خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زبان انگلیسی» ثبت شده است

ازینکه بسیاری از فانتزی هام دارن اتفاق میفتن خیلی خوشحالم (البته مطابق معمول یه سریشونم اتفاق نیفتادن هنوز! چون اصولا آرزوهای من زیاده). من تحقق پیدا کردن خواسته هام دیر و زود داره، اما سوخت و سوز نداره! داره باورم میشه.
یه مثال پیش پا افتاده:
از وقتی آخرین بار رفتم کلاس زبان (خدا سال قبل)، همیشه یکی از فانتزیام این بوده که وقتی که بسیاری از کارهامو انجام دادم و بقیه هم دارن انجام میشن، من برم کلاس زبان انگلیسی و برنامم طوری باشه که دم غروب برم کلاس زبان و شب برگردم خونه و موقع برگشتن به خونه سوار اتوبوس واحد یا تاکسی شم (یکی از فیووریتهای من اتوبوس شرکت واحد بوده و هست و از ازل من به این وسیله نقلیه! علاقمند بودم و نمیدونم چرا هیچوقت از چشمم نمیفته و نامبر وان من هست!) و همینطور بارون و برف بباره و من بیرونو تماشا کنم و لذت ببرم از زندگی...
شاید واستون خنده دار باشه ولی واقعا این یکی از فانتزیام بوده!
چرا این فانتزی من بوده؟
چون وقتی دانشجوی دوره کارشناسی بودم (شرح کلاس زبان رفتنم تو یکی ازین پستهام هست) اون ترمی که میرفتم کلاس زبان به خاطر تداخل کلاسای داخل دانشگاهم خورده بود به غروب کلاسم (برنامه زمانی غروب رو ست کرده بودم). من با اتوبوس واحد میرفتم و میومدم (من همیشه اتوبوس واحد رو به تاکسی ترجیح میدم). اتوبوس واحد از جردن عبور میکرد و من همزمان با زمزمه اینکه وای این لباسا چقدر خوشگلن! (لباسای توی ویترین، چون واقعا شیک و خوشگل بودن و من نمونه هاشونو حتی تو تندیس ندیده بودم) همینطوووورررررر آئودیوی Emma رو که تو ام پی تری پلیرم ریخته بودم گوش میکردم و از رو کتابم هر از گاهی چند خط میخوندم و خلاصه ادامه میدادم.
هر از گاهی نگاه میکردم به ویترین مغازه ها، یادمه یه فروشگاه بزرگ مواد غذایی بود (سوپر استور) که من مشابهشو تو خیابون خودمون و خیابونای نزدیک ندیده بودم به جز زعفرانیه.
و از بخت بد یا خوب، من تنها ادم ازون کلاس زبان بودم که اون مسیر رو هر هفته دو سه بار طی میکردم! هیچ کس هم مسیرم نبود. ممکنه از خوشبختیم باشه! چون اون ساعتهای تنهاییم کمکم کردن که فانتزی بسازم!!!
اون ترم، همون ترمی بود که من زبانم یهو از 5 رسید به 80 مثلا! خیلی پیشرفت کردم.
خیلی واسم عجیبه (و جالب) که چه چیزایی واسه من فانتزی میشن! ملت از خدا پول میخوان. خیلی میخوان، ماشین و خون میخوان، چرا این چیزا تو مغز من جا ندارن!!! چرا آخه! خدایا تو مخم عشق به پول رو جاری کن!!! واقعا حرص میخورم. چرا پول و ثروت آخرین اولویت منه؟! چرا آرزوهای من هیچ کدوم پولی نیستن؟! چرا من خونه و ماشین گرون و خوشگل و مجلل تو برنامه هام نیست!؟ حتما یه تخته ام کمه! :|
خلاصه، این روزا اون فانتزیم (یعنی تکرار همون موقعیت و همون کلاس) داره تکرار میشه و حسش برای من خیلی خوبه. به برف و بورانشم میرسیم!

اون روزها من تو خوابگاه زندگی میکردم. بعد کلاسم در اکثر مواقع (هشتاد درصد مواقع) میرفتم خوابگاهم. همیشه ته دلم میگفتم خداجون دفعه دیگه که میرم کلاس زبان خونه خودمون باشم! و الان خونه خودمونم! این حسو دوست دارم!

من مجرد بودن رو دوست دارم.
ازینکه خودمم و خودم رو خیلی دوست دارم.
ازینکه بی هوا زیر بارون راه میرم رو دوست دارم.
ازینکه اونطوری که دوست دارم زندگی کنم رو بهش علاقه دارم و براش تلاش میکنم.
ازینکه آدما رو دوست دارم رو بهش حس خوبی دارم.
ازینکه کودک درونم فعال هست رو دوست دارم.
ازینکه شاد هستم رو دوست دارم.
ازینکه مردای متاهل خیلی جاها که میرم دوست دارن بهم کانکت شن رو حقیقتش دوست ندارم و تو روزهای اخیر خیلی ازین بابت رنجیدم. ازینکه خیلی راحت برای زدن مخم! میگن کاش ما مجرد بودیم رو دوست ندارم. ازینکه به هر کلکی متوسل میشن تا لعاقه ما دخترا به خودشون رو جلب کنن رو دوست ندارم. ازینکه بلدن از چه راهی تو هر دختری نفوذ کنن برای من جالب نیست. ازینکه پسرای مجرد بنده خداها این مسیرو اشتباه میرن (یکیش پسری که دوسش داشتم) و نهایتا نمیفهمن به کدوم ساز ما برقصن دلم میسوزه واسشون. ازینکه مردا انقدررررررررررر حرفه ای هستن برام هم خنده داره هم جالبه هم دوسش ندارم هم عجیبه!
ازینکه دارم یاد میگیرم بعد هزاران سال که بدون اینکه جیغ و داد راه بندازم! بتونم آفر یه مردو محترمانه رد کنم! (یه مرد متاهل الاغ جستجوگر که نه عرضه داره طلاق بده خانومشو نه عرضه داره ادامه بده زندگیشو با همون شکل قبلیش و دنبال وقت گذرونی هست) رو دوست دارم. قبلنا وقتی یه مرد بهم میگفت ازم خوشش میاد سریع اعصابم داغون میشدو محل رو ترک میکردم و اشکم از چشمممیومد با عصبانیت. ازینکه الان محترمانه میشونمشون سر جاشون و میفهمن با یه دختر احمق روبرو نیستنو دوست دارم. ازینکه لا یه مرد متاهل از من خوشش بیاد رو دوست ندارم!
ازینکه انقدرررررررررر بین یه پسر مجرد و یه مرد متاهل تفاوت هست من متعجبم! هنوز متعجبم. بعد سالها!
ازینکه نمیتونم حال کسی رو بپرسم که بهم خیلی محبت و لطف داشته خوشم نمیاد. حسش خوب نیست برام. ازینکه خودش باعث و بانیش هست هم ناراحتم. من اگه باهاش کاری داشته باشم هم دیگه روم نمیشه بهش بگم. مردم ابزار من که نیستن.
اخیرا یهو از هوا افتاده تو مخم که یه پسر پولدار میخوام یه پسر پولدار میخوام یه پسر پولدار میخوام!!! چرا آخه؟! به چه دردم میخوره! اصلا نمیدونم قراره چیکارش کنم در حالی که واقعا پول واسه من ملاک نیست. ولی خب افتاده تو مخم و داره میشه یه فانتزی! متاسفانه! یه پسر پولدار خوش اخلاق تحصیل کرده باشعور باادب وفادار که مثل خودم مینمم 300 تا کتاب خونده باشه نیاز دارم! چند روزه که تو مخم میچرخه و همزمان که میشینم این مقاله ها رو میخونم این آدم فرضی میاد از جلوی چشمم رد میشه!!!! شوهر میخوام!! نمیدونم! میخوام! شوهر نمیخوام. یه همدمی دوستی چیزی میخوام! کسی که پا به پام بیاد. چی دارم میگم؟!

بعدها کتاب Emma رو با فرمت اصلیش خوندم (اون کتابی که تو اتوبوس واحد میخوندم خلاصه شده اما بود)، کتاب مال خانم جین آستین نویسنده انگلیسی هست (کتاب غرور و تعصب هم مال ایشونه)، کتابش زیباست ولی بهتر ازون هم پیدا میشه، من جمله همین غرور و تعصب.

ازین که این فانتزیم اتفاق افتاده خوشحالم خلاصه.... امیدوارم بقیه خواسته هام هم به حقیقت بپیوندن....
یکی از خواسته هام اینه که بتونم زندگی آدما رو عوض کنم و بهشون جهتی رو بدم که در راستای خواسته هاشونه.... همون طور که برای خودم اتفاق افتاده.... امیدوارم اون روز رو ببینم....

امیدوارم از پس این 40 تا مقاله و کتاب و بقیه چیز و میزا بربیام و بتونم همه رو تموم کنم...



  • یه آدم

چقدر این تیکه تیکه نوشتنو من دوست دارم!

اینطوری ادم خالی میشه.

هر هشت نه ساعت یه پاراگراف مینویسیو راحت میشی! سبک میشی.

 

دیدین مثلا دارین یه موضوعی که از نظرتون خیلی مهم و حیاتی هست و بخشی از زندگیتون هست رو برای کسی تعریف میکنین و اونم میگه آهان، آره، درسته، بلا بلا بلا، بعد متوجه میشی طرف ابدا حواسش نبوده، یا حواسش به حرفات بوده اما همه حواسش نبوده؟ در حالی که اون موضوع یکی از حیاتی ترین موضوعات زندگی تو هست؟ طرف مقابلت مثلا رفته داره با بقیه صحبت میکنه، همزمان داره جواب پیامای بقیه رو میده، یا مثلا سرشو تکون میده اینور و اونورو حوصله ش سر رفته؟!

حسش خیلی بده!

امیدوارم هیچوقت تجربه نکنین. هیچوقت...

 

چند وقت قبل، یکی از مخاطبین وبلاگ نوشته بود برام: خوشبحالت که زبانت خوبه.

در جواب ایشون میخوام بگم که عزیز من! من زبانم تعریف نداره، ولی میتونم بگم که از وقتی دست چپ و راستمو از نظر عقلی! از هم تونستم تشخصی بدم، هر روز (هر روز ها) از سال رو من به خوندن انگلیسی مشغول بودم (یا گوش کردن یا دیدن).

یادمه ترم سوم دانشگاه بلاخرهههه با تعریفاتی که دوستان و همکلاسیام از موسسه های مشهور داشتن تصمیم گرفتم برم یه مصاحبه، یادمه خود Interview دورو بر ده تومن هزینه ش بود (خدا سال قبل که هزار تومن کلیییی پول بود و تو موسسه های دیگه اصلا هزینه مصاحبه نمیگرفتن از کسی). خاطرم هست که خانمه اومد تو، گفت خب وات ایز یور نیم؟ منم که اینو از قبل اماده کرده بودم!!!! گفتم مای نیم ایز محلقا! (مثلا)، گفت خب Tell me about yourself گفتم یا حضرت عباس! یعنی چی! و این در حالی بود که دانش انگلیسی من تو رشته خودم خوب بود (خیلی خوب نه، خوب)، گفتم my major is… گفت فقط همین؟ خب چطوری شد اینو انتخاب کردی، چرا میخوای زبان بخونی، شانس آوردم خانم بود! اگه اقا بود من سرخ میشدمو میپریدم بیرون اتاق و موسسه رو ترک میکردم و دیگه پامو توی هیچ موسسه ای نمیذاشتم!!! خلاصه مصاحبه من به قدری افتضاح بود که منو تو سطح Elementary از اون کتاب گذاشتن! تو کلاسمون یه کتاب رمان همیشه تدریس میشد، یه کتاب لغت و گرامر و کتاب اصلی که شامل همه اینا و مکالمات و رایتینگ میشد. من اولش به حدی گیج بودم! که حد نداشت. یادمه دو سه هفته اول من اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم. بار اولم بود که میرفتم کلاس زبان و عین این ادمای بی سواد فقط دست اینو اونو نگاه میکردم، هر ترم 20 واحد برمیداشتم و فشار وحشتناکی رو تحمل میکردم.

اون ترم رو هم تقریبا 6 جلسه شو از دست داده بودم (چون یهویی تصمیم گرفتم برم کلاس زبان! و خب وسط ترم بود، اونا که نمیتونن برنامشونو با من تنظیم کنن!!!). یادمه آخرای همون ترم من و دوستم باید لکچر میدادیم. بعد لکچرم حس کردم زبانم قوی تر شده، با اینکه شاید کلا سه هفته سپری شده بود. دلیلش میدونین چی بود؟ سه هفته هر روززززز 3 تا کتابو میخوندم از هر کدومشون چند صفحه. هر روز تمرین میکردم. تو اتوبوس که میشستم کل اون دو ساعت و نیم رو رمان میخوندم و هندسفری تو گوشم بود.

جالبه، که اون ترم نمره من فکر کنم 4 از 5 شد که خب بدک نبود. اما ترم بعدش من زبانم ازین رو به اون رو شد! ما دوباره مصاحبه اجباری داشتیم که بخشی از نمرمون بود و صبح جمعه ساعت 8 بود زمانش! یادمه من که اول ترم نمیتونستم خودمو معرفی کنم و همه خنده شون میگرفت بهم، اونروز به حدی بهتر از بقیه صحبت کردم که ممتحن نمره کاملو بهم داد و گفت تو خیلی با استعدادی! دیگه هم کلاس زبان نرفتم چون واحدای درسی خیلی فشار می اورد. یادمه ترم 5 وقتی زبان تخصصی برداشتم و مجبور بودیم تو کلاس مثل بلبل صحبت کنیم! استادم تو دانشگاه هر جلسه اولش منو صدا میزد میگفت بیا برای ما صحبت کن. هر جلسه. انقدر زبانم قوی شده بود که هر روز به بچه ها کمک میکردم. تمام ویدئوها رو ترجمه میکردیم با بچه ها و به بقیه میدادیم. از خودم میپرسیدم خدایا من همون آدمم؟ که پارسال نمیتونست خودشو معرفی کنه؟؟؟ میخوام بگم، که اگه چیزی رو بخوای از صمیم قلبت، و تلاشم بکنی براش، بهش میرسی، من تو دو ماه، زبانم ازین رو به اون رو شد. بعد ازون دیگه هرگز خوندن زبان انگلیسی رو کنار نذاشتم. همیشه رمان میخریدم و میخوندم. این خاطرات برای من به حدی دلچسب شدن، که الانم که الانه، هر از گاهی به دوستم میگم دوست دارم دم غروب یه کلاس زبان داشته باشم که موقع رفتن و برگشتن از کلاس هدفون تو گوشم باشه و کتاب بخونم! کلاس زبانم دوستای خوبی رو هم برام اورد. دوستایی پیدا کردم که الانم باهاشون در ارتباطم.

میدونین، صحبت کردن ما تا وقتی تو کشور انگلیسی زبان نریم هیچوقت مثل اونا نمیشه، ولی میتونیم گرامر و لغت و نمیدونم چشم و گوشمونو تقویت کنیم.

انقدر باید به منابع مختلف و کتابای مختلف چنگ بندازین، تا بلاخره پیداکنین که چه مدل آموزشی و چه کتابی برای شما مناسبه.

یه روز اراده کنین، و شروع کنین! و دیگه کنار نذارین! همه آدما با استعدادن، هر ادمی میتونه زبان یاد بگیره یکیش خودم (یکی باید این حرفا رو به من بگه که در حال حاضر سطح زبانم در حد مناسب نیست!).

 

راستی، این مستندای Taxi to the dark side و Winter on fire هم زیبا و دیدنی هستن.

اولی درباره یه جوان افغانی هست که اشتباهی توسط سربازا دستگیر میشه و بعد از روز بر اثر شدت شکنجه از دنیا میره! آخرش متوجه میشن که بی گناه بوده. یه جایی ازین مستند، در حالیکه داره نشون میده که زن ارتشی آمریکایی یه طناب دور سر یه افغانی پیچیده و با خنده و در حالی که مست هست اونو لخت لخت میکشه رو زمین، همون موقع یه سرباز دیگهبا گریه تعریف میکنهبرای اقای کارگردان که تو زندان های امریکا تو افغانستان گاهی وقتا بعضی سربازا از سر تفریح انقدددررررر با پا لگد میزدن به بدن این زندانیای بی گناه، که پای خودشون خسته میشده! و استاپ میکردن. آخه حیوان! تو بویی از انسانیت نبردی؟ دوست داری همون کارو باهات بکنن؟؟؟ امیدوارم سر تک تکشون بیاد. این مستندا چند سال قبل دیدم، ولی هنوز جلوی چشممه...

یه مستند دیگه که فوق العاده زباست، همین وینتر ان فایر هست که نوشتمش، درباره اعتراض مردم اوکراین به دولت هست (سال 2013 و 2014)، این مستند فوق العادست زیبا و جذاب و پر از عشق و دیدنیه! چه مردم شجاعی... مردم اول میرن تو میدون استقلال کیف شروع میکنن به اعتراض، بعد لباش شخصیا و پلیس اونا رو لت و پار میکنن و مردم پناه میبرن به کلیسا، از روز بعد همه اوکراین جمع میشن تو میدون استقلال شهر! انقدر تظاهرات میکنن و به روش قرن 16ام میلادی سنگر میسازن (در حالی که نه پولی دارن و نه امکاناتی) و تو خیابونا تو سماور چایی میخورن تا بلاخره پیروز میشن!

دیگه باید کم کم خاک و کود بخرم و خاک گلدونامو عوض کنم.

خیلی پر شاخ و برگ شدن و باید هر گلدون رو دو الی سه گلدون کنم! البته اگه فرصتی باشه. چون نیست ظاهرا. کلی کار مهم دارم.

گلدونای من 50 تا بود (اگه در توانم بود حتما تا الان صد بار باغ گلو گلخونه هم ایجاد کرده بودم!) که بتدریج به خاطر نامناسب بودن کود ارائه شده توسط مغازه دارا! و به خاطر گرمی هوا سوخت و من با وجود مراقبتهای شبانه روزی هیچ کاری نتونستم انجام بدم تا که رسید به تعداد فعلی :(

 

امیدوارم این خراشی که دوستام ناخواسته و اتفاقی رو صورتم کشیدن به زودی خوب بشه. خیلی پررنگه رو صورتم. امروز ازش خیلی خون اومد. خیلیم میسوزه.

 

این نوشته رو خیلی دوست دارم، چند بار هم چاپش کردمو دادمش به دوستام (با مقداری تغییر البته!)

دوست عجب امنیت خوبی ست

میتوانی با او خودِ خودت باشی

میتوانی دردهایت را

هرچندناچیز

هرچند گران

بی خجالت با او در میان بگذاری

از حماقت هایت بگویی

دوست انتخاب آزاد توست،اختیار توست

نامش را در شناسنامه ات نمی نویسند

نامت را در شناسنامه اش نمی نویسند

دوست عرف نیست

عادت نیست

معذوریت نیست

دوست از هر نسبتی مبراست

دوست سایبان دلچسبی ست ،

تا خستگی ات را با او به فراموشی بسپاری

 

این کتاب me before you که میخونمش، گاهی وقتای متنای بی نظیری داره (مثل کتاب A walk to remember)، یه جایی از کتاب از کتاب هست که دختره لوئیزا درباره خودش و Will همون پسره که لوئیزا پرستارش هست میگه:

The difference between growing up like me and growing up like Will was that he wore his sense of entitlement lightly. I think if you grow up as he had done, with wealthy parents, in a nice house, if you go to good schools and nice restaurants as a matter of course, you probably just have this sense that good things will fall into place, that your position in the world is naturally an elevated one.

من این دختره رو خیلی دوست دارم.

همین لوئیزا رو.

همسن منه.

یه جورایی اخلاق و رفتارش خیلی شبیه منه. نه تو همه موارد. تو یه سری مسائل.

میخوام بدونم اخرش چی میشه.

  

  • یه آدم

درباره تصمیم من برای زبان انگلیسو چند تا مطلب دیگه!

ازونجایی که جدایی من و انگلیسی هم از نظر قلبی و هم از نظر جبری! تقریبا منتفیه! تصمیم گرفتم با مشورت با دوستان صاحب نظر این روش رو انتخاب کنم!

اول اینکه:

مجبورا باید ادامه بدم به خوندن کتابای لغت!!!

و میخوام خوندن با لایتنر رو ادامه بدم و حوصله انکی و ممرایزو ندارم.

 

در ثانی:

میخوام بعد این، فیلما و مستندها و برنامه هایی که دوست دارم رو، مو به مو گوش بدم، از زیرنویس انگلیسیشم استفاده کنم، و تمام لغاتی که از نظرم زیبا هستن یا گرامرشون قشنگ هست رو استخراج کنم و یاد بگیرم! این به نظرم با روحیاتم بیشتر سازگاره!


و اما درباره کانادا!

اول اینکه: چطور شده که میخوام درباره کانادا صحبت کنم؟

مدتی بود که درباره کانادا و سیستم آموزشیش و کلا درباره سیستم حمل و نقلش و هواش و... تحقیقات انجام میدادم. قبلنا هم که چند تا فیلم دربارش دیده بودم از جمله "آقای لازار" و تاثیرات مثبتی رو ذهنم گذاشته بودن نسبت به کانادا. حالا برای اینکه عقاید و نظراتم رو درباره این کشور منطقی تر و مستحکم تر کنم، یه سری تحقیقات انجام دادم (و دارم انجام میدم)، متوجه شدم که کانادا کشور خیلی خوبیه برای زندگی! خانواده محورم هست (چیزیکه من میخوام!)، بچه های آدم در رفاه و ارامش روانی بزرگ میشن، خود آدم اعصابش آرومه و....

خلاصه کانادا کشور خوبی برای زندگی کردن هست (البته اینو با توجه به تحقیقاتم دارم عرض میکنم و کاری به راست و دروغش ندارم!)

اینم ازین!

 

مدتی بود که تصمیم گرفته بودم درباره Big Z تو کارتون Surf’s Up صحبت کنم.

Big Z قهرمان موج سواری چندین دوره در بین پنگوئن های امپراطور بود، پنگوئنی بسیار مهربان و خونگرم، خیلی متواضع و فروتن و... اما تو یکی از مسابقات، موج تعادلشو به هم میزنه، بیگ زی خودشو به سختی نجات میده و برنده نمیشه و یکی از پنگوئن های تازه وارد و خودخواه برنده اون مسابقه میشه، بیگ زی همون جا و قبل از اینکه اعلام بشه دوم شده و قهرمان نشده، یواشکی از اونور ساحل میره به یه جای دورتر و تنهایی زندگیشو شروع میکنه و همه فکر میکنن اون تو دریا غرق شده و براش مراسم میگیرن. بعد ازون هر سال فستیوالی به اسم "یادبود بیگ زی" تو اون ایالت برگزار میشه به مدت ده سال، تا اینکه تو سال دهم یه پنگوئن کم سن و سال و تازه وارد با تلاش فراوون به مسابقه راه پیدا میکنه و در نهایت این پنگوئن باعث میشه بیگ زی تصمیم بگیره دیگه در خفا زندگی نکنه.

جالبه وقتی ازش میپرسن تو که این همه اجتماعی و مهربون هستی چطور شد از ترس شکست خوردن تصمیم گرفتی وانمود کنی که مردی؟ بیگ زی در پاسخ میگه: از ترس شکست نبود، من قهرمان خیلی ها بودم (از جمله خود این پنگوئن جوان تازه وارد) و اونها اگه شکست منو میدیدن دلسرد میشدن...

من قانع شدم با حرفاش! یعنی این پنگوئن حرفاش برام قانع کننده بود و یه جورایی رفتارش و مهربونیش و تواضعش و حس همدردیش و کمکش که حتی اون قهرمان خودخواه رو هم نجات داد از مرگ حتمی و همینطور این پنگوئن تازه وارد جوون رو، بهم درسهای قشنگی یاد داد.

همین!

میخواستم بگم “Big Z” رو خیلی دوست دارم! خیلی!!!

 

   

  • یه آدم

با تمام علاقه ای که به انگلیسی دارم، گاهی واقعا خسته کننده میشه!!!

  • یه آدم