خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

آخرین مطالب

۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تی ای شدن در کانادا» ثبت شده است

امشب! بعد از یه هفته متوالی، تونستم برای اولین بار، حقمو توی این کشور بگیرم! محترمانه و بدون جنگ و دعوا و بحث بگیرم.

تونستم بگیرمممممم

این کاناداییا فقط ناله کردن و غر زدن ولی من رفتم جلو و یه هفته دنبالش افتادم و گرفتمش!

خیلی خوشحالم!


از فردا (دوشنبه) تی ایی شروع میشه.

تا الان همش توی میتینگ ها و خوندن و اینا بودیم. آماده شدن و نمیدونم کمک کردن به تکنسین ها و کوئوردینیتور برای نوشتن manual و...

فردا تی ایی شروع میشه.



میخوام برم بشینم یه بلک میرر ببینم با هم خونه ایم

فردا هم سعی میکنیم دو تایی بزنیم بیرون


صبحم میرم دانشگاه و تا غروب اونجام.


میخوام باز ساعتبندی کنم و کار کنم.

یعنی از دو تا چهار این از سه تا فلان این

امروز اینکارو کردم و خیلی خوب شد.


در کل خیلی قوی شدم 

خیلی قوی شدم

خوشحالم بابت این قضیه

قوی شدن، یه مسئله روحی هست که به پرسونالیتی آدم ربط داره. مستقل از بیرون تو هست. به رفتار تو برمیگرده. مستقل از مقامی هست که داری

مقام پول نمیدونم خونه ماشین میاد و میره


پرسونالیتی با آدم میمونه.



  • یه آدم

برنامه تی ایی برای آزمایشگاه اینجوریه که:

مثلا:

ترم پاییز، یه درس ارائه میشه به اسم شیمی آلی کمپلکسها

ما رو میکنن تی ایی اون آزمایشگاهی که به این کورس تعلق داره.

تی ای رو قبلا وظایفشو نوشتم که ما در اصل تیچینگ اسیستنت نیستیم

ما خود معلمه هستیم

ما میریم تو کلاس ازمایشگاه درس میدیم و معلم هستیم در واقع. مراقب 25 تا دانشجو هستیم.

دانشحوهایی که در گیجی محض به سر میبرن و 18-19 سالشونه و هورموناشون بالا زده و نمیفهمن که اسید هیدروکلریک 24 مولا واقعا وحشتناکه و یه جوری میسوزونه که استخونات هم میره باهاش. پرپر میشی.

قبل ازینکه ما اینجا بیایم به ما اینا رو نگفتن. ما فکر میکردیم (ما اینترنشنال ها) که عین ایران استاد درس میده و ما کنارش وامیسیم و یاد میگیریم و بغل دست بچه ها وامیسیم و نظارت میکنیم و غیره ولی اینطوری نیست. اینجا ما میریم ازمایشگاه، 25 بچه 18 ساله که هورموناشون فوران میکنه واسادن اونجا و تو باید اینا رو متقاعد کنی که درس بخونن!

ترم قبل 

یعنی سال قبل همین موقع که من درسمو شروع کردم اینجا

دو تا از تی ها خیلی تنبلی میکردن و برگه ها و ریپورت ها رو به موقع تصحیح نمیکردن.

امسال استاد مربوطه از روی تنبلی اومده

4 تا ازمایشو برای تمام سکشن ها به من داده

4 تا رو به یه دختر دیگه

دچون اینجوری راحت تر میشه براش track داشتن از کارهایی که انجام میشه!!

و بقیه رو وقتشونو آزاد نگه داشته!!!

فقط برای آرامش خاطر خودش ها!

من و دوستم این ترم خیلی اعتراض کردیم

مخصوصا که اونها یه ترم منو مجبور کردن که تی ایی کنم.

بچه ها من 4 ترم پشت هم دارم تی ایی میکنم یعنی هنوز من نتونستم به درستی به پروژه بپردازم. به خودم و به ریسرچ.

و تمام این کارها رو دانشگاه به نفع خودش و استاد انجام میده و جالبه با این چندرغازی که به ما میدن، تازه میگن 

you are getting paid for this

و ما ازین جمله متنفریم.

الان فکر کنین مثلا به جای 200 ساعت ما باید 250 ساعت کار کنیم

و بقیه استراحت کنن

و اعتراض هم کردیم

و گفتن نه تو قراردادتون این دقیقا 200 ساعت هست

چطوری؟

مثلا هر ریپورت 20 صفحه ای حداقل حداقل یه ساعت تصحیحش طول میکشه ولی اونا میگن 15 دقیقه کافیه.

یا زمانی که ما اختصاص میدیم تا آماده بشیم رو کسی نمیشمره قبل از آزمایشگاه رفتن.

کلا چیز شتی ای هست.

ناله ای ندارم این ترم قاعدتا اخرین ترمی هست که تی ایی میکنم.

ولی اگه برگردم به گذشته و از اول تصمیم بگیرم 

حتی به این چیزای ریز هم توجه خواهم کرد

یه دلیل اینکه اینجا نمیمونم همینه.

یه دلیل اینکه کاناداییا و غیرکاناداییا دپرشن دارن تو این محیط همینه

محل کار ما یه اتاق کوچولو هست که 4 تا میز کار توش هست و پنجره نداره و میزها به هم چسبیدن.

اتاق شاید بگم کلا 12 متره در 3 متر، یعنی 4 تا میز درست کنار هم اینجوری چیده شدن:

- - - -

و پشتشون 4 تا صندلی هست. همین!!

پسرا و دخترای ایرانی، مخصوصا پسرای ایرانی همش دارن میجنگن و کار میکنن، دخترا نه، همه تنبل به امید شوهر.

پسرا همش نگران.

این پسره (دراز) 34 سالشه (بزودی میشه 35) و همش داره میجنگه، از صبح تا شب. بخدا هیچ کانادایی ای اندازه اون کار نمیکنه.

خود من، بدتر ازون.

من قبول دارم که ما از یه کشور جهان سوم داغون با دیکتاتوری محض که توش واقعا فرصتی نیست برای هیچ کاری و فساد سر تا پاش رو گرفته میایم.


نسبت به فوق توی ایران خیلی چیزا داریما. خیلی چیزا. اصلا قابل قیاس نیست. ولی هیچی نداریم. توی ایران ما مثل خر کار نمیکردیم برای دانشگاه که. اینجا الان توی این ترم سه روز من حداقل قراره کامل بره. 


پسرای ایران رو خب منم آدمم، دوست دارم با هم فرهنگم بچرخم، با کسی بچرخم که وقتی از سیستم ایران حرف میزنم بفهمه، وقتی از درد مردم ایران تلویزیون داره حرف میزنه این آدم بفهمه. خب دوست دارم برم سمت پسرای ایرانی، پسرای ایرانی همه عصبی منزوی تنها، میخوان به هر قیمتی زن بگیرن. حوصله ندارن خسته ان. عصبی ان.

وقتی میرم توی این جمع های ایرانی ،وقتی توی این پارتی ها و جشن های خارجیا با ایرانیا میشینم (سر میزت دو تا ایرانی هم هستن) میگم خدایا چرا با ما اینجوری شد؟!

دختره مثلا آرژانتین به دنیا اومده، پدر و مادرش با سختی و بدبختی اومدن اینجا وقتی دو سالش بوده و توی سیستم اینجا بزرگ شده، پدر و مادرش سوختن و سختی کشیدن و این دختر با عشق و حال بزرگ شده

توی 19 سالگی دوست پسرشو پیدا کرده

الان 25 سالشه و سلانه سلانه میاد دانشگاه و یه سال و نیمه که یه پروژه رو تموم نکرده.

و هنوز داره کار میکنه.

من داره پدرم درمیاد همزمان هم به کار پیدا کردن فکر میکنم هم به مشکلات مالیم و اتفاقا حال میکنم با این قسمت چون واقعا دارم قوی میشم و چی بهتر ازین؟ اینقدرررررر قوی شدم که حد نداره. هم دارم یه پروژه رو میبرم جلو

دختره دو هفته از کانادا رفته بود امریکا و بعدشم آمستردام (کاناداییه) میگفت من کالچر شاک گرفتتم.

ما عین بدبختا اینقدر درگیر زندگی میشیم اینجا که یادمون یا بابا ما از ایران اومدیم که هر روزش جنگ هست. هر روز بکش بکش هست.

از یه طرف باید تمام این چیزایی که میبینی رو به کسی که میخواد مهاجرت کنه بگی (به من نگفت کسی) و از یه طرف باید مزایای بودن توی اینجا رو هم بگیو تاکید کنی که این مزایا برای نسل اول نیست بلکه نسل دوم ازش استفاده میکنن.

باید اینا رو یه جوری بگی که طرف فکر نکنه حسودیت میشه اگه بیاد اینجا

از یه طرف نباید جوری بگی که بترسه و نیاد

باید بگی عزیزم سختی داره

ولی هر کاری میکنی برای نسل بعدت میکنی

این پسره میگفت طفلکی

میگفت من اگه بچه بیارم

بخواد بره اروپا

بهش میگم اول واسا خونه همین ایران، دو سال قشنگ اول زبان رو یه ذره یاد بگیر بعد برو مثل من نرو که رفتم و پدرم دراومد و اخرم گذاشتم اومدم اینجا (خیلی سال توی بهترین دانشگاه اروپا درس خونده و بچه بسیار باهوشیه، واقعا باهوشه، ولی اعتماد به نفس ایرانی کار دست ادم میده مثلا همینجاش که میگی بابا چرا زبون کشورو یاد بگیرم نیازی نیست که!) 

میفهمین؟

ما میشیم نسل سوخته.


پاشدیم اومدیم اینجا داریم شب و روز میجنگیم

یا باید ول کنی کلا و بی خیال شی مثل خیلی از ایرانیا

یا باید بجنگی


داستان من دومی شد

من جنگیدم و تلاش کردم و دارم میکنم

ولی این به منزله این نیست که راه من درسته.

نه.


ممکنه غلط باشه.


ممکن بود از راههای کوتاهتر به این برسم.


وبلاگ صبا رو گاهی میخونم

و وقتی میبینم اینقدر حرص میخوره برای یه دانشگاه اروپا

یمخوام بهش بگم بابا!!! ممکنه تو بیای مک گیل درس بخونی و نرسی به چیزی که میخوای

ممکنه دو سال ایران بمونی جای همون مک گیل و به خیلی چیزا برسی و بعد بیای اینجا که اگه توی مک گیل بودی نمیرسیدی

اینا چیزایی هست که از روز اول دیدم.

چرا آدم دروغ بگه

هنوزم هرکی میخواد بیاد اینجا بهش میگم سختی داره چیزای خوبم داره

ما مهاجریم برای ما سخته.

خودمونو با کاناداییا مقایسه نکنیم آره اگه نسل دوم بودیم و از مزایای کشور کانادا استفاده میکردیم 

میفهمین؟


وقتی یه زندگی shitty شروع میشه، وقتی از ایران و از جاهای متوسط ایران شروع میشه، جمع کردنش سخت میشه.

دو تا راه داره آدم:

یا به خودت بگی مریم، خر! عوضی! دختر! تو محکومی به تلاش! مهم نیست موفق شدن، گور باباش! تو مجکومی به تلاش کردن و باید با یه برنامه ریزی درست بری جلو. باید بپرسی باید تلاش کنی باید بخونی بجنگی، هر شب اینو به خودت بگی که با تن آسایی رفاهی به دست نمیاد


یا باید تسلیم بشی


و من راه اولو انتخاب کردم و براش pay میکنم.


من ناراضی نیستم.

راضی هستم چون با شرایط زندگی خودم اینکاری که کردم شق القمره

گاهی یاد محمد میفتم که میگفت مریم! اگه موفق نشی، اگه به خواسته هات نرسی، نمیبخشمت!

و چی برای من سخت تر هست ازینکه محمد منو نبخشه؟!


یا هرکسی که برای من زحمتی کشیده منو نبخشه؟


من بعد از سکس با این پسره گریه کردم بچه ها

یاد محمد افتادم


یاد این افتادم که منو میبوسید و میرفت فوری چایی دم میکرد و میگفت بیا این شیرینی و چایی رو بخور برای بچه مون خوبه بعد میگفتم محمد منو حامله کردی؟ میگفت بلاخره باید بشی دیگه!


گریه کردم و گفتم چرا اومدم اینجا؟


من محمدو دوست داشتم.


حقیقتش هنوزم دوسش دارم چرا آدم دروغ بگه.


کثافت اصلا از ذهنم نمیره.


با این دوست ایرانیم میرم صحبت میکنم گاهی

داشت میگفت این کاناداییا درساشون از ما بهتره..

گفتم توضیح بده

گفت اینا بهترانگلیسی حرف میزنن

درسشون بهتره


گفتم ببین

من توی گروهم 11 نفر هستن


تنها آدمی که زیر ده ساله که کاناداست منم، هشت نفرشون کانادا به دنیا اومدن و اون دو نفرم بیست ساله کانادان

من ندیدم اینا کار کنن!!!

اینا فقط برای اینکه خودشونو به استاد نشون بدن هر روز سه چهار ساعت میان دانشگاه و کار میکنن و الکی میرن و میان و توی گروپ میتینگ پرزنتیشن ها منتظرن که این تازه کارها یه حرفی بزنن و اینا یه گیری بدن که بتونن به اصطلاح خودشونو نشون بدن

عین نی نی ها


من ندیدم اینا کار کنن

دو نفرم اینجا بودن و رفتن

شد 12 نفر. من ندیدم اینا کار کنن.

استاد من هر روز از هفت و نیم میاد و تا هفت شب کار میکنه (من روکم کنی میکنم و هفت و ربع میرسم و نه شب میرم البته، دوست دارم، خجالت میکشم که استادم بیشتر از من کار کنه، میخوام بیشتر کار کنم، اون با اون سنش اونقدر کار میکنه من چرا نکنم؟!) و هی خودشو میکشه و مقاله های عالی میده و اینا الان بلد نیستن یه قسمت اول یه مقاله رو بنویسن. ولی بچه های بدبخت ایران من جمله خودم به آسونی دو تا سه تا مقاله نوشتن.

از بچگی اینجوری با بی خیالی بزرگ شدن و حالشو میبرن.


فکرشو بکنین

ما مثلا 18 دسامبر رفتیم ناهار کریسمس

اینا از 15 دسامبر دیگه دانشگاه نمیومدن...

دوباره از ده ژانویه تنبل تنبل نیم ساعت میومدن میرفتن.


ما از بچگی با استرس با بدبختی و بیچارگی بزرگ شدیم


کشورای دیگه به حکومت ما کمک میکنن که مردم ما رو زمین بزنن عین همین اتفاقی که افتاد، یعنی اگه تو مثلا به جای ده هزار دلار، ده هزار و یه دلار بیاری کانادا صد نفر دستگیرت میکنن و میندازنت زندون ولی هاشمی شاهرودی فرار کرد از المان هیچ از کدوم از مسئولینشونم جلوشو نگرفت.


پول مردم ما میاد میریزه تو جیب همین کاناداییا

همه عشق و حالشونو میکنن


ما عین بدبختا اینجا سگ دو میزنیم از صبح تا شب.


این همه مفید کار میکنیم و هیچ اعتماد به نفسی هم نداریم.


والا

ایرانیا کیفیتهای بالایی دارن

اعتماد به نفس هاشون تو یه چیزایی بالاست و تو یه چیزای اساسی تر پایین


چی بگه آدم


اگه من برگردم به گذشته نمیدونم که باز میام اینجا یا نه.

اولا که آدمی که کرم داره که بیاد خارج، باید بیاد! تا نیاد به آرامش نمیرسه

در ثانی، یه تجربه عالی هست، دلیل نمیشه چون من توش هستم نمیفهمم.

باد از بالا به زندگی نگاه کرد، یه دوره ای رسیدن به این شهر و دانشگاه فانتزی من بود و هیچوقت هم فراموشش نمیکنم.

ولی در کل

زندگی یه pain in the ass هست

زندگی خودش دردناک هست

الان من وضعیت خواهرمو میبینم

با نامزدش کار میکنن، یه سری گله و شکایت ها که طبیعتا توی ایران هست

ولی دارن حالشونو میبرن

دو نفری میجنگن برای زندگیشون

من نشستم اینجا دارم روی 4 تا آنزیم و دی ان ای کار میکنم. منظورم این نیست که چرا دارم کار میکنم؟ میگم این به خاطر گه بودن شرایط کشور ماست که ماها از ترس اینکه یکی دیگه رو مثل خودمون بدبخت کنیم پس اونجا نمیمونیم و بچه نمیاریم و میگیم بریم یه زندگی جدید رو تجربه کنیم و ببینیم چجوریه؟ پسزامون شدن یه عده که در به در توی مجالس عروسی و نمیدونم دورهمی دنبال دختر پیدا کردنن و دخترامونم یا یه مشت احمق بی کله میشن مثل من یا میشن یه سری تو سری خور که همش دنبال شوهرن.

زندگی گهی شتی.

برای همین هیچوقت دوست نداشتم اونجا بچه بیارم

که یکی مثل خودمو تحویل جامعه بدم

یه آدمی که خودکم پنداری داره

بیاین ببینین این کاناداییا رو 

کلا دارن حرف میزنن هیچ کاریم ازشون برنمیاد خیلی وقتا ولی یه اعتماد به نفسای بالایی دارن که نگو.


نمیدونم چرا اینقدر غر زدم.

نوشتن این متن دقیقا از صبح ساعت هشت طول کشیده تا الان که داره نصفه شب میشه.

تیکه تیکه نوشتمش


حرفایی که توی طول روز به ذهنم رسید نوشتم


رفتم یش دوستم برگشتم و بقیه شو نوشتم.


تو زندگی درست فکر کنیم و درست تصمیم بگیریم.

از زندگیم ناراضی نیستم.

ولی هر تصمیمی که میگیریم اینجوری نیست که بعدش بگیم ناراحتم؟ برمیگردم ایران! نه اینجوری نیست. ماها راه زیادی رو طی کردیم اومدیم اینجا. متاسفانه کشورمون هم در وضعیت بسیار بدی هست.



  • یه آدم

این عکس رو با دقت ببنیم اول:



این کلمه ها، کلمه هایین که توی هر استانی بیشتر از همه تکرار شدن تو 2017

ماشالا به کبک!

لینک خبر


------------


بچه ها یه چیزی برام خیلی سواله:


این آدم سباستین کورتز هست، وزیر خارجه اتریش، از سال 2013.

این آدم تو 27 سالگی وزیر خارجه شده


حتی اگه نابغه هم باشه باز امکانش کمه.


چجوری اینا تو این سن وزیر خارجه میشن؟!



---------


امروز یه ایمیل از یکی از مسئولای دپارتمانمون دریافت کردم!


نوشته بود:


مریم! یکی از شاگردات که براشون تدریس میکردی (تی ایی) اومده بود اینجا

شروع کرد ازت کلی حرف زد و گفت تو بهترین معلمی هستی که دیده و تو رو خیلی دوست دارن بچه ها.


یعنی روحم هفت متر شاد شد بچه ها!!

  • یه آدم

بچه ها یه اتفاقی داره میفته توی تورنتو


دزدیده شدن gay ها و لزبین ها در تورنتو-1

2


تو همین چند وقت اخیر 5 نفر از آدمای همجنس گرا یا دوجنس گرا که آخرین بار توی کلاب همجنس گراها دیده شدن، ربوده شدن.

پلیس نمیواد صداشو دربیاره 

آمار بیشتر ازون رقمی هست که نوشته

دیگه gay ها کلاب نمیرن یا کمتر میرن.


اوضاع بدی شده

جسد یکیشونم کنار یه ساختمون در حال ساخت پیدا شده.


:(

sad


--------------


امروز صبح زود دور و بر شش از خواب بیدار شدم

پیاده اومدم دانشگاه، یه ساختمون دیگه، برای مراقب امتحان شدن یا همون پراکترینگ.

هیچ کس رو با من نذاشتن مکه با هم پراکتورینگ کنیم

از منشی هم پرسیدم که تنهام؟! گفت بله!!! نگران نباش!! خواستم بگم کربلایی جان نگران نیستم. فردا یه اتفاقی بیفته تو مسئولی.

مثلا چه اتفاقی؟

اینجا وقتی بچه ها میخوان برن دستشویی، نباید تنهاشون بذاری

باید یه پراکتور باهاشون بره

ولی خب وقتی کلا یه پراکتور هست خب باید تنهایی برن

اگه یکی غش کنه (که قبلا کردن) پراکتور تنهایی چیکار کنه؟

اگه یکی دعوا راه بندازه (که میندازن) پراکتور تنهایی چیکار کنه؟


اگه این پراکتوره تصادف کنه تو راه بمیره، امتحان باید کنسل بشه؟

برای همینه که بیشتر از یه پراکتور و منصوب میکنن برای مراقبت


خلاصه اومدم دیدم در اون کلاسی که باید توش پراکتورینگ کنم قفله.

رفتم پرسون پرسون (چون اومده بودم یه ساختمون علوم انسانی) یکی از کارمندا رو پیدا کردم

گفتم ببخشین من از ساینس اومدم

اون اتاقی که باید توش پراکتورنیگ کنم قفله.

هیچ پراکتوریم به جز من نیست

در نتیجه دستم به هیچ جا بند نیست

گفت مگه میشه؟!

نباید اینکارو بکنن

اونم دقیقا حرفای بالا که اگه اتفقی بیفته چی؟ رو بهم زد!


خواستم بگم عزیزم این دقیقا فرق تو و کسی که توی دپارتمان علوم طبیعی هست، میباشد!

اونجا هر دانش اموز رو یه راس گوسفند فرض میکنن


و میگن خب اگه ما برای هر 140 نفر دو تا پراکتور نیاز داریم، برای شصت هفتاد نفر فقط یه پراکتور نیاز داریم!

یه ذره به مسائل غیر قابل شمارشش دقت نمیکنن

بماند که برای یه آدم (سوپر وومن که نیستم) امکانش سخته که از هفتاد هشتاد تا بچه 18 نوزده ساله که همه اختلال هورمونی دارن تو اون سن مراقبت کنه

شاید اتفاقی بیفته

شاید برای یکی از پسرا اتفاقی بیفته

خب من دختر تنها چیکار کنم؟!

من که نمیتونم پسره رو ببرم دستشویی (اینجا قدغنه، مثل زندانهای ایران نیست که پسرا حق طبیعی خودشون میدونن که به دخترا تجاوز کنن یا حتی خیابونای ایران که پسرا بدن ما رو جزء میراث مادر و عمه شون میدونن) 


خانومه فوری رفت زنگ زد به مسئولین

بهشون گفت بیان درو باز کنن

از طرفی خودشم شمارشو بهم داد، گفت بهم تکتست بده هر وقت که مشکلی بود یا حتی اگه کارات داره خوب جلو میره.

میخوام بگم اینقدر خوبن.


خلاصه

رفتم و به خیر گذشت!

الان تموم شد

و برگشتم


من تقریبا 5 ساعتی از وقتمو صرف اینکار کردم ولی اینا نوشتن 4 ساعت پراکتورینگ. بعضی روزا  که شرحشو نوشتم، یکشنبه صبح ساعت هشت ما اینجا داریم پراکتورینگ میکنیم، مثلا 9 ساعت صرف میکنیم برای اینکار و اینا مینویسن 3 الی 4 ساعت پراکتورینگ و برای ما 4 ساعت رد میکنن.


اینجوریه خلاصه.


ولی حسشو دوست دارم

اینکه همکارای آدم آدمای خوبین

اینکه منشیا همه ماهن، خانومن، محشرن... محشرن.....


اینکه حس مفید بودن دارم اون لحظه ها

اینکه پرسونالیتی به شدت اجتماعی من میتونه تعامل داشته باشه با آدمها و اینو دوست دارم.

کلا پراکتورینگ خسته کننده هست ولی با روحیات من جور درمیاد.



------

برای اقا سعید:

هم کلی نارحات شدم هم کلی خندیدم به کامنتتون، درست میگین واقعا خوشبحال استیو دالتون که 20 درصد جامعه ش اونجورین!


  • یه آدم

بچه ها دارم به سختی به یاد میارم تمام پروسه اپلای رو


حقیقتش رو بخواین


من اونجوری که باید تجربه نکردم این پروسه رو 

خیلی قوی میخواستم که زود به نتیجه برسم و در مودت خیلی کوتاهی، اون لحظه که شروع کردم به اینکه اکی کم کم به استادا ایمیل بزنم، تقریبا یه ماه بعد ازون من داشتم اماده میشدم برم ترکیه برای سفارت!!! بخدا! اینقدر زود جور شد.

چون خیلی محکم خواستم. محکم بخواین زود میرسین.

ولی دارم کم کم یادم میارم که چجوریه و چیه و چیکار کنیم.


ولی شما باید بخواین

مثلا بگین اینو میخوایم انجام بدیم چجوری انجام بدیم؟!


یه بدی ای هم داره نوشتن که نمیشه اونجور که باید منتقلش کرد.


امروز پراکتورینگ کردم مغزم به طرز فجیعی خسته هست.


بچه ها به نظرتون بشینم براتون از سوتیای ما ایرانیان عزیز موقع پراکتورینگ صحبت کنم؟!


میدونستین که بازم دخترا و پسرامون سلفی میگرفتن و فیلم میگرفتن وسط امتحان با بچه ها؟!


امروز البته یه چینی هم شروع کرد به عکس گرفتن.


کاناداییام ممکنه اخلاقای بد داشته باشن ولی خداییش عذاب نمیکشن ازینهمه رفتارای زشتیکه ما داریم؟!


بچه ها ما مشکلات روحی روانی زیادی داریم. من خودم یکیشم. ولی حداقل من دارم هر روز میجنگم با خودم که اخلاقای داغونمو بذارم کنار. یه نمونه ش، من قبلنا کمتر متوجه سوتی ها و اخلاقای زشت ایرانیا میشدم، الان وقتی خیلی به چشمم میان حتی وقتی اون دختره که تا ما رو میبینه از نظر جنسی ارضاء میشه، حتی خندیدنای اون، خیلی ناجور میخنده همه برمیگردن نگاش میکنن. اینا نشون میده که من دارم اخلاقای داغونم رو میذارم کنار کم کم.

خیلی ناراحت شدم.


از یه طرف خود این پروسه خسته کننده هست. یعنی وقتی مراقب امتحان میمونی تا چند ساعت بعدش خسته ای، ما از دوازده و نیم تا شش اینا درگیر بودیم ولی الانم سرم درد داره.

یعنی روزت نابود میشه.


یه حس خستگی عجیبی میگیره آدمو.

از طرفی حسش خوبه.

اولا خب با همه تی ای های دیگه همکاری داری

من کامیونیکیشن داشتن رو خیلی دوست دارم و دارم تلاش میکنم که به عنوان یه تکنسین کار نگیرم و تو بخش Commercial یا هرچی مثل اون کار پیدا کنم.


از طرفی خب بلاخره شاگرداتو میبینی

یه سری چیزا وظیفه ما نیست ولی من دوست دارم برای فسقلیام انجام بدم.

مثلا ازین مدل کیت ها همه میارن:


بعد اون توپها میفتن زمین و گم میشن این مدل کیت ها بلاخره براشون پول دادن دیگه.

من خم میشم همه رو برمیدارم میذارم رو میزشون، پاک کن و مداداشونو بهشون میدم، خیلی چیزا.


امروز خم شدم دو تا ازین توپها رو دادم به یه نفر، به صورتش دقت نکردم، یهو گفت thanks Maryam!

صورتشو نگاه کردم دیدم یکی از شاگردام بوده توی آزمایشگاه!!


بقیه جیغ میزدن دست بلند میکردن قبل از امتحان که مریمه مریمه!! سلام کنیم!!


گفتم خدایا!! این که من برای درس خوندن اومدم یه طرف! اینکه اینجا اینقدر برای این بچه ها مفید بودم یه طرف. اینا از همه تی ایا نفرت دارن و ابدا به هیچ کدوم سلام نمیکنن. ولی منو ندیده جیغ میزنن مریم مریم!!

فکر کنم بهتون گفتم که یه بار تو اتوبوس بودم سر صبح، با یکی از پسرای فوق، دیدم یکی داره داد میزنه اون مریمه اون مریمه! مریمممم سلاااممم! برگشتم دیدم یکی از شاگردامه که سه هفته قبل کلاسشون شروع شده (ازمایشگاه) بچه ذوق کرده (کاناداییه) داره میزنه به بازوی دوستش که اون مریمه! اون تی ای ماست! اونو صدا کن سلام کنم! همین پسره داشت وقتی آخرین جلسه رو تموم میکرد اول ازم پرسیدم ریسرچم چی هست و اینا. بعد اومد بغلم کرد گفت مریم! تو بهترین تی ای دنیایی! جلوی اون همکارمم گفت! دوتایی اینطوری شدیم! :| ولی حقیقتش من خیلی خوشحال شدم گفتم خدایا شکرت این بچه ها منو دوست دارن.


فکر کن میری پراکتورینگ و فسقلیاتو میبینی.


همه جیغ میزنن مریم مریم!!

مریم دستشویی داریم!! 

مریم آب میخوام!

مریم دون بده!!


امروز داشتم میگفتم، خدایا سر ازمایشگاه وقتی به یکی کمک میکردم 24 نفر دیگه همزمان داد میزدن مریمممممم کمکککک بعد میدید سه جا صدای شکستگی ده تا مثلا بالون حجمی اومد

بعد میرفتم خودم جمع میکردم چون اینا بخوان جمع کنن یه ده تا دیگه میشکنن تهشم دستشونو مطابق معمول میبرن.

خلاصه تو میری پراکتورینگ میکنی برای این بچه ها و برای من عالیه!

برگشتم خونه، دیدم یکی از شاگردام ایمیل زده مریمممممم منو ببخش دیر ایمیل میزنم ولی برات 3 جا پیدا کردم که بری بسکت باز یکنی!!!گفتم وات؟! من اصلا به این بچه نگفته بودم بره برای من جا پیدا کنه من اصلا نمیدونم کی گفتم بسکت بازی میکنم. رفتن برای من جا پیدا کردن.

این دخترای کانادایی خیلیییییییییییییییییی مرد و خوب هستن. من یعنی واقعا دوسشون دارم.

پسراشونم خوبن.


ولی از طرفی سر آدم درد میگیره و خب روانی میشی! میشی مثل الان من!

سردرد

7 لیوان چایی خوردم (خوب شد دیروز چایی واقعی شمال مانند خریدم!!!!) :))))

خلاصه این بود احوالات امروز من.



اینقدر در آدم انرژی مثبت تولید میکنن

که با این خستگی شدید


اومدم خونه دیدم کوئوردینیتور زمستون پارسالمون ایمیل زده که کسی میتونه منو با آزمایشگای فلان کورس یاری کنه؟! به من یاد بدین چی رو بنویسم چی رو ننویسم چجوری با دستگاهها کار میکنن؟ که من کتابا رو بنویسم برای ترم بعد.

من با این خستگی شدید براش توضیحات نوشتم (چون واقعا نیاز داشت) و بهشم گفتم که میتونم برم ازمایشگاه بهش کمک کنم یاد بگیره. پول نمیگیرم برای این. مرامیه. از طرفی سوالش شفاف بود مثل صبا و الناز نیست که منو دق میدن تا یه سوال بپرسن :))))) انتقادمو الان حداقل از صبا و الناز اعلام کنم خخخخخ ناراحت نشین شوخی میکنم.


وقتی حس مثبت در ادم جامعه تولید میکنه اتوماتیک ادم انگیزه ش برای کمک کردن بالا میره.


من الان تشنه ام به همتون کمک کنم. واقعا میخوام اینکارو بکنم.

بذار یه ذره سرم خلوت شه


الان دارم داکیومنت های سمینار و first year report مو اماده میکنم یکیش توی ژانویه هست یکیش توی مارچه و فشار شدیدی رومهست، ولی اگه شفاف سوال بپرسین، شفاف پاسخ میدم.


صبا، من وبلاگ جدیدتو ندارم.

  • یه آدم
ادامه:

بهش گفتم ببین
توی ایران
دکترا گرفتن، دکتر شدن، پزشک شدن، هرچیزی که سمت بالاتر میاره، خیلی Cool به نظر میرسه. همه میخوان دکتر بشن، تو اگه وزیر باشی، جلوی یه پزشک فوق تخصصی یا یه دکترای فلان، میگی به به و چه چه.
اینجام ممکنه یکمی اینطوری باشه ولی به شدت ایران نیست.

تو ایران همه ترجیح میدن خودشون رو هلاک کنن، تا از طریق یه راه مطمئن و تضمین شده موفق بشن.
چی بهتر از پزشک شدن؟!
چی بهتر از برق و مکانیک شریف خوندن؟!

ولی دقت کن ما چند ساله که همینجوری به عشق برق و کامپیوتر شریف کنکور میدن بچه هامون ولی بچه های برق و مکانیک شریف دارن توی تورنتو طول و عرض خیابون رو طی میکنن و لیسانسای برق راحت تر از اونها کار پیدا میکنن؟ مخصوصا لیسانسایی که فارغ التحصیل اینجان.
تو دپارتمان مهندسی نهایتش ده تا دانشجوی لیسانس برق هست، صد تا دانشجوی دکترای عمران و برق و مکانیک هست که همه از خاورمیانه و مخصوصا ایران و مصر و لیبی و اردن و یمن اومدن.
همه اومدن دکتر شن. چرا همه اومدن دکتر شن و چرا همه پسرن؟! چون هنوز با اون اعتقاد زندگی میکنن که عمران و برق و کامپیوتر مال پسرا هست و اینکه "دکتر" شدن اونها رو به صراط مستقیم شهرت و پولدار شدن سوق میده. من با بچه های خیلی زیادی از این دپارتمان صحبت کردم. پسری که میخواستم باهاش دوست بشم مال همین دپارتمان بود. وقتی باهاشون صحبت میکنی میبینی هنوز تو عهد بوق زندگی میکنن. دوست دارن زنشون فوق لیسانس بگیره و اینا پست داک و تحصیلاتشون از زنشون بیشتر باشه و باهاش زادواج کنن و سه تا بچه بیاره براشون و کلی هم بزنن سرش که اره من پست داکم تو فوق لیسانسی.
اون کالچر و اون نگرش هم اومده کانادا با اینا و همشم مینالن که چرا کار پیدا نمیکنیم؟!
خب عمو با دکترای structure و یا مثلا برق نمیدونم چی چی و با فرهنگ خاورمیانه ای که هیچ جایی توی کانادا نداره، با زبانی که اصلا قوی نیست بعد از شش سال، با اعصابی که ضعیف هست، تو چی میخوای ارائه بدی؟!


  • یه آدم

شما سه نفر کی میخواین وبلاگ بزنین؟!!

دلم برای فحش هات تنگ شده نل!!!


:)))



بچه ها من واقعا شماها رو دوست دارم!


یه چیزی بگم؟!


بهم نمیخندین؟!



من هر سری میخوام کامنتای نل رو بخونم قبلش چشمامو یه بار میبندم!

بخدا همش میترسم فحشی محشی داده باشه!!!!


:)))


ولی دوسش دارم!



خب دوستان و همراهان عزیز

اول اینکه جدی جدی شما رو دوست دارم!!


بعدم


امروز صبح ساعت شش! بیدار شدم.

پاشدم رفتم دانشگاه.

چون باید هشت و نیم اونجا میبودم و هیچ اتوبوسی نبود، دقت کنین که یکشنبه ها تا نه ده صبح هیچ اتوبوسی تو کانادا پر نمیزنه ظاهرا.

خلاصه پیاده رفتم دانشگاه و چون برف باریده بود و داشت همینجوری میبارید، به جای سی و پنج الی چهل دقیقه، بنده یه ساعت و پنج دقیقه توی راه بودم.

خلاصه

رفتم رسیدم دانشگاه

با این دوستم که هم افیسی هم هستیم رفتیم سر مکان مقرر.

تا ساعت دو بعد از ظهر بعد از ظهر ما درگیر این امتحان بودیم. چون حوزه ای که ما توش مسئول بودیم تقریبا نیم ساعتی با دانشکده فاصله داشت. تو برف بیشتر هم میشه.

دقت کنین: به ما چهار ساعت پراکتورینگ دادن ولی ما از صبح ساعت شش تا دور و بر دو و خورده ای همینجوری درگیر بودیم، حالا حساب کن که یکشنبه صبح من هشت چه غلطی میکنم توی دانشگاه؟! خب معلومه فقط واسه اینکار رفتم.

یعنی در بهترین حالت، دور و بر ده ساعت ما روز یکشنبه به هدر رفت. و فقط 4 ساعت حسابش کردن.

فکر کن دور و بر 58 نفر پراکتور بودیم.


اینم یه جور برده داری نوینه.


خلاصه


رفتیم و کارا تموم شد من بدو بدو اومدم افیس یه سیمولیشن میخواستم ران کنم، رانش کردم و با یه دختر ایرانی که اخیرا رفیق شدیم رفتیم بیرون.

رفتیم بیرون، رفتیم داون تاون، رفتیم چند جای مختلف، یه mall هست که خیلیییییییییی شبیه بازارهای خاورمیانه و مخصوصا بعضی جاهاش شبیه بازار وکیل هست توی شیراز، و شبیه یه سری بازارهای استانبول، رفتیم اونجا.

من اون بازارو خیلی دوست دارم، هر وقت خوشحالم میرم اونجا، هر وقت ناراحتم میرم اونجا، شلوغ پلوغه و مخصوصا یه چایی فروشی خوشگل باکلاس و تر و تمیز و عالی داره که من واقعا دوسش دارم (چایی میفروشن، چاییای سیاه محشر) قوری های محشر میفروشن، از کشک بگیر تا ترشی و بستنی میفروشن.

انواع نون ها!

بعضیاش گرونه ولی خب عالیه در کل!


خلاصه


رفتیم اونجا


بعدشم یه بستنی خریدیم و نشستیم یه جا بخوریمش


این دختر همش میگفت عکس بگیر عکس بگیر یعنی حس کچل شدن شدید بهم دست داد دیگه داشتم حس میکردم که داره به حریم خصوصیم تجاوز میشه!!!

(اونجا فهمیدم که توی این یه سال چقدر عوض شدم، رفتم چایی فروشی؛ یه شاگرد جدید اوردن، کاناداییه، ولی رسیدمو تقدیم نکرد! یه جورایی پرت مانند کرد و بهم شدیدا برخورد! تو ایران هر روز این اتفاق میفتاد ولی نیست اینجا هیچوقت این چیزا رو نمیبینی یه بارم که این اتفاق میفته شاخ درمیاره ادم)

همینجوری سوال میپرسید مثلا پرسید دوست صمیمی ایرانی دختر داری؟! گفتم نه!

پرسید چرا؟

گفتم چون:

1. تو دپارتمانی که توش هستم هیچچچچچچچچچچ ایرانی ای نیست.

2. ایرانی مجرد نداریم توی دانشکده هم متاهلن و حس میکنن بدبخت شدن و هر کسی هم از اینا منو میبینه میگه خوش به سعادتت که مجردی ما هر روز 3 بار گریه میکنیم و نمیدونم بدبخت شدیم و وقت نیست و اینا.

3. اون اوایل که اومدم، خب توی گروه ما که همه کانادایین و انگلیسی زبان و یا اروپایین و مثلا فرانسه و المانی بلدن، ایرانی نداریم، و خب من با هیچ ایرانی ای تعامل نداشتم، تنها دلیلی که میتونست منو بکشونه دنبال ایرانیا، "حس غربت" بود. حس غربت رو نباید با بودن آدم دیگه در زندگی تجربه کنی. باید باهاش کنار بیای و حلش کنی. این حس مثل مریضی میمونه مثل ویروس، زمان میبره تا درست بشی، اگه درست با بدنت رفتار کنی و با روحیاتت اگه درست با محیط اطرافت رفتار کنی و اگه مراقب خودت باشی و خودتو دوست داشته باشی به شادی و سلامتی سپری میشه. نباید حس غربت رو با پناه بردن به آدم دیگه سپری کنی.

(من دوست داشتم تو روزای اول سختیم جدی رو داشته باشم چون منو خیلی خوب میشناخت و به اصطلاح قسم خورده بود که هرگز تنهام نمیذاره، چون به اون از ترس غربت پناه نمیبردم، به اون به خاطر اینکه دوستمه میتونستم وقت بگذرونم باهاش، ولی خب متاسفانه مرده بود و یه مرده نمیتونه با تو حرفی بزنه مگه توی خواب که صد البته خوابشو میدیدم هر شب) 

حس غربت حس تنهایی چیزی نیست که تو اونو بتونی با پناه بردن به آدما فقط به خاطر زبون و فرهنگ مشترکت حل کنی.

مخصوصا که تو اومدی که توی جامعه حل بشی و اینجا یکمی زندگی کنی.


من اینو توی المان حقیقتش یاد گرفتم.


خلاصه


سوالای بعدش رو هم همینجوری میپرسید


تا که یه یه سوالی درباره دکترا پرسید


که دوست داری که دکتر بشی و...


دیدم هی این سوال میپرسه و معلوم نیست به چی میخواد برسه.


بهش گفتم ببین

من اینو میخوام بهت بگم


تو الان ممکنه به خودت بگی این دختره روانی هست. اشکالی نداره بگو.

ولی یه روزی

حداقل خوشحال میشی که نظراتم رو باهات share کردم. همونطور که یه نفر دیگه نظراتش رو با من قسمت کرد و من ازشون استفاده کردم و رسیدم به اینجا.


  • یه آدم

کلنگ عزیز، من ترک نیستم. ترکها رو خیلی خیلی خیلی دوست دارم، ولی ترک نیستم.


امروز میرم شغل مقدس پراکتورینگ رو انجام بدم!

از صبح زود شروع میشه تا ظهر دور و بر دو. بعدشم با دوستم میرم بیرون :) میریم داون تاون.


بچه ها

دیشب

تنها 4 نفری که دوربیناشونو روشن کرده بودن از دخترایی که میرقصیدن به شدت فیلم میگرفتن 4 تا پسر ایرانی بودن!

یعنی همه با تعجب نگاهشون میکردن! همهههههههههههههههههههههههههههههههه


تنها دو نفری که سر شام! سراشونو به هم چسبوندن جلوی همه، و همدیگه رو بوسیدن و شروع کردن به مالیدن هم، یه زن و شهر ایرانی بودن، همون دختره هست؟ گفتم تا ما رو میبینه قیافه عبوسش یهو تبدیل به یه لبخند میشه انگار از نظر جنسی ارضا شد؟! اون. خدا رو شکر نه قیافه دارن نه قد و قواره.


این زن و شوهر تنها دو نفر توی کل دانشکده ساینس هستن که تمام ایرانیا رو بدون استثنا مسخره میکنن!


بابا تو که خودت خزتری!


تنها دختری که موقع رقصیدن ایرانی میرقصید و همرمان شیش متر بالا پایین میپرید با آهنگها و هرکی که باهاش میرقصید میرفت اونوری که این جفتکش بهش نخوره (با آهنگهای انگلیسیا) همین دختر ایرانیه بود.

یعنی شرفمون رفت!

چیزی دیگه نموند.


اینو فهمیدم اونی که ته دلش خودشو برتر از همه میبینه، اونی که یه جوری رفتار میکنه انگار از همه بهتره، اون از همه خزتره!


خواهشا شرف ما رو نبرین بچه ها اگه اومدین اینجا!


فهمیدم تنها آدمایی که عین ندید بدیدا میرن به جای یه پیش دستی، یه بشقاب بزرگ برمیدارن و همه کیک و شیرینیا رو توش میریزن و میارن میخورن همین ایرانیا هستن. همین زن و شوهر! یعنی من تعداد کیک و شیرینیا رو وقتی دیدم دست اینا حس کردم کل بشقابا خالی شدن! و شده بودن!


یه پسر ایرانی جدید دیدم


قیافه ش عصبی

ناراحت

رنگ و روش پریده


داشتیم صحبت میکردیم

من عین این آدمایی که به اصطلاح کانادایین اومدم باهاش کانوریسیشن نایس برقرار کنم، ازش پرسیدم این شهرو چطوری میبینی؟!

گفت داغونه!

یعنی همه اون بچه های دیگه روشونو برگردوندن سمت اون و نگاش کردن!

گفت داغونه، زشته این شهر نمیدونم اله بله چه وضعشه.


گفتم اکی مریم الان تو باید همه زورتو جمع کنی که بتونی این مکالمه رو به یه چیزی تبدیل کنی که ابروی ایرانیا نره.


ازش پرسیدم تو تهرانی هستی؟!

راست و دروغ گفت اره (در ادعایی که داشت، نشون میداد شبیه تهرانیاس که همه دنیا رو مسخره میکنه و ارث باباش میدونه کل ایرانو و حس میکنه همه ملل و کشورای دیگه خز هستن و فقط تهرانه که محشره، اینم از مردم پایتخت)


گفتم اره این طبیعیه چون تهران یه شهر بسیار بزرگه و فقط قسمت مرکزیش نه میلیون جمعیت داره و جمعیت تهران بزرگ میشه تقریبا 14 میلیون که نصف جمعیت کاناداس و نایت لایف زیادی داره و طبیعیه که کسی که ازونجا میاد بیرون اینجوری حس میکنه (وقتی مجبوری درباره تهران خالی بندی کنی، خبر نداره که گشت ارشاد نمیذاره مردم دست شوهرشونو بگیرن، خبر نداره چه خبره) بعد گفتم من شهر مادریم یه شهر خیلی کوچیکه (وقتی مجبوری اغراق کنی) و خب اون شهر ما فقط سه چهار برابر این شهرجمعیت داره (وقتی مجبوری جمعیت شهرو کمتر نشون بدی) و خب با اینکه ما هم تهران زندگی میکنیم ولی خب من ذاتا گاهی علاقه دارم یه چند سالی از عمرم رو تو یه شهر کوچیکتر بگذرونم (وقتی داری خالی بندی محض میکنی، اینطوری نیست)

خلاصه ته دلم گفتم خدایا شکرت من تهران به دنیا نیومدم و فقط تهران و حومه زندگی میکنیم حداقل این بک گراند اجازه میده من از زندگی خودم حرف بزنم. همون موقع ذهن این خارجیا بهتر شد. دیگه چپل چپول نگاش نکردن. گفتم خدایا شکرت!

بعد با یه حس منفی ای نسبت به ایران صحبت میکنن که آبروی آدم میره. هرچی جمع کرده بودم آبرو ردباره ایران به خطر افتاد.


بابا جون مادرتون اینجوری نکنین.


بلاخره اون شکل و شمایل ایرانی رو که داری حاجی. حداقل از ایران بد نگو.

ابرومون رفت.


خواستم بکشمش یه کناری، بگم سید میدونم دلت سالمه و منظوری نداری ولی جون مادرت آبروی ما رو نبر.


جلوی هممون نرسیده، هنوز جشن شروع نشده، دوربینشو روشن کرد از ماها فیلم گرفت! دوربینو چرخوند، از کل سالن فیلم گرفت فکر کنم ازین ویدئوهای تلگرامی بود و فرستاد برای دوستاش. بچه ها همه با تعجب نگاش کردن که این چرا اینجوری میکنه؟!

اونجا دیگه من دیگه خجالت کشیدم.


اون آخرای مراسم که ایرانیا همه داشتن از مراسم رقص فیلم میگرفتن من دیگه سرمو کردم توی شکمم.


دیگه آبرومون رفت.

  • یه آدم

اینجا

آخرین ساعتهای یکشنبه که میرسه


سعی میکنم خونه باشم.


حتی اگه خونه کسی باشم هم سعی میکنم لپ تاپم باهام باشه (الان البته خونه خودمم) و تمرکز کنم.


از خودم میپرسم کاراتو انجام دادی؟

برای هفته اماده ای؟

فاینال چک میکنم...


و حسش خیلی خوب هست...



امروز یهو یاد یه خاطره افتادم


ترم اولی که داشتم تی ای میکردم

همه چی رو چک کردم وقتی داشتم بیورن میومد، و دیدم یه خودکار و یه کتاب آزمایشگاه جا مونده.


اومدم به اون دانشجوها ایمیل زدم گفتم کی کتابشو جا گذاشته (حتی اسمشم ننوشته بود طرف)

یه دختر جواب داد من!

حدس زدم مال اون باشه چون خیلی هول بود...

بهش گفتم خودکار و کتابتو میدم به افیس بچه های اندرگرد برو بگیر.


وقتی بچه های ازمایشگاه شنیدن گفتن بابا تو خیلی نایسی نکن اینکارو، کتابو بنداز توی سطل آشغال!!

خداییش آخه انصاف نیست

درسته اون دانشجو گیج هست، ولی انصاف نیست من اونو پس ندم یا بندازم سطل آشغال.


خلاصه دختره اومد گرفت کتابشو رفت.


خیلی حس خوبی داشتم، مال تقریبا هفت ماه قبله این قضیه.

***


تو این آزمایشگاه خودمون، من تا حالا دو تا دانشجو تربیت کردم، یکی رو تو بخش simulation

یکی رو تو بخش experimental

اولی یه دانشجوی graduate بود

دومی سال آخر لیسانس

یعنی سال ششمه فکر کنم یا پنجم

کلا یه دونه دانشجو بعد از من اومده که همین دختره هست، اون یکیم قبل از من اومده این گروه.


این دومی خیلی مقاومت میکنه در یاد گرفتن (اولی هم همینطور با اینکه از من بزرگتره)

استادم اینا رو میده دست من! میدونه من یادشون میدم در نهایت.


واسه این دومی چون بلاخره مجبوری معلمش باشی، باید یه جورایی حد و حدود بذاری، از طرفی یه خواهر بزرگتر (24 سالشه) و یه مادر هم باشی

اونروز برای بار سوم! داشتم براش یه چیزو توضیح میدادم و همزمان انجام میداد روی دستگاه که یاد بگیره (به من هیچ کس یاد نداد، اونی که باید یاد میداد بلد نبود! یه جیغ زد سرم و رفت و من خودم یاد گرفتم! بعدم به خودش یاد دادم!) خلاصه فهمید اشتباه اولو کجا انجام داده

اشتباه دومشو وقتی متوجه شد گفت Shit!

من ساکت موندم

لبخندم نزدم

فوری خجالت کشید

و فوری رنگش عوض شد.

و فوری یه جورایی شرمنده شد

بهش شیرینی دادم که حس بدی نداشته باشه و گفتم آدم برای یاد گرفتن اشتباه میکنه.

اشکالی نداره.

منم اشتباهاتی کردم و یاد گرفتم بعدش.


میخوام بگم، این وبلاگ چون یه جورایی برای خالی کردن خودمه خب توش بی ادبم میشم


ولی بیرون واقعا اینجوری نیستم.


واقعا نیستم.


اینجا بچه ها از تی ای ها نفرت دارن

ناخوداگاه وقتی میان توی ازمایشگاه برای اولین بار ،از ما تنفر دارن (مغز آدم همش سعی میکنه ساده کنه مسئله رو و شبیه سازی، پس میگن این معلما هم همه شبیه همن و داغونن)

اخر جلسه اول نظرشون کاملا عوض میشه

جلسه دوم شروع میکنن به بغل کردنم وقتی میخوان برن، مخصوصا دخترا

جلسه سوم و بعدترش همش میگن مریم دلمون تنگ میشه

جلسه آخر ناراحتن!

چون میدونن دیگه منو نمیبینن...


اونروز تو اتوبوس، صبح ساعت هفت و نیم دیدم یکی داره داد میزنه اون مریمه اون مریمه، تی ای ماست، اونو صدا بزن صدای من نمیرسه میخوام سلام کنم! رومو برگردوندم سمت صدا دیدم یکی از بچه های ترم اول تی اییمه، فکر کن ذوق کرده بود دیده بود منو


خیلیاشونو همه جای شهر میبینم

خانواده هاشونم میشناسم.


بچه ها

اگه امکان اومدن به روش تحصیلی دارین

بیاین

پشیمون نمیشین

کانادا جای خوبیه

آدماش خیلی خوبن

خیلی.

تجربه بی نظیری میشه.




  • یه آدم

امروز رفتم مراقب امتحان موندم.

جزوی از وظایف تی ایی ماست، ترمی 30 ساعت پراکتورینگ داریم (توی چهار ماه)


رفتیم دیدیم اتاق چراغاش کم نوره، چون دو سری از لامپا خاموش بود ولی تاریک نبود اتاق


خلاصه با این استاد تماس بگیر با اون بگیر که مشکل رو مطرح کنی (چون کاناداییا خیلی سوسولن، اگه خبر ندیم به مسئولا فردا شر میشه)

اومدن گفتن لامپا یک سومشون از مرکز قطعه.


یعنی من و اون پسره که همکارم بود یه ساعت اولو فقط درگیر این بودیم که کی و چطوری به بچه ها سر و سامون بدیم و تو جاهای پرنور بشونیمشون.

و خیلی موارد دیگه.


وقتی اینجا مراقب امتحان میشی، تمام مسئولیتها با تو هست، از گرفتن امضا و دیدن آی دیشون و چک کردن ماشین حساب تا وقتی که بدحال میشن میفتن و...


داشتم فکر میکردم، گفتم باید اینو هم به سی ویم اضافه کنم:

قابلیت حل بحران در مواقع اضطراری...


چون این مشاورا همش بهم میگن که تو داری تو جامعه و کالچر کانادا کار میکنی و اینا سابقه کار کاناداییه


الان میفهمم که بیچاره ها درست میگن...



ما تو اول ابتدایی، یه بخاری هیزمی داشتیم که دو بار اتیش گرفت و بار دوم یادمه که با وجود هشدارهایی که مدیر مدرسه به ما داد، یادمون رفت بینی هامونو تمیز کنیم (پر از گاز مونوکسید کربن بود و دود) و بابام وقتی فهمید ما بخاری هیزمی داریم میخواست دنیا رو سر مدرسه خراب کنه و رفت اموزش و پرورش و وقتی حرفش به جایی نرسید بیچاره خودش یه بخاری نفتی خرید اورد مدرسه مون گذاشت...

طفلک بابام...


بمیرم برات...


مامانم

طفلکا


دلم میسوزه براشون بعضی وقتا...



یه سری اشتباهات و نادانی های جمیع ایرانیان و خاورمیانه ایا در هممون هست، در اونا هم هست، ولی از عمد که نیست، همونقدر متوجه میشن، همونقدر سیستم به اونا اموزش داده، وگرنه یه تار موی مامانمو با همه کانادا عوض نمیکنم، فقط حرف زدن نیست، ثابتش هم میکنم. خوشحالم که مامانم بهم مغروره و افتخار میکنه. و بابام هم.


خلاصه


من فاینال مسج رو دادم به اینستراکتور اصلی و گفتم ببین عزیز من، هنوز برقا نیومده.

بچه ها، کلاسای ما از این وضعیت امروز تاریکتره تو ایران، اینجا امروز خیلی روشن هم بود!

یعنی اتاق روشن روشن بودا...



خلاصه استاد اصلی برای بار دوم اومد، با نگرانی سر زد و گفت خب بچه ها چون برق قطعه! شما میتونین هفته بعد یه امتحان مجدد بدین!!


الانم یه ساعت وقت دارین تصمیم بگیرین!


خلاصه نصف بچه ها چون امتحانشونو گند زده بودن و از ردیفای جلوییم بودن اتفاقا، یعنی خیلیم جاشون پرنور بود، اومده برگه هاشونو دادن و گفتن ما اون اخر هفته دیگه رو میدیم بای بای!!!


ته دلم گفتم کانادا واقعا داره فرهیخته تربیت میکنه


بیخود نیست استادا اینجا برای دانشجوی اینترشنال (مخصوصا ایرانیا، باید اینجا بیاین تا بفهمین چی میگم، طفلک ایرانیا بدشون، از خوب اینا خوبتره)، سر و دست میشکنن.


این از بقیه، مشاهدات من محدود به بچه های ساینس نیست فقط.

همشون سر و ته یه کرباسن


تا 23 سالگی نمیدونن چیکاره ان


بعدشم نمیدونن چیکاره ان...


کل کارشون نشستن توی خونه، خوردن خوابیدن و هر از گاهی کلوب رفتن و مست کردن هست...


نعره کشیدن و تمام...



کاناداییا اتفاقا خیلی منزوین


مثل ما رفیق باز نیستن


خانواده دوستن ولی دوستی ندارن...


ما رفیقامونو فوری جور میکنیم و بلاخره کامیونیتی دارییم (البته من اینجا ایرانیای منزوی خیلی میبینم اونم چون بلاخره از ایران اومدن بیرون، هر کدوم اینا تو ایران دوست و رفیق دارن)


اینا کلا یا میخورن

یا میخوابن

یا حالا اگه کسی اینا رو بخواد یه سکسی میکنن (خیلیم سرد به نظر میرسن مخصوصا دختراشون)

یا ویدئو گیم بازی میکنن


یا که میرن دستشویی


همین...


مثل قدیمیای ما که مثلا اعتقاد داشتن آش بپزی جن میره


یه سری عقاید خرافی دارن


مثلا:

دختره ظرف رو نمیشوره


ظرف کثیفه

مگس و سوسک میگیره


میره سوسک کش میخره

میزنه به ظرف


دستمال میزنه پاکش میکنه


باز همونو استفاده میکنه



لامصب اونو بشور!!!


نمیشورن

میگن سوسک کش بهتر عمل میکنه تا مایع ظرفشویی...



یادمه قبل از اینجا اومدنم

جدی میگفت امریکا بری میبینی همه تنبل تنبل میخورن میخوابن


تو کانادا همه دارن ورزش میکنن

من برعکسشو اینجا دیدم!

من تنها آدم محله مونم که ورزش میکنم!!!


اینحا همه سوسیس کالباس هات داگ مشروب آبجو میخورن و میخوابن


من یه پسرو میشناسم که 12 ساله آب نخورده!

میفهمین؟!!


جاش فقط آبمیوه میخوره...



همه از سن کم بدناشون مریضه



من اصلا تعجب میکنم جدی میگه کاناداییا خیلی اهل ورزشن...


نمیدونم کجای کانادا منظورشه :D


قطبو میگی شاید!


قبول دارم که اکتیوتر از جامعه امریکان...


قبول دارم که خیلی گرم و مهربونن

خیلی ماهن

خیلی نایسن


ولی تنبلن

بی هدفن

سر در گمن

افسردگی دارن


من اینجا بچه بزرگ نمیکنم



یه تنبل دیگه تحویل جامعه نمیدم



المان و فرانسه و بقیه هم که یه مدل دیگه داغونن


اعتماد به نفسای کاذب و از بالا به پایین نگاه کردنا... 


خدا به اینا یه هدیه داده:

پاسپورت معتبر


و در عوض از همه چی محرومشون کرده...



واقعا نمیدونم اگه اینا این پاسپورتو نداشتن چیکار میخواستن بکنن؟



جنگندگی خودمونو دوست دارم


قوی بودنم رو دوست دارم


حتی دوست ندارم یه ثانیه جای اینا باشم


از هر 5 تا دعوت دوستا و هم خونه ایام یکی الی دو تاشو میرم بیرون باهاشون.


نه که بد باشن، نه


به مرور آدم شبیه هم نشیناش میشه...


خودشونم میدونن که آدمای تنبلین...

بی هدفن

قبول دارن

آدمای خوبین

اشکالاتی دارن ولی خوبن...


لذت میبری از هم سخنی باهاشون...


ولی بی هدفن

تنبلن

نظافتو رعایت نمیکنن...


یه سری عقاید خرافی دارن که باعث شده نگاه من به جامعه ایران عوض بشه...

و حس کنم پدر و مادرای ما اونقدرم عجیب و غریب نیستن....

طفلکا بد آموزش دیدن...


ایران به گند کشیده شده من قوبل دارم

مردم تو سختین

مردم به هم رحم نمیکنن

هوای همو ندارن

کانادا اینجوری نیست

تو کانادا مردم به هم محبت دارن

مردم رحم دارن



در کل به دولت کانادا به خاطر تربیت نسل بسیار اکتیو و سالم و قوی تبریک میگم.... :) !

  • یه آدم