خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جودی ابوت» ثبت شده است

ما هممون رفتن جودی به دبیرستان و بال دراورردنش از شدت خوشحالی و ادامه تحصیلش و نویسنده شدنش و ازدواجش با جرویسو دیدیم


ولی هیچ کدوممون حواسمون به "سادی" نبود...


همون دختری که قرار بود تو روز گردهمایی ثروتمندا خودش رو قرار بود بهشون نشون بده...

رقیب جودی و دو تای دیگه بود....


اون روز با اینکه خوب کار کرد ولی خب جودی به خاطر انشاش انتخاب شد و اون نه...



دو سال بعد وقتی جودی دم در دبیرستان لینکلن دیدش که با حسرت داره نگاه میکنه اونجا رو و وقتی جودی رو دید فرار کرد و جودی پیداش کرد و باهاش حرف زد، گفت که از نوانخانه اومده بیرون و شده خیاط...


میخوام بگم


شاید اگه سادی میرفت همون دبیرستان، یه آدم خیلی موفق تر میشد و به جای رویاپردازیهای جودی الان برای خودش یه آدم خیلی موفق بود...


ولی هیچوقت این اتفاق براش نیفتاد


هیچوقت این شانس بهش داده نشد...



زندگی همینجوریه...


آدم نمیدونه فرداش چی میشه!


آدم نمیدونه کی قرعه به اسمش میفته...



آی که زندگی بازیها داره ها....



match point رو دیدین؟!



زندگی گاهی اونقدر خنده دار و مسخره میشه...



***


یکی از چیزایی که خیلی بابت داشتنش خوشحالم اینجا


اینه که هر کار کوچیکی که کردیو میکنی توی زندگیت اعم از خوبی و بدی یه جایی میخوره تو سرت و یا تو رو میکشه بالا.


مثلا:


یادتون هست درباره جمهوری کیراباتی و درباره گلوبال وورمینگ و پنگوئن ها و این چیزا نوشتم؟!


اینجا تو همین کلاسای تیچینگ و تی ایی، ما باید پرزنتیشن ارائه بدیم


منم چند تا موضوع انتخاب کردم و هر بار پرزنتیشنهام رو بر اساس اونها ساختم و این موضوعات هم توشون بودن.


یه استقبالی شد...


فکر نکنین فقط دارای نایس بودن کانادایی هست...

نه


واقعا استقبال کردن...



خلاصه دوستان



هر کاری که میکنین

یه روزی دستتون رو میگیره...



***


من بی خبر، تا همین دیشب خبر نداشتم که دریاچه ارال خشک شده کامل! اونقدر گیج شدما...


دریا چه آرال چیه و کجاست و چه بلایی سرش اومده؟! (میدونم که شما همتون بلدین، اینو میذارم برای بی خبرایی مثل خودم)


دریاچه آرال یا دریاچه خوارزم یک دریاچهٔ آب شور در آسیای میانه میان قره‌قالپاقستان در کشور ازبکستان در جنوب و قزاقستان در شمال بود.

آرال در گذشته یکی از چهار دریاچهٔ بزرگ دنیا بود که ۶۸ هزار کیلومتر مربع وسعت داشت اما از دههٔ ۱۹۶۰ که دولت شوروی انحراف مسیر رودخانه های آمودریا و سیردریا به صحرای قره‌قوم (به منظور کشاورزی) را آغاز کرد، این دریاچه رفته رفته آب رفت و در سال ۱۹۸۷ به دو دریاچهٔ کوچک آرال شمالی و آرال جنوبی تقسیم شد. در سال ۲۰۰۴ مساحت آن به ۲۵٪ مساحت اصلی رسیده و درصد شوری آب آن ۵ برابر شد. دو دریاچه شمالی و جنوبی در سال ۲۰۰۷ به ۴ دریاچه یکی دریاچهٔ آرال شمالی، دو دریاچه در شرق و غرب دریاچهٔ جنوبی پیشین و یک دریاچهٔ کوچک بین دریای شمالی و جنوبی تقسیم شدند که همگی در مجموع ۱۰ درصد مساحت اصلی دریاچه را داشتند. در سال ۲۰۰۹ تصاویر ماهواره‌ای نشان داد که دریاچهٔ شرقی و دریاچهٔ جنوبی هم به‌کلی خشک شده و دریاچهٔ غربی نیز بسیار کوچک‌تر شده‌است. حداکثر عمق دریاچهٔ آرال نیز در سال ۲۰۰۸ حدود ۴۲ متر اندازه‌گیری شده‌است.

بخش کوچک باقی‌ماندهٔ این دریاچه هم گرفتار آلودگی‌هایی نظیر دورریزهای آزمایشهای نظامی، کودهای شیمیایی، آفت‌کش‌ها، و پسماندههای پروژه‌های صنعتی و همچنین درصد نمک بسیار بالا شده‌است. آلودگی زیست‌بوم بزرگ‌ترین مشکل این پهنه آبی است.

خلاصه کلام:

شوروی راه رودخونه ها رو به دریاچه بست، که بتونه با اون آبها پنبه پرورش بده.

و دریاچه رو خشک کردن

دریا بودا...

دریاچه نبود...




این سیر زوال دریاچه هست


اینم از عکسایی که بعد ا زخشک شدنش گرفتن..





لعنت بر سیاست



پی نوشت: دلم برای دوستم تنگ شده... امشب ازون شباست که دلم واقعا برای دوستم تنگ شده...

  • یه آدم

Everyone goes through tough and lonely times,

and they need someone to warm their heart

even if they only get a little bit of help,

the person who was helped can go on to help others


اینا جمله های بسیار قشنگین

برای همین اینجا نوشتمشون


از همون انیمیشن جودی ابوت میاد...


من اون روزهای سختی و تنهایی رو تجربه کردم... میدونم که همه تون تجربه کردین و این قضیه مختص من نیست

و معنای اون جمله ها رو خیلی خوب میدونم

و قدر کسانی که تو تنهاییام با من بودن رو هم


و کسانی که میتونستن باشن ولی نخواستن رو هم تو ذهنم نگه داشتم


***



شبا که از سر کار برمیگردم

دیگه نای هیچ کاری رو ندارم


بیشتر خستگی فکری و فیزیکیه هر دوشو میگم


نمیدونم که کدومش میچربه...


ولی نوشتن بهم جهت میده


کمک میکنه که فکر کنم


کمک میکنه مغزم خالی بشه


حرف زدن با آدمای درست و درمون و آدمایی که دوسشون دارم هم همینطور


نوشتن باعث میشه بدونم چیکاره ام

چند چندم


هرچی حالم بیشتر خوب باشه یا هرچی بدحالتر باشم هم (extreme) نوشتن بیشتر میچسبه.


***


نمیدونم چرا کوچیک بودن این شهر اصلا به چشمم نمیاد!!!


همه میگن این شهر کوچیکه من اصلا نمیفهمم کجاش کوچیکه! شایدم مخم من اینجوریه:

اکی ریم تو قراره توی یه شهر کوچیک زندگی کنی پس توقعاتتو به صفر برسون!

نمیدونم، 

به وقتش شاید خیلی حال هم بکنم...


حالا تو که کل عمرتو نشستی کنج خونه و داری غیبت میکنی اگه ونکوور بودی میخواستی چیکار کنی مرد مومن؟!؟


***


امروز میخوام در ادامه این پست قبلیم، براتون یه چیزایی بنویسم (اسشمو بذارین عقده ای بازی هرچی، دوست ندارم به کسی بگمشون، اینجا بنویسم حسم بهتره)

اینکه، فرهنگ بیشتر مردم خاورمیانه اینجوریه:

ما بهترینیم

ما از همه سریم

کانادا اشغاله

ما جامون بهترین جاهاس

ما رو امریکا رو هوا میزنه چون ما نخبه ایم

و یارو برای بار چندم ریجکت شد برای گرفتن ویزای امریکا

ایرانیم نیست!


فکر نکنین فقط ایرانیا اینطورین


همین ادما، وقتی میبینن تو یه حرفی میزنی ،فوری عین این عقده ایا میگن دیدی من بهت گفته بودم اینطوری میشه؟! اصلا یارو نگفته بودا... ولی دوست داره اون لحظه خالی ببنده.


بگه من بهترینم

من همه چی رو پیش بینین میکنم


پیش بینیشون در این حده:

مثلا:

میگن ما از مراقب امتحان موندن تنفر داریم، ما از همه چی تنفر داریم، این کارا در شان ما نیست.


بعد من بعد از ده ماه برگشتم میگم مراقب امتحانا شدن گاهی خسته کننده هست


زنه با اون ریخت و هیکلش اومده جلو جلو جلو، میگه دیدی من بهت گفته بودم ده ماه پیش که مراقب امتجان بودن تنفر آوره؟!

بهش میگم من نگفتم تنفراوره، میگم گاهی خسته کننده هست

بعد اون لحظه که اینو میگه قیافش عین خر شرک شده، 

عینننننننن خر شرک خوشحال، 



که دیدی من ثابت کردم مراقب امتحان موندن خیلی سخته؟


آخه بز، تو نمیتونی فرداتو براش برنامه بریزی یا پیش بینی کنی، تو اومدی داری بهم چیز اثبات میکنی؟


من معمولا فوری بحثو تموم میکنم یا عوض میکنم و دقیقا 60 ثانیه بعدش میگم من برم یکمی کار دارم (چون همیشه به خودم 55 ثانیه فرصت میدم که جو رو عوض کنم)


اینا همونایین که همیشه بازنده ان

خودشونو هم بی نقص میدونن هم بدبخت میدونن و میدونن که چقدر بدبخت و تهی هستن

همونایین که هیج جا رو در شان خودشون نمیدونن، چون فکر میکنن بهترینن و از همه بهترن و میتونن پیش بینی کنن در حد کسی که تو وال ستریت کار میکنه، هم همزمان چون میدونن که داغونن و هیچی بارشون نیست و یه ترس درونی دارن، گند میزنن به همه چی، هیچ کس رو ندارن که بهشون افتخار کنه.

یه زندگی shitty دارن و همش میخوان بخشی از اون رو بندازن گردن بقیه تا زندگیشونو تموم شه.

همین.


یه بخشی ازینا، مهاجرایین که اومدن اینجا، 100 درصد وجودشون ادعاست

و در عمل صفر.


دلم برای کاناداییا میسوزه... با اون سیستم ریلکس و ارومشون هر روز باید با این ادما طرف بشن....


همه مون ایراداتی داریم، من خودم پر از اشکالم، یکی دو تا نیست.

ولی یه حالت هست طرف میجنگه

زور میزنه که خودشو اصلاح کنه

یه حالت هست که طرف حس میکنه نیازی به هیچ تغییری نداره.


اینا، همونایین که با زجه و التماس از بقیه میخوان کاراشونو بکنن و ته دلشون بهشون میخندن میگن خرش کردیم (تو ایران ازینا زیاد داریم)

دارم زور میزنم که خر اینا نشم....


این آدما همه جا هستن...


***



ازینکه یه روزی یه آدمایی تو نظرم کامل بودن و دارن کم کم میشکنن تو ذهنم، اذیت میشم گاهی....


ازینکه جایگاهشون عوض میشه تو مخم، ناراحت میشم...


به قول محمد، سیر طبیعی رشد هست، مثل سرماخوردگیه... تو پروسه خوب شدن، عذاب میشی، ولی حالت خوب میشه، بدنت سالم میشه... پروسه رشد عذاب اوره ولی مفیده... باعث پیشرفت میشه... no matter....

  • یه آدم

خیلی وقته که تصمیم داشتم اینو اینجا بنویسم...


این یه بخشی از یکی از نامه های جودی هست به باباش:


I have quite a feeling of tenderness for it as I look back through a haze of four years. When I first came to college I felt quite resentful because I'd been robbed of the normal kind of childhood that the other girls had had; but now, I don't feel that way in the least. I regard it as a very unusual adventure. It gives me a sort of vantage point from which to stand aside and look at life. Emerging full grown, I get a perspective on the world, that other people who have been brought up in the thick of things entirely lack. I know lots of girls (Julia, for instance) who never know that they are happy. They are so accustomed to the feeling that their senses are deadened to it; but as for me--I am perfectly sure every moment of my life that I am happy. And I'm going to keep on being, no matter what unpleasant things turn up. I'm going to regard them (even toothaches) as interesting experiences, and be glad to know what they feel like. `Whatever sky's above me, I've a heart for any fate.'

Judy


منم با جودی موافقم!


زندگی دقیقا همینه!






  • یه آدم

رفتم کتاب بابا لنگ درازو درخواست بدم که بهم بدن بخونم، کتابخونه ندارتش برای قرض دادن!!!!


یعنی هفت تا شاخ دراوردم!

***

تو قسمت 17 بابا لنگ دراز، بعد ازینکه جرویس میره دیدن جولیا اینا و میبرتشون پیک نیک، 

در راستای اینکه میخواد از حس عذاب وجدان جودی کم کنه برای اینکه جودی حقیقت رو نمیگه به بقیه،

باهاش کلی صحبت میکنه و متقاعدش میکنه که کارش غلط نیست و اشکالی نداره،

به عنوان نصیحت آخرم بهش میگه که به صورت عمومی:

If you can be honest with people, they will be honest with you



بهله!


من عاشق این خوابگاهشونم!



اینجا غروبه!


روز میشه شب میشه غروب میشه

همین خوابگاه هی تکرار میشه!



شبشم ببینین:



من خوابگاه رو دوست داشتم


و دارم

هنوزم خاطرات خیلی زیادی دارم از خوابگاه


با اومدن محمد توی زندگیم خوابگاه قشنگتر هم شد برام


این خانم سلون رو ببینین:



اینجا داره سرک میکشه به کار جودی که داره با جیمی داداش سالی صحبت میکنه:



به خداوندی خدا قسم، قیافه مدیرای خوابگاه ما، مسئول روز و شب و همه کادر، به خدا شبیه این بود! یعنی رو سر خانم سلون چادر بندازین تا متوجه شیمن قیافه هاشون چجوری بود!!!

منم منتظرم کارام تموم بشه، نتیجه رو ببینم،

برم (یا بریم) سینما!


میخوایم My little pony رو ببینیم!



:)



  • یه آدم

اینجا رو ببینین:



دلم یه خونواده میخواد توی کانادا.

یه خونواده میخوام


یه مادر

که برام اینطوری غذا بپزه!



حتی شده ماهی یه بار!


نمیدونم این چه حسیه

ولی دارمش دیگه!



پیداش میکنم!


دوست دارم یه دو هفته از تابستونمو برم یه روستایی جایی زندگی کنم، بیشتر! یه ماه!

(گرچه یه بخشهایی از هر شهری توی کانادا خیلی روستایی فرمه)


***


توی قسمت شخصیت شناسی، بهم گفتن که شخصیتم به شدت individualist، direct، monochronic، هست

خانومه گفت تو دقیقا وارد کشور خودت شدی!

کاراکترم به شدت assertive هست

***


یه چند تا عکس داشتم از همین بابا لنگ دراز، گفتم براتون آپلود کنم!


ببینین و لذت ببرین!

:))))



شهر ما دقیقا این شکلیه!




اینجا جودی، پسره جرویسو برده، مورد علاقه ترین قسمت دانشگاه و خوایگاه رو نشونش بده!


بعد که گند میزنن و بلاخره پلیس میاد و اینا،

اینجوری میشن:



پسره ابدا از خونسردی نمیفته لامصب!

دختره صد بار میمیره زنده میشه پسره عین خیالش نیست!!!


:)


این بود انشای من!


شبتون خوش


بای بای


پی نوشت:

اینو برای آدمایی میذارم که علاقمند به این مباحث:

collectivism vs. individualism

ایندیویجوالیسم یعنی طرف بیشتر به خودش متکیه، ارزشهاش رو خودش تعیین میکنه نه جامعه و بقیه.

دیدین تو ایران پدر و مادرا دوست دارن بچه ها دکتر شن بچه هام میخوان دکتر شن چون یه دلیلش به خرسندی پدر و مادر برمیگرده و دیگری میخوان پز بدن تو جامعه؟

این دقیقا یعنی کالکتیویزم،

همینطور برای ازدواج ما و برای بقیه موارد جامعه تصمیم میگیره.


direct vs. indirect


دایرکت یعنی بنده!

ایندیرکت یعنی کسی که نمیتونه مثل من مستقیم صحبت کنه، چهار ساعت مقدمه چینی میکنه تا یواشکی مفهوم و یا انتقاد رو برسونه


monochronic vs. polychronic


مثلا:

تو ایران عروسی که میشه، مراسم از مثلا ههت و نیم شب تا 2 صبحه.

ولی مهمونا همه نه شب به بعد میرسن.

یا وقتی قرار ملاقات داری با کسی، نیم ساعت یه ساعت دیرتر میاد.

ولی تو کانادا اروپا این اتفاق نمیفته.




  • یه آدم

بعد از ظهر چهار شنبه هست


همه مشغول


من سرمنگی ای دارم

سرگیجه نیست


یه جور خستگیه


منتظرم سیمیولیشنم ران شه، نتیجه رو ببینم.



گفتم این عکسایی که داشتم از جودی رو بذارم توی وبلاگم



وقتی خبرش میکنن که نوشته ش توی نشریه مدرسه چاپ شده، میره که نامه و روزنامه رو با هم بفرسته باباش و منتظر فیدبک باشه




اینو ببینین،

این قیافه جودیه وقتی میره میل باکس رو چک میکنه




وقتی میبینه باباش هیچی نفرستاده همیشه اینطوری میشه:



این دقیقا خودمم!



وقتی از باباش هیچ خبری نمیشه واسه چندین وقت،

مریض میشه!



خیلی مریض میشه، میره بیمارستان



برای باباش داره مینویسه که تو فقط واسه اینکه صدقه زکات بدی و حس خوf داشته باشی منو کمک کردی بیام اینجا (البته من اینو باهاش موافقم) و تو هیچ حسی نداری، بلا بلا بلا، ولی باز قیافه ش شبیه منه!


اینجا حالش خوب خوب شده

داره میره باز به باباش نامه بده، کلی خوشحاله



اینجا نگرانه که مردم هویت واقعیشو بفهمن، که یتیمه، مال یتیم خونه هست.



اینجا جولیا داره جوراباشو پز میده (مام بچه بودیم ازین مسخره بازیا داشتیم، خدایا هممونو شفا بده)



این اتاق جودیه، اتاقش شبیه اتاق الان منه، ولی من اون کمد بزرگه رو ندارم.



منم اینجا به سختی مریض شدم

تو همچین برفی:



و 26 ساعت، خوابیدم، نه تونستم غذا بخورم، نه دستشویی برم، نه به دوستم زنگ بزنم.

هیچی!


وقتی حالم خوب شد و دیدمش، گفت چرا به من نگفتی؟


(تازه باهاش دوست شده بودم دو سه روز بود، این دوستمو درست روز دومی که اینجا بودم پیدا کردم!)

 گفتم والا نایی نبود که بخوام به کسی پیامی بدم!


هرچیم زنگ زده بودن من جوابی نداده بودم


هیچ کسم تو شهرمون بود، همه رفته بودن برای جشن کریسمس! یا شهرهای خودشون، یا مسافرت، یا کشورهای خودشون.

واسه همین میگم من هر کدوم از حس های این دختره جودی رو بالای 2 بار 3 بار تو زندگیم تجربه کردم :)


خوشحالم که اتفاقات این مدلی تو زندگیم افتاده، تا که مصائب وحشتناکی که برای بعضی آدما اتفاق میفته.


کاش مشکلات آدم همینا باشه.






  • یه آدم

وای خدا!

من هرقدررررررررررر بیشتر تماشا میکنم این بابالنگ درازو، بیشتر متوجه میشم که کاراکتر جودی دقیقا عین خودمه!!!!

تو این سن!

اونجا هست که دنبال بابا لنگ درازش میگرده تو قسمت چهارم؟

خودمم!

اونجا که تو سالن نشستن، و این با بیخیالی و بی توجهی نسبت به همه، داره همه رو برانداز میکنه که ببینه باباش کجاست؟! اون منم!

 اون مدل تشویق کردنش! اونجا که به سالی میگه، do your best! اون منم! اینکه همه رو هل میده جلو، اون منم!!


سالی موقع سخنرانیش گند میزنه



جودی فوری از ردیف پشتی میاد جلو که بهش کمک کنه



داره بهش کمک میکنه که بتونه از پس سخنرانی بربیاد، براش مینویسه.


من در تمام دوران تحصیلم ازین کارا کردم، حتی اینجا! من اصلا دلم نمیاد کسی چیزی رو بلد نباشه، خودم اونو بلد باشم، ولی کمکش نکنم که از پسش برنیاد. دیدین گاهی عمدا استاد یا دانشجوها میخوان یکی رو خیط کنن؟ که نشونش بدن هیچی بلد نیست؟ من اونجور وقتا سریع کانورسیشن رو friendly میکنم که بتونم شروع به کمک کنم و پای بقیه رو هم باز میکنم به ماجرا! 

قیافه سالی بعد ازینکه جودی کمکش میکنه:



بعد تموم شدن مراسم سالی میاد فشارش میده و میبوستش!


اینکه مثل من، اولش، هیچ کس جدیش نمیگیره، بعدش هرجا که میره میترکونه! قوی میشه، همه بهش افتخار میکنن!


اینکه میتونه دوستیای سالم بسازه و دوستیای قوی!




اینکه میخواد نویسنده بشه!



بچه ها

من خوابگاه ندارم


خونه دانشجویی دارم، چون خوابگاه بسیار بسیار گرونه تو امریکا و کانادا، هر ماه حدود 1300 دلار و ضمنا تو تابستونم هیچی نمیدن. باید بری بیرون دانشگاه خونه بگیری!!!


ولی این شهر ما خیلی شبیه این شهر جودی ایناست:




حتی مام ازین برجا داریم!!!!


***

خب من امروز پاشدم اومدم دانشگاه


گفتم خونه نمونم

از یه طرف ،دیروز از طریق واتس اپ! داشتم برای دوستم توی ازمایشگاه سیمولیشن ران میکردم که اشکال گیزی کنم و بهش بگم که اشکال کار کجاست. امروز اومدم که به اونم یه سری بزنم و اشکالاتشو رفع کنم.

بچه ها، حقیقتش، خیلی خوشحالم که بعد از نه ماه اینقدر کارام خوب جلو میره.

خوشحالم که تونستم دو تا شاگرد جدید تو خود ازمایشگاه تحقیقاتیمون تربیت کنم.

یکی توی سیمولیشن، یکی توی اکسپریمنتال.

معمولا اینجا سال سوم و چهارم دکترا به بچه ها این فرصت رو میدن که شاگرد تربیت کنن ولی من یکی رو تو اپریل train کردم و یکی رو یه ماه قبل، هر چهار ماه یه نفر! و خب خیلی خوشحالم که بودنم توی اینجا فقط برای ریسرچ خودم نیست. 

حتی توی ازمایشگاههای که تدریس میکنم، دو نفر به شیمی علاقمند شدن اومدن کورسهای شیمی رو گرفتن! وقتی منو دیدن بهم گفتن که به خاطر حرفام بود که اومدن اینجا!

خیلی خوشحالم!

ته این پست، یه چیزی میگم و یه تعریفی میکنم از خودم!!!! ولی حس مثبته، دوست دارم بنویسمش! 

***

غروب میزنم بیرون با دوستم

گفتم تا اون موقع حداقل کار کنم.


یکی از اخلاقای من اینه که:

برای رفیق، دوست، دوست پسر، کلمه "دوست" رو استفاده میکنم. در نتیجه آدم نمیفهمه چی به چیه.


خودمم بعدا نمیفهمم چی به چی بود!


:)



خب دوستان،

امرو میخوام براتون درباره یه موضوعی بنویسم، به اسم

"چطوری کاناداییا و غیرکاناداییا فارغ التحصیل میشن؟!"


دقت کنین که من تعداد زیادی آدم رو ندیدم.

و محدود به آدمای دور و برمن این تجارب.


خب، اول میریم سراغ کاناداییا.


تو کانادا، بین کاناداییا، به صورت usual، اینطوری هست که خب اونا مثلا پلن میکنن، میگن هر روز بین ده تا ده و نیم سر کار باشیم (تو افیس یا لب یا دانشگاه یا هرچی)، تا ساعت چهار و نیم. چهار و نیم و یا چهار میزنیم بیرون.

مثلا، دوست دارن بیشتر از هفت ساعت توی ازمایشگاه یا دانشگاه نمونن.

یعنی اونی که ده میاد، چهار و نیم حتما میره.

اونی که نه و نیم میاد، چهار بعد از ظهر حتما رفته خونه ش.

به جز شنبه و یکشنبه که حتما حتما خونشون میمونن و تو دانشگاه پیداشون نمیشه، جمعه رو ساعت سه و نیم بعد از ظهر حتما رفتن خونه. زودتر، حتی 2!


میمونه 4 روز دیگه. مثلا اگه ماه 4 تا چهارشنبه داره، اونا سعی میکنن هر ماه، به جز شنبه و یکشنبه، دو تا روز دیگه رو نیان، مثلا این هفته چهارشنبه رو نیان، دو هفته بعد دوشنبه رو!


بعضی وقتا 4 روز کلا میپیچونن، سعنس از دوشنبه تا پنج شنبه رو نمیان! هر چهار ماه این اتفاق میفته.

همه کنفرانسای امریکا و البرتا و تمام کشورای جهان به جز خاورمیانه رو میرن.


خب دیگه چیزی نمیمونه از سال.

نزدیکیهای first year report، دفاع، هرچی، به استرس میفتن که خدایا چه خاکی بریزم سرم!


در دقایق نود! تموم میکنن پاورپوینتو، ولی با همه این استرسها و تنبلیا، بازم استرسشون از دیفالت ما ایرانیا کمتره.

درسشون تموم میشه

تازه یادشون میفته که ای بابا باید کار پیدا کنن!

میرن میفتن دنبال کار پیدا کردن،

پیدا نمیکنن


بعد از یه سال، در حالی که هنوز دارن وام میگیرن از دولت، و واضافه وزن شدید هم پیدا کردن (مثلا دختره قدش 163 هست، موقع دفاع مثلا 75 کیلو هست، یه سال بعدش شده 95 کیلو) میرن یه جایی تکنسینی چیزی میشن، یا میرن کالج، تازه مدرک معلمی میگیرن و وارد رقابت وحشتناک معلم شدن میشن یا هرچی مثل اون.

دولتم که قربونش برم تا میتونه به اینا وام میده.


تهشم، تو 25 سالگی ازدواج میکنن (حالا چه کار پیدا کنن چه نکنن) تو 28 اولین بچه، 30 دومیش، 33 سومیش.

تموم!


پروندشون بسته میشه.

این جمله رو ازشون زیاد خواهید شنید:

I am not getting paid for this, so I have no responsibility

پول براشون خیلی مهمه

ولی مهم بودن پول باعث نمیشه که برای به دست اوردنش دست به هر کاری بزنن

من این اخلاقشونو خیلی دوست دارم


ادمای خوبین

ادمای مهربونین

کانادا واقعا جای خوبیه برای زندگی


اینام اشکالات خودشونو دارن

ولی در مجموع ادمای بی ازار و خوبین

که این قضیه هم از فرهنگ ناشی میشه هم از قانون

قانون بدبختشون میکنه اگه مردمو اذیت کنن


اما اروپاییا، یعنی اروپای غربی و شمالی، مثل المان، فرانسه، و..

(دقت کنین که تجارب من محدوده، پس به صورت جامع و قانون فرض نکنین)

این انسانها یه مدل دیگه ان

اینا:

خب امروز رسیدیم کانادا،

اول بریم couch surfing ببینیم چه خبره

بی خیال دانشگاه


روز بعد میگن بریم اتاوا ببینیم چه خبره

هفته بعدش میرن کبک!


سه هفته بعد میرن ونکوور


بعد تازه میان دانشگاه


هر روز دو ساعت حرف میزنن، نیم ساعت کار میکنن


همینجوری زندگی رو میگذرونن

کاناداییا موجودات خنده دارین از نظر اونا (من اینو ازشون شنیدم)

گاهی وقتا واقعا از بالا نگاه میکنن به بقیه

مثلا یه سال و سه ماه میگذره

و بعد از یه سال و سه ماه هنوززززززززز نمیدونن که does and do توی انگلیسی چه کاره ان

بعد از دو سال هنوز نمیتونن یه جمله بسازن که از نظر گرامری صحیح باشه به انگلیسی


تا میتونن میرن دنبال هموطنانشون


تا میتونن به زبان مادریشون صحبت میکنن


مثلا اون دو سالو هم رفتن امریکای شمالی، جنوبی، دو بار اروپا رفتن، 10 بار کل کانادا رو گشتن.


یه اخلاق جالبشون هم با حالت تمسخر نگاه کردن به همه چیز هست!


مثلا:

به خاطر ایرانی بودنم، من گاهی واقعا یادم میره چجوری تلفط کنم این th توی they رو.

اینا منو مسخره میکنن، واضحا، تابلو مسخره میکنن


بعد دختره نمیتونه همون they رو توی یه جمله به کار ببره!!

یعنی یه دونه جمله نمیتونن بسازن


جمله هاشون یا فعل نداره، یا فاعل نداره، یا هر دو رو، یا پس و پیش مینویسن.


بعدم موقع رفتن، در حالی که هیچ کاری نکردن و هیچ پروژه ای رو جلو نبردن، میرن کشورشون

و کل انجام مابقی پروژه شون رو میندازن گردن یکی دیگه.


یعنی خدا اگر به اینا پاسپورت معتبر نمیداد، نمیدونم اینا میخواستن چیکار کنن!


منو مسخره میکنن که تو نمیتونی امریکا بری چون ایرانی هستی، منم هر بار یا ساکت میشم یا میگم من میرم و شما میبینین

یا میگم موفقیت کسب کردن وابسته به تعداد سفرها نیست، اگه بود، ما این همه دانشجو نداشتیم که نصفه کاره ول کردن پروژه هاشونو و هیچوقت هم هیچی سر درنمیارن از هیچی.


از پروژه خودشون و بقیه، هیچییییییییی سر درنمیارن.

هیچی!

هیچی!



نظر شخصیمه:

اگر کانادا نمیومدم و زندگی نمیکردم، فکر میکردم اروپا محشره.

اما الان، اگر صد بار برگردم به گذشته، باز هم کانادا رو ترجیح میدم به المان و فرانسه و کشورای مشابه.



چون دلایل قوی دارم برای خودم.

نگاه ادما فرق میکنه.

نگاه یه المانی به من فرق داره تا یه کانادایی، جفتشون ته دلشون ممکنه بگن ایرانی بدبخت، شاید هر دو نژادپرست باشن، خب نمیدونیم ما، درونیه.

ولی حداقل اون کاناداییه تابلو نمیکنه.


ولی یه اروپایی قشنگ نشون میده تو رفتارش و توی نگاهش، حتی اگه دوست صمیمی تو باشه.


برای همینه که دوستای من الان همه کانادایین.

و

من مدلم اینجوریه:

وقتی میرم یه جایی به عنوان یه آدم جدید


خب هرکی بخواد باهام دوست بشه، اگه مناسب ببینمش دوستیمو استارت میزنم ولی زیاد جلو نمیرم تا ببینم چی میشه.

اگه زیاد خوشم نیاد میکشم عقب

و خب طرف تو ذوقش میخوره


و برای همین اینجا بین من و چند تا اروپایی این مسئله یکمی پیش اومد.


ولی خوشبختانه هنوز دوستیم.


ولی من تفریحامو یا با کاناداییا بیرون میرم یا با دوست خاورمیانه ایم.


خلاصه اینطوریه.


خدا قسمت همه تون کنه بیاین کانادا رو ببینین.


درباره خاورمیانه ایا:

کم و بیش، تمام ما خاورمیانه ایا یه خصوصیات مشترک داریم.

یعنی اگه دنبال شوهر ایرانی هستین، با مصری و لبنانیو بقیه هم ازدواج کنین اک یهست.

ولی ترکای ترکیه یکمی متفاوتن و خیلی خونگرم و مهربونن

دخترا و پسراشونم شیک و خوشگل و خوشتیپن.

مهربون هم هستن.

با عاطفه هم هستن.

منم شانس آوردم قیافه م شبیه ترکاس (خودم نمیگم، ترکا و المانیا و بقیه میگن) در نتیجه خیلی ترکا بهم لطف میکنن. 





  • یه آدم

چند روز قبل با دوستام رفته بودیم بیرون.

دو تا ازین بچه های کوچولوی گدا اومدن چسبیدن به یکی از دوستام که پول مفت بده.

برداشت 10 تومن داد به یکیشون (پسره قسم میخورد که میرم فلافل بخرم برای بقیه)،

قبل دادن پول بهش گفتم نکن دختر! جاش غذا بخریم براشون. نده پول. دوستم حوصله نداشتو پولو داد.

پسر بچه هه تا پولو گرفت فرار کرد. اون یکی اومده دوستمو باز مجبور کرد بهش پول بده. دوستم نداد. اون بچه با همه قوا دوستمو زد!!! قدش 60 سانت بود (نهایتا 6 ساله) ولی گرفت دوستمو زد!!! دستش به کمر دوستم نمیرسیدا!!!

خدا نکنه اینا ادمو تو کوچه ای جایی شبی تنها گیر بیارن!!! میکشن آدمو!

خدایا به کجا میریم!؟!


هم تقریبا همه کارامو انجام دادم

هم بدنم مریضه (ازین دخترونه ها :)) و هر شب دو بار از شدت درد بیدار میشم.

هم اینکه به خاطر دوری و این چیزا، به خاطر جاگذاشتن تک تک چیزایی که جمع کردم، درست کردم، کادو گرفتم، تو شهرهای مختلف سوغاتی گرفتم ناراحتم.

همه رو باید بذارم برم...

صندوقچه هام خیلی خوشگلن...

کیفهایی که دوستم خریده بود. همه تمام چرم، فکر کن، من حداقل 10 تا کیفو میذارم و میرم.

من خیلیییییییییی چیزای جینگول پینگول دارم...

همه رو میذارم و میرم.... باید از صفر شروع کنم.... اونم تو غربت!!!

در همین راستا،

نشستم هر روز بیست دقیقه از انیمیشن بابا لنگ دراز که الهام بخش من بوده و همزادپنداری عجیبی با جودی آبوت دارمو میبینم...

قسمت اولش خیلی قشنگه (البته من این انیمیشنو بارها و بارها دیدم و هر دفعه قشنگتره، جدیم ازینا یکی داره!)

الهی :)

(الان یادم افتاد که توی دون دون وبلاگمو میخونی!! نخون جدی، من راضی نیستم...)


این عکسها مال قسمت اوله

من باید تو کانادا یه شهر پیدا کنم که این مدلی باشه!!!



ازین خونه ها!!!





اینجا مثلا طوفانیه پرورشگاه!!!



اینجا خانم لیپت بهشون میگه که قراره یکیشون انتخاب بشه برای رفتن به دبیرستان (حسی که من موقع اپلای کردن داشتم)



اینجا جودی داره رقص شادی میکنه (که آخجون قراره برم های اسکول!!!) همین حس رو وقتی استادا میخواستن باهام اسکایپ کنن داشتم!!!

خیلی جالبه یه جایی خانم لیپت تو همین قسمت که داشت میگفت فردا یکی انتخاب میشه به جودی میگه تو لازم نیست ته تلاشتو بکنی فردا که بدرخشی، تو فکر میکنی انتخاب میشی؟!

جودی میگه:

But I'll still do my best, 

maybe the rain of luck will fall on me!!


درجه امیدواری رو میبینین؟!

دقیقا با همون حس خوشبینی و امیدش بود که رفت دبیرستان با اینکه روز بعد چون هول هولکی عمل میکرد کلی سوتی داد!!!

ببین تو انیمیشنا به بچه ها چی یاد میدن!

به ما چی یاد میدن!!


جالبه که مثل من یووههههههووووووووو میگه!!! اینو الان متوجه شدم!!!


وای خدای من!!!

من وقتی این سریال رو در طول قرون و اعصار دیدم هر وقت به اون قسمتی که جودی داره کل پرورشگاهو تمیز میکنه برای اومدن بازرسها و بعدش بچه ها ازش میخوان نقاشی بکشه، هر وقت به این قسمت میرسیدم کلیییییییییی ذوق زده میشدم که خدایا میشه منم برم خارج؟!

(تنکس تو جدی)



یوهو هوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!!



اینجا داره گل میذاره تو گلدونا! خوشحاله که آخ جون مهمونا میان و من باید با حس ثبت امروز رو شروع کنم!!!



خیلی جالبه تو روزی که موسسین نوانخانه میان اونجا، جودی اندازه تار موهاش گند میزنه!!!

چایی میریزه رو مهمونا، بهشون یهو نخودکی میخنده

گلدون میشکنه

کیک میریزه روشون

اخر سر هم ناامید و خسته گریه کنان میره تو یکی از سالنها

اینجا داره از بالا نگاه میکنه به مهمونایی که با عجله دارن میرن



همون موقع میخوره به بابا لنگ دراز و همون موقع انتخاب میشه که بره دبیرستان!!!!


خانم لیپت بهش ماجرا رو میگه و حودی بدو بدو میره بابا لنگ درازو ببینه ولی فقط سایه شو میبینه



چه وروجکیه!!!

افتاده دنبال ماشین یارو! فسقلی!!! (من جدی مو میخواممممممممممم)



خیلی باحاله این کارتون!

  • یه آدم

من وقتی کتاب Me before you رو خوندم، کاملا حس میکردم که شخصیت این دختره لوئیزا کلارک به مقدار زیادی معرف خودمه. تا که بخشی از فیلمشو دیدم و شکم به یقین تبدیل شد! مثه منم دامن میپوشه!!! :))))))))))) پرحرفه!! وقتی خجالت میکشه هول میکنه، لپاش سرخ میشه! :)))))))))) عاشق خونواده و دوستانش هست :)

همه تلاششو میکنه تا یه کارو به نحو احسن انجام بده!

باذوقه!

مهربونه (همه جهان اینو تایید کردن که من مهربونم! بعله!!)

وقتی خوشحاله واقعا خوشحاله! و وقتی ناراحته واقعااااااا و از صمیم قلبش ناراحت میشه!

با موهاش بازی میکنه مثل من!!!

مهم تر!!! وقتی بهش اون Will بی ذوق گفت خانم کلارک شما پرحرفی خیلی، لطف کن پیش من کم حرف باش کلیییی بهش برخورد و افسرده شد! من تجربه اینو هم از طرف یه انسان رو اعصابی (که همتون میشناسینش به اسم مستعارش) داشتم! دو بار!!!! دو بار!!!!

جالبه که وقتی خوشحال میشه تو صورتش نشون میه اینو و وقتی ناراحت و غمگینه هم همینطور!!!

مثل من وقتی کنجکاوی میکنه درباره کسی بعدش عذاب میکشه!!! و میره بهش میگه و همه داد و بیدادهای بعدی ور هم تحمل میکنه و فضولم نیست!

مثل من گل دوست داره!

واسه همه گل میخوره!

بهش میگن مردمو روانشناسی نکن! لکچر نده!

اونم همون موقع دعواشون میکنه درستتتتتتتت مثل خودم!!!! و ته دلش میگه اینا چقدر بدجنسن!!!!

یا اینور بومه، یا اونور بومه! مثل من وسط نداره!!! یوهوووووووو!!!

از هیچ کس متنفر نیست! همه رو دوست داره!!!

مثل من لباس خریدن دوست داره! کفش دوست داره!! 

همش دامن و پیرهن میپوشه!!!!

دامن!!!!! :)))))))))))))))

جزء گروه شخصیتی S هست. هر جای جدیدی رو که میخواد امتحان کنه اولش یه کوچولو مقاوت میکنه (یا هر چیز جدیدی رو)، و اضطراب داره، بعدش عاشقش میشه!

پرحرفههههه!!!!

دیوونه خونوادشه.

دور و بریاش براش خیلی مهمن!

حتی مدل اظهار نظرش درباره دخترا مثل منه!!

ویل ازش پرسید چرا اینجایی، تو نباید اینجا باشی، 

بعد بهش گفت باید بری دنبال سرنوشت خودت

لو گفت یعنی چی؟ مثل دخترایی که با یکی مثه روپرت عروسی میکنن؟

بعد به روی خودشون نمیارن که شوهره 5 ساله با منشیش رابطه داره و تو مراسم مهمونی از شوهرشون گله میکنن

نه میتونن طلاق بگیرن نه شوهره میتونه از ترس نفقه طلاقشون بده (مهریه ما) و زندگیشون همینطوری سپری میشه و تموم میشه میره پی کارش!!!!

و معضی همیشگیش پول هست!

و به خاطر خانوادش از خود گذشتگی میکنه! 

و ویل بهش میگه وقتی نگات میکنم میدونی چی میبینم؟ "پتانسیل"...

این حرفو خیلیا بهم گفتن.

ولی افراد خیلی خیلی کمی بودن که پتانسیل بالقوه مو به بالفعل تبدیل کردن...



این پسره ویل، بهش دستور میده و این فقط تعجب میکنه و حرفشو ولی گوش میکنه (هر روز زندگیم اینو داشتم!)

همسن منه!!!!

خدای من! :|


نمیدونم فیلم The hours رو دیدین یا نه، اونجا یه نویسنده ای، یه کتابی مینویسه که دور و بر 100 سال بعد درست کاراکتر اصلیش و مابقی کاراکترها ظاهر میشن!


شبیه جودی آبوتم هست!

خیلییییییی

من در نهایت یه شوهر بداخلاق و آروم و مغرور گیرم میاد و بدبخت میشم! :)))))))))))

البته اینو هم بگما، کلا شخصیت امثال من اینو اقتضا میکنه که پسرا حرصش بدن!! من خیلی حرصوام!

همزاد خیالیمو پیدا کردم!!!!!

تعداد ما داره بیشترم میشه! 

من!

لوئیزا کلارک!

جودی آبوت!

همه خیالین فقط!!!



الان فقط مونده یه داداش بزرگ!!!

ای خدا دلم واسه حرف زدن با جدی تنگ شد!!! :|


اینم عکسا!








وقتی با خواهرش دارن درد دل میکنن 



وقتی به هم دلداری میدن و میگن که کنار هم هستن! این قسمتها فک کنم برای همه خواهرها باشه!!!







لباساشو خیلی دوست دارم!! برای همین عکساشو میذارم اینجا!












سلیقشم خیلی شبیه منه ولی خب من دیگه انقدر رنگی رنگی نمیپوشم معمولا! مثلا جوراب راه راه با دامن گل دار و کفش سبز!!!! نه :|










من این مدل خونه ها رو هم دوست دارم (واسه همیشه نه ها، واسه وقتایی که آدم تنهاس، درس میخونه، کار میکنه)


اینم احتمالا شمایی از همسر اینده بداخلاق و بدخلق و مغرور و هیچکس تحملش نمیکنه به جز من، باشه!



به همین بداخلاقیه!!!



بعله!!!



  • یه آدم

 

ای خدا چرا من وسط ندارم؟!

 

چرا؟!!

 

کی من آدم میشم؟!

 

 

نشسته بودم داشتم ایمیلامو طبقه بندی میکردم و مرتب و منظم میکردم و تو پوشه های خودشون (که حداقل دو ماهی بود که تو پوشه هاشون قرار نگرفته بودن ایمیلا و قر و قاطی بودن) میذاشتم و خب طبیعتا آدم اول ایمیلارو میخونه بعد میذاره سر جاش.

خلاصه، وقتی داشتم ایمیلا رو مرتب میکردم، دیدم خدایا!!! من چقدر نامه نوشتم به یه آدمی!!

(به همون بداخلاق جدی که لج کرده و این وبلاگ از چشمش افتاده و دیگه نمیخونه و کلا محلمم نمیذاره)

دیدم خدایا! من عین این جودی آبوت، به صورت کاملا ناخواسته ورداشتم به این ادم یه عالمه نامه اداری و غیر اداری و واجب و غیر واجب نوشتم و این نشسته همه رو خونده!

چقدرررررر تو حوصله داری!

یه آدم چقدر میتونه حوصله داشته باشه آخه! که واسه کسی که هیچ فایده ای براش نداره (به جز ضرر!) این همه وقت بذاره، این همه کمک کنه، این همه بفهمدش و بشناسدش!

من شرمندتم! خیلییییی خجالت کشیدم! از طرفی آدم کلی ذوق زده و خوشحال میشه! یه نفر این همه برام وقت گذاشته! این همه!!!! میدونین چند ساعت میشه؟!! خیلی میشه! خیلی! خیلی! خیلی!!!!

 

تازه امروز متوجه شدم که یکی از فانتزیام اتفاق افتاده به وسیله این جدی بداخلاق!

مثه جودی آبوت، یعنی درست مثل جودی ابوت واسه یکی نشستم ماهها نامه نوشتم بدون اینکه خودم دوزاریم بیفته دارم چیکار میکنم! حسش خیلی خوبه!

یوهههوووووووووووووووو

جودی ابوت آخر داستان میپرید هوا؟؟ همون حس رو دارم!!!! :)

پی نوشت: همون انسان بداخلاق جدی، خیلی بداخلاقه. کسی زنش نمیشه. خیلی خیلی بداخلاقه. من با این همه سازش و اخلاق خوبم هم زنش نمیشم ;)

بعله!

 

  • یه آدم