خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گروپ میتینگ در کانادا» ثبت شده است

میخواستم درباره گروپ میتینگها بنویسم.


این اطلاعاتی که مینویسم، مربوط به گروه مهندسی در گرایش های مختلف برق، عمران، مکانیک و محیط زیست هست.

پرستاری

فیزیک

شیمی

زیست

بیوشیمی 

هست


درباره بچه های علوم پایه

the big bang theory رو دیدین؟!


بچه های علوم پایه دانشگاه ما دقیقاااااااااااااااا ازونان.

دقیقا

مو نمیزنن


یعنی باید ببینینشون

تا بفهمین من چی میگم.



عینننننن اونا

عین اونا یعنی چی؟

1. همش دنبال video game هستن

2. رابطه اجتماعی رو اصلا نمیدونن چجوری برقرار کنن

3. هیچ رابطه ای رو نمیدونن چجوری برقرار کنن

4. شیوه مخ زنیشون از دخترا عین اون 4 نفره تو اون سریال

5. بچه ان، یه جورایی بچه ان (البته این بچه بودن تو تحصیل کرده های رشته های علوم انسانی هم دیده میشه گاهی)

6. کوچولهای حسودن با اینکه از من بزرگترن

مثلا

چند وقت قبل

یکی از پسرا خواست ملحق شه به گروه

بعد من دیدمش

مال یکی از شهرهای بسیار بزرگ کاناداس

باهاش صحبت کردم، دیدم چقدر میتونه درست صحبت کنه! متفاوت از تمام بچه های گروه! باهاش دور و بر نیم ساعت صحبت کردم همونجا دو نفری توی آفیس و ازش خوشم اومد و اونم ظاهرا (کاناداییا ظاهرا نایسن خیلی) خیلی خوشش اومد ازم.

بعدها

وقتی داشتم برای یکی از دخترا میگفتم که این طرف خیلی پسر اجتماعی ای هست و میتونه خوب کامیونیکیشن کنه
سریع دو تا پسر ما (نره خر هستن البته، از من بزرگترن) گفتن ما اجتماعی نیستیم؟!
اصلا من با اونا صحبت نمیکردم
اینور داشتم آرومکی با یکی از دخترا صحبت میکردم!
اصلا اونو با کسی مقایسه نمیکردم.. داشتم فقط حرف اونو میزدم.
اینجورین
7. هیچچچچچچچچ کاری رو به جز مقاله های مرتبط خوندن (در حد همین رشته خودمون) و توی گروپ میتینگ مطرح کردنش و پز دادنش بلد نیستن.
حتی عرضه ندارن همون مقاله ها رو اجرا کنن
8. هیچ کاری بلد نیستن!
نه کار پیدا کردن
نه حرف زدن
نه تعامل داشتن
نه حتی ریسرچ کردن!
یاد گرفتن مقاله بخونن
و یه سری خزعبلات انجام بدن.
(خدا ازین وبلاگ راضی باشه حداقل به یه نفر، یه کلمه جدید به نام خزعبل یاد داد، دم به دقیقه ازش استفاده میکنه بچه) 
هیچییییییییییییییییییییییییییییییییییی بلد نیستن.

بعضی وقتا من تعجب میکنم که یه گروه، فقط بلدن مقاله های مرتبط بخوننو حتی عرضه ندارن ریسرچ خودشونو جلو ببرن!
9. ته ته هنرشون اینه که یه چیزی بنویسن
استاد هزاران بار ادیتش کنه
بعدم یه مقاله چاپ کنن
اونم با قدرت استاد وگرنه خودشون هویجن
10. یه جورایی
برده نوین هستن.
و همین دیدن اینها باعث میشه بگم نه من قرار نیست مثل اینا بشم
برده داری نوین یعنی تو یه چندرغاز میگیری
سر کارت با نفرت میای چون دوسش نداری
هیچ کار دیگه هم بلد نیستی و عرضه شو هم نداری
سگ دو میزنی برای اون کار
با اینکه دوسش نداری
ولی چون دوست داری برده باشی و رضایت مالکتو جلب کنی رو همون یه کاری که به هیچ دردی نمیخوره تمرکز میکنی
تهشم هیچی.
و مالکت گاهی تهدیدت میکنه
گاهی خرت میکنه
گاهی الکی تشویقت میکنه که فقط خرت کنه و کار تو اینجا طول بکشه و اونو به مقاصدش برسونی
و این همین کاری هست که اینا میکنن
من گاهی واقعا تعجب میکنم
من و امثال من ازونور دنیا کوبیدیم اومدیم اینور با همه مشکلات
با همه محدودیدتهای پاسپورتمون
ولی اینا با پاسپورتهای معتبر کانادایی، که نمیدونم پاسپورت پنجم ششم معتبر جهان هست، حتی عرضه ندارن تا اونور شهر برن!
باید بیاین تا ببینین چی میگم.

در نتیجه
شما فکر کن
یه عده از همینا تو یه اتاق جمعن
دور و بر ده نفر

همش میخوان اون مالک اون صاحبشون بهشون توجه کنه
همش سوالای بی ربط میپرسن
عمدا زیاد سوال میپرسن که به اصطلاح استاد بگه وای اینا دارن گوش میکنن!!

همش میخوان نشون بدن که اون مقاله رو خوندن
همشون ته فانتزیشون این بوده که برن دانشگاه بریتیش کلمبیا یا دانشگاه تورنتو یا مک گیل و ام آی تی و چون نتونستن اومدن اینجا و دارن زندگی سگی رو با یاس تمام ادامه میدن.
مفعولن! مفعولن! نمیدونم چطوری توضیح بدم.
حالا فکر کن
یه دختر مهاجر
با موهای سیاهش
با قلدری میاد جلوی اینا وامیسه و صحبت میکنه
و خدا رو شکر میکنم، اگه تعریف نباشه میتونم خوب اسلاید اماده کنم و درست ارائه ش کنم
و دختریه که خر نمیشه با یه سفر آلبرتا رفتن
یا با یه دونه ترنسفر کردن به دکترا
بی اهمیت هست براش چیزایی که توی نظر اینها مهمه.
و وقتی میبینن این دختره سبک داره
داغون میشن
مخصوصا که بچه ان
اولش که من رسیدم اینا شروع کردن عین این نی نی ها همش توجه جلب کنن
منم تا یه جایی میرم جلو ولی دیگه مامانت که نیستم! یا قرار نیست ترتیبمو بدی جون توجه میخوای، نمیگم اینقدر میخوان از آدم ولی درخواستای بیجا هم زیاد دارن.
وقتی میبینن تو متفاوتی واقعا و این تفاوت رو همه دارن میفهمن و استادت میفهمه و بهت میگه تو یه pioneer و پیشرو هستی دنیای این بچه ها به هم میریزه
مخصوصا اونایی که senior هستن و به اصطلاح سال بالایی ترن
خیلی حسودن
خیلی
خیلی
در نتیجه میخوان اذیتت کنن
مخصوصا که میگم
وقتی میبینن ابدا این معیار و ملاک و ارزشهای درب و داغون اینا ارزش های من نیستن!
اعصابشون خراب میشه.


من بعضی وقتا میگم این مخاطبای این وبلاگ من چقدر باجنبه ان، بعضیاشون میان کامنت میدن کف میکنی!!
حال میکنه آدم که میمبینه ینجور آدمایی پستاشو میخونن
یا وقتی من گیر دادم به آلت تناسلی مردا!!! خداییش هیچ بی جنبه بازی ای ندیدم ازتون.
خوشم اومد.

ولی خب تو اینو اینجا نمیبینی اینا زود شکست میخورن توی بحث. خیلی زود. حرف زدن بلد نیستن. زود ضایع میشن وقتی موان شکستت بدن شکست میخورن. اعصابشون خراب میشه بعدش.
از طرفی توجه میخوان که من اونقدر حوصله ندارم برای پسرا.
با دخترا دوستم ولی.
اینجوری
الان میتونین درک کنین وقتی میگم گروپ میتینگ، منظورم چیه.
اینو بچه های مهندسیم بهم گفتن.
علوم پایه هم گفتن.

ذات آدمی یکیه همه جا حسودی هست. ولی میگم کم و زیاد داره و به سیستم ادما و محیط و رشته ای که میخونی بستگی داره.
  • یه آدم

امروز گروپ میتینگ پرزنتیشن داشتم


قبلا توضیح دادم که درباره چی هست.


مال همه، همه! همه! همه ها، زیر یه ساعت تموم میشه، نهایتش چهل دقیقه، نهایتش! تمام گروپ میتینگ پرزنتیشنهای من همشون، بالای دو و نیم ساعت طول کشیدن...


بچه ها میگن چون موضوع کارم جذابه.


نمیدونم


فکر کنم قبلا براتون گفتم

که یکی از افتخاراتم!!! اینه که!


پروژه ای که یه نفر بخاطرش از دانشگاه رفت! ترک کرد گروه رو به صورت بی خبر!

و دو تا دانشجو هم از زیر بار انجام دادنش در رفتن رو دارم تنهایی انجام میدم

و با همه سنگهایی که دو تا پسر گروهمون میندازن و اذیت میکنن ولی باز دارم میجنگم


بچه ها نمیفهمم چرا پسرا اینقدر زوم میکنن روی من

چرا اینقدر زوم میشه روی من آخه!


خلاصه

هنوز متعجبم

چرا گروپ میتینگ همه 40 دقیقه ای تموم میشه

مال من دو ساعت و بیست دقیقه حداقل خود پرزنتیشنم فقط طول میکشه!


خیلی عجیبه!


ولی یه چیزو فهمیدم

که این کاراکتر به شدت اجتماعی و هوش اجتماعی و هوش سوشال ساینسم حتی داره پروژه رو میبره جلو نه هوش ساینس!

خیلی عجیبه این.


این کاراکتر اجتماعیم رو خیلی دوست دارم...

  • یه آدم

قبل از گفتن اینا، یه دونه از موارد مهم مربوط به کالچر کاناداییا رو براتون بگم:

کاناداییا ابداااااااااااااااااااااااااااا دل نمیشکنن و هرگز بد نمیگن جلوی چشتون.

یعنی اگه تعریفتون کنن

باور نکنین

اگه واقعا تعریفی باشین و از شما خوششون بیاد واقعا 

میان باهاتون وقت میگذرونن

از خونوادشون صحبت میکنن

از خودشون

از آرزوهاشون


و هر از گاهی تو مواقع مهم بهتون میگن که شما رو دوست دارن


یکی از اشتباهات بزرگی که ایرانیا مرتکب میشن و منم میشدم حتما، ولی جدی قشنگ این فرهنگ رو در من جا انداخت که الاغ! اگه یه روزی ی کانادایی بهت گفت زبانت چقدر خوبه باور نکنی، داره روحیه میده و مثلا کانورسیشن نایس برقرار میکنه و برای همین بود که استاد بیچاره م و یکی از بچه ها اوایل میگفتن بابا! ما نمیگیم زبانت عالیه ولی میگیم زبانت از اونایی که میان میرسن اینجا خیلی بهتره و خیلی خوبه که میتونی راحت انتقال بدی مفاهیم رو و رابطه برقرار کنی، من اصلا باور نمیکرد و حتی اولین بار خیلی ناراحت هم شدم! و وقتی به جدی گفتم که اینا منو مسخره کردن، گفت مریم اینا مسخرت نکردن دارن روحیه میدن! و وقتی این رو توی ارزیابی یکی از پرزنتیشنهای کورسی که گرفته بودم هم دیدم و همش هم تکرار شد باور کردم، حرفم اینه که اگه یه روزی اومدین کانادا و ده نفر به شکلهای مختلف گفتن که این خصوصیت تو خیلی خوب هست باور کنین، وگرنه اصلا اعتمادی نیست.


این دختره هم خونه ای منم ازین قضیه مستثنی نیست

در نتیجه وقتی تعریفم میکنه اوایل میگفتم ممنونم

الان که نزدیکتر شدیم به هم

بهش میگم ببین الان نایس بودن رو تو این دخیل کردی یا واقعی بود؟!

بعضی وقتا اذیت میکنمش بهش اینجوری میگم

بهم میگه bitch من باهات تعارف دارم؟

اینجا به کراتتتتتتتتتت bitch ؤو استفاده میکنن


حتی دانشجوهای ما جلوی استادا هم بیچ و فاک رو استفاده میکنن

به آسونیا!

من نه

من هنوززززززز سعی میکنم حرف جدی رو گوش کنم و مودب باشم.

هرگز استفاده نمیکنم

ولی از شما چه پنهون عقده ای میشم

و نتیجه ش اینه که میام اینجا به آلت تناسلی پسرای ایران گیر میدم!



دوتا از اسمایی که هم خونه ایم برام گذاشته و سفت و سخت هم اعتقاد داره بهشون و هر روزم بهم میگه اینان:

1. rainbow

میگه تو عین رنگین کمون بعد بارون هستی که همه چی رو درست میکنی و دنیا به روی آدم میخنده وقتی تو هستی و نور تو و انرژی تو تمام این خونه رو گرفته

بچه ها وقتی این ها رو بهم میگه من واقعا حسم خوب میشه

چون وقتی پسرا تعریفم میکنن اتوماتیک باور نمیکنم (ّبه جز جدی و محمد)

ولی این دختره خیلییییییییییی رک تر هست

و خیلی گفته این جمله ها

بچه ها

اینقدررررررررر تو این کشور همه و همه بهم گفتن تو پرانرژی و مثبت هستی و به هر چی بخوای میرسی

من ناخوداگاه وجودم اینو باور کرده اینو


2. scapegoat

میگه کاراکتر تو اینجوریه:

یه قربانی میخوایم

کی بهتر از مریم؟!

تو خونه هم اینجوریه!



چون تو دانشگاه

هر وقت استادم میخواد هول هولکی یه گروپ میتینگ برگزار کنه

فوری منو نگاه میکنه

میگه مریم یه دونه پرزنتیشن قراره بده هفته دیگه


و من اول گروپ میتینگ پرزنتیشنام میخوام بگم:

Welcome to my monthly group meeting presentation


و بقیه بچه ها گروپ میتینگشون سالانه هست.



یعنی دو تا از بچه های ما

تو این ده ماه

کلااااااااا 2 تا پرزنتیشن داشتن

من هر ماه یکی!


و در نظر بگیرین که استاد من مینیمم 15 تا سفر رفته مینیمم


ولی با همه اینا

من هر ماه یه دونه پرزنتیشن دارم!!


دو روز قبل از رفتنش میگه مریمممممم کوشی! بیا یه پرزنتیشن بده!


چون گروپ میتینگ پرزنتیشن در اصل یه دور همیه

که یکی شیرینی شکلات میاره

یه پرزنتیشنی هم میده

و آخر جلسه بچه ها درباره کاراشون با استاد حرف میزنن و به اصطلاح همه چی رو در میون میذارن


و من دقیقا قربانی هستم



و تنها آدمیم که قربانی میشه


و نمیدونم قبل از من چیکار میکرده!

کی رو قربانی میکرده؟!


اینا که قربانی نمیشن!



:)



یکی از مزایای تند تند گروپ میتینگ دادن برای من اینه که خب داده هام رو پرزنت میکنم تند تند و استاد و بقیه نظر میدن و همش پروژه بهتر میره جلو، هی تو رو اشکالا کار میکنی و همش میره جلو، اط طرفی کلمات تخصصی رشته تو هم بهتر یاد میگیری، زبانت قوی تر میشه چون همش داری پرزنت میکنی.


بدیش به اینه که بعضی دانشجوها دوست دارن خودشونو به استاد نشون بدن

خب 4 سال قبل از من پسره اینجا بوده (تو همین گروه) کاناداییه

حداقل 6 تا از کلاسای خود استادمو شرکت کرده (استاد من بهترین معلم هست و تابحال خیلیییی جایزه گرفته به خاطر همین تدریسش در حدی که توی وب سایت دیگه اصلا نمینویسه!) با اون حال هنوز گیج و مشنگن

بعد خب تو فکر کن

دو ماهه اومدی کانادا

یهو شروع میکنن سوالای عجیب (و گاهی واقعا به درد نخور میپرسن در حدی که استاد خودش ناراحت میشه)

و تو رو له میکنن


ولی خوبیش به اینه که خب تو بیشتر تلاش میکنی و دفعه دیگه انقدر قوی تر ظاهر میشی که کونشون میسوزه


از طرفی این قضیه خیلی وقت گیره


یعنی هر سری بخوای یه پرزنتیشن آماده کنی خیلی خیلی وقت میبره


باید هر سری یه پرزنتیشن که توش هم فیزیک باشه هم شیمی هم زیست هم ریاضی آماده کنین تا بدونین چی میگم

از طرفی تو گروه ما همه یا خالی بیوشیمی کار میکنن یا خالی شیمی.

من فقط یه میکسچر دارم از سه تا رشته (خودم انتخابش کردم و باید پاش واسم، دوسشم دارم) در نتیجه خیلی وقتا هیچی نمیفهمن و فقط میپرسن الکی و استاد تعجب میکنه که چرا اینا چرت و پرت میپرسن!

من یه بار

کلا یه بار

خواستم بهشون نشون بدم که اگه قرار باشه کسی رو اذیت کنی، میکنی و یه کاری میکنی که طرف گریه کنه

ولی نه با سوالای چرت و پرت، با سوالای اساسی

و شروع کردم از یکیشون هفت هشت تا سوال پرسیدم (چون هر سری تو گروپ میتینگای من منو اذیت میکرد و دیگه چاره ای نبود جز نشون دادن بهش که هنری در سوالای دری وری پرسیدن نیست) و استاد همون موقع وقتی فهمید این هیچییییییییی از پروژه ش نمیدونه، خیلی تعجب کرد. پسره میخواست گریه کنه با اینکه از من 5 سال بزرگتره.

بعد کوقع همین پرزنتیشن آخرم، دیگه چرت و پرت نپرسید و فقط سوالای مهم پرسید.

نشوندمش سر جاش!


از یه طرف اینا یا خالی simulation کار میکنن یا خالی experimental

ّکه جز دو تاشون که اونام دکتران و 5 ساله اینجان

بعد من نرسیده جفتشو انجام دادم و به سرانجام رسوندم

خب آماده کردن همچین چیزی خیلی وقت میبره

باید دیتاهای تجربی و تئوری و سیمولیشنت مچ باشن با هم

من به هر حال اینجا درس خوندن رو صد در صد بیشتر از درس خوندن توی ایران دوست دارم


یه تار موی این استادم و اعضای گروهمون رو با کل دانشگاه لیسانس و فوقم عوض نمیکنم

نه که بد باشن اونا نه


به خاطر اینکه اینجا همه چی سر جاشه

و کسی معمولا کاری به کارت نداره

حسودی هست

آزار و اذیت هست

ولی از ایران کمتره...


حالا من توی ساینس هستم


من نمیخوام الکی رشته مونو تعریف کنم


ولی ما دیگه ته ساینسیم


باید کارو انجام بدین تا بدونین چی میگم


دیگه از نظر علمی و نرد بودن اینا تهشن


قطعا رشته های دیگه بهترن


باهاشن رابطه دارم

بچه های علوم انسانی خیلی متفاوتن 

و با روحیه من بیشتر جور در میان

برای همینم هست که دیگه دارم برای همیشه با ساینس خداحافظی میکنم


خلاصه 

SCAPEGOA به کسی میگن که بی دلیل باید اول جنگها بره جلو جنگو استارت بزنه

یا مثلا مثل من قربانی بشه


من استادم وقتی میخواد ساعتهای جلسه ها رو تنظیم کنه

یا یه سفر رو تنظیم کنه بین همه


یا هرچی مثل اون

میاد میگه:


قربانی همیشگی کجاست؟!


و خب همه میدونن با کی هست دیگه!


:)


اسم من victim هست


مثلا یارو از خاورمیانه اومده

مال یه گروه دیگه

هنوز داره سعی میکنه به روش خاورمیانه آشنا پیدا کرکدن و پارتی کاراشو ببره جلو

و تو باید اونو هم مچ کنی با بقیه گروهت

هر کدوم از اعضای گروه هم که خودشون یه مشکلن!


هممون همینیم

منم همینم


داغونیم


در نتیجه به کسی نیاز دارن که هم کالچر خاورمیانه رو بشناسه هم کانادا رو هم اروپا رو و بتونه بدون توهین و بدون توی ذوق زدن کار راه بندازه و بچه ها رو به هم نزدیک کنه

و پدر آدم درمیادا!!!

یعنی سه روزت الکی میپره!


ولی قوی میشی

اجتماعی تر میشی

میتونی بهتر negotiate کنی

منم همینو میخوام


درسو که میشه خونه هم خوند


من اینجا اومدم که کالچرا رو بشناسم و با آدما دوست بشم و قلبها رو به هم نزدیکتر کنم و دوست پیدا کنم و حال کنم و خودم حسم بهتره اینطوری


:)

  • یه آدم

یه چیزی که من درباره بیان دوست دارم


اینه که easy to work هست.

خیلی راحت میشه باهاش کار کرد.


بلاگفا، که دیگه الان بابابزرگ شده هم همینجوری بود.


امروز روز پس از تعطیلات سه روزه هست.

مطابق معمول کسی نیومده!

منم گفتم تا این سیمولیشنم داره ران میشه بشینم یکمی بنویسم.


اینجا

یه سری کلاسا رو میرمو تهشم گواهی نامه و سرتییکیت میدن

که مخصوص تی ایی و تیچینگ هست.

ایینجوریه که مثلا هشت جلسه دو ساعته هست، تو میری همه رو، دو تا پرزنتیشن هم باید ارائه بدی مثلا،

بعدش بهت یه سرتیفیکیت میدن.


بله، منم آدمم! منم رتیفیکیت دوست دارم و اون گواهی آخری که میدن واقعا انرژی میده به آدم.


ولی بیشتر ازون، میدونین چرا من میرم اینجور جاها؟


چون کمک میکنه دوستای غیر ساینسی (به غیر از علوم پایه) پیدا کنم.


باعث میشه فرهنگ کانادا رو یاد بگیرم


باعث میشه که بدونم که تو هر موقعیتی باید چیکار کنم.



باعث میشه که روش های درس دادنم رو بهتر کنم.


تو گروه شیمی و بیوشیمی، تی ای کارش همراهی کردن استاد نیست

تی ای خودش مسئول آزمایشگاه هست و به 24 نفر دانشجو درس میده و برگه شونو صحیح میکنه و معلمشونه.


هر سکشن رو چهار و نیم ساعت در نظر بگیرین.

برای دانشجوها سه ساعت و ده دقیقه هست، برای ما چهار و نیم ساعت چون ما باید قبل و بعدشو اونجا باشیم.


خلاصه اینطوریه



تو این کلاسا چیزای مختلفی یاد میدن.



اولین چیزی که یادمون دادن این بود که فرهنگ کانادا invidualist هست.

یا low power ditance هست.


این چیزا خیلی بهم کمک میکنه. کمک میکنه جامعه رو بهتر بشناسم و بهتر ارتباط برقرار کنم.


کمک میکنه که بتونم دوستای خوبی پیدا کنم و دوستامو گلچین کنم.


این رو من خیلی دوست دارم.

برای همینه که این کلاسا رو شرکت میکنم.


هر یه ماه و نیم تقریبا یه دوره میذارن، و هر دوره با دوره قبلی متفاوت هست.


یعنی content هاش تفاوت داره.


در نتیجه آدم هر سری چیزای جدید هم میتونه یاد بگیره.


مدرسای ما خودشون استادای دانشگاه یا آدمای بسیار کارکشته و حرفه ای در این زمینه هستن.



کسانی که میان این کلاسا رو، حداقل دارن سعیشون رو میکنن که یه کاری برای ایندشون بکنن

و این اونا رو از ادمای الکی پلکی جدا میکنه.



برای منی که ترم سومی هست که تی ایی میکنم، و قبلا سابقه درس دادن داشتم، این کلاسا گاهی واقعا چیز جدیدی ندارن.

ولی جوش خوب هست.


و خیلی دوست دارم اون جو رو.


حتی اگه هفته ای یه بار باشه


کاملا فاصله میگیرم از بچه های خودمون و از جو دپارتمان و میرم اونجا و به استاد مربوطه هم میگم که چقدر برای من این کلاسا جذابیت داره.


تو این کلاسا، پرزنتیشن های ما ضبط میکنن و بهمون میدن که نگاشون کنیم و بازبینی کنیم و اصلاح کنیم خودمونو.


اون رو من خیلی دوست دارم!


هم تمرین میشه برای سمینار خودم

هم برای پرزنتیشن های گروپ میتینگم


هم برای تدریس به undergrad ها


هم اینکه من کلا درس دادن و پرزنت کردن رو دوست دارم!



ضمنا زبان آدم هم عالی میشه...


خیلی فرق میکنه!


من زبان انگلیسیم هر رو زداره بهتر میشه


یه دلیلش اینه که همش توی کامیونیتیهای مختلفم


محدود به ایرانیا نکردم خودمو


محدود به گروهمون و دپارتمان نکردم خودمو


به شماها هم همینو پیشنهاد میکنم.


حالا هفته دیگه یه پرزنتیشن دارم،

من تو این دانشگاه بالای پونزده تا پرزنتیشن داشتم تا الان!


مخصوصا، استادم (سوپروایزرم) علاقه خیلی زیادی داره که من خیلی پرزنتیشن ارائه بدم.


مثلا، اگه همه اعضای گروه تو این نه ماه، دو تا پرزنتیشن داشتن، من شش تا داشتم!


بچه ها میگن چون تو هیجان زده هستی درباره موضوع ریسرچت و به راحتی میری پای تخته سیاه و همزمان با ارائه دادن پرزنتیشن هی مینویسی و توضیح میدی، استاد ذوق میکنه و بیشتر صحبت میکنه.


ولی خب، هدف از گروپ میتینگ پرزنتیشن مگه غیر از اینه؟



ما یه عضوی اینجا داریم، این آدم نه خودش موضوع ریسرچشو میفهمه، نه پرزنتیشنشو میفهمه، نه بقیه چیزی میفهمن! همه چرت میزنن.


در عوض وقتی پرزنتیشن من تموم میشه، یکی دو تا از بچه ها میان بهم میگن که هر باره یه عالمه چیز جدید یاد میگیرن.


در کل اینو فهمیدم، تو این دنیا، باید هدف گذاری کنی و براش بجنگی و در عین اححترام به همه، به حرف هیچ کس خیلی بها ندی.


همین.







  • یه آدم

امروز میخوام براتون درباره Group meeting صحبت کنم.

میتینگی که کم و بیش هر هفته توی همه گروههای دپارتمان حداقل شیمی و بیوشیمی! دایر هست.


این عکسو ببینین:



این گروپ میتینگ هست.

تو گروپ میتینک آکادمیک توی دانشگاه، اعضای گروه میشینن و هر بار نوبت یه نفر هست که پرزنتیشن بده و بقیه گوشش میکنن.

ما دونات میبریم (من معمولا کیک و شیرینی میخرم! اکثرا! دوناتم خریدم دو بار، بقیه شو کیک و شیرینیو میوه)

 

خلاصه

جلسات به این شکله:



دقیقا همینجوری، تصور کنین هفت هشت نفر دانشجو و استاد.


یکی پرزنت میکنه، بقیه گوش میکنن، و به همراه استاد نظر میدن یا سوال میپرسن.


یکی از تصاویری که توی اینترنت هست درباره گروپ میتینگ اینه:



امیدوارم که تصویر رو به وضوح ببینین.

تو این تصویر اینجوریه که اون نفر اول اول از سمت چپ داره ارائه میکنه، و درست پنج دقیقه قبل از ارائه، اماده کردن پاورپوینتو تموم کرده.

نفر دوم، اونیه که میخواد با سوالهای معنادار، استاد رو تحت تاثیر قرار بده و پاچه خوار و خودتحویل گیر هست.

نفر سوم، اونیه که تازه ملحق شده به تیم (من خودم حداقل حداقل 6 ماه اول رو اون حس رو داشتم!) و با تمام دقت گوش میکنه و تنها آدمیه که گوش میکنه به پرزنتیشن.


نفر چهارم، داره به خودش میگه که خدا رو شکر! استاد این هفته از من نخواهد پرسید که چی آماده کردیو تو هفته چیکارا کردی!


نفر پنجم، داره میگه که خدا رو شکر که غذا هست برای خوردن اینجا و کلا حواسش فقط به غذا و شیرینیا هست.



اون آخریم سوپروایزر هست که تا اون لحظه 3 تا موضوع ریسرچ توی مخش طراحی کرده بر اساس همین پرزنتیشن!


:)

عین واقعیته.


ما دو تا ازین نفر دوم از سمت چپ داریم تو گروهمون. نه یه نفر! دو نفر! با همم رقابت میکنن و همش میخوان استادو تحت تاثیر قرار بدن. یکیشون از من 5 سال بزرگتره یکیشون از من یه سال کوچیکتره. هیچ کدوم بچه نیستن ولی بچه گانه رفتار میکنن.

گروهمونو دوست دارم. خیلی دوست دارم. ولی اینا هم از معایبشه.


هیچ جایی بی ایراد نیست.


هیچ کسی بی ایراد نیست.



کاناداییا عشق دوناتن بچه ها!

من تو فیلم "چطوری با مادرتون آشنا شدم" یه چیزایی دیده بودم. ولی اینجا مطمئن شدم که کاناداییا عاشق دوناتن!!!


:)


امروز داشتم قسمت 3، بابالنگ درازو میدیدم.


به اونجا رسیده که جودی بعد از نفس نفس ها و بدبختی اومده رسیده خوابگاه.


یه جایی، جولیا میخواد کاغذ دیواریای اتاقا رو عوض کنه و دارن با هم صحبت میکنن، جودی میپرسه چرا میخوای عوض کن؟

جولیا میگه چون رنگش خوشگل نیست


جودی میگه من برات متاسفم! 

جولیا قاط میزنه میگه چرا؟!


جودی میگه چون تو رو هیچی خوشحال نمیکنه، هر لحظه که بیشتر صحبت میکنی من بیشتر اینو متوجه میشم.

و جولیا همونجا دشمن خونی چودی میشه!!!

اسم دخترمو میخوام بذارم جودی!


  • یه آدم