خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۵۲ مطلب با موضوع «درباره علایق، نظرات، عقاید و باورهام» ثبت شده است

اگه یه روزی آدم خیلی بزرگی بشم

و بتونم اینقدر قوی بشم که به اسونی زندگی آدمها رو عوض کنم تو جهتی که خودشون دوست دارن


اگه یه روزی اونقدر قوی بشم که بتونم به بچه ها چیزی رو بدم (نه الزاما پول) که تو بچگی خودم دوست داشته باشم


اگه یه روزی اینقدر قوی بشم که به آدمها کمک کنم که بفهمن که خودشون برای رسیدن به اهدافشون کافی هستن و به کسی نیاز ندارن، نیازی ندارن که کسی خوشبختشون کنه، خودشون کافی هستن، 

اگه اون روز

ازم بپرسن چی باعث شد اینجا برسم؟ که به همه اهداف خودم برسم و زندگی بقیه رو هم عوض کنم؟!


خواهم گفت:

هرکس من رو دید (مخصوصا ایرانیا)

گفت تو دو تا آینده در انتظارته

1. یا خیلی بدبخت میشی و به فنا میری

2. یا به شدت موفق میشی طوری که حالا حالا کسی به گرد پات نمیرسه


و وقتی درست فکر کردم


دیدم یه عده درست میگن


من "وسط" ندارم


یه روز نشستم فکر کردم

دیدم دو تا راه بیشتر ندارم


یا قراره خیلی بدبخت شم، یا قراره اینقدررررررررر موفق بشم که زندگی بقیه رو هم عوض کنم و اثرگذار باشم و اثرگذار بمیرم


و دومی رو انتخاب کردم.





  • یه آدم

Es

یادمه یه فیلمی دیدم

به اسم atonement

قبلنادرباره ش نوشتم اینجا


دختر و پسری همو دوست دارن


خواهر کوچیکه دختره از حسودی تهمت میزنه به پسره

که آره پلیسا! من این پسره رو دیدم که داشت تجاوز میکرد به یه دختری!


پسرو رو میگیرن

میبرن به جنگ اجباری

جنگ جهانی دوم

دختره روانی میشه (همون نامزدش، خواهر بزرگه این دختره)

اونم میره جنگ


این دختر سومه

عذاب وجدان میگیره


اونم میره جنگ (اون اواخرش)

و به عنوان پرستار کار میکنه



چند سال میگذره

این دختر کوچیکه باعث جدایی اونها شده بوده

نویسنده میشه

زندگی این دو نفر و نقش خودش توی اون زندگی رو به صورت رمان مینویسه


و رمانه منتشر میشه

رمانه برگرفته از یه داستان واقعی بوده چون داستان واقعی این سه نفر بوده.


و وقتی اون کسی که با همین دختر نویسنده هه مصاحبه میکرد

ازش پرسید که خب آخر کتاب تو، خواهرت و نامزدش بعد از جنگ با هم ازدواج میکنن

و این ما رو خیلی خوشحال کرد

گفتیم حداقل به هم میرسن


نویسنده هه (همون خواهر کوچیکه) میگه خب قسمت تخیلی اون رمان همین قسمتشه!


بعد از اون شب که پسره رو بردن به جنگ،

خواهرم دیوونه شد، اونم رفت جنگ.

توی پشت جبهه کار میکرد به عنوان نیروی خدماتی


یه شب پسره توی جنگ کشته میشه (بعد از چندین روز که بهشون غذا نرسیده بوده و همش داشتن تیراندازی میکردن از طرف دشمن)

و دختره هم این طرف تو پشت یه جبهه دیگه به خاطر اینکه آب یه سد رو باز میکنن به پناهگاه اونها توی آب خفه میشه و میمیره.


بعد ازون شب که پسره رو با قسم خوردن دروغ من دستگیر کردن، این دو نفر دیگه همو ندیدن.


من این داستان رو اینطوری نوشتم که توی تخیلاتم بهش جلوه واقعی رو بدم

و اونا رو به هم برسونم

و خودم اینطوری یه ذره شاید اون حس وحشتناک رو توی زندگیم کم کنم

(زنه تمام عمرش رو مجرد میمونه و زندگیش رو کلا منزوی میشه و تباه میکنه به خاطر این کاری که کرده بوده)


میخوام بگم:

زندگی همینه!

پر از حرفایی هست که گفته نمیشن

و دفن میشن


تو فیلمه نشون میده که دختره و پسره به هم رسیدن

و این دختر حسوده که بیچاره شون کرده بود داشت بهشون میگفت که ازشون معذرت میخواد و خوشحاله که به هم رسیدن

و چقدر توی اون قسمتها حرفای ناگفته بود...


چقدررررررر اون روز من گریه کردم!


حداقل، حداقل، با همه ناقص بودن شخصیتم، و با همه تلاشی که میکنم که بسازمش

خدا رو شکر میکنم

که موقع مرگم هرگز افسوس نخواهم خورد که چرا کاری رو باید میکردم، نکردم، یا به کسی که دوسش داشتم، نگفتم که دوسش دارم.

چون همه رو انجام دادم (و دارم میدم)

و هر کاری، هر وقتی، ازم براومد، برای بقیه انجام دادم.


ولی آدمها رو نخواهم بخشید!

و باید براش تاوان پس بدن به این دنیا.

عین این کاری که این دختر نویسنده هه داشت با زندگیش کیرد و به تباهی کشوندش.

چون بعضی آدمها رو نمیشه بخشید.

و نباید ببخشی.

و توی Right time 

right place

اونها وقتی وسط یه ماجرا هستن

ناخوداگاه وجودشون یاد تو میفته.. و میگن ای وای! برای اون روز داریم تاوان پس میدیم..


من با همه وجودم به همه محبت میکنم

و هرکس هم بدی بکنه بهم

هیچ وقت انتقام نمیگیرم

یا اذیتش نمیکنم

ولی ته دلم نمیبخشمش


و اون آدم پس میده همه رو


شاید بگین کار مریم زشته


دقت کنین

تو این دنیا

هیچ احدی

هیچ گله ای از من نداره


و من تمام زورم رو برای کمک کردن به همه زدم.

همه.


و دارم میزنم


مینیمم چیزی که از آدمها خواستم یکمی احترام بود

و یا چیزای مشابه

ولی آدما یه جور دیگه با من معامله کردن

و من منتظرم تباه شدنشون رو ببینم.

براتون بعدا یه دونه از همین داستانای واقعی زندگیم تعریف میکنم.



این آهنگ بدجوری به دلم نشسته!

کل این کلیپ!

خیلی زیباست!


Es




  • یه آدم

خب دوستان من

اول یه چیزی بگم


بچه ها، سرم که خلوت تر شه، ایشالا بعد از مارچ 2018، شروع میکنم به راهنمایی کردن درباره اپلای، برای هرکی که میخواد بیاد اینور.

تمام سعیمو میکنم. 

یکی دو نفر ازون یکی وبلاگ هم هستن، اونا رو هم پیدا میکنم.


خونه های مورد علاقه ام اینان (که میخوام اجاره کنم بعد ازینکه قراردادم اینجا تموم بشه)











خیلی ازین خونه ها

فقط ظاهرای خوشگل دارن توی عکس

توش که میری میبینی اونجوری که تو عکس میبینی نیست


ولی همین که اون حس مثبت اولیه به آدم منتقل شه به نظرم کافیه...

همین که حس در خونه بودن کنی کافیه


من تو جفت خونه هام حس در خونه بودن دارم

مخصوصا تو این دومی...

با اینکه رنگ و رو رفته تر از اولیه و خیلی کوچیکتره اتاقم و یه جورایی بهش اصلا نرسیدن

ولی حس خوبتری دارم...

  • یه آدم

من اون خونه قبلیم و این خونه م هر دو house هستن.


یادمه وقتی Desperate housewives رو میدیدم

همیشه میگفتم خدایا میشه قسمت کنی من برم تو یه همچین خونه هایی زندگی کنم؟!

و دقیقا اتفاق افتاد.


دوست داشتم توی house زندگی کنم.


الان دیگه به حد کافی زندگی کردم

تو دو تا نقطه نزدیک به هم هم زندگی کردم اما یکی بغل خیابون اصلی بود و یکی دیگه توی کوچه.


هر دوش فانتزیم بود

خونه ها یکی از یکی خوشگلترن

من کل این یازده ماهو توی suburbia زندگی کردم

سابربیا یعنی تو تو یه جای امن

که همه خیابون رو house در بر گرفته با حیاط جلویی و پشتی


و بعضی خونه ها جدیدن ولی هنوز هاوس هستن، و هیچ آپارتمانی وجود نداره

و بسیار بسیار امن هست محیط

و همسایه ها همه مراقب همن


ولی


این سری میخوام برم توی یه هاوس باز هم!! ولی یکمی جدیدتر و تو یه نقطه جدید از شهر

ولی باز هم سابربیا!


من داون تاون رو دوست دارم

ولی اولش میخوام حسابی لذت ببرم از سابرب

بعدش داون تاون


بعد ازین که درسم تموم شد میرم!


  • یه آدم

بچه ها

اگه وقت دارین

و حوصله

این سریال ده قسمتی over the garden wall رو ببینین حتما


هر قسمتش ده دقیقه هست

کلا صد دقیقه!


و بسیاررررررررر عمیق و پرمعناس...



بسیار پرمعناس


خیلی deep هست


ما تمومش کردیم


و من به شدت تحت تاثیر این پسر کوچیکه قرار گرفتم




این پسر بچه بی حد معصوم و باهوش و مثبت هست...





تا اون لحظه ای که داشت از دنیا میرفت دست از تلاش و مثبت بودن برنداشت



وقتی تموم شد دیدنش با هم خونه ایم


اومدم اتاقم


3 تا قسمت آخر رو دیدم

و زار زار گریه کردم...



انگار یه بخشی از من بود این بچه



این سریال watch online داره.

رایگانه



داستان درباره دو تا داداش هست که میخوان برن خونه شون

و راهشونو گم میکنن


و هر بار وارد یه شهر جدید میشن (یا یه منطقه جدید)


و هر قسمت داستان فرهنگی اجتماعی یه دهه از آمریکا رو حکایت میکنه (از سال 1920 تا 2010 اینا فکر کنم)

خیلی زیباست

  • یه آدم

خیلی جالبه


همین الان

برین خبرگزاری بی بی سی و سی ان ان رو بخونین

همین


همه چی رو پوشش دادن

ولی یه دونه خبر ننوشتن درباره زلزله عراق

ولی اگه یه دونه تصادف توی عراق الان میشد

مینوشتن بی کفایتی در خاورمیانه داره بیداد میکنه


اینجوریه نحوه پوشش خبر در جهان


نصف خاورمیانه رو زلزله لرزونده

گزارش لحظه به لحظه از همه اخبار منفی سیاسی میتونن بدن درباره خاورمیانه


ولی یه دونههههه خبر درباره زلزله نمیدن

که مبادا دل مردم جهان بسوزه برای مردم خاورمیانه


همینجوریه دیگه

یه مشت آدم از همه جا بی خبر و ساده توی امریکا و کانادا تربیت کردن (و بقیه اروپا)


که بهشون بگی شهر ما زلزله اومد

فوری میگن من برم جایی کار دارم بای

که مبادا دنیای خوبشون یه لحظه خراب بشه


اینجوریه دنیا



کلش به فاک بره 

مهم نیست دیگه



چقدر توی این دنیا بی عدالتی هست

چقدر ظلم هست


خدایا تو واقعا وجود داری؟!!

  • یه آدم

همون لحظه که زلزله اومد 

من داشتم با اقوامم صحبت میکردم

یهو شروع کردن به فرار کردن


یه لحظه سکته کردم


قلبم از جا کنده شد


بدترین یکشنبه م بود توی این کشور


بدترینش


وحشتناک بود!


یه لحظه به خودم گفتم کاش اینجا نمیومدم


کاش میموندم ایران و با اقوامم الان فرار میکردم

حسش بهتر بود


وحشتناک بود


خدا رو شکر تو شهری که ما ساکنیم هیچی نیومده ولی خب نصف ایران لرزیده...


تمام اقوامم داشتن فرار میکردن...

خودم با چشمای خودم دیدم


خیلی کم بدبختی میاد سر خاورمیانه

اینم روش اومده 


خدایا منو بکش



  • یه آدم

بچه هااااااااااااااااااااااااااااااا

برف اومد



برف اومدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد


این دومین دوره برف هست که دارم میبینم تو کانادا!


بچه ها


4 فصلو دیدم!


4 فصل رو دیدم در نهایت!!!!



:))))))




یه ماه و ده روز دیگه دقیقااااااااااااااا یه ساله که اومدم اینجا!



غروب امروز با هم آفیسیم که دوستمه کلی همو بغل کردیم!!! و اشک ریختیم! (اون کاناداییه!) 

بهش گفتم الان همه دارن غر میزنن که ای واییییییییییییییی برف شروع شد!


برای من یه روز خاصه امروز!


برای من یه روز خاصه امروز!



:)))




من وارد دومین سال دارم میشم



برای من هر روز این سال پر از خاطره هست



پر از خاطرات شیرین

و گاهی تلخ


روزایی که از شدت ناراحتی گریه هم نمیتونستم بکنم



روزایی که از شدت شادی همزمان با خندیدن گریه میکردم با صدای بلند...




روزایی که پروژه م (ریسرچم) به بن بست میخورد


روزایی که مجبورم کردن تی ایی کنم تو تابستون و بچه ها باورتون نمیشه، علاوه بر اینکه تی اییم تموم داره میشه وظایفش ترم دیگه و دو ترم آخر رو راحتتتتت به ریسرچ میرسم (چون منو مجبور کردن چهار ترم پشت هم تی ایی کنم... که وحشتناکه و تو کانادا بی سابقه هست...) یه مزیت خیلییییییییییی بزرگ داره برای اقامتم توی آینده (که هیچ دانشجویی مطمئنا ازش خبری نداره و منم خودم اخیرا فهمیدم و گفتم خدایا! تو جبر تو هم حکمتی هست....) حالا براتون بعدا میگم...

تی ایی تابستون منو به تدریس بیشترم علاقمند کرد و باعث شد برم دنبال کورس های تدریس و اونا رو هم بگذرونم..



روزایی که دستگاهها کار نمیکردن و یکشنبه میشستم میزدم سرم تو ازمایشگاه که الان چه خاکی سرم بریزم؟!



:)



دفعاتی که استادم بهم گفت از کار کردن باهام خیلی راضیه و موافق هست که من بیشتر از دو سال بمونم تو گروه و ریسرچ کنم


روزایی که استادم صدام میزد

میگفت این دانشجوها تازه اومدن

میسپرمشون دست تو

بهشون درس بده و کمکشون کن یاد بگیرن و ولشون نکن


روزایی که حس میکردم مفید هستم....



دوستایی که پیدا کردم


دوست کاناداییم توی آفیس

دختری که باهاش گاهی ساعتها میشینم و با هم صحبت میکنیم انگار هم رو سالهاست میشناسیم



این دخترای کانادایی بینی بین الله آدمای خوبین


واقعا آدمای خوبین


روزایی که دلم برای ایران تنگ میشد (و میشه)


پروسه رشد من اینجوریه که


اول سعی میکنم اون مرحله رو با موفقیت طی کنم


مثلا، من تا قبل اینکه جدی بهم بگه الاغغغغغغغغ یه لینکداین بساز بدردت میخوره

لینکداین نداشتم و ریسرچ گیتم نداشتم


چون نیازی نداشتم!!



اول سعی میکنم مشکلات و مسائل اکنون رو حل کنم


بعد مخم دغدغه میتراشه!



مثلا


اون سه ماه اول مثل خرررررررررر کار کردم

به هیچی فکر نکردم (الانم البته مثل همون خره کار میکنم)


و بعد از سه چهار ماه مخم شروع کرد:

که مریم الاغ

میخوای بمونی اینجا یا میخوای بری سراغ کار کردن

و وقتی اون مشکل رو هم حل کردیم (بخشیش با کمک جدی و بخشیش با بقیه متخصصین) و کانکشن ساختم و تمام راه و چاه رو یاد گرفتم

مخم گفت خب الاغ

الان باز 100 در صد تمرکز رو بذار روی ریسرچ و درس دوباره


ولی بچه ها


توی این ده ماه و بیست روز


کاری که همیشه انجامش دادم


تقویت مهارتهای ارتباطیم

و شناختن کالچر بوده



مخم ریلکس کرد بعدها

و تونستم بیشتر فکر


یه روزایی فانتزیم بود که انگلیسی راحت رت به مغزم خطور کنه تا فارسی (یعنی انگلیسیم خیلی قوی شده در اون زمان)

و این اتفاق افتاد!

روزایی که از شدت فکر و غصه خوابم نمیبرد!



یه مدته که دیگه منو دپرشن (افسردگی) پریودی دیگهههههههه نمیگیره در بر


به یه ثباتی رسیدم

که اونو دوست دارم


روزایی که برای زندگیم تصمیمات جدی میگرفتم! تصمیمات اساسی!



در نهایت متوجه شدم


که برای ادامه زندگیم به هیچ احدی احتیاج ندارم

و اگه ازدواج میکنم برای دل خودمه فقط 

نه از سر نیاز


اینکه قوی شدن به پی ار گرفتن نیست


به پاسپورت المانی و کانادایی و امریکایی و اروپای شمالی نیست


قوی شدن به خودت و خودت و خودت ربط داره.


فقط و فقط "خودت" میتونی باعث قوی شدنت بشی

و خودت هستی و خودت در نهایت


و اون حس رو دوست دارم


اینکه روحیه جنگنده ام رو سوپروایزرم و بقیه دوست دارن

اینکه بهم rainbow میگن

اینکه من واقعا دوست دارن

نه که نایس بودن کانادایی باشن فقط

اینکه قلبا دوسم دارن و اون حس رو دوست دارم


اینکه سوپروایزرم به شدت میجنگه که من حتی یه روز ناراحت نباشم

اجازه نمیده روحیه جنگنده م رو از دست بدم

این آدم رو من بی اندازه دوست دارم.

بی اندازه!



اینکه هم خونه ای داشتم و دارم

اینکه هنوز تو این سن من خونه مستقل ندارم! ولی هنوز روحیه م رو حفظ کردم و درست مثل یه هجده ساله میجنگم! خیلی خوشحالم!

اینکه یکی میتونه مثل این هم خونه ای پسر من باشه که توی کانادا! همش پرده ها رو میکشه و خونه رو تاریک میکنه و پنجره شو 3 تا قفل زده، و همش فقط گربه میخره میاره خونه، هر روز یه گربه! و ولشون میکنه و نگهداری نمیکنه ازشون و یه جورایی خودشو ارضا میکنه و شرایط زندگیش و رشد کردنش مثل پسرایی هست که بالاشهر تهران بزرگ میشن! ولی اینقدر از نظر من بدبخته!

اینکه همش میترسه، میشینه حرفای خاله زنکی میزنه و هر وقت با کسی میره بیرون باعث خجالت طرف میشه

اینکه تو کانادا! بزرگ شده و مهارت های اجتماعیش صفر هست! صفر! منفی حتی! اینکه همش میخواد به بقیه زور بگه و زندگیشو ببره جلو

اینکه درسای ترم یکش رو گرفته برای بار سوم و هنوز نتونسته پاس کنه و دقیقاااااااا مطابق با انتظارم باز هم fail میشه (این درسا رو باید 4 سال قبل میگرفت، ولی افتاده)

اینکه مشکل رو در همه میبینه، تو همه کانادا! و مردمش میبینه ولی یه بار نمیشینه فکر کنه که بابا! شاید اشکال از منه!


ولی من اون شهر و اون کشور بیرون اومدم و دارم همش خودم رو اپدیت میکنم و دارم نرمال تر میشم

و بقیه دوست دارن باهام رفت و امد و معاشرت داشته باشن

اینکه گاهی حیرت میکنم که چجوری با این جور آدما هم میشه یه جا زندگی کرد و من یکی ازونا هستم!!!!!!

:)))))

خیلی سخته

باید زندگی کنین تا بفهمین....



اینکه قوی شدم

سبک دارم به قول بچه ها

مکتب فکری دارم

خیلی خوشحالم!


امروز به جدی پیام دادم که فردا شب باهاش میخوام تماس بگیرم و صحبت کنم (چون ازینکه یهووووووو به یکی زنگ بزنم تنفر دارم و هرگز اینکارو تو زندگیم انجام ندادم) 

ولی یه تکست دیگه دادم بهش قبل از نوشتن این پست

و گفتم حقیقتش جرات نمیکنم بهت زنگ بزنم


وقتی فهمیدم که قراره برف بباره بهش پیام دادم

خواستم یه جورایی خوشحالیمو باهاش تقسیم کنم

یه جورایی ازش تشکر کنم

ولی میدونم فیدبکش چیه

یا جواب نمیده تلفنو

یا که نهایتا برمیداره گوشی رو میگه چی میخوای؟! خب! اکی بای!

ازینکه ضایع بشم و خجالت بکشم ترسیدم!

یا بهم بگه زده بالا

یا بگه تو میخوای با من be in touch باشی

یا بگه من توی مخ توئم خیلی ساله

یا بگه تو مینیمم دو سه سالتو توی این کشور محتاج یکی مثل منی که اوج بگیری

خسته شدم :)

ازینکه بزنه سرم که برای من خیلی عزیزه و خیلی دوسش دارم

خسته ام :)

شده یکی رو دوست داشته باشین، بابا / مامان/ دوست هرکی

و بهش بگین دوسش دارین

و ساکت بمونه و بعدها بزنه سرتون همون جمله رو

و نشونتون بده که براش خیلی بی ارزشین؟

این فیدبکی هست که من همیشه از جدی میگیرم (میگرفتم، الان خیلی وقته که دیگه محلم نمیذاره، از همه جا هم بلاکم کرده، کم کم داره به مخم خطور میکنه هیچی برای تولدش نفرستم، به جز حاشیه، به جز ضایع شدنم هیچی در پی نداره، باید یه نفر بارهاااااااااااا خرد بکنه شما رو، باید بارها بهتون نشون بده که: مریم تو منو دوست داری، ولی من هیچچچچچچچچچ علاقه ای ندارم بهت، و ضمنا تو یه نخاله هستی توی این دنیا و ضمنا من مسائل مهم تر دارم برای پرداختن و حتی وقت یه کافی خوردن باهات ندارم تا بفهمین چجوریه و چرا من اینجوری شدم، حالا اون پروسه قول دادن و بعد زیر همشون زدنش یه چیز دیگه ست... پدیده هست... اینکه مثل موش آزمایشگاهی نگاه میکنه به آدما، میخواد ببینه وقتی به یکی قول میدی و بعد میزنی زیرش و دختره هیچ مدرکی نداره که ثابت کنه تو زدی زیر قولت و ضمنا هیچ حقی هم نداره، بعضی وقتا دوست دارم خیلی شیک لینکداینشو بذارم اینجا همتون ببینین ایشون رو اینقدر نپرسین جدی کیه! ولی خب ممکنه ناراضی باشه در نتیجه اینکارو نمیکنم)

...


زندگی پر از حرف های نگفته هست


حرف هایی که توی خودمون دفن میکنیم

و هرگز به زبون نمیاریم

و با خودمون میبریم زیر خاک (و قلب من پر از این حرفاست)


یا حرفای دیگه رو به زبون میاریم که رد گم کنی کنیم


برای همین


چندین سال قبل یه تصمیم بزرگ گرفتم

تصمیم گرفتم به آدمهایی که دوسشون دارم

هر از گاهی بگم که برام بی حد مهم هستن و عاشقشون هستم

و بعد از اون همیشه به این تصمیمم عمل کردم

الانم به اعضای خانواده م همیشه میگم اینو


بهشون میگم که دوری، فراموشی نمیاره و همیشه عاشقشونم

به دوستایی که دوسشون دارم میگم

خوشحالم که قبل از اومدنم به مادربزرگم گفتم که برای همیشه دوسش دارم و هیچی و هیچی اونو از ذهن من پاک نمیکنه

چون قبل از مرگش هر قدررررررر اصرار کردم به همه که میخوام باهاش صحبت کنم کسی گوشی رو بهش نداد، میدونستم نمیتونه صحبت کنه

میخواستم بهش بگم مامان بزرگ! دوست دارم! همیشه! بمیری، بمیرم، فرقی نداره! دوست دارم! همیشه دوست دارم! و همیشه عاشقتم...


ولی قسمت نشد

ولی هفته ای دو سه بار توی خواب بهش میگم که دوسش دارم

خیلی دوسش دارم


نمیخوام این قسمت از حرفام ناگفته بمونه قبل از مرگم یا اشک بریزم سر خاک بقیه که چرا بهشون نگفتم که دلم براشون تنگ میشه یا دوسشون دارم...

موقع مرگم،

از هیچی پشیمون نخواهم شد

تمام زورم رو برای همه زدم

و برای خودم

و واقعا هرچی فکر میکنم، میبینم هیچی برای پشیمون شدن ندارم

و خیلی خوشحالم


***

در نهایت اینکه

این رو با همه وجودم لمس کردم

God is big enough to have your back

do not worry


و نیازی به هیچ آدمی در زندگیم نیست


***


اگه حال و حوصله دارین

اینو گوش کنین:


Buray - Gitmem Gerek (JoyTurk Akustik)


من خودمم معنیشو نمیفهمم ولی موزیکشو خیلی دوست دارم و ضمنا فسقلی خیلی با حس میخونه خیلی


***


اینکه مخاطبایی پیدا کردم تو محیط مجازی! که با خیلی چیزا عوضشون نمیکنم

همین کلنگ و ماز و ممد و الناز و صبا و غزل و خیلیای دیگه!

:)


***


خیلیی از موهام سفید شده...

دیده نمیشه چون زیر بقیه موهاست

ولییییییی خیلیاش سفید شده

مخصوصا اونایی که نزدیک شقیقه م هست


از ماه دومی که اینجا بودم سفید شد سفید شدنش....


مهاجرت!

:)

  • یه آدم

در نهایت تونستم این پست رو تکمیل کنم!

:)))))))))))



بچه ها


اگه پستهای قبلی من رو ببینین


میبینین که چقدر برای گلوبال وورمینگ و این چیزا نگران بودم تا همین چند هفته قبل.


ولی به یه چیزی رسیدم


اینکه

دنیا اینقدر نابرابری داره

اینقدر مشکلات داره 

اینقدر دور و بر ما ظلم و ستم هست چه اینجا چه ایران


اینقدر آدما مشکلات دارن


که وقتی نمیمونه که بشینی به گلوبال وورمینگ فکر کنی

خودمو میگم

با بقیه کاری ندارم


تا وقتی که نشه توی همین زمینی که هر روز داره بیشتر به فنا میره (امار دی اکسید کربنی که همین چند روز قبل منتشر شد رو ببینین) آدما تو یه آزادی و عدالت نرمال زندگی کنن

چه فایده ای داره که تو بخوای تلاش کنی برای موندگارتر شدنش؟!


به یه چیز دیگه هم رسیدم


اینکه


تو ایران 

نیست همش آدم باید خودشو فیلتر کنه

ناخوداگاه میخوای دور بشی از مسائل سیاسی و اینا


در نتیجه من رفته بودم چسبیده بودم به غیرسیاسی ترین مسئله نیمه سیاسی-نیمه علمی اجتماعی ممکن

به بحث گرمایش جهانی، که هم با بک گراندم یعنی science ارتباط مستقیم داره و به راحتی میتونم پراسس و آنالیزش کنم

هم اینکه واقعا یه نگرانی بزرگ هست

هم اجتماعی سیاسی هست

ولی بحث اینه که این قضیه مهم ترین نیست، درسته که خیلی مهم هست، آره اگه دور و برم عدالت برقرار بود

اگه نژادپرستی نبود اگه ظلم نبود اگه فقر نبود

من همچنان اولین نگرانیم گلوبال وورمینگ بود

الانم اگه ببینم یکی طرفدار این قضیه هست به شدت تشویقش میکنم و کمکشم میکنم

و الانم تا حدی بهش فکر میکنم

ولی دیگه concern اولم نیست


همین

یه حسی دارم

اگه حقوق بخونم میتونم اثرگذار باشم

حالا من که میخوام بعد از تموم شدن ساینس برم سراغ علوم انسانی

من که میتونم موثر باشم

حقوق بخونم

بتونم کمک کنم....


با علوم اجتماعی خوندنم میشه...


ولی با حقوق مستقیم میتونم اثرگذار باشم...


  • یه آدم


بچه ها

من وقتی بچه بودم

فانتزیم بود یه خواهر بزرگم داشته باشم


تو همین کلاس بکستمون یکی از دخترا 4 تا خواهر بزرگ داشت!!!

من اینقدر حسرت میخوردم....

یکی از دلایلی که محمدو دوست داشتم! این بود که خواهراش از من بزرگتر بودن!!!!


تا که خواهرم بزرگ شد و من به مقدار زیادی حس خوب بهم دست داد

ولی هنوزم دوست دارم 3 تا خواهر داشته باشم


ولی این عقده داداش بزرگ داشتن رو تا همین امروز صبح داشتم!


خیلی وقتا میرفتم سمت پسرا چون من یه داداش میخواستم!!!


نمیفهمین بچه ها

باید جای من باشین!



به همین جدی الاغ گفتم بیا داداش من شو!

داداشتو بفرست داداشم بشه!

من یه داداش میخوام!



میدونم خنده داره ولی من یه داداش میخواستم!!


امروز صحب که داداشم عکساشو فرستاد


و زنگ زدم خودش چک کردم دیدم بله بزرگ شده

یهو تمام دنیای من رنگی شد


تمام عقده هام تموم شد


حسم به پسرها عوض شد...


تمام زندگیم عوض شد


من دیگه هیچچچچچچچچچچچچچچچچچ عقده ای توی این دنیا ندارم


منم داداش بزگر دارم بچه ها!


اینقدر گریه کردم....


گفتم خدایا من اصلا فک رنمیکردم داداش منم یه روز بزرگ شه


اینقدر بزرگ شه که سیبیل دربیاره و تازه صورتشو اصلاح کنه!


و سیبیلاش خوشگل دربیان!

ریش دربیاره مثل پسرای واقعی که تو خیابون و تو دانشگاه میشه دید!



منم داداش دارمممممممممممممممممممممممممممم



بچه ها منم داداش بزگر دارم اگه زن بگیره بعدها میتونم با بچه هاش بازی کنم و چربیاشونو بکشم!


بچه ها!

دارم از خوشحالی سکته میکنم!



یادمه هزار بار به همین جدی گفتم بیا داداش من شو :((((

گوش نکرد!


الان داداشم بزرگ شده داداش بزرگ دارم!


برو کون لقت! میمیردی داداشم بشی، تا وقتی داداشم بزرگ شه؟!

بی ادب!


خودش داداش بزرگ داره فکر میکرد همه دارن :( و عادیه :(



خیلی خوشحالم!
:)

خدا همتونو حفظ کنه واسه خواهراتون

حتما خواهراتون دوستون دارم


باز دلم سوخت
کباب شدم

یاد شهید محسن حججی و اون آخرین فیلمش که داشت خداحافظی میکرد افتادم

کثافتای خیرندیده سرشو بریدن

دلم گرفت...

من با اون فیلم یه عالمههههههههههه گریه کردم

خواهرمم گریه کرده بود
مامانمم
یوتیوب میدیدم

یه یکشنبه ای

زار میزدم....
زار....


خدا همتونو برای خواهراتون حفظ کنه 



  • یه آدم