو با هم!!!

بعد یهو از بین دهترا دو تاشون همجنس گرا درمیان (یا حالا هرچی) بعد میگن اینا حجابو رعایت نکردن خدا اینا رو بدبخت کرد.

محکوم بودیم تو خوابگاه که با نه نفر و پنج نفرو هفت نفر دیگه زندگی کنیم. تو هر سوئیت هفتاد و دو نفر.

تو هر طبقه دو سوئیت.

و یه اپارتمان نه طبقه که هیچچچچچچچ سیستم بهداشتی و سیستم اب و برق درست و حسابیم نداشت.

منم لیسانسو توی یه دانشگاه توپ و باکلاس تهران درس خوندم و سراسری!!! دیگه ببینین دانشگاههای شهرستان چطوریه. دانشگاههای ازاد شنیدم که بهترن ولی سراسریا وحشتناک بودن. واقعا اگر خاطرات و دوستای خوب نبودن ما هممون روانی میشدیم. یعنی فانتزیمه، ارزومه، یه روزی بتونم خوابگاههای خوشگل یا خونه های خوشگل درست کنم برای دانشجوها که حال کنن. لذت ببرن. هر اتاق یه نفر. کیف کنن. ارزومه اینکارو توی مملکتم انجام بدم. خلاصه حرفای این دوستمون منو یاد american pie انداخت. بعد یواشکی از دختره پرسیدم اینجوری بود؟ گفت نه بابااااا اون امریکن پای خیلیییییییییی اغراق داره!!!! خیلی باحال بود. اینا چطوری محصول رسانه ان؟! فکر میکنن ما مثلا با خر و شتر میریم میایم، نه میدونیم اینترنت چیه نه گوشی داریم نه لپ تاپ دیدیم. اب شرب نمیدونیم اصلا اسمش چیه البته واقعا ایران بعضی جاهاش بنده خداها اب شرب ندارن، اب ندارن!!! اهواززززز اهوازززززز خوزستان! ولی مام کلا تصور میکنیم خارج یعنی هالیوود. انصافا نود درصد ماها حداقل اینجوری فکر میکنیم. من وقتی میخواستم بیام تو این خونه، اولش هر جقت هم اتاقیام اقا بودن، عد یکیش رفت الان دو نفریم. با یه پسر دیگه ام یعنی. یادمه تو ایران دوستام وقتی مپرسیدن کین هم خونه ایات میگفتم دو تا پسر! میگفتن اووووووفففففففففففففف خوشبحالت هر شب عشق و حال!! ولی من تو اروپا زندگی کردم و دیده بودم که بابااااااااااااا اینطوری نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.

من تا بحال دست ندادم با هم خونه ایم! حس میکنم اصلا برادرمه این. اینقدر. البته اگه ایرانی بود شاید به خاطر فرهنامون یه مدل دیگه میشد و یه دلیلی که هیچوقت نخواستم با یه پسر ایرانی هم خونه شم همین بود (یا هر کشوری که فرهنگش مثل من باشه) چون من الان با هرپسر ایرانی ای برم زیر یه سقف، هر جوررررر هم باشه هم من مثبت هم اون پاک  مثبت، بازززززززززز مین این دختره یه کرمی داره رفته با این پسره یه جا. یعنی ملت اینقدر میگنننننننن تا ما خودمون به خودمون و به هم مشکوک میشیم. و اینکه پسرای ایران خیلی شیطونن. ولی با یه خارجی هرگز این مسئله پیش نمیاد.


این پست بلند بالام تموم شد.


سینا جان درباره اون سوالت سر فرصت مینویسم.

کارا زیاد شده بچه ها.

دعا کنین.


پی نوشت:

یادمه خوندن وبلاگ یه اقایی که تو ونکوور بود خیلی بهم انگیزه میداد.

یا نوشته های ادمایی که تو کانادا بودن.

از اینی که هستم الان راضیم.

امیدوارم یه روی وبلاگ من کمک کنه شما به فانتزیاتون برسین یا حداقل جرقه شو بزنه.


پی نوشت 2: بچه ها، به شدت از رویاها و فانتزیاتون حساب ببرین.
This is a warning!
Dreams Come true!!!
این چیزی که الان هستم دقیقا تو فانتزیام بود.
یادمه، قبل اومدنم به اینجا، وقتی تو سال 2015 فیلم آقای لازار که یه فیلم فرانسوی زبان ساخت کانادا هست رو دیدم همیشه میگفتم خدایا میشه برم کانادا، بعد یه مدت تنها زندگی کنم، ببینم چطوریه چیه چه خبره؟! و هم خونه ای کانادایی داشته باشم؟
چون و المان من تو این خوابگاههای گرون قسمت بودم. یه خونه گنده بود. سه طبقه! و کلا 4 نفر بودیم که دو تاشون نمیومدن معمولا تو خونه.
یه خونه 400 متری بودو ما دو نفر!!
حتی اب جابه جا نمیکردیم همه رو برامون میاوردن.
هم خونه ایام اروپایی بودن و در نتیجه تجربه زندگی با 3 تا اروپایی رو داشتم.
میخواستم بیام کانادا، ببینم زندگی با کاناداییا چطوره؟! 
میخواستم یه مدت یه خونه داشته باشم مجردی زندگی کنم حالشو ببرم. هر وقت که خواستم بخوابم (اینجا از شدت خستگی، هر وقت خونه میرسم یه ساعت بعدش بیهوشم!!! چه هفت شب برسم چه هشت شب چه 12 شب!!) اون یه ساعتو هم غذا میپزم و دوش میگیرم!
بچه ها، خیلی بترسین از ارزوهاتون
ارزوها واقعی میشن.
هیچ نیرویی توی این دنیا قوی تر از نیروی خواستن ادما نیست!!!
هیچی!
هیچی!

خیلی مراقب باشین که به چیا فکر میکنین.
این حرفا رو از مریم پیر داشته باشین!!!
دوست داشتم یه دونه دوست پسر مانند دور هادور مثل همین پسره داشته باشم ولی یه جا زندگی نکنیم. که دارم.
دوست داشتم یه عالمه دوست از کشورای مختلف پیدا کنم که کردم.
میدونین فانتزی بعدیم چیه؟!
یه بخشیش اینه:
برم سر کار! بعدش با یکی برم زیر یه سقف و زندگی مشترک استارت بزنیم.
بعدش دوباره درس بخونم.
برا بقیش خدا بزرگه!

حرف دومم
دوستان
از دوستان فهمیی مثلا اون صبا مهندسه که داره فوق میگیره و یا غزل و یا ماه گیسو و اقای خیری و دوات و سینا و بقیه ممنونم.
ولی
ببینین
صد بار گفتم
این وبلاگ مال منه
دوست دارم درباره خودم بنویسم
به قول جدی که میگه من یه ادم (مریم یعنی) طاهرا باگذشتم ولی خیلی عوضیم ممکنه ادم خیلی اصلا بی شعوری باشم.
ولی این وبلاگ مال منه.
میخونینش بخونین ممنونم.
ولی لطفا هیچ گونه نصیحتی نفرمایین.
یعنی اینجوری نگو اونو ری بگو نمیدونم اینو نگو اونو بگو.
ما هممون ادعای روشن فکری داریم.
ولی در عمل داغونیم. حتی همون جدی (که از هممون بدتره و پرادعاتره، سلام پرادعا چطوری؟)
من به ندرت ادم دیدم که منو قضاوت نکنه، بدون شک امثال اون صبا مهندسه که فوق میگیره یا یاور و یا غزل و ماه گیسو و اقای خیری و خیلیا نایابن. و من حال میکنم با این مخاطبام.
ولی لطفا برای من پند و اندرز ننویسین.
اکی تو وبلاگ خودتون بشینین منونقد کنین فحش بدین اکی هست.
ولی اینجا منو نقد نکنین. من همه نظراتتونو منتشر میکنمو ولی حقیقتش نقد کردن شما تو گوش من نمیره. چون تو این محوطه وبلاگم گوشام بسته هست.
ولی با نظراتتون یا سوال پرسیدناتون واقعاااااااااااا حال میکنم. واقعا لذت میبرم.

از نظر من ایراانیا اکثرشون زمان میبره که به یه حالت نرمال برسن. خیلیامون عقده ای هستیم. یکیش من.
اگه بدتون میاد دیگه اون به من ربطی نداره. این نظر منه. و دوست دارم بنویسمش. اگه از نظر شما ایرانیا هیچ کدوم عقده ای نیستن و سالمن، دیگه برا خودتون نگه دارین اکی. حتما یه چیزی میدونم که اینو میگم دیگه. منم نمیگم همه ایرانیا، میگم بعضی ایرانیا. اتفاقا میاین اینجا میبینین ایرانیا ممکنه ادمای خیلی دربو داغونی باشن، ممکنم هست که بسیار بسیار نوبلو درخشان و خوب باشن.
کلا تا وقتی پاتونو تو کفش کسی نکردین نظر ساطع نکنین. ممنونم.

دیگه همین.
فعلا!
  • یه آدم

وای خدا از خنده رفتم هوا سر صبح :)))

یه دختر خانمی ورداشته ما رو تا میتونسته ناسزا بارون کرده تو پیام خصوصی سر اینکه چرا میگی صدای هومن زشته :)))))

دقیقاااا یاد دوران راهنمایی خودم افتادم که بچه ها دیوونه این دو نفر بودن.

بسم الله الانم این انسانهای مسن طرفدار دارن بین نوجوونا!!! چی این دو نفرو دوست دارین اخه اینقدر! من پیرم، منو یاد روزای بچگی میندازه روحم شاد میشه. عشقی نیست علاقم. ای بابا هنوزم اینا عاشق دارن!!

بابا منم نظر شخصی خودم رو نوشتم.

دقتم بکنین من اصلا فحش ندادم اینا رو. مسخره نکردم!!! من فقط گفتم برای من نوستالژیه :))) حسم خوبه این دو تا!

این پست


درباره اقا سینا،

درست میفرمایین. کلمه عقده ای یه ذره جالب نیست. ولی من دقیقا واقعیت محض رو گفتم. بعد نیست تو جامعه نمیشه اینطوری صحبت کرد، بلاخره تو وبلاگ خودت میخوای راحت باشی دیگه. ولی خب شما درست میفرمایین.

ولی ایشالا تشرف بیارین اینجا قشنگ میبینین که فراتر از عقده ای هم داریم بین ایرانیا.

من دوستای دختر ایرانیم فحش های بد میدن اینجا به ایرانیا. پسرام البته همینطور!! ولی پیش ما مودبن.

برای همین اصلا این کلمه عقده ای شده مودبانه در نظر من!!!

وای خدا من همچنان دارم میخندم به این دختر خانمی که تا میخوردم فحش داده!!!

:))))

عزیزم عصبی نشو.


  • یه آدم

قبل از هر چیزی

این دختر بهاریه که داره فوق میگیره پرسیده بود این پسره کیه چیه چیکاره هست.

بابا جان من اطلاعات پسر مردمو بیارم بریزم اینجا؟! :)

پسره داره دفاع میکنه. دانشجوی پی اچ دیه.


درباره اینکه شوهر موهر پیدا کردن چجوریه.

من تو شهر بزرگی نیستم.

تو یه شهر متوسطم.

دخترای ایرانی معمولا خواهان دارن.

نه که ما تحفه باشیم نه.

یه سری اخلاق و رفتارا داریم که به مزاج پسرای اینجا خوش میاد.

از طرفی پسرای ایران معمولا خیلی اخلاقای جالبی ندارن. 

یه سطحی از عقده ای بودن هم تو دخترا هست هم پسرای ایران. ولی تو پسرا بیشتر نمود پیدا میکنه.

مخصوصا که تو ایران از قدیم یه فرهنگی جاری بوده انگار مثلا پسرا از دماغ فیل افتادن و دخترا هیچی و همین پسرا رو بد تربیت کرده.

دخترا خواهان دارن پاشو بیا!


از یه طرف پسرا کلا یه زن زندگی میخوان دیگه (اونایی که میخوان سر و سامون بگیرن) برای این پسرا ابدااااا یه دختر کانادایی یا اروپایی ممکنه به درد نخوره.

نمیدونم.

به نظرم برای دخترا اکی هست این محیط.

  • یه آدم

عاقبت کسی که بی اجازه وبلاگ ادمو میخونه همون میشه.

:)

دلش میشکنه.

اعصابش خراب میشه.


وقتی ادعا میکنی "من وبلاگتو نمیخونم" بعد میخونیش، بعدم تازه شاکی هستی که چرا تو وبلاگت اینطوری نوشتی درباره من! بعدم ناراحت میشی که چرا دوست ندارم! همین میشه. مجبور نیستی خالی ببندی.

وقتی میخونی حداقل شاکی نشو.

وبلاگ مال منه.

مجبور نیستم به خاطر تو فیلترش کنم.

ته دلش منو دوست داره

از وقتی فهمیده که اینو فهمیدم اتیش گرفته.

داره هر کاری میکنه که خلافشو ثابت کنه.

اینم از سرنوشت ما با این آدم!!

اینو بندها رو اضافه کردم برای کسانی که براشون سوالاتی پیش اومده بود.

  • یه آدم

خیلی جالبه،

من اینی که میگم واستون

بازهااااااا برام اتفاق افتاده.

اولش هم بگم

اینطوری نیست که ازون طرفم متنفر شم نه، اینطوری نیست که بدم بیاد از چیزی، فقط رنگ میبازه.

خاطرتون هست اون دختر کاناداییه که همکاریم و نسبتا دوستیم؟

بچه خوبیه؟

هر روز کلی با هم صحبت میکنیم؟

بعضی وقتا میگم

میگم خدایا اینا کلا حوصله ندارن.

از من یکمی کوچیکتره

ولی به صورت عمومی حال و حوصله نداره

همش میل به سکون دارن

یعنی اون دختر خاله شوهر دار من ازینا تحرکش بیشتره

انگار الان وقت شوهر کردنش رسیده و میخواد شوهر کنه و بره پی کارش

بچه ها

کانادا یه تفاوت بارز با فیلمای هالیوودی داره!

اینکه تو کانادا انسانها قبل از سی سالگی ازدواج میکنن میره، اگه نکنن، دیگه نکردن!!

یعنی ملت نیست نرمالن، نیست تکلیفشون با خودشون معلومه، اگه ازدواجی باشن دیگه تا قبل سی یسست و نه ازدواج میکنن

نباشن دیگه ازدواج نمیکنن!!

به جز دو سه تا دختر و پسر کانادایی الاصل، اینجا نود درصد کاناداییای اصیلی که دیدم تو سن قبل سی ازدواج کردن.

اینجا متاهل پایبنده به خونواده خیلییییییییییییییی زیاده.

کلا اینا میل به سکون دارن.

از اولم اینا واضح بود

فکر نکنین الان دنیای من به هم ریخته و ناراحتم نه

ولی اینکه اینا اینجورین برای من عجیبه

تو ایران دیدین یه سری حرف و حدیث مسخره هست، که مثلا شیرازیا حال ندارن و تنبلن؟

اینجا دقیقا اینا حال ندارن زیاد.

براشون سخته حال داشتن!!!

از بچگی به اینا راه مستقیم دادن، همونو الان دارن تو سن بیست و پنج سالگیم میرن جلو.

همیشه میگم

دوست دارم بچه ام خیلی شبیه اینا باسه ولی واقعااااا عذاب میکشم اگه کاملا شبیه اینا باشه.

باید هر سال یه بار دستشو بگیرم ببرمش ایران، یه ماهی اونجا ولش کنم که بچه قوی بشه!!! والا! اینجا بمونه اینجا همه چی گل و بلبله، خلاق نمیشه بچه ام!

خیلی باحاله

اینا خلاقیت ندارن

چیزی به اسم خلاقیت در اینا معنا نداره

دور و بر دو ماه قبل یا یه ماه و نیم قبل وقتی داشتم با چرخ دستی با همین دوست کاناداییم بسته میبردیم میاوردیم، بهش میگم بیا این کپسولو هم پر کنیم بچه ها نیازشون میشه (من اصلاااااااا ازن کپسول استفاده نمیکنم بررای بقیه پرش کردم)

میگه یعنی میگی با یه چرخ دستی دو کارو انجام بدیم؟!!

میگم مگه این بده؟

میگه نه!!!

باشه!

براش عجیب بود.

من 100 تا مورد اینطوری دیگه هم تو این 4 پنج ماه دیدم اینجا.

خلاصه خیلی متعجم.

حالا

این دختره رو قبلا یکمی حسرتشو میخوردم.

الان نه تنها حسرت نمیخورم بلکه الان متعجبم که این چطوری اینطوری زندگی میکنه؟!!

یه سه چهار هفتس که اینطوری شدم!!

خب الان من کی رو الگو قرار بدم!!!!!

الگوی مناسبی دور و برم نیست!!!

اعصابم خرابه!!

الگو میخوام!!!

یکی که بهتر از من باشه، بشه ازش چیزی یاد گرفت!


  • یه آدم

بله میدونم

الان که تایتل پست رو دیدین، حتما میگین آره میخواد درباره استقلال پرسپولیس صحبت کنه.

نه عزیزم!!!

استقلال پرسپولیس کدومه (بماند که یکی قرمزه و یکی ابی و این خودش مشکوکه).


ما توی نرم افزار پای مول Pymol

یه دونه ترکیب رنگ داریم.

اکسیژنی که الکترون میگیره و دارای بار منفی هست همیشه با رنگ قرمز نشون داده میشه

و نیتروژنی که اون یون هیدروژن لخت دارای بار مثبت رو میگیره دارای رنگ آبی هست.


و جالبه

اگه به این نقشه دقت کنین



میبینین که:

نقشه سیاسی آمریکا در حین جنگ داخلی. ایالت‌های جنوبی، با رنگ قرمز و ایالت‌های شمالی با رنگ آبی نشان داده شده‌اند. رنگ آبی کمرنگ، برای ایالت‌های شمالی است که هنوز برده‌داری را ممنوع نکرده بودند و ایالاتی که هنوز عضو ایالات متحده نبودند، با رنگ سفید نشان داده می‌شوند.


ایالت های جنوبی و شمالی چه معنایی دارن؟

(داخل پرانتز: دوستان، من مخاطبای راهنمایی و دبیرستانیم دارم،یعنی دخترای 13 ساله و پانزده ساله و شانزده ساله، اونا ممکنه که این چیزا براشون جدید باشه، وقتی زحمت میکشن وبلاگمو میخونن بذار حداقل یه چیزی متوجه شن).

ایالتهای جنوبی

ایالتهای شمالی

اما به طور خلاصه قضیه این تقسیم بندی چیه؟

اوایل، امریکا مثلا یه امریکا بوده!

یعنی شمالی ممالی نداشته

ولی یه فرق اساسی بین یه سری از ایالتها که بهشون بعدها گفتن شمالی، با بقیه که جنوبی بودن وجود داشته.

ایالتهای شمالی زمین حاصلخیز خیلی خیلی کم دارن

در نتیجه اقتصاد عموم این ایالات و همینطور نظام حاکم، سرمایه داری بوده و عموم مردم اکثراً صنعتگر، تاجر و بانکدار بودند. و بقیه مردمم میرفتن ازین کاگری های روزمزدی میکردن.

ولی! ایالتهای جنوبی به شدتتتت زمین حاصلخیز داشتن. چون اداره ش مشکل بود، اینا اعتقاد داشتن که باید برده وارد کنیم که تو مزارع کشاورزی مثل پنبه و ذرت واسه ما کار کنن!

تو سال 1861 این ایالتهای جنوبی وقتی میبینن رئیس جمهور مخالف هست با برده داریشون، یهووووو میان یه کشور مستقل تشکیل میدن! و جدا میشن از امریکا!!! امریکا میشه دو تیکه.

و جنگ بین این دو گروه شروع میشه و تا سال 1865 ادامه پیدا میکنه و تو این سال ایالتهای شمالی به رهبری ابراهام لینکلن پیروز میشن.

جالبه که، این کانادا رو میبینین؟ اینا یواشکی راه اهنای زیرزمینی ساخته بودن، یا مثلا قطارایی که از امریکا میومدن اینجا، کاناداییا کمک میکردن برده ها تو این قطارا جاسازی بشن، بعد میاوردنشون اینجا و بهشون آزادی و پول و سقف بالا سر میدادن. اینا رو وقتی برای تافل میخوندم از کتاباشون یاد گرفتم.

ریدینگا و لیسننیگها و کلا همه چی تافل رو دوست داشتم. اولا مثل ایلتس نیست که فقطططططط تمرکز روی بریتانیا و لهجه برتانیایی باشه. در ثانی قشنگه مطالبش. یعنی یه چیزی یاد میگیری علاوه بر زبان.

مثلا اون مکالماتی که توی کتابای بارونزو دلتا و بقیه کتابا بود، مثلا دختره نمیدونم امتحان داره، همزمان کلاس ورزش داره، نمیدونم چجوری باید چیزا رو فیگر اوت کنه. کلا دوست داشتم.

من اصلا کاری ندارم که لینکلن کی بود و چی شد و چجوری شد (الان پروفسور!!!! رائفی پور اینجا بود میگفت او یک فراماسون است) من اصلا کاری به این مسائل ندارم، به من ربطی نداره، من میگم خیلی هنره این انسانها رو بتونی شکست بدی و دوباره یه کشور به اون بزرگی رو یک پارچه کنی و برده داری رو هم کاملا لغو کنی.

جالب و عجیبه که لینکلن توی جنگ شاهین سیاه هم بوده. جنگی که توش ایالات متحده بومیای اصیل امریکا رو میکشن و بقیه رو در به در میکنن. زنده زنده میندازن تو اتیش ملتو... مثلا الان یهو بریزن ایران ما و همه رو بسوزونن. 

خلاصه زندگیه دیگه...


به قول زنده یاد فریدون فرخزاد زندگی میگذره

خوب 

بد

اسون 

سخت 

خاک تو سر اونی که واسه صد تومن تن به هر کاری میده.

واقعا خاک!

میدونم بی پولی سخته، میدونم، میفهمم. بی پول بودم. ولی ته تهش میبینی همین که تو بدترین لحظه های زندگیت از خطوط قرمزت و از انسانیتت عبور نکردی و دست بقیه رو هم گرفتی خیلی حسش خوبه. خوشبحال اونایی که اینطوری زندگی کردن.


چند وقت قبل یه متن قشنگ دیگه دیدم، نوشته بوذ مهم نیست خونت چند طبقه باشه، خودت چقدر خوشگل باشی، مقامت چی باشه، آخرش، همه اینا رو میذاری، میری زیر خاکی که واسه همه یه سایز داره و فقط خاکه  خاکه و خاکه. پس: Be humble! اینو تو فیسبوک یه کانادایی دیدما. سر و ته دنیا همینه...

روحت شاد فریدون، که از مردم زمان خودت اونقدر جلوتر بودی. 

پی نوشت: به دلیل اینکه این وبلاگ من متاسفانه توسط جدی خونده میشه و خودش اینو گفت بهم، بعد این مسائل احساسیمو یه جای دیگه مینویسم، و مسائل غیراحساسیمو اینجا مینویسم. و بعد یه مدت ادرس اون یکی وبلاگمو که قراره درست کنمو میدم به مخاطبای اصلیم، و اینجا فقط درباره گل و بلبل و مسائل اجتماعی  ادبیاتی صحبت میکنیم. اینطوری بهتره. تا که بلاخره جدی خسته میشه و دیگه وبلاگمو نمیخونه و من باز برمیگردم اینجا.

پی نوشت 2: من داشتم یه فیلم میدیدم به اسم Hachsaw Ridge که مال 2016 هست و نامزد اسکاره. اولش خون و خونریزی بود، شبیه جنگهای داخلی امریکا! در نتیجه یهو ین همه حرف تو مخم اومد!!!!

پرچونه اماااااا!

  • یه آدم

دیدین بعضیا خیلی ریلکس دروغ میگن

بعدم میان میگن که اره ما دروغ میگفتیم؟

از اخلاقیات دم میزنن

ولی خودشون اخر بی اخلاقین؟

حس میکنی بیشتر از حد و وزنشون بهشون بها دادی و اون موقع هست که دلت میسوزه که چرا اینکارو کردم؟

بنده با یه دونه ازون جانداران طرف هستم.

ازین افراد دوری کنین دوستان.

اینا به مرور روانی میشن. شر میشه. بعد شما خودتون باید تو تیمارستان ازینا مراقبت کنین.

  • یه آدم

اینو از لینکداین برداشتم.

یکی از کانکشنام نوشته بود...



یکی تو ۲۳ سالگی ازدواج میکنه و اولین بچه شو ۱۰ سال بعد به دنیا میاره،اون یکی ۲۹ سالگی ازدواج میکنه و اولین بچه شو سال بعدش به دنیا میاره

یکی ۲۵ سالگی فارغ التحصیل میشه ولی ۵ سال بعدش کار پیدا میکنه، اون یکی ۲۹ سالگی مدرکشو میگیره و بلافاصله کار مورد علاقه شو پیدا میکنه

یکی ۳۰ سالگی رئیس شرکت میشه و در ۴۰ سالگی فوت میکنه، اون یکی ۴۵ سالگی رئیس شرکت میشه و تا ۹۰ سالگی عمر میکنه

تو نه از بقیه جلوتری نه عقب تر. تو توی زمان خودت زندگی میکنی پس آرام باش،از زندگی لذت ببر و خودتو با هیچ مقایسه نکن...


اینو باید به مامانم بگن!!!

سه تا از دخترای همسایه یا اقوام ما زیر سی سال بودن و به هر دلیلی از دنیا رفتن، ولی قبل مرگشون نفری یکی دو تا بچه داشتن.

برای مامان من ممکنه مردن بچه اکی باشه!! ولی نوه داشته باشه وقتی میمیره بچه اش!!!!!

متاسفانه ایران ما، بیشترین مشکلش ناشی از فرهنگ و مردمش هست.

مردم و فرهنگ هستن که امثال احمدی نزاد و قالیباف و رئیسی رو تربیت میکنن. امثال بابک زنجانی رو تربیت میکنن. امثال شوهر ابرو گوندشو، اسمش یادم رفته!!

درسته مملکت بی قانونه، همینجوری ازینورو اونور کپی کردن همه چی رو به قول یاور انداختن توش، ولی مردم خیلیییییییییی موثرن.

چرا، ما انقلاب مشروطه رو داریم.

ولی نمیتونیم ایران الانو آباد کنیم؟!

  • یه آدم

وای خدا

این روزها به قدری خسته میشم

که نمیتونم هیچ کاری بکنم

یعنی الان خیلی مثلا هنر کردم که تا این ساعت بیدارم!!


شبا نه من خوابم!!!!

خیلی دوست دارم بنویسم

فانتزی بزنم و بنویسمشون

بزودی باید اینکارو بکنم


امشب جدی یهو قاط زد!!!

به حدی قاط زد که من شوکه شدم!!!

مضمون حرفاش این بودک

تو واسه من مهم نیستی

اهدافتم مهم نیس

یعنی قبلنا کم توهم میزد که من عاشقشم و برای هر کاری اجازشو میخوام

بلکه امشب یهو داد زد که بیان کنه مریم واسه من مهم نیست!!!!!

بچه ها

ته دلم

جدی برام عزیز و مهمه

ولی نفهمم هست!!!

یعنی هم روانیه، گذر زمان و بالا رفتن سن داره خلش میکنه

هم نمیفهمه

هم یه حرفی یه گله ای از من تو سینه داره که نمیتونه بیان کنه!!!!

چیکار کنم باهاش؟!


  • یه آدم

تو این دو سه روز داشتم فکر میکردم

جدی واقعا فکر میکنه من عاشقشم!!

فکر میکنه من هر کاری بکنم میرم بهش میگم.

دخترا

یه توصیه براتون دارم

هرگز و هرگز به پسرا نگنی به هر دلیلی بهشون علاقه دارین حتی اگه عشقی نباشه.

پسرا دست به توهمشون عالیه!!!


باور کنین اینو از من.

یعنی از جدی به حد نهایت ناامیدم...

تو این چند وقت اخیر هر وقت باهاش صحبت کردم حس کردم فکر میکنه من عاشق و دیوونشم.

یعنی هر سریهییییییییییی ها!

بچه ها

از جدی دارم خسته میشم!!!

خیلی ناراحتم ازین بابت

جدی سنگ صبورمه

مهربونه

با اینکه اخلاقش افتضاحه ولی ادم خوش ذاتیه. قلبش پاکه.

ولی گاهی بی عقل هم میشه.

پسره به هر حال

توهم میزنه.

الان ناراحتم که چرا بهش اینقدر نزدیک بودم...

:(

باید خودمو جمع و جور کنم.

دور شم ازش...


پی نوشت: از آقای خیری همچناننننننن ممنونم به خاطر نظراتشون :)

  • یه آدم

بچه ها

جدی روانی شده

طبق آخرین مکاتباتم و مکالماتم باهاش متوجه شدم

جدی داره دیوونه میشه.

هیچ کاریم از دستم برنمیاد واسه این الاغ!

بخدا گیر کردیم تو این زندگی!!!

خودم هزار تا کار و دغدغه جورواجور دارم، حالا بیا دیوونگی این جدی رو هم تحمل کن...

:(

  • یه آدم

در راستای همون Indigo رفتن دیروزم، به دلیل ناکام موندن در خریدن paper holder رفتم staples

شمایی از پیپر هولدر رو میبینین




خلاصه

رفتم استیپلز

و این روزا هوا گرفته هست من دلیلشو نمیفهمم!! همه کاپشن تنشونه!!!

خلاصه رفتم استیپلزو

نتونستم اون مدل پیپر هولدر کاغذی ای که مد نظرمه رو پیدا کنم

اینام گرونن

دونه ای هفت دلار

یعنی من باید 70 دلار پیاده شم حداقل!!!!

نخریدم!

اومدم!!

استیپلز تو مایه های لوازم التحریر فروشی های بزرگ خودمونه

Indigo خیلی باحال تره...

اینا تصاویری از استیپلز هست:







البته توش یهوووو میبینی لوازم جانبی کامپیوترم میفروشن!!!

دسمال لوله ایم میفروشن!!!

ولی تمرکز بیشتر روی لوازم التحریر هست!

این استیپلز برای خریدن یه سری لوازم التحریر خوبه واقعا

ولی من به شخصه Indigo رو بیشتر دوست دارم...

Chapters هم تعریفشو شنیدم ولی نمیدونم چجوریه.

خیلی دوره از ما

باید با دوستم برم یا با یکی از بچه ها که ماشین داره.

خلاصه اینطوری

یه دلیل دیگه اینکه تنهایی میرم اینجور جاها

حداقل برای بار اول

اینه که میتونم تمرکز کنم و دقت کنم به همه چی

برای من لوازم التحریر خیلیییییییییییی مهمه.

وقتی تنهایی میرم بهتر خرید میکنم

برای لباس خریدنم هر سری تنهایی میرم بهتر خرید میکنم

فقطططط دوست پسرم توی ایران بود که سلیقه ش خیلی عالی بود و التبه حوصله هم داشت.

بقیه برای خریدن ظرف و مگس کش خوبن :DDDDD

باور کنین!!

مگه بخوام مثلا استیپلز و ایدایگو رو به خواهرم یا به کسی معرفی کنم یا بریم برای دوستم خرید کنیم و یا یکی از دوستام بخواد بره خرید، در این صورت باهاش میرم.

چند وقت پیش رفته بودیم ویکتوریا سیکرت

بچه ها یه لباس زیرای خوشگل گرونییییی دارن...

دوستم و من هیچی نخریدیم!!!

اون بچه اروپاییه ولی اونم نخرید

گفت مریم خارج از بودجه هست!!!

با ان سینما رفتنو هم دوست دارم!

با دخترا ادم باید بره سینما

با پسرا بره چه میدونم!! بره سبزی و میوه بخره که مثل حمالا حمل کنن (دوست من در اینجا همین کارو میکنن) وگرنه به درد هیچی نمیخورین شما مردا... :DDDD

بهله!


پی نوشت: بچه ها، اینجا خیلی به خانوما و افراد مسن یا معلول احترام میذارن.

چند بار پیش اومده که دست من یکی دو تا نایلون بوده، اتوبوسو برام دادن پایین سمت درشو، که نپرم. یا مثلا راننده دو تا مردو بلند کرده منو نشونده سر جاشون!!!! که سر پا وانسم.

من خودمم به نوبه خدم خیلی اینجا به خانومای حامله یا افراد معلول یا مسن کمک میکنم.

یه بار دور و بر سه دقیقه با صندلی اتوبوس به صورت داوطلبانه ور رفتم تا برای یه خانوم نابینا و سگش صندلی رو باز کنم که بشینن. یعنی پدرم دراومد...

ولی حسش خوبه.

تو ایران بارها مسخرم کردن وقتی کمک کردم.

دو بار تو ایران پریدم بین دو نفر که میخواستن به هم چاقو بزنن (دو باااررررر) و جلوشونو گرفتم.

مردم هیچ کاری نمیکردن فقط فیلم میگرفتن که اینا چاقو بزنن به هم. دو باررررر

بعد که جلوی اینا ور گرفتم مردم اومدن مثلا پادرمیونی کنن.

جیغ زدم بی خاصیتا. بی غیرتا. بدبختا. منتظر بودین یه دختر بیاد این گوریلارو از هم جدا کنه و شماها فقط فیلم بگیرین؟!

خجالت کشیدن همه.

ولی جلوی فاجعه رو دو بار گرفتم...

ولی بابام داشت منو میکشت.

راستم میگفت

میگفت اگه چاقو رو میزدن به تو چی؟

گفتم بابا یه لحظه حس کردم داداش داره دعوا میکنه

دلم نیومد

بار اول باز زیاد عصبی نشد

بار دوم داشت سکته میکرد!

ولی جلوی مرگ و میرو چاقو رو دوبارررر گرفتم.

بار دوم البته دوست پسرمم داشت منو میکشت...


پی نوشت دو:

دیروز و امروز

به خودم گفتم

یه روزی با همسرم و بچه هام میام خرید میکنم ازینجاها

و یهو یاد دوست پسر ایرانم افتادم!

خدا رو چه دیدین شاید زن اون خنگ شدم!

  • یه آدم

پریروز

تو گروپ میتینگ

در حالی که من پرزنتیشنمو ارائه داده بودم

یهو استادم وسط صورتم نگاه کرد

خندید

و گفت مریم قراره یه پرزنتیشن دیگه ارائه بده دو هفته دیگه!

گفتم وات؟!!

گفت بله!

من پنجمین پرزنتیشنمو 11 روز دیگه دارم بچه ها!!!

یعنی توی یه ترم من 5 تا پاورپوینت پرزنتیشن خفن ارائه دادم!!!

از هیچ کدوم بچه ها اینو نخواسته

فقط از من خواست!!!! نمیفهمم به چه علتی!

ازین 5 تا دو تاش مال کورسم بود. سه تاش مال گروپ میتینگم.


ترم دیگه امیدوارم یه کورسی بگیرم که این شکلی نباشه!

این کورس یه واحدی ما اینقدرررررر lab report و پرزنتیشن داشت که حد نداره.


دیروز

وقتی بعد از ظهر از خواب بیدار شدم (به شدت بدنم تو طول هفته خسته شده بود) و قرار بود شبش با دوستم برم بیرون

دیدم یا حضرت عباس ساعت پنج و چهل دقیقه هست!!!

این staples ها شنبه ها ساعت هفت میبندن!!

منم میخواستم ساعت 4 بیدار شم یه دوش بگیرم فوری برم اونجا، دیگه تا هشت شب خونه باشم که اماده شم برم بیرون.

زد و من دور وبر یه ربع به شیش بیدار شدم

بدو بدو دوش گرفتم و فرار کردم سمت استیپلز

چون شنبه هست دو تا اتوبوسم نرسید سر وقت! یکیش که کلا نیومد!

خلاصه درست ساعت هفته رسیدم اونجا و درست ساعت هفت در اونجا رو بستن!!!!!

منم رفتم Indigo!

Indigo و Staples دو تا لوازم التحریر-کتابفروشی-جینگول فروشی مثل شهر کتابای خودمونن

چیزای خیلی خیلی قشنگ و البته گرون میشه توشون پیدا کرد.

خلاصه این Indigo یاد و خاطرات گذشته + برنامه ریزی برای آینده  زندگی زیبا رو برای من زنده کرد دوباره! یه مدت بود کلا تو دانشگاه درگیر درس  مشق بودم و از همه چی غافل.

من یه اخلاقی دارم، حالا خوب یا بد

اینجور جاها رو دوست دارم تنهایی برم.

چون بعضی وقتا سه ساعت حداقل میمونم اون تو و میگردم و خرید میکنم و خرت و پرتا رو نگاه میکنم بدون اینکه زمان رو متوجه بشم.

و میدونم که برای بقیه ممکنه این قضیه boring باشه.

فقط و فقط و فقط دوست پسر سابقم بود که میومد و میرفت یه گوشه میشست و منو نگاه میکرد و گاهی فیلم میگرفت و بعدش نشونم میداد و میگفت میبینی چطوری عین بچه ها ذوق میکنی؟ در نتیجه اون میتونست بیاد تو خلوت من.


مخصوصا وقتایی که میرفتیم دریا کنار

بعضی وقتا دو ساعت فیلم میگرفت

میگفت وقتی آب میبینی کلا از دور و برت بی خبر میشی...

آب تو رو میبره...


خلاصه

رفتم و وارد شدم به این کتابفروشی

قیافش تقریبا شبیه این بود




رفتم تو

یه آهنگ قشنگی پخش میشد...

خلاصه کلییییییییییی ذوق کردم!


تو ایندیگو خیلی چیزا میشه پیدا کرد

درسته که پکیج لوازم التحریرش کامل نیست

ولی چیزای دیگه زیاد دارن

یه جور لیوان ها هست

که اگه بخوای برای کسی هدیه بخریش خیلی خیلی خیلی مناسبه...



ایندیگو بیشترش کتابفروشیه البته

نمیدونم اینو درست تلفظ میکنم یا نه

شاید ایندیگو غلطه.

نمیدونم


این عکسا رو از اینترنت گرفتم ولی خیلی خیلی خیلی شبیه این هست

عین این بانک سامان ها تو ایران که همه جا شبیه همن!!!!



بعد یه قسمتی هست

دقیقا مال بچه هاس فقط!

ولی نود درصدشو آدم بزرگا بودن اونجا!!!! یعنی 10 تا بچه بود و نود تا آدم بزرگ یکیشم خودم!!!




الان مبفهمم چرا این دوستم میخواد ازدواج کنه بچه!

دوست داره ازدواج کنه بچه داشته باشه دستشونو بگیره ببره اینجا.

بعد قیمتا با کمترین حقوقها هم مناسبت داره. یعنی تو با هر حقوقی میتونی بیای اینجا برای بچه هات خرید کنی.

در نتیجه همه بچه ها ازین چیزا دارن. اون اختلاف طبقاتی وحشتناکی که توی ایران دیده میشه اینجا ابدا دیده نیمشه.

حتی شنیدم که توی تورنتو و ونکوور با اینکه پولدار زیاد هست، ولی اکثریت جامعه یه استاندارد خیلی بالا برای زندگی دارن.

مثل ایران ما نیست...

خلاصه، ایشالا قسمتتون بشه بیاین اینجا.


پی نوشت: آقای خیری، خیلی بهم لطف دارین، خیلی ازتون ممنونم. ممنونم به خاطر نظر قشنگتون.

  • یه آدم

بچه ها

دیگه تنها نیستم :))))

اومدم اینجا بگمش فقط

:)


حالا براتون ریز ریز تعریف میکنم...


خیلی خوشحالم...


  • یه آدم

امروز

تو آزمایشگاه

وقتی داشتم روی یوبیکیوتین کار میکردم 

یهو یادم افتاد که چهار ماهه کسی تو تاکسی و اتوبوس و خیابون به زور لمسم نکرده.

کسی اذیتم نکرده

کسی باعث نشده حرص بخورم که بابا بدن منه، چرا بهش دست میزنی؟!

به خاطر این حس خوشحالم.

امیدوارم یه روزی بتونم به هم وطنام و به همه کسانی که به هر دلیلی در رنج و عذابن کمک کنم.

امیدوارم یه روزی فرهنگ جامعه ما اونقدر بالا بره که امثال همکار ازمایشگاه دوره فوقم (تو ایران) نگه چون تو چادر سر نمیکنی بهت دست میزنن. حقته! تو حجابتو رعایت کن تا بهت دست نزنن!!!

اینجا همه لختن.

کسی به کسی کاری نداره.

خیلی خوشحالم...

  • یه آدم

کلنگ که اصلا معلوم نیست در چه حاله...

امیدوارم که خوب باشی...


از سینا و دوات ممنونم به خاطر نظراتشون...


وای بچه ها غزل نظرات خصوصیش خیلیییییییییی باحالن.

میگه من عمومی نظر نمیذارم چون وبلاگت خواننده هاش میپرن :D


مرسی غزل


و مرسی ازون دختر بهاریه... که داره فوق میگیره...

  • یه آدم

این حالا امار فیلتر شده شونه...

مخدر-زنان-مردان

مملکت اسلامی که همه قوانینو حتی حجابو مو به مو رعایت میکنه و مردمو مجبور میکنن که رعایت کنن..

بین این از دنیا رفته ها زن هم هست.

میفهمین؟

یکی مثل من، یکی مثل من.... خیلی میسوزم....

یه بار یه تئاتری رفتم با دوست پسرم 

درباره زن های معتاد و خیابانی بود....

خود اون زن ها ایفای نقش میکردن

من تقریبا یک سومو اون دو ساعتو نمیتونستم نفس بکشم...

بعد مموتی میاد باز کاندید میشه...

بعد شش تا بی پدر مادرو تایید صلاحیت میکنن...


حیف اون همه شهید....

حیف اون همه آدم که واسه این رژیم رفتن...

ممد رفتی بهشت ولی جات خالیه....

  • یه آدم

نوشتن خیلی وقتا کمک میکنه من بدونم دقیقا جام کجاست تو این دنیا

تو زندگی خودم جام کجاست

قراره چیکاره بشم

چیکارا کنم

چطوری برم جلو

و...

و جالبه که نوشتن خیلی خیلی خیلی بهم کمک میکنه

وقتی مینویسم فکرم بعد ازون منظم میشه...

من خیلی دفتر مفتر زیاد دارم...

خیلی مینویسم

خیلی

خیلی

قبل هر پرزنتیشنم سناریوشو مینویسم

و دیگه نیازی به تمرین نیست حتی!! چون من اونو دو بار نوشتم! که چی رو بگم... فکرمو تمیز میکنم. مرتب میکنم... 

کلا واسه هر کاری مینویسم... انگار دارم داستان مینویسم...

پریروز وقتی چهارمین پرزنتیشنمو ارائه دادم تو طول این ترم

دیگه خیالم راحت شد...

الان دارم به این فکر میکنم که پروژه هامو چطوری ببرم جلو...

امروز رفتم والمارت

رفتم فودبیسیکز و خرید کردم

همیشه از زن و مرد گرفته، یکی منو میرسونه فودبیسیکز از دوست و اشناها!

خیلی خدا رو شکر میکنم...

چون فودبیسیکز دوره...

خلاصه

زندگیمو دوست دارم...

خیلی حال میده

امیدوارم بتونم به بقیه کمک کنم که زندگیشونو سر و سامون بدن...


راستی

شما چیکار میکنین؟

جدا برام سواله

شماها چیکار میکنین که بتونین به مختون سر و سامون بدین؟

من قدم هم میزنم

قبلنا میدوئیدم

قراره از هفته دیگه بدوئم و فکرم بکنم.


پی نوشت: کامنتای کلنگ و بقیه خیلییی قشنگن

ولی باحاله

این غزل اضلا کامنت عمومی نمیذاره

خصوصی میذاره همیشه

دو تا فحشم به بقیه توشون هست

غزل اول ازت ممنونم که پستهامو میخونی

و اینکه هر وقت پیاماتو میخونم یه عالمههههههههه میخندم! مخصوصا این آخری! خیلی باحال بود! دقیقا همینطوره!

  • یه آدم

یه حس ناامیدی و انجماد خاصی بهم دست میده وقتی میبینم مموتی اول اسمش دکتر میاد...

دکتر محمود احمدی نژاد

خیلی افسردگی میگیره منو...

منم میخوام دکترا بگیرم بعدها

خیلی حسش بده ببینین تو دکتری مموتیم دکتره...


وقتی از بیرون نگاه میکنم به ایرانم

حس میکنم خدایا تو چه محیط پر از آشوب و جنگی بزرگ شدیم...

دلم برای دوست پسرم میسوزه که منو با دندوناش نگه داشت و اورد رسوند اینجا...

و همینطور بابام

و دلم میسوزه برای داداشم و آبجیم که الانم تو اون محیطن بدون اینکه بدونن که بابا یه زندگی بهترم میشه ساخت...


واقعا چقدررررررررررررررر گستاخی میخواد

که تو هشت ساللللللل مینیمم (مینیمم) ایرانو به گند بکشی، به فنا بدی، باز بیای پررو پررو بخوای رئیس جمهور شی!

مردم رو هم مقصر میدونم...

ولی نیست ایران یه دست نیست

راه نفوذش زیاده دیگه...


یعنی میخوام بگم

دیکتاتورتر از حکومت فعلی ایرانم بوده تو تاریخ بشر؟ شش تا قاتلو معرفی کردن برای ریاست جمهوری؟


  • یه آدم

فردا چهارمین پرزنتیشنمو توی این دانشگاه ارائه میدم!

یعنی توی سه ماه و نیم، من دقیقا 4 تا پرزنتیشن داشتم!

یعنی نرسیده من 4 تا پرزنتیشن ارائه دادم!


بعد میام مفصل مینویسم...

کلی کار دارم بعد پرزنتیشنم...

کلی...

از تمیزسازی فایلا بگیر تا نوشتن و خیلی کارای دیگه...

دیگه خسته اما....


راستی

این خونه ای که گرفتم، همون که تو خیابون فانتزیامه

قیمتش و موقعیتش و همهه چش مناسبه...

خیلی ذوق زده ام....


یادم باشه ادامه طلسم شدگان که به خودم مربوط میشه رو هم بنویسم....


  • یه آدم

این فیلم انیمیشنه رو رفته بودیم ببینیم؟

Baby Boss

?

خیلی باحاله

دختر دوستم 4 سالشه.

وقتی دید این بچه ها از اول از یه کارخونه میان بیرون

بعد شکمشونو قلقلک میدن اگه ببینن اینا میخندن میرن تو خونواده اگه نخندن اینا رو رئیس میکنن، بچه ترسید!

بعد فیلم همش تو خودش بود!

پای مامانشو گرفته بود!!!

الهی!

3 ساعت براش توضیح دادیم که نههههه بابا اینطوری نیست! مامان بابات کلی زحمت کشیدن واسه دنیا اومدنت!!!!


جالبه که دخترا تو هر سنی ساپورتر میخوان.

این بچه پله ها رو با احتیاط محض میرفت پایین.

تا دید دستشو گرفتم فوری حس مورد حمایت قرار گرفتن بهش دست داد و پله ها رو با اعتماد به نفس رفت!

یعنی دختر از بچگی دختره! دخترهههههههههههههههههههههههههههههه!

حمایت میخواد

میخواد یکی دوسش داشته باشه!


در همین راستا!

یه سری تصمیمات دارم میگیرم!

  • یه آدم

بلاخره تونستم برم تو خیابون فانتزیام یه place رو کرایه کنم!

یه عالمه گشتم.

یه عالمه جا رو در نظر داشتم که باز بچرخم تا برم توی خونه فانتزیام ساکن بشم.

صبحها وقتی بیدار میشدم، چشمم به روی این خابونه باز میشد.

یادمه چندین بار وسط برف-بارون-افتاب-ابر رفتم اونجا قدم زدم.

گفتم من ازین خیابون خوشم میاد

هم آرومه هم شلوغه

از خونه هاش خوشم میاد

4 ماهه که به این خیابون فکر میکنم.

آخرششششش توش خونه گرفتم!

بله!


  • یه آدم

امشب باز دلم برای دوست پسرم تنگ شد!

نگین اواز دهل شنیدن از دور خوش است و نمیدونم چون ازش دوری دلت تنگ میشه.

نه.

یه سری کاراش باز یادم افتاد و دلم براش تنگ شد

من این آدمو هنوز دوست دارم!

حس میکنم دوست دارم باهاش ازدواج کنم!

درسته که خیلی احمقم.

ولی زندگی فقط یه باره!

شاید فردا نبودم!

  • یه آدم

خیلی باحاله

من تو این شهر دوستای خوبی پیدا کردم!

باورم نمیشه!

تو این مدت کم!

خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم!

امروز با دوستم و دخترش رفتیم سینما

این زن رو من خیلیییییییییی دوست دارم...

این خاورمیانه ای ها چه پسر چه دختر تا اینجا خیلی با من خوب بودن...


خلاصه به زور به زورررررررررررررر پول بلیط سینمامو داد که نه! تو کوچیکتری، دست تو جیب نکن (همون حرفی که تو ایرانم ما به هم میگیم، پسرای خاورمیانه ای اینجام به ما میگن)

منم دیدم بابا زیر بار نمیره! قبول نمیکنه، خلاصه بدو بدو رفتم پاپ کرن خریدم (واقعا دیر بود! 5 ثانیه بعدش فیلم شروع شد!!!!) خیلی دوییدم تا رسیدم به فیلم...

حالا فیلمه!!!

به عمرمون اینقدر نخندیده بودیم!!

خیلی باحال بود.

از نظر من، انیمیشنی مثل Inside out واقعاااااااااا تاپ و مثال زدنیه... یا Despicable me ها.

یا خیلی انیمیشنای دیگه.

این اندازه اونا محشر نبود

ولی خیلی قشنگ بود!

داستان درباره یه پسره، که با ورود برادر تازه به دنیا اومده به خونه دنیاش کلا به هم میریزه.

جنگ و دعوا راه میفته

ولی خب بچه هه تصورات قوی ای داره...

خلاصه به طریقی حل و فصل میکنن

این بچه تازه اومده تو زندگی قبلیش مدیر بوده.

یه جا مثلا میگفت من چرا لبخند بزنم موقع عکس گرفتن؟! لبخند آدمو ضعیف میکنه!!! لامصب!


این تیکه هاش منو یاد جدی مینداخت

اینکه چقدررر این موجود بداخلاق و جدی بودو prestige داشت. خلاصه باحال بود!

این ویکی پدیاشه


من بشینم به درس و مشقم برسم!

خلاصه خیلی خوش گذشت امروز.

خیلی

خیلی

خیلی باحاله که آدمای شریف تو این شهر وجود دارن.

آدمای خوب.

آدمای سالم.

حال میکنی.

لذت میبری از مصاحبت باهاشون.

  • یه آدم

امروز یهو دلم برای دوست پسرم تنگ شد!

یهو مثل سیل اشک از چشمم اومد!

واقعا دلم تنگ شد براش!

برای وقتایی که میگفت "نترس، باهاتم" و واقعا با من بود. اخلاقش تند بود ولی واقعنی با من بود.

دلم برای بابام تنگ شد که همیشه میگفت من و تو دو نفریم، دو تا فکرو رو هم بذاری میشه خیلی کارا کرد. پس حل میکنیم.

برای این دو مرد زندگیم دلم تنگ شد!


  • یه آدم

امروز این دختر کاناداییه که دختر خوبی به نظر میرسه و از نظر من "نرمال" هست رفت خونه.

شب با دوست پسرش میره خونه پدری دوست پسرش

بعد یکشنبه میرن خونه پدری این دختره

بعد سه شنبه برمیگردن

خیلی باحاله زندگیشون

این دختر از نظر من نود درصد کارا ورفتارها و پرسونالیتیش نرماله

نمیدونم اینو چطوری توصیف کنم

یکم بی اعصاب هست (متعجبم که تو سیستم کانادا چرا یه دختر باید بی اعصاب باشه)

یکمی بیزار ازین دانشگاه هست

(میگن منم به مرور میشم)

ولی در کل نرماله

صبحها نه و نیم میاد بعد از ظهرا نهایتا دیگه خیلی بمونه چهار ونیم هست.

حق و حقوقشونو میدونن.

من واقعا آرزومه یه روزی حداقل یه دونه بچه تربیت کنم که مثل اینا بزرگ شه

اینا رو میبینم واقعا لذت میبرم.

واقعا

فردا good friday هست.

همه رفتن خونشون

جمعه نیک

بنده هم عین همون جودی آبوت بی کس اینجام و قراره شنبه با دوستم برم بیرون.

میام دانشگاه که simulation ران کنم و یه آزمایش انجام بدم تا اینا نیستن (من صبحها عین خروس ساعت 5 الی پنج و نیم بیدار میشم و پیاده میام دانشگاه و ساعت هفت صبح اینجام، پس کلیییییییییی وقت تا ساعت 12 ظهر هست).

تمام چیزی که تو این بیست و چند سال دنبالش بودم داشتن یه زندگی عادی، با یه خونواده گرم و صمیمی بود. که هیچوقت نداشتمش. میدونی

من مامانم مهربونه اره

بابام مهربونه

خواهرم دلسوز و مهربونه

داداشم عشقمه.... نفس مریمه...

ولی آدم یه پکی میخواد نه 4 تا ادم مهربون. من حاضر بودم مهربونی هر کدوم اینا یک دهم باشه ولی با هم باشن! الان که اومدم اینجا اره همشون با هم متحدن، اون موقع که اونجا بودم انگار همو نمیدیدن اصلا.... من برام مهم نبود تو دهات بلوچستان باشم یا تو نیاوران، یا تو قسمت ترکمن نشین گلستان، اگه دلت قرص باشه که یه خونواده خوب داری همه چی حله...  

تنها روزای خوبی که تجربه کردم روزایی بود که با بچه ها تو خوابگاه بودم (مخصوصا از ترم چهارم تا آخر ترم آخرم که واقعا خوش میگذشت... یادش بخیر) + روزایی که با دوست پسرم بودم که البته اون واقعا عشق و حال بود.... 

اینطوری...

به هر حال خوشبحال این دختر...

جالبه که از شهر پدریش بدش میاد تا حدی!!

چرا آخه!

ولی دختر خوب و سالم و نرمالیه.



  • یه آدم

دیگه منو جدی همو نمیفهمیم...

نه من اونو میفهمم نه اون منو...

دیگه حوصلشو ندارم!

تموم!

  • یه آدم

وای خدا من چقدر حال کردم این ترم با این تی ای شدنم!

واقعا بهم خوش گذشت!


تی ای شدن کار زمان بریه.

مخصوصا وقتی خودت ریسرچ داری

پرزنتیشن داری

کورس داری

واقعا کار سختو زمان بریه

ولی اگه درس دادن و interaction داشتن با ادما رو دوست داشته باشی واقعا حال میده

اگه صبور باشی

اگه اونایی که ازت جوونتر هستنو دوست داشته باشی

واقعااااااااا خوش میگذره

برای من همینطوری بود

من حال کردم

من از آرزوهای بچه ها میپرسیدم، میدیدم چه آرزوهای قشنگی دارن. میخواستن وکیل بشن، ام بی ای بخونن، پزشکی بخونن، برن استرالیا، برن امریکا حقوق بخونن. خیلی آرزوهای دیگه.

امروز وقتی داشتم آخرین نمره های بچه هامو وارد میکردم تو سایت یه لحظه دلم براشون تنگ شد.

بهتون گفتم؟!

که چند روز قبل رفته بودم دنبال خونه پیدا کردن واسه دو ماه بعد، که یهو یکی از دخترای یکی از خونه ها گفت تو تی ای ما شدی؟! گفتم کی؟ گفتن تو این درس، این آزمایشگاه!!! چون اینا قیافه هاشون تو روپوش ازمایشگاه و عینک ازمایشگاه کاملا متفاوت از وقتیه که یه تی شرت تنشون میکنن.

نشناختمش.

همین دختره رو من 5 بار بهش سلام کردم وقتی با روپوش ازمایشگاه نشسته بود داشت جزوه شو میخوند.

ولی شوکه شدم وقتی گفت منو میشناسه.

دلم برای این کورس تنگ میشه. برای این ازمایشگاه تنگ میشه.

من که همش تی ای نخواهم شد.... میرم سر کار، زندگی عادی و روتین شروع میشه. دوست دارم خوش بگذرونم این روزامو.

ما که از بچگی خیری ندیدیم.

قبل ما که بدبختا انقلابو دیدن بچه ها، بعدش جنگو، ما به دنیا اومدیم افتادیم گیر امثال رفسنجانیو خاتمی و مموتی و روحانی و کل بیست و چند سال عمرم اینطوری به فنا رفت.

بیاین ببینین بچه ها اینجا چه حالی میکنن....

واسه همین دوست دارم درست زندگی کنم.

دوست دارم خودم که وضع و اوضاعم به ثبات رسید ازدواج کنم (شاید با دوست پسرم، چون خیلی دوسش دارم هنوز، حس میکنم شاید دیگه مثل اونو پیدا نکنم).

بعد به آدما کمک کنم

کمک کنم به ارزوهاشون برسن.

برام مهمه...

  • یه آدم

چند روزه با خودم حرف نزدم

حال خودمو وارسی نکردم

با دلم حرف نزدم

حوصله ندارم

ازینکه با خودم ساکتم ناراحتم.

ساکت ساکت میرم جلو.

  • یه آدم

آخرش فهمیدم چرا کاغذ کادو دوست دارم...

چرا کودک درونم فعاله

چرا به طرز فجیعی شادم...

یادم باشه هم قسمت دوم طلسم شدگانو بنویسم هم ادامه این فهمیدنا رو....

الان باید برم بیرون


اصلا فهمیدم چرا اینقدر مینویسم!!!!

فقط ذوق زده ام... که فهمیدم بلاخره.... خوشحالم....


  • یه آدم

قبلنا سیستم بیان بلاگ اینجوری بود:

تو مینوشتی من و دوست پسر   ....  م! که درجا میبستن وبلاگتو

مینوشتی ایدز

بسته میشد

میدومدن در خونت میبستنت میبردنت

یادمه یه ادمی به اسم ویار تکلم بارها وبلاگش بسته شد

الان یه ذره بهتره!!! نمیدونم شاید چون دم انتخاباته....

حالا هرچی!



اینو بخونین:

شاهکار لاریحانیون


یعنی اینطوری میشه:

مثلا یارو داره 200 کیلو مواد قاچاق میکنه که! پلیسا میگیرنش

میبرنش پلیس خونه

اونجا بهش میگن اقا با ما همکاری کن تا بگیم این ادم در حد میکروگرم قاچاق میکرده و اونم برای دوای کمردرد هفتگی نن جونش بوده تا اعدامت نکنیم یا میگی 4 تا کامیون 16 تنی مواد قاچاق میکردی.

بعد یارو میگه اکی قبول.

بعد میاد خوب زیراب میزنه خوب کار میکنه

بعد میاد ارتقا پیدا میکنه

میرسه به درجه شورای شهری

بعد میشه استاندار

بعد میشه شورای منطقه

بعد کم کم مشاور رییس جمهور

قبل همه یانام مثل مموتی شهردادر بوده

بعد میشه رئیس جمهور!!!!

بعد ما همچنان عین هویجا داریم فقط نق میزنیم.

اینه مملکت سربازان گمنام امام زمان.


تو حسیم که دارم تصمیمات مهمی برای زندگیم میگیرم.

دعام کنین.


یکمی ناراحتم

از خودم

نه چون دم پریودمه

نه

چون تو زندگیم خیلی وقتا به ادما (یکیش جدی) بهایی دادم که سزاوارش نبودن (و deserve نمیکردن)

چون پرروشون کردم....


بگذریم....


براتون یه دونه اهنگ میذارم

تو برنامه پارادوکس کامبیز گوشش کردم و خوشم اومد.

کامبیز پولتیکش از پارازیتش پخته تر و قشنگ تر بود. در ساعت 5 عضیرشم اکی بود. قشنگ بود.

ولی این برنامه یکمی بی کیفیته.

هر روز داره بی کیفیت تر میشه برنامه های کامبیز.

از نظر دور شدن از هدفش میگم.

وگرنه به عنوان یه برنامه روزمره و تفریحی قشنگه.

از طرفی چون پرسپولیسیه خیلی 6 تا 6 تا میکنه  این در شان یه برنامه نیست. درست نیست. کار خزی هست.


ولی در کل بعضی وقتا حرفای قشنگی میزنه...


امیدوارم یا برنامه های کامبیز بهتر شه یا یه جایگزین خوب پیدا کنم....


فردا سراغ من بیا


  • یه آدم

سلام غزل

این سوالی که پرسیدی خیلی مفصله جوابش

من چطوری فهمیدم که خدا هست؟!

درکت میکنم

وقتی همسن تو بودم دقیقا دغدغه هام مشابه دغدغه هات بود

وقتی برسی بیست و چهار سال و اینا بازم یکی از دغدغه هات همین خواهد بود

میدونی چطوریه

ما بارهاااااااااا معلمای دینی و عربیمونو به چالش کشیدیدم تو دبیرستان که بفهمیم چرا خدا هست؟! البته خب جراتم نمیکردیم انکار کنیم چون اعدام میکردنمون!! بعد مامانمون داغدار میشد! ولی میپرسیدیم آخرش چی میشه؟! آخر دنیا؟!

حقیقت اینه که کسی واقعا اطلاع درستی نداره

هرکیم میگه خدا حتما هست یا حتما نیست و اونو به صورت یه قانون اعلام میکنه، از نظر من کاملا nonsense هست حرفش و کاملا دری وری میگه. چرا؟ چون چیزی که تو نمیتونی 100 در صد اثباتش کنی و به حدس و گمان متکی هستی، قرار نیست اعلام کنی همه جا این هست! یا نیست! 

اما ته دل خودم:

خدا هست!

تو پای حرفای هر دکترای فلسفه ای بشینی که خیلی خونده... خیلی مطالعه کرده

میبینی میگه خدا هست

چرا هست؟!

من هم خونه ایم چیزی بین فلسفه و فیزیک میخونه و دانشجوی دکتراس و واقعا باهوشه

ازش پرسیدم حرفای استیون هاوکینگو که حتما شنیدی؟

گفت آره!

گفت حرفاش چرنده از نظر من. 

چون استیون هاوکینگ که یه فیزیکدان بسیار بزرگه اعتقاد داره خدا وجود خارجی نداره.

استیون هاوکینگ


ولی حرفاشون پایه علمی نداره. شما تو علم برای اثبات چیزی باید دلیل داشته باشی، برای عدم اثبات اون هم همینطور.

ایشون همینجوری فرتی انداخته بیرون که هه هه هه خدا نیست!


حالا نظر شخصی خودم:

غزل،

به مرور زمان، ادم یه سری ارتباطات با جهان پیرامونی خودش برقرار میکنه.

حالا اسمشو بذار ماورایی

هرچی

به مرور یه ارتباط خاصی بین دنیا دور و برت، ادما، چیزایی که اتفاق میفته و خیلی ordered هست، به مرور یه ارتباط خاصی بین اینا و یه اتصال دهنده پیدا میکنی.

من اسمشو میذارم خدا.

خدا ادم که نیست. نیرو هست. ماورایی هست. مافوق هست.

همینه دیگه.

همین که ادم میگه من از قانون راز خبر دارمو نمیدونم هرچی رو بخوای بهش میرسی یعنی خدا رو میشناسی.

اون نیرو رو میشناسی

هرچی

خدا که معنای خارجی نداره.

یه نیروی ماورایی و متحدالشکل، غیرقابل پیش بینیه، غیر قابل کنترله، مافوق تمام creature هاست.

اسمش خداست.

دوست پسر من به خدا به اون شکل اعتقاد نداشت.

ایشون بی اندازه مظالعه کرده بود. شاید بگم حداقل سه هزار تا کتاب خونده بود. خوره کتاب بود.

وقتی کارامو کمک میکرد درست کنم و میگفتم وای خدا شکرت

میگفت وات د فاک؟!!! خدا؟! دختر! خودت کردی! خدا چیه؟! خوبی ها و بدی ها رو گردن خدا ننداز! خودت باش! خودت!

ولی

ته مخ خودش به خدا اعتقاد داشت

نه به اون کلمه خدا

ته دلش باور داشت که یکی هست یه نیروی ماورایی هست که اگه دل بهش بدی و خودت در راستای خواسته هات بجنگی اون راهنمات میشه....

منم معتقدم به همین قضیه....

آدمای ضعیف کار نمیکنن. هیچی. همه چی رو موکول میکنن به خدا و بقیه بر و بچ.

حقشونو نمیگیرن و میگن خدا و حضرت زهرا و مابقی حق ما رو میگیره

خب تو خودت باسنتو تکون نمیدی بری حقتو بگیری یه حرکت کوچیک کنی انتظار داری حضرت زهرا از قبر پاشه بیاد برات حق بگیره؟!!!! خیلی انتظار زیادیه والا!!!!

من نگرش دوست پسرمو زیاددددددد قبول دارم.

واقعا درست فکر میکرد و باهوش بود.


من برم

گروپ لانچ داریم!

اینو خودم اورگنایز کردم! یعنی ایده شو دادم با دو تا از بچه ها اورگنایز کردیم! خوبم شده! بهله!

  • یه آدم

بچه ها بهتون گفتم که چند روز پیش همون پسره که سه ماه و نیمه کمکم میکنه

و پسر خوبیه؟

و عقلش سر جاشه

و ازش خوشم میاد

بهم گفت I love you???

اینا زرتی بیرون نمیندازن این جمله رو

قبلنا میگفت آی لایک یو

بعد چند روز پیش کشون کشون و با التماس و اینکه فقطططططط 15 دقیقه وقتتو میگیرم منو کشید بیرون خونه

و بعد از احوالپرسی

گفت میخوام یه چیزی بگم

گفتم چی؟

گفت آی لاو یو!

منم متعجب نگاش کردم!!!!

پرسیدم WHY???!!?

فکر کنم خیلی کارم بد شد!

نباید میپرسیدم چرا!!!!!

گفت وا!

مگه دلیل میخواد؟!!

سه ماه و نیمه دارم به این قضیه فکر میکنم!!!!


بچه هااااااااااااا

از پسره خوشم میاد (شرمگینم!)

خیلیییی پسر خوب و عاقلی به نظر میرسه.....



پی نوشت: چند روز پیش وقتی داشتم تو راهرو راه میرفتم، تو دپارتمان، یهو دیدم کسی گفت هایییی! گفتم چی شده؟! دیدم منشی یه دپارتمان دیگه هست.

گفتم سلااامممم

(همیشه خودم جلوتر سلام میدم، اینبار متوجه نشدم).

گفت عین یه دونه بچه 5 ساله که دستش یه گوشی میدی، میره تو گوشی که اکتشاف کنه ببینه این چطوری کار میکنه، عین اون گوشی دستت گرفتی رفتی توش حواستم نیست!

راس میگه!!!

من نمیتونم رو دوکار تمرکز کنم، وقتی با گوشیم، با گوشیم!!!

وقتی درس میخونم درس میخونم.....

دوست دارم!!!

ولی خنگم دیگه....

  • یه آدم

نکته:

دوستان

من وقتی این پستو میذاشتم

دستم اشتباهی خورد!

این پست یهو ذخیره شد و اومد تو وبلاگ!

درنتیجه تو نیم ساعت بعدیش دوباره کاملش کردم!

گفتم بهتون بگم

که پست نصفه نیمه نخونین!!!


امروز ساعت 3 بعد از ظهر از دانشگاه اومدم بیرون!

صبح ساعت هشت کارمو شروع کردم.

چرا سه اومدم؟!

چون این صابخونه میخواد اتاقمو نشون مشتری بده.

جالبه

من اولش که اومدم

یه قرارداد 5 ماه و ده روزه بستم.

یعنی قبل اومدنم اینو طی کرذم.

و بلافاصله اینجا اومدم.

خیلی جالبه

این صابخونه از وقتی کسی دنبال خونه بوده تو این شهر، اتاقمو نشونش داده.

یعنی حتی یادمه 16 ژانویه وقتی من هنوز 24 روز بود اینجا بودم اولین بار اتاقم رو رپرزنت کرد به مردم!

یعنی همه یکی دو ماه اخر اینکارو میکنن. این از اول.

حتی ازم نپرسید میخوای اتاقتو تمدید کنی؟ چون میخواستم تمدید کنم. همیشه هم بین ما احترام رد و بدل شده.

ولی حتی نپرسید.

بعدها وقتی بهش گفتم شاید تمدید کنم، گفت با کمال میل!!! خب زن! تو که میخوای من تمدید کنم چرا ازم نمیپرسی!

همیشه میگم

اینجام مشکلات خودشو داره

ولی هیچ کس این مشکل منو نداشت

پس نباید چون خودم یه بدی از یه زنی که با هیچ کس رفت و امد نمیکنه و منزویه یه حرکتی دیدم تعمیمش بدم به همه.

ولی خب کاراش ازر دهندس.

این یکیش بود.

این حالا خوبشه.

بارها و بارها رفتارای دیگه نشون داده.

اجاره ای که میگیره خیلی زیاده...

بگذریم

و جالبه

ازین 4 تا اتاق، 2 تاش خالیه!!!

یعنی وقتی من رسیدم، ما قرار بود 4 نفر باشیم.

یکیش که نرسیده رفت و اجاره نکرد، اتاق خالی موند. از همون روز اتاقارو داره به همه نشون میده.

اون یکیم قراردادش تموم شده و رفت. باز کسی اتاقی کرایه نکرد.

من سومیم...

اون آخریم چون حوصله نداره جاشو عوض کنه و دانشجوی دکتراس اینجا مونده...

منم دارم میرم...

اتاقای ارزونتر هست با کیفیت بهتر و تو وسط شهر...

جالبه

صائب بی دلیل نمیگه که دل اگه تیره نباشد همه دنیاست بهشت

یعنی این زن اگه یه ذره حسش مثبت بود، الان واسه اتاقاش سر و کله میشکستن.

وقتی من رسیدم، همون روزا! یه دختر هلند یکه داشت ازینجا میرفت کشورشون گریه میکرد.... زنه اذیتش کرده بود، دختره مستاجرش بود....

طفلی ا زمن جوونتر بود

دنیاش به هم ریخته بود.

اذیتش میکرد...

سر یه دلار اذیت میکنه

یادمه بهم میگفت تو چرا کمد اشپزخونه اما رو تمیز کردی؟! اصلا به این ربطی نداره ها، ولی من هیچوقت به کسی نمیگم به تو ربطی نداره، این جدیم خیلی وقتا فضولی میکرد ولی من هیچوقت بهش نگفتم تو که فضول نیستی.

خب من یه سری استانداردها برای تمیزسازی دارم.

دوست دارم کمدمو حسابی تمیز کنم.

دسمال پهن کنم کفش... و ....

خب به کسی چه؟ ولی خب هیچی نگفتم.

اصلا کلا نیست بدبینه، به قول هم خونه ایم که میگه از بیماری های روحی روانی شدیدا رنج میره، همش حس میکنه همه دنیا دارن اذیتش میکنن.

خدایا!

بعد من با توکل به خدا، فقطو فقط خدا، بدون حمایت کسی اومدم اینجا و دارم زندگیمو میکنم... ولی زندگیم ازین زن اسوده تره...

این همه پول داره، چند تا خونه داره، اینقدر عذاب میکشه... کانادایی الاصله. بلوند...

من اگه کل وسایلمو بریزم توی دو تا چمدونی که باهاش اومدم

بخدا کل ارزش مادیشون هزینه سه روزمو کفاف نمیده.

ولی اینقدر شادم.

ادمای زیادی رو میشناسم که از روی اگاهی شادن...

ولی واقعا بعضیا دنیاشونو سیاه کردن بی دلیل....

به جز مردایی که تو بالاشهر تهران خوشبختیشونو تو واسادن پای در خوابگاه ما سپری میکردن و در جستجوی یه دختر ساده شهرستانی بودن که fool ش کنن و بتونن ولش کنن بعدش یا به هر شکلی وارد زندگیشون کنن و بلاخره "خوشبخت" بشن، ادمای دیگه ای رو هم بعدش دیدم.... که همش میجنگن همش دنیا رو به کام همه تلخ میکنن که آسوده بشن، ولی نمیشن....

عین این پادشاهای ستم گری که تو تاریخ هست، هی میکشن... هی میکشن... هی میکشن... آروم نمیگیرن... هی میکشن که شاید دنیا رو یه ذره جای بهتری بکنن برای زندگی خودشون، باز نمیشه... هی میکشن... بابا بدبختی تو اون دلته... دلتو صاف کن....

بابا بی خیال... سخت نگیر...

شاید فکر کنین که من خیلی احمقم..

ولی من خیلی کتاب خوندم

خیلی شهرا دیدم

یه دلیل اینکه هنوز ته قلبم عاشق دوست پسرمم اینه که اون منو رشد داد...

میبرد منو به دور افتاده ترین شهرای یزد

میگفت میبینی؟

اینا چیز زیادی از دنیا ندارن

ولی خوشحالن

شادن

خواهر من چی، خواهر میلیاردر خودشو میگفت که مثلا 10 تا خونه تهران داره 5 تا مشهد 6 تا اصفهان 20 تا شمال! ولی مکان من و داداشش بود فقط!!!! والا!!! یعنی خونه ها همه خالی... خودش و شوهرش افسرده... دنیاشون به هم ریخته، همش جنگ.... بعد ما دو تا حال میکردیم!!!!! میگفتیم اول بریم مشهد، بعد بریم اصفهان، بعد شیراز، بعد برگردیم تهران بعد بریم شمال که از همه خونه خالیاش استفاده کنیم!!! انقدر حال میداد... چون تو مملکت اقا!!!!! به ما هتل نمیدادن، مگه میرفتیم هتل یکی از دوستاش که اونم فقط تو یه دونه شهر بود!!! خب ما تهران که خونه داشتیم!!!! دیگه هتل به چه دردم میخوره... دوست پسرمو دوست دارم هنوزم! دلم برای خنگول بازیاش تنگ میشه... اون معنای زندگی رو درست فهمیده بود.... هنوزم ته مخم، وقتی پسرا رو میبینم ناخوداگاه با اون مقایسه میکنمشون.... ولی من نمیتونستم اونجا بمونم... اگه میموندم از بین میرفتم... خدا رو چه دیدین شاید باهاش زادواج کردم! اونو که هیچ کس زنش نمیشه اخلاقش گنده! والا! 38 سالشم هست! دیگه کی تو سیستم ایران زن همچین گنده دماغی میشه؟! ازدواجیم که نیست خدا رو شکر! دست بزنم داره! البته من دختر لج دراریم! من اینجام پسرا رو روانی میکنم!!! خیلی عوضی میشم!!! باز این پسرا میان منت کشی!!! بابا برو دیگه!


جالبه

چند روز پیش، به صورت خیلی اعجاب اوری! اینترنت گوشیم تموم شد!!!

من ماه اول 400 مگ از 2 گیگ رو مصرف کردم، ماه دوم 1گیگ!! دوستم میگه تو چقدر گدایی... بگذریم، خلاصه سر ده 15 روز تموم شد!!!!!! آقا من قلبم از کار ایستاد.... سکته کردم... 100 تا.... رفتم تو لایو چت شرکت تلفنم، اقاهه مشکلمو که فهمید

گفت الان حلش میکنم!!!

یه دونه طرح اضافی زده برای مشتریان وفادار!!!!!!! که هر ماه به جای دو گیگ میتونم 4 گیگ مصرف کنم!!!!

بعد مجانیه! 4 بار باهاش دبل چک کردم! که مطمئن شم!!! گفت بله خانم بله!!! درسته!!! به مدت دو سالم هست!!!!!

یعنی دیگه نه تنها به جای 2 گیگ میتونم 4 گیگ هر ماه مصرف کنم! بلکه!!!! دیگه پول اضافی برای این ماهم هم نمیدم برای هزینه اینترنت!!!

همیشه میگم!

حستو مثبت کن... دنیا بهت تعظیم میکنه....

من خودمو ادم کول و خفنی نمیدونم... ولی خیلی پرتلاشم و خیلی برای خودم زندگی میکنم و خیلی مثبتم و همه رو دوست دارم.... واقعا شبمو ساخت اقاهه....

فکر کن

دو ساللللل به جای دو گیگ 4 گیگ....


یا

چندین روز بود که میرفتم ازمایشگاه

نتیجه نمیگرفتم...

یه بار وقتی اصلا دستگاه جواب نمیداد

رفتم با دو تا mode دیگه چک کنمش ببینم چشه...

اون لحظه باید قائدتا فحش میدادم همه چی رو

چون یه روز کار کرده بودم و جواب نمیداد

به خودم گفتم مریم اروم باش

تهش یه روز دیگه کار میکنی....

رفتم رو یه پروفایل دیگه

دیدم خدایااااااااا دارم سیگنالای مولکولو دریافت میکنم!!!!

یه دونه پارامترو تعدیل کردم با کمک پروفایل موجود!!!

و بعد اون برای هم ماکرومولکولام تو این دو سه روز جواب گرفتم!!!!

واقعا شبیه معجزه بود....

روزهاااا کار کردم ولی نتیجه نداد

یهو برای یه دابل چک اون همه نتیجه گرفتم....


یا مثلا

من دو ماه و نیم شب و روز نخوابیدم!

یادمه وقتی این پروژه رو استاد بهم داد بچه ها میگفتن پروژه ت خیلی عجیب و غریبه. نفر قبلیم اینو انجام نداد چون عجیب و غریب بود استاد نمیدونیم چرا اینو بهت داده (پروژه من یه میس از فیزیک و شیمی و زیست و بیوشیمی و فلسفه و ریاضیه، همون چیزی که فانتزیم بود.... استاد به ادم درستی پروژه رو داده...) خلاصه من دو ماه و نیم نخوابیدم!!!! شب ور وز برای این پروژه کار کردم، شب و روز شبیه سازی کردم... تو ارمایشگاه کار کردم... بعد که سمینارمو ارائه دادم، بعضی بچه ها اومدن گفتن عجب پروژه توپی استاد بهت داده!! کاش به ما میداد!!!! 

به این صورته...


هیشه میگم به خودم، میگم مریم! تسلیم نشو! مثبت باش و بجنگ... درست میشه....

درسته که تو 

جدی همیشه میگه

مثبت باشاین بیست و چند سال زندگیم خیر درست و حسابی ندیدم...

ولی بلاخره وضعم خوب میشه...

بلاخره یه روزی منم میتونم یه اپارتمانی خونه ای کرایه کنم...

توش لذت ببرم....

بدون نق زدن صابخونه

بدون دخالت اینو اون

بدون ترس از تموم شدن پول

من میتونم از بابام پول بگیرم

نمیگیرم...

نمیگیرم....

اینطوری رو پای خودمم...

این حسمو دوست دارم....

اینکه با خوشبین بودنم، با تلاشم، با حس مثبتم، با دوراندیشیم بتونم موفق شم برام حال میده....


جدی همیشه میگه

کلمات منفی استفاده نکن

تلاش کن

الان میفهمین چرا جدی مو دوست دارم؟

جدی عشقی نیست قضیه ش

جدی دوستمه

جدی محرم اسرارمه

جدی هیچوقت خیانت نمیکنه

جدی رو دوست دارم....

جدی سنگ صبورمه

جدی سیاهمه....

اخلاقشم گندتره....

ولی اکی هست

جدی ماجراش عشقی نیست

جدی آینه منه....

یه بار بهتون گفتم..... که جدی آینه هست... البته یه ذره تنبلم هست... از تنبلیش یه بارم دستمو نگرفته..... خیلی من اینجا سختی کشیدم.... ولی جدی خوبه... خدا به همتون یه جدی بده....

  • یه آدم

خدایا

این شعر صائبو باید طلااااااا گرفت...


هر قدر بیشتر تو زندگیم میرم جلو

بیشتر بهش میرسم....


این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟

هر کجا وقت خوشی رو دهد آنجاست بهشت

باده هر جا که بود چشمه کوثر نقدست

هر کجا سرو قدی هست دو بالاست بهشت

دل رم کرده ندارد گله از تنهایی

که به وحشت زدگان دامن صحراست بهشت

از درون سیه توست جهان چون دوزخ

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

دارد از خلد ترا بی بصریها محجوب

ورنه در چشم و دل پاک مهیاست بهشت

هست در پرده آتش رخ گلزار خلیل

در دل سوختگان انجمن آراست بهشت

عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت

نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت

صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش

که درین آینه بی پرده هویداست بهشت


اینجاشو ببینین...


از درون سیه توست جهان چون دوزخ

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت



عالیه.....


یادم نره قسمت دوم طلسم شدگانو بنویسم.... 

  • یه آدم

یه دختره هست

تو ازمایشگاه

از بچه های لیسانسه، اسمش Patti هست.

ولی من استثنائا اون section رو درس نمیدم.

یه دختر دیگه درس میده.

ولی من برگه های ریپورت اون آزمایشگاه رو صحیح میکنم.

هر بار که assignment ها و برگه های گزارش ازمایشگاهشو صحیح میکنم

یاد Patti توی When Patti went to college نوشته جین وبستر میفتم!!!

فکر کنم قبلا معرفی کردم رمان رو.

پی نوشت:

اوه گاد!!! پتی اسم پسره!!!!!

اون پتی جین وبستر احتمالا Patty هست!

  • یه آدم

شهریور اون سالی که قرار بود اول دبیرستانو شروع کنم و زندگی پرمشقتم (یعنی خوندن رشته ای که حالم ازش به هم میخورد و قرار بود تو دوم دبیرستان ادامه بدم، همون علوم تجربی، به خاطر زیستش البته) ادامه بدم، یادمه وقتی مامانم داشت قانعم میکرد (خر میکرد در واقع، ولی اینو گفتم واضح ننویسم که یه روزی یه وقتی ملت نگن این چقدر بی ادبه!!! مثل جدی که هر روز 3 بار بهم میگه، بخدا، صبح و ظهر و شب بهم میگه تو بی ادبی!!!) منو که میری دبیرستان و درس میخونی و میری دکتر میشی یا میری علوم ازمایشگاهی میخونی و ازین حرفا، یهو شبکه تهران رو گشودم.

و دیدم که عههههههه

بازیگر محبوبم

همانا زیبا بروفه 

و به علاوه مهدی هاشمیییییییی

و همینطور حمیرا ریاضی با اون چشمای درشتش اومدن نشستن یه فیلم بازی کردن که اسمش طلسم شدگانه!!!

منم گفتم چی ازین بهتر؟!

مثل الان اینترنت نداشتیم ما!! ته تهش من میرفتم از کتابخونه شهرمون 2 تا کتاب هر دو هفته میگرفتم!!!

اونو هم گفتن باید استعلام کنیم من سری اول رد شدم! تو استعلام! برای گرفتن کتاب!!!! گفتن بابابزرگش و باباش و همه اجداداش سوء پیشینه دارن!!!

اون موقع من فکر کنم ابتدایی بودم!!

بهم کتاب ندادن!!

رفتم شوهر خاله مو اوردم که کارمند نهادهای دولتی بود و اون بنده خدا سیبیلشو گرو گذاشت!!!!

خدایا شکررت ازونجا اومدم بیرون حداقل بچه هام مثه خودم عذاب نمیکشن!!!!!!


بگذریم...


خلاصه

نشستم از قسمت اول دیدم

من کلا فیلمی که بتونم از قسمت اولش ببینمش (سریالی که) خیلی حسش برام خوبه.

اون موقع اینترنت نبود که ب