خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تی ای شدن در کانادا» ثبت شده است

اینجا

آخرین ساعتهای یکشنبه که میرسه


سعی میکنم خونه باشم.


حتی اگه خونه کسی باشم هم سعی میکنم لپ تاپم باهام باشه (الان البته خونه خودمم) و تمرکز کنم.


از خودم میپرسم کاراتو انجام دادی؟

برای هفته اماده ای؟

فاینال چک میکنم...


و حسش خیلی خوب هست...



امروز یهو یاد یه خاطره افتادم


ترم اولی که داشتم تی ای میکردم

همه چی رو چک کردم وقتی داشتم بیورن میومد، و دیدم یه خودکار و یه کتاب آزمایشگاه جا مونده.


اومدم به اون دانشجوها ایمیل زدم گفتم کی کتابشو جا گذاشته (حتی اسمشم ننوشته بود طرف)

یه دختر جواب داد من!

حدس زدم مال اون باشه چون خیلی هول بود...

بهش گفتم خودکار و کتابتو میدم به افیس بچه های اندرگرد برو بگیر.


وقتی بچه های ازمایشگاه شنیدن گفتن بابا تو خیلی نایسی نکن اینکارو، کتابو بنداز توی سطل آشغال!!

خداییش آخه انصاف نیست

درسته اون دانشجو گیج هست، ولی انصاف نیست من اونو پس ندم یا بندازم سطل آشغال.


خلاصه دختره اومد گرفت کتابشو رفت.


خیلی حس خوبی داشتم، مال تقریبا هفت ماه قبله این قضیه.

***


تو این آزمایشگاه خودمون، من تا حالا دو تا دانشجو تربیت کردم، یکی رو تو بخش simulation

یکی رو تو بخش experimental

اولی یه دانشجوی graduate بود

دومی سال آخر لیسانس

یعنی سال ششمه فکر کنم یا پنجم

کلا یه دونه دانشجو بعد از من اومده که همین دختره هست، اون یکیم قبل از من اومده این گروه.


این دومی خیلی مقاومت میکنه در یاد گرفتن (اولی هم همینطور با اینکه از من بزرگتره)

استادم اینا رو میده دست من! میدونه من یادشون میدم در نهایت.


واسه این دومی چون بلاخره مجبوری معلمش باشی، باید یه جورایی حد و حدود بذاری، از طرفی یه خواهر بزرگتر (24 سالشه) و یه مادر هم باشی

اونروز برای بار سوم! داشتم براش یه چیزو توضیح میدادم و همزمان انجام میداد روی دستگاه که یاد بگیره (به من هیچ کس یاد نداد، اونی که باید یاد میداد بلد نبود! یه جیغ زد سرم و رفت و من خودم یاد گرفتم! بعدم به خودش یاد دادم!) خلاصه فهمید اشتباه اولو کجا انجام داده

اشتباه دومشو وقتی متوجه شد گفت Shit!

من ساکت موندم

لبخندم نزدم

فوری خجالت کشید

و فوری رنگش عوض شد.

و فوری یه جورایی شرمنده شد

بهش شیرینی دادم که حس بدی نداشته باشه و گفتم آدم برای یاد گرفتن اشتباه میکنه.

اشکالی نداره.

منم اشتباهاتی کردم و یاد گرفتم بعدش.


میخوام بگم، این وبلاگ چون یه جورایی برای خالی کردن خودمه خب توش بی ادبم میشم


ولی بیرون واقعا اینجوری نیستم.


واقعا نیستم.


اینجا بچه ها از تی ای ها نفرت دارن

ناخوداگاه وقتی میان توی ازمایشگاه برای اولین بار ،از ما تنفر دارن (مغز آدم همش سعی میکنه ساده کنه مسئله رو و شبیه سازی، پس میگن این معلما هم همه شبیه همن و داغونن)

اخر جلسه اول نظرشون کاملا عوض میشه

جلسه دوم شروع میکنن به بغل کردنم وقتی میخوان برن، مخصوصا دخترا

جلسه سوم و بعدترش همش میگن مریم دلمون تنگ میشه

جلسه آخر ناراحتن!

چون میدونن دیگه منو نمیبینن...


اونروز تو اتوبوس، صبح ساعت هفت و نیم دیدم یکی داره داد میزنه اون مریمه اون مریمه، تی ای ماست، اونو صدا بزن صدای من نمیرسه میخوام سلام کنم! رومو برگردوندم سمت صدا دیدم یکی از بچه های ترم اول تی اییمه، فکر کن ذوق کرده بود دیده بود منو


خیلیاشونو همه جای شهر میبینم

خانواده هاشونم میشناسم.


بچه ها

اگه امکان اومدن به روش تحصیلی دارین

بیاین

پشیمون نمیشین

کانادا جای خوبیه

آدماش خیلی خوبن

خیلی.

تجربه بی نظیری میشه.




  • یه آدم

امروز رفتم مراقب امتحان موندم.

جزوی از وظایف تی ایی ماست، ترمی 30 ساعت پراکتورینگ داریم (توی چهار ماه)


رفتیم دیدیم اتاق چراغاش کم نوره، چون دو سری از لامپا خاموش بود ولی تاریک نبود اتاق


خلاصه با این استاد تماس بگیر با اون بگیر که مشکل رو مطرح کنی (چون کاناداییا خیلی سوسولن، اگه خبر ندیم به مسئولا فردا شر میشه)

اومدن گفتن لامپا یک سومشون از مرکز قطعه.


یعنی من و اون پسره که همکارم بود یه ساعت اولو فقط درگیر این بودیم که کی و چطوری به بچه ها سر و سامون بدیم و تو جاهای پرنور بشونیمشون.

و خیلی موارد دیگه.


وقتی اینجا مراقب امتحان میشی، تمام مسئولیتها با تو هست، از گرفتن امضا و دیدن آی دیشون و چک کردن ماشین حساب تا وقتی که بدحال میشن میفتن و...


داشتم فکر میکردم، گفتم باید اینو هم به سی ویم اضافه کنم:

قابلیت حل بحران در مواقع اضطراری...


چون این مشاورا همش بهم میگن که تو داری تو جامعه و کالچر کانادا کار میکنی و اینا سابقه کار کاناداییه


الان میفهمم که بیچاره ها درست میگن...



ما تو اول ابتدایی، یه بخاری هیزمی داشتیم که دو بار اتیش گرفت و بار دوم یادمه که با وجود هشدارهایی که مدیر مدرسه به ما داد، یادمون رفت بینی هامونو تمیز کنیم (پر از گاز مونوکسید کربن بود و دود) و بابام وقتی فهمید ما بخاری هیزمی داریم میخواست دنیا رو سر مدرسه خراب کنه و رفت اموزش و پرورش و وقتی حرفش به جایی نرسید بیچاره خودش یه بخاری نفتی خرید اورد مدرسه مون گذاشت...

طفلک بابام...


بمیرم برات...


مامانم

طفلکا


دلم میسوزه براشون بعضی وقتا...



یه سری اشتباهات و نادانی های جمیع ایرانیان و خاورمیانه ایا در هممون هست، در اونا هم هست، ولی از عمد که نیست، همونقدر متوجه میشن، همونقدر سیستم به اونا اموزش داده، وگرنه یه تار موی مامانمو با همه کانادا عوض نمیکنم، فقط حرف زدن نیست، ثابتش هم میکنم. خوشحالم که مامانم بهم مغروره و افتخار میکنه. و بابام هم.


خلاصه


من فاینال مسج رو دادم به اینستراکتور اصلی و گفتم ببین عزیز من، هنوز برقا نیومده.

بچه ها، کلاسای ما از این وضعیت امروز تاریکتره تو ایران، اینجا امروز خیلی روشن هم بود!

یعنی اتاق روشن روشن بودا...



خلاصه استاد اصلی برای بار دوم اومد، با نگرانی سر زد و گفت خب بچه ها چون برق قطعه! شما میتونین هفته بعد یه امتحان مجدد بدین!!


الانم یه ساعت وقت دارین تصمیم بگیرین!


خلاصه نصف بچه ها چون امتحانشونو گند زده بودن و از ردیفای جلوییم بودن اتفاقا، یعنی خیلیم جاشون پرنور بود، اومده برگه هاشونو دادن و گفتن ما اون اخر هفته دیگه رو میدیم بای بای!!!


ته دلم گفتم کانادا واقعا داره فرهیخته تربیت میکنه


بیخود نیست استادا اینجا برای دانشجوی اینترشنال (مخصوصا ایرانیا، باید اینجا بیاین تا بفهمین چی میگم، طفلک ایرانیا بدشون، از خوب اینا خوبتره)، سر و دست میشکنن.


این از بقیه، مشاهدات من محدود به بچه های ساینس نیست فقط.

همشون سر و ته یه کرباسن


تا 23 سالگی نمیدونن چیکاره ان


بعدشم نمیدونن چیکاره ان...


کل کارشون نشستن توی خونه، خوردن خوابیدن و هر از گاهی کلوب رفتن و مست کردن هست...


نعره کشیدن و تمام...



کاناداییا اتفاقا خیلی منزوین


مثل ما رفیق باز نیستن


خانواده دوستن ولی دوستی ندارن...


ما رفیقامونو فوری جور میکنیم و بلاخره کامیونیتی دارییم (البته من اینجا ایرانیای منزوی خیلی میبینم اونم چون بلاخره از ایران اومدن بیرون، هر کدوم اینا تو ایران دوست و رفیق دارن)


اینا کلا یا میخورن

یا میخوابن

یا حالا اگه کسی اینا رو بخواد یه سکسی میکنن (خیلیم سرد به نظر میرسن مخصوصا دختراشون)

یا ویدئو گیم بازی میکنن


یا که میرن دستشویی


همین...


مثل قدیمیای ما که مثلا اعتقاد داشتن آش بپزی جن میره


یه سری عقاید خرافی دارن


مثلا:

دختره ظرف رو نمیشوره


ظرف کثیفه

مگس و سوسک میگیره


میره سوسک کش میخره

میزنه به ظرف


دستمال میزنه پاکش میکنه


باز همونو استفاده میکنه



لامصب اونو بشور!!!


نمیشورن

میگن سوسک کش بهتر عمل میکنه تا مایع ظرفشویی...



یادمه قبل از اینجا اومدنم

جدی میگفت امریکا بری میبینی همه تنبل تنبل میخورن میخوابن


تو کانادا همه دارن ورزش میکنن

من برعکسشو اینجا دیدم!

من تنها آدم محله مونم که ورزش میکنم!!!


اینحا همه سوسیس کالباس هات داگ مشروب آبجو میخورن و میخوابن


من یه پسرو میشناسم که 12 ساله آب نخورده!

میفهمین؟!!


جاش فقط آبمیوه میخوره...



همه از سن کم بدناشون مریضه



من اصلا تعجب میکنم جدی میگه کاناداییا خیلی اهل ورزشن...


نمیدونم کجای کانادا منظورشه :D


قطبو میگی شاید!


قبول دارم که اکتیوتر از جامعه امریکان...


قبول دارم که خیلی گرم و مهربونن

خیلی ماهن

خیلی نایسن


ولی تنبلن

بی هدفن

سر در گمن

افسردگی دارن


من اینجا بچه بزرگ نمیکنم



یه تنبل دیگه تحویل جامعه نمیدم



المان و فرانسه و بقیه هم که یه مدل دیگه داغونن


اعتماد به نفسای کاذب و از بالا به پایین نگاه کردنا... 


خدا به اینا یه هدیه داده:

پاسپورت معتبر


و در عوض از همه چی محرومشون کرده...



واقعا نمیدونم اگه اینا این پاسپورتو نداشتن چیکار میخواستن بکنن؟



جنگندگی خودمونو دوست دارم


قوی بودنم رو دوست دارم


حتی دوست ندارم یه ثانیه جای اینا باشم


از هر 5 تا دعوت دوستا و هم خونه ایام یکی الی دو تاشو میرم بیرون باهاشون.


نه که بد باشن، نه


به مرور آدم شبیه هم نشیناش میشه...


خودشونم میدونن که آدمای تنبلین...

بی هدفن

قبول دارن

آدمای خوبین

اشکالاتی دارن ولی خوبن...


لذت میبری از هم سخنی باهاشون...


ولی بی هدفن

تنبلن

نظافتو رعایت نمیکنن...


یه سری عقاید خرافی دارن که باعث شده نگاه من به جامعه ایران عوض بشه...

و حس کنم پدر و مادرای ما اونقدرم عجیب و غریب نیستن....

طفلکا بد آموزش دیدن...


ایران به گند کشیده شده من قوبل دارم

مردم تو سختین

مردم به هم رحم نمیکنن

هوای همو ندارن

کانادا اینجوری نیست

تو کانادا مردم به هم محبت دارن

مردم رحم دارن



در کل به دولت کانادا به خاطر تربیت نسل بسیار اکتیو و سالم و قوی تبریک میگم.... :) !

  • یه آدم

بعضی وقتا خدا رو شکر میکنم به خاطر این فرصتی که بهم داده، اینکه اینقدر عقلم داره رشد میکنه، که بدون ترس از ناراحت شدن یا خوشحالی کسی میتونم بنویسم.... برام دیگه مهم نیست که کی میخونه کی نمیخونه کی فهمیده وبلاگم چیه کجاست و ....


***

تی اییم تموم شد، امروز

امروز رسما تمام استخونام درد دارن...

به شدت خسته ام...

و نمیتونین درک کنین تی ایی چقدر سخته... توی آزمایشگاههای شیمی... 

تا وقتی که انجامش بدین...

تی ایی مثل توتوریال و تی ایی کورسای مهندسی نیست

تی ایی وحشتناکه تو گروه شیمی...

البته بنده تو تابستون تی ایی کردم...

هر روز 2 تا سکشن 5 ساعته، هر هفته 5 روز، هر روز علاوه بر اون دو ازمایشگاه مراقب یک الی دو امتجان 4 ساعته بودن، و شبا باید بشینی برگه ها رو تصحیح کنی... و این برنامه برای چندین هفته ادامه پیدا میکنه... شنبه ها هم میری مراقب 3 تا امتحان میشی... در نتیجه این چیزا دیگه داره برای من عادی میشه...


***


راستی، تی ایی کردن توی کانادا، سابقه کار کانادایی محسوب میشه.

من اینو خبر نداشتم، از یه منبع مرتبط و معتبر پرسیدم...

خدا رو شکر سابقه کار کاناداییم دارم....


***

من بعضی وقتا ازینکه جامعه اینقدر این غالب مردهای کانادایی (جنس مذکر) رو گیج و بی دست و پا و آدمی که نمیدونه الان باید چه تصمیمی بگیره و حراف و کلا شبیه جنس مونث ایران بزرگ کرده تعجب میکنم!

یعنی اینا قابلیت اینو دارن که ساعتها بشینن و سبزی پاک کنن و درباره شوهر اقدس خانم و نازا بودنش صحبت کنن...

میتونن بشینن ساعتها نصیحتت کنن، عین زنهای ایرانی بهت گیر بدن، تو رو به رعایت عفاف و حجاب دعوت کنن...

من ابدا دوست ندارم پسرام اینجوی بزرگ بشن...

برای من شکست محسوب میشه... نمیگم همشون، ولی بیشترشون اینجورین...

این چه وضعشه...


پسرای ایرانیم از وقتی اینجا موندن شبیه اینا شدن...

فکر کن یه سری اخلاقای ناجوری که ماداریمو نگه داشتن، اخلاق اینا رو هم گرفتن... ببین چه فاجعه ای شدن...


خیلی متحیرم....


***


جالبه، هر وقت تو دانشگاه ما سمینار برگزار میشه، ایرانیا تنها آدمایین، که همشون! همشون یا دارن با هم حرف میزنن یا با گوشیاشون بازی میکنن.... یا که فوری میزنن بیرون.. اول میان خودشونو نشون میدن بعد میرن بیرون...

من از تربیتمون هر روز متعجب تر میشم

از تربیت یه دست و کمونیستی و اینقدر در عجله و اینقدر بدحواس و اینقدر کلک بزن و در رو و بپیچونمون خیلی متعجبم...


من مطمئنم تو ایران آدمای درست جسابی ایرانی خیلی بیشتر پیدا میشن اتفاقا خز و خیلا خیلیاشون اومدن خارج از ایران...

بخدا من تو ایران ایرانیا بهتری دیدم....


ایرانیای اینجا مشکلات ایرانیا رو دارن + یه چیزای جدیدم ازینا یاد گرفتن (فقط اخلاقای منفی) + مهاجرت پدرشونو دراورده و عصبیشون کرده....

یعنی بخدا شوهر خوب و زن خوب تو ایران راحت تر پیدا میشه...

قبلنم تو یه پست تضیحش دادم...

ایرانیای اینجا عصبین

انگار طلبکارن

دعوا دارن

من بعضی وقتا دلم برای اون بسیجی های مخلص دانشگاهمون تنگ میشه


درسته راهشون کجه

ولی در عوض کارشون درسته، پایبندن به یه سری چیزا

ایرانیای اینجا به راستی از اونجا رونده از اینجا مونده ان...

خدایا شکرت از اول قاطی این جماعت نشدم (از تجربه زندگی تو اروپام میاد این قسمت)


خلاصه اوضاعیه

قدر دور و بریاتونو بدونین


یه کلنگ و یه صبا دختر بهاری رو با خیلیا اینجا عوض نمیکنم... حتی مجازیشونو....


اگه قرار باشه مشت نمونه خروار باشه، از نظر اخلاقی باید ایرانیا آدمای بدی به نظر بیان بین کاناداییا....

برای همینه اینجا کار پیدا نمیکنن

منزوین

همینطور بیشتر مردم خاورمیانه...





  • یه آدم

امروز هفت و نیم رسیدم دانشگاه


کارامو انجام دادم


نشستم یه دونه اپیزود از انیمیشن جودی آبوتم دیدم!!

خبرگزاری ها رو هم خوندم!


با خانواده و دوستان هم تو راه که پیاده میومدم صحبت کردم!

تا که یه چیزی به ذهنم خطور کرد!!!


دیدین تو این فیلم خارجیا

حتی انیمیشنا


پولدارا هم بلوندن (99 درصد موارد) و حداقل موهاشون خرماییه 

و هم بدذاتن

یا خنگن!

حداقل اینطوری میسازن فیلما رو


و بی پولا موهاشون سیاهه یا قهوه ای


و یکی مثل جودی که مامان و باباش معلوم نیست موهاش قرمزه! و موهاش اصلا با قانون جاذبه زمین سازگاری نداره و همش میپره بالا؟!


***


امروزم شغل مقدس تی ایی رو دارم، دارم میرم که با 25 تا دانشجو و کلی تکنسین تعامل کنم!!!

احتمالا آخر شب دور و بر ده و نیم وقتی کارام اینجا تموم شد تصویری مات و مبهوت و خسته از من میره استارباکس یا با دوستش میره سینما یا بلاخره یه کاری میکنه دیگه.


خدافظظظظظظظظظظظ


:)

  • یه آدم

واقعا نمیفهمم چرا مینویسم؟!


حتی فرض کنین چرت و پرت...


چرا مینویسم؟!


چرا بعضی آدما نوشتن رو دوست دارن؟!


چرا دوست دارن مخاطب داشته باشن؟!


مگه دور و بریاشون بسشون نیست؟! 

این طفلک دوستم مگه کافی نیست؟!

البته من خودم اعتراف میکنم که اونطور که باید از طرف بچه های علم پایه ارضا نمیشم و برای همین دوستام اکثرا غیر علوم پایه این.


یه جور انرژی هست، که اونو از بچه های ساینس نمیگیرم.


من خودم variety رو دوست دارم.


ولی خب کلا، با بچه های جامعه شناسی و ادبیات و تاریخ بیشتر از همه میجوشم، 

بعدش با بچه های تیچینگ و ام بی ای و مدیریت و اینا

بعدش بچه های مهندسی

بعدش علوم پایه!


@@@@


امروز تو کلاس تیچینگ، داشتیم صحبت میکردیم و میخندیدیم


بهشون گفتم میدونین وقتی من رسیدم مهم ترین دغدغه م چی بود؟


چون چند روز بعد از روزی که پامو گذاشتم اینجا، من تی ای کردن برای یه سری کلاس مختلف!

یعنی توی اون کورس به هیچ احد الناسی اونقدر آزمایش، پراکتورینگ، تصحیح ریپورتهای مختلف که یاد گرفتن هر کدوم کلی وقت میخواد نمیدن، اینطوری بود:

اکی ببینیم چی باقی مونده، همه رو بدیم به این دختره!

البته اینا رو نگفتم بهشون، به شما میگم.


خلاصه،

یادمه یکی از مهم ترین دغدغه های من (مهم ترینش) این بود که، بدن مریض و سرما خوردمو ول کرده بودم، همه چی رو بی خیال شده بودم، نشسته بودم یاد میگرفتم که چطوری به اینا بگم که پیپتو چطوری استفاده کنن:

push it once

push it all the way

اولی یعنی یه بار فشارش بده

دومی یعنی تا تهش فشارش بده

پیپتو وقتی میخوایم پر کنیم اینجا یه بار فشار میدیم

خالی میکنیم تا تهش.

خلاصه همین برای من کنار چند تا جمله دیگه مسئله بود!!!


چند وقت قبل وقتی داشتم به این دختره که تازه ملحق شده به گروهمون یادش میدادم، یه لحظه یاد این قضیه افتادم، گفتم الان با همه وجودم تماشا میکنم که درست فشارش بده، ولی اون موقع همین جمله وحشتناک سخت بود!

و کلی خندیدم!


زندگی همینه

تو زندگی چیزای جدید یاد میگیریم.

***


آرزوهای من تمومی نداره!


میخوام این کریسمسو برم مثل جودی پیش یه خانواده کانادایی (از دوستام):



اینجوری با دوستم بزنم بیرون، تو ایوون آواز بخونم!


و باریدن برفا رو تماشا کنم!


:)



و تبریک عید کریسمس بخونم!!



شمع هم روشن کنیم!!!!



راستی بچه ها


میدونستین من بافندگی خیلی دوست دارم؟!


و تو بچگی کاموابافی میکردم تا همین آخرای لیسانسم؟!


و همین گوبلن دوزی؟!



هنوزم تابلوهام رو دیوار خونه هست...



هنوزم یه فولدر گنده توی لپ تاپم دارم که پر هست از عکسای مربوط به بافندگی


اون موقع ها که اینترنت نبود من ژورنال داشتم واسه کاموا بافی!


یادش بخیر!!!



  • یه آدم

چند روز قبل


وقتی داشتم توی آزمایشگاه تی ایی میکردم

...

خب اول یکمی براتون توضیح بدم که تی ایی چیه و چجوریه


تی ای، مخفف teaching assistant هست.

یعنی میری کلاس، آزمایشگاه، و کمک میکنی دانشجوها بهتر درسو متوجه بشن.

مثلا تمرین حل میکنی، یا اشکالاشون رفع میکنی، یا توتوریال ران میکنی و...



تی ای شدن توی ازمایشگاه یکمی قضیه ش فرق داره،

تو این ازمایشگاهها،

25 تا سی تا دانشجو رو میسپرن به تو، همشونم یا سال اولن! یا سال دومو تازه استارت زدن!

و نمیفهمن دماسنج چیه، heater چی هست و...


هر روز 5 تا چیزو میشکنن، نمیفهمن که آتیش میسوزونه و...


تو باید به اینا اول درس بدی، بعد آزمایش رو با کمک تو انجام میدن.



بعد از تی ایی کردن، یه دانشجوی Graduate به یه جسد تبدیل میشه


چون هم بسیار کار سختیه 

هم حالی کردن اون ازمایش به بچه های که هیچی نمیدونه وحشتناکه

هم تعداد دانشجوها زیاده

هم زمان کم هست


حالا، از بخت خوش چون من درس دادن رو دوست دارم، این تی ایی با اینکه خسته کننده هست (چون بعدش باید ریپورتهاشونم تصحیح کنیم، بعد ازون باید مراقب امتجان بمونیم) و نون ما عملا از سنگ درمیاد، ولی بهم خوش میگذره.

چند روز قبل (نمیدونم نوشتمش یا نه)

اون کسی که مسئول ازمایشگاههای کل دپارتمان هست اومده بود بازدید (هر جلسه معمولا 6 نفر میان بازدید، جدا جدا که هم ببینن ما چطوری کار میکنیم هم اینکه اگه اتفاقی بیفته کمک کنن)

همون موقع من درگیر یکی از فسقلیا بودم، داشتم سه جزء رو از هم جدا میکردم و یادش میدادم که همینکارو بکنه و دستشو بیخودی با آتیش نسوزونه

معمولا بچه ها همزان آدمو صدا میزنن مثلا میبینی 10 نفر گیرن! داد میزنن مریم مریم کمک!!!

بعد که کارم تموم شد بدو بدو رفتم سراغ بقیه fumehood ها، بعد دیدم ظاهرا همه چی اکی هست، با صدای بلند گفتم کی به کمک نیاز داره؟!

بعد یکی دستشو بلند کرد رفتم سمتش، کارم اونجام تموم شد بعد باز پرسیدم کسی سوالی داره؟


این رئیسه به شوخی دستشو بلند کرد! خنده ام گرفت گفتم ای بابا وسط کار اینم خوشمزه شده. بعد خندید و رفت.


اومدم بیرون بعد از تموم شدن آزمایشگاه

اومد سراغم 

گفت من برام یه سوالی ایجاد شده.


گفتم بفرمایین


گفت تو تو زندگیت هیچ مشکلی نداری؟ همه چیت گل و بلبله؟

گفتم والا بستگی داره چحوری نگاه کنی


گفت آخه تو همیشه لبخند میزنی

تو بدترین شرایط 

امروز 10 نفر داشتن جیغ میزدن مریم مریم

تو همچنان لبخند میزدی و میدوئیدی سمتشون

من خیلی تعجب کردم

اینجا بچه ها تنفر دارن از تی ای شدن تو چجوری میتونی لبخند بزنی؟


بهش گفتم من درس دادنو دوست دارم، و خودمو همیشه میذارم جای این بچه ها، و میفهمم که به کمک نیاز دارن.

خب تقصیر اینا نیست هیچی، ازمایش جدیده براشون

چرا بیخودی عصبانی بشم؟

از طرفی من اینجا رو دوست دارم!


بچه ها


میدونین 

چیه

اینجا برای کمترین کاری که میکنی بهت پاداش میدن


من تو ایران همیشه لبخند روی لبم بود و همیشه مردم فکر میکردن یا من دختر بدی هستم، یا دارم نخ میدم به پسرا یا دارم کرم میریزم یا اسکلم، یا دیوانه ام، یا دخترا میگفتن اره بابا خره زیاد کار میکنه ازش کار بکشیم.


اینجا البته لبخند زدنام خیلی کنترل شده تر شده.


ولی حسی که دارن خیلی مثبت هست.


اگه این حس رو میخواین

بیاین کانادا

پشیمون نمیشین.


آدمای خوبین.

قضاوتت نمیکنن

بکننم ته دلشون نگه میدارن


من اینجا به خاطر نوع رفتارم بسیار تشویق شدم

از طرف آدمای honest 

بهم گفتن که با این رفتار حتما کار پیدا میکنم و آدم بزرگی میشم


و اتفاقا با وجود دانشجو بودنم و با اینکه دنبال کار نبودم ولی پیشنهاد کاری گرفتم.


اینجا ازین نظرات جای خوبی برای زندگی هست، اگه این اخلاق رو دارین.


***



هوا پاییزی شده از نوع خوشگلش


خیلی خوشگل شده....

ناز

دوست داشتنی!


:)


پی نوشت:

یه نگاهی به این وبلاگ بندازین!

http://itccanada.persianblog.ir/post/56/


نوشته چطوری در کانادا فورا ثروتمند شویم!


وقتی مایند ست مردم ما این هست، واقعا انتظار داریم پیشرفت کنیم؟!

فورا پولدار شدن

فورا پیشرفت کردن

فورا مهاجرت کردن

فورا دکترا گرفتن


واقعا توی کشوری مثل کانادا میشه فورا پولدار شد؟!


اتفاقا کانادا کشوریه که تو نمیتونی هرگز توش خیلی پولدار بشی.


وقتی مردم ما این رو طلب میکنن،

دزدا و کلاه بردارا هم همچین وبلاگایی درست میکنن و سرشون کلاه میذارن.


وقتی مردم ما خواهان پناهنده شدن توی کشورای دیکه ان و همشون فکر میکنن که دارن هدر میرن توی کشور و جاشون توی بهتر از این جاهاست، نتیجه همین میشه.

برای همینه همیشه میگم ایراد از ماست.


آره اموزش ما هم ایراد داره.

به ما اموزش داده نمیشه.


ولی آخه اونایی که اومدن رسیدن به درجات بالا، اونایی که شدن رئیس ما و یه شبه پولدار شدن هم همینن.


در نتیجه خانه از پای بست ویران است!

  • یه آدم

یه چیزی که من درباره بیان دوست دارم


اینه که easy to work هست.

خیلی راحت میشه باهاش کار کرد.


بلاگفا، که دیگه الان بابابزرگ شده هم همینجوری بود.


امروز روز پس از تعطیلات سه روزه هست.

مطابق معمول کسی نیومده!

منم گفتم تا این سیمولیشنم داره ران میشه بشینم یکمی بنویسم.


اینجا

یه سری کلاسا رو میرمو تهشم گواهی نامه و سرتییکیت میدن

که مخصوص تی ایی و تیچینگ هست.

ایینجوریه که مثلا هشت جلسه دو ساعته هست، تو میری همه رو، دو تا پرزنتیشن هم باید ارائه بدی مثلا،

بعدش بهت یه سرتیفیکیت میدن.


بله، منم آدمم! منم رتیفیکیت دوست دارم و اون گواهی آخری که میدن واقعا انرژی میده به آدم.


ولی بیشتر ازون، میدونین چرا من میرم اینجور جاها؟


چون کمک میکنه دوستای غیر ساینسی (به غیر از علوم پایه) پیدا کنم.


باعث میشه فرهنگ کانادا رو یاد بگیرم


باعث میشه که بدونم که تو هر موقعیتی باید چیکار کنم.



باعث میشه که روش های درس دادنم رو بهتر کنم.


تو گروه شیمی و بیوشیمی، تی ای کارش همراهی کردن استاد نیست

تی ای خودش مسئول آزمایشگاه هست و به 24 نفر دانشجو درس میده و برگه شونو صحیح میکنه و معلمشونه.


هر سکشن رو چهار و نیم ساعت در نظر بگیرین.

برای دانشجوها سه ساعت و ده دقیقه هست، برای ما چهار و نیم ساعت چون ما باید قبل و بعدشو اونجا باشیم.


خلاصه اینطوریه



تو این کلاسا چیزای مختلفی یاد میدن.



اولین چیزی که یادمون دادن این بود که فرهنگ کانادا invidualist هست.

یا low power ditance هست.


این چیزا خیلی بهم کمک میکنه. کمک میکنه جامعه رو بهتر بشناسم و بهتر ارتباط برقرار کنم.


کمک میکنه که بتونم دوستای خوبی پیدا کنم و دوستامو گلچین کنم.


این رو من خیلی دوست دارم.

برای همینه که این کلاسا رو شرکت میکنم.


هر یه ماه و نیم تقریبا یه دوره میذارن، و هر دوره با دوره قبلی متفاوت هست.


یعنی content هاش تفاوت داره.


در نتیجه آدم هر سری چیزای جدید هم میتونه یاد بگیره.


مدرسای ما خودشون استادای دانشگاه یا آدمای بسیار کارکشته و حرفه ای در این زمینه هستن.



کسانی که میان این کلاسا رو، حداقل دارن سعیشون رو میکنن که یه کاری برای ایندشون بکنن

و این اونا رو از ادمای الکی پلکی جدا میکنه.



برای منی که ترم سومی هست که تی ایی میکنم، و قبلا سابقه درس دادن داشتم، این کلاسا گاهی واقعا چیز جدیدی ندارن.

ولی جوش خوب هست.


و خیلی دوست دارم اون جو رو.


حتی اگه هفته ای یه بار باشه


کاملا فاصله میگیرم از بچه های خودمون و از جو دپارتمان و میرم اونجا و به استاد مربوطه هم میگم که چقدر برای من این کلاسا جذابیت داره.


تو این کلاسا، پرزنتیشن های ما ضبط میکنن و بهمون میدن که نگاشون کنیم و بازبینی کنیم و اصلاح کنیم خودمونو.


اون رو من خیلی دوست دارم!


هم تمرین میشه برای سمینار خودم

هم برای پرزنتیشن های گروپ میتینگم


هم برای تدریس به undergrad ها


هم اینکه من کلا درس دادن و پرزنت کردن رو دوست دارم!



ضمنا زبان آدم هم عالی میشه...


خیلی فرق میکنه!


من زبان انگلیسیم هر رو زداره بهتر میشه


یه دلیلش اینه که همش توی کامیونیتیهای مختلفم


محدود به ایرانیا نکردم خودمو


محدود به گروهمون و دپارتمان نکردم خودمو


به شماها هم همینو پیشنهاد میکنم.


حالا هفته دیگه یه پرزنتیشن دارم،

من تو این دانشگاه بالای پونزده تا پرزنتیشن داشتم تا الان!


مخصوصا، استادم (سوپروایزرم) علاقه خیلی زیادی داره که من خیلی پرزنتیشن ارائه بدم.


مثلا، اگه همه اعضای گروه تو این نه ماه، دو تا پرزنتیشن داشتن، من شش تا داشتم!


بچه ها میگن چون تو هیجان زده هستی درباره موضوع ریسرچت و به راحتی میری پای تخته سیاه و همزمان با ارائه دادن پرزنتیشن هی مینویسی و توضیح میدی، استاد ذوق میکنه و بیشتر صحبت میکنه.


ولی خب، هدف از گروپ میتینگ پرزنتیشن مگه غیر از اینه؟



ما یه عضوی اینجا داریم، این آدم نه خودش موضوع ریسرچشو میفهمه، نه پرزنتیشنشو میفهمه، نه بقیه چیزی میفهمن! همه چرت میزنن.


در عوض وقتی پرزنتیشن من تموم میشه، یکی دو تا از بچه ها میان بهم میگن که هر باره یه عالمه چیز جدید یاد میگیرن.


در کل اینو فهمیدم، تو این دنیا، باید هدف گذاری کنی و براش بجنگی و در عین اححترام به همه، به حرف هیچ کس خیلی بها ندی.


همین.







  • یه آدم

وای خدا!

من هرقدررررررررررر بیشتر تماشا میکنم این بابالنگ درازو، بیشتر متوجه میشم که کاراکتر جودی دقیقا عین خودمه!!!!

تو این سن!

اونجا هست که دنبال بابا لنگ درازش میگرده تو قسمت چهارم؟

خودمم!

اونجا که تو سالن نشستن، و این با بیخیالی و بی توجهی نسبت به همه، داره همه رو برانداز میکنه که ببینه باباش کجاست؟! اون منم!

 اون مدل تشویق کردنش! اونجا که به سالی میگه، do your best! اون منم! اینکه همه رو هل میده جلو، اون منم!!


سالی موقع سخنرانیش گند میزنه



جودی فوری از ردیف پشتی میاد جلو که بهش کمک کنه



داره بهش کمک میکنه که بتونه از پس سخنرانی بربیاد، براش مینویسه.


من در تمام دوران تحصیلم ازین کارا کردم، حتی اینجا! من اصلا دلم نمیاد کسی چیزی رو بلد نباشه، خودم اونو بلد باشم، ولی کمکش نکنم که از پسش برنیاد. دیدین گاهی عمدا استاد یا دانشجوها میخوان یکی رو خیط کنن؟ که نشونش بدن هیچی بلد نیست؟ من اونجور وقتا سریع کانورسیشن رو friendly میکنم که بتونم شروع به کمک کنم و پای بقیه رو هم باز میکنم به ماجرا! 

قیافه سالی بعد ازینکه جودی کمکش میکنه:



بعد تموم شدن مراسم سالی میاد فشارش میده و میبوستش!


اینکه مثل من، اولش، هیچ کس جدیش نمیگیره، بعدش هرجا که میره میترکونه! قوی میشه، همه بهش افتخار میکنن!


اینکه میتونه دوستیای سالم بسازه و دوستیای قوی!




اینکه میخواد نویسنده بشه!



بچه ها

من خوابگاه ندارم


خونه دانشجویی دارم، چون خوابگاه بسیار بسیار گرونه تو امریکا و کانادا، هر ماه حدود 1300 دلار و ضمنا تو تابستونم هیچی نمیدن. باید بری بیرون دانشگاه خونه بگیری!!!


ولی این شهر ما خیلی شبیه این شهر جودی ایناست:




حتی مام ازین برجا داریم!!!!


***

خب من امروز پاشدم اومدم دانشگاه


گفتم خونه نمونم

از یه طرف ،دیروز از طریق واتس اپ! داشتم برای دوستم توی ازمایشگاه سیمولیشن ران میکردم که اشکال گیزی کنم و بهش بگم که اشکال کار کجاست. امروز اومدم که به اونم یه سری بزنم و اشکالاتشو رفع کنم.

بچه ها، حقیقتش، خیلی خوشحالم که بعد از نه ماه اینقدر کارام خوب جلو میره.

خوشحالم که تونستم دو تا شاگرد جدید تو خود ازمایشگاه تحقیقاتیمون تربیت کنم.

یکی توی سیمولیشن، یکی توی اکسپریمنتال.

معمولا اینجا سال سوم و چهارم دکترا به بچه ها این فرصت رو میدن که شاگرد تربیت کنن ولی من یکی رو تو اپریل train کردم و یکی رو یه ماه قبل، هر چهار ماه یه نفر! و خب خیلی خوشحالم که بودنم توی اینجا فقط برای ریسرچ خودم نیست. 

حتی توی ازمایشگاههای که تدریس میکنم، دو نفر به شیمی علاقمند شدن اومدن کورسهای شیمی رو گرفتن! وقتی منو دیدن بهم گفتن که به خاطر حرفام بود که اومدن اینجا!

خیلی خوشحالم!

ته این پست، یه چیزی میگم و یه تعریفی میکنم از خودم!!!! ولی حس مثبته، دوست دارم بنویسمش! 

***

غروب میزنم بیرون با دوستم

گفتم تا اون موقع حداقل کار کنم.


یکی از اخلاقای من اینه که:

برای رفیق، دوست، دوست پسر، کلمه "دوست" رو استفاده میکنم. در نتیجه آدم نمیفهمه چی به چیه.


خودمم بعدا نمیفهمم چی به چی بود!


:)



خب دوستان،

امرو میخوام براتون درباره یه موضوعی بنویسم، به اسم

"چطوری کاناداییا و غیرکاناداییا فارغ التحصیل میشن؟!"


دقت کنین که من تعداد زیادی آدم رو ندیدم.

و محدود به آدمای دور و برمن این تجارب.


خب، اول میریم سراغ کاناداییا.


تو کانادا، بین کاناداییا، به صورت usual، اینطوری هست که خب اونا مثلا پلن میکنن، میگن هر روز بین ده تا ده و نیم سر کار باشیم (تو افیس یا لب یا دانشگاه یا هرچی)، تا ساعت چهار و نیم. چهار و نیم و یا چهار میزنیم بیرون.

مثلا، دوست دارن بیشتر از هفت ساعت توی ازمایشگاه یا دانشگاه نمونن.

یعنی اونی که ده میاد، چهار و نیم حتما میره.

اونی که نه و نیم میاد، چهار بعد از ظهر حتما رفته خونه ش.

به جز شنبه و یکشنبه که حتما حتما خونشون میمونن و تو دانشگاه پیداشون نمیشه، جمعه رو ساعت سه و نیم بعد از ظهر حتما رفتن خونه. زودتر، حتی 2!


میمونه 4 روز دیگه. مثلا اگه ماه 4 تا چهارشنبه داره، اونا سعی میکنن هر ماه، به جز شنبه و یکشنبه، دو تا روز دیگه رو نیان، مثلا این هفته چهارشنبه رو نیان، دو هفته بعد دوشنبه رو!


بعضی وقتا 4 روز کلا میپیچونن، سعنس از دوشنبه تا پنج شنبه رو نمیان! هر چهار ماه این اتفاق میفته.

همه کنفرانسای امریکا و البرتا و تمام کشورای جهان به جز خاورمیانه رو میرن.


خب دیگه چیزی نمیمونه از سال.

نزدیکیهای first year report، دفاع، هرچی، به استرس میفتن که خدایا چه خاکی بریزم سرم!


در دقایق نود! تموم میکنن پاورپوینتو، ولی با همه این استرسها و تنبلیا، بازم استرسشون از دیفالت ما ایرانیا کمتره.

درسشون تموم میشه

تازه یادشون میفته که ای بابا باید کار پیدا کنن!

میرن میفتن دنبال کار پیدا کردن،

پیدا نمیکنن


بعد از یه سال، در حالی که هنوز دارن وام میگیرن از دولت، و واضافه وزن شدید هم پیدا کردن (مثلا دختره قدش 163 هست، موقع دفاع مثلا 75 کیلو هست، یه سال بعدش شده 95 کیلو) میرن یه جایی تکنسینی چیزی میشن، یا میرن کالج، تازه مدرک معلمی میگیرن و وارد رقابت وحشتناک معلم شدن میشن یا هرچی مثل اون.

دولتم که قربونش برم تا میتونه به اینا وام میده.


تهشم، تو 25 سالگی ازدواج میکنن (حالا چه کار پیدا کنن چه نکنن) تو 28 اولین بچه، 30 دومیش، 33 سومیش.

تموم!


پروندشون بسته میشه.

این جمله رو ازشون زیاد خواهید شنید:

I am not getting paid for this, so I have no responsibility

پول براشون خیلی مهمه

ولی مهم بودن پول باعث نمیشه که برای به دست اوردنش دست به هر کاری بزنن

من این اخلاقشونو خیلی دوست دارم


ادمای خوبین

ادمای مهربونین

کانادا واقعا جای خوبیه برای زندگی


اینام اشکالات خودشونو دارن

ولی در مجموع ادمای بی ازار و خوبین

که این قضیه هم از فرهنگ ناشی میشه هم از قانون

قانون بدبختشون میکنه اگه مردمو اذیت کنن


اما اروپاییا، یعنی اروپای غربی و شمالی، مثل المان، فرانسه، و..

(دقت کنین که تجارب من محدوده، پس به صورت جامع و قانون فرض نکنین)

این انسانها یه مدل دیگه ان

اینا:

خب امروز رسیدیم کانادا،

اول بریم couch surfing ببینیم چه خبره

بی خیال دانشگاه


روز بعد میگن بریم اتاوا ببینیم چه خبره

هفته بعدش میرن کبک!


سه هفته بعد میرن ونکوور


بعد تازه میان دانشگاه


هر روز دو ساعت حرف میزنن، نیم ساعت کار میکنن


همینجوری زندگی رو میگذرونن

کاناداییا موجودات خنده دارین از نظر اونا (من اینو ازشون شنیدم)

گاهی وقتا واقعا از بالا نگاه میکنن به بقیه

مثلا یه سال و سه ماه میگذره

و بعد از یه سال و سه ماه هنوززززززززز نمیدونن که does and do توی انگلیسی چه کاره ان

بعد از دو سال هنوز نمیتونن یه جمله بسازن که از نظر گرامری صحیح باشه به انگلیسی


تا میتونن میرن دنبال هموطنانشون


تا میتونن به زبان مادریشون صحبت میکنن


مثلا اون دو سالو هم رفتن امریکای شمالی، جنوبی، دو بار اروپا رفتن، 10 بار کل کانادا رو گشتن.


یه اخلاق جالبشون هم با حالت تمسخر نگاه کردن به همه چیز هست!


مثلا:

به خاطر ایرانی بودنم، من گاهی واقعا یادم میره چجوری تلفط کنم این th توی they رو.

اینا منو مسخره میکنن، واضحا، تابلو مسخره میکنن


بعد دختره نمیتونه همون they رو توی یه جمله به کار ببره!!

یعنی یه دونه جمله نمیتونن بسازن


جمله هاشون یا فعل نداره، یا فاعل نداره، یا هر دو رو، یا پس و پیش مینویسن.


بعدم موقع رفتن، در حالی که هیچ کاری نکردن و هیچ پروژه ای رو جلو نبردن، میرن کشورشون

و کل انجام مابقی پروژه شون رو میندازن گردن یکی دیگه.


یعنی خدا اگر به اینا پاسپورت معتبر نمیداد، نمیدونم اینا میخواستن چیکار کنن!


منو مسخره میکنن که تو نمیتونی امریکا بری چون ایرانی هستی، منم هر بار یا ساکت میشم یا میگم من میرم و شما میبینین

یا میگم موفقیت کسب کردن وابسته به تعداد سفرها نیست، اگه بود، ما این همه دانشجو نداشتیم که نصفه کاره ول کردن پروژه هاشونو و هیچوقت هم هیچی سر درنمیارن از هیچی.


از پروژه خودشون و بقیه، هیچییییییییی سر درنمیارن.

هیچی!

هیچی!



نظر شخصیمه:

اگر کانادا نمیومدم و زندگی نمیکردم، فکر میکردم اروپا محشره.

اما الان، اگر صد بار برگردم به گذشته، باز هم کانادا رو ترجیح میدم به المان و فرانسه و کشورای مشابه.



چون دلایل قوی دارم برای خودم.

نگاه ادما فرق میکنه.

نگاه یه المانی به من فرق داره تا یه کانادایی، جفتشون ته دلشون ممکنه بگن ایرانی بدبخت، شاید هر دو نژادپرست باشن، خب نمیدونیم ما، درونیه.

ولی حداقل اون کاناداییه تابلو نمیکنه.


ولی یه اروپایی قشنگ نشون میده تو رفتارش و توی نگاهش، حتی اگه دوست صمیمی تو باشه.


برای همینه که دوستای من الان همه کانادایین.

و

من مدلم اینجوریه:

وقتی میرم یه جایی به عنوان یه آدم جدید


خب هرکی بخواد باهام دوست بشه، اگه مناسب ببینمش دوستیمو استارت میزنم ولی زیاد جلو نمیرم تا ببینم چی میشه.

اگه زیاد خوشم نیاد میکشم عقب

و خب طرف تو ذوقش میخوره


و برای همین اینجا بین من و چند تا اروپایی این مسئله یکمی پیش اومد.


ولی خوشبختانه هنوز دوستیم.


ولی من تفریحامو یا با کاناداییا بیرون میرم یا با دوست خاورمیانه ایم.


خلاصه اینطوریه.


خدا قسمت همه تون کنه بیاین کانادا رو ببینین.


درباره خاورمیانه ایا:

کم و بیش، تمام ما خاورمیانه ایا یه خصوصیات مشترک داریم.

یعنی اگه دنبال شوهر ایرانی هستین، با مصری و لبنانیو بقیه هم ازدواج کنین اک یهست.

ولی ترکای ترکیه یکمی متفاوتن و خیلی خونگرم و مهربونن

دخترا و پسراشونم شیک و خوشگل و خوشتیپن.

مهربون هم هستن.

با عاطفه هم هستن.

منم شانس آوردم قیافه م شبیه ترکاس (خودم نمیگم، ترکا و المانیا و بقیه میگن) در نتیجه خیلی ترکا بهم لطف میکنن. 





  • یه آدم

خیلی باحاله

قبلنا که دور و بریام نود درصدشون نیاز داشتن هرچی رو دو بار توضیح بدم تا بفهمن.

اینجام مسئولیت مقدس تدریس رو به عهده ام گذاشتنو گیر یه مشت واقعااااااااااااااااا ادم گیج افتادم.

هرچی رو 30 بار میگم.

30 بار.

خیلی اینا گیجن.

خیلی جالبه

ما تو ازمایشگاه تجزیه مون یا آلی مون اگه مثلا جرم محصول مورد نظر از نظر تئوری باید میبود:

0.01376 g

و ما به دست میاوردیم

0.01371

صفر میدادن به ما.

با همه توضیحات

با اینکه دقیقا 6 ساعت آزمایشگاه میموندیم.

اینجا بچه ها دو تا مخلوط کردن ساده رو نمیتونن!!!

یا ظرفو میشکنن

یا به جای هم میریزن قاطی محلول

اخرم درصد محصول رو صفر گزارش میکنن

از بالا هم به ما گفتن هیچی تو این ازمایشگاهها مهم نیست فقط و فقط بچه ها میان بازی میکنن با همه چی میرن.

نمیدونن پیپت چیه

20 سالشونه.

نمیدونن بشر چیه

نمیدونن هیتر چیه!!!

هیچی نمیدونن

تکنسین ازمایشگاه میگفت اینا همشون تو دبیرستان ازمایشگاه شیمی داشتن باید بدونن این چیزا چین.

ولی نمیدونن.

یعنی حس میکنم سیستم اینطوریه که دانشگاه یه پولی کنار گذاشته گفته اقاجان ماهی فلان قدر به بچه های دانشجوی گرجوئت پول بدین و عوضش بگین بیان خرکاری کنن تو ازمایشگاه و هیچی هم نیاز نیست این دانشجوی لیسانس یاد بگیرن.

تی ای همکار من بلد نیست چطوری کار کنه چطوری محلولو مثلا کریستال کنه!!!

4 ساله این ازمایشگاه رو درس میده.

4 ساله!!!

نمیگم ما محشر بودیم.

میخوام بگم اون 10 و 12 هایی که ما گرفتیم واقعا از بیست اینا باارزش تره.

من خودم تو نمره دادن سخت نمیگیرم. اتفاقا تی ای ها میگن چرا خوب نمره میدی.

میگم خب اینا وقتی این نمره رو میخوان

هیچی بلدم نیستن.

یادم که نمیگیرن.

چرا نمره بد بدم خب!

یادم باشه درباره دانشجوهای ایرانی دوره کارشناسی بنویسم!

  • یه آدم

برای الناز

الناز جان

ممنونم به خاطر کامنتهای قشنگت.

من این روزا از هشت صبح درگیر کارهای ازمایشگاه و تی ای شدن هستم تا ده شب و واقعا نیست برای حتی غذا خوردن.

هر روز ناهارمو ساعت 5 بعد از ظهر میخورم.

فشار خیلی زیاد شده. رنگ و روم پریده حتی، شبا بیدار میمونم گزارشای ازمایشگاه بچه ها رو صحیح میکنم روزا تی ای هستم!!! بعدم میرم مراقب امتحان میمونم.

خودمم پرزنتیشن دارم (همون سمینار). یعنی حتی وقت ندارم برم شیرینی و کیک بخرم برای پرزنتیشن.

درباره اون سوالی که پرسیدی

درباره آیلتس

من واقعا چیزی نمیدونم از ایلتس

تنها چیزی که از همه شنیدم اینه که اسپیکینگ معمارزاده و رایتینگ معمارزاده رو حتما باید بخونی به اضافه اون 13 تا کتاب که یه سری تست دارن.

ولی ردباره تافل خیلی چیزا میدونم.

اگه کسی خواست

میتونم اینجا بنویسم ریز ریز.

چون خیلی خیلی خیلی تجربه دارم و خیلی خوندم.


تا امروز

تا امروزا، باور نداشتم که "زبان" میتونه اینقدر در تعاملات موثر باشه. زبان تلخ میتونه اینقدر ازار دهنده باشه.

زبان انگلیسی رو نمیگما. زبون ادمیزاد، اونی که تو دهنه.

اونو میگم.

تابحال از هیچ احدی اینقدر دلم نشکسته بود که از جدی شکسته تو این چندین وقت.

تابحال هیچچچچچچ کس، تاکید میکنم، هیچ کس نتونسته بود اینقدر قلبمو به درد بیاره. اینقدر ادم زبونش تلخه، اینقدر از بالا نگاه میکنه به بقیه بشریت، که من واقعا حرفی ندارم.

تا بحال هیچ کس نتونسته بود با زبونش قلبمو بشکنه و خودشو بیاره پایین تر پیش من.

واقعا از این زبون متعجم.

واقعا متعجبم و واقعا ناراحتم که چرا با همچین ادمی این همه وقت تعامل داشتم.

واقعا قلبم شکسته و درد داره.

پی نوشت: امروز حس گوش کردن به این آهنگ سیاوش قمیشی به شدت در من جوانه زده:

زندگی-یوتیوب


منو یاد خونه میندازه

یاد وقتایی که خیلی بچه بودیم و روی چمنا بازی میکردیم

یاد وقتایی که بابام جوونتر بود

مادرم جوونتر بود

دیروز یکی از شاگردام دقیقا شبیه داداشم بود. هم قیافش، هم سر به زیر بودنش، هم رفتارش. هم ادبش.

منو یاد داداشم انداخت. ریز ریز اشک از چشمم اومد.

اومدم خونه شب یه عالمه گریه کردم.

لعنت به زندگی

اگه منم حق داشتم مثل ادم زندگی کنم میتونستم الان پیش برادرم باشم

پیش خواهرم، پدر و مادرم، اقوامم باشم.

یه عالمه گریه کردم.

یه عالمه

بدبختی اینه که ریه م سریع بسته میشه راهش موقع گریه کردن و خفه میشم و سرفه م شروع میشه.

گریه هم نمیتونم بکنم!


واقعا این حرف دکتر شریعتی خدابیامرز درسته:


خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

 

لباس فقر پوشی

 

غرورت را برای ‌تکه نانی

 

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

 

و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!

 


خداوندا!


اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!

 


خداوندا!


اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.


خداوندا تو مسئولی.


خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...


درست میگه! خدایا تو مسئولی! تو مسئولیت داری! جواب دل تنگ منو کی میده؟ این همه خستگی این همه سختی اینجا منو هیچوقت خسته نکرد، هیچوقت یه ذره حتی از انرژیم کم نکرد. حتی یه لحظه منو از شاگردام و از دور و بریام خسته نکرد. حتی یه بارم عصبانی نشدم. یعضی روزا از درد نمیتونم بشینم روی صندلی توی ازمایشگاه ولی یه بارم لبخندم از لبم جدا نشده.

ولی دیدن کسی که شبیه برادرمه دنیامو به هم ریخت. کمرمو شکست یه لحظه. دیروز برای اولین بار بعد از سه ساعت و نیم سر پا واسادن و هم زدن محلولهای بچه ها و ساختن کریستال براشون (چون وقتی کریستالاشونو میبینن ذوق میکنن، منم دوست دارم اون خنده شونو رو لبشونو ببینم، اون شادیشونو ببینم، برای همین کمکشون میکنم که شاد باشن تو ازمایشگاه) برای اولین بار نشستم روی صندلی. به خاطر خستگیم نبود. انگار برادرمو دیدم! کمرم شکست که اینجا نیست. نمیدونم چیکار میکنه. کمرم شکست. نتونستم سر پا بمونم. خدایا! تو چقدر بی تفاوتی.

خدایا تو مسئولی! خیلی با بیخیالی طی میکنی همه چی رو.

خیلی راحت رد میشی از همه چی!

خیلی ازت دلگیرم!

  • یه آدم