خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «لوازم التحریر فروشی در کانادا» ثبت شده است

در راستای همون Indigo رفتن دیروزم، به دلیل ناکام موندن در خریدن paper holder رفتم staples

شمایی از پیپر هولدر رو میبینین




خلاصه

رفتم استیپلز

و این روزا هوا گرفته هست من دلیلشو نمیفهمم!! همه کاپشن تنشونه!!!

خلاصه رفتم استیپلزو

نتونستم اون مدل پیپر هولدر کاغذی ای که مد نظرمه رو پیدا کنم

اینام گرونن

دونه ای هفت دلار

یعنی من باید 70 دلار پیاده شم حداقل!!!!

نخریدم!

اومدم!!

استیپلز تو مایه های لوازم التحریر فروشی های بزرگ خودمونه

Indigo خیلی باحال تره...

اینا تصاویری از استیپلز هست:







البته توش یهوووو میبینی لوازم جانبی کامپیوترم میفروشن!!!

دسمال لوله ایم میفروشن!!!

ولی تمرکز بیشتر روی لوازم التحریر هست!

این استیپلز برای خریدن یه سری لوازم التحریر خوبه واقعا

ولی من به شخصه Indigo رو بیشتر دوست دارم...

Chapters هم تعریفشو شنیدم ولی نمیدونم چجوریه.

خیلی دوره از ما

باید با دوستم برم یا با یکی از بچه ها که ماشین داره.

خلاصه اینطوری

یه دلیل دیگه اینکه تنهایی میرم اینجور جاها

حداقل برای بار اول

اینه که میتونم تمرکز کنم و دقت کنم به همه چی

برای من لوازم التحریر خیلیییییییییییی مهمه.

وقتی تنهایی میرم بهتر خرید میکنم

برای لباس خریدنم هر سری تنهایی میرم بهتر خرید میکنم

فقطططط دوست پسرم توی ایران بود که سلیقه ش خیلی عالی بود و التبه حوصله هم داشت.

بقیه برای خریدن ظرف و مگس کش خوبن :DDDDD

باور کنین!!

مگه بخوام مثلا استیپلز و ایدایگو رو به خواهرم یا به کسی معرفی کنم یا بریم برای دوستم خرید کنیم و یا یکی از دوستام بخواد بره خرید، در این صورت باهاش میرم.

چند وقت پیش رفته بودیم ویکتوریا سیکرت

بچه ها یه لباس زیرای خوشگل گرونییییی دارن...

دوستم و من هیچی نخریدیم!!!

اون بچه اروپاییه ولی اونم نخرید

گفت مریم خارج از بودجه هست!!!

با ان سینما رفتنو هم دوست دارم!

با دخترا ادم باید بره سینما

با پسرا بره چه میدونم!! بره سبزی و میوه بخره که مثل حمالا حمل کنن (دوست من در اینجا همین کارو میکنن) وگرنه به درد هیچی نمیخورین شما مردا... :DDDD

بهله!


پی نوشت: بچه ها، اینجا خیلی به خانوما و افراد مسن یا معلول احترام میذارن.

چند بار پیش اومده که دست من یکی دو تا نایلون بوده، اتوبوسو برام دادن پایین سمت درشو، که نپرم. یا مثلا راننده دو تا مردو بلند کرده منو نشونده سر جاشون!!!! که سر پا وانسم.

من خودمم به نوبه خدم خیلی اینجا به خانومای حامله یا افراد معلول یا مسن کمک میکنم.

یه بار دور و بر سه دقیقه با صندلی اتوبوس به صورت داوطلبانه ور رفتم تا برای یه خانوم نابینا و سگش صندلی رو باز کنم که بشینن. یعنی پدرم دراومد...

ولی حسش خوبه.

تو ایران بارها مسخرم کردن وقتی کمک کردم.

دو بار تو ایران پریدم بین دو نفر که میخواستن به هم چاقو بزنن (دو باااررررر) و جلوشونو گرفتم.

مردم هیچ کاری نمیکردن فقط فیلم میگرفتن که اینا چاقو بزنن به هم. دو باررررر

بعد که جلوی اینا ور گرفتم مردم اومدن مثلا پادرمیونی کنن.

جیغ زدم بی خاصیتا. بی غیرتا. بدبختا. منتظر بودین یه دختر بیاد این گوریلارو از هم جدا کنه و شماها فقط فیلم بگیرین؟!

خجالت کشیدن همه.

ولی جلوی فاجعه رو دو بار گرفتم...

ولی بابام داشت منو میکشت.

راستم میگفت

میگفت اگه چاقو رو میزدن به تو چی؟

گفتم بابا یه لحظه حس کردم داداش داره دعوا میکنه

دلم نیومد

بار اول باز زیاد عصبی نشد

بار دوم داشت سکته میکرد!

ولی جلوی مرگ و میرو چاقو رو دوبارررر گرفتم.

بار دوم البته دوست پسرمم داشت منو میکشت...


پی نوشت دو:

دیروز و امروز

به خودم گفتم

یه روزی با همسرم و بچه هام میام خرید میکنم ازینجاها

و یهو یاد دوست پسر ایرانم افتادم!

خدا رو چه دیدین شاید زن اون خنگ شدم!

  • یه آدم

پریروز

تو گروپ میتینگ

در حالی که من پرزنتیشنمو ارائه داده بودم

یهو استادم وسط صورتم نگاه کرد

خندید

و گفت مریم قراره یه پرزنتیشن دیگه ارائه بده دو هفته دیگه!

گفتم وات؟!!

گفت بله!

من پنجمین پرزنتیشنمو 11 روز دیگه دارم بچه ها!!!

یعنی توی یه ترم من 5 تا پاورپوینت پرزنتیشن خفن ارائه دادم!!!

از هیچ کدوم بچه ها اینو نخواسته

فقط از من خواست!!!! نمیفهمم به چه علتی!

ازین 5 تا دو تاش مال کورسم بود. سه تاش مال گروپ میتینگم.


ترم دیگه امیدوارم یه کورسی بگیرم که این شکلی نباشه!

این کورس یه واحدی ما اینقدرررررر lab report و پرزنتیشن داشت که حد نداره.


دیروز

وقتی بعد از ظهر از خواب بیدار شدم (به شدت بدنم تو طول هفته خسته شده بود) و قرار بود شبش با دوستم برم بیرون

دیدم یا حضرت عباس ساعت پنج و چهل دقیقه هست!!!

این staples ها شنبه ها ساعت هفت میبندن!!

منم میخواستم ساعت 4 بیدار شم یه دوش بگیرم فوری برم اونجا، دیگه تا هشت شب خونه باشم که اماده شم برم بیرون.

زد و من دور وبر یه ربع به شیش بیدار شدم

بدو بدو دوش گرفتم و فرار کردم سمت استیپلز

چون شنبه هست دو تا اتوبوسم نرسید سر وقت! یکیش که کلا نیومد!

خلاصه درست ساعت هفته رسیدم اونجا و درست ساعت هفت در اونجا رو بستن!!!!!

منم رفتم Indigo!

Indigo و Staples دو تا لوازم التحریر-کتابفروشی-جینگول فروشی مثل شهر کتابای خودمونن

چیزای خیلی خیلی قشنگ و البته گرون میشه توشون پیدا کرد.

خلاصه این Indigo یاد و خاطرات گذشته + برنامه ریزی برای آینده  زندگی زیبا رو برای من زنده کرد دوباره! یه مدت بود کلا تو دانشگاه درگیر درس  مشق بودم و از همه چی غافل.

من یه اخلاقی دارم، حالا خوب یا بد

اینجور جاها رو دوست دارم تنهایی برم.

چون بعضی وقتا سه ساعت حداقل میمونم اون تو و میگردم و خرید میکنم و خرت و پرتا رو نگاه میکنم بدون اینکه زمان رو متوجه بشم.

و میدونم که برای بقیه ممکنه این قضیه boring باشه.

فقط و فقط و فقط دوست پسر سابقم بود که میومد و میرفت یه گوشه میشست و منو نگاه میکرد و گاهی فیلم میگرفت و بعدش نشونم میداد و میگفت میبینی چطوری عین بچه ها ذوق میکنی؟ در نتیجه اون میتونست بیاد تو خلوت من.


مخصوصا وقتایی که میرفتیم دریا کنار

بعضی وقتا دو ساعت فیلم میگرفت

میگفت وقتی آب میبینی کلا از دور و برت بی خبر میشی...

آب تو رو میبره...


خلاصه

رفتم و وارد شدم به این کتابفروشی

قیافش تقریبا شبیه این بود




رفتم تو

یه آهنگ قشنگی پخش میشد...

خلاصه کلییییییییییی ذوق کردم!


تو ایندیگو خیلی چیزا میشه پیدا کرد

درسته که پکیج لوازم التحریرش کامل نیست

ولی چیزای دیگه زیاد دارن

یه جور لیوان ها هست

که اگه بخوای برای کسی هدیه بخریش خیلی خیلی خیلی مناسبه...



ایندیگو بیشترش کتابفروشیه البته

نمیدونم اینو درست تلفظ میکنم یا نه

شاید ایندیگو غلطه.

نمیدونم


این عکسا رو از اینترنت گرفتم ولی خیلی خیلی خیلی شبیه این هست

عین این بانک سامان ها تو ایران که همه جا شبیه همن!!!!



بعد یه قسمتی هست

دقیقا مال بچه هاس فقط!

ولی نود درصدشو آدم بزرگا بودن اونجا!!!! یعنی 10 تا بچه بود و نود تا آدم بزرگ یکیشم خودم!!!




الان مبفهمم چرا این دوستم میخواد ازدواج کنه بچه!

دوست داره ازدواج کنه بچه داشته باشه دستشونو بگیره ببره اینجا.

بعد قیمتا با کمترین حقوقها هم مناسبت داره. یعنی تو با هر حقوقی میتونی بیای اینجا برای بچه هات خرید کنی.

در نتیجه همه بچه ها ازین چیزا دارن. اون اختلاف طبقاتی وحشتناکی که توی ایران دیده میشه اینجا ابدا دیده نیمشه.

حتی شنیدم که توی تورنتو و ونکوور با اینکه پولدار زیاد هست، ولی اکثریت جامعه یه استاندارد خیلی بالا برای زندگی دارن.

مثل ایران ما نیست...

خلاصه، ایشالا قسمتتون بشه بیاین اینجا.


پی نوشت: آقای خیری، خیلی بهم لطف دارین، خیلی ازتون ممنونم. ممنونم به خاطر نظر قشنگتون.

  • یه آدم