خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۲۷ مطلب در آوریل ۲۰۱۷ ثبت شده است

پریروز

تو گروپ میتینگ

در حالی که من پرزنتیشنمو ارائه داده بودم

یهو استادم وسط صورتم نگاه کرد

خندید

و گفت مریم قراره یه پرزنتیشن دیگه ارائه بده دو هفته دیگه!

گفتم وات؟!!

گفت بله!

من پنجمین پرزنتیشنمو 11 روز دیگه دارم بچه ها!!!

یعنی توی یه ترم من 5 تا پاورپوینت پرزنتیشن خفن ارائه دادم!!!

از هیچ کدوم بچه ها اینو نخواسته

فقط از من خواست!!!! نمیفهمم به چه علتی!

ازین 5 تا دو تاش مال کورسم بود. سه تاش مال گروپ میتینگم.


ترم دیگه امیدوارم یه کورسی بگیرم که این شکلی نباشه!

این کورس یه واحدی ما اینقدرررررر lab report و پرزنتیشن داشت که حد نداره.


دیروز

وقتی بعد از ظهر از خواب بیدار شدم (به شدت بدنم تو طول هفته خسته شده بود) و قرار بود شبش با دوستم برم بیرون

دیدم یا حضرت عباس ساعت پنج و چهل دقیقه هست!!!

این staples ها شنبه ها ساعت هفت میبندن!!

منم میخواستم ساعت 4 بیدار شم یه دوش بگیرم فوری برم اونجا، دیگه تا هشت شب خونه باشم که اماده شم برم بیرون.

زد و من دور وبر یه ربع به شیش بیدار شدم

بدو بدو دوش گرفتم و فرار کردم سمت استیپلز

چون شنبه هست دو تا اتوبوسم نرسید سر وقت! یکیش که کلا نیومد!

خلاصه درست ساعت هفته رسیدم اونجا و درست ساعت هفت در اونجا رو بستن!!!!!

منم رفتم Indigo!

Indigo و Staples دو تا لوازم التحریر-کتابفروشی-جینگول فروشی مثل شهر کتابای خودمونن

چیزای خیلی خیلی قشنگ و البته گرون میشه توشون پیدا کرد.

خلاصه این Indigo یاد و خاطرات گذشته + برنامه ریزی برای آینده  زندگی زیبا رو برای من زنده کرد دوباره! یه مدت بود کلا تو دانشگاه درگیر درس  مشق بودم و از همه چی غافل.

من یه اخلاقی دارم، حالا خوب یا بد

اینجور جاها رو دوست دارم تنهایی برم.

چون بعضی وقتا سه ساعت حداقل میمونم اون تو و میگردم و خرید میکنم و خرت و پرتا رو نگاه میکنم بدون اینکه زمان رو متوجه بشم.

و میدونم که برای بقیه ممکنه این قضیه boring باشه.

فقط و فقط و فقط دوست پسر سابقم بود که میومد و میرفت یه گوشه میشست و منو نگاه میکرد و گاهی فیلم میگرفت و بعدش نشونم میداد و میگفت میبینی چطوری عین بچه ها ذوق میکنی؟ در نتیجه اون میتونست بیاد تو خلوت من.


مخصوصا وقتایی که میرفتیم دریا کنار

بعضی وقتا دو ساعت فیلم میگرفت

میگفت وقتی آب میبینی کلا از دور و برت بی خبر میشی...

آب تو رو میبره...


خلاصه

رفتم و وارد شدم به این کتابفروشی

قیافش تقریبا شبیه این بود




رفتم تو

یه آهنگ قشنگی پخش میشد...

خلاصه کلییییییییییی ذوق کردم!


تو ایندیگو خیلی چیزا میشه پیدا کرد

درسته که پکیج لوازم التحریرش کامل نیست

ولی چیزای دیگه زیاد دارن

یه جور لیوان ها هست

که اگه بخوای برای کسی هدیه بخریش خیلی خیلی خیلی مناسبه...



ایندیگو بیشترش کتابفروشیه البته

نمیدونم اینو درست تلفظ میکنم یا نه

شاید ایندیگو غلطه.

نمیدونم


این عکسا رو از اینترنت گرفتم ولی خیلی خیلی خیلی شبیه این هست

عین این بانک سامان ها تو ایران که همه جا شبیه همن!!!!



بعد یه قسمتی هست

دقیقا مال بچه هاس فقط!

ولی نود درصدشو آدم بزرگا بودن اونجا!!!! یعنی 10 تا بچه بود و نود تا آدم بزرگ یکیشم خودم!!!




الان مبفهمم چرا این دوستم میخواد ازدواج کنه بچه!

دوست داره ازدواج کنه بچه داشته باشه دستشونو بگیره ببره اینجا.

بعد قیمتا با کمترین حقوقها هم مناسبت داره. یعنی تو با هر حقوقی میتونی بیای اینجا برای بچه هات خرید کنی.

در نتیجه همه بچه ها ازین چیزا دارن. اون اختلاف طبقاتی وحشتناکی که توی ایران دیده میشه اینجا ابدا دیده نیمشه.

حتی شنیدم که توی تورنتو و ونکوور با اینکه پولدار زیاد هست، ولی اکثریت جامعه یه استاندارد خیلی بالا برای زندگی دارن.

مثل ایران ما نیست...

خلاصه، ایشالا قسمتتون بشه بیاین اینجا.


پی نوشت: آقای خیری، خیلی بهم لطف دارین، خیلی ازتون ممنونم. ممنونم به خاطر نظر قشنگتون.

  • یه آدم

بچه ها

دیگه تنها نیستم :))))

اومدم اینجا بگمش فقط

:)


حالا براتون ریز ریز تعریف میکنم...


خیلی خوشحالم...


  • یه آدم

امروز

تو آزمایشگاه

وقتی داشتم روی یوبیکیوتین کار میکردم 

یهو یادم افتاد که چهار ماهه کسی تو تاکسی و اتوبوس و خیابون به زور لمسم نکرده.

کسی اذیتم نکرده

کسی باعث نشده حرص بخورم که بابا بدن منه، چرا بهش دست میزنی؟!

به خاطر این حس خوشحالم.

امیدوارم یه روزی بتونم به هم وطنام و به همه کسانی که به هر دلیلی در رنج و عذابن کمک کنم.

امیدوارم یه روزی فرهنگ جامعه ما اونقدر بالا بره که امثال همکار ازمایشگاه دوره فوقم (تو ایران) نگه چون تو چادر سر نمیکنی بهت دست میزنن. حقته! تو حجابتو رعایت کن تا بهت دست نزنن!!!

اینجا همه لختن.

کسی به کسی کاری نداره.

خیلی خوشحالم...

  • یه آدم

کلنگ که اصلا معلوم نیست در چه حاله...

امیدوارم که خوب باشی...


از سینا و دوات ممنونم به خاطر نظراتشون...


وای بچه ها غزل نظرات خصوصیش خیلیییییییییی باحالن.

میگه من عمومی نظر نمیذارم چون وبلاگت خواننده هاش میپرن :D


مرسی غزل


و مرسی ازون دختر بهاریه... که داره فوق میگیره...

  • یه آدم

این حالا امار فیلتر شده شونه...

مخدر-زنان-مردان

مملکت اسلامی که همه قوانینو حتی حجابو مو به مو رعایت میکنه و مردمو مجبور میکنن که رعایت کنن..

بین این از دنیا رفته ها زن هم هست.

میفهمین؟

یکی مثل من، یکی مثل من.... خیلی میسوزم....

یه بار یه تئاتری رفتم با دوست پسرم 

درباره زن های معتاد و خیابانی بود....

خود اون زن ها ایفای نقش میکردن

من تقریبا یک سومو اون دو ساعتو نمیتونستم نفس بکشم...

بعد مموتی میاد باز کاندید میشه...

بعد شش تا بی پدر مادرو تایید صلاحیت میکنن...


حیف اون همه شهید....

حیف اون همه آدم که واسه این رژیم رفتن...

ممد رفتی بهشت ولی جات خالیه....

  • یه آدم

نوشتن خیلی وقتا کمک میکنه من بدونم دقیقا جام کجاست تو این دنیا

تو زندگی خودم جام کجاست

قراره چیکاره بشم

چیکارا کنم

چطوری برم جلو

و...

و جالبه که نوشتن خیلی خیلی خیلی بهم کمک میکنه

وقتی مینویسم فکرم بعد ازون منظم میشه...

من خیلی دفتر مفتر زیاد دارم...

خیلی مینویسم

خیلی

خیلی

قبل هر پرزنتیشنم سناریوشو مینویسم

و دیگه نیازی به تمرین نیست حتی!! چون من اونو دو بار نوشتم! که چی رو بگم... فکرمو تمیز میکنم. مرتب میکنم... 

کلا واسه هر کاری مینویسم... انگار دارم داستان مینویسم...

پریروز وقتی چهارمین پرزنتیشنمو ارائه دادم تو طول این ترم

دیگه خیالم راحت شد...

الان دارم به این فکر میکنم که پروژه هامو چطوری ببرم جلو...

امروز رفتم والمارت

رفتم فودبیسیکز و خرید کردم

همیشه از زن و مرد گرفته، یکی منو میرسونه فودبیسیکز از دوست و اشناها!

خیلی خدا رو شکر میکنم...

چون فودبیسیکز دوره...

خلاصه

زندگیمو دوست دارم...

خیلی حال میده

امیدوارم بتونم به بقیه کمک کنم که زندگیشونو سر و سامون بدن...


راستی

شما چیکار میکنین؟

جدا برام سواله

شماها چیکار میکنین که بتونین به مختون سر و سامون بدین؟

من قدم هم میزنم

قبلنا میدوئیدم

قراره از هفته دیگه بدوئم و فکرم بکنم.


پی نوشت: کامنتای کلنگ و بقیه خیلییی قشنگن

ولی باحاله

این غزل اضلا کامنت عمومی نمیذاره

خصوصی میذاره همیشه

دو تا فحشم به بقیه توشون هست

غزل اول ازت ممنونم که پستهامو میخونی

و اینکه هر وقت پیاماتو میخونم یه عالمههههههههه میخندم! مخصوصا این آخری! خیلی باحال بود! دقیقا همینطوره!

  • یه آدم

یه حس ناامیدی و انجماد خاصی بهم دست میده وقتی میبینم مموتی اول اسمش دکتر میاد...

دکتر محمود احمدی نژاد

خیلی افسردگی میگیره منو...

منم میخوام دکترا بگیرم بعدها

خیلی حسش بده ببینین تو دکتری مموتیم دکتره...


وقتی از بیرون نگاه میکنم به ایرانم

حس میکنم خدایا تو چه محیط پر از آشوب و جنگی بزرگ شدیم...

دلم برای دوست پسرم میسوزه که منو با دندوناش نگه داشت و اورد رسوند اینجا...

و همینطور بابام

و دلم میسوزه برای داداشم و آبجیم که الانم تو اون محیطن بدون اینکه بدونن که بابا یه زندگی بهترم میشه ساخت...


واقعا چقدررررررررررررررر گستاخی میخواد

که تو هشت ساللللللل مینیمم (مینیمم) ایرانو به گند بکشی، به فنا بدی، باز بیای پررو پررو بخوای رئیس جمهور شی!

مردم رو هم مقصر میدونم...

ولی نیست ایران یه دست نیست

راه نفوذش زیاده دیگه...


یعنی میخوام بگم

دیکتاتورتر از حکومت فعلی ایرانم بوده تو تاریخ بشر؟ شش تا قاتلو معرفی کردن برای ریاست جمهوری؟


  • یه آدم

فردا چهارمین پرزنتیشنمو توی این دانشگاه ارائه میدم!

یعنی توی سه ماه و نیم، من دقیقا 4 تا پرزنتیشن داشتم!

یعنی نرسیده من 4 تا پرزنتیشن ارائه دادم!


بعد میام مفصل مینویسم...

کلی کار دارم بعد پرزنتیشنم...

کلی...

از تمیزسازی فایلا بگیر تا نوشتن و خیلی کارای دیگه...

دیگه خسته اما....


راستی

این خونه ای که گرفتم، همون که تو خیابون فانتزیامه

قیمتش و موقعیتش و همهه چش مناسبه...

خیلی ذوق زده ام....


یادم باشه ادامه طلسم شدگان که به خودم مربوط میشه رو هم بنویسم....


  • یه آدم

این فیلم انیمیشنه رو رفته بودیم ببینیم؟

Baby Boss

?

خیلی باحاله

دختر دوستم 4 سالشه.

وقتی دید این بچه ها از اول از یه کارخونه میان بیرون

بعد شکمشونو قلقلک میدن اگه ببینن اینا میخندن میرن تو خونواده اگه نخندن اینا رو رئیس میکنن، بچه ترسید!

بعد فیلم همش تو خودش بود!

پای مامانشو گرفته بود!!!

الهی!

3 ساعت براش توضیح دادیم که نههههه بابا اینطوری نیست! مامان بابات کلی زحمت کشیدن واسه دنیا اومدنت!!!!


جالبه که دخترا تو هر سنی ساپورتر میخوان.

این بچه پله ها رو با احتیاط محض میرفت پایین.

تا دید دستشو گرفتم فوری حس مورد حمایت قرار گرفتن بهش دست داد و پله ها رو با اعتماد به نفس رفت!

یعنی دختر از بچگی دختره! دخترهههههههههههههههههههههههههههههه!

حمایت میخواد

میخواد یکی دوسش داشته باشه!


در همین راستا!

یه سری تصمیمات دارم میگیرم!

  • یه آدم

بلاخره تونستم برم تو خیابون فانتزیام یه place رو کرایه کنم!

یه عالمه گشتم.

یه عالمه جا رو در نظر داشتم که باز بچرخم تا برم توی خونه فانتزیام ساکن بشم.

صبحها وقتی بیدار میشدم، چشمم به روی این خابونه باز میشد.

یادمه چندین بار وسط برف-بارون-افتاب-ابر رفتم اونجا قدم زدم.

گفتم من ازین خیابون خوشم میاد

هم آرومه هم شلوغه

از خونه هاش خوشم میاد

4 ماهه که به این خیابون فکر میکنم.

آخرششششش توش خونه گرفتم!

بله!


  • یه آدم