خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Judy Abbott» ثبت شده است

ما هممون رفتن جودی به دبیرستان و بال دراورردنش از شدت خوشحالی و ادامه تحصیلش و نویسنده شدنش و ازدواجش با جرویسو دیدیم


ولی هیچ کدوممون حواسمون به "سادی" نبود...


همون دختری که قرار بود تو روز گردهمایی ثروتمندا خودش رو قرار بود بهشون نشون بده...

رقیب جودی و دو تای دیگه بود....


اون روز با اینکه خوب کار کرد ولی خب جودی به خاطر انشاش انتخاب شد و اون نه...



دو سال بعد وقتی جودی دم در دبیرستان لینکلن دیدش که با حسرت داره نگاه میکنه اونجا رو و وقتی جودی رو دید فرار کرد و جودی پیداش کرد و باهاش حرف زد، گفت که از نوانخانه اومده بیرون و شده خیاط...


میخوام بگم


شاید اگه سادی میرفت همون دبیرستان، یه آدم خیلی موفق تر میشد و به جای رویاپردازیهای جودی الان برای خودش یه آدم خیلی موفق بود...


ولی هیچوقت این اتفاق براش نیفتاد


هیچوقت این شانس بهش داده نشد...



زندگی همینجوریه...


آدم نمیدونه فرداش چی میشه!


آدم نمیدونه کی قرعه به اسمش میفته...



آی که زندگی بازیها داره ها....



match point رو دیدین؟!



زندگی گاهی اونقدر خنده دار و مسخره میشه...



***


یکی از چیزایی که خیلی بابت داشتنش خوشحالم اینجا


اینه که هر کار کوچیکی که کردیو میکنی توی زندگیت اعم از خوبی و بدی یه جایی میخوره تو سرت و یا تو رو میکشه بالا.


مثلا:


یادتون هست درباره جمهوری کیراباتی و درباره گلوبال وورمینگ و پنگوئن ها و این چیزا نوشتم؟!


اینجا تو همین کلاسای تیچینگ و تی ایی، ما باید پرزنتیشن ارائه بدیم


منم چند تا موضوع انتخاب کردم و هر بار پرزنتیشنهام رو بر اساس اونها ساختم و این موضوعات هم توشون بودن.


یه استقبالی شد...


فکر نکنین فقط دارای نایس بودن کانادایی هست...

نه


واقعا استقبال کردن...



خلاصه دوستان



هر کاری که میکنین

یه روزی دستتون رو میگیره...



***


من بی خبر، تا همین دیشب خبر نداشتم که دریاچه ارال خشک شده کامل! اونقدر گیج شدما...


دریا چه آرال چیه و کجاست و چه بلایی سرش اومده؟! (میدونم که شما همتون بلدین، اینو میذارم برای بی خبرایی مثل خودم)


دریاچه آرال یا دریاچه خوارزم یک دریاچهٔ آب شور در آسیای میانه میان قره‌قالپاقستان در کشور ازبکستان در جنوب و قزاقستان در شمال بود.

آرال در گذشته یکی از چهار دریاچهٔ بزرگ دنیا بود که ۶۸ هزار کیلومتر مربع وسعت داشت اما از دههٔ ۱۹۶۰ که دولت شوروی انحراف مسیر رودخانه های آمودریا و سیردریا به صحرای قره‌قوم (به منظور کشاورزی) را آغاز کرد، این دریاچه رفته رفته آب رفت و در سال ۱۹۸۷ به دو دریاچهٔ کوچک آرال شمالی و آرال جنوبی تقسیم شد. در سال ۲۰۰۴ مساحت آن به ۲۵٪ مساحت اصلی رسیده و درصد شوری آب آن ۵ برابر شد. دو دریاچه شمالی و جنوبی در سال ۲۰۰۷ به ۴ دریاچه یکی دریاچهٔ آرال شمالی، دو دریاچه در شرق و غرب دریاچهٔ جنوبی پیشین و یک دریاچهٔ کوچک بین دریای شمالی و جنوبی تقسیم شدند که همگی در مجموع ۱۰ درصد مساحت اصلی دریاچه را داشتند. در سال ۲۰۰۹ تصاویر ماهواره‌ای نشان داد که دریاچهٔ شرقی و دریاچهٔ جنوبی هم به‌کلی خشک شده و دریاچهٔ غربی نیز بسیار کوچک‌تر شده‌است. حداکثر عمق دریاچهٔ آرال نیز در سال ۲۰۰۸ حدود ۴۲ متر اندازه‌گیری شده‌است.

بخش کوچک باقی‌ماندهٔ این دریاچه هم گرفتار آلودگی‌هایی نظیر دورریزهای آزمایشهای نظامی، کودهای شیمیایی، آفت‌کش‌ها، و پسماندههای پروژه‌های صنعتی و همچنین درصد نمک بسیار بالا شده‌است. آلودگی زیست‌بوم بزرگ‌ترین مشکل این پهنه آبی است.

خلاصه کلام:

شوروی راه رودخونه ها رو به دریاچه بست، که بتونه با اون آبها پنبه پرورش بده.

و دریاچه رو خشک کردن

دریا بودا...

دریاچه نبود...




این سیر زوال دریاچه هست


اینم از عکسایی که بعد ا زخشک شدنش گرفتن..





لعنت بر سیاست



پی نوشت: دلم برای دوستم تنگ شده... امشب ازون شباست که دلم واقعا برای دوستم تنگ شده...

  • یه آدم

Everyone goes through tough and lonely times,

and they need someone to warm their heart

even if they only get a little bit of help,

the person who was helped can go on to help others


اینا جمله های بسیار قشنگین

برای همین اینجا نوشتمشون


از همون انیمیشن جودی ابوت میاد...


من اون روزهای سختی و تنهایی رو تجربه کردم... میدونم که همه تون تجربه کردین و این قضیه مختص من نیست

و معنای اون جمله ها رو خیلی خوب میدونم

و قدر کسانی که تو تنهاییام با من بودن رو هم


و کسانی که میتونستن باشن ولی نخواستن رو هم تو ذهنم نگه داشتم


***



شبا که از سر کار برمیگردم

دیگه نای هیچ کاری رو ندارم


بیشتر خستگی فکری و فیزیکیه هر دوشو میگم


نمیدونم که کدومش میچربه...


ولی نوشتن بهم جهت میده


کمک میکنه که فکر کنم


کمک میکنه مغزم خالی بشه


حرف زدن با آدمای درست و درمون و آدمایی که دوسشون دارم هم همینطور


نوشتن باعث میشه بدونم چیکاره ام

چند چندم


هرچی حالم بیشتر خوب باشه یا هرچی بدحالتر باشم هم (extreme) نوشتن بیشتر میچسبه.


***


نمیدونم چرا کوچیک بودن این شهر اصلا به چشمم نمیاد!!!


همه میگن این شهر کوچیکه من اصلا نمیفهمم کجاش کوچیکه! شایدم مخم من اینجوریه:

اکی ریم تو قراره توی یه شهر کوچیک زندگی کنی پس توقعاتتو به صفر برسون!

نمیدونم، 

به وقتش شاید خیلی حال هم بکنم...


حالا تو که کل عمرتو نشستی کنج خونه و داری غیبت میکنی اگه ونکوور بودی میخواستی چیکار کنی مرد مومن؟!؟


***


امروز میخوام در ادامه این پست قبلیم، براتون یه چیزایی بنویسم (اسشمو بذارین عقده ای بازی هرچی، دوست ندارم به کسی بگمشون، اینجا بنویسم حسم بهتره)

اینکه، فرهنگ بیشتر مردم خاورمیانه اینجوریه:

ما بهترینیم

ما از همه سریم

کانادا اشغاله

ما جامون بهترین جاهاس

ما رو امریکا رو هوا میزنه چون ما نخبه ایم

و یارو برای بار چندم ریجکت شد برای گرفتن ویزای امریکا

ایرانیم نیست!


فکر نکنین فقط ایرانیا اینطورین


همین ادما، وقتی میبینن تو یه حرفی میزنی ،فوری عین این عقده ایا میگن دیدی من بهت گفته بودم اینطوری میشه؟! اصلا یارو نگفته بودا... ولی دوست داره اون لحظه خالی ببنده.


بگه من بهترینم

من همه چی رو پیش بینین میکنم


پیش بینیشون در این حده:

مثلا:

میگن ما از مراقب امتحان موندن تنفر داریم، ما از همه چی تنفر داریم، این کارا در شان ما نیست.


بعد من بعد از ده ماه برگشتم میگم مراقب امتحانا شدن گاهی خسته کننده هست


زنه با اون ریخت و هیکلش اومده جلو جلو جلو، میگه دیدی من بهت گفته بودم ده ماه پیش که مراقب امتجان بودن تنفر آوره؟!

بهش میگم من نگفتم تنفراوره، میگم گاهی خسته کننده هست

بعد اون لحظه که اینو میگه قیافش عین خر شرک شده، 

عینننننننن خر شرک خوشحال، 



که دیدی من ثابت کردم مراقب امتحان موندن خیلی سخته؟


آخه بز، تو نمیتونی فرداتو براش برنامه بریزی یا پیش بینی کنی، تو اومدی داری بهم چیز اثبات میکنی؟


من معمولا فوری بحثو تموم میکنم یا عوض میکنم و دقیقا 60 ثانیه بعدش میگم من برم یکمی کار دارم (چون همیشه به خودم 55 ثانیه فرصت میدم که جو رو عوض کنم)


اینا همونایین که همیشه بازنده ان

خودشونو هم بی نقص میدونن هم بدبخت میدونن و میدونن که چقدر بدبخت و تهی هستن

همونایین که هیج جا رو در شان خودشون نمیدونن، چون فکر میکنن بهترینن و از همه بهترن و میتونن پیش بینی کنن در حد کسی که تو وال ستریت کار میکنه، هم همزمان چون میدونن که داغونن و هیچی بارشون نیست و یه ترس درونی دارن، گند میزنن به همه چی، هیچ کس رو ندارن که بهشون افتخار کنه.

یه زندگی shitty دارن و همش میخوان بخشی از اون رو بندازن گردن بقیه تا زندگیشونو تموم شه.

همین.


یه بخشی ازینا، مهاجرایین که اومدن اینجا، 100 درصد وجودشون ادعاست

و در عمل صفر.


دلم برای کاناداییا میسوزه... با اون سیستم ریلکس و ارومشون هر روز باید با این ادما طرف بشن....


همه مون ایراداتی داریم، من خودم پر از اشکالم، یکی دو تا نیست.

ولی یه حالت هست طرف میجنگه

زور میزنه که خودشو اصلاح کنه

یه حالت هست که طرف حس میکنه نیازی به هیچ تغییری نداره.


اینا، همونایین که با زجه و التماس از بقیه میخوان کاراشونو بکنن و ته دلشون بهشون میخندن میگن خرش کردیم (تو ایران ازینا زیاد داریم)

دارم زور میزنم که خر اینا نشم....


این آدما همه جا هستن...


***



ازینکه یه روزی یه آدمایی تو نظرم کامل بودن و دارن کم کم میشکنن تو ذهنم، اذیت میشم گاهی....


ازینکه جایگاهشون عوض میشه تو مخم، ناراحت میشم...


به قول محمد، سیر طبیعی رشد هست، مثل سرماخوردگیه... تو پروسه خوب شدن، عذاب میشی، ولی حالت خوب میشه، بدنت سالم میشه... پروسه رشد عذاب اوره ولی مفیده... باعث پیشرفت میشه... no matter....

  • یه آدم

خیلی وقته که تصمیم داشتم اینو اینجا بنویسم...


این یه بخشی از یکی از نامه های جودی هست به باباش:


I have quite a feeling of tenderness for it as I look back through a haze of four years. When I first came to college I felt quite resentful because I'd been robbed of the normal kind of childhood that the other girls had had; but now, I don't feel that way in the least. I regard it as a very unusual adventure. It gives me a sort of vantage point from which to stand aside and look at life. Emerging full grown, I get a perspective on the world, that other people who have been brought up in the thick of things entirely lack. I know lots of girls (Julia, for instance) who never know that they are happy. They are so accustomed to the feeling that their senses are deadened to it; but as for me--I am perfectly sure every moment of my life that I am happy. And I'm going to keep on being, no matter what unpleasant things turn up. I'm going to regard them (even toothaches) as interesting experiences, and be glad to know what they feel like. `Whatever sky's above me, I've a heart for any fate.'

Judy


منم با جودی موافقم!


زندگی دقیقا همینه!






  • یه آدم

رفتم کتاب بابا لنگ درازو درخواست بدم که بهم بدن بخونم، کتابخونه ندارتش برای قرض دادن!!!!


یعنی هفت تا شاخ دراوردم!

***

تو قسمت 17 بابا لنگ دراز، بعد ازینکه جرویس میره دیدن جولیا اینا و میبرتشون پیک نیک، 

در راستای اینکه میخواد از حس عذاب وجدان جودی کم کنه برای اینکه جودی حقیقت رو نمیگه به بقیه،

باهاش کلی صحبت میکنه و متقاعدش میکنه که کارش غلط نیست و اشکالی نداره،

به عنوان نصیحت آخرم بهش میگه که به صورت عمومی:

If you can be honest with people, they will be honest with you



بهله!


من عاشق این خوابگاهشونم!



اینجا غروبه!


روز میشه شب میشه غروب میشه

همین خوابگاه هی تکرار میشه!



شبشم ببینین:



من خوابگاه رو دوست داشتم


و دارم

هنوزم خاطرات خیلی زیادی دارم از خوابگاه


با اومدن محمد توی زندگیم خوابگاه قشنگتر هم شد برام


این خانم سلون رو ببینین:



اینجا داره سرک میکشه به کار جودی که داره با جیمی داداش سالی صحبت میکنه:



به خداوندی خدا قسم، قیافه مدیرای خوابگاه ما، مسئول روز و شب و همه کادر، به خدا شبیه این بود! یعنی رو سر خانم سلون چادر بندازین تا متوجه شیمن قیافه هاشون چجوری بود!!!

منم منتظرم کارام تموم بشه، نتیجه رو ببینم،

برم (یا بریم) سینما!


میخوایم My little pony رو ببینیم!



:)



  • یه آدم

اینجا رو ببینین:



دلم یه خونواده میخواد توی کانادا.

یه خونواده میخوام


یه مادر

که برام اینطوری غذا بپزه!



حتی شده ماهی یه بار!


نمیدونم این چه حسیه

ولی دارمش دیگه!



پیداش میکنم!


دوست دارم یه دو هفته از تابستونمو برم یه روستایی جایی زندگی کنم، بیشتر! یه ماه!

(گرچه یه بخشهایی از هر شهری توی کانادا خیلی روستایی فرمه)


***


توی قسمت شخصیت شناسی، بهم گفتن که شخصیتم به شدت individualist، direct، monochronic، هست

خانومه گفت تو دقیقا وارد کشور خودت شدی!

کاراکترم به شدت assertive هست

***


یه چند تا عکس داشتم از همین بابا لنگ دراز، گفتم براتون آپلود کنم!


ببینین و لذت ببرین!

:))))



شهر ما دقیقا این شکلیه!




اینجا جودی، پسره جرویسو برده، مورد علاقه ترین قسمت دانشگاه و خوایگاه رو نشونش بده!


بعد که گند میزنن و بلاخره پلیس میاد و اینا،

اینجوری میشن:



پسره ابدا از خونسردی نمیفته لامصب!

دختره صد بار میمیره زنده میشه پسره عین خیالش نیست!!!


:)


این بود انشای من!


شبتون خوش


بای بای


پی نوشت:

اینو برای آدمایی میذارم که علاقمند به این مباحث:

collectivism vs. individualism

ایندیویجوالیسم یعنی طرف بیشتر به خودش متکیه، ارزشهاش رو خودش تعیین میکنه نه جامعه و بقیه.

دیدین تو ایران پدر و مادرا دوست دارن بچه ها دکتر شن بچه هام میخوان دکتر شن چون یه دلیلش به خرسندی پدر و مادر برمیگرده و دیگری میخوان پز بدن تو جامعه؟

این دقیقا یعنی کالکتیویزم،

همینطور برای ازدواج ما و برای بقیه موارد جامعه تصمیم میگیره.


direct vs. indirect


دایرکت یعنی بنده!

ایندیرکت یعنی کسی که نمیتونه مثل من مستقیم صحبت کنه، چهار ساعت مقدمه چینی میکنه تا یواشکی مفهوم و یا انتقاد رو برسونه


monochronic vs. polychronic


مثلا:

تو ایران عروسی که میشه، مراسم از مثلا ههت و نیم شب تا 2 صبحه.

ولی مهمونا همه نه شب به بعد میرسن.

یا وقتی قرار ملاقات داری با کسی، نیم ساعت یه ساعت دیرتر میاد.

ولی تو کانادا اروپا این اتفاق نمیفته.




  • یه آدم

بعد از ظهر چهار شنبه هست


همه مشغول


من سرمنگی ای دارم

سرگیجه نیست


یه جور خستگیه


منتظرم سیمیولیشنم ران شه، نتیجه رو ببینم.



گفتم این عکسایی که داشتم از جودی رو بذارم توی وبلاگم



وقتی خبرش میکنن که نوشته ش توی نشریه مدرسه چاپ شده، میره که نامه و روزنامه رو با هم بفرسته باباش و منتظر فیدبک باشه




اینو ببینین،

این قیافه جودیه وقتی میره میل باکس رو چک میکنه




وقتی میبینه باباش هیچی نفرستاده همیشه اینطوری میشه:



این دقیقا خودمم!



وقتی از باباش هیچ خبری نمیشه واسه چندین وقت،

مریض میشه!



خیلی مریض میشه، میره بیمارستان



برای باباش داره مینویسه که تو فقط واسه اینکه صدقه زکات بدی و حس خوf داشته باشی منو کمک کردی بیام اینجا (البته من اینو باهاش موافقم) و تو هیچ حسی نداری، بلا بلا بلا، ولی باز قیافه ش شبیه منه!


اینجا حالش خوب خوب شده

داره میره باز به باباش نامه بده، کلی خوشحاله



اینجا نگرانه که مردم هویت واقعیشو بفهمن، که یتیمه، مال یتیم خونه هست.



اینجا جولیا داره جوراباشو پز میده (مام بچه بودیم ازین مسخره بازیا داشتیم، خدایا هممونو شفا بده)



این اتاق جودیه، اتاقش شبیه اتاق الان منه، ولی من اون کمد بزرگه رو ندارم.



منم اینجا به سختی مریض شدم

تو همچین برفی:



و 26 ساعت، خوابیدم، نه تونستم غذا بخورم، نه دستشویی برم، نه به دوستم زنگ بزنم.

هیچی!


وقتی حالم خوب شد و دیدمش، گفت چرا به من نگفتی؟


(تازه باهاش دوست شده بودم دو سه روز بود، این دوستمو درست روز دومی که اینجا بودم پیدا کردم!)

 گفتم والا نایی نبود که بخوام به کسی پیامی بدم!


هرچیم زنگ زده بودن من جوابی نداده بودم


هیچ کسم تو شهرمون بود، همه رفته بودن برای جشن کریسمس! یا شهرهای خودشون، یا مسافرت، یا کشورهای خودشون.

واسه همین میگم من هر کدوم از حس های این دختره جودی رو بالای 2 بار 3 بار تو زندگیم تجربه کردم :)


خوشحالم که اتفاقات این مدلی تو زندگیم افتاده، تا که مصائب وحشتناکی که برای بعضی آدما اتفاق میفته.


کاش مشکلات آدم همینا باشه.






  • یه آدم

وای خدا!

من هرقدررررررررررر بیشتر تماشا میکنم این بابالنگ درازو، بیشتر متوجه میشم که کاراکتر جودی دقیقا عین خودمه!!!!

تو این سن!

اونجا هست که دنبال بابا لنگ درازش میگرده تو قسمت چهارم؟

خودمم!

اونجا که تو سالن نشستن، و این با بیخیالی و بی توجهی نسبت به همه، داره همه رو برانداز میکنه که ببینه باباش کجاست؟! اون منم!

 اون مدل تشویق کردنش! اونجا که به سالی میگه، do your best! اون منم! اینکه همه رو هل میده جلو، اون منم!!


سالی موقع سخنرانیش گند میزنه



جودی فوری از ردیف پشتی میاد جلو که بهش کمک کنه



داره بهش کمک میکنه که بتونه از پس سخنرانی بربیاد، براش مینویسه.


من در تمام دوران تحصیلم ازین کارا کردم، حتی اینجا! من اصلا دلم نمیاد کسی چیزی رو بلد نباشه، خودم اونو بلد باشم، ولی کمکش نکنم که از پسش برنیاد. دیدین گاهی عمدا استاد یا دانشجوها میخوان یکی رو خیط کنن؟ که نشونش بدن هیچی بلد نیست؟ من اونجور وقتا سریع کانورسیشن رو friendly میکنم که بتونم شروع به کمک کنم و پای بقیه رو هم باز میکنم به ماجرا! 

قیافه سالی بعد ازینکه جودی کمکش میکنه:



بعد تموم شدن مراسم سالی میاد فشارش میده و میبوستش!


اینکه مثل من، اولش، هیچ کس جدیش نمیگیره، بعدش هرجا که میره میترکونه! قوی میشه، همه بهش افتخار میکنن!


اینکه میتونه دوستیای سالم بسازه و دوستیای قوی!




اینکه میخواد نویسنده بشه!



بچه ها

من خوابگاه ندارم


خونه دانشجویی دارم، چون خوابگاه بسیار بسیار گرونه تو امریکا و کانادا، هر ماه حدود 1300 دلار و ضمنا تو تابستونم هیچی نمیدن. باید بری بیرون دانشگاه خونه بگیری!!!


ولی این شهر ما خیلی شبیه این شهر جودی ایناست:




حتی مام ازین برجا داریم!!!!


***

خب من امروز پاشدم اومدم دانشگاه


گفتم خونه نمونم

از یه طرف ،دیروز از طریق واتس اپ! داشتم برای دوستم توی ازمایشگاه سیمولیشن ران میکردم که اشکال گیزی کنم و بهش بگم که اشکال کار کجاست. امروز اومدم که به اونم یه سری بزنم و اشکالاتشو رفع کنم.

بچه ها، حقیقتش، خیلی خوشحالم که بعد از نه ماه اینقدر کارام خوب جلو میره.

خوشحالم که تونستم دو تا شاگرد جدید تو خود ازمایشگاه تحقیقاتیمون تربیت کنم.

یکی توی سیمولیشن، یکی توی اکسپریمنتال.

معمولا اینجا سال سوم و چهارم دکترا به بچه ها این فرصت رو میدن که شاگرد تربیت کنن ولی من یکی رو تو اپریل train کردم و یکی رو یه ماه قبل، هر چهار ماه یه نفر! و خب خیلی خوشحالم که بودنم توی اینجا فقط برای ریسرچ خودم نیست. 

حتی توی ازمایشگاههای که تدریس میکنم، دو نفر به شیمی علاقمند شدن اومدن کورسهای شیمی رو گرفتن! وقتی منو دیدن بهم گفتن که به خاطر حرفام بود که اومدن اینجا!

خیلی خوشحالم!

ته این پست، یه چیزی میگم و یه تعریفی میکنم از خودم!!!! ولی حس مثبته، دوست دارم بنویسمش! 

***

غروب میزنم بیرون با دوستم

گفتم تا اون موقع حداقل کار کنم.


یکی از اخلاقای من اینه که:

برای رفیق، دوست، دوست پسر، کلمه "دوست" رو استفاده میکنم. در نتیجه آدم نمیفهمه چی به چیه.


خودمم بعدا نمیفهمم چی به چی بود!


:)



خب دوستان،

امرو میخوام براتون درباره یه موضوعی بنویسم، به اسم

"چطوری کاناداییا و غیرکاناداییا فارغ التحصیل میشن؟!"


دقت کنین که من تعداد زیادی آدم رو ندیدم.

و محدود به آدمای دور و برمن این تجارب.


خب، اول میریم سراغ کاناداییا.


تو کانادا، بین کاناداییا، به صورت usual، اینطوری هست که خب اونا مثلا پلن میکنن، میگن هر روز بین ده تا ده و نیم سر کار باشیم (تو افیس یا لب یا دانشگاه یا هرچی)، تا ساعت چهار و نیم. چهار و نیم و یا چهار میزنیم بیرون.

مثلا، دوست دارن بیشتر از هفت ساعت توی ازمایشگاه یا دانشگاه نمونن.

یعنی اونی که ده میاد، چهار و نیم حتما میره.

اونی که نه و نیم میاد، چهار بعد از ظهر حتما رفته خونه ش.

به جز شنبه و یکشنبه که حتما حتما خونشون میمونن و تو دانشگاه پیداشون نمیشه، جمعه رو ساعت سه و نیم بعد از ظهر حتما رفتن خونه. زودتر، حتی 2!


میمونه 4 روز دیگه. مثلا اگه ماه 4 تا چهارشنبه داره، اونا سعی میکنن هر ماه، به جز شنبه و یکشنبه، دو تا روز دیگه رو نیان، مثلا این هفته چهارشنبه رو نیان، دو هفته بعد دوشنبه رو!


بعضی وقتا 4 روز کلا میپیچونن، سعنس از دوشنبه تا پنج شنبه رو نمیان! هر چهار ماه این اتفاق میفته.

همه کنفرانسای امریکا و البرتا و تمام کشورای جهان به جز خاورمیانه رو میرن.


خب دیگه چیزی نمیمونه از سال.

نزدیکیهای first year report، دفاع، هرچی، به استرس میفتن که خدایا چه خاکی بریزم سرم!


در دقایق نود! تموم میکنن پاورپوینتو، ولی با همه این استرسها و تنبلیا، بازم استرسشون از دیفالت ما ایرانیا کمتره.

درسشون تموم میشه

تازه یادشون میفته که ای بابا باید کار پیدا کنن!

میرن میفتن دنبال کار پیدا کردن،

پیدا نمیکنن


بعد از یه سال، در حالی که هنوز دارن وام میگیرن از دولت، و واضافه وزن شدید هم پیدا کردن (مثلا دختره قدش 163 هست، موقع دفاع مثلا 75 کیلو هست، یه سال بعدش شده 95 کیلو) میرن یه جایی تکنسینی چیزی میشن، یا میرن کالج، تازه مدرک معلمی میگیرن و وارد رقابت وحشتناک معلم شدن میشن یا هرچی مثل اون.

دولتم که قربونش برم تا میتونه به اینا وام میده.


تهشم، تو 25 سالگی ازدواج میکنن (حالا چه کار پیدا کنن چه نکنن) تو 28 اولین بچه، 30 دومیش، 33 سومیش.

تموم!


پروندشون بسته میشه.

این جمله رو ازشون زیاد خواهید شنید:

I am not getting paid for this, so I have no responsibility

پول براشون خیلی مهمه

ولی مهم بودن پول باعث نمیشه که برای به دست اوردنش دست به هر کاری بزنن

من این اخلاقشونو خیلی دوست دارم


ادمای خوبین

ادمای مهربونین

کانادا واقعا جای خوبیه برای زندگی


اینام اشکالات خودشونو دارن

ولی در مجموع ادمای بی ازار و خوبین

که این قضیه هم از فرهنگ ناشی میشه هم از قانون

قانون بدبختشون میکنه اگه مردمو اذیت کنن


اما اروپاییا، یعنی اروپای غربی و شمالی، مثل المان، فرانسه، و..

(دقت کنین که تجارب من محدوده، پس به صورت جامع و قانون فرض نکنین)

این انسانها یه مدل دیگه ان

اینا:

خب امروز رسیدیم کانادا،

اول بریم couch surfing ببینیم چه خبره

بی خیال دانشگاه


روز بعد میگن بریم اتاوا ببینیم چه خبره

هفته بعدش میرن کبک!


سه هفته بعد میرن ونکوور


بعد تازه میان دانشگاه


هر روز دو ساعت حرف میزنن، نیم ساعت کار میکنن


همینجوری زندگی رو میگذرونن

کاناداییا موجودات خنده دارین از نظر اونا (من اینو ازشون شنیدم)

گاهی وقتا واقعا از بالا نگاه میکنن به بقیه

مثلا یه سال و سه ماه میگذره

و بعد از یه سال و سه ماه هنوززززززززز نمیدونن که does and do توی انگلیسی چه کاره ان

بعد از دو سال هنوز نمیتونن یه جمله بسازن که از نظر گرامری صحیح باشه به انگلیسی


تا میتونن میرن دنبال هموطنانشون


تا میتونن به زبان مادریشون صحبت میکنن


مثلا اون دو سالو هم رفتن امریکای شمالی، جنوبی، دو بار اروپا رفتن، 10 بار کل کانادا رو گشتن.


یه اخلاق جالبشون هم با حالت تمسخر نگاه کردن به همه چیز هست!


مثلا:

به خاطر ایرانی بودنم، من گاهی واقعا یادم میره چجوری تلفط کنم این th توی they رو.

اینا منو مسخره میکنن، واضحا، تابلو مسخره میکنن


بعد دختره نمیتونه همون they رو توی یه جمله به کار ببره!!

یعنی یه دونه جمله نمیتونن بسازن


جمله هاشون یا فعل نداره، یا فاعل نداره، یا هر دو رو، یا پس و پیش مینویسن.


بعدم موقع رفتن، در حالی که هیچ کاری نکردن و هیچ پروژه ای رو جلو نبردن، میرن کشورشون

و کل انجام مابقی پروژه شون رو میندازن گردن یکی دیگه.


یعنی خدا اگر به اینا پاسپورت معتبر نمیداد، نمیدونم اینا میخواستن چیکار کنن!


منو مسخره میکنن که تو نمیتونی امریکا بری چون ایرانی هستی، منم هر بار یا ساکت میشم یا میگم من میرم و شما میبینین

یا میگم موفقیت کسب کردن وابسته به تعداد سفرها نیست، اگه بود، ما این همه دانشجو نداشتیم که نصفه کاره ول کردن پروژه هاشونو و هیچوقت هم هیچی سر درنمیارن از هیچی.


از پروژه خودشون و بقیه، هیچییییییییی سر درنمیارن.

هیچی!

هیچی!



نظر شخصیمه:

اگر کانادا نمیومدم و زندگی نمیکردم، فکر میکردم اروپا محشره.

اما الان، اگر صد بار برگردم به گذشته، باز هم کانادا رو ترجیح میدم به المان و فرانسه و کشورای مشابه.



چون دلایل قوی دارم برای خودم.

نگاه ادما فرق میکنه.

نگاه یه المانی به من فرق داره تا یه کانادایی، جفتشون ته دلشون ممکنه بگن ایرانی بدبخت، شاید هر دو نژادپرست باشن، خب نمیدونیم ما، درونیه.

ولی حداقل اون کاناداییه تابلو نمیکنه.


ولی یه اروپایی قشنگ نشون میده تو رفتارش و توی نگاهش، حتی اگه دوست صمیمی تو باشه.


برای همینه که دوستای من الان همه کانادایین.

و

من مدلم اینجوریه:

وقتی میرم یه جایی به عنوان یه آدم جدید


خب هرکی بخواد باهام دوست بشه، اگه مناسب ببینمش دوستیمو استارت میزنم ولی زیاد جلو نمیرم تا ببینم چی میشه.

اگه زیاد خوشم نیاد میکشم عقب

و خب طرف تو ذوقش میخوره


و برای همین اینجا بین من و چند تا اروپایی این مسئله یکمی پیش اومد.


ولی خوشبختانه هنوز دوستیم.


ولی من تفریحامو یا با کاناداییا بیرون میرم یا با دوست خاورمیانه ایم.


خلاصه اینطوریه.


خدا قسمت همه تون کنه بیاین کانادا رو ببینین.


درباره خاورمیانه ایا:

کم و بیش، تمام ما خاورمیانه ایا یه خصوصیات مشترک داریم.

یعنی اگه دنبال شوهر ایرانی هستین، با مصری و لبنانیو بقیه هم ازدواج کنین اک یهست.

ولی ترکای ترکیه یکمی متفاوتن و خیلی خونگرم و مهربونن

دخترا و پسراشونم شیک و خوشگل و خوشتیپن.

مهربون هم هستن.

با عاطفه هم هستن.

منم شانس آوردم قیافه م شبیه ترکاس (خودم نمیگم، ترکا و المانیا و بقیه میگن) در نتیجه خیلی ترکا بهم لطف میکنن. 





  • یه آدم

من وقتی کتاب Me before you رو خوندم، کاملا حس میکردم که شخصیت این دختره لوئیزا کلارک به مقدار زیادی معرف خودمه. تا که بخشی از فیلمشو دیدم و شکم به یقین تبدیل شد! مثه منم دامن میپوشه!!! :))))))))))) پرحرفه!! وقتی خجالت میکشه هول میکنه، لپاش سرخ میشه! :)))))))))) عاشق خونواده و دوستانش هست :)

همه تلاششو میکنه تا یه کارو به نحو احسن انجام بده!

باذوقه!

مهربونه (همه جهان اینو تایید کردن که من مهربونم! بعله!!)

وقتی خوشحاله واقعا خوشحاله! و وقتی ناراحته واقعااااااا و از صمیم قلبش ناراحت میشه!

با موهاش بازی میکنه مثل من!!!

مهم تر!!! وقتی بهش اون Will بی ذوق گفت خانم کلارک شما پرحرفی خیلی، لطف کن پیش من کم حرف باش کلیییی بهش برخورد و افسرده شد! من تجربه اینو هم از طرف یه انسان رو اعصابی (که همتون میشناسینش به اسم مستعارش) داشتم! دو بار!!!! دو بار!!!!

جالبه که وقتی خوشحال میشه تو صورتش نشون میه اینو و وقتی ناراحت و غمگینه هم همینطور!!!

مثل من وقتی کنجکاوی میکنه درباره کسی بعدش عذاب میکشه!!! و میره بهش میگه و همه داد و بیدادهای بعدی ور هم تحمل میکنه و فضولم نیست!

مثل من گل دوست داره!

واسه همه گل میخوره!

بهش میگن مردمو روانشناسی نکن! لکچر نده!

اونم همون موقع دعواشون میکنه درستتتتتتتت مثل خودم!!!! و ته دلش میگه اینا چقدر بدجنسن!!!!

یا اینور بومه، یا اونور بومه! مثل من وسط نداره!!! یوهوووووووو!!!

از هیچ کس متنفر نیست! همه رو دوست داره!!!

مثل من لباس خریدن دوست داره! کفش دوست داره!! 

همش دامن و پیرهن میپوشه!!!!

دامن!!!!! :)))))))))))))))

جزء گروه شخصیتی S هست. هر جای جدیدی رو که میخواد امتحان کنه اولش یه کوچولو مقاوت میکنه (یا هر چیز جدیدی رو)، و اضطراب داره، بعدش عاشقش میشه!

پرحرفههههه!!!!

دیوونه خونوادشه.

دور و بریاش براش خیلی مهمن!

حتی مدل اظهار نظرش درباره دخترا مثل منه!!

ویل ازش پرسید چرا اینجایی، تو نباید اینجا باشی، 

بعد بهش گفت باید بری دنبال سرنوشت خودت

لو گفت یعنی چی؟ مثل دخترایی که با یکی مثه روپرت عروسی میکنن؟

بعد به روی خودشون نمیارن که شوهره 5 ساله با منشیش رابطه داره و تو مراسم مهمونی از شوهرشون گله میکنن

نه میتونن طلاق بگیرن نه شوهره میتونه از ترس نفقه طلاقشون بده (مهریه ما) و زندگیشون همینطوری سپری میشه و تموم میشه میره پی کارش!!!!

و معضی همیشگیش پول هست!

و به خاطر خانوادش از خود گذشتگی میکنه! 

و ویل بهش میگه وقتی نگات میکنم میدونی چی میبینم؟ "پتانسیل"...

این حرفو خیلیا بهم گفتن.

ولی افراد خیلی خیلی کمی بودن که پتانسیل بالقوه مو به بالفعل تبدیل کردن...



این پسره ویل، بهش دستور میده و این فقط تعجب میکنه و حرفشو ولی گوش میکنه (هر روز زندگیم اینو داشتم!)

همسن منه!!!!

خدای من! :|


نمیدونم فیلم The hours رو دیدین یا نه، اونجا یه نویسنده ای، یه کتابی مینویسه که دور و بر 100 سال بعد درست کاراکتر اصلیش و مابقی کاراکترها ظاهر میشن!


شبیه جودی آبوتم هست!

خیلییییییی

من در نهایت یه شوهر بداخلاق و آروم و مغرور گیرم میاد و بدبخت میشم! :)))))))))))

البته اینو هم بگما، کلا شخصیت امثال من اینو اقتضا میکنه که پسرا حرصش بدن!! من خیلی حرصوام!

همزاد خیالیمو پیدا کردم!!!!!

تعداد ما داره بیشترم میشه! 

من!

لوئیزا کلارک!

جودی آبوت!

همه خیالین فقط!!!



الان فقط مونده یه داداش بزرگ!!!

ای خدا دلم واسه حرف زدن با جدی تنگ شد!!! :|


اینم عکسا!








وقتی با خواهرش دارن درد دل میکنن 



وقتی به هم دلداری میدن و میگن که کنار هم هستن! این قسمتها فک کنم برای همه خواهرها باشه!!!







لباساشو خیلی دوست دارم!! برای همین عکساشو میذارم اینجا!












سلیقشم خیلی شبیه منه ولی خب من دیگه انقدر رنگی رنگی نمیپوشم معمولا! مثلا جوراب راه راه با دامن گل دار و کفش سبز!!!! نه :|










من این مدل خونه ها رو هم دوست دارم (واسه همیشه نه ها، واسه وقتایی که آدم تنهاس، درس میخونه، کار میکنه)


اینم احتمالا شمایی از همسر اینده بداخلاق و بدخلق و مغرور و هیچکس تحملش نمیکنه به جز من، باشه!



به همین بداخلاقیه!!!



بعله!!!



  • یه آدم

یکی از شخصیت هایی که هیچوقت برای من رنگ نمیبازه و کهنه نمیشه، شخصیت جودی آبوته!

 

 

اولین بار وقتی این اعجوبه دوست داشتنی رو دیدم که نه یا ده ساله بودم. اون موقع بعد از ظهرا پخش میشد و من و خواهرمو هفته ای دو سه بار پای تلویزیون میکشوند. یادمه قسمت اول و دومش پخش شده بود وقتی ما خبردار شدیم. یه بار که دخترعمه ام با مادرش خونه ما اومده بودن، بهم گفت یه کارتونی میده به اسم "بابا لنگ دراز"، دیدیش؟ گفتم نه! گفت این روز و این روز پخش میشه! قسمت بعدیشو حتما ببینی که بعدا دربارش صحبت کنیم! گفتم چه اسم عجیبی! بابا لنگ دراز؟ گفت آره، ولی خیلی قشنگ و خنده دار بود! دختر عمه ام دو سال از من بزرگتر بود، اما از نظر شعور و رفتار شبیه دخترای هجده نوزده ساله رفتار میکرد و من بیشتر وقتا ازش الگوبرداری میکردم. هم بسیار زیبا بود، هم مودب، و هم متین و خانم. از نظر من یه "خانوم" بود.

 

 

خلاصه چند روز بعد با خواهرم نشستیم پای تلویزیون. اون آهنگ اولش برامون خیلی جالب بود. همون جا زدیم زیر خنده وقتی جودی رو تو حالات مختلف دیدیم! عصبانی، خوشحال، اخمو ... مخصوصا که با آهنگ اول فیلم همخونی زیادی داشت! کارتون که شروع شد، دیگه ما نای نشستن نداشتیم! یادمه معارفه سال اولیا تو دبیرستان لینکلن بود و جودی دنبال قیم قانونیش میگشت و روی یه برگه ای با حروف درشت نوشته بود: من جودی آبوتم! چون فکر میکرد بابا لنگ درازش حتما خیلی پیره و عینک به چشم داره و نمیتونه درست ببینه! بعد یه جایی وقتی خدمتکار جولیا رو دید، کلاهشو از سرش برداشتو موهاش به هم ریخت و دیگه کلاه رو سرش جا نشد!!! به اینجاش که رسید، ما از خنده پوکیدیم!

 

 

خلاصه گذشت و گذشت و گذشت، تا به اونجایی رسید که جودی داشت فارغ التحصیل میشد و بعد از جشن متوجه شد که بابا لنگ درازش مریض شده، همراه منشی قیم قانونیش به محل اقامتش رفت و اونجا در کمال ناباوری خودش و ما و همه اونایی که برای بار اول این کارتونو میدیدن، متوجه شد که بابا لنگ درازش همون آقای جرویس پندلتونه!!! یعنی عمو جرویس جولیا، هم اتاقی و همکلاسی جودی! اینجا بود که ما از تعجب نمیدونستیم چیکار کنیم! در نهایت هم با هم ازدواج کردن و ما حیرت زده با این کارتون خداحافظی کردیم...

 

 

اما برای من ماجرا به این جاها ختم نشد! خواهرم کارتون بابا لنگ درازو برای همیشه بوسید و گذاشت کنار، من نه! من بین خودم و جودی آبوت پیوند عجیبی حس میکردم (بعدها فهمیدم که علت این حس نزدیکی به اون شخصیت کارتونی چی بود)، حس میکردم رفتار و خصوصیاتم دقیقا عین اونه، و اتفاقا درست مثل اون بود و اتفاقا هر قدر بزرگتر شدم، بهش شباهت بیشتری پیدا کردم! در حدی که دیگه بین خودمو اون تفاوتی نمیدیدم! یادمه وقتی رفته بودم خوابگاه، اوایل سال اولم، یه بار داشتم برای گرفتن یه جاکفشی و یه کمد با مسئل خوابگاه بحث میکردم. چون حق ما بود و اونا توجهی نمیکردن. هم اتاقیامم تصمیم گرفتن وارد نشن به این قضیه و حتی شده قید جاکفشیو کمدو بزنن، اما بحث نکنن با مسئولا. اما من نه! گفتم ما که رو گنج ننشستیم بریم خودمون جا کفشی و کمد بخریم (جالبه که سطل آشغالو میز مطالعه و صندلیو جا ظرفیو و قفسه و کلی خرت و پرت دیگه رو خودمون خریده بودیم، از جارو و خاکروبه بگیر تا وسایل حجیم تر و بزرگتر)، وقتی داشتم با مسئول خوابگاه که اتفاقا تو اون لحظه خیلی بداخلاق بود (شاید به خاطر انبوو کارایی که رو سرش ریخته بود، شاید به خاطر تازه باز شدن خوابگاهها) و بعدها فهمیدیم مهربون تر از اون چیزیه که تو ماه اول دیدیم! خلاصه وقتی داشتم باهاش بحث میکردم و بهش میگفتم این حق ماست، همه اتاقا دارن، ما بیشتر وسایلو خودمون خریدیم در حالی که به همه اتاقا دادین، چرا باید اینا رو هم به ما ندین و خودمون بخریم! اونم گفت نداریم، نمیدیم! و رفت! یادمه وقتی برگشتم برم اتاق، هم اتاقیامو دیدم که داشتن منو نگاه میکردنو میخندیدن! گفتم آخه به چی میخندین! کجاش خنده داره! خودتون که نمیخرین! از ادم حمایتم نمیکنین!!! حداقل نخندین! گفتن آخه عین جودی آبوت شده بودی!!! اونجا خودمم زدم زیر خنده! دیدم حق با اوناست!!! یاد اون قسمتی افتادم که جودی داشت وسایلشو با طناب از درختا بالا میکشید تا ببره به اتاقش!!!

 

 

اینجا بود که دیگه قهقهه سر دادم! هم اتاقیامم زدن زیر خنده! یادش بخیر...

 

 

خلاصه تا آخر سال آخر، هر وقت مشکلی پیش میومد، میگفتن جودی آبوتو بفرستیم بره حق و حقوق ما رو بگیره.

 

 

و جالبتر اینه که من هم اونی نبودم که با اون شدت نشونش دادم! اتفاقا خیلی آروم بودم، اما هیجان داشتم. تو روزای اولم گریه های تموم نشدنی هم اتاقیام ( و همینطور خودم، وقتی تنها بودم)، خستگی، دوری ازخانواده و اقوام تو سن هجده سالگی که برای ما خیلی سخت و سنگین بود، مقایسه خودمون با بچه های بومی که میدیدیم چه راحت میان و میرن و مدام اسباب کشی و حضور و غیاب و انتظار کشیدن برای سرویس دانشگاه رو ندارن، منو عصبی کرده بود. بعدها خوابگاه به یکی از بهترین خاطراتم تبدیل شد و الان هر وقت تو اوج ناراحتی خاطرات خوابگاه برام تداعی میشه، لبخند به لبم میشینه.

 

 

و چیزی که برای خودم جالبه، اینه که تا الان دست از این جودی آبوت بر نداشتم!

 

 

کتاب ترجمشو حداقل ده بار خوندم، کتاب زبان اصلیشو حداقل ده دوازده بار خوندم، و کارتونشو هم بارها و بارها و بارها تماشا کردم. یه جایی هست، که میخواد بره دیدن عموی جولیا، همون آقای جرویس پندلتون (چون هم جولیا و هم سالی کلاس دارن و نمیتونن خودشون برن و جودی رو مجبور میکنن بره به استقبالش)، جودی تصور میکنه که عمو جرویس یه مرد چهل یا چهل و پنج ساله هست که کلی طلا و جواهرات به خودش اویزون کرده و اخلاقش درست مثل جولیاست! جودی بارها و بارها حرف زدنو تمرین میکنه، و درنهایت وقتی ساعت قرار میرسه، عموی جولیا نمیاد!!! جودی چند ساعت بیشتر منتظر میمونه و بلاخره از خستگی همونجا روی چمنها خوابش میبره!

 

 

بعد چند ساعت یه آقای جوونی با لباس اسپورت میاد و اونو از خواب بیدار میکنه و ازش میپرسه که یه دختر جوونی رو اون و دور بر ندیده که منتظر کسی باشه؟ جودی میگه نه، بعد شروع به صحبت میکنن و جودی درباره آدمای پولدار کلی غیبت میکنه و میگه پولدارا همیشه و همیشه و همیشه به خودشون فقط فکر میکنن، انگار به دنیا اومدن که همه دنیا و از جمله فقیرا در اختیار اونها باشن. بعد میگه کسی که من منتظرشم یه پولداره، برادرزاده خودخواهش کلاس داشت و منو اینجا گاشته تا منتظر عموی ویمسیکال و خودخواه و بی برنامه و بی نظم و غیر قابل پیش بینیش باشم! کسی که هرگز هتلی رزرو نمیکنه! هرگز سر ساعت معین سر قرار حاضر نمیشه!!! و کلی میگه و میگه، تا در نهایت اون آقا با خنده میگه خوشوقتم، من جرویس پندلتون بی برنامه و بی نظم و بی خیالم. فکر کردم جولیا خودش دنبالم میاد!!! (ناگفته نماند که این اخلاق جودی هم شبیه منه، دو تا از دوستام بهم میگن تو چرا قانونای کلی صادر میکنی؟ و جالبه که هر بار که من یکمی از مواضعم پایین میام، میگن خب خدا رو شکر یه ذره کمتر شده این صادر کردن قانونهای جامع و فراگیرت! اینجا هم جودی همه پولدارا رو با هم جمع میزنه! من حدود دو سال قبل متوجه شدم که این اخلاقو دارم!!!! قبلش خودمم باورم نمیشد!) و جودی اولش هول میشه، بعدش یه باره عصبی میشه و با فریاد به عمو جرویس میگه شما میدونیستین که من منتظر شمام، عمدا منو تخلیه اطلاعاتی کردین!!!! خلاصه عمو جرویس دل جودی رو به دست میاره و با هم میرن محوطه دانشگاه و خوابگاه رو میگردن. روز تموم میشه و موقع غروب عمو جرویس خداحافظی میکنه و میره و جودی یه دل نه، صد دل عاشقش میشه!!! به عشق اون میره  یه لباس اسپرتدرست مثل اون میخره!!! حتی کلاهش درست مثل کلاه جرویسه! خلاصه همینطور میگذره و در نهایت با هم دوست میشن. اما جودی انقدر لجوجه که بارها این دوستی رو به هم میزنه و هر بار جرویس بهش میگه جودی من دربارت اونطوری فکر نمیکنم که تو تصور میکنی!!!! و هر بار جودی قبول نمیکنه! اما دو روز بعد دوباره خودش پشیمون میشه! و وقتی جرویس از جودی خواستگاری میکنه، جودی ردش میکنه!!! بهش میگه من از اولم بهت علاقه نداشتم (در حالی که از صمیم قلبش عاشق جرویسه، چقدر این اتفاق برای خودم افتاده!!! چرا!!! واقعا چرا ما اینطوری هستیم!) و حلقه شو پس میزنه و حلقه از دست جرویس میفته و تو جمعیت گم میشه. بعد ازون جرویس مریض میشه و میره پاریس، که شاید بتونه جودی رو فراموش کنه، اما نمیتونه و مریضیش عود میکنه و بدتر میشه. تا اینکه در نهایت نمیتونه به مراسم جشن فارغ التحصیلی جودی و جولیا بیاد. و جودی روز جشن متوجه مریضی بابا لنگ درازش (و همینطور مریضی جرویس) میشه. اما به دیدن جرویس نمیره، چون مادر جولیا تهدیدش کرده بوده که اگه به دیدن جرویس بره یا بخواد باهاش صمیمی بشه یا باهاش ازدواج کنه، آبروشو میبره و به همه میگه که جودی از نوانخانه جان گریر اومده. و جودی با اینکه قلبا عاشق جرویس بوده، اما به دیدنش نمیره. خلاصه روز جشن جودی که سخنران منتخب دانش اموزا بوده پای تریبون میره و شروع میکنه به صحبت کردن. حرفای جالبی میزنه که ریز به ریزش به دل من نشست. در نهایت میگه من به خاطر گذشته خودم و به خاطر ترس از فاش شدنش، از کسی که عاشقش بودم فاصله گرفتم، و بعد ماجرای یتیم بودنشو تعریف میکنه و بعد تصمیم میگیره بره دیدن جرویس، درست بعد از اتمام سخنرانیش، منشی بابا لنگ درازش میاد بهش میگه که حال بابا لنگ دراز خیلی بده و باید الان شما رو ببینه. جودی باهاش میره و به خاطر ترافیک راه، وسط شهر پیاده میشه و بدو بدو میره سمت خونه بابا لنگ درازش. میره و میرسه و به خونه و از در میره تو. ولی کسی تو خونه نیست. با تعجب صدا میزنه بابا لنگ دراز، بابا لنگ دراز و یه باره سایه باباشو از پشت پرده ها میبینه، باباش کلاهشو برمیداره و درکمال ناباوری ، جودی جرویسو میبینه!!!! بهش میگه جرویس تویی؟ میخواستم بیام دیدنت، خیلی خوشحالم که حالت بهتره، بعد یه باره مکث میکنه!!! میگه یع... نی تو! بابا لنگ دراز منی؟! نه! امکان نداره! نه!!!! جرویس! نه! جرویس بهش میگه، آره جودی، فکر نمیکردی من بابا لنگ درازت باشم؟ منو ببخش، که این همه سال بهت نگفتم. جودی همونجا گریه میکنه و جرویسو بغل میکنه و میگه جرویس! من همه این سالها عاشقت بودم! (چقدر من راستگویی و صراحت این دخترو اینجا دوست دارم! و چقدر این کمپانی ژاپنی این کارتونو زیبا ساخته!!! مطمئنم حتی اگه خانم جین وبستر الان زنده بودن، میگفتن این همون کتاب منه؟؟؟؟؟ این قسمت کارتون واقعا زیباست. واقعا زیباست و شاید اگه بگم آرزوی هر دختریه که این قسمت براش تکرار بشه بیراه نگفتم!) جودی با گریه بهش میگه جرویس! من شب و روز دربارت خیال پردازی کردم! تو داستانام از تو نوشتم! تو خاطراتم! تو فکرم! همه جا! باورم نمیشه تو بابا لنگ دراز من باشی! جرویس! تو بابا لنگ دراز منی؟! جرویس! همونجا حال جرویس بد میشه و میفته زمین. خلاصه جرویس بعد از بهبودیش، تمام نامه های جودی رو بهش نشون میده و براش همه ماجرا رو تعریف میکنه. و بهش میگه ازینکه میدیده جودی انقدر از بابت یتیم بودنش رنج میکشه خودش در عذاب بوده و میدیده که نمیتونه با پول اینو جبران کنه. و جالبترش اون آهنگیه که تو اون قسمت از فیلم پخش میشه. من هر قدر تلاش کردم نتونستم اون آهنگو پیدا کنم فقط متوجه شدم که یه موزیسین ژاپنی اونو ساخته.

 

 

در نهایت جودی و جرویس با هم ازدواج میکنن. اما تاثیر این کتاب و این انیمیشین و این داستان، برای من فراتر از ایناست.

 

 

من هر وقت خسته شدم، هر وقت ناامید شدم و هر وقت دیدم دارم میشکنم، خودمو با کتاب بابا لنگ دراز یا با کارتونش سرگرم کردم.

 

 

من عاشق کاراکتر جودی ام. عاشق راستگوییش، جسارتش، جراتش برای انجام کارهای بزرگ (با اینکه سالی هیچ شانسی برای انتخاب شدن تو شورا نداشت، اما با تلاش و جدیت و جسارت جودی بلاخره موفق به این کار شد!)، مهربونی و صمیمیتش، لبخند همیشگیش و بالا پایین پریدناش وقتی خوشحاله (این قسمتش که دقیقا مال خودمه، منم از بچگی موقع خوشحال شدن دو سه متر بالا میپرم!!!)، کمک کردنش به همه آدما (تلاش تموم نشدنی ای که کرد تا در نهایت جیمی رو به جولیا رسوند، یا وقتی هم اتاقیش مریض بود و شب و روز ازش مراقبت کرد، یا وقتی شبها بیدار میموند تا به سالی کمک کنه تو انتخابات برنده بشه)، یا وقتی یه مسئله ای رو نمیفهمید، و اصلا تمام شخصیت جودی شبیه خودمه! یا بهتره بگم من شبیه اونم! نمیدونم!!! انگار از روی شخصیت من اون کاراکترو ساختن!!! یا عصبانیت زودهنگامش! یا تلاشی که میکنه تا تو راهرو ندوئه، اما در نهایت موفق نمیشه و همیشه طول راهرو رو میدوئه، حتی وقتی استادش بهش تذکر میده!!! از همون اول مثل بیشتر دخترا، متوجه شدم که جودی نماد یه دختر نسبتا ایده اله برای من، و اتفاقا بین خودم و اون شباهتایی دیدم، هر قدر زمان سپری شد، من بیشتر تو شخصیت جودی حل شدم و اشتراکات بیشتری بین خودمو اون پیدا کردم و به طور کاملا نااگاهانه و خودکار، شخصیتم بیشتر بهش شباهت پیدا کرد؛ طوری که گاهی حس میکنم الان دیگه نسخه واقعی جودیم!!!

 

 

جودی تو کتاب خانم جین وبستر چند تا جمله میگه، که اونا رو نوشتم و چسبوندم به دیوار اتاقم:

 

 

I’ve discovered the true secret of happiness, daddy, and that is to live in the now. Not to be forever regretting the past, or anticipating the future, but to get the most that you can out of this very instant.

 

 

و جالبه که جودی هر قدر لجوجو و زودخشم و عجوله، جرویس همونقدر آروم و دیر خشم و صبوره! از جمله صبرش برای گفتن حقیقت به جودی که ستودنیه! سالها منتظر میمونه، تا در نهایت تو موقع مناسب همه چیزو به جودی میگه و جودی بیشتر از قبل عاشقش میشه! 

جالبه که جودی تا اوایل هجده سالگیش به اجبار تو نوانخانه زندگی میکرده، چون هیچ خانواده ای اونو به فرزندی قبولش نکرده بودن! و خانم ترون (یا همون سلون سان) از همین مسئله سوء استفاده می کرد و همیشه از جودی بیشتر از توانش کار میکشید. و جودی بدون هیچ اعتراضی کار میکرد. و جالبتر اینه که وقتی به دبیرستان شبانه روزی رفت، با اینکه از همه بچه های همکلاس سه سالی بزرگتر بود، اما هیچوقت بهشون زور نمیگفت (معمولا حتی اگه دخترا از هم یه ماهم بزرگتر باشن، بازم میگن ازت بزرگترم، احترامم واجبه!!!! و اتفاقا اون کم سن و سالها هم به بزرگترا میگن مادربزرگ!!! دخترا واقعا پیچیده ان! البته هر قدر سن و سال دخترا میره بالاتر، این مسائل کم اهمیت تر میشه.)

هر وقت به جودی آبوت، یا کسایی که شرایط اونو دارن فکر میکنم و هر وقت که حس میکنم نمیتونم کاری رو انجام بدم، یا انجامش خیلی سخته برام، یادم میاد که یه روزی، یه دختری بود، که تا هفده هجده سالگیش تو نوانخانه زندگی میکرد و هیچ کس حاضر نشده بود اونو به فرزندی قبول کنه، و فقط به خاطر بیگاری ای که ازش میکشیدن تو نوانخانه نگهش داشته بودن، و اون سال سال آخری بود که اجازه داشت اونجا بمونه و بعدش مجبور بود نوانخانه رو ترک کنه. اما از بس امیدوار بود، و از بس که اراده داشت و انگیزه زیاد برای ادامه زندگی،  هیچ کس و هیچ چیز نتونست جلوی انگیزه هاشو بگیره و دست خالی اما پرتوانش به همه ناتوانی ها و به همه محدودیت ها غلبه کرد، طوری که از بدترین حالت تو زندگی (بودن تو نوانخانه، سن بالا برای دبیرستان، بی کس بودن، بی پول بودن و...) به یه دبیرستان خصوصی رفت، درسشو خوند، نویسنده شد و با یکی از پولدارترین و مرفه ترین و مهربون ترین مردای آمریکا ازدواج کرد. هر وقت بهش فکر میکنم، اول خدا رو شکر میکنم به خاطر همه نعمتایی که بهم داده، بعد دوباره به کارم میچسبم!

 

 

علت اینکه تصمیم گرفتم تو اولین پستم از جودی بنویسم، شباهت خودم به اون بود و اینکه هر وقت خسته و ناامید میشم، چهره جودی تو ذهنم میاد! بعد دیگه خستگیم از بین میره و ادامه کارو از سر میگیرم!!!

 

 

 

 

            

 

 


 

  • یه آدم