خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تاریخ معاصر ایران» ثبت شده است

خیلی دوست دارم بمیرم!

سالهاست این حس رو دارم!

خیلی دوست دارم که بمیرم!

گاهی همه چی به یه فضای تهوع اور برام تبدیل میشه!

تو اون لحظه ها هیچ چیز و هیچ کس برام مهم نیست به جز مردن! به نظرم مرگ چیز خیلی خوبی باید باشه!

ازینکه نمیتونم حرفامو به هیچ کس بزنم (یعنی هیچ کس پیدا نشده که اونقدری که باید به من نزدیک باشه که حرفامو بهش بزنم) خیلی حس بدی دارم.

قربون حکمت خدا برم،

که از زندگی، حتی آسم عصبیشو هم به من داده!!!

آفرین!

تو بی نظیری!

یعنی مثلا به خیلیا قیافه و قد و پول و نمیدونم همه چی دیگه، داده.

به منم آسم و بی پولی و چند تا بیماری دیگه داده!

آسم معمولی نه، آسم عصبی!!!

بقیه مرضهامو دیگه دوست ندارم اینجا بنویسم.

بگذریم.

دیشب متوجه شدم که عمر من از میانگین جامعه حدود ده سال کمتر خواهد بود.

(البته از اولم این تابلو بود، من احساسی هستم و همیشه قلبم درد داشته).

برای اینکه قلب من درست اکسیژن رسانی کنه، باید بیشتر کار کنه، ضربان قلب تو تمام جانداران یه عدد ثابته.

یعنی مثلا (مثاله) اگه قرار باشه هر جانداری مثلا 5 میلیون بار قلبش تپش داشته باشه (و بعد اون 5 میلیون تا قلب از کار میفته)، خب اونی که قلبش زودتر میزنه زودترم کهنه میشه و از کار میفته.

من قلبم مجبوره سریعتر تپش کنه (ضمنا وقتی من احساسی یا ناراحت یا عصبی یا هرچی میشم هم تپشش به شدت میره بالا در حدی که تو تمام بدنم ضربان رو حس میکنم)، خب زودتر میمیرم (برای همینه که موش عمرش کمتره، در حالی که تعداد ضربان قلبش برابر با انسانه، موش قلبش خیلی سریع میتپه).

الان همینو من اگه برم به دوستام و خانوادم بگم، میگن بفرما! خب بی خیال درس و همه چی شو، ازدواج کن سریع نوه بیار (یعنی آینده نگری دورو بریای من در این حده). اینم یه دلیل دیگه برای ایجاد این وبلاگ!

حداقل اینجا آدم مینویسه و سبک میشه و دیگه مجبور نیست خاله زنک بازیو مسخره بازی همه رو تحمل کنه.

همینه که من یواشکی همیشه میرم دکتر. مجبور نیستی به خاله و عمه و دوستات و عمو بگی که نه من هیچیم نیست. که 1000 تا سنگ پیش پات بندازن (تا همینجاشم من گشتم و یه راه خودکشی آسون پیدا کردم که اگه یه روزی اینجا کارام به در بسته خورد در جا خودمو بکشم).

میدونین، زندگی با همه قوا داره جلوی من وامیسه!! من دارم با همه قوا میرم جلو!!

خدایا بعد تو یه دونه داداش بزرگم به من ندادی!!!

هیچی ندارم بهت بگم!!


این کتاب تاریخ معاصر ایران بلاخره تموم شد،

گفتم بشینم اینجا نکات مفیدشو بنویسم باشد که براتون مفید باشه (این داروهایی که دارم مصرف میکنم خیلی شعف بدن و خواب میارن، اون لحظه هایی که بی دلیل خوابم میگرفت میشستم این کتابو میخوندم که خوابم بپره).

آقای پیتر اوری میگن که:

نظام سهیم شدن زارع در محصول مبتنی بر 1. زمین، 2. آب، 3. بذر، 4. میزان سرمایه بود، و در مناطقی که آبیاری پرخرج ضرورت داشت، معمولا سهم زارع کمی بیشتر از یک پنجم بود که بابت عنوان پنجم، یعنی کار خود، دریافت میکرد. مالک یا جانشین او به تهیه بذر میپرداخت و هزینه های ابیاری را تامین میکرد و مالک آب بود... 

بعد میگه اون زارع بیچاره درسته که مثلا گندم و برنج و نمیدونم غلات و حبوبات دریافت میکرده در ازای کارش، ولی خب پول نداشته برای خودش چیزای ابتدایی مثل شمع و نمیدونم باربر و  ازین چیزا بگیره. پس میرفته سراغ قرض و نزول و بدبختی و بیچارگی...


کلا این کتاب به نظرم ارزش خوندن داره.

من واقعا ازش لذت بردم.

نمیدونم چقدرش واقعیت داره.

این کتاب با کتاب "این سه زن" و "از سید ضیا تا بختیار" مسعود بهنود زمین تا آسمون فرق داشت.

در دو جهت مختلف این دو نفر توصیف کردن.

حالا من که نمیخوام مورخ یا هرچی مثه اون بشم من میخوام فقط سواد داشته باشم!

در کل ارزش خوندن دارن.



گاهی وقتا تو این کلاسامون، وقتی اعتمادها جلب میشه، وقتی ادمها حس میکنن میتونن درد دل کنن و خودشونو خالی کنن، از زندگیشون میگن. وقتی از زندگیشون میگن، میبینی، هر آدمی، هررررررررررر آدمی، برای خودش ارزوهایی داشته و داره. و همه تلاشش به این بوده که بهش برسه. اما بعد یه مدت تلاش و کوشش کلا ولش کرده. دیده نمیتونه بیتشر جلو بره، و راضی شده به وضعیت موجود، و حتی الان جلوی کسانی که ارزوهایی دارن برای خودشون می ایسته و میخواد جلوشونو بگیره (نه عمدی)، من دلم میسوزه. نه از رو ترحم. به این فکر میکنم که اگه اینا یه ذره اصرار میکردن، یه ذره بیشتر ازون حدی که برای خودشون گذاشته بودن اصرار میکردن شاید به آرزوهاشون میرسیدن.

حتی مشکلشون پول نیست. عجیبه. خب تو که پول داری که (پول واقعا خیلی مشکلاتو حل میکنه).

نمیدونم.

برام عجیبه که اونا به کم قانع میشن (از نظر خودشون البته) و صداشونم درنمیاد.

من یه لحظه هم قانع نمیشم.

من اصلا اگه ببینم راه رسیدن به اون چیزی که براش سالها زحمت کشیدم بسته شده، اتوماتیک روح و جسمم با هم متحد میشن و من در جا سکته میکنم. و این سری میمیرم و راحت میشم.

چطوری اینا حاضر میشن خیلی ریلکس زندگی رو ادامه بدن!؟! طرف مثلا دوست داشته چه میدونم خیاط بشه! 0 سال زحمت کشیده بعدش باباش گفته نباید خیاط شی بعد الان گوشه خونه نشسته میخواد براش یه روزی یه خل و چلی پیدا شه و اینم شوهر کنه و بره (الانم مثلا 35 سالشه).

اینکه میگم خل و چل، منظورم توهین نیست. میگم اینا به کمترینها قانع میشن.

نمیدونم شاید من خیلی احمقم.

من مرگ رو اینجور وقتا به زندگی ترجیح میدم (کلا بدنم ترجیح میده!!!)





  • یه آدم

 

یه راهی که پیدا کردم برای خوندن کتابم (و زندگی آسون داره میشه!) اینه که نشستم یه فایل وورد طراحی کردم، کتابو میخونم، بعد تیکه تیکه مطالب مهم و کلیدی رو تو اون فایل وورد با رسم شکل وارد میکنم.

این روش واقعا مفیده! حالمو خوب کرده! اصلا فکر نمیکردم از پس این کتاب ترسناک بربیام...

خیلی خوشحالم!

امروزو جایی نرفتم و نشستم کلی خوندم! واقعا چسبید!

داشتم فکر میکردم که من ذاتا اهل گشت و گذارم. برام دردناکه جمعه ها خونه بمونم. ولی حس میکنم مجبورم برای موفق شدنم تن به همچین کارایی بدم! دوست دارم با خانواده برم بیرون (همیشه حتی ترغیب و مجبورشون! میکنم که بیان بیرون با من!)، ولی گفتم فعلا این روشو امتحان کنم ببینم چی میشه. اگه ببینم پیشرفتم خیلی خوبه دیگه میرم گردش و تفریح دوباره.... :)


تو فصل چهاردهم کتاب تاریخ معاصر ایران اثر پیتر آوری میخونیم که:

هنگامی که تعدادی از نمایندگان مجلس (شورای ملی) و سیاستمداران بانفوذ در 15 نوامبر 1915 تهران را ترک گفتند و وزیران مختار روس و انگلیس شاه را (منظورش احمد شاه آخرین شاه قاجاره)، ترغیب کردند که در تهران بماند، وحدت سیاسی کشور دچار تفرقه شد. تفرقه یک تمایل مشخص در ایران به شمار میرود و نسبت دادن آن به فردطلبی ایرانیان نشانه ای از این بیماری است.

این تیکه نسبت دادن آن به فردطلبی ایرانیان نشانه ای از این بیماری است رو کسی اگه میتونه برای من لطفا توضیح بده من هیچی نمیفهمم!! تازه درست اول فصله. یعنی قبلش هیچ توضیحی نداده!!!

در ادامه فصل گفته شده که:

هنگامی که رضاخان قدرت را به دست گرفت، امپراطوری ایران از هم پاشیده بود.

وظیفه او این بود که یک بار دیگه به عنوان "شاه" معنی دهد.

او در زمانی به روی صحنه امد که نیروهای گریز از مرکز ا زجامعه ایران بر نیروی جذب در مرکز میچربید. در بحث از نشانه های سلطه نیروی گریز ا زمرکز، یا بهتر است بگوییم تمایلات ایرانیان به تفرقه، نبایستی وجود نیروی جذب در مرکز را فراموش کرد. اگر همواره تمایلات جذب در مرکز وجود نمیداشت، ایران مدتها پیش دچار تجزیه گردیده بود.

جدی درست میگه! من کنجکاوم!

من عاشق تاریخم!

اگه تاریخ میخوندم بدون شک میتونستم هم یه نویسنده "ادبیات داستانی" بشم (ازون موفق هاش)، هم یه تاریخ دان و تاریخ نویس عالی. واقعا توانمندی و اراده و استعدادشو دارم (یکی از دوستام میگه تو فضول مردم گذشته ای؟ به تو چه ربطی داره که زن دوم فتحعلی شاه قاجار اسمش چی بود و از رو اسم کدوم مادر قاجاری اسمشو انتخاب کردن یا اسم چند تا از زنان قاجار تکرار شده و شبیه همه؟؟)!!!


اما  کتابی که خوندمش و بهشدت اثر گذار بود، کتاب خاطرات حاج سیاح یا دوره خوف و وحشت به کوشش حمید سیاحه، هر قدر بیشتر خوندمش، بیشتر متوجه شدم که اخلاق و رفتار مردم ما تو 150 سال اخیر حداقل، کوچیکترین تغییری نکرده!!! فرهنگ ما همونه! فیکسد شده!!!

میرزا محمد علی محلاتی ملقب به حاج سیاح متولد ۱۲۵۲ قمری/۱۸۳۶ میلادی، یک جهانگرد، و نخستین ایرانی است که رسماً تابعیت ایالات متحده آمریکا را پذیرفت.

حاجی سیاح زندگی‌ای سراسر همراه با شر و شور داشت از این‌رو سرگذشت او برای بسیاری جذاب و خواندنی و قابل توجه‌است. او سفرهای طولانی مدتی به اقصی نقاط اروپا و آمریکای شمالی و همچنین کشورهای شرق از جمله هندوستان صورت داده و کشورهای زیادی را دیده بود. پس از ۱۸ سال سفر به فرنگ، وی در سال ۱۸۷۷ به ایران بازگشت و وارد صحنه انقلاب مشروطیت شد و بخاطر نوشتن نامه‌ای انتقاد آمیز به مدت ۲۰ ماه رهسپار زندان نیز گردید. وی از دوستان نزدیک سید جمال الدین اسدآبادی بود. حاجی سیاح از روشنفکران عصر قاجار محسوب می‌شود که سختی زیادی کشید و کتاب‌هایی هم نوشت. حاج سیاح در سن ۸۹ سالگی در سال ۱۹۲۵ درگذشت.

در کل جدی منو خوب میفهمه. خیلی خوب....

خودمم هیچوقت خبر نداشتم که چرا مثلا مستند و تاریخو دوست دارم، چرا علومو دوست دارم. تا که یه روز این جدی نشست همه رو توضیح داد! و من روشن گشتم!!!

همه اینا رو متوجه شدم، ولی هیچوقت نفهمیدم چرا جدی رو دوست دارم!؟! به خاطر  کدوم اخلاقشه؟!


  • یه آدم

تو کتاب تاریخ معاصر ایران اثر پیتر آوری نوشته شده:

هنگامی که یحیی دولت آبادی در سال 1913 پس از سه سال دوری از وطن، از سوئیس به ایران آمد، مملکت خود را به ملک بی صاحب توصیف کرد. او در نیمه راه بندر انزلی به تهران  (منجیل) برای اولین بار چشمش به بیرق ایران افتاد که بر فراز یه پاسگاه ژاندارمری کوچک برافراشته شده بود و از پاسگاه روسها خبری نبود. اما کوچکی پاسگاه نتوانست شادمانی این مسافر را از این که بلاخره نشانه ای از ادامه حیات ایران وجود دارد زایل سازد.

 

بلاخره تونستم یه کتابی پیدا کنم و قلق همه مقالات دستم بیاد! خوشحالم!

آرایشگرم هر وقت درباره سرخ شدن لپهام یا مثلا پسرا به طور کلی یا مثلا درباره پوستم یا موهام صحبت میکنه لپهای من سرخ میشه. دوباره میگه ای وای سرخ شدی تو، باز من سرخ تر میشم!!!

با سرخ شدن لپها چه کنیم؟!

خیلی من تابلو میشم که!

 

یکی از دوستای من خیلی برای من "خاص" هست.

اول یه چیزی دربارش بگم، اینکه وقتی مقنعه سر میکنه میشه شبیه 16 ساله ها و وقتی شال سر میکنه میشه شبیه 38 ساله ها! بهش میگم بابا! مقنعه سر کن!

این دوست من خودش سختشه تلاش کنه، ولی با یه قلب پاک و مهربون منو به جلو میرونه.

خودش حوصله نداره ها!!

ولی منو همیشه تشویق میکنه.

واقعا این دخترو دوست دارم.

 

یکی از دلایلی که باعث میشه من دیوونه پاییز باشم (در حدی که میخوام اسم یکی از دخترامو بذارم پاییز!) اینه که تو پاییز دم به دیقه صدای اره برقی (موتوری) میاد، ازینا که باهاش درختا رو قطع میکنن، نه که من از درختا بدم بیاد نه!!! این صدا مال پاییزه. درختای خیلی بزرگ و پیر و قطور و خطرناک برای خیابونها رو با این اره ها قطع میکنن، مخصوصا تو ابان و اذر....

صداشو دوست دارم

صداش مال پاییزه

فقط مال پاییزه

غم انگیزم هستا

ولی زیباست

هوس کردم سفر کنم به ترکیه!

ماههاست این فکر افتاده تو سرم و داره رژه میره!

واقعا میخوام برم ترکیه دلم تنگ شده!!!

 

یه مدته که مغزم دیگه نمیتونه هیچ اینده ای رو تصور کنه برای من، یا حداقل خیلی ضعیف شده و هر لحظه داره ضعیفتر میشه.

شاید به خاطر مسائل روزهای اخیرمه نمیدونم.

خیلی میترسم.

ازین میترسم که یهویی خودمو بکشم.

دیگه کنترل دقیقه هام دست من نیست.

حس میکنم مرگ خیلی شیرین باشه. نمیدونم. هم ترسناک هم شیرین. آدمو از همه تعلقاتش راحت میکنه. آدم راحت میشه.

دیگه ترسی در کار نیست. دیگه احتیاط معنا نداره. دیگه سکوت و ملاحظه کردن معنی نداره. راحت میشم.

واقعا از خدا اینو میخوام که این یه بارو! لطف کنه در حقم و زندگی منو تموم کنه. واقعا دیگه دوست ندارم زنده بمونم. کلی آرزو داشتم که میخواستم به همشون جامه عمل بپوشونم. ولی دیگه نمیشه. با این شرایط نمیشه. زندگی من جهتش داره بی دلیل عوض میشه و من مرگ رو ترجیح میدم و این تنها خواسته من توی این دنیا هست و یه جورایی فانتزیم شده.

امیدوارم به زودی ازین دنیا راحت بشم.

  • یه آدم

یکی از جذابیت های وبلاگ نوشتن برای من از ازل این بوده که هر وقت که مینویسم، در نهایت خودم به یه جمع بندی میرسم درباره زندگیم و همه چیز. و اینکه میتونم اطلاعاتم رو نه تنها جمع و جور کنم درباره یه موضوعی، بلکه میتونم با بقیه به اشتراک بذارم.

میتونم سه سال بعد برگردم به عقب و اینا رو بخونم.

کاری که با وبلاگای قبلیم (بک آپ وبلاگای قبلیم) میکنم.

در کل این حس رو دوست دارم.

من خودم خیلی چیزا رو، خوندن خیلی کتابا رو، معانی یه سری اصطلاحات رو از وبلاگها یاد گرفتم.

حسم به نوشتن خیلی خوب هست.

مخصوصا که هر شب مثلا یه پاراگراف مینویسم و وقتی به یه حدی میرسه پست میکنم تو وبلاگم.

اینطوری بهتره. اینطوری "هر شب" مینویسم! :)

 

 

بهتون پیشنهاد میکنم اگه قراره یکی از این فیلما و مستندا رو ببینین، بقیه رو هم حتما باهاش ببینین!

یعنی اول یکی رو، بعد اون یکی رو بعد مثلا سه چهار روز، بعد بقیه...

بعد وسط مستندا pause کنین، مثلا یه ساعت، بعد بقیه رو ببینین. یعنی نیم نیم ساعت نیم ساعت تماشا کنین تا خوب متوجه شین!

1.      The wolf of Wall Street

2.      ENRON the smartest guys in the room

3.      Inside job

4.      The big short

و اگه نظر منو میخواین، به نظرم بهتره اول 3 رو ببینین، بعد 4 رو، بعد 1 رو و در نهایت شماره 2 رو.

اما چرا من اصلا این فیلما و مستندا رو لیست کردم؟؟؟

از بین اینا، شماره 1 و 3 و 4 هر سه درباره وال ستریت (خیابانی در منهتن نیویورک که بازارهای بورس مهم دنیا در اون قرار دارن) هستن و همینطور به رکود اقتصادی سال 2008 مربوط میشن. این بحران (همون بحران مسکن سال 2008) با انفجار حباب در بازار مسکن آمریکا آغاز شد. حباب قیمت مسکن در آمریکا، در نهایت منجر به بوجود آمدن افراد بدهکار به نظام بانکی شد و خانه‌های این افراد که به عنوان ضمانت در نظر گرفته شده بود به نقدینگی تبدیل نمی‌شد.

به نظرم هر آدمی که تحصیلاتی داره باید درباره این بحران اطلاعات داشته باشه.

 

مورد سوم رو خودم عمدا توی لیست گذاشتم چون درباره فروپاشی یه شرکت خیلی بزرگ توی آمریکا (از بزرگترین شرکت های آمریکا از ازل تا الان) و خودکشی تعداد زیادی از کارمنداش و فرار مدیران اصلیش با مقدار هنگفتی پول هست.

اینو هم مغز من ربط میده به اون سه تا مورد نمیدونم چرا!

از گرگ وال ستریت واقعا بدم اومد. این فیلم به حدی چندش اور بودن شخصیتاش برای من که حد نداشت!!! حالم به هم میخورد.

همینطور از همه آدمایی که تویInside job  دربارشون صحبت شده!

و همینطور به خاطر فیلم The big short من در طول زمان خیلی حرص خوردم! هر قدر بیشتر درک کردم بیشتر حرص خوردم!

مجددا از اکثر پولدارا حالم به هم خورد.

 

 

یه کتابی رو تقریبا به نصف رسوندم به اسم "تاریخ معاصر ایران" اثر پیتر آوری.

اقای پیتر آوری یکی از نویسندگان بریتانیایی هستن. ایشون ایران شناس بودن و ضمنا جایزه فارابی رو از رئیس جمهور ایران به خاطر بهترین ترجمه غزلیات حافظ از فارسی به انگلیسی دریافت کردن. اینو هم از ویکی پدیا داشته باشین:

وی در جوانی در نیروی زمینی بریتانیا در هند خدمت کرد و در آن جا با زبان فارسی آشنا شد. سپس در شرکت ملی نفت ایران و انگلیس استخدام شد و در آبادان مسئول آموزش زبان فارسی به انگلیسی‌ها شد. ایوری بعد از ملی شدن صنعت نفت در ایران، در استخدام شرکت ملی نفت ایران باقی ماند و از این طریق با زبان و ادبیات فارسی بیشتر آشنا شد.

در مراسم تدفین اقای اوری، کشیش اظهار داشت که وی طی نامه‌ای خواسته است تا پس از مرگ مدال‌های افتخار و لوح تقدیر و جایزه ویژه جشنواره بین‌المللی فارابی را که از رئیس جمهور ایران به خاطر بهترین ترجمه دیوان حافظ به زبان انگلیسی دریافت کرده بود، از وی جدا نکرده و در تابوت وی بگذارند که بنا به وصیت اینچنین عمل شد.

این کتاب فوق العادست!

وقتی میخونیش، حس میکنی که خدایا! چقدر خلق و خوی مردم ما در گذر زمان ثابت مونده!!! (و همینطور این حس رو من از کتاب "خاطرات حاج سیاح یا دوره رعب و وحشت" که به کوشش حمید سیاح گرداوری شده گرفتم.) مردم ما هنوزم عشق خارج رفتن دارن (بی دلیل دارن! دلیل مشخصی نداره! میخوان برن خارج!)، از ازل اهل مد و خریدن 1000 تا خونه و پز دادن بودن. هیچوقت برای دل خودشون زندگی نکردن! این ژنتیکیه یعنی؟ تو خون ما هست!؟!! عجیبه!

کتابش فوق العادست. من نمیگم به هرچی که این کتاب گفته اطمینان کنین. نه! من میگم 10 تا کتاب حداقل از تاریخ معاصر ایران بخونین، اینم یازدهمیش، بعد مقایسه کنین. خواهید دید که این کتاب خیلی از حقایق رو بازگو میکنه!

یه جایی از کتاب هست، که میگه مردم ایران به حدی براشون خارج رفتن و با خارجیا!!! رفت و امد کردن مهم هست که وقتی اهالی یه محل سر تقسیم اب دعواشون میشده، اونی که "خارج" رفته بوده! و با یا با خارجیا معاشرت داشته حق با اون بوده!!

خدایا!!!! کی میام پیش تو!

 

 

میخواستم درباره اسیدپاشی بنویسم.

دوستی که باهاش رفته بودم سینما میگفت تو که رفتی بیرون (تو پست قبلیم ماجرا رو نوشتم)، دخترا باز داشتن میخندیدن!!! دخترا به چی میخندن! متوجه نمیشم! حتی وقتی منتظر دوستم بودم و تو سالن سینما واساده بودم باز همه با خنده تعریف میکردن واسه هم این فیلمو. خنده داره؟!!

 

با دوستم رفته بودم ازین کافه ها (که شبیه کافه های اروپا بود اینی که رفته بودیم)، همه بدون استثناء (به جز من و دوستم و دو تا دختر دیگه) سیگار میکشیدن. من نمیخوام نقدشون کنم. نمیخوام قضاوت کنم، ولی برام حقیقتش عجیبه که مثلا یه دختر 18 ساله که پول داره هفته ای سه بار بیاد کافه با دوستش و مینیمم ماهی یه تومن هزینه کافه ش فقط باشه، تند تند پشت هم سیگار بکشه! اینقدر مشکل داری تو؟؟؟ امثال اینا رو کوچیکترا میبینن و یاد میگیرن. دقت کنین! من یه دختر عادی ام و میخوام مثل آدم زندگی کنم. من برای آزادی ادما احترام قائلم، من اعتقادم اینه که هرکی هر طور که دوست داره باید زندگی کنه. من به خودم اجازه ندادم و نمیدم که کسی رو نقد کنم. هر وقتم ببینم ناخوداگاه به خاطر فرهنگ حاکم بر ادما نشستم دارم غیبت میکنمو نقد میکنم میزنم تو سر خودم که دیگه تکرار نکنم. من جلوی خودمو میگیرم. من چشممو به روی این چیزا میبندم. اما برام عجبیه که دختر 17 هجده ساله مینیمم سه تا سیگار تو یک و نیم ساعت میزنه!!!

یکمی حیرت میکنم!

  

  • یه آدم