خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Me before you» ثبت شده است

 کلاسامو دوست دارم، خیلی. خیلی. خیلی. به حق که فانتزیم بودن.

 کلاسامو خیلی دوست دارم.

خیلی خوش میگذره.

هر دوشون.

 کلاس زبانم واقعا خوبه. حس میکنم صحبت کردنم هر لحظه داره بهتر میشه.

هنوز متاسفم که بچه های بی سوادی رو موسسه ها دارن تربیت میکنن. من دارم تلاش میکنم که نهایت استفاده رو ببرم.

بدنم خیلی قوی شده. خیلی. خیلی خوشحالم. حس میکنم شاید یه روزی منم به اون تناسب اندامی که مد نظرمه برسم!!!

ورزشم خوب تر شده. خیلی خوب شده! خیلی براش خوشحالم!

ازینکه تو جامعه ای که تقریبا نود درصد زنها کمخونی دارن (والا آمار میگه بیشترم هست، من فرض میکنم نود درصد!) من نه تنها کمخون نیستم بلکه خونم نرماله و بدنمو تونستم که سالم نگه دارم و ازش هله هوله رو دور کنم و انسان پرخونی در این اجتماع محسوب بشم! خیلی خوشحالم. ازینکه رژیم غذاییمو همه مسخره میکنن متاسفم! همینه دیگه، اکثریت جامعه قیافه هاشون شبیه این آدمای هموفیلیه... متاسفم :(

 

ازینکه جدی رو خیلی دوست دارم خوشحالم. ازینکه میترسم به خاطر دوست داشتنش (و به خاطر اینکه اون منو دوست نداره و هیچ علاقه ای هم نداره که حتی باهام یه کانورسیشن معمولی داشته باشه و اینو بارها اعلام کرده) میترسم شوخی شوخی برای پر کردن حس خالی بودن جاش (یه حس خاصه که نمیشه نوشتش، بحث بودنش نیست، از اول هم روی بودنش یا نگه داشتنش یاهرچی مثل اون حسابی باز نکردم، من همچین کسی نیستم... بحث اینه که حس میکنم باید رو پای خودم واسم و خودمم و خودم) شوخی شوخی یکی از آپشنهامو انتخاب کنم، ازون حس میترسم. ما دخترا از جهاتی احمقیم. شدیدا احمقیم. ما برای برای پر کردن جای خالی بابابزرگمون میریم با عطاری محله صحبت میکنیم (که ایشونم یه پیرمرده)، برای پر کردن جای خالی گنجشکمون یکی دیگه میخریم و عاشقش میشیم، بعید نیست که بخوایم برای پر کردن جای خالی اونی که همیشه بهمون ادوایز میداد و هر لحظه به کارامون نظارت داشت و اونو یه جورایی دوسش داشتیم بریم جای خالیشو با یکی دیگه پر کنیم هرچند خیلی احمقم باشه طرف!

پسرا نه! پسرا اونطوری نیستن احتمالا. پسرا جای هیچ کسو (اگه واقعا دوسش داشته باشن) با هیچ کس پر نمیکنن.

منم دوست ندارم مثل دخترا باشم ازین نظر.

دوست دارم خودم باشم.

دوست ندارم جای یکی رو با یکی دیگه پر کنم و هیچوقت اینکارو نکردم ولی میترسم! اولین بارمه یکی اصلا و ابدا دوسم نداره و واضح حالمو گرفته و بهم گفته که دوست نداره حتی یه کلمه دیگه صحبت کنه باهام، حس میکنم میلغزم یه جا آخرش!!! :( خیلی از خودم بدم میاد اینطوری، ازین حس، ازین که مثل احمقها رفتار کنم. من احمق نیستم. ضعیف نیستم... من قوی هستم! آدم قوی از رو ضعف جای هیچی رو با هیچی پر نمیکنه...

نه من هیچوقت اینکارو نمیکنم! از من به دوره... از شخصیتم....

 

یکی از فانتزی های جدیدم اینه که کتاب After You جوجو مویز (همون نویسنده کتاب Me before you) رو گیر بیارم.

خوشبحال اونایی که کردیت کارد و دبیت کارت دارن و میتونن کتاب زبان اصلی بخرن باهاش و مثل من در به در دنبال دانلود رایگان پی دی اف کتاب نیستن. خوشبحال ثروتمندا، خوشبحال اونایی که تو خارجن و میتونن جلد کاغذی کتابو بخرن و شبا تو تختشون بخونن این کتابو (من که تو رویاهامه که یه روزی بتونم یه کتابو بخرم! و اونو هر شب تو رختخوابم بخونم! بعد میگن دنیاتو بزرگ کن و نمیدونم آرزوهای بزرگ داشته باش! خب وقتی سالهاست من این آرزوها رو دارم و هنوز اتفاق نیفتادن (به جز مدت زمان محدودی) چطوری آخه من آرزوهای بزرگتر رو بپرورونم!!!

درباه جوجو مویز و کتاب من قبل از تو،

Jojo Moyes is an English journalist and, since 2002, a romance novelist.

من پیش از تو (به انگلیسی: Me Before You) یک رمان عاشقانه نوشته جوجو مویز است. این کتاب نخستین بار در ۵ ژانویه ۲۰۱۲ در بریتانیا چاپ شد. ادامه‌ای بر این کتاب با نام پس از تو نوشته شد که از طریق کتاب‌های پاملا دورمن در ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۵ منتشر شد. رمان من پیش از تو نوشته جوجو مویز در ایران با ترجمه مریم مفتاحی در نشر آموت منتشر شده است.

 

جوجو مویز تو مصاحبه ش گفته که:

I wanted a castle because it was the purest example of old money rubbing up against ordinary people.

دمش گرم!

خوب نشون داده...

چی بگم بهت خدایا!!!

یه عده میلیارد میلیارد دارن

یه عده مثه من ته آرزوشون اینه که بتونن یه کتاب بخرن که بشه به جلدش دست زد!

بعد یکی مثل من وقتی واسه آرزوهاش سقف نمیذاره، تو هر سری اونو با بینی میکوبی رو زمین که یادش باشه سقف بذاره!!!

وقتی قبلنا میرفتم دیدن بچه های بی سرپرستو بدسرپرست، دلم بی اندازه براشون میسوخت. نه که از رو ترحم نه، ابدا. وقتی میدیدم خدایا اخه بین اینا و ما هیچ فرقی نیست! خیلیم بااستعدادترن. ولی همه بهشون با ترحم و کجکی نگاه میکنن و یه عده هم بهشون میگن فروشنده های آینده مترو!! واقعا چه انتظاری باید داشته باشم ازین بچه ها!

همه خجالتی، دخترا همه خجالتی، پسرا همه جدی، انگار میخوان دعوا کنن. بس که نگاهها به سمت اونا ترحم انگیز و زشت هست. ته دلشون گارد میگیرن سمت آدما (دقیقا اون چیزی که تو قسمت اول انیمیشن بابا لنگ دراز میدیدم و تو قسمهای بعدی هم مداما تکرار میشد تو چشمای این بچه ها واضح بود)، نقاشی میکشن و پولدارایی مثل امثال دوستای من میرن با ترحم دو تا تابلو میخرن و باهاش 200 تا عکس میگیرن و میذارن تو شبکه های اجتماعی که بگن ما خیریم!!! در حالی که من به زور قانعشون کردم که یه همچین گالری ای هم وجود داره بریم یه سر بزنیم!!!

میدونی، تو مردممون (تو اکثریت مردممون) یه جور حس بی تفاوتی و بی احساسی نسبت به همنوع میبینم... یه حس خودخواهی... و جالبه که در کنارش کلی غر هم میزنن... به چی غر میزنی آخه!! تو خودت برای گرفتن دست کسی قدم از قدم برنمیداری... منو هم مسخره میکنی چون کمک میکنم به ادما (هر نوع کمکی که از دستم بربیاد... نه پولی فقط...)

مهم نیست...

خدا همه رو به راه راست هدایت کنه....

 

بعد آخرش یکی مثل من بزرگ میشه و دوست داره واسه خودش کسی بشه، اما نمیتونه. چون اون مدل زندگی کردن (یا حداقل مثل بقیه اقوامش مرفه بی درد نبودن) رفته تو خونش بعد یکی مثل جدی بهش میگه خاک تو سرت که 50 تومن پول واست مهمه...

ازینکه هر کاری میکنم تا یکمی حس کنم که اگه منم تلاش کنم به نتیجه میرسم و نمیرسم! منو ناراحت میکنه. و دلم میگیره..

 

بعد وقتی جدی بهم میگه تو توی لیگ دسته پایین تری، اولش دلم خیلی میگیره و عصبانی هم میشم، ولی بعدش میبینم حق داره بهم اونطوری نگاه کنه. دغدغه هایی که من تو زندگیم داشتم و دارم واسه تو کتگوری اون اصلا و ابدا قابل لمس نیست.

اون خبر نداره که همون 50 تومنی که اون واسش مضحکه حتی فکر کردن بهش برام پول یه کتاب با جلد نفیسه، میتونم بذارم تو کتابخونه ام، میتونم بخونمش. میتونم واسه کسی هدیه بخرم.

در کل خدایا خیلی شکرت میکنم!

بگذریم!

ادامه:

 

I guess love is the thing that makes us do the most extraordinary things-the emotion that can bring us highest or lowest, or be the most transformative and extremes of emotion are always interesting to write about.

 

حقیقت رو بگم؟؟

ازینکه دختر بی پولیم خیلی ناراحتم.

ازین که بی پولیم و رفع نشدن نیازهام باعث میشه گاهی فکر کشتن خودم به سرم بزنه خیلی ناراحتم. ازینکه واسه کاری این همه زحمت کشیدم و باز گیر بی پولی افتادم (یعنی اون کاره نهایتا به نتیجه رسید ولی مشکلات مالی من نذاشت من به اون کار برسم!!!!) خیلی ناراحتم.

ناراحتم!

ناراحتیمو به هیچ احدی نمیگم. اگه احدی از شماها هم منو میشناختین هیچ وقت اینجا هم نمینوشتم و اینجا رو کلا دیلیت میکردم. 

 کلا حکمت دنیا رو من نمیتونم درک کنم!

یا من بی شعورم! یا دنیا واقعا حساب و کتابش خیلی پیچیده هست.

چون اینجوریه که (از نظر من):

تو اگه جون بکنی و تلاش کنی آخرش باز اونی که مرفهه از تو جلو میزنه حتی اگه خنگ و کم اراده باشه! کلا این چیزیه که هر روز خدا داره بهم اثبات میشه!


خدایا میبینی؟؟


برام مهم نیست.

هرچی پیش میاد بیاد!


سخنرانی امشبم تموم شد!!!


پی نوشت: میدونین چی لج منو درمیاره؟؟ اینکه دقیقا شدم مثه جودی آبوت!!!! کارم شده نوشتن! با این تفاوت که اون مخاطب داشت، واسه یکی مینوشت و اتفاقا اون مخاطب همه مشکلات این دخترو حل میکرد، دونه دونشو!!! دونه دونشو! به هر قیمتی که بود نمیذاشت این دختر راه اشتباهو بره! نمیذاشت ناراحت بشه! بهش کمک میکرد بزرگ بشه.

اما مخاطب من اگه کسی هم باشه، نه منو میشناسه و به وجودم اهمیتی میده، نه منو اونو میشناسم (ازین نظر با جودی آبوت تفاهم دارم!)، من دارم دقیقا نامه های بدون ترتیب اثر و بی جواب مینویسم ولی جودی و امثال جودی تا قلم میبردن رو کاغذ فرداش کارشون درست میشد.

خدایا شانس جودی ابوتو هم بهم ندادی!!!

الان دیگه بی اندازه دلم واسه خودم سوخت! به ندرت این حس بهم دست میده ولی الان دیگه حس miserable and desperate بودن بهم دست داد!!!

پی نوشت 2: خیلی خیلی دوست داشتم یه خونه کوچیک واسه خودم داشته باشم! خیلی!! امیدوارم این یه آرزو رو به گور نبرم!

 

  • یه آدم

واقعا برام عجیبه!

چرا ادما وبلاگ مینویسن؟! هرچند چرندیات باشه توش!

من خودم به شخصه حرفایی که شنونده ندارم براشونو (یا به هر دلیلی دوست ندارم یا کسی نیست که این حرفا رو بشنوه حتی اگه درباره یه نویسنده رمان باشه) رو اینجا مینویسم!

 

من آخر آخرای کتابMe before you  رو به حدی دوست داشتم (البته همه کتاب زیباست) که تصمیم گرفتم اینجا بنویسم تا اگه یه وقت کسی خوشش اومد بره بشینه کتابه رو بخونه و فیلمه رو ببینه و واسه خودمم بمونه اینجا

لوئیزا کلارک میگه:

I kissed him, trying to bring him back. I kissed him and let my lips rest against his so that our breath mingled and the tears from my eyes became salt on his skin, and I told myself that, somewhere, tiny particles of him would become tiny particles of me, ingested, swallowed, alive, perpetual. I wanted to press every bit of me against him. I wanted to will something into him, I wanted to give him every bit of life I felt and force him to live.

چقدر زیبا نوشته!!!

چقدر این زن زیبا نوشته!

چقدر شبیه زن ها حس کرده...

من مطمئنم هر زنی وقتی این تیکه ها رو میخونه مست میشه!

حس میکنه تجربه کرده (حتی اگه تجربه نکرده باشه).

من کتابای خیل زیادی خوندم. زنها تو توصیف یه چیز دیگه ان!

من گابریل گارسیا مارکز رو تو توصیف کردن واقعا قبول دارم. بعد از ایشون پائولو کوئیلو رو. بعد هم ذبیح الله منصوری رو البته ایشون تاریخ نویسن.

ولی زن ها یه چیز دیگه ان!

شما وقتی A walk to remember نیکولاس اسپارکس رو با این کتاب Me before you  مقایسه کنین (یا کتاب The fault in our stars رو) دقیقا متوجه منظورم میشین. مخصوصا زن ها!

راستی چرا مخاطبای زن من خودشونو نشون نمیدن :(

این نامه ای هست که ویل ترینر به لوئیزا مینویسه و قرار شده که چند هفته بعد از مرگ ویل در حالی که لوئیزا تو محل مقرر هست اونو باز کنه و بخونه (اگه وقت آزاد دارین این فیلمو ببینین!!! کتابش که یه چیز دیگس!!!)

 

Clark,

A few weeks will have passed by the time you read this (even given your newfound organization skills, I doubt you will have made it to Paris before early September). I hope the coffee is good and strong and the croissants fresh and that the weather is still sunny enough to sit outside on one of those metallic chairs that never sit quite level on the pavement. It’s not bad, the Marquis. The steak is also good, if you fancy coming back for lunch. And if you look down the road to your left you will hopefully see L’Artisan Perfumer where, after you read this, you should go and try the scent called something like Papillons Extreme (can’t quite remember). I always did think it would smell great on you.

 

This part, reminds me JEDDI (That warm and nice man):

Okay, instructions over. There are a few things I wanted to say and would have told you in person, but, a) you would have got all emotional and b) you wouldn’t have let me say all this out loud. You always did talk too much.

………

But, it should buy you your freedom, from that claustrophobic little town we both call home, and from the kind of choices you have so far felt you had to make.

.

.

.

این نامه فقط و فقط جدی رو واسه من تداعی میکرد (نمیفهمم چرا، هنوزم درک نمیکنم، اینجا مینویسم که به مرور زمان دلیلشو بفهمم).

You’re going to feel uncomfortable in your new world for a bit. It always does feel strange to be knocked out of your Comfort Zone. There is a hunger in you Clark. A fearlessness. You just buried it, like most people do.

Push yourself. Don’t settle.

..

.

.

.

Don’t think of me too often. I don’t want to think of you getting all maudlin. Just live well.

 

Love,

Will

 

من اینطوریم که خیلی صبر میکنم، خیلی صبر میکنم، خیلی صبر میکنم  و خیلی راه میام و معمولا اونی که صبرش تموم میشه و حس میکنه دیگه نمیتونه یه رابطه رو (از هر نوعی) جلو ببره خودمم (طرف مقابل معمولا هرگز کلافه نمیشه).

اینکه اینقدر درباره این آدم مینویسم، دلیل داره.

یهویی گذاشتو رفت. زد زیر همه قولهاش.

خیلی مردونه قول داد و خیلی ریلکس زد زیر همه و دلایل واهی آورد و رفت در حالی  که من هیچ کاری بهش نداشتم.

اینه که تو ذهنم دارم کم کم باهاش خداحافظی میکنم.

چون رفته.

وجود خارجی نداره.

بار اولمه که یکی میذاره میره. واقعا برام اتفاق نیفتاده بود. و هول و ولا برم داشت. چقدر ترسیدم! من خیلیییییییییی، خیلییییییییییییییییی تلاش کردم که نگهش دارم. هر لحظه رو غنیمت شمردم. غرورمو زیر پام گذاشتم. اما نخواست و نموند و اون چیزی که منو برد تو شوک! این بود که زیر حرفاش زد! من زیر حرفام هیچوقت نمیزنم.. باورم نمیشه که یه مرد بزنه زیر حرفاش. برام تازگی داشت. عجیب بود.... اونم برای من، اونم کارایی  که خودش داوطلبانه قولشو میداد! من هیچ کاری به هیچ کس نداشتمو ندارم...

تیکه تیکه باهاش خداحافظی میکنم تا که یه روزی (نمیدونم چند ماه بعد) دیگه یادم نمیاد همچین آدمی وجود داشته تو زندگی من... و تو خیابونم اگه ببینمش دیگه خاطرم نیست  که دقیقا کجا دیدمش. اون حس رو دوست دارم و این همه خودمو عذاب میدم تا به اون حس برسم. این طریقه کنار اومدن من با مسائل زندگیمه و اینو همین چند وقت اخیر یاد گرفتم! تجربه اولمه! اروم اروم، ولی محکم! ولی ازش ممنونم. به خاطر همه چی.

(واسه همینه که من سعی میکنم همه آدما رو به یه اندازه دوست داشته باشم و هیچوقت کسی رو بیشتر دوست نداشته باشم، چون تیپ شخصیتی من طوریه که تغییر واسش وحشتناکه و به شدت مقاومت میکنم، چه در مقابل وارد شدن ناگهانی آدما به زندگیم، و چه در مقابل خارج شدن ناگهانیشون از زندگیم، و جدی ضربه خیلی بدی بهم زد. کلی اولش کار کرد و تونست اعتمادمو جلب کنه، بعدش زد زیر همه حرفاش! برام هنوزم عجیبه! بهم قول داد که یه سال قبل رفتنش خبرم میکنه (این دیگه اوج سادگی و حماقت منو نشون میده که اینقدر راحت حرف رو باور میکنم)، اما در کمال ناباوری من یه روز به دریا زد و رفت! ولی من قوی هستم و کنار میام با همه چی و همه چی مثل اولش میشه، من مطمئنم :) )

 

 

یکی دیگه از فانتزیام! خانم Jojo Moyes رو ببینم! عجب اعجوبه ای هست!

 

  • یه آدم

من وقتی کتاب Me before you رو خوندم، کاملا حس میکردم که شخصیت این دختره لوئیزا کلارک به مقدار زیادی معرف خودمه. تا که بخشی از فیلمشو دیدم و شکم به یقین تبدیل شد! مثه منم دامن میپوشه!!! :))))))))))) پرحرفه!! وقتی خجالت میکشه هول میکنه، لپاش سرخ میشه! :)))))))))) عاشق خونواده و دوستانش هست :)

همه تلاششو میکنه تا یه کارو به نحو احسن انجام بده!

باذوقه!

مهربونه (همه جهان اینو تایید کردن که من مهربونم! بعله!!)

وقتی خوشحاله واقعا خوشحاله! و وقتی ناراحته واقعااااااا و از صمیم قلبش ناراحت میشه!

با موهاش بازی میکنه مثل من!!!

مهم تر!!! وقتی بهش اون Will بی ذوق گفت خانم کلارک شما پرحرفی خیلی، لطف کن پیش من کم حرف باش کلیییی بهش برخورد و افسرده شد! من تجربه اینو هم از طرف یه انسان رو اعصابی (که همتون میشناسینش به اسم مستعارش) داشتم! دو بار!!!! دو بار!!!!

جالبه که وقتی خوشحال میشه تو صورتش نشون میه اینو و وقتی ناراحت و غمگینه هم همینطور!!!

مثل من وقتی کنجکاوی میکنه درباره کسی بعدش عذاب میکشه!!! و میره بهش میگه و همه داد و بیدادهای بعدی ور هم تحمل میکنه و فضولم نیست!

مثل من گل دوست داره!

واسه همه گل میخوره!

بهش میگن مردمو روانشناسی نکن! لکچر نده!

اونم همون موقع دعواشون میکنه درستتتتتتتت مثل خودم!!!! و ته دلش میگه اینا چقدر بدجنسن!!!!

یا اینور بومه، یا اونور بومه! مثل من وسط نداره!!! یوهوووووووو!!!

از هیچ کس متنفر نیست! همه رو دوست داره!!!

مثل من لباس خریدن دوست داره! کفش دوست داره!! 

همش دامن و پیرهن میپوشه!!!!

دامن!!!!! :)))))))))))))))

جزء گروه شخصیتی S هست. هر جای جدیدی رو که میخواد امتحان کنه اولش یه کوچولو مقاوت میکنه (یا هر چیز جدیدی رو)، و اضطراب داره، بعدش عاشقش میشه!

پرحرفههههه!!!!

دیوونه خونوادشه.

دور و بریاش براش خیلی مهمن!

حتی مدل اظهار نظرش درباره دخترا مثل منه!!

ویل ازش پرسید چرا اینجایی، تو نباید اینجا باشی، 

بعد بهش گفت باید بری دنبال سرنوشت خودت

لو گفت یعنی چی؟ مثل دخترایی که با یکی مثه روپرت عروسی میکنن؟

بعد به روی خودشون نمیارن که شوهره 5 ساله با منشیش رابطه داره و تو مراسم مهمونی از شوهرشون گله میکنن

نه میتونن طلاق بگیرن نه شوهره میتونه از ترس نفقه طلاقشون بده (مهریه ما) و زندگیشون همینطوری سپری میشه و تموم میشه میره پی کارش!!!!

و معضی همیشگیش پول هست!

و به خاطر خانوادش از خود گذشتگی میکنه! 

و ویل بهش میگه وقتی نگات میکنم میدونی چی میبینم؟ "پتانسیل"...

این حرفو خیلیا بهم گفتن.

ولی افراد خیلی خیلی کمی بودن که پتانسیل بالقوه مو به بالفعل تبدیل کردن...



این پسره ویل، بهش دستور میده و این فقط تعجب میکنه و حرفشو ولی گوش میکنه (هر روز زندگیم اینو داشتم!)

همسن منه!!!!

خدای من! :|


نمیدونم فیلم The hours رو دیدین یا نه، اونجا یه نویسنده ای، یه کتابی مینویسه که دور و بر 100 سال بعد درست کاراکتر اصلیش و مابقی کاراکترها ظاهر میشن!


شبیه جودی آبوتم هست!

خیلییییییی

من در نهایت یه شوهر بداخلاق و آروم و مغرور گیرم میاد و بدبخت میشم! :)))))))))))

البته اینو هم بگما، کلا شخصیت امثال من اینو اقتضا میکنه که پسرا حرصش بدن!! من خیلی حرصوام!

همزاد خیالیمو پیدا کردم!!!!!

تعداد ما داره بیشترم میشه! 

من!

لوئیزا کلارک!

جودی آبوت!

همه خیالین فقط!!!



الان فقط مونده یه داداش بزرگ!!!

ای خدا دلم واسه حرف زدن با جدی تنگ شد!!! :|


اینم عکسا!








وقتی با خواهرش دارن درد دل میکنن 



وقتی به هم دلداری میدن و میگن که کنار هم هستن! این قسمتها فک کنم برای همه خواهرها باشه!!!







لباساشو خیلی دوست دارم!! برای همین عکساشو میذارم اینجا!












سلیقشم خیلی شبیه منه ولی خب من دیگه انقدر رنگی رنگی نمیپوشم معمولا! مثلا جوراب راه راه با دامن گل دار و کفش سبز!!!! نه :|










من این مدل خونه ها رو هم دوست دارم (واسه همیشه نه ها، واسه وقتایی که آدم تنهاس، درس میخونه، کار میکنه)


اینم احتمالا شمایی از همسر اینده بداخلاق و بدخلق و مغرور و هیچکس تحملش نمیکنه به جز من، باشه!



به همین بداخلاقیه!!!



بعله!!!



  • یه آدم

یه جمله رو یاد گرفتم، قبلنا با جرات کمتر استفادش میکردم.

الان با جرات تمام وقتی براتون خواستگار بیاد و مادر پسره یه جور خاصی نگاتون کنه میتونین استفاده ش کنین یواشکی (مثلا به خواهرتون بگین همون لحظه، مادر شوهر که انگلیسی متوجه نمیشه!) چونکه تو کتاب me before you، این دختره لوئیزا درباره خواهرش اینو گفت:

She studied me!

بعله!


به نظرم دو نعمت خدادادی هستن، که باید قدرشونو دونست و هر کدوم در جای خود واقعا بی نظیرن و عالی عمل میکنن!

1. عادت

2. فراموشی

به جرات میگم، آدمی اگه این دو خصوصیت رو نداشت، زندگی براش سخت میشد.

 حداقل من اگه این دو تا رو نداشتم تا الان از بین رفته بودم!!!


گاهی وقتا دلم برای درد دلام با جدی تنگ میشه (اگه اینجا بود میگفت بله من اعتیاد اورم!!) ولی دارم عادت میکنم و این خودش یه پوینت مثبت هست. فکر کنم یه روزی برسه که من اصلا یادم نباشه جدی ای وجود داشته! بعیده دیگه اینقدر بی احساس باشم ولی در کل خوبه که آدم اینطوری باشه و این عادت و فراموشیمو دوست دارم حقیقتش.

کلا به نظرم، دخترا به شدت بعد از از دست دادن چیزی یا کسی به شدت غمگین میشن.

به شدت.

فقط یه دختر درک میکنه منظورمو.

ولی بعد یه مدتی (مثلا چه میدونم سه هفته، 4 هفته و... بسته به میزان صدمه و اندوه) واقعا فراموش و عادت میکنن و حالشون خوب میشه.

و دقیقا پسرا برعکسن.

من زنان بسیاری رو دیدم که بعد از از دست دادن عزیزانشون یه مدتی یه ریز سر خاکشون گریه میکنن ولی بعد یه مدتی به صورت منظم میرن و فاتحه میخونن و دیگه گریه نمیکنن و خیلیم شاد و خوشحال برمیگردن، فراموش نمیکنن ولی دیگه غمگینم نیستن.

پسرا و کلا جنس مرد برعکسن! حس میکنم دقیقا برعکس چیزی هستن که درباره دخترا تو بالا نوشتم.

متعجبم!


یه چیز بزرگ میخوام از خدا، نمیدونم حتی چی هست!

میدونم که پول و این ات و اشغالا تو ارزوهام جایی نداره، یه چیز بزرگ میخوام، یه آرزوی بزرگ، یه دستاورد بزرگ، بزودی میخوام، حس میکنم اول باید پیداش کنم، بعد دنبالش باشم، بعد سریع اون چیز میاد سمتم. فقط هر قدر فکر میکنم پیداش نمیکنم که اون چی هست! باید فکر کنم...


خدا وکیلی این کتابا سختن :(

میدونی سختی نیستا، زیادن! حجیمن!!!

یه چیزی رو بگم، و بمونه تو این وبلاگم

تو کلاس، یکی از دخترا (اینطوریه که همیشه اونایی که جدیدن واسه کلاس خودشونو معرفی میکنن)، خودشو مثلا پنج دقیقه معرفی کرد، بعد اینکه همه چی رو گفت و استاد گفت اکی، مرسی و خواست بره سمت نفر دیگه، این دختر (همین که پنج دقیقه خودشو معرفی کرده بود)، یهویی گفت: and I am getting divorced، واسه اونایی که احیانا انگلیسی رو مسلط نیستن بهش یعنی: من دارم جدا میشم از همسرم.

همه مکث کردن!

انگار اینا نشنیدن که دو نفر ممکنه از هم جدا شن!

دختره برگشت گفت زندگی ای که توش دو طرف همدیگه رو بعد از 18 سال نفهمن و هجده سال یکی از طرفین همیشه سکوت کنه و دیگه دنیاهامون اینقدر متفاوت بشه بهتر که طلاق بگیریم.

خلاصه ملت مطابق معمول! شروع کردن به پرسیدن چرا جدا میشین! بلا بلا بلا

(نمیفهمم! بای دیفالت ما شروع میکنیم به پرسیدن سوالهای شخصی! عزیز من نپرس، به تو چه ربطی داره طرف دلیلش برا یجدا شدن چیه، تو که نمیخوای الان واسه داداشت بگیری دختره رو، اصلا کلا به تو چه!!!)

من دیدم این دختر داره با صداقت تمام و با جرات تمام و با شهامت ستودنی درباره حقیقت زندگیش صحبت میکنه و میخواد تو جمع دخترانه ما دربارش حرف بزنه و اروم بشه وshare  ش کنه و الان نیاز داره که باهاش همدردی بشه و حقش هم هست، بهش گفتم، وقتی من با زنهای اقوامم، دوستانم و ... صحبت میکنم، حدود هفتاد درصدشون اول تو جمع میگن ازدواج خوبه، ازدواج کن، بچه بیار، بلا بلا بلا، بعد که متوجه میشن که من میتونم محرم اسرارشون بشم و رازهاشونو به عمه هام و دوستام و خیلیا نگم و به گوش شوهرشونم نمیرسه پس میتونن اطمینان محض کنن و من کسی نیستم که قضاوت کنم آدما رو، میان میشینن گریه میکنن، از مشکلاتشون میگن و میگن حاضر نیستن این زندگی رو به این شکلی که هست حتی یه دقیقه تحمل کنن ولی چاره ندارن، من قبول دارم بعضیاشون چاره ندارن، ولی بعضیاشون واقعا تنبلن، یعنی واقعا حوصله و عرضه ندارن که زندگیشونو عوض کنن و بهش جهت بدن و به قول "جدی" میخوان که تو safe zone خودشون بمونن. بعد که با من تنها میشن سریع میگن وقتی ما ازدواج کردیم همه چی رو کشتیم در خودمون، الان هم هیچ علاقه ای نداریم که این زندگی مشترک رو ادامه بدیم و چاره ای نداریم. بعد برگشتم به همین دختره گفتم: دختر جان من بهت افتخار میکنم و تو یه زن Wonderful هستی و این شهامت رو داشتی که زندگیتو عوض کنی و بهش جهت بدی و این تو رو قوی تر میکنه (من اینو به مردها هم میگم و مختص زنها نیست، اتفاقا یه مرد متاهل میتونه بهتر یه زندگی رو بسازه، من مشابهشو تو اقوامم دیدم، تا که اون دوست من که با بچه بازیاش روزی دو بار اشک به چشمم میاورد و پوینت مثبتش مجرد بودنش بود، میخوام نباشه مجرد! والا!). من اینا رو که گفتم، این دختره یه لحظه از خوشحالی چشماش برق زد! بقیه اول منو چپ چپ نگاه کردن و حس کردن من دیوانه هستم یا عشق طلاق گرفتن، بعد یکیشون برگشت گفت راس میگی! منم پشیمونم از اینکه ازدواج کردم!!

استاد هم ماس مالی کرد و رفت!

خودم اون لحظه به این زن افتخار کردم و حس کردم میتونه دوست خیلی خوبی باشه و میتونم دوست خوبی براش باشم.

جون مادرتون از مردم سوالای شخصی نپرسین. متاسفانه این سوالای شخصی پرسیدن و کنجکاوی در زندگی شخصی مردم رو حتی تو کسانی که سالهاست از کشور رفتن هم میبینم. این تو نیچر ماست انگار!

پی نوشت: گاهی وقتا حس میکنم دوست دارم همه احساساتمو، ناراحتی هامو، شادیهامو، با دخترا share کنم. مثل اونا، که هر اتفاق کوچیکی که میفته تو زندگیشون رو با منshare میکنن. اما همیشه به لطف الهی یه قفل بزرگ بر دهانم میخوره و من منصرف میشم از حرف زدن. حس میکنم یه روزی من یهو سکته میکنم!!! دوستم میگفت تو در معرض سکته های وحشتناکی!

پی نوشت 2: من هر روز، تاکید میکنم "هر روز"ی که چشممو باز میکنم دوباره روی این دنیا، در معرض قضاوت و پرسش های بیهوده اطرافیانم هستم. هر روز! اگه یه روزی نتونم زندگیمو عوض کنم، تمومش میکنم، چون برام خیلی تحملش سخته که هر روز، هر روز، از طرف خیلیا قضاوت شم. و با خودم میگم من یه دختر نرمال هستم که اطرافیانم همیشه بهم افتخار میکنن و اینو بهم میگن که من مایه افتخارشون هستم. میخوام اینو بگم که من که بک گراندم سفیده و هیچ مشکلی نداره کلافه ام، دوستام کلافه ام، دوستم سر کار میره ولی به هیچ کس نگفته به جز من، میگه قضاوتم میکنن! از حقوقم میپرسن، ازینکه اونجا پسری چیزی هست که باهات ازدواج کنه!!! وقتی میبینی از نمکی سر کوچه تا فوق تخصص قلب همه یکصدا قضاوتت میکنن و ازت سوالای شخصی میپرسن واقعا کلافه میشی، کما اینکه تقریبا هیچ کدوم اینا کمکت نمیکنن و ارتباطشون در حد فضولی و پرسش کردن بی مورد میمونه. کلا هم ما فرهیخته و غیر فرهیخته و محرم اسرار و ازین حرفا نداریم. حس هاتونو به هیچ کس نگین. آدما یهو رنگشون عوض میشه و شما شوکه میشین. اینو با همه خوشبینیام و با همه علاقه م به هم وطنام و کشورم میگم.

  • یه آدم

چقدر این تیکه تیکه نوشتنو من دوست دارم!

اینطوری ادم خالی میشه.

هر هشت نه ساعت یه پاراگراف مینویسیو راحت میشی! سبک میشی.

 

دیدین مثلا دارین یه موضوعی که از نظرتون خیلی مهم و حیاتی هست و بخشی از زندگیتون هست رو برای کسی تعریف میکنین و اونم میگه آهان، آره، درسته، بلا بلا بلا، بعد متوجه میشی طرف ابدا حواسش نبوده، یا حواسش به حرفات بوده اما همه حواسش نبوده؟ در حالی که اون موضوع یکی از حیاتی ترین موضوعات زندگی تو هست؟ طرف مقابلت مثلا رفته داره با بقیه صحبت میکنه، همزمان داره جواب پیامای بقیه رو میده، یا مثلا سرشو تکون میده اینور و اونورو حوصله ش سر رفته؟!

حسش خیلی بده!

امیدوارم هیچوقت تجربه نکنین. هیچوقت...

 

چند وقت قبل، یکی از مخاطبین وبلاگ نوشته بود برام: خوشبحالت که زبانت خوبه.

در جواب ایشون میخوام بگم که عزیز من! من زبانم تعریف نداره، ولی میتونم بگم که از وقتی دست چپ و راستمو از نظر عقلی! از هم تونستم تشخصی بدم، هر روز (هر روز ها) از سال رو من به خوندن انگلیسی مشغول بودم (یا گوش کردن یا دیدن).

یادمه ترم سوم دانشگاه بلاخرهههه با تعریفاتی که دوستان و همکلاسیام از موسسه های مشهور داشتن تصمیم گرفتم برم یه مصاحبه، یادمه خود Interview دورو بر ده تومن هزینه ش بود (خدا سال قبل که هزار تومن کلیییی پول بود و تو موسسه های دیگه اصلا هزینه مصاحبه نمیگرفتن از کسی). خاطرم هست که خانمه اومد تو، گفت خب وات ایز یور نیم؟ منم که اینو از قبل اماده کرده بودم!!!! گفتم مای نیم ایز محلقا! (مثلا)، گفت خب Tell me about yourself گفتم یا حضرت عباس! یعنی چی! و این در حالی بود که دانش انگلیسی من تو رشته خودم خوب بود (خیلی خوب نه، خوب)، گفتم my major is… گفت فقط همین؟ خب چطوری شد اینو انتخاب کردی، چرا میخوای زبان بخونی، شانس آوردم خانم بود! اگه اقا بود من سرخ میشدمو میپریدم بیرون اتاق و موسسه رو ترک میکردم و دیگه پامو توی هیچ موسسه ای نمیذاشتم!!! خلاصه مصاحبه من به قدری افتضاح بود که منو تو سطح Elementary از اون کتاب گذاشتن! تو کلاسمون یه کتاب رمان همیشه تدریس میشد، یه کتاب لغت و گرامر و کتاب اصلی که شامل همه اینا و مکالمات و رایتینگ میشد. من اولش به حدی گیج بودم! که حد نداشت. یادمه دو سه هفته اول من اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم. بار اولم بود که میرفتم کلاس زبان و عین این ادمای بی سواد فقط دست اینو اونو نگاه میکردم، هر ترم 20 واحد برمیداشتم و فشار وحشتناکی رو تحمل میکردم.

اون ترم رو هم تقریبا 6 جلسه شو از دست داده بودم (چون یهویی تصمیم گرفتم برم کلاس زبان! و خب وسط ترم بود، اونا که نمیتونن برنامشونو با من تنظیم کنن!!!). یادمه آخرای همون ترم من و دوستم باید لکچر میدادیم. بعد لکچرم حس کردم زبانم قوی تر شده، با اینکه شاید کلا سه هفته سپری شده بود. دلیلش میدونین چی بود؟ سه هفته هر روززززز 3 تا کتابو میخوندم از هر کدومشون چند صفحه. هر روز تمرین میکردم. تو اتوبوس که میشستم کل اون دو ساعت و نیم رو رمان میخوندم و هندسفری تو گوشم بود.

جالبه، که اون ترم نمره من فکر کنم 4 از 5 شد که خب بدک نبود. اما ترم بعدش من زبانم ازین رو به اون رو شد! ما دوباره مصاحبه اجباری داشتیم که بخشی از نمرمون بود و صبح جمعه ساعت 8 بود زمانش! یادمه من که اول ترم نمیتونستم خودمو معرفی کنم و همه خنده شون میگرفت بهم، اونروز به حدی بهتر از بقیه صحبت کردم که ممتحن نمره کاملو بهم داد و گفت تو خیلی با استعدادی! دیگه هم کلاس زبان نرفتم چون واحدای درسی خیلی فشار می اورد. یادمه ترم 5 وقتی زبان تخصصی برداشتم و مجبور بودیم تو کلاس مثل بلبل صحبت کنیم! استادم تو دانشگاه هر جلسه اولش منو صدا میزد میگفت بیا برای ما صحبت کن. هر جلسه. انقدر زبانم قوی شده بود که هر روز به بچه ها کمک میکردم. تمام ویدئوها رو ترجمه میکردیم با بچه ها و به بقیه میدادیم. از خودم میپرسیدم خدایا من همون آدمم؟ که پارسال نمیتونست خودشو معرفی کنه؟؟؟ میخوام بگم، که اگه چیزی رو بخوای از صمیم قلبت، و تلاشم بکنی براش، بهش میرسی، من تو دو ماه، زبانم ازین رو به اون رو شد. بعد ازون دیگه هرگز خوندن زبان انگلیسی رو کنار نذاشتم. همیشه رمان میخریدم و میخوندم. این خاطرات برای من به حدی دلچسب شدن، که الانم که الانه، هر از گاهی به دوستم میگم دوست دارم دم غروب یه کلاس زبان داشته باشم که موقع رفتن و برگشتن از کلاس هدفون تو گوشم باشه و کتاب بخونم! کلاس زبانم دوستای خوبی رو هم برام اورد. دوستایی پیدا کردم که الانم باهاشون در ارتباطم.

میدونین، صحبت کردن ما تا وقتی تو کشور انگلیسی زبان نریم هیچوقت مثل اونا نمیشه، ولی میتونیم گرامر و لغت و نمیدونم چشم و گوشمونو تقویت کنیم.

انقدر باید به منابع مختلف و کتابای مختلف چنگ بندازین، تا بلاخره پیداکنین که چه مدل آموزشی و چه کتابی برای شما مناسبه.

یه روز اراده کنین، و شروع کنین! و دیگه کنار نذارین! همه آدما با استعدادن، هر ادمی میتونه زبان یاد بگیره یکیش خودم (یکی باید این حرفا رو به من بگه که در حال حاضر سطح زبانم در حد مناسب نیست!).

 

راستی، این مستندای Taxi to the dark side و Winter on fire هم زیبا و دیدنی هستن.

اولی درباره یه جوان افغانی هست که اشتباهی توسط سربازا دستگیر میشه و بعد از روز بر اثر شدت شکنجه از دنیا میره! آخرش متوجه میشن که بی گناه بوده. یه جایی ازین مستند، در حالیکه داره نشون میده که زن ارتشی آمریکایی یه طناب دور سر یه افغانی پیچیده و با خنده و در حالی که مست هست اونو لخت لخت میکشه رو زمین، همون موقع یه سرباز دیگهبا گریه تعریف میکنهبرای اقای کارگردان که تو زندان های امریکا تو افغانستان گاهی وقتا بعضی سربازا از سر تفریح انقدددررررر با پا لگد میزدن به بدن این زندانیای بی گناه، که پای خودشون خسته میشده! و استاپ میکردن. آخه حیوان! تو بویی از انسانیت نبردی؟ دوست داری همون کارو باهات بکنن؟؟؟ امیدوارم سر تک تکشون بیاد. این مستندا چند سال قبل دیدم، ولی هنوز جلوی چشممه...

یه مستند دیگه که فوق العاده زباست، همین وینتر ان فایر هست که نوشتمش، درباره اعتراض مردم اوکراین به دولت هست (سال 2013 و 2014)، این مستند فوق العادست زیبا و جذاب و پر از عشق و دیدنیه! چه مردم شجاعی... مردم اول میرن تو میدون استقلال کیف شروع میکنن به اعتراض، بعد لباش شخصیا و پلیس اونا رو لت و پار میکنن و مردم پناه میبرن به کلیسا، از روز بعد همه اوکراین جمع میشن تو میدون استقلال شهر! انقدر تظاهرات میکنن و به روش قرن 16ام میلادی سنگر میسازن (در حالی که نه پولی دارن و نه امکاناتی) و تو خیابونا تو سماور چایی میخورن تا بلاخره پیروز میشن!

دیگه باید کم کم خاک و کود بخرم و خاک گلدونامو عوض کنم.

خیلی پر شاخ و برگ شدن و باید هر گلدون رو دو الی سه گلدون کنم! البته اگه فرصتی باشه. چون نیست ظاهرا. کلی کار مهم دارم.

گلدونای من 50 تا بود (اگه در توانم بود حتما تا الان صد بار باغ گلو گلخونه هم ایجاد کرده بودم!) که بتدریج به خاطر نامناسب بودن کود ارائه شده توسط مغازه دارا! و به خاطر گرمی هوا سوخت و من با وجود مراقبتهای شبانه روزی هیچ کاری نتونستم انجام بدم تا که رسید به تعداد فعلی :(

 

امیدوارم این خراشی که دوستام ناخواسته و اتفاقی رو صورتم کشیدن به زودی خوب بشه. خیلی پررنگه رو صورتم. امروز ازش خیلی خون اومد. خیلیم میسوزه.

 

این نوشته رو خیلی دوست دارم، چند بار هم چاپش کردمو دادمش به دوستام (با مقداری تغییر البته!)

دوست عجب امنیت خوبی ست

میتوانی با او خودِ خودت باشی

میتوانی دردهایت را

هرچندناچیز

هرچند گران

بی خجالت با او در میان بگذاری

از حماقت هایت بگویی

دوست انتخاب آزاد توست،اختیار توست

نامش را در شناسنامه ات نمی نویسند

نامت را در شناسنامه اش نمی نویسند

دوست عرف نیست

عادت نیست

معذوریت نیست

دوست از هر نسبتی مبراست

دوست سایبان دلچسبی ست ،

تا خستگی ات را با او به فراموشی بسپاری

 

این کتاب me before you که میخونمش، گاهی وقتای متنای بی نظیری داره (مثل کتاب A walk to remember)، یه جایی از کتاب از کتاب هست که دختره لوئیزا درباره خودش و Will همون پسره که لوئیزا پرستارش هست میگه:

The difference between growing up like me and growing up like Will was that he wore his sense of entitlement lightly. I think if you grow up as he had done, with wealthy parents, in a nice house, if you go to good schools and nice restaurants as a matter of course, you probably just have this sense that good things will fall into place, that your position in the world is naturally an elevated one.

من این دختره رو خیلی دوست دارم.

همین لوئیزا رو.

همسن منه.

یه جورایی اخلاق و رفتارش خیلی شبیه منه. نه تو همه موارد. تو یه سری مسائل.

میخوام بدونم اخرش چی میشه.

  

  • یه آدم

یکی از فانتزیای بزرگ من اینه:

یه روزی برسه، که مردم کشور من بدونن، که لزومی نداره از دختر یا پسر یا "هر موجود زنده دیگه ای که داره از خیابون رد میشه یا میره مثلا سوپرمارکت" خاطره ثبت کنن.

زماننننن میبره تا اون روز برسه.

ولی امیدوارم اون روز رو ببینم....

 

سر جلسه امتحان!!! سر جلسه امتحان، اکی؟ به ما گفتن گوشی نیارین. نبردیم (تلفن همراه منظورمه)، بعد هفت هشت نفر انسان معیوب العقل گوشیشونو دراوردن، از ما دارن عکس میگیرن (اگه از خودشون عکس بگیرن یا از برگه شون موردی نداره، اونا رو قضاوت نمیکنم. ولی عزیز من، چرا از بقیه داوطلبا عکس میگیری!!! چرا از من عکس میگیری!) مراقبم هیچیییی بهشون نمیگه.

من درک نمیکنم، عکس گرفتن از من واسه تو چه فایده ای داره دختر!! عکس گرفتن از پسر مردم، از ادمای دیگه، کسایی که اصلاااا و ابدا نمیشناسیشون، برات چه فایده ای داره؟؟ میخوای ثبت لحظه ها کنی؟ میخوای مثلا بگی من بلدم عکس بگیرم؟

چرا ما حریم خصوصی نداریم خدایا!!!

این قضیه خیلیی منو داغون میکنه.

دلم میگیره.

نابود میشم!!!

 

چرا زل میزنی به کارت شناسایی من و بقیه. آخه من نمیفهمم، "فضولی" چی میاره برای این مردم!!!

خیلی برای عجیبه.

اینکه تو بدونی من مثلا اسم بابام صفدره یا غضنفره یا ارمین هست، برای تو چه فایده ای داره!!

 

نکن عزیز من، نکن!!

زشته!!

دور از ادبه!!

 

نکن!!

 

خدایا، قسمت کن من بچه هامو حداقل تو این فرهنگ بزرگ نکنم.

دیوانه شدم، بین این آدما.

همشون اینطوری نیستنا. ولی اکثریت ما خیلی بیش از اندازه فضول هستیم.

 

میان اطلاعات میگیرن، میپرسن، ادرس دقیق، شماره تلفن، نام پدر!! سال تولد، از همه!!

آخه به چه دردت میخوره!!

حیف اون مغزت نیست این همه اطلاعات به درد نخورو توش بریزی اخه؟؟

 

بعد چند تا از همین فضولها!! تو امتحانی که تو کارت ورود به جلسه ش "مکتوب" نوشته شده با خودتون خودکار و برگه چرک نویس و مداد و هرچی که میخواین بیارین، اینا فقط خودشونو آوردن و فضولیشونو!! اومدن میگن تو برگه زیاد اوردی هفت هشت ده تا بده!! دادم، نگاه میکنه میگه واسه تو 5 تا موند، 3 تام بده!! بدبخت! من بهت خودکار و برگه دادم!! د برو دیگه!! خیلی هم پررو ان. هفت هشت نفری وا میسسن بالاسرت طلبکارانه. میگن بده!!! خب من درشت نویسم عمدا برگه زیاد اوردم که بنویسم دیگه!! من که بهت دادم برگه!!! ول کن دیگه!

این که تحریم نیست، این که دیگه نفت و گاز نیست، این که آلودگی هوا نیست، این که کمبود آب نیست، این که شعور حفظ محیط زیستو نمیخواد که 90 درصد ما نداریم!! این ساده ست، خانم، آقا، به جای فضولی با خودت وسایل لازمو بیار!!! خدایا!!! اینا فامیلای من نشن!!! من زن فامیلای اینا نمیشم!!!

چی بگه آدم!

 

 

یه کتابی رو دارم تموم میکنم به اسم Me before you که نویسندش Jojo Moyes هست و درباره زندگی یه دختره که دنبال کار میگرده و بلاخره یه کار خاصی رو به عنوان یه پرستار پیدا میکنه...

یه جایی از کتاب رو خیلی قشنگ دیدم و خیلی دوست داشتم که اینجا هم بنویسم.

اسم مردی که این دختر ازش پرستاری میکنه Will هست.

 

Will: And besides, how do you think I made money?

Louisa: You make it sound so simple.

Will: It is simple. The thing is, it’s also a lot of hard work. And people don’t want to put in a lot of work.

 

این کتابه، فیلمش هم تو همین 2016 روانه سینماها شد. IMDb ش هم 7.6 هست.

 

 

 

 

  • یه آدم