خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۱۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کانادا» ثبت شده است

بچه ها یه اتفاقی داره میفته توی تورنتو


دزدیده شدن gay ها و لزبین ها در تورنتو-1

2


تو همین چند وقت اخیر 5 نفر از آدمای همجنس گرا یا دوجنس گرا که آخرین بار توی کلاب همجنس گراها دیده شدن، ربوده شدن.

پلیس نمیواد صداشو دربیاره 

آمار بیشتر ازون رقمی هست که نوشته

دیگه gay ها کلاب نمیرن یا کمتر میرن.


اوضاع بدی شده

جسد یکیشونم کنار یه ساختمون در حال ساخت پیدا شده.


:(

sad


--------------


امروز صبح زود دور و بر شش از خواب بیدار شدم

پیاده اومدم دانشگاه، یه ساختمون دیگه، برای مراقب امتحان شدن یا همون پراکترینگ.

هیچ کس رو با من نذاشتن مکه با هم پراکتورینگ کنیم

از منشی هم پرسیدم که تنهام؟! گفت بله!!! نگران نباش!! خواستم بگم کربلایی جان نگران نیستم. فردا یه اتفاقی بیفته تو مسئولی.

مثلا چه اتفاقی؟

اینجا وقتی بچه ها میخوان برن دستشویی، نباید تنهاشون بذاری

باید یه پراکتور باهاشون بره

ولی خب وقتی کلا یه پراکتور هست خب باید تنهایی برن

اگه یکی غش کنه (که قبلا کردن) پراکتور تنهایی چیکار کنه؟

اگه یکی دعوا راه بندازه (که میندازن) پراکتور تنهایی چیکار کنه؟


اگه این پراکتوره تصادف کنه تو راه بمیره، امتحان باید کنسل بشه؟

برای همینه که بیشتر از یه پراکتور و منصوب میکنن برای مراقبت


خلاصه اومدم دیدم در اون کلاسی که باید توش پراکتورینگ کنم قفله.

رفتم پرسون پرسون (چون اومده بودم یه ساختمون علوم انسانی) یکی از کارمندا رو پیدا کردم

گفتم ببخشین من از ساینس اومدم

اون اتاقی که باید توش پراکتورنیگ کنم قفله.

هیچ پراکتوریم به جز من نیست

در نتیجه دستم به هیچ جا بند نیست

گفت مگه میشه؟!

نباید اینکارو بکنن

اونم دقیقا حرفای بالا که اگه اتفقی بیفته چی؟ رو بهم زد!


خواستم بگم عزیزم این دقیقا فرق تو و کسی که توی دپارتمان علوم طبیعی هست، میباشد!

اونجا هر دانش اموز رو یه راس گوسفند فرض میکنن


و میگن خب اگه ما برای هر 140 نفر دو تا پراکتور نیاز داریم، برای شصت هفتاد نفر فقط یه پراکتور نیاز داریم!

یه ذره به مسائل غیر قابل شمارشش دقت نمیکنن

بماند که برای یه آدم (سوپر وومن که نیستم) امکانش سخته که از هفتاد هشتاد تا بچه 18 نوزده ساله که همه اختلال هورمونی دارن تو اون سن مراقبت کنه

شاید اتفاقی بیفته

شاید برای یکی از پسرا اتفاقی بیفته

خب من دختر تنها چیکار کنم؟!

من که نمیتونم پسره رو ببرم دستشویی (اینجا قدغنه، مثل زندانهای ایران نیست که پسرا حق طبیعی خودشون میدونن که به دخترا تجاوز کنن یا حتی خیابونای ایران که پسرا بدن ما رو جزء میراث مادر و عمه شون میدونن) 


خانومه فوری رفت زنگ زد به مسئولین

بهشون گفت بیان درو باز کنن

از طرفی خودشم شمارشو بهم داد، گفت بهم تکتست بده هر وقت که مشکلی بود یا حتی اگه کارات داره خوب جلو میره.

میخوام بگم اینقدر خوبن.


خلاصه

رفتم و به خیر گذشت!

الان تموم شد

و برگشتم


من تقریبا 5 ساعتی از وقتمو صرف اینکار کردم ولی اینا نوشتن 4 ساعت پراکتورینگ. بعضی روزا  که شرحشو نوشتم، یکشنبه صبح ساعت هشت ما اینجا داریم پراکتورینگ میکنیم، مثلا 9 ساعت صرف میکنیم برای اینکار و اینا مینویسن 3 الی 4 ساعت پراکتورینگ و برای ما 4 ساعت رد میکنن.


اینجوریه خلاصه.


ولی حسشو دوست دارم

اینکه همکارای آدم آدمای خوبین

اینکه منشیا همه ماهن، خانومن، محشرن... محشرن.....


اینکه حس مفید بودن دارم اون لحظه ها

اینکه پرسونالیتی به شدت اجتماعی من میتونه تعامل داشته باشه با آدمها و اینو دوست دارم.

کلا پراکتورینگ خسته کننده هست ولی با روحیات من جور درمیاد.



------

برای اقا سعید:

هم کلی نارحات شدم هم کلی خندیدم به کامنتتون، درست میگین واقعا خوشبحال استیو دالتون که 20 درصد جامعه ش اونجورین!


  • یه آدم

این دقیقا وضعیت خونه ماست الان:




من دو تا همخونه ای کانادایی دختر و دو تا همخونه ای کانادایی پسر دارم (یکیش نیمه کاناداییه، ولی کانادا به دنیا اومده و بزرگ شده ولی خیلی با کاناداییا فرق داره)


یکی از دخترا میخواست ماشینشو هفته دیگه ببره خونه شون، پس باید برفها رو پارو میکرد که ماشینو دربایهر چون هر روز یه متر برف میبراه و تا آخر هفته دیگه میشد ده متر :D

جالبه

ما سه تا دختر

مرد مردونه

تمام این برف ها روپارو کردیم


من تو خونه قبلیمم 2 تا همخونه ای کانادایی پسر داشتم که تا وقتی که بهشون نمیگفتی که اشغالو بذار بیرون یا برف ها رو پارو کن، انجام نمیدادن

منم بهشون نمیگفتم و خودم تمیز میکردم.

ولی دخترا یه مدل دیگه ان اینجا.

قوی هستن.


ممکنه تنبل باشن، تمیز نباشن

ولی قوی هستن.

من این قوی بودنشون رو خیلی دوست دارم و خودمم خیلی یاد میگیرم ازشون.

سعی میکنم اخلاقای خوبی که از ایران دارم رو تقویت کنم و اخلاقای خوبی که اینا دارن رو هم یاد بگیرم


دخترای اروپایی خیلی سرکشن

خیلی هم ممکنه خودشونو لوس کنن نمیدونم چرا، شاید برداشت من غلطه. نمیگم همه شون، میگم این رفتار غالب هست.

مثل دخترای کانادایی که خیلی قوی هستن.


جالبه ما 3 تا دختر مردونه عین 3 تا مرد بیل و پارو دستمون گرفتیم و مردونه تمیز کردیم کل حیاطو


بعدم اومدیم نشستیم 2 ساعت حرف زدیم تو اتاق :)))) حرفای دخترونه، یکمی مردونه :) دوباره دخترونه :) 


این قوی بودن این دخترا رو دوست دارم. مرد هستن. قوی هستن. نمیگم همه شون. ولی غالبا اینجوری هستن.


امشب توی ذهنم میمونه

شب قشنگی بود


روز همتون خوش دوستان


  • یه آدم

رفته بودم پیش مشاور کاریابی و تحصیلیم


بهش گفتم جراتی که بهم دادی، برای رفتن دنبال فلان قسمت ازین پروژه کاریابی کمکم کرد هفته قبل باهاش روبرو بشم و انجامش بدم.


برگشت گفت

مریم


knowledge is not power

when you apply the knowledge, it turns you into a powerful person


گفتن من کافی نبود

تو باید میرفتی دنبالش که رفتی


تواضع طرف رو میبنین؟


ایرانیا وقتی دست آدم یه آب میدن تا آخر عمر به آدم سرکوفت میزنن و حس مالک جان و مال و بدن و تمام قسمتهای بدن آدمن.

هر قدرم دوست دارن آدمو تحقیر میکنن.


حالا بماند که متواضعه

من حال کردم با جمله هه


درست میگه

قدرت توی دونستن نیست

توی به کار گرفتن اون دانش هست

  • یه آدم

الناز، میدونی که خیلیییییییییییی خوشحال شدم وقتی بهم گفتی من تو رو یاد فارست گامپ میندازم؟! :) واقعا خوشحال شدم

فروست گامپ یکی از شخصیت های نازنین توی ذهن منه



تفاوت فرهنگ ایران و کانادا

یعنی:

پسر کانادایی چند وقت قبل منو توی کافه دید (ازین کافه های دور همی، نه کلاب، نه جای دیگه، کافه، کافه معمولی که با دوستام میرم)

و اومد نشست صحبت کرد

و بیرون اومدنی گفت عه قدبلندتر از اونی هستی که دیده میشی!

بعدم گفت فردا بیام دنبالت بریم هوا عوض کنیم؟

بعدم اومد دنبالم تو دانشگاه، بعدم دایرکت گفت بخوابیم با هم و وقت بگذرونیم بعد ازین.

خیلی خوشم اومد ازش


پسر ایرانی

کلیییییییی وقت رو من گذاشته

خودش خبر داره که عکسای پروفایلشو واسه من عوض میکنه،

میدونه که مینیمم مینیمم ازم خوشش میاد زیاد، مینیمم.

و به گفته خودش رو هیچ احدی اینقدر وقت نذاشته و من بهش بدهکارم ازین نظر و..

و میدونست که منم خاطرشو میخوام و خیلیییییییییییییییی دوسش دارم (خدا میدونه چقدر)

و خیلی حرفای دیگه که جاش اینجا نیست


ولی جرات نداره حرفشو بزنه و چیزی که براش فرستادم برگشت خورده داره میاد اینجا

ولی جرات نداره که حرفشو بزنه، جرات نداره حتی بگه من ازت خوشم میومد (ولی الان نمیاد)

میترسه من آتو داشته باشم ازش

میترسم به نقطه ضعف تبدیل بشه



یه پسر هلندی هم هست که خیلی شبیه این پسر کاناداییه هست از نظر رفتاری و خیلی Honest بود با من.


منم همینو میخوام.



و هر سه این پسرایی که گفتم همسن هستن هر سه 35-36 ساله ن :) 

هر سه


فقط کالچرا و نحوه نگاهها و دنیاهایی که توش بزرگ شدن با هم فرق داره.


اون دوتا هیچوقت نه عکس پروفایل عوض کردن نه چیزی، رک و پوست کنده میان حرفشونو میزنن


این هر روز خدا حرفاشو با عکساش میزد بهم


که اگه یه وقت من صدام دربیاد که آره تو دوسم داری! چون عکسات اینو میگن

بگه نه! کی گفته واسه تو میگم!!؟! من با یکی دیگه ام اصلا!

که تو و بقیه حس کنین آره این حتما یکی رو دوست داره ولی شماها نیستین قطعا اون مورد هدف.

من هیچوقت بهش نگفتم که تو این عکسا رو برای من میذاری، 

ولی میخوام بدونین که چی هست که ما رو اینجا تنها و بدبخت میکنه


خیلی خیلی خیلی وقته میاد یواشکی توی کانادا با فیلتر شکن آن لاین میشه اینجا رو میخونه،

ولی یه بار، یه بار، نخواست یه باااااااااااااررررررررررررررررررر واسه دل من قدمی برداره.


برای اینه که من محمدو دوست داشتم

محمد مرد بود

روزای اول برگشت به من گفت من عاشقت نیستم، عشق معنای بزرگی داره، ولی من دل بسته شدم بهت

میشست شعر و شاعری میکرد احمق

چند ماه بعدش گفت واسا با من یه سال رو تجربه کن،چهار فصلو، بعد نظر بده، سر یه سال بهم گفت من واقعا دوست دارم. دوست ندارم هیچوقت از دستت بدم.

نزدیک یه سال بعد ازون یه سال، بهم گفت من عاشقت شدم! ازدواج کنیم! (نکردیم چون من حماقت های متعددی داشتم و مشکلاتم داشتیم ما، من دانشجو، بی عقل، اون هزار تا بدبختی ولی میخواست نشون بده که واقعا دوسم داره و نمیخواد از دستم بده)

من صداقتشو دوست داشتم

منو یاد خودم مینداخت

(میخوام بدونی که چرا نمیتونم از مخم بندازمش بیرون، با اینکه تاکیی میکنی همیشه که محمد به درد مریم نمیخوره!)


میخوام بدونین که تفاوت فرهنگ به چی میگن

میخوام بدونین که چی ما رو تنها میکنه

چی ما رو بدبخت میکنه

چی ما رو منزوی میکنه اینجا

یه روزی من میمیرم، تو یاد این حرفا میفتی و یاد این روزها و این نوشته ها

میای اینجا رو صد بار میخونی و پشیمون میشی بابت کارهایی که کردی

و دیره اون روز

خیلی دیر میشه




بگذریم



این عکسا مال سریال مام هست:

خیلی دوس دارم یه اپارتمان کرایه کنم و یه همچین چیزی ولی یکمی جمع و جور و شیک تر و خوشگلترشو بسازم




عین این خونه یه پنجره هم رو به بیرون داشته باشه ولی ترجیحا طبقه دو و یا سه باشه :))





اینجا مامانه تصمیم گرفت از پول اینترنت بزنه! و اینترنت نخرن که دختره اپلای کنه برای دانشگاهها و اومدن حیاط نشستن دارن تلوزیزون همسایه رو رو نتفلیکس تماشا میکنن :)))


***

یه جمله خیلیییی قشنگ شنیدم توی این سریال مام،

بانی مامان کریستی بهش گفت عجیبه اگه ما اینترنت نداریم چرا تا الان از همسایه ها ندزدیدیمش؟!!

کریستی گفت 

We became better people

and that's very expensive


این حمله دومش بسیار زیباست و درسته

آدم درستی که باشی برات خیلی چیزا گرون تموم میشه :)


این سریال مام رو خیلی دوست دارم

خیلییییییییییییییی


خیلی وقتا، یه جاهایی، از شخصیت این چند تا زن منو یاد خودم میندازه

مثلا

اون اوایل من خیلی حس حقارت داشتم نسبت به محمد

نمیدونم چرا!

از خیلی وقت پیش این حس حقیر بودن رو دیگه به کسی نداشتم شاید بگم 4 ساله که ندارم

همین حس رو این بانی داشت وقتی به نامزدش جواب بله داد برای ازدواج

حس میکرد کم هست،


به نظرم

همه ما

درون خودمون یه چاه داریم، یه چاله داریم

که که اونو با چیزای غلط پر میکنیم

هرکی با یه چیزی


در حالیکه هیچ کس مقصر نیست


مادامی که نریم سر اون چاه نشینیم

 با خودمون صحبت نکنیم

همینجوری میمونه


اینکه این زنها هر کدوم به نوعی دارن تلاش میکنن که سر چاه درونشون خلوت کنن با خودشون و برای زندگیشون تصمیم بگیرن و به تدریج اون چاه رو با چیزای قشنگ پر کنن تا که ناپدید بشه، تموم بشه، برای من خیلی قشنگه.

اینکه با احساساتشون توی یه مقطعی روراست نبودن و خب اون چاه رو با چیزای غلط پر میکردن


اینکه وقتی اعصابشون خراب میشه، وقتی ناشکر میشن، یاد 5 سال قبلشون میفتن که بزرگترین کانسرنشون خوب رقصیدن برای یه مرد چاق توی کلاب بوده (به عنوان استریپر)

 

دخترا باید ببیننش به نظرم

:)

  • یه آدم

بچه ها دارم به سختی به یاد میارم تمام پروسه اپلای رو


حقیقتش رو بخواین


من اونجوری که باید تجربه نکردم این پروسه رو 

خیلی قوی میخواستم که زود به نتیجه برسم و در مودت خیلی کوتاهی، اون لحظه که شروع کردم به اینکه اکی کم کم به استادا ایمیل بزنم، تقریبا یه ماه بعد ازون من داشتم اماده میشدم برم ترکیه برای سفارت!!! بخدا! اینقدر زود جور شد.

چون خیلی محکم خواستم. محکم بخواین زود میرسین.

ولی دارم کم کم یادم میارم که چجوریه و چیه و چیکار کنیم.


ولی شما باید بخواین

مثلا بگین اینو میخوایم انجام بدیم چجوری انجام بدیم؟!


یه بدی ای هم داره نوشتن که نمیشه اونجور که باید منتقلش کرد.


امروز پراکتورینگ کردم مغزم به طرز فجیعی خسته هست.


بچه ها به نظرتون بشینم براتون از سوتیای ما ایرانیان عزیز موقع پراکتورینگ صحبت کنم؟!


میدونستین که بازم دخترا و پسرامون سلفی میگرفتن و فیلم میگرفتن وسط امتحان با بچه ها؟!


امروز البته یه چینی هم شروع کرد به عکس گرفتن.


کاناداییام ممکنه اخلاقای بد داشته باشن ولی خداییش عذاب نمیکشن ازینهمه رفتارای زشتیکه ما داریم؟!


بچه ها ما مشکلات روحی روانی زیادی داریم. من خودم یکیشم. ولی حداقل من دارم هر روز میجنگم با خودم که اخلاقای داغونمو بذارم کنار. یه نمونه ش، من قبلنا کمتر متوجه سوتی ها و اخلاقای زشت ایرانیا میشدم، الان وقتی خیلی به چشمم میان حتی وقتی اون دختره که تا ما رو میبینه از نظر جنسی ارضاء میشه، حتی خندیدنای اون، خیلی ناجور میخنده همه برمیگردن نگاش میکنن. اینا نشون میده که من دارم اخلاقای داغونم رو میذارم کنار کم کم.

خیلی ناراحت شدم.


از یه طرف خود این پروسه خسته کننده هست. یعنی وقتی مراقب امتحان میمونی تا چند ساعت بعدش خسته ای، ما از دوازده و نیم تا شش اینا درگیر بودیم ولی الانم سرم درد داره.

یعنی روزت نابود میشه.


یه حس خستگی عجیبی میگیره آدمو.

از طرفی حسش خوبه.

اولا خب با همه تی ای های دیگه همکاری داری

من کامیونیکیشن داشتن رو خیلی دوست دارم و دارم تلاش میکنم که به عنوان یه تکنسین کار نگیرم و تو بخش Commercial یا هرچی مثل اون کار پیدا کنم.


از طرفی خب بلاخره شاگرداتو میبینی

یه سری چیزا وظیفه ما نیست ولی من دوست دارم برای فسقلیام انجام بدم.

مثلا ازین مدل کیت ها همه میارن:


بعد اون توپها میفتن زمین و گم میشن این مدل کیت ها بلاخره براشون پول دادن دیگه.

من خم میشم همه رو برمیدارم میذارم رو میزشون، پاک کن و مداداشونو بهشون میدم، خیلی چیزا.


امروز خم شدم دو تا ازین توپها رو دادم به یه نفر، به صورتش دقت نکردم، یهو گفت thanks Maryam!

صورتشو نگاه کردم دیدم یکی از شاگردام بوده توی آزمایشگاه!!


بقیه جیغ میزدن دست بلند میکردن قبل از امتحان که مریمه مریمه!! سلام کنیم!!


گفتم خدایا!! این که من برای درس خوندن اومدم یه طرف! اینکه اینجا اینقدر برای این بچه ها مفید بودم یه طرف. اینا از همه تی ایا نفرت دارن و ابدا به هیچ کدوم سلام نمیکنن. ولی منو ندیده جیغ میزنن مریم مریم!!

فکر کنم بهتون گفتم که یه بار تو اتوبوس بودم سر صبح، با یکی از پسرای فوق، دیدم یکی داره داد میزنه اون مریمه اون مریمه! مریمممم سلاااممم! برگشتم دیدم یکی از شاگردامه که سه هفته قبل کلاسشون شروع شده (ازمایشگاه) بچه ذوق کرده (کاناداییه) داره میزنه به بازوی دوستش که اون مریمه! اون تی ای ماست! اونو صدا کن سلام کنم! همین پسره داشت وقتی آخرین جلسه رو تموم میکرد اول ازم پرسیدم ریسرچم چی هست و اینا. بعد اومد بغلم کرد گفت مریم! تو بهترین تی ای دنیایی! جلوی اون همکارمم گفت! دوتایی اینطوری شدیم! :| ولی حقیقتش من خیلی خوشحال شدم گفتم خدایا شکرت این بچه ها منو دوست دارن.


فکر کن میری پراکتورینگ و فسقلیاتو میبینی.


همه جیغ میزنن مریم مریم!!

مریم دستشویی داریم!! 

مریم آب میخوام!

مریم دون بده!!


امروز داشتم میگفتم، خدایا سر ازمایشگاه وقتی به یکی کمک میکردم 24 نفر دیگه همزمان داد میزدن مریمممممم کمکککک بعد میدید سه جا صدای شکستگی ده تا مثلا بالون حجمی اومد

بعد میرفتم خودم جمع میکردم چون اینا بخوان جمع کنن یه ده تا دیگه میشکنن تهشم دستشونو مطابق معمول میبرن.

خلاصه تو میری پراکتورینگ میکنی برای این بچه ها و برای من عالیه!

برگشتم خونه، دیدم یکی از شاگردام ایمیل زده مریمممممم منو ببخش دیر ایمیل میزنم ولی برات 3 جا پیدا کردم که بری بسکت باز یکنی!!!گفتم وات؟! من اصلا به این بچه نگفته بودم بره برای من جا پیدا کنه من اصلا نمیدونم کی گفتم بسکت بازی میکنم. رفتن برای من جا پیدا کردن.

این دخترای کانادایی خیلیییییییییییییییییی مرد و خوب هستن. من یعنی واقعا دوسشون دارم.

پسراشونم خوبن.


ولی از طرفی سر آدم درد میگیره و خب روانی میشی! میشی مثل الان من!

سردرد

7 لیوان چایی خوردم (خوب شد دیروز چایی واقعی شمال مانند خریدم!!!!) :))))

خلاصه این بود احوالات امروز من.



اینقدر در آدم انرژی مثبت تولید میکنن

که با این خستگی شدید


اومدم خونه دیدم کوئوردینیتور زمستون پارسالمون ایمیل زده که کسی میتونه منو با آزمایشگای فلان کورس یاری کنه؟! به من یاد بدین چی رو بنویسم چی رو ننویسم چجوری با دستگاهها کار میکنن؟ که من کتابا رو بنویسم برای ترم بعد.

من با این خستگی شدید براش توضیحات نوشتم (چون واقعا نیاز داشت) و بهشم گفتم که میتونم برم ازمایشگاه بهش کمک کنم یاد بگیره. پول نمیگیرم برای این. مرامیه. از طرفی سوالش شفاف بود مثل صبا و الناز نیست که منو دق میدن تا یه سوال بپرسن :))))) انتقادمو الان حداقل از صبا و الناز اعلام کنم خخخخخ ناراحت نشین شوخی میکنم.


وقتی حس مثبت در ادم جامعه تولید میکنه اتوماتیک ادم انگیزه ش برای کمک کردن بالا میره.


من الان تشنه ام به همتون کمک کنم. واقعا میخوام اینکارو بکنم.

بذار یه ذره سرم خلوت شه


الان دارم داکیومنت های سمینار و first year report مو اماده میکنم یکیش توی ژانویه هست یکیش توی مارچه و فشار شدیدی رومهست، ولی اگه شفاف سوال بپرسین، شفاف پاسخ میدم.


صبا، من وبلاگ جدیدتو ندارم.

  • یه آدم

ّچه ها پشنهاد میکنم از امروزم-1 شروع کنین به خوندن (اگه حال دارین و اگه لطف میکنین میخونین)


خلاصه، با هم دوست شدیم واقعنی!!


قراره آش بپزه و قراره برم خونه ش که به اصطلاح آش بنوشیم!! :)))



بعد بهش گفتم، میخوام ببرمت یه جایی، خیلی شیک و پیک نیست ولی من عاشق اونجام!


گفت باشه! دختر خیلی سر به زیر و خانومیه.


بردمش دونر فروشی ای که دوسش دارم!


بهش گفتم من هر وقت میخوام به خودت جایزه بدم، میام اینجا.


من کلا دونر Doner دوست دارم


میام اینجا و یاد کشورمم میفتم و همیشه ذوقم میکنم.



بردمشو

از محیط خوشش اومد!


برای بار هزارم! آقاهه باز پرسید تو ترکیه ای هستی؟!

خواستم بهش بگم ببین عمو، اینو بنویس بچسبون اونوری، مریم ایرانیه! دیگه گفتم ولش

گفتم نه!

ما جفتمون از پرشیا اومدیم و ایرانی هستیم.


خلاصه نشستیم همونجا (من هیچوقت نمیشینم اونجا و ازش هم پرسیدم که ببریم خونه ساندویچا رو؟! گفت نه بشینیم!) و حرف زدیم و خوردیمشون


برگشت گفت

تو چقدر کالچر اینجا رو و مردم رو درست میشناسی! 

چجوریه که اینجوری شده


بهش گفتم اولا لطف داری

بعدم ببخش من بی تعارف هستم ممکنه خودخواهی به نظر برسه ولی حقیقتش اینه که من اینجا رو خوب میشناسم دلیل اولش داشتن دوست خوبی بود (جدی مو میگم) که قبل از اومدنم به اینجا یه چیزایی رو توی مخ من جا انداخت و حداقل مغزمو جوری اماده کرد که بتونم یه چیزایی رو ببینم.

بقیه شو خودم به تدریج کسب کردم

توی جامعه به همه چیز دقت کردم

اوایل از هر قضاوتی خودداری کردم

اوایل بهم زور گفتن همه جا حتی توی گروهمون توی دانشگاه

تنها بودم و این تنهایی من رو بزرگ کرد و برای رفع تنهاییم نرفتم بغل کسی

به قول جدی، وقتی گشنه ای پفک نمیخوری، غذا میخوری، پفک گشنه ترت میکنه.

پفک نخوردم، وقتی مریضی غذای چرب و شیرین نمیخوری، بودن با ایرانیا همون غذای شیرین هست که باعث میشه موقتا ذوق کنی و حال کنی ولی داری خودتو نابود میکنی.


بعد یه چیزایی رو برام گفت...


براش توضیح دادم که اینا به کالچر اینا چطوری میشه.

بعد فکر کرد یکمی 

بعد گفت درست میگی!


همون بود فیدبک استادم یا فلانی یا همکارام

هرچی من براش میگفتم میگفت انگار تو توی گروه ما هستی.


خلاصه، بچه ها، دارم یه دوست خوب پیدا میکنه.

پنج شش ماهه اینجاست. خیلی خوشحالم که یه دوست باشعور پیدا کردم.


قراره بریم جاهای دیگه.


من خودم خیلی سختی و تنهایی کشیدم، نمیخوام کسی سختی و تنهایی بیخود رو تحمل کنه. بعضی سختیا و تنهاییا ضرورین ولی مابقی نه، من نمیخوام اون غیرضروری ها رو کسی تحمل کنه. گاهی نیاز داری یه دوست داشته باشی که باهاش صحبت کنی.

من دوست صمیمی اوایل نداشتم. تنها آدمی که اینجا میشناختم و بهم قول داده بود که دوستم بمونه زیر همه چی زد و رفت و برای من خیلی سنگین بود. یکی دیگه از بدقولیاش این بود که همین چند وقت قبل گفت که حتماااااااااا تا دسامبر همو میبینیم.

ولی دسامبر داره تموم میشه :)) 

میخوام بگم بعد از یه سال منو هنوز دارم دروغهای این آدم رو هضم میکنم و چقدر تلخه کسی اعتمادت رو جلب کنه که بعدا دروغ از اب در بیان و تو تا یه سال آینده همش در حال هضمشون باشی و تحلیلشون. امیدوارم برای هیچ کس اتفاق نیفته. ایمدوارم برای هیچ کس اتفاق نیفته.


دوست دارم آدم مفیدی باشم.

دوس دارم آدم مفیدی باشم.


چند وقت دیگه بچه ها شروع میکنم به کمک کردن به صورت خیلی Serious

اولویت رو میذارم برای مخاطبایی که دارن اپلای میکنن برای کانادا.

میخوام کمکتون کنم حتی شده با راهنمایی کردن های معمولی.

امیدوارم که براتون مفید واقع بشم.


خلاصه

امروز خیلی خوش گذشت...

  • یه آدم

یادتون باشه اول امروز-1 رو بخونین بعد 2 رو بعد 3 رو بعد اینو


گفتم اینجا، تعداد فاندهایی که میدن به فوق لیسانسا، تعدادش کمتره، و تو باید خیلی زرنگ باشی که یه فاند فوق لیسانس بگیری.

چون استاد دوست داره یکی رو بیاره، 5 سال ازش کار بکشه، از طرفی باور دارن که کسی که میاد اینجا دکترا میخونه حتما رشته شو دوست داره مثل ایران نیست که ملت به هر قیمتی فقط میخوان فرار کنن.

اینجا اینجوری نیست


اینجا هنری نیست بگی من دکترا هستم اره اگه بگی من دانشجوی فوق یا دکترا هستم خب میگن آفرین! چه قدر خوب هست که این آدم اینقدر اراده داره و اینقدر کشش داره ولی به معنای این نیست که تو ازون بستنی فروشه خیلی برتری.


ربطی نداره.


و بچه ها خیلی عجیب بود، به طرز عجیبی، تمام این حرفا رو تو یکی دو دقیقه گفتم، نمیدونم چطوری!! دارم عوض میشم!!


برگشت گفت، تو چقدر با بقیه فرق داری!

یهو این قیافه ش عوض شد! ذوق کرد! واقعی ذوق کرد. گفت این خیلی خوبه که تو خلاف امواج شنا میکنی.


بهش گفتم، دقت کن، اینا رو کسی بهت میگه، که نظر استادش رو نسبت رو به ایرانیا عوض کرد.

استاد من بهم افتخار میکنه.

تو این یازده ماه من 3 تا دانشجو تربیت کردم و بچه هایی که 3 ساله اینجان تا به حال یه دونه هم تربیت نکردن.

استاد من حاضره منو تا هرررررررر وقت که بخوام نگه داره. حاضره دانشجوی ایرانی بگیره چون یه ایرانی خوب داره. چون میبینه که من دارم میجنگم برای پروژه م و اهدافم. غم و شادیم براش مهمه. پروژه م براش مهمه.


ولی اینا دلیل نمیشه که من همچنان به عقاید دوره دایناسورها در ایران پایبند باشم و بگم چون بابابزرگم گفتم تو باید دکترا بگیری، پس حتما باید دکترا بگیرم.


چون بچه ها، حقیقتش من این سوالو از هزاران ایرانی و عرب گرفتم.

همه فوری میپرسن دانشجوی دکترا هستی؟


اولا اگه من دانشجوی دکترا باشم برای تو فرقی داره؟! یعنی بگم دکترم مثلا تو یهو نگرشت عوض میشه؟! 

در ثانی من تو این یازده ماه بارها و بارها استادم ازم خواسته که بمونم اینجا باهاش و داره واقعا بهم افتخار میکنه من تو این یه سال اندازه دو سال و نیم بقیه حداقل کار کردم.

حداقل.


یعنی ملت واقعا انگار توی نظرشون اثر داره که من دکترم؟!


واقعا چه مردم ساده ای هستیم.



چه مردم در جهلی هستیم. امیدوارم از حرفام ناراحت نشین. بچه ها من دوستون دارم. ولی ما جهل ما تاثر برانگیز هست.

غم انگیز هست.


دکتر شدن به هر قیمتی برای ما ملاک هست.


و جالبه که مملکت داره به فنا میره توسط همین دکترا، با اینکه پنجاه درصد مملکت الان شامل دکتر ها هست.


کانادا تو هر استانش شاید ده تا دکترای کانادایی هم نباشه (از همه رشته ها)


خلی متعجبم

خیلی جهل ما غم انگیزه.




  • یه آدم

در نتیجه تو توی این جامعه با اون تفکر جا میزنی.


توی کانادا کانکشن حرف اول رو میزنه.

توی کانادا روابط اجتماعی قوی، لبخند داشتن، نایس بودن حتی ظاهرا، حرف اول رو میزنه. تر و فرز بودن حرف اول رو میزنه مدرک به درد عمه آدم میخوره.

تو کانادا وقتی کاری که توی دکتر قراره انجام بدی رو یه فوق لیسانس یا لیسانسمیتونه انجام بده و وتقی خود رئیسای شرکت میگن که ما اگه دکترا بیاریم و بهش حقوق فوق لیسانس بدیم و از به اصطلاح مهارتهای ریسرچش هم استفاده نکنه یا ببینه که کارشو یه لیسانس هم میتونه انجام بده، happy نخواهد بود پس استخدامش نمیکنیم، واقعا دکترا به چه دردی میخوره!؟ هر شکرتی، اگه ده تا لیسانس و فوق لیسانس بگیره، یه دونه شاید پوزیشن دکترا داشته باشه، اون یه دونه رو هم میره از دانشگاه یو بی سی و مک گیل میگیره و تورنتو. یا تو خیلی خفن هستی خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی و میتونی با اونا برابری کنی و اندازه اونا کانکشن بزنی (نه که اون دانشجوهای تورنتو و یو بی سی خیلی شاخ باشن، نه، کانکشنای خوبی دارن) و خودتو میکشی بالا که بعیده تو این شهرهای کوچول با امکاناات اینجوری این چیزا گیر بیاد.

اینجا مگه ما چند تا شرکت داریم مثلا؟!


بهش گفتم، گفتم اینقدر که این دکتر دکتر شدن برای ما ایرانیا مهمه، برای این کاناداییا و اروپاییا مهم نیست.

وقتی از اول به اینا افتخار کردن با هر وضعیتی که دارن، وقتی تو یه بستنی فروش بشی پدر و مادرت بهت همونقدر افتخار میکنن که یه پزشک متخصص هستی، وقتی رشته ای که میخوین دلیل بر هوشت نیست، دیگه همه عقده دکتر شدن ندارن وقتی کار یه دلقک به همون اندازه راه میفته که کار یه دکترا، دیگه مردم مرض ندارن برای پول و پرستیژ برن دکترا بخونن.


همون قبلش ،ما وقتی داشتیم بستنی میخریدیم، بستنی فروشه شروع کرد صحبت کرد با من، گفتم چه خبرا چیکارا میکنی گفت نمیدونم امروز روز خوبی بود ولی حیف شد بستنیامو خودم نساختم ولی فردا میسازم، بعد همین داشتیم درد دل میکردیم.

بعد به دختره گفتم اون بستنی فروشه واقعا داره حال میکنه با کارش.

اون به این فکر نمیکنه که چرا پزشک نشدم.

اون همونقدر داره حال میکنه که یه دکتر میکنه.


وقتی هرچی درامدت میره بالا، مالیات کمرشکن تر میشهو دارن به زور درامد پزشک با بستنی فروشو یکی میکنن، وقتی تو یه دلقک جفتتون از یه حقوق اجتماعی یکسان برخوردارین، وقتی مملکت توی لجن نرفته. وقتی پارتی بازی زیاد معنا نداره، طبیعیه که ملت میرن دنبال علایقشون.

اینجام کسایی رو داریم که از روی لبی علاقگی اومدن یه چیزی رو خوندن

ولی خب اونا دیگه کلا تنبلن

طرف میگه حال نداشتم رشته انتخاب کنم گفتم مامان من میرم کمپینگ!! یه چیزی برای من انتخاب کنین.

دختره رفته بود تابستون قبل از لیسانسشو کمپینگ، خاطرات orgy و انواع متفاوت فان هاش خیلی بیشتره تا تمرکزش روی اون چیزی که میخواد و الان اومده از سیانس سر در اورده.



  • یه آدم
ادامه:

بهش گفتم ببین
توی ایران
دکترا گرفتن، دکتر شدن، پزشک شدن، هرچیزی که سمت بالاتر میاره، خیلی Cool به نظر میرسه. همه میخوان دکتر بشن، تو اگه وزیر باشی، جلوی یه پزشک فوق تخصصی یا یه دکترای فلان، میگی به به و چه چه.
اینجام ممکنه یکمی اینطوری باشه ولی به شدت ایران نیست.

تو ایران همه ترجیح میدن خودشون رو هلاک کنن، تا از طریق یه راه مطمئن و تضمین شده موفق بشن.
چی بهتر از پزشک شدن؟!
چی بهتر از برق و مکانیک شریف خوندن؟!

ولی دقت کن ما چند ساله که همینجوری به عشق برق و کامپیوتر شریف کنکور میدن بچه هامون ولی بچه های برق و مکانیک شریف دارن توی تورنتو طول و عرض خیابون رو طی میکنن و لیسانسای برق راحت تر از اونها کار پیدا میکنن؟ مخصوصا لیسانسایی که فارغ التحصیل اینجان.
تو دپارتمان مهندسی نهایتش ده تا دانشجوی لیسانس برق هست، صد تا دانشجوی دکترای عمران و برق و مکانیک هست که همه از خاورمیانه و مخصوصا ایران و مصر و لیبی و اردن و یمن اومدن.
همه اومدن دکتر شن. چرا همه اومدن دکتر شن و چرا همه پسرن؟! چون هنوز با اون اعتقاد زندگی میکنن که عمران و برق و کامپیوتر مال پسرا هست و اینکه "دکتر" شدن اونها رو به صراط مستقیم شهرت و پولدار شدن سوق میده. من با بچه های خیلی زیادی از این دپارتمان صحبت کردم. پسری که میخواستم باهاش دوست بشم مال همین دپارتمان بود. وقتی باهاشون صحبت میکنی میبینی هنوز تو عهد بوق زندگی میکنن. دوست دارن زنشون فوق لیسانس بگیره و اینا پست داک و تحصیلاتشون از زنشون بیشتر باشه و باهاش زادواج کنن و سه تا بچه بیاره براشون و کلی هم بزنن سرش که اره من پست داکم تو فوق لیسانسی.
اون کالچر و اون نگرش هم اومده کانادا با اینا و همشم مینالن که چرا کار پیدا نمیکنیم؟!
خب عمو با دکترای structure و یا مثلا برق نمیدونم چی چی و با فرهنگ خاورمیانه ای که هیچ جایی توی کانادا نداره، با زبانی که اصلا قوی نیست بعد از شش سال، با اعصابی که ضعیف هست، تو چی میخوای ارائه بدی؟!


  • یه آدم

شما سه نفر کی میخواین وبلاگ بزنین؟!!

دلم برای فحش هات تنگ شده نل!!!


:)))



بچه ها من واقعا شماها رو دوست دارم!


یه چیزی بگم؟!


بهم نمیخندین؟!



من هر سری میخوام کامنتای نل رو بخونم قبلش چشمامو یه بار میبندم!

بخدا همش میترسم فحشی محشی داده باشه!!!!


:)))


ولی دوسش دارم!



خب دوستان و همراهان عزیز

اول اینکه جدی جدی شما رو دوست دارم!!


بعدم


امروز صبح ساعت شش! بیدار شدم.

پاشدم رفتم دانشگاه.

چون باید هشت و نیم اونجا میبودم و هیچ اتوبوسی نبود، دقت کنین که یکشنبه ها تا نه ده صبح هیچ اتوبوسی تو کانادا پر نمیزنه ظاهرا.

خلاصه پیاده رفتم دانشگاه و چون برف باریده بود و داشت همینجوری میبارید، به جای سی و پنج الی چهل دقیقه، بنده یه ساعت و پنج دقیقه توی راه بودم.

خلاصه

رفتم رسیدم دانشگاه

با این دوستم که هم افیسی هم هستیم رفتیم سر مکان مقرر.

تا ساعت دو بعد از ظهر بعد از ظهر ما درگیر این امتحان بودیم. چون حوزه ای که ما توش مسئول بودیم تقریبا نیم ساعتی با دانشکده فاصله داشت. تو برف بیشتر هم میشه.

دقت کنین: به ما چهار ساعت پراکتورینگ دادن ولی ما از صبح ساعت شش تا دور و بر دو و خورده ای همینجوری درگیر بودیم، حالا حساب کن که یکشنبه صبح من هشت چه غلطی میکنم توی دانشگاه؟! خب معلومه فقط واسه اینکار رفتم.

یعنی در بهترین حالت، دور و بر ده ساعت ما روز یکشنبه به هدر رفت. و فقط 4 ساعت حسابش کردن.

فکر کن دور و بر 58 نفر پراکتور بودیم.


اینم یه جور برده داری نوینه.


خلاصه


رفتیم و کارا تموم شد من بدو بدو اومدم افیس یه سیمولیشن میخواستم ران کنم، رانش کردم و با یه دختر ایرانی که اخیرا رفیق شدیم رفتیم بیرون.

رفتیم بیرون، رفتیم داون تاون، رفتیم چند جای مختلف، یه mall هست که خیلیییییییییی شبیه بازارهای خاورمیانه و مخصوصا بعضی جاهاش شبیه بازار وکیل هست توی شیراز، و شبیه یه سری بازارهای استانبول، رفتیم اونجا.

من اون بازارو خیلی دوست دارم، هر وقت خوشحالم میرم اونجا، هر وقت ناراحتم میرم اونجا، شلوغ پلوغه و مخصوصا یه چایی فروشی خوشگل باکلاس و تر و تمیز و عالی داره که من واقعا دوسش دارم (چایی میفروشن، چاییای سیاه محشر) قوری های محشر میفروشن، از کشک بگیر تا ترشی و بستنی میفروشن.

انواع نون ها!

بعضیاش گرونه ولی خب عالیه در کل!


خلاصه


رفتیم اونجا


بعدشم یه بستنی خریدیم و نشستیم یه جا بخوریمش


این دختر همش میگفت عکس بگیر عکس بگیر یعنی حس کچل شدن شدید بهم دست داد دیگه داشتم حس میکردم که داره به حریم خصوصیم تجاوز میشه!!!

(اونجا فهمیدم که توی این یه سال چقدر عوض شدم، رفتم چایی فروشی؛ یه شاگرد جدید اوردن، کاناداییه، ولی رسیدمو تقدیم نکرد! یه جورایی پرت مانند کرد و بهم شدیدا برخورد! تو ایران هر روز این اتفاق میفتاد ولی نیست اینجا هیچوقت این چیزا رو نمیبینی یه بارم که این اتفاق میفته شاخ درمیاره ادم)

همینجوری سوال میپرسید مثلا پرسید دوست صمیمی ایرانی دختر داری؟! گفتم نه!

پرسید چرا؟

گفتم چون:

1. تو دپارتمانی که توش هستم هیچچچچچچچچچچ ایرانی ای نیست.

2. ایرانی مجرد نداریم توی دانشکده هم متاهلن و حس میکنن بدبخت شدن و هر کسی هم از اینا منو میبینه میگه خوش به سعادتت که مجردی ما هر روز 3 بار گریه میکنیم و نمیدونم بدبخت شدیم و وقت نیست و اینا.

3. اون اوایل که اومدم، خب توی گروه ما که همه کانادایین و انگلیسی زبان و یا اروپایین و مثلا فرانسه و المانی بلدن، ایرانی نداریم، و خب من با هیچ ایرانی ای تعامل نداشتم، تنها دلیلی که میتونست منو بکشونه دنبال ایرانیا، "حس غربت" بود. حس غربت رو نباید با بودن آدم دیگه در زندگی تجربه کنی. باید باهاش کنار بیای و حلش کنی. این حس مثل مریضی میمونه مثل ویروس، زمان میبره تا درست بشی، اگه درست با بدنت رفتار کنی و با روحیاتت اگه درست با محیط اطرافت رفتار کنی و اگه مراقب خودت باشی و خودتو دوست داشته باشی به شادی و سلامتی سپری میشه. نباید حس غربت رو با پناه بردن به آدم دیگه سپری کنی.

(من دوست داشتم تو روزای اول سختیم جدی رو داشته باشم چون منو خیلی خوب میشناخت و به اصطلاح قسم خورده بود که هرگز تنهام نمیذاره، چون به اون از ترس غربت پناه نمیبردم، به اون به خاطر اینکه دوستمه میتونستم وقت بگذرونم باهاش، ولی خب متاسفانه مرده بود و یه مرده نمیتونه با تو حرفی بزنه مگه توی خواب که صد البته خوابشو میدیدم هر شب) 

حس غربت حس تنهایی چیزی نیست که تو اونو بتونی با پناه بردن به آدما فقط به خاطر زبون و فرهنگ مشترکت حل کنی.

مخصوصا که تو اومدی که توی جامعه حل بشی و اینجا یکمی زندگی کنی.


من اینو توی المان حقیقتش یاد گرفتم.


خلاصه


سوالای بعدش رو هم همینجوری میپرسید


تا که یه یه سوالی درباره دکترا پرسید


که دوست داری که دکتر بشی و...


دیدم هی این سوال میپرسه و معلوم نیست به چی میخواد برسه.


بهش گفتم ببین

من اینو میخوام بهت بگم


تو الان ممکنه به خودت بگی این دختره روانی هست. اشکالی نداره بگو.

ولی یه روزی

حداقل خوشحال میشی که نظراتم رو باهات share کردم. همونطور که یه نفر دیگه نظراتش رو با من قسمت کرد و من ازشون استفاده کردم و رسیدم به اینجا.


  • یه آدم