خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۲۳ مطلب در می ۲۰۱۷ ثبت شده است

آقا جان شما هر قدررررررررر که بخواین من براتون درباره تافل مینویسم!!!

من یه سری خاطرات زیبا از تافل دارم

و کلا اون برهه از زندگیم (اون یه سال :D ) انقدرررررررررر برای من زیبا بود که یادش لبخند رو لبم میاره!

همونطور که گفتم تافل 4 تا skill داره.

reading

listening

speaking

writing

امروز درباره بخش ریدینگ یا همون قسمت اول امتحان صحبت میکنیم.

(خدایا اینقدر توی این آزمایشگاه ها سعی کردم مطالب کتاب رو به صورت ساده برای دانشجوها توضیح بدم، قیافم شبیه معلمای دینی مدرسه مون شده که میخواستن بگن چرا خدا رو نمیشه دید؟! اینا از من میپرسن مثلا: مکانیسم واکنش E2 چی هست، بعد که براشون خیلی ساده توضیح میدی  نت هم برمیدارن، میرن همونو غلط انجام میدن، یا میرن درست انحام میدن ولی در نهایت محصول رو میریزن دور بدون اندازه گیری نقطه ذوب!! پس چرا اون واکنشو انجام دادی عشقم؟! خدا وکیلی دانشجوهای ایران ما خیلی زرنگ تر و تر و فرز تر و باسوادترن، من اینو دارم کم کم باور میکنم، یعنی یه بار اون کتاب راهنمای ازمایشگاه رو نمیخونن، شیشه شکسته قاطی مثلا دسمات کاغذی! با اینکه ما نزدیک به 15 تا سطل اشغال از هر نوعی 3 تا توی ازمایشگاه تعبیه کردیم ولی اینا ابدا زحمت نمیکشن نیم متر برن اونورتر اون اشغالو بندازن سر جاش! ولی ادمای دل پاک و صادق و خوبین).

خلاصه

درباره ریدینگ.

اول از همه:

هرز و هرگز و هرگززززززززززززززززززززز سراغ کتابای اماده سازی برای تافل نرین، بدون خوب بودن تو خوندن.

شما اول باید چشمتون بخ خوندن متون ریز ریز و پشت هم انگلیسی عادت کنه به صورت جنرال، بعد برین سراغ تافل.

دوم، برین سایت

scientific american

or

economist

یا خیلی سایتهای اینجوری و شروع کنین متون قلمبه سلمبه رو بخونین.

اصلا مهم نیست که بفهمیشون.

فقط بخون.

بذار چشمت عادت کنه.

فقط بخون.


دوم:

بشین مقالات مرتبط با رشته تو بخون. فقط بخون. اول بیست تا مقاله اولو ممکنه درست نفهمی. ولی اشکالی نداره. بخون. هیچ نتیم برندار. فقط بخون.


سوم:

بعد اینکه هر روز 40 صفحه خوندی حداقل، برو دو تا کتاب بخر یا دانلود کن یا هرچی

بشین از اول خط به خط بخون، من یادمه همیشه رمان میخوندم یا مثلا کتابای باربارا دی انجلیس رو به زبان انگلیسی (چون من همواره خودم رو یه دختر پر از مشکلات روحی روانی میدونستم که نرمال نیست و باید نرمال بشه!!!)

برین کتاب رمان رو فقط بخونین.

هر کتابی میخونین بخونین. فقط بخونین.


و نم نم سعی کن جملات یا کلماتی که سنگینن برات رو منتقل کنی به یه دفتری چیزی و معناشون رو دربیاری و بنویسی.

و هر روز مرورشون کنی.

من چون دفتر بازم اینکارو دوست دارم.


چهارم:

بعد ازینکه دو سه ماه هر روز هر روز 50 صفحه رمان خوندی یا هر کتابی (مثل کتابای اجتماعی و...) و این موارد بالا رو انجام دادی، برو سراغ کتابای اماده سازی برای تافل.

بقیشو بعدا میگم فعلا باید بریم بیرون!


  • یه آدم

دیشب خواب دیدم

دیدم واسه دو هفته برگشتم خونه

بعد چشم باز کردم دیدم توی مدرسه دوران راهنماییمون دوم راهنمایی شدم و از قضا مدیر دبیرستانمون مدیرمه!!!!

رفتم بهش گفتم

من حتما باید سر کلاس بشینم؟!

گفت بله

شما دوم راهنمایی هستی

پرسیدم پس تکلیف اون دوران راهنمایی و دبیرستانی که اینجا سپری کردم چی میشه؟

گفت ای بابا! اونام سر جاش هست

گفتم اقا جان من میخوام برگردم کانادا نمیخوام بمونم اینجا دوم راهنمایی بخونم با این سن و سالم!!! 

میگفت نه باید بمونی!!

منم بلیط برگشتم وقتش داشت سر میرسید.

داشتم سکته میکردم.

همونجوری با همون حس و حال از خواب پریدم!!

الانم داشتم با خواهرم دربارهش صحبت میکردم!


درباره تافل واسه صبا مهندس:

عزیزم

مطالبی که باید بنویسم خیلی خیلی خیلی زیاده.

پس ریز به ریز مینویسم.

و لطفا خودتم تو اینترنت سرچ کن و رموز موفقیت رو دربیار ازونجا.

ولی به طور کلی

هیچی و هیچی و هیچی و هیچی برای امتحان زبان به اندازه تمرین مهم نیس.هم

و اینکه امتحان تافل واقعا زیاد ارتباطی با توانایی زبانیت نداره.

اینجا ماک کسانی رو داریم که تافلشون 118 بوده و قادر نیستن یه کلمه بنویسن و بخونن.

کسانی رو هم داریم که نمرشون به زور شده 80! ولی مثل بلبل کامیونیکیت میکنن و عالی هستن.

برای همین من به شخصه نظرم اینه که این امتحانات کاملا غیراستاندارد هستن.

از طرفی تافل اماده شدن براش دشوارتر از ایلتسه.

ایلتس 6 و نیم رو معادل تافل 100 میگیرن تو بعضی دانشگاهها گاهی هم نود.

ولی تافل نود به نظرم مینیمم برای ایلتس هفته. مینیمم.

اگه وقت و حوصله داری و اگه حال نداری با کامپیوتر کار کنی ایلتس بده.

تافل چهار تا اسکیل داره:

1. ریدینگ

2. لیسنینگ

3. اسپیکینگ

4. رایتینگ

که سر فرصت دونه دونه سعی میکنم چیزایی که هنوز تو ذهنم مونده رو توضیح بدم.


پی نوشت: هر قدر سن من بیشتر میگذره، بیشتر حس میکنم این پسره کامران جعفری چقدررررررررررررر نرماله!! نمیدونم اینو چطوری توصیف کنم. این داداشش یه ذره لوس میزنه. ولی این داداش بزرگه بی نهایت نرمال به نظر میرسه!!! کاشششششششششش داداش من میشد!

مصاحبه کامران و هومن

من هنوز یه داداش میخوام!!! یه خواهر بزرگم میخوام! که بتونم با بچه هاشون بازی کنم!

چند وقت دیگه میخوام درباره دو بشر رو اعصاب بنویسم که از نظر ظاهر و احتمالا باطن بی شباهت به هم نیستن.

شفیع-امیرقاسمی!


پی نوشت 2: یکی از نشانه های نرمال بودن برای من اینه:

اینکه بتونی از یه نفر دلجویی کنی فقط برای دل خودش و خودت.

اینکه ناراحتی یکی تو رو ناراحت کنه.

اینکه بری از کسی که ناراحت شده ازت یا به هر دلیلی دلش شکسته دلجویی و طلب بخشش کنی برای دل خودت، برای اینکه حس خوبت دوباره برگرده. نه برای اینکه نکنه ازم ناراحت شه بره یه جای دیگه حرفمو بزنه یا مثلا دشمنم بشه. یا زیراب بزنه.

من هنوز حس میکنم خیلی راه دارم پیش روم که این مهارتو تقویت کنم.

هنوز دارم کار میکنم رو خودم.

این حس به نظرم از قدرت درون میاد.

چیزی که من هنوز ندارمش اونجوری که باید.

باید روش کار کنم.

پی نوشت 3: با تشکر از یاور و بلاگش، دارم یه کتابی میخونم به اسم "تسلی بخش های فلسفه"  نوشته الن دو باتن

هنوز تو فصل اولشم. اگه نظرمو جلب کنه دربارش مینویسم.

پی نوشت 4: میخوام دور و برمو خلوت کنم. به یه زمان و فضا نیاز دارم برای خودم.

پی نوشت 5: ازینکه جدی اینجا رو میخونه، خودشم بهم میگه که میخونه، خیلی ناراحتم میکنه. یه مدته مغزم هر روز داره سانسور میکنه چیزایی که قراره بنویسم رو. چرا نمیفهمی. نمیخوام اینجا رو بخونی. راضی نیستم. چرا تو اینقدر روی اعصاب منی. چرا تو نمیتونی یه ذره از بقیه مخاطبای من یاد بگیری اخه. چرا تو اینقدر حاشیه داری. بخدا من راضی نیستم. این کارای تو باعث میشه نم نم از تو بدم بیاد یا حداقل دیگه خوشم نیاد.

پی نوشت 5: کلنگ واقعا اون اتفاق افتاده؟

  • یه آدم

یه حس عجیب داره کم کم بهم غلبه میکنه.

تقریبا یه هفته هست که بدنم به شدت خسته هست.

حتی وقتی از خواب بیدار میشم.

قبلنا وقتی از خواب بیدار میشدم اینجوری بودم:

یوهههووووو

میپریدم بیرونو نگاه میکردم از پنجره و میرفتم بیرون!!! (تخت من درست روبروی پنجره اتاقم قرار داره)

امروز سر یه قضیه ای

همچنان از ایران

روزم اونطوری که باید شروع نشد.

یه چیزی داره منو اذیت میکنه.

میدونم چی.

نمیتونم حلش کنم.

ولی باید حل کنمش.

بعضی وقتا دوست دارم که سالها پیش مرده بوده باشم.

ازین دنیا خسته میشم.

خیلی.

خیلی

خیلی

بعضی وقتا از کانادا اومدنم به شدت خسته میشم. 

از طرفی دوست ندارم مثل غالب دخترای ایران زندگی کنم.

دوست ندارم مثل دختر خاله هام باشم

تا حدی زیادی دوست ندارم مثل خواهرم باشم (البته خواهرم بسیار مستقل و بسیار جدی و قلدره)

دیوست ندارم مثل دختر خاله هام باشم. به جز آرایش کردن و گردش رفتن هیچی نمیدونن. هیچی.

دوست داشتم یه دختر قوی باشم. یه دختر مستقل. یه دختری که از هیچی نمیترسه. 

یه دختر موفق.

عجیبه!! بدترین و سخت ترین روزای زندگیمو اونقدر خوب سپری کردم، این روزام که هوا اینقدر عالیه اینقدر قشنگه، همه چی خوبه، یه عالمه دوست خوب پیدا کردم، 5 تا پرزنتیشن تو این دانشگاه ارائه دادم و همه چیم مرتب شده یهو دنیام به هم ریخته.

یه لایه ای از خستگی دور و برمو گرفته.

یه لایه از خستگی چشمامو گرفته

خسته ام!!

دلیلشو نمیفهمم.

به هیچ کسم نمیتونم بگم. دوست ندارم.

نمیدونم چمه. دوست دارم بمیرم گاهی.

دوست دارم مرده باشم صبح وقتی بیدار میشم.

دوست دارم تو خواب مرده باشم.


  • یه آدم

الان خیالتون راحت شد که روحانی انتخاب شد؟

الان فکر میکنین بردین همه چی رو؟

فکر میکنین هر بار نماینده مردم رو خودتون انتخاب میکنین به به و چه چه؟ فکر میکنین این ادم باید نماینده حقیقی مملکت میشد؟

یادتون رفته همین روحانی به زور حجابو اجباری کرد؟

امثال همین روحانی کرور کرور مردم ما رو کشتن؟

الان مثلا بین روحانی و رئیسی و بقیه فرقی هست؟

یعنی مملکت از فردا گلستون میشه؟

روحانی روحانی هنوز زیدان مایی؟

ابی و داریوش و بقیه میان ایران یعنی؟


  • یه آدم

خیلی باحاله

قبلنا که دور و بریام نود درصدشون نیاز داشتن هرچی رو دو بار توضیح بدم تا بفهمن.

اینجام مسئولیت مقدس تدریس رو به عهده ام گذاشتنو گیر یه مشت واقعااااااااااااااااا ادم گیج افتادم.

هرچی رو 30 بار میگم.

30 بار.

خیلی اینا گیجن.

خیلی جالبه

ما تو ازمایشگاه تجزیه مون یا آلی مون اگه مثلا جرم محصول مورد نظر از نظر تئوری باید میبود:

0.01376 g

و ما به دست میاوردیم

0.01371

صفر میدادن به ما.

با همه توضیحات

با اینکه دقیقا 6 ساعت آزمایشگاه میموندیم.

اینجا بچه ها دو تا مخلوط کردن ساده رو نمیتونن!!!

یا ظرفو میشکنن

یا به جای هم میریزن قاطی محلول

اخرم درصد محصول رو صفر گزارش میکنن

از بالا هم به ما گفتن هیچی تو این ازمایشگاهها مهم نیست فقط و فقط بچه ها میان بازی میکنن با همه چی میرن.

نمیدونن پیپت چیه

20 سالشونه.

نمیدونن بشر چیه

نمیدونن هیتر چیه!!!

هیچی نمیدونن

تکنسین ازمایشگاه میگفت اینا همشون تو دبیرستان ازمایشگاه شیمی داشتن باید بدونن این چیزا چین.

ولی نمیدونن.

یعنی حس میکنم سیستم اینطوریه که دانشگاه یه پولی کنار گذاشته گفته اقاجان ماهی فلان قدر به بچه های دانشجوی گرجوئت پول بدین و عوضش بگین بیان خرکاری کنن تو ازمایشگاه و هیچی هم نیاز نیست این دانشجوی لیسانس یاد بگیرن.

تی ای همکار من بلد نیست چطوری کار کنه چطوری محلولو مثلا کریستال کنه!!!

4 ساله این ازمایشگاه رو درس میده.

4 ساله!!!

نمیگم ما محشر بودیم.

میخوام بگم اون 10 و 12 هایی که ما گرفتیم واقعا از بیست اینا باارزش تره.

من خودم تو نمره دادن سخت نمیگیرم. اتفاقا تی ای ها میگن چرا خوب نمره میدی.

میگم خب اینا وقتی این نمره رو میخوان

هیچی بلدم نیستن.

یادم که نمیگیرن.

چرا نمره بد بدم خب!

یادم باشه درباره دانشجوهای ایرانی دوره کارشناسی بنویسم!

  • یه آدم

برای الناز

الناز جان

ممنونم به خاطر کامنتهای قشنگت.

من این روزا از هشت صبح درگیر کارهای ازمایشگاه و تی ای شدن هستم تا ده شب و واقعا نیست برای حتی غذا خوردن.

هر روز ناهارمو ساعت 5 بعد از ظهر میخورم.

فشار خیلی زیاد شده. رنگ و روم پریده حتی، شبا بیدار میمونم گزارشای ازمایشگاه بچه ها رو صحیح میکنم روزا تی ای هستم!!! بعدم میرم مراقب امتحان میمونم.

خودمم پرزنتیشن دارم (همون سمینار). یعنی حتی وقت ندارم برم شیرینی و کیک بخرم برای پرزنتیشن.

درباره اون سوالی که پرسیدی

درباره آیلتس

من واقعا چیزی نمیدونم از ایلتس

تنها چیزی که از همه شنیدم اینه که اسپیکینگ معمارزاده و رایتینگ معمارزاده رو حتما باید بخونی به اضافه اون 13 تا کتاب که یه سری تست دارن.

ولی ردباره تافل خیلی چیزا میدونم.

اگه کسی خواست

میتونم اینجا بنویسم ریز ریز.

چون خیلی خیلی خیلی تجربه دارم و خیلی خوندم.


تا امروز

تا امروزا، باور نداشتم که "زبان" میتونه اینقدر در تعاملات موثر باشه. زبان تلخ میتونه اینقدر ازار دهنده باشه.

زبان انگلیسی رو نمیگما. زبون ادمیزاد، اونی که تو دهنه.

اونو میگم.

تابحال از هیچ احدی اینقدر دلم نشکسته بود که از جدی شکسته تو این چندین وقت.

تابحال هیچچچچچچ کس، تاکید میکنم، هیچ کس نتونسته بود اینقدر قلبمو به درد بیاره. اینقدر ادم زبونش تلخه، اینقدر از بالا نگاه میکنه به بقیه بشریت، که من واقعا حرفی ندارم.

تا بحال هیچ کس نتونسته بود با زبونش قلبمو بشکنه و خودشو بیاره پایین تر پیش من.

واقعا از این زبون متعجم.

واقعا متعجبم و واقعا ناراحتم که چرا با همچین ادمی این همه وقت تعامل داشتم.

واقعا قلبم شکسته و درد داره.

پی نوشت: امروز حس گوش کردن به این آهنگ سیاوش قمیشی به شدت در من جوانه زده:

زندگی-یوتیوب


منو یاد خونه میندازه

یاد وقتایی که خیلی بچه بودیم و روی چمنا بازی میکردیم

یاد وقتایی که بابام جوونتر بود

مادرم جوونتر بود

دیروز یکی از شاگردام دقیقا شبیه داداشم بود. هم قیافش، هم سر به زیر بودنش، هم رفتارش. هم ادبش.

منو یاد داداشم انداخت. ریز ریز اشک از چشمم اومد.

اومدم خونه شب یه عالمه گریه کردم.

لعنت به زندگی

اگه منم حق داشتم مثل ادم زندگی کنم میتونستم الان پیش برادرم باشم

پیش خواهرم، پدر و مادرم، اقوامم باشم.

یه عالمه گریه کردم.

یه عالمه

بدبختی اینه که ریه م سریع بسته میشه راهش موقع گریه کردن و خفه میشم و سرفه م شروع میشه.

گریه هم نمیتونم بکنم!


واقعا این حرف دکتر شریعتی خدابیامرز درسته:


خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

 

لباس فقر پوشی

 

غرورت را برای ‌تکه نانی

 

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

 

و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!

 


خداوندا!


اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!

 


خداوندا!


اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.


خداوندا تو مسئولی.


خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...


درست میگه! خدایا تو مسئولی! تو مسئولیت داری! جواب دل تنگ منو کی میده؟ این همه خستگی این همه سختی اینجا منو هیچوقت خسته نکرد، هیچوقت یه ذره حتی از انرژیم کم نکرد. حتی یه لحظه منو از شاگردام و از دور و بریام خسته نکرد. حتی یه بارم عصبانی نشدم. یعضی روزا از درد نمیتونم بشینم روی صندلی توی ازمایشگاه ولی یه بارم لبخندم از لبم جدا نشده.

ولی دیدن کسی که شبیه برادرمه دنیامو به هم ریخت. کمرمو شکست یه لحظه. دیروز برای اولین بار بعد از سه ساعت و نیم سر پا واسادن و هم زدن محلولهای بچه ها و ساختن کریستال براشون (چون وقتی کریستالاشونو میبینن ذوق میکنن، منم دوست دارم اون خنده شونو رو لبشونو ببینم، اون شادیشونو ببینم، برای همین کمکشون میکنم که شاد باشن تو ازمایشگاه) برای اولین بار نشستم روی صندلی. به خاطر خستگیم نبود. انگار برادرمو دیدم! کمرم شکست که اینجا نیست. نمیدونم چیکار میکنه. کمرم شکست. نتونستم سر پا بمونم. خدایا! تو چقدر بی تفاوتی.

خدایا تو مسئولی! خیلی با بیخیالی طی میکنی همه چی رو.

خیلی راحت رد میشی از همه چی!

خیلی ازت دلگیرم!

  • یه آدم

سلام

صبا

میدونم ازین اسمات خوشت میاد برای همین مینویسمشون!!

کامنتتو خوندم.

در جوابش:

اینو برای برای صبا، دختر بهاریه که داره فوق میگیره و مهندسه! دارم مینویسم!!


بعضی روزا

فشار کاری من به حدی بالا میره که حس میکنم ممکنه در جا سکته کنم.

این واقعیت زندگی منه.

نه که همه اینجوری باشن.

من وقتی درسمو شروع کردم که همه ترم دوم بودن. یه ذره برنامه من جابجاست. اینام از تنبلی نمیتونن اب جابجا کنن.

چطوری توقع داشته باشم بتونن برنامه کاری منو تو این دانشگاه یه طوری فیکس کنن که بتونم منظم و مرتب کار کنم و زندگی کنم؟

در نتیجه برنامه من یکمی فشار قرار میده روی شونه های من. یکیش همین که از وقتی که اومدم یه ریز دارم تی ایی میکنم.


دوم

من پول و پله ندارم.

آدمیم نیستم که برای پول اویزون بابا و مامان و نمیدونم پسرا بشم.

بله میدونم الان اون جدی loser میپره وسط میگه چرا تو اویزوون میشی

در جوابت:

اولا اویزوون تو که نشدم. خدا رو شکر هیچوقت محتاجت نشدم.

در ثانی

من اگه میخواستم از پسرا پول دربیارم الان توی گنج بودم. مینیمم اینجا یه پسر منو خیلی خیلی خیلی دوست داره. یه جورایی حس میکنم اون I love you ای که بهم گفته واقعی بوده. واقعا نمیفهمم چرا یه پسر باید منو دوست باشه اونم در این حجم.

خب جواب جدی بی ادبو دادم الان یکمی حرص میخوره بعد دیگه این وبلاگو نمیخونه.


ادامه (برای صبا مهندس)

من پول و پله اساسی ندارم. که بگم اره مثلا 100 روز پدرم درمیاد زحمت میکشم و مثلا دو روز میرم سفر اساسی و پول خرج میکنم.

یا مثلا اکی ماشین میخرم و باهاش رفت و امد میکنم و پیاده نمیرم دانشگاه.

یا مثلا یه روزایی میرم غذای میخورم رستوران و حال میکنم و شب خسته ساعت ده برنمیگردم و تازه یواشکی بی سر و صدا اشپزی نمیکنم.

من تو این چند ماه با مینیمم ها زندگی کردم.

افتخاری نمیکنم.

اگه پول داشتم و مطمئن بودم که خودم پول دارم بهتر زندگی میکردم.

ولی ندارم و باید صرفه جویی کنم.

شبای زیادی فقط نون و پنیر خوردم یا نون و تخم مرغ.

ولی خوشحالم و راضی.

یه شبایی از خستگی خوابم نمیبره.

مثل امشب.

میفهمین؟

خوابم نمیبره.

امروز من تقریبا از صبح تی ای بودم تو ازمایشگاه تا ساعت نه شب.

یه ساعته خونه اومدم.

یعنی ده اینا رسیدم خونه.

شده تابحال که اینقدر خسته باشی که نتونی غذا بخوری

اینقدر خسته باشی که از خستگی گریه ت نیاد که گریه کنی راحت شی؟

اینقدر خسته باشی که خوابت نبره.

اینقدر پادرد و کمردرد اذیتت کنه.

من الان همین لحظه دارم اینا رو تحمل میکنمو مینویسم.

ولی این زندگیمو دوست دارم.

این زندگیمو یه لحظه با زندگی عالی توی ایران عوض نمیکنم.

شاید فکر کنین روانیم. نه.

تو این زندگی با همه مشکلاتم ارامش هست. چیزی که تو ایران نداشتم.

تو این زندگی کسی اذیتم نمیکنه. هرکی اذیت کنه دور میشم ازش.

حاشیه ندارم.

باورتون نمیشه، الان اینجا، وقتی یه لحظه با خاله هام صحبت میکنم کلا اعصابم اولش به هم میریزه بعد میگم مریم اروم باش! 

پر از حاشیه ان. هر یه کلمه شونو نمیتونی با صد تا ارامبخش هضم کنی.

زندگیشونو کلا باختن به قول خواهرم. همیشه میگه خواهرم

میگه اینا کل زندگی رو به مفت خوری گذروندن و باختن.

کارشون اینه گند بزنن به زندگی جوون ترا.

من این زندگی رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم.

زندگی سختیه ولی.

امروز این پسره داشت پیام میداد بهم، مابین دو تا کلاسم (تو همون break) چک کردم گوشیمو ته دلم گفتم خوشبحالت چقدر وقت ازاد داره، اینقدر وقتش ازاد هست که به حواشی فکر میکنه، اینقدر پولدار هست که اصلا فرداش براش مهم نیست. مثل من دو دو تا چهار تا نمیکنه. ولی صبا، اینو باور کن از من، یکمی که سن ادم میگذره میبینه زندگی ای که توش مجبور نباشی کسی رو تحمل کنی خیلی حال میده. 

تصور کن من ازدواج میکردم.

هر شب یه ادمی که باهاش یه دنیا اختلاف داشتمو تحمل میکردم. ادمی که بیرون وجهه ش شاید خیلی خوب باشه ولی درونش درب و داغونه (یکیش پسرعمه هام، یکیش پسرداییم، یکیش همین جدی، بارهااااااااااا و بارهااااااااااااااااااااااااا نژادپرستانه رفتار کرده و رفتارای بسیار بسیار دور از شان ازش سر زده، اخلاقای خوبش به کنار که یادم هست) باید میرفتم خودمو میکشتم.

اینو از من باور کن

و بپذیر

ادم 50 سال زندگی کنه

و مثل ادم زندگی کنه

تا که 100 سال زندگی کنه و همش با حرف این و اون و عذاب.

من الان سخت کار میکنم و دارم بهای این استقلالمو میدم. بهای این زیاده تر خواهی نسبت به دور و بریامو میدم. میدونم که عمرم خیلی زیاد نخواهد بود. خیلییییییییییی بشه خیلیا!! 58 سال. ولی حداقل الان حس خوبم نسبت به روزای قبلم بیشتره.

زندگی همینه.

زندگی میگذره.

زود تند سریع

چشم به هم میزنی میگذره.

مهم نیست چقدر زندگی کنی

مهم اینه وقتی به الانت و گذشتت فکر میکنی توش لحظه های قشنگ پیدا کنی.

بگی ایول فلان روز چقدر خوش گذشت. چقدر با این ادم بهم خوش گذشت.


همین.

امیدوارم به همه اونایی که دنبال ارامش هستن و شهامت ساختن زندگیشونو دارن، زندگی فرصتی بده که بتونن اونجوری که میخوان زندگی کنن.

  • یه آدم

من اینجا گاهی

دلم خیلی خیلی خیلی برای دوستای ایرانم تنگ میشه

توی گروههای بسکتبال و خوشنویسی تلگرام و بقیه دور همی ها هستم.

ازشون گاهی میپرسم که چیکارا میکنن.

یکیشون داره همچنان کار میکنه.

یکیشون میخواد لیسانسشو بگیره و برای ارشد بخونه، 

یکیشون داره برای کنکور میخونه!!

یکی داره از شوهرش طلاق میگیره.

یکیشون با شوهرش اشتی کرد و طلاق نگرفتن.

یکیشون یه مدت دانشگاه ازاد درس میداد، الان بیکار و علاف میچرخه و دنبال کاره چون اون دانشگاه ازادو بستن!!! به دلیل تشکیل نشدن کلاسا. چون پروفسور احمدی نژاد و فیلسوف روحانی ظرفیت دانشگاههای سراسری رو زیاد کردن.

یکیشون بانک کار میکنه. با پارتی خفنی استخدام شد.

یکیشون خاله ش داره یه ارایشگاه میزنه، میخواد اونجا مدیریت کنه.

یکیشون میخواد ارشد بخونه.

و خیلیای دیگه.

خیلی ازینا میخوان ازدواج کنن.

یکیشون یه ساله داره برای یه شرکت مهندسی مجانی کار میکنه که بعدش نگهش دارن.

متعجبم که مینیمم هفت نفر از دوستام میخوان برای فوق بخونن!

میدونم! دوستام عادی بودن. خودمم عادیم.

ولی در عوض با هم شاد بودیم.

با هم خوشحال بودیم.

با هم روزای خوشی رو سپری کردیم.

خوشبخت بودیم کنار هم.

وقتی روی جدولای خیابون راه میرفتیم شاد بودیم

وقتی کلاسمون تموم میشد و میومدیم بیرون که بریم خونه هامون شاد بودیم

وقتی میرفتیم خرید شاد بودیم

یادمه یه بار قبل ویزای کانادا گرفتن رفتم با دوستم بیرون، چمدون و لباس خریدیم، بعد برگشتم خونه و یادمه از لباسا و چمدونم عکس گرفتم واسه جدی و بقیه فرستادم.

با کوچیکترین چیزا شاد بودیم! شاد بودیم!

درسته که اگه اونجا میموندم هیچییییییییی نمیشدم! هیچی!! باید کنج خونه مثل همینا میشستم که شوهر کنم، یا ته تهش میرفتم سر کار ماهی 500 میدادن و کرایه مو هم باید از بابام میگرفتم.

ولی میخوام بگم هر وقت یاد گذشته میفتم خوشحال میشم.

خیلی خوشحال میشم.

ازینکه این دوستا رو دارم خوشحالم.

ازینا که با این ادما روزای خوبی رو سپری کردم خوشحالم.

دیدی یه روزایی تو زندگیت هست که تو توش شاد و شاد و شادی؟

من ازین روزا داشتم.

اینجام همین چیزا رو دارم میسازم.

دوست دارم یه روزی دوستای ایرانم دوستای کانادامو ببینن، با هم دوست شن...

همه دوستام دور هم جمع شن!

دوست خوب، نعمته.

دوستی که با فکر کردن بهش تو حالت خوب شه نعمته. من ازینا دارم. من از دوست شانس اوردم همیشه. خدا همیشه سر راهم ادمای خوب گذاشته. باور دارم که شانس اوردم. اینجا همینطوری که میریم سمت اخرای بهار و اوایل تابستون من بیشتر یاد ایران میفتم چون تو بهار و تابستون و پاییز ما خیلییییییییییی میرفتیم بیرون...

این پستو به یاد دوستای ایرانم میذارم. جاشون همیشه تو قلبمه.

+ اگه غر غر زدنای جدی نبود من به سختی میرسیدم به اینجا، اگه داد و بیداداش نبود من خیلی سخت میتونستم به فانتزیام جامه عمل بپوشونم. با اینکه ادم بسیار بی منطق و نق نقو و گندی هستی، ولی ازت ممنونم. تو بدون شک فراموش نشدنی هستی.



  • یه آدم

بزودی سری جدید تی ای شدن من دوباره شروع میشه برای این ترم.

و از قضا خیلی فشرده تره!

و رسما به فنا میرم!

و با اینکه از طرف دانشگاه به اساتید ما سپردن که به ما هیچ تکلیفی ندن ولی من همچنان دارم به یه دختری درس میدم تو ازمایشگاه، و خودم پرزنتیشن دارم! و کلی ریسرچ!!!

این تی ای ییم، موضوعش یکمی با ریسرچم بیش از اندازه فرق داره!!!

کاملا شیمی آلی هست!!!

ولی خب ساده هست ازمایشا.

ولی تعداد دانشجوها خیلی خیلی زیاده تو ازمایشگاه (نزدیک 30 نفر) و ما باید دو نفری یه ازمایشگاه گنده رو اداره کنیم.

با کلی تصحیح گزارش کار ازمایشگاه و کلی کار دیگه.

و Proctoring

قسمت مراقب امتحان موندن سخت ترین قسمت تی ای شدن هست.

من شش تا دارم، که یکیش رو رفتم. مونده 5 تا پراکتورینگ، هر کدوم رو چهار ساعت در نظر بگیرین و با کارای قبل و بعدش 5 ساعت.

مصییبته!

ولی خب تموم میشه

اینو دوست دارم که قراره دانشجوهای جدید ببینم.

خیلی خوشحالم.

اداره کردن کلاسو دوست دارم.

درس دادنو دوست دارم.


اینکه یه موضوع پیچیده رو ساده کنم و به بقیه یاد بدم رو دوست دارم.


امروز دوستم دعوتم کرده بود تو خونشون برای پارتی (دوست من جنس مونثه و اروپاییه).

حال نداشتم برم. حقیقتش چون 5 روز هفته رو همش کار میکنیم و هر جمعه میریم گروپ لانچ یا همون ناهار دسته جمعی با اعضای گروه دانشگاه و خیلی خوش میگذره، شنبه ها دوست دارم یا برم دانشگاه کار کنم، یا اگه قراره بمونم خونه بمونم خونه! این شنبه خونه موندم، چون دارم کتابا و lab manual تی ای شدن رو میخونم و فیلمای safety in labs رو میبینم دیگه موندم خونه. 

از طرفی جمعه پرزنتیشن دارم!!! و دارم سیمولیشن هامو ران میکنم و اون ازمایشایی که انجام دادم تو طول هفته رو (این قسمت تجربی هست و در ازمایشگاه انجام میشه) رو انالیز میکنم موندم خونه. دوست دارم یه روزم مال خودم باشه. با خودم باشم. با خانوادم و دوستام صحبت کنم. فکر کنم. فیلم ببینم.

من دوست ایرانی نزدیک ندارم اینجا. همه یا کانادایین یا مال کشورای خاورمیانه هستن.

نه که از ایرانیا بدم بیاد نه.

دوست ندارم مثل همه ایرانیا که از اول میپرن توی کامیونیتی و بعد دو روز جنگ میکنن و بعدش منزوی میشن چون نه دوست ایرانی دارن نه از اول با خارجیا چرخیدن باشم. دوست دارم دوستای ایرانیمو به تدریج پیدا کنم و با شناخت. و اتفاقا الان با دو تا دختر دوست شدم. ولی نه نزدیک. ولی تخمین میزنم که تا سه ماه اینده بتونیم دوست تر هم بشیم.

یادمه اوایل که اومده بودم اینجا هرکی دعوتم میکرد میرفتم جنشنون یا خونشون یا توی کلاب باهاشون. که ببینم کانادا چجوریه، کی هست کی نیست!!! ولی خوشحالم که زندگیم الان به جایی رسیده که خودم انتخاب میکنم با کی برم بیرون و کجا برم.

این حسو دوست دارم.

در شرف دوست صمیمی شدن با یه دختر کاناداییم. خیلی دختر خوبی به نظر میرسه. خدایا بعضی دخترا چقدررررررررر خوبن!


امروز تصمیم گرفتم فیلم fences رو ببینم که نامزد اسکار 2017 بود، خوشم نیومد، یه ساعتشو دیدم ولی بقیشو نه. از Arrival که ابدا خوشم نیومد. فیلم اینقدر ضعیف!!! اینو برا چی نامزد اسکار کردن!!! یه تخم مرغو رنگ کردن اونجا گذاشتن به عنوان سفینه!!!! 

گفتم بشینم یه فیلم به اسم Laggies ببینم که مال 2014 هست و نامزد هیچی هم نشده.

برای دل خودم ببینم.

وقتی فیلمی رو برای دل خودم میبینم خیلی روم اثر میذاره

مثل کتابی که برای دل خودم میخونم نه افتخاراتی که داشته

مثل ریسرچایی که ادم با علاقه انجام میده و توشون موفق میشه

مثل کسانی که واسه دل خودت دوسشون داری

مثل فیلمایی که برای دل خودم دیدم

مثل seeking a friend for the end of the world

مثل detachment

gone girl

and so forth

خلاصه

همون لحظات به ذهنم خظور کرد

که خدایا

اگه کایرا نایتلی نباشه

اگه اما استون نباشه

من فیلمای کی رو ببینم؟! این دو بازیگر واقعا و واقعا محبوبن برای من.

به اضافه Steve Carrel

مثل راسل کرو!!

اگه اینا نباشن

من فیلمای کی رو ببینم!

اگه هنرپیشه محبوب پیدا نکنم؟!!!

فیلمای کایرا نایتلی خیلی خیلی خیلی رو من اثر گذاشتن

ازینکه یه روزی هنرپیشه های محبوبم، کارگردانای محبوبم، نویسنده های محبوبم تموم شن ناراحتم!




  • یه آدم

خیلی جالبه

ملت کلا جوگیرن

ملت کلا رو هوا هستن

ملت کارشون به جایی رسیده که از دست اخوندا فرار کردن اومدن اینجا و پشت به پشت به اخوندا فحش میدن

بعد همین ملت، همشون یه دونه نوشته چسبوندن عکسشون: تا 1400 با روحانی! تحصیل کرده های ما، آدم حسابیای ما! همشون!!!

هر 4 سال برای اینکه اینا رو مجبور کنن بیان پای صندوقای رای، 6 تا جانی روانی رو کاندید میکنن، بعد سه تاش مثلا جانی تر و روانی تره (مثل همون مموتی خودمون، یا خالیباف) بعد ملت میریزن پای صندوقا، از کانادا میرن واشنگتن برای رای دادن به روحانی که خالیباف انتخاب نشه.

بعد تو تلویزیون ایران همیشه اعلام میکنن مردم پرشور از بس تو این 4 سال خیر دیده بودن ازین رئیس جمهور رفتن باز به اون رای دادن این نشون میده مردم همیشه تصمیم گیرنده اصلین بلا بلا بلا چرت و پرت، خزعبل.... بعد ملت ذوق میکنن میریزن بیرون که روحانی موچکریم. هر سال این ملت میرن پای صندوقای رای و اتفاقا پرشورتر میرن و به مشروعیت این رژیم بیشتر اضافه میکنن.

بعد تو تاکسیا همین ملت میشینن زر زر میکنن که وضعمون خرابه.

بعد هنوز زندیای سیاسی ما دارن شکنجه شدید میشن. بچه های هجده ساله ها...

هنوز اهواز پر گرد و خاکه

هر روزم بدتر میشه

هر روز یه جانی جدید دستگیر میشه

هر روز تعداد معتادا بیشتر میشه

هر روز زنای خیابانی دارن بیشتر میشن تو ایران

هر روز کودک اجاره دادن و بچه فروشی داره بیشتر میشه

هر روز وضعیت مردم بدتر از دیروز

باز ملت از رو نمیرن!!!!

باز این ملت یه ذره عقل به سرشون نمیاد!!!

بابا ایران ازین بدتر که نمیشه.

ایران که براش فرقی نداره روحانی بیاد مموتی بیاد موسوی بیاد.

تو حداقل باسن مبارکو نگه دار برای رفتن به خونه مامان پیرت، برو به مادر علیلت یه سر بزن به جای رفتن پای صندوق رای بدبخت!

خاک تو سرت!

تو تحصیل کرده ای

تو دکتری

تو 

پی اچ دی داری

تو دهنتو باز میکنی میگی من فیلسوفم

خاک بر سر این ملت کنن.

خاک!

ما مستحق همین وضعیم.

بخدا این وضعیت برای ما زیاده.

ما هممون مستحق بدتر ازیناییم.

تو کانادا مثه اینکه قراره رای گیری نشه برای ایران. ملت دارن پلن میکنن برن واشنگتن.

بفرما برو. 

وطن فروش شاخ و دم نداره.

یکیش همین بی خردای نفهمی که حتی نمیدونن دارن وطن فروشی میکنن.

خاک!

پی نوشت: روی سخن من اینجا با همه نیستا، با همه نیست. با مخاطبای همیشگیم نیست.

با اون ملت همیشه در صحنه، که همیشه تو صحنه های مختلف هستن و هر روز بدبختتر از دیروز هستیم، هست

که میخوان به روحانی رای بدن (نه همه اونایی که به روحانی رای میدن، اون بخشی که خیلی ادعا دارن و همه رو میخوان مجبور کنن به روحانی رای بدن)

ولی خبر ندارن که خودشون شکار هستن

که خودشون بخشی که یه برنامه بزرگو یه پروژه بزرگ هستن و احدی به زنده و مرده اونا اهمیتی نمیده

این ملت همیشه در سهنه، ممکنه بیان منو به توپ و تشر ببندن.

برای این ملت همیشه در "سهنه" (صحنه نه) میخوام بگم که عزیزم، برو رایتو بده عمو.

من نظرم هیچ کجا تاثیر نمیذاره، با خالیبافم فامیل نیستم و با حسن و اسحاقتون که اخیر پسرخاله شدین باهاش و میگین اسی، میونه ای ندارم.

مموتیم مال خودتون

همشون مال خودتون

این یه وبلاگ شخصیه که هیچ کجا تعیین کننده نیست

لطفا نظرات و توهین های گرانمایه تونو نگه دارین وقتی روحانی اومد سر کار ببرین بهش تحویل بدین بندازتتون تو زندون یه دو لیوان اب خنک بخورین حالتون جا بیاد.

لطفا اینجا نظر ساطع نکنین.

به جهنم که به روحانی یا هر دیکتاتور دیگه رای میدین. خوشحالم که موقع رای گیری حداقل تو اون مملکت نیستم (با اینکه ایرانمو دوست دارم)  والا. ملت دلشون از یه حای دیگه میسوزه میان رو من خالی میکنن. Loser های از همه جا مونده.



  • یه آدم