خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Being a TA in Canada» ثبت شده است

ادامه:

بهش گفتم ببین
توی ایران
دکترا گرفتن، دکتر شدن، پزشک شدن، هرچیزی که سمت بالاتر میاره، خیلی Cool به نظر میرسه. همه میخوان دکتر بشن، تو اگه وزیر باشی، جلوی یه پزشک فوق تخصصی یا یه دکترای فلان، میگی به به و چه چه.
اینجام ممکنه یکمی اینطوری باشه ولی به شدت ایران نیست.

تو ایران همه ترجیح میدن خودشون رو هلاک کنن، تا از طریق یه راه مطمئن و تضمین شده موفق بشن.
چی بهتر از پزشک شدن؟!
چی بهتر از برق و مکانیک شریف خوندن؟!

ولی دقت کن ما چند ساله که همینجوری به عشق برق و کامپیوتر شریف کنکور میدن بچه هامون ولی بچه های برق و مکانیک شریف دارن توی تورنتو طول و عرض خیابون رو طی میکنن و لیسانسای برق راحت تر از اونها کار پیدا میکنن؟ مخصوصا لیسانسایی که فارغ التحصیل اینجان.
تو دپارتمان مهندسی نهایتش ده تا دانشجوی لیسانس برق هست، صد تا دانشجوی دکترای عمران و برق و مکانیک هست که همه از خاورمیانه و مخصوصا ایران و مصر و لیبی و اردن و یمن اومدن.
همه اومدن دکتر شن. چرا همه اومدن دکتر شن و چرا همه پسرن؟! چون هنوز با اون اعتقاد زندگی میکنن که عمران و برق و کامپیوتر مال پسرا هست و اینکه "دکتر" شدن اونها رو به صراط مستقیم شهرت و پولدار شدن سوق میده. من با بچه های خیلی زیادی از این دپارتمان صحبت کردم. پسری که میخواستم باهاش دوست بشم مال همین دپارتمان بود. وقتی باهاشون صحبت میکنی میبینی هنوز تو عهد بوق زندگی میکنن. دوست دارن زنشون فوق لیسانس بگیره و اینا پست داک و تحصیلاتشون از زنشون بیشتر باشه و باهاش زادواج کنن و سه تا بچه بیاره براشون و کلی هم بزنن سرش که اره من پست داکم تو فوق لیسانسی.
اون کالچر و اون نگرش هم اومده کانادا با اینا و همشم مینالن که چرا کار پیدا نمیکنیم؟!
خب عمو با دکترای structure و یا مثلا برق نمیدونم چی چی و با فرهنگ خاورمیانه ای که هیچ جایی توی کانادا نداره، با زبانی که اصلا قوی نیست بعد از شش سال، با اعصابی که ضعیف هست، تو چی میخوای ارائه بدی؟!


  • یه آدم

شما سه نفر کی میخواین وبلاگ بزنین؟!!

دلم برای فحش هات تنگ شده نل!!!


:)))



بچه ها من واقعا شماها رو دوست دارم!


یه چیزی بگم؟!


بهم نمیخندین؟!



من هر سری میخوام کامنتای نل رو بخونم قبلش چشمامو یه بار میبندم!

بخدا همش میترسم فحشی محشی داده باشه!!!!


:)))


ولی دوسش دارم!



خب دوستان و همراهان عزیز

اول اینکه جدی جدی شما رو دوست دارم!!


بعدم


امروز صبح ساعت شش! بیدار شدم.

پاشدم رفتم دانشگاه.

چون باید هشت و نیم اونجا میبودم و هیچ اتوبوسی نبود، دقت کنین که یکشنبه ها تا نه ده صبح هیچ اتوبوسی تو کانادا پر نمیزنه ظاهرا.

خلاصه پیاده رفتم دانشگاه و چون برف باریده بود و داشت همینجوری میبارید، به جای سی و پنج الی چهل دقیقه، بنده یه ساعت و پنج دقیقه توی راه بودم.

خلاصه

رفتم رسیدم دانشگاه

با این دوستم که هم افیسی هم هستیم رفتیم سر مکان مقرر.

تا ساعت دو بعد از ظهر بعد از ظهر ما درگیر این امتحان بودیم. چون حوزه ای که ما توش مسئول بودیم تقریبا نیم ساعتی با دانشکده فاصله داشت. تو برف بیشتر هم میشه.

دقت کنین: به ما چهار ساعت پراکتورینگ دادن ولی ما از صبح ساعت شش تا دور و بر دو و خورده ای همینجوری درگیر بودیم، حالا حساب کن که یکشنبه صبح من هشت چه غلطی میکنم توی دانشگاه؟! خب معلومه فقط واسه اینکار رفتم.

یعنی در بهترین حالت، دور و بر ده ساعت ما روز یکشنبه به هدر رفت. و فقط 4 ساعت حسابش کردن.

فکر کن دور و بر 58 نفر پراکتور بودیم.


اینم یه جور برده داری نوینه.


خلاصه


رفتیم و کارا تموم شد من بدو بدو اومدم افیس یه سیمولیشن میخواستم ران کنم، رانش کردم و با یه دختر ایرانی که اخیرا رفیق شدیم رفتیم بیرون.

رفتیم بیرون، رفتیم داون تاون، رفتیم چند جای مختلف، یه mall هست که خیلیییییییییی شبیه بازارهای خاورمیانه و مخصوصا بعضی جاهاش شبیه بازار وکیل هست توی شیراز، و شبیه یه سری بازارهای استانبول، رفتیم اونجا.

من اون بازارو خیلی دوست دارم، هر وقت خوشحالم میرم اونجا، هر وقت ناراحتم میرم اونجا، شلوغ پلوغه و مخصوصا یه چایی فروشی خوشگل باکلاس و تر و تمیز و عالی داره که من واقعا دوسش دارم (چایی میفروشن، چاییای سیاه محشر) قوری های محشر میفروشن، از کشک بگیر تا ترشی و بستنی میفروشن.

انواع نون ها!

بعضیاش گرونه ولی خب عالیه در کل!


خلاصه


رفتیم اونجا


بعدشم یه بستنی خریدیم و نشستیم یه جا بخوریمش


این دختر همش میگفت عکس بگیر عکس بگیر یعنی حس کچل شدن شدید بهم دست داد دیگه داشتم حس میکردم که داره به حریم خصوصیم تجاوز میشه!!!

(اونجا فهمیدم که توی این یه سال چقدر عوض شدم، رفتم چایی فروشی؛ یه شاگرد جدید اوردن، کاناداییه، ولی رسیدمو تقدیم نکرد! یه جورایی پرت مانند کرد و بهم شدیدا برخورد! تو ایران هر روز این اتفاق میفتاد ولی نیست اینجا هیچوقت این چیزا رو نمیبینی یه بارم که این اتفاق میفته شاخ درمیاره ادم)

همینجوری سوال میپرسید مثلا پرسید دوست صمیمی ایرانی دختر داری؟! گفتم نه!

پرسید چرا؟

گفتم چون:

1. تو دپارتمانی که توش هستم هیچچچچچچچچچچ ایرانی ای نیست.

2. ایرانی مجرد نداریم توی دانشکده هم متاهلن و حس میکنن بدبخت شدن و هر کسی هم از اینا منو میبینه میگه خوش به سعادتت که مجردی ما هر روز 3 بار گریه میکنیم و نمیدونم بدبخت شدیم و وقت نیست و اینا.

3. اون اوایل که اومدم، خب توی گروه ما که همه کانادایین و انگلیسی زبان و یا اروپایین و مثلا فرانسه و المانی بلدن، ایرانی نداریم، و خب من با هیچ ایرانی ای تعامل نداشتم، تنها دلیلی که میتونست منو بکشونه دنبال ایرانیا، "حس غربت" بود. حس غربت رو نباید با بودن آدم دیگه در زندگی تجربه کنی. باید باهاش کنار بیای و حلش کنی. این حس مثل مریضی میمونه مثل ویروس، زمان میبره تا درست بشی، اگه درست با بدنت رفتار کنی و با روحیاتت اگه درست با محیط اطرافت رفتار کنی و اگه مراقب خودت باشی و خودتو دوست داشته باشی به شادی و سلامتی سپری میشه. نباید حس غربت رو با پناه بردن به آدم دیگه سپری کنی.

(من دوست داشتم تو روزای اول سختیم جدی رو داشته باشم چون منو خیلی خوب میشناخت و به اصطلاح قسم خورده بود که هرگز تنهام نمیذاره، چون به اون از ترس غربت پناه نمیبردم، به اون به خاطر اینکه دوستمه میتونستم وقت بگذرونم باهاش، ولی خب متاسفانه مرده بود و یه مرده نمیتونه با تو حرفی بزنه مگه توی خواب که صد البته خوابشو میدیدم هر شب) 

حس غربت حس تنهایی چیزی نیست که تو اونو بتونی با پناه بردن به آدما فقط به خاطر زبون و فرهنگ مشترکت حل کنی.

مخصوصا که تو اومدی که توی جامعه حل بشی و اینجا یکمی زندگی کنی.


من اینو توی المان حقیقتش یاد گرفتم.


خلاصه


سوالای بعدش رو هم همینجوری میپرسید


تا که یه یه سوالی درباره دکترا پرسید


که دوست داری که دکتر بشی و...


دیدم هی این سوال میپرسه و معلوم نیست به چی میخواد برسه.


بهش گفتم ببین

من اینو میخوام بهت بگم


تو الان ممکنه به خودت بگی این دختره روانی هست. اشکالی نداره بگو.

ولی یه روزی

حداقل خوشحال میشی که نظراتم رو باهات share کردم. همونطور که یه نفر دیگه نظراتش رو با من قسمت کرد و من ازشون استفاده کردم و رسیدم به اینجا.


  • یه آدم

کلنگ عزیز، من ترک نیستم. ترکها رو خیلی خیلی خیلی دوست دارم، ولی ترک نیستم.


امروز میرم شغل مقدس پراکتورینگ رو انجام بدم!

از صبح زود شروع میشه تا ظهر دور و بر دو. بعدشم با دوستم میرم بیرون :) میریم داون تاون.


بچه ها

دیشب

تنها 4 نفری که دوربیناشونو روشن کرده بودن از دخترایی که میرقصیدن به شدت فیلم میگرفتن 4 تا پسر ایرانی بودن!

یعنی همه با تعجب نگاهشون میکردن! همهههههههههههههههههههههههههههههههه


تنها دو نفری که سر شام! سراشونو به هم چسبوندن جلوی همه، و همدیگه رو بوسیدن و شروع کردن به مالیدن هم، یه زن و شهر ایرانی بودن، همون دختره هست؟ گفتم تا ما رو میبینه قیافه عبوسش یهو تبدیل به یه لبخند میشه انگار از نظر جنسی ارضا شد؟! اون. خدا رو شکر نه قیافه دارن نه قد و قواره.


این زن و شوهر تنها دو نفر توی کل دانشکده ساینس هستن که تمام ایرانیا رو بدون استثنا مسخره میکنن!


بابا تو که خودت خزتری!


تنها دختری که موقع رقصیدن ایرانی میرقصید و همرمان شیش متر بالا پایین میپرید با آهنگها و هرکی که باهاش میرقصید میرفت اونوری که این جفتکش بهش نخوره (با آهنگهای انگلیسیا) همین دختر ایرانیه بود.

یعنی شرفمون رفت!

چیزی دیگه نموند.


اینو فهمیدم اونی که ته دلش خودشو برتر از همه میبینه، اونی که یه جوری رفتار میکنه انگار از همه بهتره، اون از همه خزتره!


خواهشا شرف ما رو نبرین بچه ها اگه اومدین اینجا!


فهمیدم تنها آدمایی که عین ندید بدیدا میرن به جای یه پیش دستی، یه بشقاب بزرگ برمیدارن و همه کیک و شیرینیا رو توش میریزن و میارن میخورن همین ایرانیا هستن. همین زن و شوهر! یعنی من تعداد کیک و شیرینیا رو وقتی دیدم دست اینا حس کردم کل بشقابا خالی شدن! و شده بودن!


یه پسر ایرانی جدید دیدم


قیافه ش عصبی

ناراحت

رنگ و روش پریده


داشتیم صحبت میکردیم

من عین این آدمایی که به اصطلاح کانادایین اومدم باهاش کانوریسیشن نایس برقرار کنم، ازش پرسیدم این شهرو چطوری میبینی؟!

گفت داغونه!

یعنی همه اون بچه های دیگه روشونو برگردوندن سمت اون و نگاش کردن!

گفت داغونه، زشته این شهر نمیدونم اله بله چه وضعشه.


گفتم اکی مریم الان تو باید همه زورتو جمع کنی که بتونی این مکالمه رو به یه چیزی تبدیل کنی که ابروی ایرانیا نره.


ازش پرسیدم تو تهرانی هستی؟!

راست و دروغ گفت اره (در ادعایی که داشت، نشون میداد شبیه تهرانیاس که همه دنیا رو مسخره میکنه و ارث باباش میدونه کل ایرانو و حس میکنه همه ملل و کشورای دیگه خز هستن و فقط تهرانه که محشره، اینم از مردم پایتخت)


گفتم اره این طبیعیه چون تهران یه شهر بسیار بزرگه و فقط قسمت مرکزیش نه میلیون جمعیت داره و جمعیت تهران بزرگ میشه تقریبا 14 میلیون که نصف جمعیت کاناداس و نایت لایف زیادی داره و طبیعیه که کسی که ازونجا میاد بیرون اینجوری حس میکنه (وقتی مجبوری درباره تهران خالی بندی کنی، خبر نداره که گشت ارشاد نمیذاره مردم دست شوهرشونو بگیرن، خبر نداره چه خبره) بعد گفتم من شهر مادریم یه شهر خیلی کوچیکه (وقتی مجبوری اغراق کنی) و خب اون شهر ما فقط سه چهار برابر این شهرجمعیت داره (وقتی مجبوری جمعیت شهرو کمتر نشون بدی) و خب با اینکه ما هم تهران زندگی میکنیم ولی خب من ذاتا گاهی علاقه دارم یه چند سالی از عمرم رو تو یه شهر کوچیکتر بگذرونم (وقتی داری خالی بندی محض میکنی، اینطوری نیست)

خلاصه ته دلم گفتم خدایا شکرت من تهران به دنیا نیومدم و فقط تهران و حومه زندگی میکنیم حداقل این بک گراند اجازه میده من از زندگی خودم حرف بزنم. همون موقع ذهن این خارجیا بهتر شد. دیگه چپل چپول نگاش نکردن. گفتم خدایا شکرت!

بعد با یه حس منفی ای نسبت به ایران صحبت میکنن که آبروی آدم میره. هرچی جمع کرده بودم آبرو ردباره ایران به خطر افتاد.


بابا جون مادرتون اینجوری نکنین.


بلاخره اون شکل و شمایل ایرانی رو که داری حاجی. حداقل از ایران بد نگو.

ابرومون رفت.


خواستم بکشمش یه کناری، بگم سید میدونم دلت سالمه و منظوری نداری ولی جون مادرت آبروی ما رو نبر.


جلوی هممون نرسیده، هنوز جشن شروع نشده، دوربینشو روشن کرد از ماها فیلم گرفت! دوربینو چرخوند، از کل سالن فیلم گرفت فکر کنم ازین ویدئوهای تلگرامی بود و فرستاد برای دوستاش. بچه ها همه با تعجب نگاش کردن که این چرا اینجوری میکنه؟!

اونجا دیگه من دیگه خجالت کشیدم.


اون آخرای مراسم که ایرانیا همه داشتن از مراسم رقص فیلم میگرفتن من دیگه سرمو کردم توی شکمم.


دیگه آبرومون رفت.

  • یه آدم

اینجا

آخرین ساعتهای یکشنبه که میرسه


سعی میکنم خونه باشم.


حتی اگه خونه کسی باشم هم سعی میکنم لپ تاپم باهام باشه (الان البته خونه خودمم) و تمرکز کنم.


از خودم میپرسم کاراتو انجام دادی؟

برای هفته اماده ای؟

فاینال چک میکنم...


و حسش خیلی خوب هست...



امروز یهو یاد یه خاطره افتادم


ترم اولی که داشتم تی ای میکردم

همه چی رو چک کردم وقتی داشتم بیورن میومد، و دیدم یه خودکار و یه کتاب آزمایشگاه جا مونده.


اومدم به اون دانشجوها ایمیل زدم گفتم کی کتابشو جا گذاشته (حتی اسمشم ننوشته بود طرف)

یه دختر جواب داد من!

حدس زدم مال اون باشه چون خیلی هول بود...

بهش گفتم خودکار و کتابتو میدم به افیس بچه های اندرگرد برو بگیر.


وقتی بچه های ازمایشگاه شنیدن گفتن بابا تو خیلی نایسی نکن اینکارو، کتابو بنداز توی سطل آشغال!!

خداییش آخه انصاف نیست

درسته اون دانشجو گیج هست، ولی انصاف نیست من اونو پس ندم یا بندازم سطل آشغال.


خلاصه دختره اومد گرفت کتابشو رفت.


خیلی حس خوبی داشتم، مال تقریبا هفت ماه قبله این قضیه.

***


تو این آزمایشگاه خودمون، من تا حالا دو تا دانشجو تربیت کردم، یکی رو تو بخش simulation

یکی رو تو بخش experimental

اولی یه دانشجوی graduate بود

دومی سال آخر لیسانس

یعنی سال ششمه فکر کنم یا پنجم

کلا یه دونه دانشجو بعد از من اومده که همین دختره هست، اون یکیم قبل از من اومده این گروه.


این دومی خیلی مقاومت میکنه در یاد گرفتن (اولی هم همینطور با اینکه از من بزرگتره)

استادم اینا رو میده دست من! میدونه من یادشون میدم در نهایت.


واسه این دومی چون بلاخره مجبوری معلمش باشی، باید یه جورایی حد و حدود بذاری، از طرفی یه خواهر بزرگتر (24 سالشه) و یه مادر هم باشی

اونروز برای بار سوم! داشتم براش یه چیزو توضیح میدادم و همزمان انجام میداد روی دستگاه که یاد بگیره (به من هیچ کس یاد نداد، اونی که باید یاد میداد بلد نبود! یه جیغ زد سرم و رفت و من خودم یاد گرفتم! بعدم به خودش یاد دادم!) خلاصه فهمید اشتباه اولو کجا انجام داده

اشتباه دومشو وقتی متوجه شد گفت Shit!

من ساکت موندم

لبخندم نزدم

فوری خجالت کشید

و فوری رنگش عوض شد.

و فوری یه جورایی شرمنده شد

بهش شیرینی دادم که حس بدی نداشته باشه و گفتم آدم برای یاد گرفتن اشتباه میکنه.

اشکالی نداره.

منم اشتباهاتی کردم و یاد گرفتم بعدش.


میخوام بگم، این وبلاگ چون یه جورایی برای خالی کردن خودمه خب توش بی ادبم میشم


ولی بیرون واقعا اینجوری نیستم.


واقعا نیستم.


اینجا بچه ها از تی ای ها نفرت دارن

ناخوداگاه وقتی میان توی ازمایشگاه برای اولین بار ،از ما تنفر دارن (مغز آدم همش سعی میکنه ساده کنه مسئله رو و شبیه سازی، پس میگن این معلما هم همه شبیه همن و داغونن)

اخر جلسه اول نظرشون کاملا عوض میشه

جلسه دوم شروع میکنن به بغل کردنم وقتی میخوان برن، مخصوصا دخترا

جلسه سوم و بعدترش همش میگن مریم دلمون تنگ میشه

جلسه آخر ناراحتن!

چون میدونن دیگه منو نمیبینن...


اونروز تو اتوبوس، صبح ساعت هفت و نیم دیدم یکی داره داد میزنه اون مریمه اون مریمه، تی ای ماست، اونو صدا بزن صدای من نمیرسه میخوام سلام کنم! رومو برگردوندم سمت صدا دیدم یکی از بچه های ترم اول تی اییمه، فکر کن ذوق کرده بود دیده بود منو


خیلیاشونو همه جای شهر میبینم

خانواده هاشونم میشناسم.


بچه ها

اگه امکان اومدن به روش تحصیلی دارین

بیاین

پشیمون نمیشین

کانادا جای خوبیه

آدماش خیلی خوبن

خیلی.

تجربه بی نظیری میشه.




  • یه آدم

امروز رفتم مراقب امتحان موندم.

جزوی از وظایف تی ایی ماست، ترمی 30 ساعت پراکتورینگ داریم (توی چهار ماه)


رفتیم دیدیم اتاق چراغاش کم نوره، چون دو سری از لامپا خاموش بود ولی تاریک نبود اتاق


خلاصه با این استاد تماس بگیر با اون بگیر که مشکل رو مطرح کنی (چون کاناداییا خیلی سوسولن، اگه خبر ندیم به مسئولا فردا شر میشه)

اومدن گفتن لامپا یک سومشون از مرکز قطعه.


یعنی من و اون پسره که همکارم بود یه ساعت اولو فقط درگیر این بودیم که کی و چطوری به بچه ها سر و سامون بدیم و تو جاهای پرنور بشونیمشون.

و خیلی موارد دیگه.


وقتی اینجا مراقب امتحان میشی، تمام مسئولیتها با تو هست، از گرفتن امضا و دیدن آی دیشون و چک کردن ماشین حساب تا وقتی که بدحال میشن میفتن و...


داشتم فکر میکردم، گفتم باید اینو هم به سی ویم اضافه کنم:

قابلیت حل بحران در مواقع اضطراری...


چون این مشاورا همش بهم میگن که تو داری تو جامعه و کالچر کانادا کار میکنی و اینا سابقه کار کاناداییه


الان میفهمم که بیچاره ها درست میگن...



ما تو اول ابتدایی، یه بخاری هیزمی داشتیم که دو بار اتیش گرفت و بار دوم یادمه که با وجود هشدارهایی که مدیر مدرسه به ما داد، یادمون رفت بینی هامونو تمیز کنیم (پر از گاز مونوکسید کربن بود و دود) و بابام وقتی فهمید ما بخاری هیزمی داریم میخواست دنیا رو سر مدرسه خراب کنه و رفت اموزش و پرورش و وقتی حرفش به جایی نرسید بیچاره خودش یه بخاری نفتی خرید اورد مدرسه مون گذاشت...

طفلک بابام...


بمیرم برات...


مامانم

طفلکا


دلم میسوزه براشون بعضی وقتا...



یه سری اشتباهات و نادانی های جمیع ایرانیان و خاورمیانه ایا در هممون هست، در اونا هم هست، ولی از عمد که نیست، همونقدر متوجه میشن، همونقدر سیستم به اونا اموزش داده، وگرنه یه تار موی مامانمو با همه کانادا عوض نمیکنم، فقط حرف زدن نیست، ثابتش هم میکنم. خوشحالم که مامانم بهم مغروره و افتخار میکنه. و بابام هم.


خلاصه


من فاینال مسج رو دادم به اینستراکتور اصلی و گفتم ببین عزیز من، هنوز برقا نیومده.

بچه ها، کلاسای ما از این وضعیت امروز تاریکتره تو ایران، اینجا امروز خیلی روشن هم بود!

یعنی اتاق روشن روشن بودا...



خلاصه استاد اصلی برای بار دوم اومد، با نگرانی سر زد و گفت خب بچه ها چون برق قطعه! شما میتونین هفته بعد یه امتحان مجدد بدین!!


الانم یه ساعت وقت دارین تصمیم بگیرین!


خلاصه نصف بچه ها چون امتحانشونو گند زده بودن و از ردیفای جلوییم بودن اتفاقا، یعنی خیلیم جاشون پرنور بود، اومده برگه هاشونو دادن و گفتن ما اون اخر هفته دیگه رو میدیم بای بای!!!


ته دلم گفتم کانادا واقعا داره فرهیخته تربیت میکنه


بیخود نیست استادا اینجا برای دانشجوی اینترشنال (مخصوصا ایرانیا، باید اینجا بیاین تا بفهمین چی میگم، طفلک ایرانیا بدشون، از خوب اینا خوبتره)، سر و دست میشکنن.


این از بقیه، مشاهدات من محدود به بچه های ساینس نیست فقط.

همشون سر و ته یه کرباسن


تا 23 سالگی نمیدونن چیکاره ان


بعدشم نمیدونن چیکاره ان...


کل کارشون نشستن توی خونه، خوردن خوابیدن و هر از گاهی کلوب رفتن و مست کردن هست...


نعره کشیدن و تمام...



کاناداییا اتفاقا خیلی منزوین


مثل ما رفیق باز نیستن


خانواده دوستن ولی دوستی ندارن...


ما رفیقامونو فوری جور میکنیم و بلاخره کامیونیتی دارییم (البته من اینجا ایرانیای منزوی خیلی میبینم اونم چون بلاخره از ایران اومدن بیرون، هر کدوم اینا تو ایران دوست و رفیق دارن)


اینا کلا یا میخورن

یا میخوابن

یا حالا اگه کسی اینا رو بخواد یه سکسی میکنن (خیلیم سرد به نظر میرسن مخصوصا دختراشون)

یا ویدئو گیم بازی میکنن


یا که میرن دستشویی


همین...


مثل قدیمیای ما که مثلا اعتقاد داشتن آش بپزی جن میره


یه سری عقاید خرافی دارن


مثلا:

دختره ظرف رو نمیشوره


ظرف کثیفه

مگس و سوسک میگیره


میره سوسک کش میخره

میزنه به ظرف


دستمال میزنه پاکش میکنه


باز همونو استفاده میکنه



لامصب اونو بشور!!!


نمیشورن

میگن سوسک کش بهتر عمل میکنه تا مایع ظرفشویی...



یادمه قبل از اینجا اومدنم

جدی میگفت امریکا بری میبینی همه تنبل تنبل میخورن میخوابن


تو کانادا همه دارن ورزش میکنن

من برعکسشو اینجا دیدم!

من تنها آدم محله مونم که ورزش میکنم!!!


اینحا همه سوسیس کالباس هات داگ مشروب آبجو میخورن و میخوابن


من یه پسرو میشناسم که 12 ساله آب نخورده!

میفهمین؟!!


جاش فقط آبمیوه میخوره...



همه از سن کم بدناشون مریضه



من اصلا تعجب میکنم جدی میگه کاناداییا خیلی اهل ورزشن...


نمیدونم کجای کانادا منظورشه :D


قطبو میگی شاید!


قبول دارم که اکتیوتر از جامعه امریکان...


قبول دارم که خیلی گرم و مهربونن

خیلی ماهن

خیلی نایسن


ولی تنبلن

بی هدفن

سر در گمن

افسردگی دارن


من اینجا بچه بزرگ نمیکنم



یه تنبل دیگه تحویل جامعه نمیدم



المان و فرانسه و بقیه هم که یه مدل دیگه داغونن


اعتماد به نفسای کاذب و از بالا به پایین نگاه کردنا... 


خدا به اینا یه هدیه داده:

پاسپورت معتبر


و در عوض از همه چی محرومشون کرده...



واقعا نمیدونم اگه اینا این پاسپورتو نداشتن چیکار میخواستن بکنن؟



جنگندگی خودمونو دوست دارم


قوی بودنم رو دوست دارم


حتی دوست ندارم یه ثانیه جای اینا باشم


از هر 5 تا دعوت دوستا و هم خونه ایام یکی الی دو تاشو میرم بیرون باهاشون.


نه که بد باشن، نه


به مرور آدم شبیه هم نشیناش میشه...


خودشونم میدونن که آدمای تنبلین...

بی هدفن

قبول دارن

آدمای خوبین

اشکالاتی دارن ولی خوبن...


لذت میبری از هم سخنی باهاشون...


ولی بی هدفن

تنبلن

نظافتو رعایت نمیکنن...


یه سری عقاید خرافی دارن که باعث شده نگاه من به جامعه ایران عوض بشه...

و حس کنم پدر و مادرای ما اونقدرم عجیب و غریب نیستن....

طفلکا بد آموزش دیدن...


ایران به گند کشیده شده من قوبل دارم

مردم تو سختین

مردم به هم رحم نمیکنن

هوای همو ندارن

کانادا اینجوری نیست

تو کانادا مردم به هم محبت دارن

مردم رحم دارن



در کل به دولت کانادا به خاطر تربیت نسل بسیار اکتیو و سالم و قوی تبریک میگم.... :) !

  • یه آدم

بعضی وقتا خدا رو شکر میکنم به خاطر این فرصتی که بهم داده، اینکه اینقدر عقلم داره رشد میکنه، که بدون ترس از ناراحت شدن یا خوشحالی کسی میتونم بنویسم.... برام دیگه مهم نیست که کی میخونه کی نمیخونه کی فهمیده وبلاگم چیه کجاست و ....


***

تی اییم تموم شد، امروز

امروز رسما تمام استخونام درد دارن...

به شدت خسته ام...

و نمیتونین درک کنین تی ایی چقدر سخته... توی آزمایشگاههای شیمی... 

تا وقتی که انجامش بدین...

تی ایی مثل توتوریال و تی ایی کورسای مهندسی نیست

تی ایی وحشتناکه تو گروه شیمی...

البته بنده تو تابستون تی ایی کردم...

هر روز 2 تا سکشن 5 ساعته، هر هفته 5 روز، هر روز علاوه بر اون دو ازمایشگاه مراقب یک الی دو امتجان 4 ساعته بودن، و شبا باید بشینی برگه ها رو تصحیح کنی... و این برنامه برای چندین هفته ادامه پیدا میکنه... شنبه ها هم میری مراقب 3 تا امتحان میشی... در نتیجه این چیزا دیگه داره برای من عادی میشه...


***


راستی، تی ایی کردن توی کانادا، سابقه کار کانادایی محسوب میشه.

من اینو خبر نداشتم، از یه منبع مرتبط و معتبر پرسیدم...

خدا رو شکر سابقه کار کاناداییم دارم....


***

من بعضی وقتا ازینکه جامعه اینقدر این غالب مردهای کانادایی (جنس مذکر) رو گیج و بی دست و پا و آدمی که نمیدونه الان باید چه تصمیمی بگیره و حراف و کلا شبیه جنس مونث ایران بزرگ کرده تعجب میکنم!

یعنی اینا قابلیت اینو دارن که ساعتها بشینن و سبزی پاک کنن و درباره شوهر اقدس خانم و نازا بودنش صحبت کنن...

میتونن بشینن ساعتها نصیحتت کنن، عین زنهای ایرانی بهت گیر بدن، تو رو به رعایت عفاف و حجاب دعوت کنن...

من ابدا دوست ندارم پسرام اینجوی بزرگ بشن...

برای من شکست محسوب میشه... نمیگم همشون، ولی بیشترشون اینجورین...

این چه وضعشه...


پسرای ایرانیم از وقتی اینجا موندن شبیه اینا شدن...

فکر کن یه سری اخلاقای ناجوری که ماداریمو نگه داشتن، اخلاق اینا رو هم گرفتن... ببین چه فاجعه ای شدن...


خیلی متحیرم....


***


جالبه، هر وقت تو دانشگاه ما سمینار برگزار میشه، ایرانیا تنها آدمایین، که همشون! همشون یا دارن با هم حرف میزنن یا با گوشیاشون بازی میکنن.... یا که فوری میزنن بیرون.. اول میان خودشونو نشون میدن بعد میرن بیرون...

من از تربیتمون هر روز متعجب تر میشم

از تربیت یه دست و کمونیستی و اینقدر در عجله و اینقدر بدحواس و اینقدر کلک بزن و در رو و بپیچونمون خیلی متعجبم...


من مطمئنم تو ایران آدمای درست جسابی ایرانی خیلی بیشتر پیدا میشن اتفاقا خز و خیلا خیلیاشون اومدن خارج از ایران...

بخدا من تو ایران ایرانیا بهتری دیدم....


ایرانیای اینجا مشکلات ایرانیا رو دارن + یه چیزای جدیدم ازینا یاد گرفتن (فقط اخلاقای منفی) + مهاجرت پدرشونو دراورده و عصبیشون کرده....

یعنی بخدا شوهر خوب و زن خوب تو ایران راحت تر پیدا میشه...

قبلنم تو یه پست تضیحش دادم...

ایرانیای اینجا عصبین

انگار طلبکارن

دعوا دارن

من بعضی وقتا دلم برای اون بسیجی های مخلص دانشگاهمون تنگ میشه


درسته راهشون کجه

ولی در عوض کارشون درسته، پایبندن به یه سری چیزا

ایرانیای اینجا به راستی از اونجا رونده از اینجا مونده ان...

خدایا شکرت از اول قاطی این جماعت نشدم (از تجربه زندگی تو اروپام میاد این قسمت)


خلاصه اوضاعیه

قدر دور و بریاتونو بدونین


یه کلنگ و یه صبا دختر بهاری رو با خیلیا اینجا عوض نمیکنم... حتی مجازیشونو....


اگه قرار باشه مشت نمونه خروار باشه، از نظر اخلاقی باید ایرانیا آدمای بدی به نظر بیان بین کاناداییا....

برای همینه اینجا کار پیدا نمیکنن

منزوین

همینطور بیشتر مردم خاورمیانه...





  • یه آدم

امروز هفت و نیم رسیدم دانشگاه


کارامو انجام دادم


نشستم یه دونه اپیزود از انیمیشن جودی آبوتم دیدم!!

خبرگزاری ها رو هم خوندم!


با خانواده و دوستان هم تو راه که پیاده میومدم صحبت کردم!

تا که یه چیزی به ذهنم خطور کرد!!!


دیدین تو این فیلم خارجیا

حتی انیمیشنا


پولدارا هم بلوندن (99 درصد موارد) و حداقل موهاشون خرماییه 

و هم بدذاتن

یا خنگن!

حداقل اینطوری میسازن فیلما رو


و بی پولا موهاشون سیاهه یا قهوه ای


و یکی مثل جودی که مامان و باباش معلوم نیست موهاش قرمزه! و موهاش اصلا با قانون جاذبه زمین سازگاری نداره و همش میپره بالا؟!


***


امروزم شغل مقدس تی ایی رو دارم، دارم میرم که با 25 تا دانشجو و کلی تکنسین تعامل کنم!!!

احتمالا آخر شب دور و بر ده و نیم وقتی کارام اینجا تموم شد تصویری مات و مبهوت و خسته از من میره استارباکس یا با دوستش میره سینما یا بلاخره یه کاری میکنه دیگه.


خدافظظظظظظظظظظظ


:)

  • یه آدم

واقعا نمیفهمم چرا مینویسم؟!


حتی فرض کنین چرت و پرت...


چرا مینویسم؟!


چرا بعضی آدما نوشتن رو دوست دارن؟!


چرا دوست دارن مخاطب داشته باشن؟!


مگه دور و بریاشون بسشون نیست؟! 

این طفلک دوستم مگه کافی نیست؟!

البته من خودم اعتراف میکنم که اونطور که باید از طرف بچه های علم پایه ارضا نمیشم و برای همین دوستام اکثرا غیر علوم پایه این.


یه جور انرژی هست، که اونو از بچه های ساینس نمیگیرم.


من خودم variety رو دوست دارم.


ولی خب کلا، با بچه های جامعه شناسی و ادبیات و تاریخ بیشتر از همه میجوشم، 

بعدش با بچه های تیچینگ و ام بی ای و مدیریت و اینا

بعدش بچه های مهندسی

بعدش علوم پایه!


@@@@


امروز تو کلاس تیچینگ، داشتیم صحبت میکردیم و میخندیدیم


بهشون گفتم میدونین وقتی من رسیدم مهم ترین دغدغه م چی بود؟


چون چند روز بعد از روزی که پامو گذاشتم اینجا، من تی ای کردن برای یه سری کلاس مختلف!

یعنی توی اون کورس به هیچ احد الناسی اونقدر آزمایش، پراکتورینگ، تصحیح ریپورتهای مختلف که یاد گرفتن هر کدوم کلی وقت میخواد نمیدن، اینطوری بود:

اکی ببینیم چی باقی مونده، همه رو بدیم به این دختره!

البته اینا رو نگفتم بهشون، به شما میگم.


خلاصه،

یادمه یکی از مهم ترین دغدغه های من (مهم ترینش) این بود که، بدن مریض و سرما خوردمو ول کرده بودم، همه چی رو بی خیال شده بودم، نشسته بودم یاد میگرفتم که چطوری به اینا بگم که پیپتو چطوری استفاده کنن:

push it once

push it all the way

اولی یعنی یه بار فشارش بده

دومی یعنی تا تهش فشارش بده

پیپتو وقتی میخوایم پر کنیم اینجا یه بار فشار میدیم

خالی میکنیم تا تهش.

خلاصه همین برای من کنار چند تا جمله دیگه مسئله بود!!!


چند وقت قبل وقتی داشتم به این دختره که تازه ملحق شده به گروهمون یادش میدادم، یه لحظه یاد این قضیه افتادم، گفتم الان با همه وجودم تماشا میکنم که درست فشارش بده، ولی اون موقع همین جمله وحشتناک سخت بود!

و کلی خندیدم!


زندگی همینه

تو زندگی چیزای جدید یاد میگیریم.

***


آرزوهای من تمومی نداره!


میخوام این کریسمسو برم مثل جودی پیش یه خانواده کانادایی (از دوستام):



اینجوری با دوستم بزنم بیرون، تو ایوون آواز بخونم!


و باریدن برفا رو تماشا کنم!


:)



و تبریک عید کریسمس بخونم!!



شمع هم روشن کنیم!!!!



راستی بچه ها


میدونستین من بافندگی خیلی دوست دارم؟!


و تو بچگی کاموابافی میکردم تا همین آخرای لیسانسم؟!


و همین گوبلن دوزی؟!



هنوزم تابلوهام رو دیوار خونه هست...



هنوزم یه فولدر گنده توی لپ تاپم دارم که پر هست از عکسای مربوط به بافندگی


اون موقع ها که اینترنت نبود من ژورنال داشتم واسه کاموا بافی!


یادش بخیر!!!



  • یه آدم

چند روز قبل


وقتی داشتم توی آزمایشگاه تی ایی میکردم

...

خب اول یکمی براتون توضیح بدم که تی ایی چیه و چجوریه


تی ای، مخفف teaching assistant هست.

یعنی میری کلاس، آزمایشگاه، و کمک میکنی دانشجوها بهتر درسو متوجه بشن.

مثلا تمرین حل میکنی، یا اشکالاشون رفع میکنی، یا توتوریال ران میکنی و...



تی ای شدن توی ازمایشگاه یکمی قضیه ش فرق داره،

تو این ازمایشگاهها،

25 تا سی تا دانشجو رو میسپرن به تو، همشونم یا سال اولن! یا سال دومو تازه استارت زدن!

و نمیفهمن دماسنج چیه، heater چی هست و...


هر روز 5 تا چیزو میشکنن، نمیفهمن که آتیش میسوزونه و...


تو باید به اینا اول درس بدی، بعد آزمایش رو با کمک تو انجام میدن.



بعد از تی ایی کردن، یه دانشجوی Graduate به یه جسد تبدیل میشه


چون هم بسیار کار سختیه 

هم حالی کردن اون ازمایش به بچه های که هیچی نمیدونه وحشتناکه

هم تعداد دانشجوها زیاده

هم زمان کم هست


حالا، از بخت خوش چون من درس دادن رو دوست دارم، این تی ایی با اینکه خسته کننده هست (چون بعدش باید ریپورتهاشونم تصحیح کنیم، بعد ازون باید مراقب امتجان بمونیم) و نون ما عملا از سنگ درمیاد، ولی بهم خوش میگذره.

چند روز قبل (نمیدونم نوشتمش یا نه)

اون کسی که مسئول ازمایشگاههای کل دپارتمان هست اومده بود بازدید (هر جلسه معمولا 6 نفر میان بازدید، جدا جدا که هم ببینن ما چطوری کار میکنیم هم اینکه اگه اتفاقی بیفته کمک کنن)

همون موقع من درگیر یکی از فسقلیا بودم، داشتم سه جزء رو از هم جدا میکردم و یادش میدادم که همینکارو بکنه و دستشو بیخودی با آتیش نسوزونه

معمولا بچه ها همزان آدمو صدا میزنن مثلا میبینی 10 نفر گیرن! داد میزنن مریم مریم کمک!!!

بعد که کارم تموم شد بدو بدو رفتم سراغ بقیه fumehood ها، بعد دیدم ظاهرا همه چی اکی هست، با صدای بلند گفتم کی به کمک نیاز داره؟!

بعد یکی دستشو بلند کرد رفتم سمتش، کارم اونجام تموم شد بعد باز پرسیدم کسی سوالی داره؟


این رئیسه به شوخی دستشو بلند کرد! خنده ام گرفت گفتم ای بابا وسط کار اینم خوشمزه شده. بعد خندید و رفت.


اومدم بیرون بعد از تموم شدن آزمایشگاه

اومد سراغم 

گفت من برام یه سوالی ایجاد شده.


گفتم بفرمایین


گفت تو تو زندگیت هیچ مشکلی نداری؟ همه چیت گل و بلبله؟

گفتم والا بستگی داره چحوری نگاه کنی


گفت آخه تو همیشه لبخند میزنی

تو بدترین شرایط 

امروز 10 نفر داشتن جیغ میزدن مریم مریم

تو همچنان لبخند میزدی و میدوئیدی سمتشون

من خیلی تعجب کردم

اینجا بچه ها تنفر دارن از تی ای شدن تو چجوری میتونی لبخند بزنی؟


بهش گفتم من درس دادنو دوست دارم، و خودمو همیشه میذارم جای این بچه ها، و میفهمم که به کمک نیاز دارن.

خب تقصیر اینا نیست هیچی، ازمایش جدیده براشون

چرا بیخودی عصبانی بشم؟

از طرفی من اینجا رو دوست دارم!


بچه ها


میدونین 

چیه

اینجا برای کمترین کاری که میکنی بهت پاداش میدن


من تو ایران همیشه لبخند روی لبم بود و همیشه مردم فکر میکردن یا من دختر بدی هستم، یا دارم نخ میدم به پسرا یا دارم کرم میریزم یا اسکلم، یا دیوانه ام، یا دخترا میگفتن اره بابا خره زیاد کار میکنه ازش کار بکشیم.


اینجا البته لبخند زدنام خیلی کنترل شده تر شده.


ولی حسی که دارن خیلی مثبت هست.


اگه این حس رو میخواین

بیاین کانادا

پشیمون نمیشین.


آدمای خوبین.

قضاوتت نمیکنن

بکننم ته دلشون نگه میدارن


من اینجا به خاطر نوع رفتارم بسیار تشویق شدم

از طرف آدمای honest 

بهم گفتن که با این رفتار حتما کار پیدا میکنم و آدم بزرگی میشم


و اتفاقا با وجود دانشجو بودنم و با اینکه دنبال کار نبودم ولی پیشنهاد کاری گرفتم.


اینجا ازین نظرات جای خوبی برای زندگی هست، اگه این اخلاق رو دارین.


***



هوا پاییزی شده از نوع خوشگلش


خیلی خوشگل شده....

ناز

دوست داشتنی!


:)


پی نوشت:

یه نگاهی به این وبلاگ بندازین!

http://itccanada.persianblog.ir/post/56/


نوشته چطوری در کانادا فورا ثروتمند شویم!


وقتی مایند ست مردم ما این هست، واقعا انتظار داریم پیشرفت کنیم؟!

فورا پولدار شدن

فورا پیشرفت کردن

فورا مهاجرت کردن

فورا دکترا گرفتن


واقعا توی کشوری مثل کانادا میشه فورا پولدار شد؟!


اتفاقا کانادا کشوریه که تو نمیتونی هرگز توش خیلی پولدار بشی.


وقتی مردم ما این رو طلب میکنن،

دزدا و کلاه بردارا هم همچین وبلاگایی درست میکنن و سرشون کلاه میذارن.


وقتی مردم ما خواهان پناهنده شدن توی کشورای دیکه ان و همشون فکر میکنن که دارن هدر میرن توی کشور و جاشون توی بهتر از این جاهاست، نتیجه همین میشه.

برای همینه همیشه میگم ایراد از ماست.


آره اموزش ما هم ایراد داره.

به ما اموزش داده نمیشه.


ولی آخه اونایی که اومدن رسیدن به درجات بالا، اونایی که شدن رئیس ما و یه شبه پولدار شدن هم همینن.


در نتیجه خانه از پای بست ویران است!

  • یه آدم

یه چیزی که من درباره بیان دوست دارم


اینه که easy to work هست.

خیلی راحت میشه باهاش کار کرد.


بلاگفا، که دیگه الان بابابزرگ شده هم همینجوری بود.


امروز روز پس از تعطیلات سه روزه هست.

مطابق معمول کسی نیومده!

منم گفتم تا این سیمولیشنم داره ران میشه بشینم یکمی بنویسم.


اینجا

یه سری کلاسا رو میرمو تهشم گواهی نامه و سرتییکیت میدن

که مخصوص تی ایی و تیچینگ هست.

ایینجوریه که مثلا هشت جلسه دو ساعته هست، تو میری همه رو، دو تا پرزنتیشن هم باید ارائه بدی مثلا،

بعدش بهت یه سرتیفیکیت میدن.


بله، منم آدمم! منم رتیفیکیت دوست دارم و اون گواهی آخری که میدن واقعا انرژی میده به آدم.


ولی بیشتر ازون، میدونین چرا من میرم اینجور جاها؟


چون کمک میکنه دوستای غیر ساینسی (به غیر از علوم پایه) پیدا کنم.


باعث میشه فرهنگ کانادا رو یاد بگیرم


باعث میشه که بدونم که تو هر موقعیتی باید چیکار کنم.



باعث میشه که روش های درس دادنم رو بهتر کنم.


تو گروه شیمی و بیوشیمی، تی ای کارش همراهی کردن استاد نیست

تی ای خودش مسئول آزمایشگاه هست و به 24 نفر دانشجو درس میده و برگه شونو صحیح میکنه و معلمشونه.


هر سکشن رو چهار و نیم ساعت در نظر بگیرین.

برای دانشجوها سه ساعت و ده دقیقه هست، برای ما چهار و نیم ساعت چون ما باید قبل و بعدشو اونجا باشیم.


خلاصه اینطوریه



تو این کلاسا چیزای مختلفی یاد میدن.



اولین چیزی که یادمون دادن این بود که فرهنگ کانادا invidualist هست.

یا low power ditance هست.


این چیزا خیلی بهم کمک میکنه. کمک میکنه جامعه رو بهتر بشناسم و بهتر ارتباط برقرار کنم.


کمک میکنه که بتونم دوستای خوبی پیدا کنم و دوستامو گلچین کنم.


این رو من خیلی دوست دارم.

برای همینه که این کلاسا رو شرکت میکنم.


هر یه ماه و نیم تقریبا یه دوره میذارن، و هر دوره با دوره قبلی متفاوت هست.


یعنی content هاش تفاوت داره.


در نتیجه آدم هر سری چیزای جدید هم میتونه یاد بگیره.


مدرسای ما خودشون استادای دانشگاه یا آدمای بسیار کارکشته و حرفه ای در این زمینه هستن.



کسانی که میان این کلاسا رو، حداقل دارن سعیشون رو میکنن که یه کاری برای ایندشون بکنن

و این اونا رو از ادمای الکی پلکی جدا میکنه.



برای منی که ترم سومی هست که تی ایی میکنم، و قبلا سابقه درس دادن داشتم، این کلاسا گاهی واقعا چیز جدیدی ندارن.

ولی جوش خوب هست.


و خیلی دوست دارم اون جو رو.


حتی اگه هفته ای یه بار باشه


کاملا فاصله میگیرم از بچه های خودمون و از جو دپارتمان و میرم اونجا و به استاد مربوطه هم میگم که چقدر برای من این کلاسا جذابیت داره.


تو این کلاسا، پرزنتیشن های ما ضبط میکنن و بهمون میدن که نگاشون کنیم و بازبینی کنیم و اصلاح کنیم خودمونو.


اون رو من خیلی دوست دارم!


هم تمرین میشه برای سمینار خودم

هم برای پرزنتیشن های گروپ میتینگم


هم برای تدریس به undergrad ها


هم اینکه من کلا درس دادن و پرزنت کردن رو دوست دارم!



ضمنا زبان آدم هم عالی میشه...


خیلی فرق میکنه!


من زبان انگلیسیم هر رو زداره بهتر میشه


یه دلیلش اینه که همش توی کامیونیتیهای مختلفم


محدود به ایرانیا نکردم خودمو


محدود به گروهمون و دپارتمان نکردم خودمو


به شماها هم همینو پیشنهاد میکنم.


حالا هفته دیگه یه پرزنتیشن دارم،

من تو این دانشگاه بالای پونزده تا پرزنتیشن داشتم تا الان!


مخصوصا، استادم (سوپروایزرم) علاقه خیلی زیادی داره که من خیلی پرزنتیشن ارائه بدم.


مثلا، اگه همه اعضای گروه تو این نه ماه، دو تا پرزنتیشن داشتن، من شش تا داشتم!


بچه ها میگن چون تو هیجان زده هستی درباره موضوع ریسرچت و به راحتی میری پای تخته سیاه و همزمان با ارائه دادن پرزنتیشن هی مینویسی و توضیح میدی، استاد ذوق میکنه و بیشتر صحبت میکنه.


ولی خب، هدف از گروپ میتینگ پرزنتیشن مگه غیر از اینه؟



ما یه عضوی اینجا داریم، این آدم نه خودش موضوع ریسرچشو میفهمه، نه پرزنتیشنشو میفهمه، نه بقیه چیزی میفهمن! همه چرت میزنن.


در عوض وقتی پرزنتیشن من تموم میشه، یکی دو تا از بچه ها میان بهم میگن که هر باره یه عالمه چیز جدید یاد میگیرن.


در کل اینو فهمیدم، تو این دنیا، باید هدف گذاری کنی و براش بجنگی و در عین اححترام به همه، به حرف هیچ کس خیلی بها ندی.


همین.







  • یه آدم