خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۲۷ مطلب در مارس ۲۰۱۷ ثبت شده است


یه چیزی که من تو این دانشگامون دوست دارم، اینه که هر قدر بیشتر بری جلو، استاد بیشتر ازت کار میکشه.

یعنی استاد اول از سخت شروع میکنه، کلی بهت تکلیف میده ببینی چند مرد حلاجی

بعد که از پسشون برمیای

هی سنگین تر میکنه

هی سنگین تر میکنه

بعد یه جایی که تو استاپ میکنی

اون میگه اکی ظرفیتش اینقدره.

اینو من دوست دارم

سیستم مثل ایران نیست

تو ایران بچه ها 100 تا کورس میگیرن آخرشم بی سوادن

اینجا ما یه دونه الی دو تا کورس میگیریم هر ترم، و حداقل میدونیم هرچی رو که یاد میگیریم، یاد میگیریم!

کم یاد میدن ولی خوب یاد میدن.

اینو من حال میکنم باهاش

من سوپروایزرم سه ثانیه بیکارم نمیذاره ها!

از صبح سحر کار میکنم تا تنگ غروب.

خلاصه

این زندگی ما

اینجا یکی دو تا از بچه ها اصلا سیمولیشن کار نمیکنن.

پرسیدم چرا؟!

گفتن یه دو هفته کار کردیم و خسته شدیم و ول کردیم!! استادم نمیگه بیا کار کن.

میگه اکی.

البته همه استادا اینطوری نیستن.

یه سری استادا ولی نایسن


این پسره که من دارم فکر میکنم که باهاش دو هفته دیگه برم بیرون

بعضی فکراش خیلی جالبن.

من خیلی خوشم میاد از یه سری تفکراتش.

پسر بی حاشیه ایه.

دوست دارم این فکرشو

یا به فکر پول دراوردنه یا به فکر تفریحه. تو تنهاییاش میشینه مثلا درباره سیاست میخونه، درباره چیزای دیگه، خاشیه نداره.

این تیپ ادما رو من خیلی دوست دارم.

وقتی میبینمش مخم آروم میگیره. خیلی آرومه برعکس من که پرتلاطمم.

دیدنش حتی ارومم میکنه (هم خونه ایمم خیلی ارومه، تقریبا هم تیپ همین پسره هست).

فکرشو متمرکز هدفش میکنه.

ته مخم داره ازش خوشم میاد.


اول یه سلام کنم به غزل:

سلام! غزل جان، جدی دوست پسر من نیست. جدی جایگاهش بسیاررررررررر متفاوته.

حس میکنم بیخودی بولد کردم این بنده خدا رو. بیخود نیست میگه برو هرچی درباره من نوشتی رو پاک کن بره مریم.

همین الان یه پسر دیگه داره واسه من زحمت میکشه.

و من انقدر چرندیات نوشتم اینجا که این جدی بدبخت کلا تبدیل به یه قاتل شده تو چشم شما. نه والا. جدی رو فراموش کنین تمومه.

جدی الان دیگه وجود خارجی نداره بی خیالش بشید.

من الان داره از یه پسر دیگه ته مخم خوشم میاد (ولی آفیشالی اعلام نکردم بهش هنوز!!) ولی ازش یه ذره خوشم میاد دیگه! فقط نمیدونم با قد درازش چه کنم باید پاهامو بلند کنم ببوسمش!!!! (+18)
  • یه آدم

امروز به خواهرم میگم هوای اینجا عین پاییز المان و هلند شده.

عین پاییز شمال شده

دور و برم مهر و ابان

میگه خو؟!

یعنی دختر

تو دوست پسر نداشتی؟

نامزد نداری؟!

یه ذره حس داشته باش!!!!

وای خدا

این خواهر من، دقیققااااااا شبیه دخترای کاناداییه.

اینا پاکن

قلباشون پاکه

این دخترا

مهربونن

خوبن

ماهننننننننن

ماه

اینا رو من واقعا دوست دارم

حال میکنم با اینا. میریم بیرون خوش میگذره.

ولی شبیه مردها هستن نمیدونم چطوری توصیف کنم.

نمیگم مثل ما دخترای ایران ناز و عشوه مسخره و بی مفهوم داشته باشن. نمیگم کلی رژ بزنن و عین فاحشه ها ارایش کنن. نه

یه جوری شبیه مردان.

میدونین

شبیه مردها هستن. نمیدونم اینو چطوری بگم!!! چطوری توصیف کنم! سخته!!

مثلا

اینا از بچگی رقصیدن با پسرا بودن.

خب؟

اینا هر سری میان افیس من، میتونن ژست بگیرن برعکس من که خجالتیم. فوری خجالت میکشم ادم جدید میبینم.

ولی لامصب ظرافت ندارن.

نمیدونم اینو چطوری توصیف کنم

اینقدررررررررررر خوشگلن

نود درصدشون خوش هیکلنا......

ولی ظرافت ندارن

مثه مردان

من مثلا تو فانتزیام همیشه همچین مردای خشک و کلفتی مد نظرمه (حالا بیا مفهوم پیدا کن واسه این کلمه کلفت).

اینا مثه مردان.

نمیدونم دیگه بشینین اینو تحلیل کنین ببینین دقیقا منظورم چیه.


خلاصه

هوا پاییزی شده

انقدرررر قشنگ شده که نگو

حالللللللللللللل میده

باد میوزد

در کنارش ابری

بعد یهو نیمه ابری میشه

اصلا عالمیه

فقط برگ ریزون نداریم.

وگرنه حال میده.

خیلی دوست دارم این هوا رو.

خیلی خیلی خیلی

خیلیییییییییییییییییییییییییییی

بگردم یه دونه یار پیدا کنم باهاش بپرم بیرون


وای بچه ها

اون پسره بود؟

سه ماه پیش وقتی رسیدم اینجا اشنا شدیم و بچه خیلی خوبیه و خاورمیانه ایه و سیاهه و کلا با استانداردای من منطبقه همه چیش؟! پی ار داره کار پیدا کرده؟!

این بچه خوبیه!

دو روزه بهم پیام میده

میگه بریم بیرون

گفتم نههههههههههههههههه ما به هم نمیخوریم

بعد این پسرا از بسسسسسسسسسسسسس همیشه از من زرنگترن

در نهایت گیر داد که:

اکی

تو میگی از من خوشت نمیاد

اگه من بگم که قبول میکنم اینو و چون خودم دلم واست تنگ شده پس بریم بیرون، چی؟!

و الان میبینین میگم پسرا همیشهههههههههههه از دخترا زرنگترن یعنی چی؟!!

بعد من این روزا اینقدر خسته میشم

صبح 5 بیدار میشم حتی نمیتونم تلگرام وایبر چک کنم

میام دانشگاه تا شب هشت یا نه.

خب من کی وقت بذارم رو این؟!

من حال میکنم با زندگیم!!

بهش گفتم حالا فکر میکنم.

یه دو هفته بشینم فکر کنم ببینم چی به چیه.

اون بنده خدا که صبر ایوب داره.

ولی واقعاااااااا پسر خوبیه.

هم ازین کلفتاس (که بالا نوشتم و نمیدونم چطوری توصیفش کنم).

هم احساسیه

هم مودبه

هم صبوره

هم باسواده

هم باعرضس

هم محترمه.

هم بچه خوبیه

هم خواهر کوچیکتر داره که از من بزرگتره و میتونه خواهر بزرگم بشه (من خواهر بزرگم میخوام علاوه بر داداش بزرگ).

هم پسر قدرو قلدریه با روحیاتم جور در میاد

هم پشتیبان قوی ای هست

یعنی از همه زندگیش میزنه در لحظه که به کمکم بشتابه.

هم کلا جنتلمنه

بزرگترین مشکلم اینه که درازه!!!!

درازهههههههه

قدش صد و نوده. من با این همه قد چه کنم؟! 15 سانتش زیاده.

خلاصه.

با اینکه ایرانی نیست ولی به شدت فرهنگشون به ما نزدیکه.

من از خونشون خوشم میاد.

خواهرش مهربونه.

دیگه چی میخوام؟!!!!

همه خونوادش بیرون از کشورشونن.

پسره اثری از پولدار بودن درش دیده نمیشه و خیلی زحمت میکشه و پول درمیاره.

منم شوهر که نمیخوام.

یه دوست پسر عاقل میخوام.

همین.

به نظرتون اینا کافی نیست؟!

به نظرم زیادم هست.

والا!

حالا گفتم دو سه هفته فکر کنم ببینم چی میشه. دو سه هفته دیگه بهش میگم که چیکار کنیم.

اینم حالا درگیر زندگیشه.

والا!!


  • یه آدم

یادمه

که از چهار و نیم سالگیم

وقتی خوندن و نوشتنواز عمو و عمه و این و اون یاد گرفتم (تو این سن استارت زدم)

یه دونه بقچه گونی مانند داشتم (اون موقع ازین مشبکا و کمدا و این سوسول بازیا حداقل تو شهر ما حداقل تو خونواده ما مد نبود)

که یه دونه دفتر توش گذاشتم، یه دونه ازین کاغذای دور کبریتا (عکسشو براتون میذارم)، یه دونه مدارنگی شش رنگی که بابام برام خریده بود و اعتقاد داشت دخترش یه روزی آدم بسیار بزرگی میشه (و هر وقت که یه قدم میرم جلو یاد این حرف بابام میفتم و بیشتر میجنگم و بیشتر تلاش میکنم) و یه مداد سیاه و یه دونه پاکن.

یه دونه گونی بقچه داشتم که اینا رو توش میذاشتم.

یادمه تو صفحه اول اون دفتره شروع کردم به نوشتن من دکتر میشم. چون مامانم همیشه تلقین میکرد که تو باید دکتر بشی وگرنه من شیرمو حلالت نمیکنم (و نکرد) و بابام میگفت بذار هرچی دوست داره بشه تو وکیل وصیش نیستی که.

بعدها تو دفتر خاطراتم نوشتم که اگه تیکه تیکه ام بکننم پزشک نمیشم.

و نذاشتم که بشم (به شدت از پزشکی و دندون پزشکی تنفر داشتم و دارم).

گذشت و گذشت

من تک تک چیزایی که تو دفترم مینوشتم برام اتفاق میفتاد (دیرو  زود داشت ولی سوخت و سوز نداشت)

یاد گرفتم که اول یه چیزو بنویسم

بعد بهش عمل کنم.

در نتیجه همیشه یه دفترچه پیشم بود و هست.

من کلا دیوونه نوشتنم

شما فایلای وورد قدیمیمو ببینین.

همشون پر از چرت و پرتایین که همه اتفاق افتادن

همه

بدون استثناء

دفترای خاطراتم همه کنار خط هاشون تیک انجام شد هست.

من دیوونه نوشتنم

از بچگی نوشتم

از بچگی

تا الان

نوشتن مغزمو منظم میکنه

بهش جهت میده

الانم پیش سوپوایزرم و همه چا یه دفتر پیشمه همش بهم میگه مریم ننویس! من اینا رو دوباره میگم خودتو نکش

کلا نوشتنو دوست دارم!

حتی جلوی افیسر تو فرودگاه کانادا یه دفترچه دراوردم که بنویسم کجا میشه سین نامبر گرفت و ترکید از خنده و گفت تو دفترچه دراوردی تو این هاگیر واگیر؟! گفتم مگه چی میشه؟!! گفت هیچی خیلی باحال بود ندیده بودم کسی دفترچه دربیاره جلوی من ملت اینجا همش تو این فکرن که زودتر ازین قسمت برن بیرون. دفترجه م گل گلیم بود.


بگذریم


امروز میخوام اینجا یه چیزی بنویسم


چون میدونم من یه دختر قویم

و به قول جدی من یه دختر بلا بلا بلا هستم و به هرچی بخوام میرسم

اومدن جدی تو زندگی من بخشی از خواسته هام بود که تو ی دفتر خاطراتم نوشتمش و عملیش شد

دوست داشتنشم همینطور

خیلی دوسش دارم

بیش از حد (خودش البته عقیده داره که بنده عاشقش هستم، حالا کاری به این نداریم، یه ذره خودشیفته هست این جدی)

ولی

دیگه وقتشه هر طور شده ازش بکنم. 

کامنت یاورو چند بار خوندم

و همینطور کلنگ رو

و بقیه که بهم پیام خصوصی میزننو

و نشستم تو تنهاییام فکر کردم امروز

دیدم فکرمو بیخودی مشغول یه ادمی کردم که عملا وجود خارجی نداره

و قشنگ میفهمه که من دوسش دارم ولی ابدا اعتنا نیمکنه (دیروزم نشونم دادی که میای اینجا رو میخونی، با الاغ طرف نیستی)

دیگه وقتشه ازش بکنم

و برم سراغ درس و زندگیم

و کم کم چشم هامو به روی ادمای دیگه باز کنم.

این همه پسر خوب تو این شهر ریخته.

از طرفی درسام سنگین شدن بچه ها

از صبح تا شب میشینم ریسرچ میکنم باز نمیرسم تموم کنم.

در نتیجه

با اینکه درد داره

با اینکه اذیت میشم

عذاب میکشم

ولی میخوام تو مخم با جدیم کم کم خداحافظی کنم

اینو کم کم بی خیال شم راه واسه بقیه ادما و کارا باز میشه

اون کندن اولیه سخته دیگه

یه بار انجام دادما همین اواخر

الاغ باز اومد شیطنت کرد منم یهو فیلم هوای هندوستان کرد

میخوام ازش دل بکنم

نمیدونین چقدر سخته

ولی من اینکارو میکنم

گره خورده به همه داشته هام

ولی اینکارو میکنم.

اینجا مینویسم که خجالت بکشم از همتون و اینکارو بکنم!!

و همینطور خودم تو مخم ثبت کنم امروزو و از همین امشب استارت بزنم و مخم رو برای مسائل بهتر و کارای بهتر و ادمای بهتر ازاد کنم.

همین!


  • یه آدم

یکی از مزایای تی ای شدن برای من، در راستای فانتزیام بود.

یعنی

من همیشه میگفتم

خدایا

به جای اینکه منم مثل 99 درصد ایرانیا (به قول جدی که اینو میگفت بهم، میبینی یاور، دست من نیست، هرچی دارم تو این مرحله این انسان یادم داده و اتوماتیک اسمش میاد وسط، ضمنا دیروز خودش تهدیدم کرد که اگه ازش کلمه ای بنویسم اون میدونه و من، ولی who cares?! اون همیشه میزنه زیر همه حرفا و قولاش، منم مینویسم) که کژدار و مریض تا 5 سال میرن جلو با اون انگلیسی فکستنی و میچسبن به کامیونیتی ایرانیا و انگلیسیشون افتضا میمونه، میگفتم خدایا یه کاری کن من همون شش ماه اول انگلیسیم فیکس شه و مثل بچه ادم بتونم حداقل درست صحبت کنم، لهجه نخواستیم!!

دقیقا سه ماه نشده که من تو جامعه دانشگاهیم و انگلیسیم درست شد!

یه دلیلش همین تی ای شدن بود!!

خیلی خوشحالم!!


دومیش این بود که همیشه دوست داشتم با دانشجوها در تعامل باشم، و اونم اتفاق افتاد! هر هفته حداقل 10 تا دانشجوی جدید رو بهشون درس دادم (گاهی بیشتر)

دوست داشتم دانشجوهام از همه ملل باشن، اینم اتفاق افتاد.

از عرب و ترک بگیر تا وایت کانادایی، امریکای جنوبی، افریقایی، باحجاب بی حجاب، چینی و هندی و کره ای، کسی که امریکا به دنیا اومده و بعد اومده اینجا و کانادا رو دهات میدونه و ... به همه درس دادم، با همه تعامل داشتم و واقعا لذت بردم.

دوست داشتم بدونم مخشون چطوری کار میکنه، کپی میکنن از هم؟! میان ترم هاشونو صحیح کردم و همینطور ریپورتای ازمایشگاهونو، مراقب امتجان موندم. خیلی کارا کردم، اگه دو ترم دیگه هم اینکارو بکنم دیگه به همه فانتزیای کامیونیکیشن با دانشجویان میرسم.

دوست داشتم یه مطلب ساده رو به انگلیسی به دانشجوهام درس بدم. دادم.

درسته هرکی میفهمه من تی ای شدنو دوست دارم فکر میکنه اسکلم (همه اینجا تنفر دارن) ولی واقعا حال کردم.

دارم قدر باقی ازمایشگاههایی که تی ایشون هستمو میدونم.

ولی بعدش

میخوام کار کنم.

میخوام پول دربیارم

رشد کنم

ادم موفقی بشم

برم بالا

بعدش دوباره وارد تحصیلات اکادمیک بشم.

ولی فعلا میخوام کار کنم بعد درسم

میخوا هم با ادما در تعامل باشم هم ریسرچ کنم.

دیدین مثلا تو ایران موسسات ریسرچ بیس داریم؟

research based like R&D?

ازونا میخوام

امیدوارم تو کانادا بشه ازین چیزا پیدا کرد.


راستی

من نفهمیدم چرا شما انسانها میشینین وبلاگمو میخونین.


ولی در کل

اگه دست به دعاتون خوبه

برام دعا کنین.


چون امروز یه دونه کامپیوتر جدیدم برام خریدن اینجا

دیگه مریم 40 کاره شدم!

بخدا

یعنی بعد این به جای هفت صبح باید 5 صبح بیام اینجا و یک شب ازینجا برم بیرون.

کارا زیاد شده.

ولی من همچنان جدی مو میخوام گفتم شفاف سازی کنم.

راستی

بچه ها

اگه دوست دارین یه کشور خوب واسه ادامه تحصیل انتحاب کنین واقعا کانادا جای خوبیه (المانم عالیه)

کانادا واقعا جای خوبیه.

حقوقی که میدن اندازه المان خوب نیست

ولی همه چیش عالیه

مردمش عالین

دخترای خوبی اینجا زندگی میکنن

من یه عالمه دوست دختر خوب پیدا کردم. دخترای مهربون، خوش قلب، دل صاف، ساده، خوش گذرون، کسایی که پیششون یه لحظه هم غمگین نمیشی، همش میخندی، پسرای مودب و جنتلمن. حیف که بلوندن! حیف که چشاشون ابیه موهاشون طلاییه.

هم خونه ای من چشماش ابیه، موهاش طلایی، دقیقا ترکیب لئوناردو دی کاپریو با اون بارنی استینسون تو فیلم هاو ای مت یور مادر (چطوری با مامانتون اشنا شدم)، گل بگیرن سلیقه منو که همیشه از پسرای سیا میاه و غبغبو و بینی بزرگ (ولی خوش مو، موهای صاف) خوشم میومده.

:|



راستی این سوال مهمه:

من دنبال یه وب سایتی چیزیم

که بتونم بفهمم

مثلا اگه بخوام بعدا توی یه کلینیکی کار کنم در زمینه خون شناسی

باید چه تخصصایی بگیرم

چون مثل ایران که هست

مثلا میگی من مدرک مجتمع فنی دارم نمیدونم سرتیفیکیتام همه مال امتحانای بین المللی دوبی هست و خب کار بهت میدن.

اینجام گاهی اون قوانین جاریه

یعنی مثلا من فوق زیست یا هرچی میگیرم

ولی اگه یه مدرک تخصصی بگیرم تو یه فیلدی که مرتبط با زیسته توش راحت تر میرم سر کار

من اینو چطوری پیدا کنم اطلاعاتشو، سایتی جایی میشناسین که بهم اطلاعات بده؟!

  • یه آدم
بچه هااااااااااااااا
دومین آزمایشگاهی که توش تی ای هستم امروز تموم میشه!
دلم برای اون ازمایشگاه اولم که هفته پیش تموم شد الان داره تنگ میشه.
ولی کنار این ناراحتی، آدم یه خوشحالی ای وجودشو میگیره
اونم اینکه یوهوووووووووووووووو! من تونستم!! من تونستم!!!
یادمه اون اول اولا، که فکر کنم براتون اینجا ننوشتم، اسم من بدبختو جا انداخته بودن تو لیست. به دانشجوی ترم اول اصلا اجازه نمیدن بره تی ای بشه، تی ای شدن از ترم دو شروع میشه. ولی منو نرسیده فرستادن ازمایشگاه به 16 نفر درس بدم!!!!
قیافه من عین بدبختا بود از یه هفته قبلش.
یادمه رفتم واسه یه دونه از ازمایشا یغل دست یه دختر چینی واسادم که یاد بگیرم (اون خودش چند سال تی ای بوده) یادمه منو محل نمیذاشت (هیچ کسو نمیذاره مگر نیاز داشته باشه به کسی در اون صورت فوری مهربون میشه) بعد این گند زد به یه دستگاهی، گیج برداشت بازش کرد با موچین داغون کرد دستگاهو، بهش گفتم من کاری ازم برمیاد؟! برم کسی رو بیارم؟! گفت میتونی بری فلان استادو بیاری؟! گفتم کجاست؟ گف خیر سرم توام فقط 10 روزه اومدی اینجا (یادمه 11 ژانویه بود همچین چیزی) تو که ساختمونو نمیشناسی. گفتم میرم پیداش میکنم. رفتم پیداش کردم اوردمش! یادش بخیر! با همین تی ای ها الان میشینیم حرفشو میزنیم میخندیم که استاد میگفت تو دقیقا سال چندی هستی که اومدی ازم میپرسی من دنبال فلان استادم. گفتم استاد من فقط ده روزه اینجام به جز سوپروایزر خودم و منشی هیچ کسو نمیشناسم.
من یه فشاری رو تحمل کردم...
بچه ها من حتی نمیتونستم غذا بخورم... اونقدر تحت فشار بودم... یادمه میگفتم من برم با یه عالمه کانادایی انگلیسی حرف بزنم انگلیسی درس بدم؟! اونم درسی که خودم توش تازه واردمو هیچی بلد نیستم؟!!
من همیشه به خودم افتخار میکنم ازینکه میتونم خوب مدیریت کنم دور و برمو. یادمه بهتر ازون دختره که چندین سال بود اینجا درس میخوند و درس میداد تونستم ازمایشگاهو مدیریت کنم.
بچه ها باهام دوست شدن.
جلسه اخر همه تشکر کردن.
گفتن تو تنها تی ای هستی که از ما نفرت نداره اینجا تی ای ها زوری میان درس میدن (من واقعا تدریسو دوست دارم، برای همین میتونم خوب درس بدم)
کلیییییییییی دوست پیدا کردم....
انقدر دوست دارم یه روزی اگه رفتم جایی کار کنم با آدما در تعامل باشم....
منم نقاط ضعفم زیاده ها... یکیش مثلا اگه من چیزی رو نفهمم، نمیفهمم!!! مثلا اگه من این تعادل شیمیایی رو نفهمم، مینیمم تا 3 سال آینده نخواهم فهمید!!! اینو تضمین میکنم!!! یا مثلا احساسیم. احمقم دیگه.
آدمای احساسی احمقن.
یکیش من.
ساده ام. تا حدی ساده ام. احمق نیستم ولی ساده ام. خودم میفهمم.
ولی درس دادنو دوست دارم، تعامل با آدما رو دوست دارم. حتی ریپورت ازمایشگاه و برگه امتحان صحیح کردن و پراکتورینگو دوست دارم! اینا رو دوست دارم.
واقعا از این زندگی راضیم. اگه احساسی بودنمو بذاریم کنار کلا، از خودم راضیم. خیلی.
من برم
تا شب همینجوری کار دارم.
باید برگردم یه سوال خیلی مهم بپرسم درباره یه مطلب علمی-تخصصی مهم.
امیدوارم یه روزی جواب این سوالمو پیدا کنم.
چون اگه جوابشو پیدا کنم به آسونی میتونم هم کار خوب پیدا کنم هم توی علم به اون چیزی که میخوام برسم.
شماهام کمتر وقت بذارین رو وبلاگ من.
همتون برین بشینین سر درس و مشقتون.
:)
تا بعد

:)

  • یه آدم

خب این سومین موضوعه که قرار بود دربارش صحبت کنم.


چند روز قبل قرار بود گروه بازرسی بیاد از دهمون و دانشگاهمون دیدن کنه.

و این قضیه از چندین ماه قبل مشخص بود.

خلاصه

یه ماه بود که همکاران محترم بنده هیچ کاری تو ازمایشگاه نمیکردن و فقط و فقط استرس این بازرسی رو با خودشون حمل میکردن.

فقط استرس.

یعنی ازمایشگاه کر و کثیف بود. اینا هیچ کاری نمیکردن فقط غر میزدن.

منم افتادم از یه ور تمیز کردم و خیال هممون راحت شد.

یه دونه بطری توی فیوم هود بود.

یکی از دخترایی که 5 ساله اونجاست اومد بهم گفت مریم

این بطری رو میتونی بازش کنی؟

گفتم اره.

فشار دادم باز نشد. زیر هود باز کردم که نمیریم.

گفت این از 5 سال پیش اینجا بود وقتی من اومدم.

گفتم خب روش نوشته امونیوم استات

گفت نهههههههه اونو من نوشتم 3 سال پیش که بازرسی گیر نده این چیه چرا اسم و غلظف روش نیست؟

گفتم نمیدونم والا!

خلاصه گفتم ایا اجازه دارم اینو با مایع ظرفشویی یا دستشویی بشورم؟ چون هم اینو روغنی میکنه و روان میشه درش هم اشغالارو دور میکنه از درش و باز میشه. اون قسمتهای سفت رو باز میکنه.

گفت اکی.

شستم ظرفو

باز کردم

دیدم توش یا اب هست یا یه محلولی که 99 درصدش ابه!!!!

دختره میگفت ما تا همین پارسال مایع ظرفشویی نداشتیم (خالی بند) خب گیرم نداشتی

مایع دستشویی که داشتی؟! با اون باز میکردی!!

خلاصه ملت توی یه جهلی به سر میبرن که حد نداره.

من اگه برگردم به گذشته

باز میام اینجا

من اونقدرررررررر از زندگی در اینجا و از درس خوندن در سیستم امزشی اینجا لذت میبرم که حد نداره.

شب و روز خدا رو شکر میکنم.

تلاش میکنم یه زندگی خوب بسازم.

ولی همیشه هم گفتم که هر جایی مشکلات خودشو داره.

من اینجا رو با همه مشکلاتش دوست دارم.

حال میکنم.

ولی اینا خیلی محتاطن و یکمی ترسو. ولی مثلا جالبه که تو موارد خطرناک محتاط نیستن!!! مثلا

بابا!

با اون کپسول نیتروژن نرو توی اسانسور

اون جا اون اگه بیفته جا رو زمین یا هر اتفاقی برا بیفته تو در فریز میشی

گوش نمیکنن!

پریز برق تو ازمایشگاه جرقه میزنه

پسره با اون هیکلش میگه ولش کن!! چون اینا تو سیستم فکریشون اینطوری جا افتاده که اگه جرقه بزنه اتش نشانی فوری میزسه.

ولی اگه همون جرقه وقتی ایجاد بشه که تو پریزو به برق میزنی چی؟!

اینو فکرشو نکردن!!!

اینطورین

یه سری الگوی تکراری دارن

با اون دارن زندگی میکنن.

فکر نمیکنن.

اینجا اتش نشانی و پلیس و استاد راهنما و بقیه برای اینا فکر میکنن.

اینا فقط میان و میرن و میخوان فان داشته باشن. فقط تفریح کنن!

همین!!

یه سری الگوی تکراری تو مخشونه. 


اونروز دو سه تا بشقاب پیدا کردم رو میز که از سه ماه قبل که اینجا اومدم بودشو کثیف بودن و همونجوری مونده بود.

به اینا میگن اینا مال کیه؟

اگه شخصی نیست میشه استفاده کرد، گلدونی بذاری توش، چه میدونم مثلا توش دسمالی بذاریم بعد اینکه شستیم.

دختره اینجوری میکنه (این یه دختر دیگه هست، اون بالایی نیست که ازون بطریه میترسید) میگه همونجا ولش کن نشونرش به ما چه! گفتم شخصی نیست؟ گفت نه اینو قبلنا بهمون داده بودن استفاده کنیم مام استفاده کردیم انداختیم اونجا!

یعنی سلیقت تو حلقم!!

تمیز بودنت تو حلقم!

کر کثیفترین پسرای ایران ازینا تمیز ترن!! بخدا!


کلا سیستمشون اینه: هرچی میبینی دست نزن بهش، بنداز اونجا، ولی اگه چیزی رو نیاز داری برش دار استفاده کن باز کرکثیف بنداز اونجا.

همین!!!

کلا اینا صبح پا میشن

دوش نمیگیرن

میان دانشگاه

صبحونه میخورن

ناهار میخورن

3 ساعت حرف میزنیم

اینا فان دارن تفریح میکنن

میرن خونه

فردا دوباره تکرار میشه!

همشون اینطوری نیستن ولی بالای نود درصد اینجورین.

ولی اینا هب حدی قلباشون پاکه به حدی مهربونن به حدی مهربونن به حدی سالمن که حد نداره.

واقعا و واقعا حال میکنم و لذت میبرم ازنیکه تو همچین کشوری زندگی میکنم.

واقعا حال میکنم.

صد بار دیگه هم اگه فرصت بهم دست میداد میومدم اینجا.

سیستم اموزشی اینجا قابل قیاس با ایران نیست.

اینجا درس خوندن میچسبه به ادم، لذت میبرم... از ادما لذت میبرم... از همه چی.

از همه چی...

خدایا شکرت...

فقط پول برسون!!!!

پول میخوام!


دیروز رفتم دانشگاه

هوا بارونی بود عیننننننننن شمال خودمون

یه لحظه حس در خونه بودن بهم دست داد...

خیلی حسش قشنگ بود...

خیلی لذت میبرم...



  • یه آدم
امروز یهوووووووو بعد شاید 9 ماه دلم برای Alex Jolig تنگ شد!!!
من سالها قبل از اینکه برم آلمان، دیوونه این الکس بودم. دیووونننشششششششششش
من کلا صدا کلفتارو دوست دارم (شرمنده ام)
حتی بین خانوما خواننده های صدا کلفتو دوست دارم.
نمونه ابرو گوندش
Ebru Gundesh
چون از بچکی مسخرم میکردن که صدام نازک و زشته
ذاتا یه تمایلی در من ایجاد شده به سمت صدا کلفتا!
اینایی که صداشون کلفته، لطافت مطافت نداره.
خلاصه
یکی شیفته الکس بودم و هستم
یکی سباستین کخ!!!
ته خوشگلی، ته خوشتیپی، ته زیبایی
هیچچچچچچچچچچچچ هالیوودی ای به این انسان نمیرسه مگر راسل کرو فقط.
یعنی این سباستین کخ آخر مردونگیه (مرد رویاهام) مخصوصااااااااااا تو فیلم The lives of others
اینجا المانیا و بقیه جهان، بهم میگن خاک تو سرت با اون سلیقت
هرچی بینی بزرگو زشتو بدریخت هست رو تو شیفتشی (کامبیز حسینی و راغب علامه و محسون کیرمیزیگول و سباستین کخ رو نشونشون دادم و تحقیر شدم!!!) اینا همشون بلوند ملوند و حتمااااااا حتماااااااا قد بالای 185 و آدم جوون دوست دارن!
من کلا فیووریتام مردای بالای 37 اینا هستن!!!
دست خودم نیست.
این اهنگو گوش کنین (و این دختره چقدررررررررررررررررر با استعداده و هنرمنده! اینی که با این الکس میخونه)
یعنی منو بکشی یه شب با این الکس یولیش (یا یولیگ) زیر یه سقف نمیرم (تو خواب البته اگه با من بیاد زیر یه سقف) ولی ابهتش منو میکشه همیشه.
متاسفانه همه این هنرپیشه ها و این ادمای محبوبم بالای 50 سالن!! یعنی وقتی به پنجاه سال رسیدن من دیوونشون شدم!!!
خاک بر سرم!
کلا مردای ابهت دار رو بدون توجه به ریخت و قیافه دوست دارم.
این سباستین کخ و الکس دقیقااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا المانینا....
من شخصیت محبوبم، مرد محبوبم، مرد ایده الم، خیلی خیلی خیلی شبیه این شخصیتی که سباستین کخ ایفای نقشش کرده تو فیلم زندگی دیگران، که تو این وبلاگ دربارش نوشتم هست.
این دوست پسر من به مقدار زیادی شبیه این مرده تو زندگی دیگران بود. شبیه گئوک: The lives of others
همیشه میگفت زن و شوهر اگه دلشون با هم باشه دیگه همه چی حله. مخ من به مقدار زیادی بی مرز و حد میره جلو و این به خاطر این ادمه. دقیقا جلوی مخمو ول میکرد. بعد نمیتونست جلوشو بگیره بعد دعوامون میشد!!!
خلاصه شیفته سباستین کخ هستم و بعد الکس.
بقیه هم که سر جاشونن.
تقریبا دل نیست که، لات و لوت ترین پسرا دلشون تعداد کمتری دختر میخواد نسبت به دل من که همزمان 30 تا هنرپیشه رو با هم دوست داره!!!
بهله!
پی نوشت: جدی مو میخوام!
  • یه آدم

دیروز

رفتیم یه فیلم نامزد اسکار دیدیم تو سینما

Beauty and the beast

ما سه بعدی دیدیم چون سینمای شهر ما بعد از ساعت هفت دو بعدی این فیلم رو نداشت.

دو بعدی یازده دلاره.

سه بعدی 13 دلاره.

قبلشم رفتیم خوراک یونانی خوردیم

خیلی خوشمزه بود

:)

حال داد

فیلمش خیلیییییییییی قشنگ بود

واسه من که کلا یه بار تو ترکیه فیلم تو سینما سه بعدی دیده بودم و این دومین بارم بود خیلییییییییی چسبید. خیلی.

در کل ولی ترجیح منم دوبعدیه. دوبعدی رو بیشتر دوست داشته و دارم.

این فیلم بیوتی اند د بیست درباره یه دختره که با باباش اومدن تو یه ده کوچولو زندگی میکنن و قبلنا تو پاریس بودن.

دختره کلا سیستمش با مردم اون شهر جور در نمیاد. تو عوالم خودشه. فانتزی میزنه واسه خودش.

همش میگه خدایا من باید زن این پسر لاته بشم؟! اینجا بمونم؟

خلاصه یه روز باباش راهشو گم میکنه

دختر میره دنبالش که پیداش کنه

و ماجرا شروع میشه

پیام این فیلم در درجه اول برای من این بود:

به هرچی بخوای میرسی!

دختره در نهایت زن پادشاه میشه و دنیا رو هم زیر و رو میکنه.

ضمنا، من دیروز مطابق معمولم با رفیق دخترم بیرون رفتم نه با اون پسره که سه ماهه خوب اومده جلو.

چرا؟

چون من یه دختریم که تکلیفم با خودم معلومه.

چرا وارد رابطه بشم وقتی اعصابشو ندارم؟ من میخوام درس بخونم موفق بشم.

به علاوه

من جدی مو میخوام!!

یا یه جدی شماره دو میخوام.

به هر حال دیروز با همین دختره دوستم رفتیم و حالللللللللللللللللل داد!!! لپامون از خوشحالی قرمز بود.


چند روز قبل وقتی از فودبیسیکز برمیگشتم و منتظر اتوبوس بودم

یه دختر محجبه اومد

بعد زل زل زنان همینجوری واساده بود

بعد من عین این کانادایی مانندا که سریع اسمال تاک رو استارت میزنن گفتم طبق گوگل مپ اسکل بنده اتوبوس تا 6 دقیقه دیگه میرسه

بعد دختره گفت یس یس یس

بعد گفتم

May I ask you a question

گفت آری

گفتم 

آر یو Iranian?

گفت یس

گفتم خوشوقتم

منم ایرانیم

اسمم مریمه

دختره گفت مرسی مرسی

دختر خوبی میزد

مثه این دخترای پرادعای قد کوتاه دماغ عملی که تا ادمو میبینن پشتشونو میکنن و ضمنا موهاشونو رنگ کردن و مثل سیم ظرفشویی شده نبود.

خلاصه

سوار اتوبوس شدیم

دختره خودش فاند ماند نداشت ازینجا چون ازین کارمندای دولت بود بهش از دولت ایران پول میدادن

میگفت حقوق من تو ایران برابر حقوق یه کارگر تو اینجام نیست.

من تو ایرانی ماهی فقط نمیدونم سه میلیون درمیارم

اینجا یه کارگر ماهی شصت هزار دلار درمیاره.

گفتم بلهههههههه؟!!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

مگه سوپروایزر جدیه که (نه حتی خود جدی) که بگیم ماهی مثلا فلان ده هزار تا درمیاره؟!!!!!! اونم شصت هزار تا با کسر مالیات؟!!!!!

گفتم سالی 60 هزار تاست.

گفت عه؟!

گفتم تازه اگه سالی شصت هزار تا یه کارگر دربیاره اینجا ازش مالیات و هزار تا کوفت دیگه کم میشه.

تازه اینجا و ایران رو مقایسه نکن.

طرف ماهی هزار و سیصد تا خالص پول اجاره میده.

دختره گفت نه!

اگه فرض کنیم خیلی صرفه جویی کنه و تو یه اتاق زندگی کنه و روزی سه وعده نون بیات و حلوا بخوره فلان قدر براش میمونه.

اون لحطه حسی که بعضی وقتا جدی داره وقتی ادمای اسکولو میبینه و میبینه اینا فازشون کلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یه چیز دیگست

منم دیگه افسردگی گرفتم گفتم هرچی تو میگی درسته عشقم. فقط نمیدونم کی تو رو گرفته یا قراره بگیرتت (قسمت جدی بشه ازین زنای اسکل).

یعنی یه سری تصورات فضایی از خارج دارن که من تو ایرانم شاخ درمیاردم وقتی میشنیدم

یادمه شوهر عمه م میگفت تو پاتو بذاری خارج همه چی حل میشه

یه بار ازش پرسیدم دلیلی داری پشت این حرفت شوهر عمه جان؟

گفت اونجا خارجه با ایران فرق داره. من میفهمم تو نمیفهمی.

همین.

دلیل ایشون این بود.

والسلام!!!



یکی از خوشحالیام ایه که تو این سه ماهی که اینجام با کامیونیتی ایرانی خودمو قاطی نکردم.

نه که ایرانیا بدم بیاد نه.

اگه بدم میومد به همشون سلام نمیکردم.

اگه ازشون بدم بیاد تو ایستگاه اتوبوس نمیپرسم از طرف که ایرانی هستی؟! 

نه.

دوسشون دارم.

تک تکشونو

ولی میدونم داخل کامیونیتی چقدر درب و داغونه.

همین دختره میگفت (همین فیلسوفه که ایشالا قراره زن جدی بشه)

میگفت سال تحویلو تو جشن ایرانیا بودی؟

گفتم نه.

گفت بهتررررررررررررررررررررررر

من اونجا که رفتم بیشتر بهم حس غربت دست داد

یه مشت ایرانی عقده ای جمع شده بودن 

همه ارایش غلیظ

لباس مباس نو پوشیده بودن پز میدادن

ته دلم گفتم والا بقیه هم دانشگاهییامم همینو گفتن. دقیقا همینو گفتن. هم مردا هم زنا.



بچه ها چرا اینقدر عقده ای هستیم؟!!

چرا اینقدر بدبختیم ما؟


پی نوشت:

دختر جان، غزل

ممنونم از نظراتت

ولی نظراتت قشنگن

خصوصی ننویسشون دخترجان

بنویس بذار همه ببینن.

اعتماد به نفس داشته باش!

  • یه آدم

سلام

گفته بودم بهتون که میخوام درباره این سه موضوع براتون وراجی کنم؟!!


1. طرز رفتار و عملکرد دانشجویان کارشناسی در کانادا تو دانشگاه ما.

2. امروز یه زن ایرانی دیدم که جوون بود خاطرم باشه دربارش بنویسم. اینکه چه تصوری از "خارج" و حقوق کارگران و سایر موارد داشتن

3. ترسو و محتاط بودن کاناداییا.


خب من اومدم!!!

درباره موضوع اول اول یه ذره پرچونگی کنم!!

چند روز قبل،

وقتی تو ازمایشگاه داشتم به طرز عملکرد فسقلیام نظارت میکردم

یهو دیدم صدای جیز جیز شدید میاد

رفتم دیدم دور و بر هیتر (گرم کننده) یه عالمه اب ریخته حتی کنار سیمهاش!!!

اب سردو خود یخ رو میریزن رو هیتر بی احتیاز.

یعنی واقعا نزدیک بود حرقه بزنه اتیش بگیره.

به سرعت گفتم از محل دور شین لطفا 

برین دم در.

اگه خبری شد میگم الارمو بزنین.

فکر کن هر سری 8 الی 16 نفر ور میندازن گردن ما باید بهشون رسیدگی کنیم.

اینام پسر و دختر همشون خوشتیپ و خوشگلن. ولی عقل ندارن!!!

واقعا گیجنا.

گیجن

گیجن

صد رحمت به پسرای ایران

واقعا تر و فرزن

باهوشن.

فک کن

دستکش دستم کردم گفتم اگه من خشک شدم شما فقططططططططط الارمو بزنین و برین مارک رو بیارین.

همین.

اصلا به من دست نزنین.

شروع کردم همه جا رو تمیز کردم.

پاک کردم

ابو از سیمهای برق دور کردم.

یعنی یه مشت ادم گیج

همه بالای 21 سال

بعضیا 26 سالشونه

بعضیا همسن منن

دو تاشون سی سالشونه

ولی اونقدرررررررر اینا گیجن که هیچی رو نمیفهمن

مثلا میگی

برو توی Save data as

داده رو با فرمت اکسل که سی اس وی هست ذخیره کن

پسرو دختر

یکی از یکی گیج تر

یا ذخیره نمیکنن گیجا

یا اخرش میبینی

دی اس دبیلیو سیو کرده!!!!

بخدا هر جلسه اینو میبینم.

یعنی اونقدر گیجی تو؟!!!

خیلی گیجن

بعد من همسن اونا سی پلاسو استارت زدم خودم تو خونه شروع کردم به یاد گرفتن!!!!

دیدین ما شیفت و اینترو میزنیم دات کام رو خود کیبورد و گوگل وارد میکنه؟!

اینا اونو بلد نیستن!!!

slow motion!

جودی هاپز رفته بود تو شهر اون موجودات و اونا خیلی کند بودن؟ و این حرص میخورد؟ من گاهی همون حسو دارم.

ولی عجیبه که اینا رو دوست دارم!!!

مثل بجه هام میبینمشون.

همکارام گفتن ما اگه بودیم ول میکردیم به حال خودشون بذار بمیرن!!!!!! چون ما که مسئول نیستیم!!!

ولی من دلم نمیاد.

هیچوقت.

واقعا دوست دارم شاگردامو اونام منو دوست دارن

تو خیابون میبینن بیان با من صحبت میکنن

یکیشون خودکار و دفتر و کتاب ازمایشگاش جا مونده بود

به 4 نفر اون گروه ایمیل زدم کی کتابشو جا گذاشته؟ خودکارش جا مونده؟ چون نه اسم داشت نه هیچی دیگه.

دلم سوخت

گفتم باید 40 دلار به این لب بوک پول بده.

داده هاش توشه.

اصلا یه گیجین.

بیشترشون اینطورین.

ولی خب من کلا کامیونیکیشن رو خیلی دوست دارم برای همین از تدریسم لذت میبرم.

اونروز سر یه قضیه ای در یکی از ازمایشگاههایی که توش من تی ای هستم بسته بود.

به اون یکی تی ای پسر میگم تو برو استادو پیدا کن منم میرم پیش منشی ببینم چی میشه.

رفتم پیش منشی میبنیم اومده پسره پشتم واساده.

میگم چرا اینجایی

میگه گفتم ببینم تو چیکار میکنی لازم شد میرم!!!!!

پسر ایرانی بود الان 100 بار کلید 100 جا رو اورده بود!!!!!

پسره از من 4 سال بزرگتره!!!!!

والا

ولی اینا به شدت خوب و نرمالن و قلباشون پاکه.

کاناداییا رو دوست دارم!

  • یه آدم

خب من اومدم!

امشب خیلی بهمون چسبید.

همه بچه های ازمایشگاه رفتیم به جز یه دونه از خانوما.

خیلی خوش گذشت

خیلی

من یه نوشیدنی خوردم به اسم peach radler

یه همچین نامی داشت.

مزه ش خیلی خوب بود.

یه قول یکی از پسرامون خیلی لایت هم بود. ابجوش دوزش خیلی پایین بود.

من خودم با بادلایت و سایدر خیلی حال میکنم.

والا واسه ما که تو ایران با عرق سگی بزرگ شدیم!!  بیست لیوان سی لیوان اینجا ما رو مست نمیکنه.

بخدا.

اینا دوز ابجو ومشروب و موادشون خیلی پایینه

خلاصه اینطوری.

یادم باشه درباره 3 موضوعی که دو دو پست قبل تر گذاشتم حرف بزنم.

واقعا این 4 و نیم ساعت بهمون خوش گذشت.

واقعا بهم خوش گذشت.

لذت بردم از زندگیم.

هر روز اینجا حال میکنم. لذت میبرم.

امروز داشتیم با بچه ها حرف میزدیم.


یکیشون میگه من نمیرم امریکا کار کنم یا یه استان دیگه یا یه شهر دیگه حتی! (حتی تورنتو و ونکوور نمیره) میگه میخوام نزدیک باشم!! حال ندارم اسباب کشی کنم!!! خدایا من نه سال و نیمه دقیقا که با یه چمدون تو دستم (و گاهی ساک!!!) دارم بین شهرها و کشورای مختلف میچرخم. یه عالمه ایرانی میشناسم که از هجده سالگی و حتی سن کمتر با جرات و جربزه خودشون بیرون بودن و باتجربه شدن.


اینا پاس کانادا دارن. بعضیاشون دو تا پاسپورت دارن مثلا کانادا و هلند یا همچین کشوری ولی سختشونه برن یه جای دیگه!!!

یکی از جذابیتهای اینجا به اینه که با ادمای مختلف و با فرهنگهای مختلف اشنا میشم.


واقعا نمیفهمم چرا وقتی ابجو یا هرچی مثل اون میخورم به شدت ساکت میشم و میرم تو خودم. یعنی شدیدا ساکت میشم. همه میپرسن چرا ساکت شدی؟ چون من بای دیفالت نسبتا پرجنب و جوشم. پرهیجانم. یکی از پسرای بزرگتر از خودم اینو متوجه شده (کاناداییه) و نقش نسبتا حمایتی-حفاظتی به خودش میگیره وقتی من ساکت میشم. یه جورایی سعی میکنه منو ازون حس بیاره بیرون بدون اینکه بخوره تو ذوقم. از رفتارش خوشم میاد. پسرای کانادا به شدت جنتلمنن. به شدت. با آدم دقیقا مثل پرنسس رفتار میکنن. فقط چشماشون ابیه. موهاشون طلایی یا قهوه ایه. من به چشم برادری-خواهری اینا رو دوست دارم ولی اگه قرار باشه یه دونه پارتنر انتخاب کنم یه پسر سبزه بینی گنده زشت غبغب دار شکم دار بداخلاق ته دلش مهربون خوش قلبو ترجیح میدم. از اولم همین بودم. فکر نکنین هنوز ته مخم با فکر ایران زندگی میکنم نه. تو اروپام همین بودم.

ولی به چشم "انسان" اگه اینا رو نگاه کنیم، همشونو دوست دارم. همشون برام عزیز هستن. سفید و سیاه نداره. من هم خونه ایم هم کاناداییه. خیلیم بچه خوبیه. خیلی محترمه. خیلی محترمه. خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی. به ندرت همو میبینیم. شاید هر رور یه بار همو ببینیم. دوست پسرم همیشه میگفت تو دریای دوست داشتن همه انسانهای عالم هستی. واقعا کسی در جهان نیست که من ازش بدم بیاد. همه عالم رو دوست دارم.


ولی واقعا نمیدونم چرا اینطوری میشم :( همون ساکت و...


  • یه آدم