خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Desperate Housewives» ثبت شده است

چند روز قبل من این پستو خطاب به "جدی" گذاشتم اینجا.

چون جدی هنوز خودشو میزنه به اون راه و یواشکی میاد و اینجا رو میخونه


بعد برش داشتم

یعنی به حالت عدم نماش دراوردم چون حس کردم تا وقتی از رو احساس تصمیم به کاری بگیرم اون میشه حماقت محض.

ولی امروز دوباره من این پستو میذارم اینجا

چون حس میکنم کار تو زشت بود و هست.

تو به من قول شرف دادی، مردونه و منو همون موقع کلی سرزنش کردی که مثل من بی شخصیت نیستی (من هنوزم درک نکردم کی من رفتم تو کارای تو فضولی کردم؟!)

الانم میای اینجا رو میخونی.

یه روزایی من دلم برات خیلی تنگ میشد، داغون میشدم و میومدم همه حس هامو اینجا مینوشتم و تو همه رو با کمال ارامش میخوندی!!!

برای تو ازین کار چی میمونه!

تو معنی کار خودتو خودت متوجهی نیازی نیست من برات توضیح بدم و به قول خودت "لکچر" ارائه بودم.

آره راس میگی، من و تو با هم خیلی فرق داریم.

این همون پستمه:


بزودی آخرین پستمو اینجا میذارم.

واسه اونی که ادعا میکنه "ته صداقت" و "ته رازداری" و "ته هرچی قول وقراره" هست.

واسه اونی که سرکوفت نمیزنه.

واسه اونی که "ادعا" میکنه به اینجا سر نمیزنه چون با من فرق داره و شخصیتش خیلی متفاوته.

واسه اونی که "مرفه بی درده" و منی که از یه خونواده معمولی اومدم بیرون و هیچوقت روم نمیشه از خونوادم پول بگیرم و از سن کم کار کردم (از دوازده سیزده سالگیم) نه به خاطر فقر مالی، که مستقل باشم، این ادم منو خیلی خوار و حقیر میدونه.

واسه اونی که آدما رو بر اساس پولشون و مقامشون تقسیم بندی میکنه.

واسه اونی که بهم میگه "فضول" و "بی شخصیت" و خودش حس نمیکنه که شاید خدای ناکرده یه ذره از فضولی من در اون رسوخ کرده باشه.

واسه اونی که خودشم خبر نداره که میاد و اینجا رو چک میکنه.

واسه اونی که به محض خوندن این پستم سریع یه ایمیل میزنه و میگه دیگه نمیتونه کمکم کنه چون کارا زیاده و من باعث بدبختی اون شدم و کلا بهتره که با من در ارتباط نباشه.

ته تهش دو هفته دیگه این ایمیلو ارسال میکنه. ولی ارسال میکنه بلاخره.

واسه اونی که اعتماد منو به خودش جلب کرد و گفت "میمونم" و بعدش به سرش هوای حوا زد و رفت.

واسه اونی که وقتی بهش خیلی اطمینان داشتم بهم گفت ادرس وبلاگتو بده. وقتی دید من پستامو دیلیت کردم گفت دیگه به وبلاگت سر نمیزنم و قول داد! و قسم خورد که سر نمیزنه و همون موقع بهم گفت که مثل من بی شخصیت نیست. 

واسه اونی که من از نظر اون "بی پول" و "بی شعور" و "سر به هوا" و "بی گدار به آب بزن" هستم.

مخاطب پست آخرم "جدی" خواهد بود.

میدونم که هنوزم داری ادعا میکنی که پستهامو نمیخونی.

اشکالی نداره.

پست آخرم خطاب به تو خواهد بود.

تا من باشم دیگه تحت هیچ شرایطی به هیچ کس اعتماد نکنم و ادرس وبلاگ ندم.

و بهم حق بده اگه نادرست قراره قضاوتت کنم.

من نمیشناسمت. یادت نره. تو که این همه ازم میدونی باز منو خیلی وقتا نادرست قضاوت میکنی. بهم حق بدی... یادت نره...


ولی بعدش ازینکه این وبلاگو درشو تخته کنم کلا ازش منصرف شدم چون همون موقع یه ادمی که خیلی وقته دنبال میکنم کاراشو برای من تو این جمعه مجازی خیلی محترم و عزیز هست پیداش شد و من به طور کلی منصرف شدم از کارم و حس کردم اگه یه نفر با اون رفتارو میکنه، یکی دیگه هم هست که من میتونم ازادانه بنویسم و اون بخونه بدون اینکه ادای "نمیخونم" دربیاره یا منو قضاوت کنه و به جرات میگم که اگه این اقا بهم پیام نمیداد من دیگه اینجا نمینوشتم.


بگذریم.


این کتاب پروفسورو من یه دو سه ماهی بود ازش کلا 30 صفحه خونده بودمو گوشه میزم انداخته بودم.

در کمال ناامیدی و دلسردی از دنیا بابت ترک همه داشته هام و همه عزیزانم گفتم دوباره ورقش بزنم و ببینم میشه بخونم تو وقتای ازادم یا نه؟! و همونطور که گفتم بعد از خوندن دور وبر هشتاد صفحه از کتاب انگلیسیش، رفتم یکمی ترجمه فارسی بخونم ببینم میفهمم اصلا؟ و وقتی دیدم داستانو درست متوجه شدم برگشتم و انگلیسی رو از سر گرفتم (ولی احتمالا بزودی سوئیچ کنم روی فارسی چون ترجمش عالیه).

خلاصه هر روز من یه تیکه ازین کتابو میخونم و به جرات میگم که فوق العاده هست!!!

واقعا ارزش خوندن داره...

میخواستم درباره شارلوت برونته بنویسم اینجا!

من قبلا جین ایر ایشون رو خوندم و نسبتا زیبا بود.

ولی پروفسور قشنگ تره...


پروفسور اولین رمان منتشر شده شارلوت برونته است و روایتگر زندگی مردی جوان؛ این اثر تا حدودی نشان‌دهنده حالات روحی و درونی نویسنده است.

شارلوت برونته در ۲۱ آوریل ۱۸۱۶در تورنتن (برادفرد)، یورکشر، شمال انگستان به دنیا آمد. در سال ۱۸۲۰ افراد خانواده به هاوِرت در همان یورکشر کوچ کردند و پدر خانواده کشیش مقیم آن ناحیه شد و تا زمان مرگ این مقام را حفظ کرد. شارلوت برونته خواهر بزرگ‌تر امیلی برونته و آن برونته بود که آنها نیز امروزه از بزرگ‌ترین نویسندگان کلاسیک جهان به حساب می‌آیند. شارلوت مانند خواهرش امیلی، در کاوِن بریج به مدرسۀ مخصوص دختران کشیش‌ها رفت. از ۱۸۳۵ تا ۱۸۳۸ معلم مدرسه بود و بعد هم مدتی در خانه‌‌ها درس می‌داد. در سال ۱۸۴۲ برای یادگیری زبان فرانسه و آلمانی به بروکسل رفت و در سال ۱۸۴۳ همان‌جا بار دیگر به تدریس پرداخت. شارلوت در سال ۱۸۴۴ به هاورت برگشت و با دو خواهرش مدرسه‌ای به راه انداخت؛ اما شاگردی در مدرسۀ آنها ثبت نام نکرد. اولین رمان شارلوت به نام پروفسور در سال ۱۸۵۷ پس از مرگش منتشر شد. شارلوت از اوت ۱۸۴۶ تا اوت ۱۸۴۷ روی رمان جین ایر کار کرد که در اکتبر ۱۸۴۷ با امضای مستعار کِرِر بِل چاپ شد. رمان شرلی در اکتبر ۱۸۴۹ و رمان ویلت در ژانویۀ ۱۸۵۳منتشر شد. شارلوت که به خواستگارهایش جواب منفی می‌داد، سرانجام در ژوئن ۱۸۵۴ ازدواج کرد، اما یک سال بعد در ۳۱ مارس ۱۸۵۵ از دنیا رفت.

این اثر درباره پسری انگلیسی است که برخلاف عقیده خانواده‌اش مایل نیست در نقش یک روحانی فعالیت کند به بلژیک می‌رود تا به عنوان معلم در آنجا فعالیت داشته باشد؛ او برادی ثروتمند دارد ولی برای اینکه مستقل باشد، از برادرش کمکی نمی‌گیرد و در مسیر فعالیتش دانستن زبان‌های متعدد به او کمک قابل توجهی می‌کند.

نویسنده در این کتاب بلوغ این مرد جوان و ماجراهای عشقی و شغلی‌اش را در مدرسه‌ای دخترانه بیان می‌کند. قهرمان داستان، کودک یتیمی بوده که پیشنهاد نزدیکانش برای اینکه در نقش یک روحانی فعالیت کند را نمی‌پذیرد؛ زیرا خود را برای این شغل مناسب نمی‌بیند. او به بلژیک می‌رود و شغل معلمی را برای خود برمی‌گزیند.

رمان «پروفسور» به سبب کوتاه‌بودن، واقع‌گرایی و تأکید بر تلاش و زحمت قهرمان داستان در همۀ مراحل، تصورات رایج زمانه را دربارۀ رمان برآورده نمی‌کرد. قهرمان داستان شغلی که دوست ندارد را رها می‌کند و در جستجوی معاش و کار به سرزمینی بیگانه می‌رود. ماجراهایی را پشت سر می‌گذارد تا سرانجام عشق را تجربه می‌کند. بعد از همۀ تلاش‌ها، آیا می‌رسد به آنچه می‌خواهد؟ «پروفسور» از جهات دیگری نیز رمان مهمی است. اولاً صحنه‌‌های کلیدی آن بعداً مبنای رمان ویلت قرار گرفت و ثانیاً حوادث آن از دهۀ 1830 شروع می‌شود که زمانۀ مبارزه برای بهبود شرایط کار در کارخانه‌های انگلستان بود و در اوایل دهۀ 1840 پایان می‌یابد که دورۀ گسترش اندیشه‌های آزادی‌خواهانه بود که سرانجام به انقلاب‌های سال 1848 در اروپا منجر شد.


گرچه «پروفسور» امروزه یکی از آثار شناخته شده ادبیات جهان محسوب می‌شود اما انتشار آن برای شارلوت برونته خیلی هم ساده نبود. در ابتدا نسخه اصلی این رمان از سوی ناشری که پیش‌تر رمان خواهر شارلوت را منتشر کرده بود به تایید برای چاپ نرسید؛ تا این‌که بالاخره در سال 1857 میلادی، فردی کار ویرایش و بازبینی رمان را بر عهده گرفت و چندی بعد کتاب منتشر شد.


من کلا از شخصیت شارلوت برونته خوشم میاد... چون قبلا زندگی نامه شو خیلی مفصل خوندم...

عید سال قبل (94) به یه مسافرتی رفتیم که با اینکه من دیوانه و شیفته سفر کردن هستم بهم خوش نگذشت.

پس نشستم برگه هایی که پرینت گرفته بودمو تو وقتای خالیم خوندمو چون قرار بود درباره نویسنده های دیگه که کارشونو مطالعه نکردم استارت بزنم شارلوت و امیلی برونته هم توشون بودن...

خلاصه شیفته این دختر شدم....


یادمه قبلنا، وقتی ورژن ژآپنی بابا لنگ درازو میدیدم

این جودی ابوت هر سری به باباش نامه مینوشت درباره اوضاع مدرسه ش هم پرچونگی میکرد.

تو یکی از این نامه ها نوشته بود که باباااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! امروز با نویسنده های کلاسیک اشنا شدیم و اونجا از امیلی و شارلوت برونته اسم برد.

البته من اینو تو کتاببش خوندم و تو سریال اشاره غیرمستقیمی شده بود.

من میخوام برم انگلیس!

خیلیییییییییییییی دوست دارم!!!

دوست دارم یه سفر برم اونجااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

لندن! لندن! لندن!


این سریال Desperate housewives واقعا فوق العاده هست!

من فقط دو فصلو دیدم تا اینجا و به خودم یه فرصت 3 هفته ای (یا یه ماهه) خواهم داد که روی فیلم فکر کنم و بعدا فصل سه رو شروع کنم.

تا اینجا شوهر گبریل سولیس هم بلاخره بهش خیانت کرد (تلافی کرد)

مایک دلفینو رو یه دندون پزشک خدانشناس زد لت و پار کرد (با ماشین بهش زد) و همون شب مایک داشت میرفت خواستگاری سوزان مایر.

بری ون دی کمپ خودش با پای خودش رفت اسایشگاه روانی و دو سه روز بعد ازونجا فرار کرد!!!

اینا رو ولش!! تام اسکاوو یه بچه داره و لنت سکاوو بعد 15 شونزده سال ازش باخبر شد!!!

چی بگه آدم!!!


پی نوشت: همین الان از اتاق فرمان اشاره کردن که کریس رونالدو توپ طلای 2016 رو برد...

مبارکت باشه...

خیلی خوشحال شدم...

یه جوری تو ویکی پدیاش نوشت با ایرینا شایک نامزد بود و نامزدیشون بعد 5 سال به هم خورد انگار اینا همه تو نامزدی این دو تا بودن!!! بابا دوست بودن دیگه چرا بیخودی انگ میزنین به مردم! حالا باحاله نوشته ایرینا شایک الان نامزد بردلی کوپره!!

همه چی رو اینا باید امیخته کنن به حجب و جیا!!! عزیز من دوستن با هم!! دوستتتتتتتتتتتتت! ندیدین ازین دخترا پسرا که تو خیابون دست همو میگیرنو شاد و خوشحال راه میرن؟! ایرینا و بردلیم اینطورین، نامزد کدومه!!!!!!!!

اخرش من دق میکنم میمیرم!!!!


  • یه آدم

همه میخوان برن خارج!!!

همه ایرانیا

نمیفهمم چرا!!!

ریختن واسشون؟

فکر میکنن خارج یه جای کویته، میتونن سر کار چرت بزنن، تو خیابون از حد مجاز سرعتو برن بالاتر، هر شب دیسکو و عشق و حال، هر شب دختر بازی / پسر بازی، آخرم 5 تا پاسپورتو (مثلا المان هلند انگلیس امریکا کانادا) دولتمردای اون کشورا میان دودستی تقدیم میکنن به اینا!

اون چیزی که من به چشمم دیدم اینطوری نبود ولی!!!

درسته امنیت و احترام و ادب و رعایت حریم خصوصی و ازادی هست، ولی ربطی به اینکه هر کسی از سر کوچه ما بلند شه بره خارج نداره! بی ربطه! آدم حسابیاش موندن تو همون خارج!!!! اینا چی فکر میکنن!!!

بگذریم!

خدایا منو ازینجا دربیار! با همه عشق و علاقه ای که به وطنم دارم، حس میکنم اینجا جای من نیست. فکر نکنین حس خود نخبه پنداری دارم نه بخدا. با یه سری تفکرات نمیتونم کنار بیام و متاسفانه اینا تاثیر مستقیم میذاره رو زندگیم، هر قدرم بی خیال باشم باز نتیجه تفکرات عمه خاله مامان بابا گریبانمو میگیره گریبانمو!

باورتون میشه از ایرانیای توی خارجم بیزارم؟؟

یعنی فقط میخوام یه جایی برم که بتونم مثل آدم زندگی کنم.

ازین مردم پرادعای بی فهم کج فهم نادون بی سواد خسته ام خدایا!

از کسایی که میگن ما اراده کنیم فردا ویزای امریکا کانادا گرفتیم در حالی که ترکیه اینا رو را نمیده خسته ام!!! 

ازین دخترا که عرضه ندارن تاکسی بگیرن برن اون سر شهر ولی منو قضاوت میکنن خسته ام!!!

از ایرانی جماعت خسته ام. هر جای دنیا که میخوان باشن. خسته ام!

از آدمایی که خودشونو تحفه میدونن و طرف مقابلشونو surpass میکنن خسته ام. از کسانی که ادعای محضن. از پسرایی که میگن همه دخترا خل ما هستن بعد نمیتونن مخ من احمقو بزنن خسته ام. یعنی منکه بین دخترا خل ترین هستم، من که زمینه شو دارم که عاشق یه پسر سبیل دار شبیه خسرو گلسرخی با پیکان مدل 57 بشم به شرطی که فقط و فقط از لایف استایلش و کلا اون چیزی که هست خوشم بیاد، نظر مثبت من احمقو نمیتونن این بی عرضه ها جلب کنن. من که خل ماشین و پول و خونه و قیمت کراوات پسرا نمیشم. اینا عرضه ندارن هیچ کاری بکنن. ازینا خسته ام.

از پرادعاها خسته ام!! خسته ام!

بگذریم.

این Desperate Housewives (همون زنان سرسخت یا زنان وامانده) quote های قشنگی داره.

یکیش اینه:

Good guys wear white hats and bad guys wear black. This is how children distinguish between good and evil. But they soon learn that bad guys always don't look so bad. And sometimes they seem downright friendly. That is until you get to know them a little bit better.


ازین گود گایزها دیدم!!! ازینا که کلاهشون سفیده ولی طینتشون سیاه!!!


It's not always that easy to distinguish between the good guys and the bad guys. Sinners can surprise you and the same is true for saints. Why do we try to define people as simply good or simply evil? Because no one wants to admit that compassion and cruelty can exist side-by-side in one heart. And that anyone is capable of anything.


خدایا دستمونو بگیر... 



  • یه آدم

دخترای 14 ساله کلاس ام ماتم گرفته بودن!!!

یکیشون یواشکی داشت به اون یکی میگفت مگه از ترامپ چیزی شنیدی؟

میپرسم چی شده؟

میگن نمیدونی مگه؟

میگم چی رو؟

میگن بابا ترامپ انتخاب شد!!! ترامپ رئیس جمهور آمریکا شد!

میگم خب؟

میگن یعنی چی؟ بیچاره شدیم!!! 

همون لحظه! یاد اون قسمت از فیلم رجب ایودیک افتادم که وقتی غواصه گفت اینجا بیشتر از ده هزار گونه ماهی هست، بهش گفت ده تا رو نام ببر!!! غواصه 5 تا رو نتونست نام ببره.

همون لحظه خیلی نرم و ملایم بهشون گفتم من هنوز متوجه نمیشم انتخاب شدن ترامپ و هیلاری برای شما فرقش چیه. 

گفتن وا!

گفتم یکمی کمک میکنین منم درک کنم؟ من تو جریان سیاست نیستم!

واقعا دوست داشتم بدونم چرا باید یه بچه سوم راهنمایی دغدغه انتخاب ترامپو داشته باشه (حالا اینکه سیگار میکشه به کنار).

یکیشون بلاخره جواب داد

میدونین چی گفت؟

گفت تو از سیاست سر در نمیاری، ترامپ فاجعه جهانیه!!!

همین!

بقیه هم تایید کردنو فرار کردن!!! یعنی نموندن که من اینا رو دوباره به چالش بکشم! جوجه برو اسمارتیستو بخور!!! تو رو چه به ترامپ!!! همون دوست پسر پیدا کنن سر کوچه بهتره واسشون!!!

تو الان ازینا بپرسی ترامپ چه شکلیه؟ چند سالشه، اصلا بپرسه مال کجای امریکاس نمیدونن!!

ملت همیشه در صحنه!!!!

اون یکی دوستمون که خواهر دانش آموز داره هم میگفت که خواهر اول راهنماییش از وقتی از مدرسه برگشته یه ریز داره غصه میخوره که الان که ترامپ انتخاب شده ما چیکار کنیم!

انگار ترامپ هر شب میومده به اینا 2 بار سر میزده و نون و دونشونو میاورده، الان کسی نیست ناز اینا رو بکشه!!!

یه سری از بچه ها خوشحالن که ترامپ انتخاب شده.

دوستم میگفت ازشون پرسیدم چرا خوشحالین (دوست من بالای سی ساله)، گفته بودن ترامپ حمله میکنه به ما، کنکور لغو میشه، ما بدون تلاش میریم دانشگاه تهران پزشک میشیم!!! اینا 15 سالشونه!!!

درجه مفت خوری و تنبلی رو میبینین؟!!!

بعد مامان و بابام و اقوامم میگن مگه بچه های اینجا دارن بد بزرگ میشن که اینجا نمیمونی!!!!

بچه ام با اینا بزرگ شه؟!!!!!!! مثا اینا شه؟!


استغفرالله!


پی نوشت: این جدی رسما هرمس هستا (شخصیت شناسی، اون اسطوره یونانی).

دو سه ماه قبل بهش واسه یه کاری مراجعه کردم، گفت باز اگه دو سه ماه بعد میگفتی من وقت میداشتم، الان نه وقت ندارم، الان که همون دو سه ماه بغد همون دو سه ماه قبل هست! بهش برای همون کار مراجعه کردم، میگه باز اگه دو سه ماه پیش میگفتی من وقت داشتم، الان وقت ندارم.

خب نمیخوای کمک کنی چرا بیخودی منو حواله میکنی به امروز و دیروز و فردا!!! مگه من مجبورت کردم و اسلحه رو شقیقته که اینطوری میکنی!!! 

اینقدر این کارا رو کرد، تا در نهایت هشتاد درصد قلبمو شکست! اون بیست درصدو هم به زودی له میکنه و خیالش راحت میشه و لابد میره سراغ پروژه بعدی (این پروژه بعدی رو خودش گفته، که هر وقت به یکی کمک میکنه، میره سراغ یکی دیگه، الانم لابد با دو سه نفر دیگه درگیره).

جدی آذری هم هست. ترکیب آذر و هرمس ببینین چی میشه دیگه.

کلا کارای خوبی که برام انجام داده و میده هرگز و هرگز فراموشم نمیشه و تا زنده ام مدیونشم و کاراشو براش جبران میکنم. ولی در کل این مدل کاراش میره رو اعصابم. دوست دارم بهش بگم. ولی هیچوقت از کسی انتقادی نکردم به اون شکل. اینم که کلا عصبانی هست. دوست ندارم ادمی که این همه بهم لطف کرده ازم دلخور شه. وگرنه خیلی دوست دارم بهش بگم که اکی!!! من پیامتو گرفتم. من تو برنامه زندگیت هیچ جایی ندارم و وقتی واسه من نداری. اکی فهمیدم. فهمیدم. من صدای شما رو شنیدم!! آی گات یور مسج! دیگه جون هرکی دوست داری منو اینقدر با این مدل رفتارهات اذیت نکن. 


پی نوشت 2: صدای جیرجیرک و گنجشک میاد :)))))))))))) حسش خوبه! دارم میرم فیلم بگیرمو گوش کنم!! و همزمان چایی بخورم! حس در وسط هفته بودن بهم دست میده، مثل این خارجیا که الان وسط هفته شونه تقریبا!!!!!


پی نوشت 3: دیروز یه مردی تو یه ماشین نشسته بود و داشت یواشکی از دو نفر دیگه عکس و فیلم میگرفت!!! احتمالا داشت مدرک جمع میکرد!!!!


پی نوشت 4: این بری ون دی کمپ، همون خانومه تو زنان سرسخت، تو اخلاقاش شبیه منه. نه گفتنش ضعیفه (واسه اینکه دل کسی نشکنه)، جورج ازش خواستگاری کرد! با اینکه نمیخواست ازدواج کنه واسه اینکه دل جورج نشکنه بله گفت!!! دقیقااااااااااا برای من اتفاق افتاده. دقیقاااااااااااااااا چرا ما احمقیم! :|


پی نوشت 5: من نمیتونم درک کنم که چرا خانومهای ایران عزیزم این سریال Desperate Housewives رو نمیبینن. سریالش نسبت به بقیه سریالهایی که دیدم خیلی زیباست. خیلی آموزنده هست. خیلی قویه. من مابین هر دو قسمت دو الی سه روز فاصله میندازم که بتونم قسمت قبلی رو هضم کنم. مابین هر فصل با فصل دیگه تقریبا دو سه هفته وقفه میندازم که بتونم با ذهن باز و با فراغ بال و با هصم کامل محتوا فیلم رو ادامه بدم. هر قسمت تقریبا 44 دقیقه هست. از ایران فیلم و از هر سایت فیلم دیگه میشه دانلودش کرد. بی دلیل نیست این همه جاییزه معتبر من جمله جایزه گرمی برده.


پی نوشت 6: میدونی، توقعم از جدی زیاده. باید به صفر برسونم این توقع رو. بنده خدا عمریه داره کمک رسانی میکنه، بعد من پررو پررو اینجا دنبالش حرفم میزنم. وظیفش که نیست. هر کاری میکنه از سر لطفه. باید خودمو قوی کنم و دیگه مزاحمش نشم. دیگه باید کمتر ازش کمک بخوام. بنده خدا هیچ انتظاری که ازم نداره، از زندگی شخصیش میزنه بهم کمک میکنه (در حالی که ازم خوشش نمیاد) و من باز پررو پررو میام انتقاد میکنم!!!! به جای انتقاد و غر زدن خودتو قوی کن!!! خاک بر سرم!

  • یه آدم

امروز میخوام درباره یکی از کاراکترای دوست داشتنی و محبوبم، Bree Van de Kamp یکی از چهار زن نقش اول سریال Desperate Housewives یا همون زنان وامانده بنویسم.

حقیقتش من شخصیت Bree رو بیشتر از همه زنهای اون فیلم دوست دارم. 


قبل از معرفیش، اینو بگم که وقتی "بری ون دی کمپ" رو گوگل کردم، کمپ اعتیادهای تهران و روابط نامشروع! در اونها، اولین لینکهایی بودن که اومدن بالا. یعنی تو ایران انگار هیچ کس این زن رو نمیشناسه یا حداقل درباره ش ننوشته!!!

ولی ملت دونه دونه هنرپیشه های ترکی و نمیدونم کره ای رو خوب میشناسن و تک تک برنامه GEM و فارسی وان رو قورت دادن!!!

خوشحالم که تلویزیون تماشا نمیکنم!!!

بگذریم!


درباره Bree:

Bree Van de Kamp (also known in the series as Bree Hodge and Bree Weston) is a fictional character and one of the four protagonists on the ABC television series Desperate Housewives. She is played by actress Marcia Cross, who has received multiple awards and nominations for her portrayal, including an Emmy Award nomination, three Golden Globe Award nominations, and two Screen Actors Guild Awards. Cross' portrayal of Bree has been widely praised by critics and fans.

Bree Van de Kamp is one of the four main protagonists in Desperate Housewives. Bree grew up in Rhode Island when her father married a woman named Eleanor, after her mother's death, with whom she did not get along. In order to escape her stepmother's demands, Bree left for Lake Forest College near Chicago. Bree also mentioned on one of Eleanor's visits that she had to work for every kind word she ever was given from her step-mother. Bree met Rex Van de Kamp at a meeting of the Young Republicans. After they graduated, they married and had two children, Andrew and Danielle, and moved to Fairview.

Bree is recognized for her perfectionist attitude and work ethic, which at times border on neurosis and obsessive–compulsive disorder. While the writers have shied away from an official diagnosis, the character is recognised as suffering from obsessive–compulsive personality disorder. The character herself refers to her "quirks" in terms of anal retentiveness but Rex once mentioned it by the name. Bree's perfectionism may stem from when her mother was killed in a hit and run: a 10-year-old Bree cleaned her blood off the road outside the house. She said that once everything was spotless, she felt much better.

حالا هرکس که حوصله داره بشینه اینا رو بخونه!

خلاصه فارسیش هست:

بری ون دی کمپ، دو تا فرزند تنی داره، به اسم های اندرو و دنیل، همسرش رکس ون دی کمپ بود که به خاطر عارضه قلبی تو همون فصل اول از دنیا رفت و به خاطر اینکه مشکوک به قتل بود، نبش قبرش کردن و بعدش کالبدشکافی، و اتفاقا حدس اونها درسته (من تا اینجا فقط یه فصل رو کامل دیدم و از فصل دو فقط پنج قسمتو، وقت نیست که! البته منم آهسته آهسته فیلم میبینم تا بتونم هضم و آنالیز کنم)، و جورج داروساز شهر رکس رو مسموم میکنه تا هم به سزای اعمالش برسه هم اینکه خود جورج بتونه به بری ون دی کمپ همسر رکس ون دی کمپ برسه (روح بری ون دی کمپ ازین قضیه خبر نداره).

این زنو دوست دارم!

نمیخوام بگم که یه زن کاملو بی نقصه نه (این کاراکتر منظورمه)،

اول این که یه کدبانوی کامله، مودب ،زیبا، دوست داشتنی ،خوش اندام، درستکار، باوفا، سالم، حرفش حرفه، تربیت فرزند عالی، به فکر بچه هاشه، جونشو برای خانوادش میده.

ولی، مهم ترین اخلاقش میدونین چیه؟

اینکه برعکس اکثر ما جنس مونث که تکلیفمون با خودمون و با بقیه معلوم نیست، این زن تکلیفش با خودش معلومه!!!

این زن تلاش میکنه یه چیزو درست کنه، تا که عوضش کنه یا یکی نو بخره، این زن برای درست شدن روابط تلاش بی نظیری میکنه، بی نظیر! ولی وقتی منطقا و احساسا مطمئن میشه که دیگه قابل درست شدن نیست یا به نوعی از چشمش افتاده یا هرچی مثه اون، بی برو برگرد، بدون فوت وقت، خیلی آنی تموم میکنه رابطه رو یا اون وسیله خراب رو دور میندازه و خودشو میکشه کنار (با شهامت) و یکی نو رو میخره یا حداقل دیگه درگیر قبلیه نیست.

این اخلاقش شبیه خودمه.

منم اینطوریم.

من تکلیفم با خودم و با بقیه معلومه.

من سالها برای درست شدن یه چیزی تلاش میکنم، هر جا منطق و احساسم با هم به تفاهم برسن که این مسئله درست بشو نیست یا حیف منه که خودمو درگیر کنم یا حیف وقت هممونه، یا مثلا حیفه که طرفین خودشونو اذیت کنن، من خودمو در جا میکشم کنار و اونو تموم میکنم.

این اخلاقمو دوست دارم.

خیلی دوست دارم و میپرستمش.

برای همین بری ون دی کمپو تا حد خیلی زیادی قبول دارم.


تو قسمت فک کنم 5 فصل دو، یه جایی هست، که کاراگاه داستان بهش میگه رکس موقع مرگش یه نامه کوتاه برای  تو گذاشت و توش نوشته که Bree، من میبخشمت.

بری میپرسه واسه چی باید منو ببخشه؟

کاراگاه میگه دکتر رکس بهش گفته که مسموم شده و احتمالا بری اینکارو کرده تا انتقام جویی کنه به خاطر خیانت رکس بهش. رکس هم باور میکنه و قلبا بری رو میبخشه و میمیره.

بری اونجا با لبخند خداحافظی کرد (قبلشم با هزار بدبختی جنازه رکسو گرفته بدو تا با شان و مقام دفن مجدد کنه و دوستاشو هم دعوت کرده بود چون رکسو دوست داشت و به عنوان همسرش بی اندازه براش شان و احترام قائل بود)، و اومد، جنازه رکسو به جای محل قبلی، تو یه جای پرت دفن کرد (با جرثقیل!!!) و حلقه ازدواجشو هم انداخت تو قبر و گفت رکس، باروم نمیشه، من برا یاینکه تو مجددا با شان و منزلت دفن شی این همه رفتم و اومدم و جنازتو پس گرفتم، در حالی که نمیدادن، من این همه عاشقت بودم، من برات هر کاری کردم، من یه زن کامل برات بودم، تو هنوز منو نشناختی؟ و رفت!

این زنو دوست دارم!

زنی که تکلیفش با خودش و با بقیه معلومه و برای وقت خودش و بقیه احترام قائل هستو دوست دارم.

زنی که یا کاری رو انجام نمیده، یا اگه انجامش میده، کامل انجام میده رو دوست دارم.

زن کامل اینه!


دوستم همیشه میگفت، خوشبحالت، آدما بهت بدهکارن و تو ازشون طلب داری.

خوشبحالت که هیچوقت پشیمونی تو زندگیت نخواهی داشتکه چرا فلان کارو برای پدر و مادرم انجام ندادم یا به فلانی کمک نکردم.

یکی از عقاید شخصی من که بهش خیلی وفادارم، اینه که، آدم سر خاک بستگانشون / دوستانشون / عشقشون یا هرکس دیگه، اگه اشک میریزن، اکثر اوقات (اکثرا، نه همیشه)، به خاطر ندامت برای انجام کارهایی هست که توانشو داشتن ولی انجامش ندادن. قطعا آدم سر خاک عزیزش اشک میریزه چون بعدا دلتنگش میشه. ولی بیشتر اشک ها به خاطر کارهایی هست که میتونستیم برای طرف انجام بدیم و ندادیم، و جالبه که سر خاکش یهو دوزاریمون میفته که ای وای یارو رفتاااااا!!! (چقدر مضحک)!

من تو این دنیا، همه تلاشمو دارم میکنم که سر خاک آدما اشک ندامت نریزم، که هیچوقت تو زندگیم پشیمون نشم که چرا به بقیه کمک نکردم، به پدر و مادرک کمک نکردم، دست ادما رو نگرفتم، دل آدما رو شکستم... واسه اینه که وقتی یه مربی به خودش اجازه میده که به شخصیتم جلوی همه توهین کنه و بهم بگه تو چرا یورتمه میری (شما اگه راه رفتن منو ببینین، میبینین که به هرچی شباهت داره به جز یورتمه رفتن، تازه گیرم اگه من یورتمه برم، تو که مربی ورزشی بهتره کمکم کنی من یورتمه رفتنو بذارم کنار تا که جلوی 40 نفرم با حالت تمسخرامیز بهم اون حرفو بزنی)، من لبخند میزنم و رد میشم. اگه شعور داشته باشه بعدا پشیمون میشه (که دیگه برای من سودی نداره)، اگه شعور نداشته باشه که ادم بی شعورو من نمیتونم بهش شعور بدم!

واسه اینه که این کاراکترو خیلی دوست دارم.

به عقایدش پایبنده، خیلی محکمه، الکی گریه نمیکنه، زار نمیزنه، غر نمیزنه، اهل عمله! خیلی شجاعه، خیلی محکمه! کاش زنهای ما ازش یاد بگیرن! (زنهای ما فقط فیلمهای ترکی رو میبینن که توش زنها کلی ارایش میکنن و خودشونو واسه مردا لوس میکنن و امتیاز میگیرنو آخرشم میفهمن که شوهرشون با 100 تا زن من جمله منشیاش رابطه داشته!!!! خخخخخخخخخ)

زن باید هم تو کارش موفق باشه، هم یه همسر خوب باشه، هم یه مادر خوب باشه، هم باسواد و باعرضه و شجاع باشه، هم به خودش برسه، هم اهل مطالعه و آشپزی و نمیدونم هنر و کمک کردن به آدما باشه.


این زنو دوست دارم! این بری ون دی کمپو!



  • یه آدم

تولدم نزدیکه.

پارسال با اینکه کم و بیش ناامید بودم اما حس میکردم که چون آینده ناشناخته هست پس با تلاش و کوشش میتونم کارا رو به سرانجام برسونم. خیلی عجیبه که ما هر شبی که سرمونو رو بالش میذاریم به این امید داریم که فردا میتونه Amazing باشه... ولی به ندرت چیزها عوض میشن... باز ما شب بعدی و شبهای بعدی به خودمون میگیم نه تو میتونی فردا عوض کنی همه چیزو! ما چقدر خوب بلدیم خودمونو گول بزنیم! بدترین دشمن خودمون هستیم. اینو متوجه شدم که بدترین دشمن آدم خودشه. بهترین دوست آدمم باز خودشه. هیچ کس نمیتونه بهت آسیب برسونه، عوضت کنه، اذیتت کنه، رنجت بده، باعث پیشرفتت بشه، زندگیتو عوض کنه، باعث بشه هر لحظه تو از خوشحالی سه متر به هوا بپری مگر خودت بخوای و بهش اجازه بدی که اینکارو بکنه.

تقریبا یه ماه قبل فکر میکردم تولدمو یه جای دیگه خواهم بود. ولی اینطور نشده تا الان. نه که از جای فعلیم بدم بیاد، نه اصلا. دوسش دارم، ولی دوست داشتم یه قدم به سمت اهدافم برم حداقل.

حسش خوب نیست دیگه.

حس خوبی نیست.

دوست دارم کار کنم و درس بخونم. همین. دوست دارم شاد باشم، واسه خودم زندگی کنم، بچرخم. چیزی که اینجا مقدور نیست.

 

یکی از فانتزیام این بود که یه روزی تو نشریه کار کنم. نه که شغل دائمیم باشه، ن، دوست داشتم اینکارو هم امتحان کنم. قشنگه به نظرم.

مطبوعات

ازینا که مجلات فرهنگی چاپ میکنن...

دوست داشتم ویراستارشون بشم، هر از گاهی بنویسم، گاهی عکاسی کنم واسه دل خودم...

 

به نظرم هر زن و دختری باید این سریال Desperate Housewives رو ببینه. هر زنی که تو ایران بزرگ شده باید این فیلمو ببینه، آقایون نیازی نیست ببینن!!

جالبه که این سریال به احتمال خیلی زیادی زیرنویس فارسی هم نداره.

حالا یا چشم مترجما رو نگرفته، نمیدونم...

جالبه که از هر تایپی توش هست.

این زنها تو این سریال چقدر میجنگن برای نگه داشتن زندگیشون.

من اصلا فکرشو هم نمیکردم که گبریل انقدر توانمند باشه، با اینکه مدل بوده و هیچ کاری بلد نیست و کل مدت فیلمودر حال خیانت به همسرش بود، وقتی میبینه شوهرش سر از زندان دراورد، یهو میشه یه زن شجاع و قوی! تن به کار میده....

این زنها هر کدومشون خصوصیاتی دارن که هر کدوم از ماها ممکنه داشته باشیم.

یکیشون فاحشه شده برای اینکه به اقتصاد خونواده کمک کنه! شوهرش ورشکست شد و بی پول شدن و اون مجبور شد فاحشه بشه!!! این قسمتش خیلی حیرت آور بود برای من!!! هر مردیم ککه میاد پیشش ازش میپرسه شوهرت مشکلی با این قضیه نداره؟!

خب شوهر محترم کار کن!!! این زن چقدر ریلکسه! خیلی رو اعصاب میره گاهی.

اینکه هر کدوم این زنها راههای مختلفی رو برای جنگیدن امتحان میکنن و همچنان جنگنده به جلو میرن، برای من جالب و البته عجیبه.

 

یه کتاب دارم میخونم به اسم اسپیکینگ معمارزاده، دقیقا دنبال همین کتاب بودم تو فانتزیام!!

یه عالمه تاپیک داره که میشینم واسه خودم بر مبنای اونا صحبت میکنم، بعدم خودش راهنمایی میکنه که از چی حرف بزنین!!! واقعا خوشم اومده! خوشبحالم!!!

امیدوارم تا روز تولدم یه اتفاق جالب برام بیفته، یه چیزی که دوست دارم اتفاق بیفته، نمیدونم چی. هرچی میتونه باشه. لزومی نداره یه اتفاق بزرگ باشه. ولی تولد یه نواخت نمیخوام.

دوست داشتم یه قدم به آرزوهام نزدیکتر بشم.

  • یه آدم

برای خانوما

دو تا سریال رو پیشنهاد میکنم (در حال حاضر مغزم خسته هست و حوصله ندارم جز معرفی فیلم!!)


یکیش سریال Desperate Housewives هست

تو این سریال، زندگی 4 تا زن از دید همسایه شون که خودشو با تفنگ تو همون قسمت اول (همون دقیقه اولش!!) کشت!! بررسی میشه.


این قشنگه.

بعضی وقتا تکرار لحظات ما دخترا و زن ها هست (با شدت بیشتر حتی).


سریالش دخترونس.

پسرا وقت نذارن :p


دومیش Mom هست.

این سریال کاملا طنز هست.

ولی کمتر سریالی رو دیدم که اینقدر زیبا باشه از بعضی جهات.


دباره زندگی چند تا زن هست که در حال ترک هستن، ترک الکل و مخدر و هرچییییی مثل اون (با محوریت زندگی دو زن البته که مادر و دختر هستن)، و چون بخشی از عادتهاشونو دارن ترک میکنن، پس براشون خیلی دشواره. چند بار برمیگردن و شروع به مصرف میکنن ولی هر سری به یاری دوستان دوباره پشیمون میشن و ترک رو ادامه میدن.


این سریال بعضی لحظاتش خیلی "واقعی" هست.


و البته چون درون مایه طنز داره بعدش ادم حالش خوب میشه (برای دخترا).


The big bang theory رو هم که دوست دارم.


ولی در کل دخترا بهتره این دو تا سریالو ببینن (واسه دخترا ساختن!!)


همین دیگه

من این پستمو بعدا تکمیل میکنم.

الان حس و حال بیدار موندن ندارم.


شب همگی خوش!!


ادامه

خب الان در ساعت 5 و ربع بعد از ظهر ایران عزیز به سر میبریم!!


یه چند روزی میشه حس رضایت نسبی از خود دارم!! این حس قشنگه.

وقتی میشینم فیلم میبینم واقعا لذت میبرم.

وقتی میشینم کتاب میخونم واقعا لذت میبرم.

یه چند وقتی بود که همش حس میکردم که من نباید بشینم!!

فقط باید بدوئم!!


یه چند روزیم میشه که حس میکنم دوست دارم یه فیلم بریتانیایی تو مایه های pride and prejudice و Far form the madding crowd ببینم.

شاید بشینم یکی از فیلمای کایرا نایتلی رو که از هنرپیشهای خیلی محبوبمه تماشا کنم.


نمیدونم دلیل اینکه این قدررررررررررر فیلمای UK رو دوست دارم چیه!

تعداد هنرپیشه های انگلیسی ای که واقعا کاراشونو دنبال میکنم بیشتر از هالیوودیاست!

شاید چون هوای بارونی فیلماشونو دوست دارم. بارونو آفتابشونو یعنی...

آرامش شهراشونو....

رودخونه ها و دریاشونو...

I do not know!


قبلنا وبلاگم مال خودم بود!

الان حس میکنم یه نفر داره شاید میخونتش! این منو به هم میریزه.

میخواستم واسه خودم باشه.


تو همین سریال زنان وامانده!!!! (اینو اینطوری ترجمه کردن به فارسی!) یه دیالوگ قشنگ هست!!

خیلی قشنگ

مادره به پسرش (که دو رو بر 40 سالشه) میگه پسرم ببخش که بهت سیلی زدم، سیلی زدم که جلوی گریه کردنتو بگیرم. ما آدمای قوی ای هستیم. ما برای مشکلاتمون گریه نمیکنیم. اونا رو حل میکنیم!










  • یه آدم