خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اجتماع ایرانیان در کانادا» ثبت شده است

امسال میخوام با دوستام برم جشن عید نوروز :)))

اولین باره که میرم کامیونیتی ایرانیا. انتظار چیز خارق العاده ای رو ندارم ولی رفیقام هستن. شاید یه نفر محبوبم رو هم بردم با خودم :)))) ممکنه دو تا دوست کاناداییمو هم ببرم.

  • یه آدم

خیلییی وقته یادم میره هر سری بنویسم.

دخترای ایرانی توی کانادا و انگلیس و المان هم خیلی پرادعا هستن و خیلی عصبین.

همش حس میکنن از دماغ فیل افتادن. همش این حسو دارن. خیلی ملت بدبختی هستیم.

  • یه آدم

دوستی که توی دانشگاه دارم (کاناداییه) دقیقااااااااااااااا شبیه سالی مک براید توی بابا لنگ درازه! یعنی سالی رو تصور کنین! دوست من همونه!

مثلا من فانتزی میزنم و تصور میسازم و داشتم بهش میگفتم که آره اتاق منو تو که رو به river valley از میشه، بعد اون زور میزد که تصور کنه! نمیتونست! من دقیقاااا جودیم و اون سالی هست. همیشه فانتزیم بود همچین دوستی داشته باشم! و دارم!!!

یعنی کپی سالی مک برایده ها اخلاقش! خودشه! و همو دوست داریم و گاه و بیگاه همو بغل میکنیم و قراره با هم سفر بریم از طرف دانشگاه برای همون کنفرانسه.

خلاصه عجیبه!

من دقیقااااااااا جودیم! ذوق زده میشم ذوق میکنم اونم عینن سالیه! عین خودشه!!!

دریمز کام ترو!

نمیدونم کی بابا لنگ دراز و جرویس چندلتون پیدا میکنم!


امروز کلاس شنا داشتیم

امروز جلسه سوم بود

بچه ها! یهو جرات کردم، و به مربیمون که یه دختر بود اینبار، گفتم میخوام برم عمیقتر! (عمیقترین جای استخر) قول میدی اگه رفتم زیر آب درم بیاری؟! گفت قول شرف میدم!

شنا کردم رفتم جای عمیقتر!! بچه ها غرق نشدم! نمردم! شنا کردم!!! یه جا تعادلمو از دست دادم و دختره کمکم کرد بازیابی کنم تعادلمو

و دفعه دیگه تونستم شنا کنم!

خیلی خوشحالم

خیلییییییییی


فکر میکردم قراره جرات کنم تا دو ماه آینده شنا کنم ولی اینطوری نشد.


یهویی شد!


تازه دوستم که باهاش شنا میرم بهم یه تکنیک یاد داد که بهتر برم توی آب و خودمم به یه دختر کمک کردم روی اب بمونه و همچنین بتونه از حالت شناور روی اب، روی پای خودش بایسته! 

خلاصه به هم چیز یاد میدیم

ولی این دختره خیلیییییییییییی بهتر یاد میده

اون پسره هم خوبه ولی این دختره معلم بهتریه!


خلاصه

خوش گذشت!


برگشتنی

با دوستم صحبت میکردم

بهم گفت مریم!

(خودش یه دختر ایرانیه و بسیار خوب هست و بعد نه ماه باهاش دوست شدم، از وقتی رسیدم میشناختمش) 

تو همش سعی میکنی یه توجیه پیدا کنی که بگی همه خوبن! تو ممکنه با آدمای آفیس یا دانشگاه همین فکرو بکنی درباره شون که بگذره روزا

ولی تو نمیتونی درباره آدمایی که قراره نزدیکتر بشن به تو همین فکرو کنی

تو خیلی اخلاقای گند میبینی از پسرای ایران (داشتیم درباره اونا صحبت میکردیم توی اون لحظه، داشت میگفت که توی اتوبوس یه پسر داغون ایرانی دیده و پسره به یه دختر کانادایی تیکه انداخته و... دوستم شوهر داره) ولی همش میگی گناه دارن تربیتشون همیه.

تو همش میخوای بعدا با شریک زندگیت اینجوری کنار بیای؟ هر گندی میزنه بگی اشکالی نداره گناه داره؟!


یه لحظه فکر کردم دیدم راست میگه!

پسرای ایرانی ای که اینجا دیدم تقریبا همه از یه پترن پیروی میکنن، همه بداخلاقن، همه گیر میدن، سر اسکایپ به مدل نشستن من گیر میداد یارو ولی خودش به تخمی ترین شکل ممکن میشست و حرف میزد، ولی من ساکت میموندم. همشون قول و قرار الکی میدن. و بعد هم زیرش میزنن. ولی من بهشون هیچی نمیگم. 

میدونین

نمیخوام بعد ازین هضم کنم رفتار این مدل آدما رو 

بعد ازین

یا وارد زندگی من نمیشن (که البته تا حد امکان وارد نمیکنم کسی رو) یا اگه قراره که بشن، یه چیزایی رو باید رعایت کنن.

من برای محمد هیچ خط قرمزی نذاشتم و اون همش میذاشت. البته محمد قول و قرار الکی نداره. محمد مرد هست. کونی نیست.

ولی کلا پسرای ایرانی، هر کسی که خواسته نزدیکم بشه اول منو تفتیش اطلاعات کرده (ازون کسخلی که اینجا یه مدت درباره ش مینوشتم بگیر تا این پسره تا یه پسر دیگه، البته یه پسر ایرانی ما داریم توی دانشگاهمون که ازم خوشش میومد، اون واقعا باشخصیته، تفاوت فرهنگی داره با کاناداییا ولی پسر ایرانی خوبیه) یا اگه قراره بشن باید یه چیزایی رو رعایت کنن

بدهکار بابای مردم که نیستیم

هیچوقت از ذهنم نمیره به خاطر نشکستن دل/اذیت نکردن یا هرچی که فکرشو بکنی، برای این یارو جدی، چقدرمن الکی منتشو میکشیدم که دلش نشکنه یا ناراحت نشه. الان خیلی خنده م میگیره. ناراحتم میشما چون غرورمو برای آدم بیخودی له میکردم.

یا برای هین محمد اسکل.

یا برای دخترای ایرانی حتی.

با کاناداییا هم اوایل یه جورایی خیلی گرم تر حرف میزدم از الان ولی اون اوایل بود و باید شناسایی کنی دور و بریاتو و اولش نمیشه با اخم و تخم شناسایی کرد بقیه رو، شناسایی یعنی شناختنشون.

ولی الان هیچی مهم نیست.


در کل، این حرفشو میخوام آویزوون گوشم کنم.

  • یه آدم

میدونین

من حقیقتش برام مهم نیست که بقیه چطوری فکر میکنن درباره من


من چند تا دلیل دارم برای نوشتن توی این وبلاگ و دو تا وبلاگ دیگه ام

اینکه با گذر زمان من مینویسم و وقتی برمیگردم به عقب میفهمم چقدر رشد کردم یا مثلا یه سری از دغدغه هام برام خیلی مسئله بوده و الان مزخرف شدن و خنده دار

اینکه یه سری آدمها مهم بودن و الان نیستن

یه عده مهم نبودن و الان هستن


و اینکه شاید شاید یه روزی به درد کسی بخوره


نوشته های یه خانومی درباره ونکوور خیلی بهم کمک کرد که درباره ونکوور تصویر بسازم.


ولی درباره نوشته قبلیم

من به یه چیز خیلی فکر میکنم و تا حدی بهش ایمان دارم

آدمی که ناشایسته هست، آدمی که دزد و قاتله، آدمی که خوش ذاته و... با مهاجرت عوض نمیشه.

آدمی که اخلاق حضرت مسیح رو داره خیلی بعید هست که اخلاق و رفتارهای ذاتیش عوض بشن، مثلا: من تا همین دو هفته قبل، به مدت یه ماه بود که یه ریز بد و بیراه مینوشتم. الان نمینویسم. چرا؟ چون اون روزا اعصابم سر ایران خرد بود سر خیلی چیزا هرچی.

تربیت با آدم میمونه. من امکان نداره به یه آدم کلاه بردار تبدیل بشم. این توی تربیت من نیست.

به مرور یه چیزایی در آدم عوض میشن. سواد من توی رشته م عوض میشه خیلی چیزا عوض میشه

ارزش های ادم حتی عوض میشن، مثلا من تا بیست سالگیم به تمام حرفهای آدمها اعتماد میکردم و فکر میکرد م آدما هرچی که میگن رو بهش عمل میکنن ولی بعد ازون دیگه نه.

ولی شخصیت و سیستم و ذات آدم، چیزی که با اون بزرگ شدی عوض نمیشه.

فرهنگ آدم طول میکشه که عوض بشه. من الان اگه با یه پسری بخوابم، بعدش خجالت میکشم پیشش لخت باشم!! باهاش سکس کردما! ولی بعدش شروع میکنم به خجالت کشیدن! پیش هم خونه ای دخترم ولی لختم قرار باشه که مجبوری باشم میشم ایرادی نداره!! 

این بخشی از فرهنگ هست.

یه چیزی که منو از پسرای ایران فراری میده و هر قدر میرم جلو حس میکنم اینا همه سر و ته یه کرباسنو توی مغزم نباید تفاوتی قائل بشم برای اینا همین خاصیت دروغ گفتن ایناست. این پسره دراز هست؟ و هزار نفر دیگه مثل اون، روز اولی که بهم زنگ زد قبلش، هفت هشت تا سکیوریتی چکش کردم و بهش هم گفتم که دارم گوگلت میکنم با اجازه چون نمیشناسمت. اونم گفت بابا بخدا پدر و مادر دارم گوگل کن ببین منو بلاه بلاه بلاه. بلاخره منم اینجورمی دیر اعتماد میکنم. یادمه بعد مدتی که حاضر شدم باهاش صحبت کنم، برگشت همون اول گفت خدا رو چه دیدی شاید به زودی شدم بابای بچه هات، گفتم چی؟ تو هنوز نیومده نرسیده، تو بعد 13 سال زندگی توی اینجا هنوز اون اخلاقای غلو کردن خاورمیانه ایا رو داری؟ آخه مجبوری؟ مگه من روی زمین موندم که همچین چیزی میگی؟ من همه اینا رو بهش محترمانه گفتم وگفتمم که پسرای ایران متاسفانه با اینکه کسی مجبورشون نمیکنه ولی حتما باید بیشتر از چیزی هستن رو نشون بدن. بعد بهش گفتم از من زن واسه تو درنمیاد حداقل تو چند مدت آینده. یادمه تو هفته اول دو بار هم بهش گفتم که من آماده هیچ رابطه ای نیستم. ولی بچه ها، اینا به آسونی هزاررررررر تا قول میدن. اون پسر خاورمیانه ای هم همین بود. من اینو توی پسرای کانادایی ندیدم. پسرای ایران اینقدررررررررررررررر بیچاره ها یاد گرفتن که اول قولای الکی بدن و بیان جلو بدون اینکه طرفشونو بشناسن، که وقتی یه دختر بهشون میگه قول الکی نده و من زنت نمیشم پس خودتو بیخودی نگران نکن که اگه با دختره خوابیدم و گفت باید منو بگیری چیکار کنم (اینو قبلا بهش گفته بودن) چیکار کنم، که اینا شاخ درمیارن.

یعنی با اینکه اینا رو اینقدر آزاد میذاری که راحت بیان جلو و نترسن، باز این احمقا میترسن!! خیلی من تعجب میکنم ازینا! همش حس میکنن باید به حد زیاد قول الکی بدن که دختره خر بشه، که بتونن یه مدتی باهاش بخوابن حالا بعدشم خدا بزرگه و وقتی میبینن یکی اینجوری نیست و به اون شناسنامه کوفتیش ارزش میده و براش احترام قائله، میترسن! 

اشکال از دخترای ما هم هستا. تربیت هست دیگه. از بچگی به ما یاد دادن که دختر باید پرده ش حفظ بشه بلاه بلاه بلاه و اگه پسری بفهمه که شما با کسی خوابیدین دیگه شما رو نمیگیره (به جهنم بگیره) بعد پسرا میخشونو به همه جا میکوبن تهشم ادای تنگا رو درمیارن. 

حالا شما به پسری اگه بگین که حاجی من اندازه تار موهات سکس کردم، اینقدر حرفه ای با شما میخوابه که شاخ درمیارین از عجب ولی همین پسر قابلیت ادای تنگا رو دراردن رو در حد اعلا داره.

در کل از فرهنگمون گله مندم.

یکی از چیزایی که توی این یه سال اصلا ندیدم و یهو جلوم ظاهر شد، همین مسئله هست. همین پسره. که با دیدنش تمام خاطرات ایرانم زنده شد و بهش هم گفتم البته که تو منو تماما یاد ایران انداختی. اتفاقا دوستی کاناداییا منجر به ازدواج میشه خیلی وقتا این دوستی ایرانیاس که نمیشه. بس که با دروغ میرن جلو و با پنهان کاری. همش میخوان خودشونو اون چیزی که نیستن نشون بدن همش میخوان زرنگی کنن، دخترا زرنگی میکنن با گفتن اینکه تو باید منو بگیری پسرا زرنگی میکنن با قولهای الکیشون.

شدیم یه ملیت گه، یه مشت دروغگو که توی تمام دنیا پخش هستن.

شدیم آدمهایی که انکار کننده نیازهای بدنشون و روحیشون هستن.

من خودمم اینجوری بودم. منم حس میکردم حتی اگه کسی بفهمه من با کسی خوابیدم باید انکارش کنم. یعنی نباید حتی اگه تابلوئه که من با محمد خوابیدم، بروزش بدم. چون توی ایران پسرا تا میفهمن تو با کسی سکس کردی و پرده نداری شروع میکنن حتی لازم باشه تجاوزم میکنن. ولی عوض شدم. دلیلشم یکیش رک بودن خودم بود که تدریجا این تصمیم رو گرفتم و گفتم بابا روراست باشم و بعدی جدی بود. جدی توی چند مرحله این رو توی من از بین برد ولی دقت کنین توی ایران نمیشه اینو بروز داد. نمیشه به همه بگی من خوابیدم با کسی. 

من اینجا به هم خونه ایم داشتم میگفتم که من شش سال با یه نفر فقط سکس کردم و تنها دوست پسرم بود، گفت با ده نفرم باشه اشکالی نداره. چی میشه. نیاز بدنه. وقتی از کسی اینقدر خوشت میاد که باهاش سکس کنی چه ایرادی داره؟ مادامی که یه سری تعهدات هست ایراد نداره. این پسره، همین ایرانیه، اولین بار پرسید شما از نظر فیزیک مشکل نداری با کسی رابطه داشته باشی؟ گفتم نه، ولی نمیفهمم چرا باید بپرسین اینو چون من که نگفتم که میخوام با شما توی رابطه بمونم. ولی مثلا تعجب کرد، چون براش عجیب بود که من قایمش نکردم یا نگفتم نهههههههههه بده! 

ولی میگم

ما رو داغون بزرگ کردن.

یه مشت کلاه بردار و دزد و فراری و آدمی که میخواد خودشو قالب کنه به پسرا بزرگ شدیم و بای دیفالت هر پسر و دختر ایرانی همین فکر رو درباره پسر و دخترای دیگه میکنه.

دو روز زندگیه

من ممکنه فردا نباشم

امروز ممکنه کله م بخوره به لبه استخر و برای همیشه بمیرم

آخه چرا آدم دروغ بگه؟ چرا مخفی کنه؟ چرا خودشو به دیگری قالب کنه؟ آخه چرا؟

این تربیتی که ما داریم خیلی شتی و داغون هست.

اینکه پسرامون حس میکنن برای خوابین با یکی باید هر دروغی بگن، بابا لامصب اون جلوییتو ببر، ببندش! و براش دروغ نگو!

و دخترامون هم همش حس میکنن هرکی بهشون دست زد باید بگیرتشون که روی زمین نمونن، اینا همه از عدم اعتماد به نفس و عدم اعتماد به آینده میاد. که توی کشور ما هیچ کدوم نیست. و توی تربیت ما هم داد میزنه این.

همین.

اینطوری نباشیم.

سخت نیست آدم بودن.

ما به پارتنرمون، به پسری که باهامون میخوابه یاد بدیم که لزومی نداره دروغ بگه. اگه ازش خوشم بیاد باهاش سکس میکنم.

من اینو به پسره گفتم. البته بعدشم گفتم که دیگه حوصله شو ندارم خخخخخخخخ زشت بود ولی صادق بودم. حرف دلمو زدم.

رو اعصابم بود

پسری که 35 سالشه ولی به آسونی بعد سه روز میگه اینایی که میگی همه نشون عشق هست اون مشکوکه و تربیت مریضی داشته.

بهش گفتم تو سه روز قبل منو دیدی

چطوری عشق شکوفه زد؟

ساکت موند

گفتم این کلمه خیلی سنگینه.

لطفا برای من هر کلمه ای رو استفاده نکن.

من ازت انتظار بلوغ دارم. 35 سالته. و بهش برخورد.

بربخوره.

میره میشینه فکر میکنه میبینه زشته حرف زدنش. زشته که به زور بخواد بهم ثابت کنه که میتونه بابای بچه هام بشه. 

بابا پسرای ایران داغونن. دخترامونم. رو خودمون کار کنیم. بقیه کشورا هم داغون دارن مخصوصا عربها و چینیا ولی ما ایارنیا حداقل رو خودمون کار کنیم.


  • یه آدم

بچه ها

هر جنس مذکری منو میبینه

میگه تو قد هستی

قد غد ghod

نمیدونم

من واقعا قد هستم؟

قد به کی میگن؟ غد هرچی


اکی

خب دیروز

بعد ازینکه با این پسر درازه رابطه جنسی برقرار کردیم،

و بهش گفتم که میبینی الان چرا من همیشه هم خونه ایای کانادایی انتخاب میکنم؟ چون آدم فرهنگ رو خوب میشناسه. و همین شناخت فرهنگ موجب نفوذ در دلها و جا باز کردن در جامعه میشه و من این چند تا پسر غیر ایرانی که دو تا کانادایی هم توشون بود رو رد کردم و با هیچ کس وارد رابطه نشدم

تو ولی تو یه روز تونستی. چرا؟ چون فرهنگ ما شبیه هم هست. البته من اینجا از پسرای ایرانی هم آفر داشتم (فقط دو نفر) اتفاقا خیلی بچه های خوبین. ولی ازونا یکیشون شهرستانی و خیلی خجالتی بود و اون یکی جونور بود (تهرانی مزخررف) و کلا ازش خوشم نیومد شبیه کلاه بردارا بود!

این الاغ با اون زبون دراز، و با اون پرروییش منو زمین زد.

بگذریم.


خلاصه به پسر گفتم برو شهرتون یه دو ساعتی طول میکشه برسی شهرتون


گفت نه

من باید برسونمت اونجا 


تازه وقتی ناامید شد از اومدن با من به اون مهمونی و بهش گفتم نمیشه حاجی! 

نمیشه

نمیتونم ببرمت

شبشم نمیام شهرتون خر آقا


گفت بیا این مهمونی رو بپیچون همین جوری اینجا شبو بگذرونیم!!!

گفتم شاید در فرهنگ تهرانیا این پیچوندن و دقیقه نود زیر همه چی زدن عادی باشه (قبلا با هویج که همون جدی سابق هست آشناتون کردم دوستان وبلاگی) ولی ما شهرستانیا ازین کارا نمیکنیم.

خلاصه چون دلایلم بسیار شفاف و مبرهن بود و دقیقا ریشه ش رو مورد هدف قرار میداد

تسلیم شد :)))


بعد بهش گفتم که میتونه بره :))) چون دیرش میشه و باید رانندگی کنه. منم آماده شم و برم.

عین این مردای بی کله ایرانی (که البته باز چون من تو ایران بزرگ شدم، دوست ندارم پسرا مثل ماست و هویج نگات کنن و بگن باشه میرم!! البته پسرای کاناداییم هیچوقت نمیگن باشه میرم، زور میزنن که واسن) گفت نه! من میرسونمت!!

گفتم پس انقدر صبر کن که علف زیر پات صبر شه تا من اماده شم احمق.


خلاصه رفتیم چند جا که من بتونم یه چیزی بخرم چون توی کل زندگیم اصلا اتفاق نیفتاده دست خالی جایی برم


اینم یواشکی میگفت بابا بپیچون! بیا خوش بگذرونیم


خلاصه دیگه منو رسوند

و خداحافظی کردیم


رفتم مهمونی


تو مهمونی مطابق معمول

تمام متاهل ها نشسته بودن 


و بنده تنها مجرد بودم


بچه ها ما دختر مجرد نداریم، ندیدم یعنی و اگه مجردی هم هست رفته آویزوون یه پسر ایرانی شده و تموم


این پسره یه چیزایی از محافظه کار بودن دخترای ایرانی میگفت که من واقعا نمیتونستم باور کنم.


خیلی تعجب کردم.


خلاصه رفتم مهمونی


بچه ها اینقدررررررررررررررر خوش گذشت.... من تمام 6 ساعت رو فقط داشتم میخندیدم


یه عالمه بازی کردیم

یه عالمه


یه عالمه خندیدیم


همشون شهرستانی بودن و دو تا ازونا خانوماشون تهرانی بودن که البته چون شوهرشون شهرستانین، دیگه ادبشون کردن :)))

خیلی خانومای خوبی بودن و کرور کرور ادعای دخترای ایرانی رو نداشتن و حال میکردم باهاشون. واقعا زن های خوبی هستن.


خلاصه


کلی بازی کردیم و خندیدیم و خوردیم!


و اومدیم خونه هامون


این پسره امروز اولش یکمی چت کرد

چند ساعت بعدشم زنگ زد

و داشت روانا منو آماده میکرد که خانوم شما قراره حالا حالا رابطه داشتی با ما یکیش همین جمعه ای هست که میاد

چون خدا رو شکر گرفتاره، کار میکنه و خیلیییییییی تر و فرز و سر و زبون دار و زرنگه و کارای خوبی پیدا کرده! من خیلی تعجب میکنم تو این مملکت آدم حسابیاش نمیتونن همچین کار خفنی رو پیدا کنن که ایندر احترام و عزت و درامد خوب هم داره، این چجوری پیدا کرده. ولی زبون داره هاااااااااااا

درازم هست

درازا اعتماد به نفسای بالا دارن متاسفانه.


اون آخر آخرا

صابخونه (همین دوستم) اومد از همه مون اجازه گرفت و گفت اگه اشکالی نداره میخوام عکس بگیرم که هم برای خانواده م بفرستم هم برای شما


یادتون هست میگفتم اون زوج تهرانی تو مهمونی قبلی اومدن تو و یه ریزززززززز با این دوربین بزرگا از همه عکس گرفتن بدون اجازه؟


هیچ کدوم از زوج های شهرستانی تو اون مهمونی و این مهمونی اینکارو نکردن.


میگم، این حس خودبرتر بینی، کوروش کبیر و داریوش کبیر و ابی و نمیدونم ایران مالک تمام کشورهاست و نمیدونم ایران فقط تهران و تهرانیا ضریب هوشیشون بالاست و بلا بلا بلا، این .... خوریها (دارم مودب میشم باز) مال تهرانیاس فقط. اصلا یه جوری حرف میزنن انگار تمام جهان ارث ننه ایناس. بابا تو از هم شهریات فراری هستی. من ندیدم پسر تهرانی سراغ دختر تهرانی بره. مگه چی بشه... مگه تو سن 23 سالگی باشه که بچه ن هر دوشون و نمیفهمن. اینقدر که این جماعت همدیگه رو خوب میشناسن. دخترای تهران زن شهرستانیا میشن معمولا، پسراشونم سعی میکنن دختر شهرستانی بگیرن. این رو من بارهااااااااااا بین دوستای محمد دیدم


همیشه هم یه خز و خیل تهرانی بین دوستاش پیدا میشد که بخواد با من بریزه رو هم و همه پسرای تهرانی میخواستن خواهرای داغونشونو به زور قالبش کنن، منتها محمد یه نفرت ذاتی ازینا داره :)))) 

ولی بچه ها

از شماها چه پنهون

این پسره اینجوری به نظر نمیرسه

این خیلی حساب شده کار میکنه و همین مشکوکه

من ازین یه رفتار اونجوری مزخرف ندیدم دیروز

یه سوتی نداد

یه دونه جمله نگفت که حالم به هم بخوره

خیلی مشکوکه

انگار خبر داره چی تو دل من میگذره

انگار نشسته همه سناریو ها رو تمرین کرده

نمیدونم

پسر بانمک و دوست داتشنی ای به نظر میرسه

چرا دروغ بگم

ازش خوشم میاد :)))



ولی فقط خوشم میاد

میشه آدم وقتای خوبی رو باهاش بگذرونه

میتونه دوستت بشه

منم همینو میخوام

من شوهر نمیخوام.

یه دوست/پارتنر خوب میخوام


راستی 

اینم فقط لیسانسشو ایران بوده و اونم دانشگاه تهران خونده، رتبه شم خیلی بالا بوده

ولی اصلا بهش نمیاد خرخون باشه


خلاصه من جفت آدمایی که باهاشون رابطه داشتم هر دو دانشگاه تهرانی بودن

شتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

Shitttttttttttttttt


بگذریم.

  • یه آدم

من درست بعد از تعطیلات، first year report دارم.

در واقع میخواستم دسامبر برگزارش کنم و به اصطلاح از شرش راحت شم.

که استاد گفت نه! ژانویه باشه!


حالا تصمیم گرفتم تا قبل از اتمام تعطیلات (قبل از دوم ژانویه) این فرست یر ریپورت رو تموم کنم.

خود این فرست یر ریپورت، چی هست؟

این یه مجموعه ای هست از کارایی که تا الان کردی تو دوره درست توی این یه سال

یه مقدمه میدی

بعد اکسپریمنتالو توضیح میدی که مال من یه کتاب میشه چون من هم اکسپریمنتال کار میکنم هم سیمولیشن

بعدش درباره کار خودت توضیح میدی

دوباره م مقدمه میاری هم اکسپریمنتال

بعد درباره نتایج صحبت میکنی

بعد درباره dicsussion برای همون نتایج

بعد هم Conclustions میاری

عین همون مراحل نوشتن مقاله توی ساینس دایرکت واشپرینگر هست.

ولی خب طولانی

مثلا 100 صفحه باید بنویسی.


خلاصه


اینو دارم.

و بعدش هم سمینارم از راه میرسه و باید براش آماده بشم.

سمینار هم اینجوریه که مثلا میری میشینی درباره ریسرچت و درباره چند تا مقاله مشابه صحبت میکنی

و بقیه ازت سوال میپرسن.


اینا رو من خیلی دوست دارم.


از طرفی هم وقت گیرن، هم خیلی دوسشون دارم.


از یه طرف هنوز دارم کانکشن میزنم. 

هنوز دارم برای fair ها آماده میشم 

خیلی آماده شدن های دیگه

خیلی کارها کردم


دارم برای کار پیدا کردن اماده میشم و تا اینجا واقعا خوب اومدم جلو


برای همین

تصمیم گرفتم که فقط دو روز رو برم سفر با دوستم


و بقیه شو بمونم خونه و دانشگاه کار کنم.


ولی سال دیگه، صد در صد من تعطیلات عید و کریسمس رو مشغول مسافرت و عشق و حال هستم. صد در صد.


ولی امسال نتونستم برم پیش خانواده دوستم.


به نظرم آدم باید اول کار کنه، بعد که وقت نتیجه دادن میشه بره عشق و حال.


میخواستم درباره کاناداییا و غیر کاناداییا بنویسم


نمیخوام نظرات جامع و کامل بدم الکی


ولی من این رفتارها رو از انسان های خاورمیانه ای زیادی که ایران هم جزوش هست دیدم.


مثلا:

خاورمیانه ایا خیلی راحت خالی میبندن و یا مثلا میگن اکی من پشتتم، ولی به همون اسونیم زیرش میزنن. تمام کشورها، عربستان، ایران، مصر، و یکی دو تا کشور دیگه که میشناسم مردمش اینجورین

مردم این کشورها طعنه زیاد میزنن و تیکه خیلی میندازن و واسه هر چیزی داستان میسازن

دروغ میگن! با اینکه اسلام گفته دروغ نگین، ولی به اسونی دروغ میگن

تو رو به قیمت نیم دلار میفروشن. نیم دلار. نه مرام دارن نه معرفت.

هر چیزی که جزء منافعشون باشه حساسن بهش وگرنه هیچی براشون مهم نیست.

خیلی غر میزنن، خیلی الکی خودشونو قلدر و قوی نشون میدن ولی در عمل اینجوری نیستن

برای به جلو رفتن خودشون تن به هر کاری میدن

مثلا 

یکی از دخترای خاورمیانه ای که میشناسم، برای وظایف تی ایی، هر ترم، هر ترم میره دعوا میکنه و خودش و بقیه رو بدنام میکنه که به اصطلاح اون کار راحت تر رو بگیره و ازمایشگاه کار نکنه. یه بار به منم گفت برو دعوا راه بنداز که ازت بترسن و بهت فقط تصحیح برگه رو بدن! بهش گفتم ممنونم به خاطر پیشنهادت ولی شخصیت من اجازه نمیده اینکارو.

این ترم هم رفت قبر یکی دیگه رو کند و تمام وظایف رو انداخت گردنش.

اینجورین.


حرفی که میزنن رو ابداااااا پاش نمیتونن واسن

ترسو هستن.


ما یه فرهنگ عجیبی داریم

اینکه مثلا از طرف اطلاعات میگیریم یا تو جمع ها ملت حرف میزنن، مثلا یکی از دخترای ما واقعا چیزی نمیفهمه از زیست و همیشه هم میگه که علوم پایه برای من خوب نیست برای همین نخوندمش.

خاورمیانه ایا همینو جمع میکنن، بعدها سر فرصت بر علیه یارو استفاده میکنن.

ولی کاناداییا واقعا اینجوری نیستن.

حداقل این جمع صاف و ساده دانشجویی که من دیدم اینجوری نیستن. نمیگم خیلی صاف  ساده ان. حداقل اینجوری نیستن ممکنه اخلاق بد دیگه داشته باشن.

زن های خاورمیانه، اکثرا سلیطه ان! چجوری؟ دنبال دعوا، همش دوست دارن مرکز توجه مردها باشن و به هر قیمتی اینکارو میکنن و از طرفی تو محیط کار برای مردها خودشونو لوس میکنن و دوست دارن توجه رو کسب کنن و وانمود کنن که براشون مهم نیست.

دقت کنین، هر زنی اینطوریه. ولی دخترای کانادایی خیلی ساده تر برخورد میکنن. براشون مهم نیست که حالا تمام همکاراشون راست کنن واسشون یا مثلا بمیرن براشون.

زن های خاورمیانه، همشون نه، ولی اکثرا چون توی خونه هاشون مشکل دار و توی سرشون زده میشه همش و مردهاشون پشیزی براشون ارزش قائل نیستن، همش دوست دارن اینجوری اون عقده رو جبران کنن. همش دوست دارن خودشونو بدبخت نشون بدن که دل همه براشون بسوزه.

این اخلاق رو من متنفرم ازش و اولین دلیلی که محمد اورد برام که چرا ازم خوشش میاد (البته بعد از هزار بار پرسیدن، چون عقیده داره وقتی از یکی خوشت میاد، خب خوشت میاد! دیگه قرار نیست دلیل داشته باشی که!) این بود که میگفت تو قوی هستی! تو محتاج توجه این و اون نیستی. من چجوری این اخلاق رو به دست اوردم؟؟؟ دیدم زن های کشورم اینو دارن، و ازش بدم اومد و این اخلاقو از خودم دور کردم.

ولی هرچی دقت میکنم میبینم بعید نیست این اخلاق روزی دوباره در من رشد کنه چون بیست و چند سال زندگی من بین این مردم گذشته و یه جورایی جزئی از وجودم شده.

عین نژادپرستی ای که توی ما ایرانیا جزء وجودمون شده و به اسونی به نژادها  اقوام دیگه توهین میکنیم بدون اینکه اصلا بفهمیم که بابا این نژادپرستیه!


خاورمیانه ایا همش میخوان از مردمشون دوری کنن! 

حس میکن اینکار بهشون شخصیت متفاوتی میده.


همش میخوان مردم خودشونو مسخره کنن


من دیدم اینجا عربها خیلی همو مسخره میکنن


ولی بابا تو خودت یه عربی!


ایرانیام همینجورین

نمونه ش همین مسخره شدن کرد و لر و ترکها و شمالیا توسط تهرانیا


بابا باز اینا قیافه دارن، 


تهرانیا شبیه مرغهای فلچ میمونن، همه 60 بار فک و بینیشون عمل شده حتی پسرها، قیافه ها سیاه، شبیه هموفیلیا، چارچوب چهره زشت، کچل، هفت خط، بابا جمع کن.


بین اینا، آدمای خوب هم داریم، مخصوصا بین ایرانیا.

من چند تا دوست خوب و خانواده خوب ایرانی پیدا کردم که روزی خدا رو 10000 بار بابتشون شکر میکنم.

قیافه های اینا شبیه بقیه ایرانیاس ولی اخلاق و درون سالمشون چهره شون رو زیبا کرده.


خاورمیانه ایا معمولا خیلی ادعا دارن و در عمل "صفر" هستن. اگر اینو اینجا نمیدیدم به زبونم نمیاوردم.


خاورمیانه ایا در درون از همه نفرت دارن.


تو خودشون یه جور حس inferiority دارن نسبت به کشورای اروپایی و امریکای شمالی و یه جور حس بهتر بودن نسبت به بقیه کشورها.


و اون بد بودن و منفی بودن از قیافشونم میباره.


من تو این یه سال تمام زورمو زدم که یه جور دیگه باشم و یه تصویر بهتر ارائه بدم از کشورم. و خوشبختانه موفق هم شدم.


دفعه دیگه براتون از ایرادهای کاناداییا هم مینویسم.

  • یه آدم

دیشب رفتم مهمونی!

با هم خونه ایم رفتیم بیرون، یه کیک کریسمس خریدیم.

چون صبح دیروز بهم گفت، وقتم کم بد، نتونستم برم هدیه خوب بخرم برای خود دوستم و در نتیجه کیک کریسمس بردم :))


ولی اگه از دو سه روز قبل ادم خبردار شه خب تو شهر میتونی خیلی چیزای خوب پیدا کنی


خلاصه رفتم


شش تا زوج اومده بودن! شش تا!! 12 نفر البته با خود صابخونه.

هیچ کدوم هم بچه نداشتن.


بنده هم با یکی دیگه رفتم: خودم و کیکم!!


خلاصه رفتیم و نشستیم بین همه متاهلا!


حقیقتش: خیلیییییییییییییی خوش گذشت! توی فانتزیام بود! توی رویاهام بود!


فانتزیم به وقوع پیوست!


این شیرازیا چقدررررررررر مهربونن، اینا اصلا حاشیه ندارن، اخلاقاشون بیست! عین پسرای شهر خودمونن!

عزیزمممممممممم

دختراشون عالی!

همه سفید مفید، هم دخترا هم پسرا، آروم و خندون و بی حاشیه، انگار رفته بودم شهر خودمون!


تهرانیا دقیقااااااااااااا همونین که براتون گفتم! 

بچه ها

نیومده نرسیده

اول شیرازیا رو مسخره کردن بعد شمالیا رو

خبر نداشتن که من شمالیم منم ساکت موندم چون هرکسی اندازه شعورش حرف میزنه و اگه یکی داره نژادپرستی میکنه و یا به اقوام دیگه توهین میکنه تقصیر من که نیست، تقصیر تربیتشه و ننه و باباش.


من دیشب وقتی داشتم توی جمع دقت میکردم فهمیدم بابا این تهرانیام بدبختا تقصیری ندارن.

تو تصور کن، اون بچه هه بود توی فیلم room، توی یه اتاق زندانی بود؟ اون اصلا نمیتونست تصویر کنه که یه دنیای بزرگتر ازین اتاقم هست.

این ایرانی و مهم تر تهرانیای بدبختو با این تفکر بزرگ کردن، اینا اصلا نمیفهمن توهین چیه، اینا اصلا نمیفهمن این توهین نژادیشون نژادپرستی محسوب میشه. زنه 42 سالش بود، داشت اقوام مختلفو مسخره میکرد. دوست داشتم بهش بگم میدونی که الان منم همون حس تحقیر رو نسبت به بینی عمل شده ت که ازش اندازه نوک ناخنم مونده دارم؟ نشون میده که تو چقدر خودت رو قبول نداشتیو از خودت رنج میبردی که اینرو بردی دو بار جراحی کردی بیچاره؟

ولی اینا تقصیری ندارن. اینا اینجوری بزرگ شدن.

براتون یه خاطره تعریف کنم

اولین بار، جدی بهم برگشت گفت یه شوخی شهرستانی کنم! من ناراحت شدم، اصلا ازش انتظار نداشتم! بهشم گفتم که این اولاز همه نشون میده که مخاطب من چقدر داغونه.

جدی بعد از اون دو سه بار همینجوری شهرستانیا رو مسخره کرد.

دیشب من فهمیدم نباید بهش خرده میگرفتم. من فکر میکردم چون توی کاناداس (البته توی آلمان خز و خیل خیلی دیده بودم من جمله یه استاد ایرانی که درب و داغون بود، و دیگه از ایرانیای آلمان هیچ انتظاری نداشتم) ولی من فکر میکردم چون 4-5 ساله که توی کاناداس پس حتما آشناس به فرهنگ کشوری که خودش از مهاجرا تشکیل شده و حتما میفهمه این چیزا رو

الان میفهمم

این بنده خدا همش توی کامیونیتی ایرانیا چرخیده

این حتی یه دونه دوست خارجی نداره

اینا شوخیشونه این حرفا

بعدم پسره! پسرا کلا به هم توهین میکنن (ولی نباید به یه دختر، اونم دختری که اساسا با توهین نژادی، با هرچیزی که تحقیر بیاره، با خود عبارت شوخی شهرستانی خوش نیست میگفت، طبیعیه که خودش رو از چشم من مینداخت و من الان متوجه شدم که چرا اون شب بهش گفتم نمیخوام ببینمت (البته از علاقه م بهش کم نشد و بعد ازونم دیدمش البته خودش درست کرد ماجرا رو این دفعه))

در کل من انتظارم از بقیه اندازه خودمه!

واقعا آدما با هم فرق دارن


زن های ایرانی واقعا حرفاشون متفاوت از اون چیزی هست که من فکر میکنم

دیشب ازم یکیشون چند تا سوال پرسید، منم همه رو جواب دادم، بعد به اصطلاح منم نایس شدم و از آقاهه سوال پرسیدم، بعد که با هم صحبت میکردیم یکی از زن ها گفت این دختره چقدر مثبته! ته دلم گفتم حاجیه خانم من مثبتم! مثبت بودن و در کنارش تلاش کردن بهتر ازینه که بشینی کنج خونه و حرفای چرت و پرت بگی و دو گوله رو کار نکرده ببری زیر خاک

در کل یه مدته که حرفای زشت ایرانیا اذیتم نمیکنه، وقتی اسکایپ میکردم با اقوامم متوجه میشدم ولی دیشب کاملا مطمئن شدم که اعصابم آروم شده. لبخند میزنم و رد میشم. 


اگه برمیگشتم عقب، اون شبی که طفلک جدی بهم توهین نژادی کرد فقط میخندیدم. نه اوقات خودمو تلخ میکردم نه اوقات اون بنده خدا رو، طفلک به میتینگ بعدی خودش هم گند زد سر ناراحت شدن من :( هیچوقت از ذهنم نمیره. اومد گفت مریم من تو میتینگ حواسم به هیچی نبود همش تقصیر توئه. میدونی تقصیر من نبود چون بهم گفت عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود، و همون موقع داشت توضیح میداد که این گرگ ها شهرستانیا هستن و آدم ها تهرانیا.

و خب این خیلی به آدم برمیخوره.

درسته هر تهرانی ای از گوشه موشه های دهات های شهرستان رفته تهران و الان دوست نداره برگرده به گذشته و بگه آره من بابابزرگم ار دهات کاشان اومده تهران (چون ایرانیا وطن گریزن، نمیخوان اسم و رسمی از شهرشون باشه چون به شدن خود کم بینی خفته دارن) ولی در کل همین که یه پسر تهرانی، تمامممممممممم آدمایی که تو جایی به غیر از تهران بزرگ شدن رو گرگ زاده خطاب میکنه، یه ذره به آدم خیلی برمیخوره!


در کل

دوستان

دارم نرمال میشم!

دارم نرمال میشم!!!

دیشب اینو متوجه شدم!!


هنوزم دلم یه دوست خوب میخواد که تو تنهاییام بشینم باهاش چهار کلمه حرف درست و درمون بزنم چون تو این جمع ها پیدا نمیشن این آدمها.

ولی در کل دیشب خیلی بهم خوش گذشت و میخوام هر ماه یه بار برم اینجور جاهای مهربونانه و صمیمی و کلی حرف بقیه رو گوش کنم و هشت نه ساعت همینجوری خوش گبذرونم

دیشب ساعت دو برگشتم خونه

یکی از زوج ها لطف کردن و منو آوردن گذاشتن خونه. خیلی دوستشون دارم مخصوصا دختره رو. نازه :)))))))


بچه ها ما بین ایرانیا آدمای خوب خیلییییییییییی داریما. خیلی داریم. من انقدر مثالای بد ازین جدی زدم الان حس میکنین همه ایرانیای اینجا خز و خیلن. بخدا نیستن. آدمای خوبم زیاد داریم.


بچه ها

دیشب باز هم متوجه شدم که همین استقلالم، همین که تنهایی اومدم تو این کشور با دو تا چمدون و با دروغگو بودن دوستم مواجه شدم (یه تهرانی :DDDDD خخخخ) و همینجوری جنگیدم اومدم جلو و دارم کار پیدا میکنم و کانکشن زدم و خیلی چیزای دیگه

دوستای خوب کانادایی و غیرکانادایی دارم

دارم تنهایی زندگیمو میسازم

این استقلالم

همه اینا ور با هم

هر کسی نداره اینجا و اینا چیزایین که باید بهشون افتخار کنم

اینجا دخترا همشون یا از قبل شوهراشون اینجا دانشجو بوده و بعدش اومده ایران با اینا ازدواج کرده اوردتتشون اینجا و دختره اصلا نمیدونه سفارت چیه

یا پسره پی ار بوده و رفته ایران یه زن گرفته اورده

یا پسره پاسپورت داره و باز رفته زده سر یه دختر ایرانی و اوردتش اینجا

دخترا هیچ اختیاری از خودشون ندارن

انگار از خونه شون توی ایران منتقل شدن به خونشون توی کانادا

محمد همیشه میگفت قدر این استقلال و این آزاد بودن و خلاف موج شنا کردنهاتو بدون

اینکه ازم میپرسیدن چجویه زندگی با کاناداییا؟ (چون من تا الان شش تا هم خونه ای کانادایی داشتم، در واقع تمام هو خونه ایام کانادایی بودن و هستن هرکسی این تجربه رو نداره)

اینکه ملت توی کانادان ولی جرات نکردن یه بار برن با یه کانادایی هم خونه ای شن

من اینا رو کسب کردم

دارم!

من به خودم افتخار میکنم بچه ها!


بچه ها

خوشحالم!

دارم بزرگ میشم


دارم نرمال میشم!

دارم بدون فکر کردن درباره اینکه هم وطنام خوب هستن یا بد ازشون خوشم میاد و دوسشون دارم! میتونم درک کنم آدما رو.


از بقیه هم همینطور

آدما رو دوست دارم!


خدایا شکرت!

دارم تلاش میکنم که آدم بهتری بشم.

Dreams come true!


  • یه آدم
ادامه:

بهش گفتم ببین
توی ایران
دکترا گرفتن، دکتر شدن، پزشک شدن، هرچیزی که سمت بالاتر میاره، خیلی Cool به نظر میرسه. همه میخوان دکتر بشن، تو اگه وزیر باشی، جلوی یه پزشک فوق تخصصی یا یه دکترای فلان، میگی به به و چه چه.
اینجام ممکنه یکمی اینطوری باشه ولی به شدت ایران نیست.

تو ایران همه ترجیح میدن خودشون رو هلاک کنن، تا از طریق یه راه مطمئن و تضمین شده موفق بشن.
چی بهتر از پزشک شدن؟!
چی بهتر از برق و مکانیک شریف خوندن؟!

ولی دقت کن ما چند ساله که همینجوری به عشق برق و کامپیوتر شریف کنکور میدن بچه هامون ولی بچه های برق و مکانیک شریف دارن توی تورنتو طول و عرض خیابون رو طی میکنن و لیسانسای برق راحت تر از اونها کار پیدا میکنن؟ مخصوصا لیسانسایی که فارغ التحصیل اینجان.
تو دپارتمان مهندسی نهایتش ده تا دانشجوی لیسانس برق هست، صد تا دانشجوی دکترای عمران و برق و مکانیک هست که همه از خاورمیانه و مخصوصا ایران و مصر و لیبی و اردن و یمن اومدن.
همه اومدن دکتر شن. چرا همه اومدن دکتر شن و چرا همه پسرن؟! چون هنوز با اون اعتقاد زندگی میکنن که عمران و برق و کامپیوتر مال پسرا هست و اینکه "دکتر" شدن اونها رو به صراط مستقیم شهرت و پولدار شدن سوق میده. من با بچه های خیلی زیادی از این دپارتمان صحبت کردم. پسری که میخواستم باهاش دوست بشم مال همین دپارتمان بود. وقتی باهاشون صحبت میکنی میبینی هنوز تو عهد بوق زندگی میکنن. دوست دارن زنشون فوق لیسانس بگیره و اینا پست داک و تحصیلاتشون از زنشون بیشتر باشه و باهاش زادواج کنن و سه تا بچه بیاره براشون و کلی هم بزنن سرش که اره من پست داکم تو فوق لیسانسی.
اون کالچر و اون نگرش هم اومده کانادا با اینا و همشم مینالن که چرا کار پیدا نمیکنیم؟!
خب عمو با دکترای structure و یا مثلا برق نمیدونم چی چی و با فرهنگ خاورمیانه ای که هیچ جایی توی کانادا نداره، با زبانی که اصلا قوی نیست بعد از شش سال، با اعصابی که ضعیف هست، تو چی میخوای ارائه بدی؟!


  • یه آدم

شما سه نفر کی میخواین وبلاگ بزنین؟!!

دلم برای فحش هات تنگ شده نل!!!


:)))



بچه ها من واقعا شماها رو دوست دارم!


یه چیزی بگم؟!


بهم نمیخندین؟!



من هر سری میخوام کامنتای نل رو بخونم قبلش چشمامو یه بار میبندم!

بخدا همش میترسم فحشی محشی داده باشه!!!!


:)))


ولی دوسش دارم!



خب دوستان و همراهان عزیز

اول اینکه جدی جدی شما رو دوست دارم!!


بعدم


امروز صبح ساعت شش! بیدار شدم.

پاشدم رفتم دانشگاه.

چون باید هشت و نیم اونجا میبودم و هیچ اتوبوسی نبود، دقت کنین که یکشنبه ها تا نه ده صبح هیچ اتوبوسی تو کانادا پر نمیزنه ظاهرا.

خلاصه پیاده رفتم دانشگاه و چون برف باریده بود و داشت همینجوری میبارید، به جای سی و پنج الی چهل دقیقه، بنده یه ساعت و پنج دقیقه توی راه بودم.

خلاصه

رفتم رسیدم دانشگاه

با این دوستم که هم افیسی هم هستیم رفتیم سر مکان مقرر.

تا ساعت دو بعد از ظهر بعد از ظهر ما درگیر این امتحان بودیم. چون حوزه ای که ما توش مسئول بودیم تقریبا نیم ساعتی با دانشکده فاصله داشت. تو برف بیشتر هم میشه.

دقت کنین: به ما چهار ساعت پراکتورینگ دادن ولی ما از صبح ساعت شش تا دور و بر دو و خورده ای همینجوری درگیر بودیم، حالا حساب کن که یکشنبه صبح من هشت چه غلطی میکنم توی دانشگاه؟! خب معلومه فقط واسه اینکار رفتم.

یعنی در بهترین حالت، دور و بر ده ساعت ما روز یکشنبه به هدر رفت. و فقط 4 ساعت حسابش کردن.

فکر کن دور و بر 58 نفر پراکتور بودیم.


اینم یه جور برده داری نوینه.


خلاصه


رفتیم و کارا تموم شد من بدو بدو اومدم افیس یه سیمولیشن میخواستم ران کنم، رانش کردم و با یه دختر ایرانی که اخیرا رفیق شدیم رفتیم بیرون.

رفتیم بیرون، رفتیم داون تاون، رفتیم چند جای مختلف، یه mall هست که خیلیییییییییی شبیه بازارهای خاورمیانه و مخصوصا بعضی جاهاش شبیه بازار وکیل هست توی شیراز، و شبیه یه سری بازارهای استانبول، رفتیم اونجا.

من اون بازارو خیلی دوست دارم، هر وقت خوشحالم میرم اونجا، هر وقت ناراحتم میرم اونجا، شلوغ پلوغه و مخصوصا یه چایی فروشی خوشگل باکلاس و تر و تمیز و عالی داره که من واقعا دوسش دارم (چایی میفروشن، چاییای سیاه محشر) قوری های محشر میفروشن، از کشک بگیر تا ترشی و بستنی میفروشن.

انواع نون ها!

بعضیاش گرونه ولی خب عالیه در کل!


خلاصه


رفتیم اونجا


بعدشم یه بستنی خریدیم و نشستیم یه جا بخوریمش


این دختر همش میگفت عکس بگیر عکس بگیر یعنی حس کچل شدن شدید بهم دست داد دیگه داشتم حس میکردم که داره به حریم خصوصیم تجاوز میشه!!!

(اونجا فهمیدم که توی این یه سال چقدر عوض شدم، رفتم چایی فروشی؛ یه شاگرد جدید اوردن، کاناداییه، ولی رسیدمو تقدیم نکرد! یه جورایی پرت مانند کرد و بهم شدیدا برخورد! تو ایران هر روز این اتفاق میفتاد ولی نیست اینجا هیچوقت این چیزا رو نمیبینی یه بارم که این اتفاق میفته شاخ درمیاره ادم)

همینجوری سوال میپرسید مثلا پرسید دوست صمیمی ایرانی دختر داری؟! گفتم نه!

پرسید چرا؟

گفتم چون:

1. تو دپارتمانی که توش هستم هیچچچچچچچچچچ ایرانی ای نیست.

2. ایرانی مجرد نداریم توی دانشکده هم متاهلن و حس میکنن بدبخت شدن و هر کسی هم از اینا منو میبینه میگه خوش به سعادتت که مجردی ما هر روز 3 بار گریه میکنیم و نمیدونم بدبخت شدیم و وقت نیست و اینا.

3. اون اوایل که اومدم، خب توی گروه ما که همه کانادایین و انگلیسی زبان و یا اروپایین و مثلا فرانسه و المانی بلدن، ایرانی نداریم، و خب من با هیچ ایرانی ای تعامل نداشتم، تنها دلیلی که میتونست منو بکشونه دنبال ایرانیا، "حس غربت" بود. حس غربت رو نباید با بودن آدم دیگه در زندگی تجربه کنی. باید باهاش کنار بیای و حلش کنی. این حس مثل مریضی میمونه مثل ویروس، زمان میبره تا درست بشی، اگه درست با بدنت رفتار کنی و با روحیاتت اگه درست با محیط اطرافت رفتار کنی و اگه مراقب خودت باشی و خودتو دوست داشته باشی به شادی و سلامتی سپری میشه. نباید حس غربت رو با پناه بردن به آدم دیگه سپری کنی.

(من دوست داشتم تو روزای اول سختیم جدی رو داشته باشم چون منو خیلی خوب میشناخت و به اصطلاح قسم خورده بود که هرگز تنهام نمیذاره، چون به اون از ترس غربت پناه نمیبردم، به اون به خاطر اینکه دوستمه میتونستم وقت بگذرونم باهاش، ولی خب متاسفانه مرده بود و یه مرده نمیتونه با تو حرفی بزنه مگه توی خواب که صد البته خوابشو میدیدم هر شب) 

حس غربت حس تنهایی چیزی نیست که تو اونو بتونی با پناه بردن به آدما فقط به خاطر زبون و فرهنگ مشترکت حل کنی.

مخصوصا که تو اومدی که توی جامعه حل بشی و اینجا یکمی زندگی کنی.


من اینو توی المان حقیقتش یاد گرفتم.


خلاصه


سوالای بعدش رو هم همینجوری میپرسید


تا که یه یه سوالی درباره دکترا پرسید


که دوست داری که دکتر بشی و...


دیدم هی این سوال میپرسه و معلوم نیست به چی میخواد برسه.


بهش گفتم ببین

من اینو میخوام بهت بگم


تو الان ممکنه به خودت بگی این دختره روانی هست. اشکالی نداره بگو.

ولی یه روزی

حداقل خوشحال میشی که نظراتم رو باهات share کردم. همونطور که یه نفر دیگه نظراتش رو با من قسمت کرد و من ازشون استفاده کردم و رسیدم به اینجا.


  • یه آدم

دیروز

رفتیم یه فیلم نامزد اسکار دیدیم تو سینما

Beauty and the beast

ما سه بعدی دیدیم چون سینمای شهر ما بعد از ساعت هفت دو بعدی این فیلم رو نداشت.

دو بعدی یازده دلاره.

سه بعدی 13 دلاره.

قبلشم رفتیم خوراک یونانی خوردیم

خیلی خوشمزه بود

:)

حال داد

فیلمش خیلیییییییییی قشنگ بود

واسه من که کلا یه بار تو ترکیه فیلم تو سینما سه بعدی دیده بودم و این دومین بارم بود خیلییییییییی چسبید. خیلی.

در کل ولی ترجیح منم دوبعدیه. دوبعدی رو بیشتر دوست داشته و دارم.

این فیلم بیوتی اند د بیست درباره یه دختره که با باباش اومدن تو یه ده کوچولو زندگی میکنن و قبلنا تو پاریس بودن.

دختره کلا سیستمش با مردم اون شهر جور در نمیاد. تو عوالم خودشه. فانتزی میزنه واسه خودش.

همش میگه خدایا من باید زن این پسر لاته بشم؟! اینجا بمونم؟

خلاصه یه روز باباش راهشو گم میکنه

دختر میره دنبالش که پیداش کنه

و ماجرا شروع میشه

پیام این فیلم در درجه اول برای من این بود:

به هرچی بخوای میرسی!

دختره در نهایت زن پادشاه میشه و دنیا رو هم زیر و رو میکنه.

ضمنا، من دیروز مطابق معمولم با رفیق دخترم بیرون رفتم نه با اون پسره که سه ماهه خوب اومده جلو.

چرا؟

چون من یه دختریم که تکلیفم با خودم معلومه.

چرا وارد رابطه بشم وقتی اعصابشو ندارم؟ من میخوام درس بخونم موفق بشم.

به علاوه

من جدی مو میخوام!!

یا یه جدی شماره دو میخوام.

به هر حال دیروز با همین دختره دوستم رفتیم و حالللللللللللللللللل داد!!! لپامون از خوشحالی قرمز بود.


چند روز قبل وقتی از فودبیسیکز برمیگشتم و منتظر اتوبوس بودم

یه دختر محجبه اومد

بعد زل زل زنان همینجوری واساده بود

بعد من عین این کانادایی مانندا که سریع اسمال تاک رو استارت میزنن گفتم طبق گوگل مپ اسکل بنده اتوبوس تا 6 دقیقه دیگه میرسه

بعد دختره گفت یس یس یس

بعد گفتم

May I ask you a question

گفت آری

گفتم 

آر یو Iranian?

گفت یس

گفتم خوشوقتم

منم ایرانیم

اسمم مریمه

دختره گفت مرسی مرسی

دختر خوبی میزد

مثه این دخترای پرادعای قد کوتاه دماغ عملی که تا ادمو میبینن پشتشونو میکنن و ضمنا موهاشونو رنگ کردن و مثل سیم ظرفشویی شده نبود.

خلاصه

سوار اتوبوس شدیم

دختره خودش فاند ماند نداشت ازینجا چون ازین کارمندای دولت بود بهش از دولت ایران پول میدادن

میگفت حقوق من تو ایران برابر حقوق یه کارگر تو اینجام نیست.

من تو ایرانی ماهی فقط نمیدونم سه میلیون درمیارم

اینجا یه کارگر ماهی شصت هزار دلار درمیاره.

گفتم بلهههههههه؟!!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

مگه سوپروایزر جدیه که (نه حتی خود جدی) که بگیم ماهی مثلا فلان ده هزار تا درمیاره؟!!!!!! اونم شصت هزار تا با کسر مالیات؟!!!!!

گفتم سالی 60 هزار تاست.

گفت عه؟!

گفتم تازه اگه سالی شصت هزار تا یه کارگر دربیاره اینجا ازش مالیات و هزار تا کوفت دیگه کم میشه.

تازه اینجا و ایران رو مقایسه نکن.

طرف ماهی هزار و سیصد تا خالص پول اجاره میده.

دختره گفت نه!

اگه فرض کنیم خیلی صرفه جویی کنه و تو یه اتاق زندگی کنه و روزی سه وعده نون بیات و حلوا بخوره فلان قدر براش میمونه.

اون لحطه حسی که بعضی وقتا جدی داره وقتی ادمای اسکولو میبینه و میبینه اینا فازشون کلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یه چیز دیگست

منم دیگه افسردگی گرفتم گفتم هرچی تو میگی درسته عشقم. فقط نمیدونم کی تو رو گرفته یا قراره بگیرتت (قسمت جدی بشه ازین زنای اسکل).

یعنی یه سری تصورات فضایی از خارج دارن که من تو ایرانم شاخ درمیاردم وقتی میشنیدم

یادمه شوهر عمه م میگفت تو پاتو بذاری خارج همه چی حل میشه

یه بار ازش پرسیدم دلیلی داری پشت این حرفت شوهر عمه جان؟

گفت اونجا خارجه با ایران فرق داره. من میفهمم تو نمیفهمی.

همین.

دلیل ایشون این بود.

والسلام!!!



یکی از خوشحالیام ایه که تو این سه ماهی که اینجام با کامیونیتی ایرانی خودمو قاطی نکردم.

نه که ایرانیا بدم بیاد نه.

اگه بدم میومد به همشون سلام نمیکردم.

اگه ازشون بدم بیاد تو ایستگاه اتوبوس نمیپرسم از طرف که ایرانی هستی؟! 

نه.

دوسشون دارم.

تک تکشونو

ولی میدونم داخل کامیونیتی چقدر درب و داغونه.

همین دختره میگفت (همین فیلسوفه که ایشالا قراره زن جدی بشه)

میگفت سال تحویلو تو جشن ایرانیا بودی؟

گفتم نه.

گفت بهتررررررررررررررررررررررر

من اونجا که رفتم بیشتر بهم حس غربت دست داد

یه مشت ایرانی عقده ای جمع شده بودن 

همه ارایش غلیظ

لباس مباس نو پوشیده بودن پز میدادن

ته دلم گفتم والا بقیه هم دانشگاهییامم همینو گفتن. دقیقا همینو گفتن. هم مردا هم زنا.



بچه ها چرا اینقدر عقده ای هستیم؟!!

چرا اینقدر بدبختیم ما؟


پی نوشت:

دختر جان، غزل

ممنونم از نظراتت

ولی نظراتت قشنگن

خصوصی ننویسشون دخترجان

بنویس بذار همه ببینن.

اعتماد به نفس داشته باش!

  • یه آدم