خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۱۵ مطلب در فوریه ۲۰۱۷ ثبت شده است

عجب فیلمی بود!!!

میا (اما استون) دختر جوانی مشتاق بازیگری است که در فاصله‌های زمانی آزمون‌های بازیگری خود به بازیگرها قهوه لاته می‌دهد. سباستین (رایان گاسلینگ) نیز یک نوازنده پیانو سبک جاز است که فعلاً با نواختن موسیقی در کافه‌های دلگیر سر می‌کند. میا و سباستین موقع رانندگی در یک بزرگراه شلوغ در لس آنجلس به هم برخورد می‌کنند و کارشان به مشاجره می‌کشد. چند ماه بعد در یک مهمانی آنها تصادفاً با هم رو به رو می‌شوند. ملاقات اولیه آن‌ها گرچه پر از طعنه و کنایه به همدیگر است اما به وضوح چیز دیگری بینشان شکل گرفته است. 


درباره فیلم لا لا لند نوشتم!

«سرزمین لا لا» که به لس‌آنجلس یا هالیوود و سبک زندگی خاصش اطلاق می‌شود تجلیلی صمیمانه و گرم از هالیوود و نه‌فقط صنعت فیلمسازیش که محیط و مکان‌هایش نیز هست. فیلم خوب می‌داند که افسانه‌ی هالیوود فریبی بیش نیست اما همچنان به تجلیل آن می‌پردازد و بدون ترس از رسیدن به چرند آن را در آغوش می‌کشد.


« لالا لند » در بخش های فنی بدون شک یکی از برترین های سال به شمار می رود. فیلمبرداری فوق العاده مخصوصاً در هنگامی که موسیقی به اثر افزوده می شود تماشایی و کم نقص است. طراحی لباس و صحنه یکی دیگر از نقاط قوت فیلم به شمار می رود که رنگ آمیزی های دقیق آن که برگرفته از موقعیت صحنه می باشد، توجه هر تماشاگری را به خود جلب خواهد کرد. « لالا لند » در بخش موسیقی نیز در اوج قرار دارد و قطعات شنیدنی فراوانی در فیلم وجود دارد که شیندنش لذت فراوانی دارد. شاید بتوان گفت زیباترین قطعه فیلم City of Stars باشد که عاشقانه است و پتانسیل های ماندگار شدن را داراست.


اینم نظرات نقد کنندگان بود که از وب سایتهای مختلف برداشتم!!!

فیلم نقش اول زنش اما استون هست!


امیلی جین «اما» استون (به انگلیسی: Emily Jean "Emma" Stone) (زاده ۶ نوامبر ۱۹۸۸) بازیگر آمریکایی است.

وی جزو بازیگران سریال "رانندگی" بود، اما اولین بار استعداد خود را در فیلم کمدی خیلی بد در نقش جولز نشان داد. وی بعد از آن در فیلمهای خانه بانی و ارواح دوست‌دخترهای سابق ایفای نقش کرد. بعد از آن در سال ۲۰۰۹، «اما» در فیلم کمدی-ترسناک سرزمین زامبی‌ها و همچنین فیلم کمدی-درام مرد کاغذی بازی کرد.

در سال بعد یعنی ۲۰۱۰ وی در فیلم مارمادوک به جای شخصیت "مازی" در این فیلم به صداپیشگی پرداخت و همچنین در فیلم کمدی ایزی ای بازی کرد که به خاطر آن نامزد دریافت جایزه گولدن گلوب برای بهترین بازیگر زن فیلم‌های کمدی یا موزیکال شد. در سال بعد یعنی ۲۰۱۱ وی در دو فیلمدیوانه‌وار، احمقانه، عشق و همچنین خدمتکاران ایفای نقش کرد. فیلمی که تحسین شدید منتقدان و همچنین موفق بزرگ تجاری را به همراه داشت. کمپانی سازنده فیلم‌های مرد عنکبوتی با تاکید بر اینکه دیگر قرار نیست نسخه چهارم مرد عنکبوتی ساخته بشودتصمیم به ساخت دوباره این سه‌گانه گرفت و اعلام کرد که نسخه جدید با الهام از فیلم شوالیه تاریکی فیلمی با معنا و جذاب‌تر خواهد بود و اسم آن را مرد عنکبوتی شگفت انگیزاعلام کرد، اما استون نیز در این فیلم در نقش گون استیسی بازی خواهد کرد. در ۲ می ۲۰۱۴ قسمت دوم این فیلم سینمایی مرد عنکبوتی شگفت‌انگیز ۲ اکران شد.


من اما استون رو خیلییییییییییییییییییی دوست دارم.

فیلم The help رو عالی ایفای نقش کرده، همین طور فیلم Easy A و بسیاری فیلمهای دیگش عالی هستن.

بهترین بازیگر هالیووده از نظر من.

صداپیشه اون دختر موقرمزه تو فیلم The croods که یه انیمیشن هست هم اما استونه!


بار اولم بود که تو کانادا میرفتم سینما و خیلی خوشحالم که اولین فیلمی که اینجا دیدم لا لا لند هست.

راستی لالا لند یه عالمه گلدن گلوب برده و نامزد اسکار در خیلی موارد شده حالا امشب مراسم اسکاره و من فکر میکنم اما استون اسکار رو هم امسال مثل گلدن گلوب میبره. این فیلم یه عالمه گلدن گلوب امسال برد. از جمله بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر زن و مرد و بیشتر تعداد نامزدهای اسکار رو داشت و همین طور گلدن گلوب رو.

در کل از امروزم راضیم!

ازینکه دوستای خوبی دارم که باهاشون میرم بیرون، گردش و تفریح سینما هم خوشحالم. 

راستی مرد پرنده رو هم اما استون خیلی خوب ایفای نقش کرده.

خیلی قشنگه فیلمش...

این یکی از شات های فیلم لا لانده که براتون میذارم:


  • یه آدم

"زندگی بازی دشواری است... به تو، پر نمی دهند تا پرواز کنی... می گویند از بالای صخره پایین بپر...

ممکن است در میانه راه، بال در بیاوری... ممکن هم هست سقوط کنی و بمیری...

مردم سه دسته شده اند...

اکثریت گیر افتاده بر سر پرتگاه... اقلیت متلاشی شده در کف دره... معدود پرندگان..."

  • یه آدم

خیلی جالبه

آقای روشنیان تو پست قبلی کامنت گذاشتن که باید چریکی عمل کرد موقع انجام کارها.

دقیقااااا دوست پسر منم همیشههههه اینو میگفت.

یکی از مشوق های من اون بود برای اومدن به خارج!

میگفت باید ضربتی اقدام کنی بری!! و اتفاقا اومدن من با اینکه کش اومد و کش اومد و کش اومد... برای کشورای دیگه، یه بار نیم فاند میدادن، یه بار گفتن فاند نداریم، یه بار استادش بدقلق بود گفت سه ماه اول پول ندارم (اینا همه برای اروپا اتفاق افتاد)، ولی به محض اینکه برای کانادا خواستم قدمی رو بردارم و به خودم گفتم چریکی برو جلو مریم! شد!!! شد! درجا درست کارا، به سرعت برق و باد!!!

در نتیجه به این قضیه چریکی عمل کردن من ایمان دارم!

ممنون از اقای روشنیان به خاطر این کامنتشون!

کامنت اون یکی دوستمونم عالی بود!

بخونین:

"ورزش بدنسازی قانون بسیار جالبی دارد که برای من درس زندگی است:

وزنه زدنهای شروع، باعث می شود تا عضلات خسته شوند. در این هنگام است که اغلب مردم هم خسته می شوند و دست از کار می کشند ولی دقیقا همین اشتباه است. عضله موقعی حجم می گیرد که از آستانه تحملش رد شوید. کسی که بعد از خستگی هم چند ثانیه ادامه می دهد در این ورزش موفق می شود ولی کسی که تا مرز خستگی می رود فقط حمالی ورزش را تحمل می کند و برای او فایده چندانی نداشته است."


یاورم که وبلاگمو کلا گذاشه کنار....

سلام یاور جان!



پی نوشت: حس نمیکنین مدتیه حرف جدی رو نمیزنم؟! چون دیگه جدی ای در کار نیست.

  • یه آدم

این جمله خیلیییییییییییییییییییی به دلم نشست....


برای رسیدن به "هدف" باید از مرز خستگی گذشت،باید نیرومندتر از توان خود بود

  • یه آدم

بلاخره تونستم فرصت پیدا کنم و این کتاب پروفسور شارلوت برونته رو ادامه بدم...

دیگه داره تموم میشه...

ازین کتاب لذت بردم...

خیلی...


اول یه کوچولو درباره این کتاب بگم:


این اثر درباره پسری انگلیسی است که برخلاف عقیده خانواده‌اش مایل نیست در نقش یک روحانی فعالیت کند به بلژیک می‌رود تا به عنوان معلم در آنجا فعالیت داشته باشد؛ او برادی ثروتمند دارد ولی برای اینکه مستقل باشد، از برادرش کمکی نمی‌گیرد و در مسیر فعالیتش دانستن زبان‌های متعدد به او کمک قابل توجهی می‌کند.

نویسنده در این کتاب بلوغ این مرد جوان و ماجراهای عشقی و شغلی‌اش را در مدرسه‌ای دخترانه بیان می‌کند. قهرمان داستان، کودک یتیمی بوده که پیشنهاد نزدیکانش برای اینکه در نقش یک روحانی فعالیت کند را نمی‌پذیرد؛ زیرا خود را برای این شغل مناسب نمی‌بیند. او به بلژیک می‌رود و شغل معلمی را برای خود برمی‌گزیند.


دور و بر صفحه 232 کتاب، نویسنده وقتی فرانسیس ایوانز هنری رو توی یه قبرسون در حالی که بالا سر یه قبری اشک میریخته میبینه و دست میذاره رو شونش، مینویسه که:

برق چشمهای میشی و روشن فرانسیس ایوانز را که بدون وحشت به چشمهای من دوخنه شده بود و آهنگ صدایش را که به من گفت: آقای من! آقای من! و نیز هنگامیکه دستش را در دست من قرار داد دوست میداشتم.

او کنارم ایستاد در حالی که نه پدر و مادرش زنده بودند و نه دارایی و پلی در بساطش بود.

دختری به آن سادگی و بی الایشی به منزله گنجی برای من به شمار میرفت، نمونه عاطفه و انسانیت، همان موجودی که در مخیله و افکار من وجود داشت. همان دختری که من در جستجویش بودمف صندوق قلبی مقدس و ایده ال که میتوانستم عشق خود را به آن سپرده و رویش صحه بگذار. موجودی دلخواه که همیشه درباره آن فکر میکردم، مظهر سعی و کوشش و استقامت، دختری که از لذات نفسانی دست کشیده بود و میتوانست خوددار و خودساخته باشد، محافظ و نگهبانی که میتوانست محرم اسرار من باشد تا بتوانم در کارها همواره با او مشورت کرده و با وی مونس و هم صحبت باشم.

فرانسیس نمونه ای از همه تمایلات و دلبستگی من و سمبلی از حقیقت و پاکدامنی به شمار میرفت، فردی متکی به خود که از وجدان خویش پیروی مینمود، دختری که میتوانست دارای تزکیه نفس و یک زندگی شرافتمندانه باشد، نمونه ای از شفقت و مهربانی بود بدون آنکه صحبتی ازین صفات نیکوی خود به میان آورد، معشوقه ای خوش مشرب اما خاموش و در عین حال پرعاطفه و درونی پرغوغا داشت، فطرتا بااحساس و پرهیجان بود که میتوانست موجب آسایش و منبع نیروبخشی در ساحت مقدس خانواده باشد...


پی نوشت: به نظرم همین که دارم فرصت میکنم که این کتابو بخونم (یعنی کتاب بخونم) نشون میده که زندگیم داره به روال عادی برمیگرده و رنگ و رو میگیره. خیلی خوشحالم!!!

  • یه آدم

امشب میخوام بهتون یکی از قشنگترین و بهترین نوستالژیامو بگم. 

اینو ببینین:

https://www.google.ca/imgres?imgurl=http%3A%2F%2Fsanekooh.ir%2Fwp-content%2Fuploads%2F2015%2F02%2F78119.jpg&imgrefurl=http%3A%2F%2Fsanekooh.ir%2F%3Fp%3D5327&docid=DWu2vtNuHDd1jM&tbnid=5o2u_zlG5Y6VuM%3A&vet=1&w=1280&h=719&bih=549&biw=1229&q=%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4%D9%87%20%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84&ved=0ahUKEwiF9a6D2ZrSAhUK7YMKHcRLB7UQMwghKAcwBw&iact=mrc&uact=8#h=719&imgrc=5o2u_zlG5Y6VuM:&vet=1&w=1280


و اینو


https://www.google.ca/imgres?imgurl=http%3A%2F%2Faxgig.com%2Fimages%2F53500146358103108083.jpg&imgrefurl=http%3A%2F%2Fmazandaranziba.blogfa.com%2Ftag%2F%25D8%25AA%25D8%25B5%25D8%25A7%25D9%2588%25D9%258A%25D8%25B1%25D9%258A-%25D8%25B2%25D9%258A%25D8%25A8%25D8%25A7-%25D8%25A7%25D8%25B2-%25D8%25AE%25D9%2588%25D8%25B4%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25AF%25D8%25A8%25D8%25A7%25D8%25B1&docid=aHm6E858h5KahM&tbnid=AuM8UjoxjC-JrM%3A&vet=1&w=500&h=375&bih=549&biw=1229&q=%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4%D9%87%20%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84&ved=0ahUKEwiF9a6D2ZrSAhUK7YMKHcRLB7UQMwgjKAkwCQ&iact=mrc&uact=8#h=375&imgrc=AuM8UjoxjC-JrM:&vet=1&w=500


و اینو

https://www.google.ca/imgres?imgurl=http%3A%2F%2Fmashka28.persiangig.com%2Fbanafshe.JPG&imgrefurl=http%3A%2F%2Fkaghaze-kahi.blogfa.com%2Ftag%2F%25D8%25A8%25D9%2586%25D9%2581%25D8%25B4%25D9%2587-%25DB%258C-%25D9%2588%25D8%25AD%25D8%25B4%25DB%258C&docid=4rOOeNBZq_4WbM&tbnid=RY4cppsmDwjMBM%3A&vet=1&w=410&h=308&bih=549&biw=1229&q=%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4%D9%87%20%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84&ved=0ahUKEwiF9a6D2ZrSAhUK7YMKHcRLB7UQMwgbKAEwAQ&iact=mrc&uact=8#h=308&imgrc=RY4cppsmDwjMBM:&vet=1&w=410


و اینو!

https://www.google.ca/imgres?imgurl=http%3A%2F%2Faxgig.com%2Fimages%2F66029752188389929199.jpg&imgrefurl=http%3A%2F%2Fmazandaranziba.blogfa.com%2Ftag%2F%25D8%25B9%25D9%2583%25D8%25B3-%25DA%25AF%25D9%2584-%25D8%25A8%25D9%2586%25D9%2581%25D8%25B4%25D9%2587&docid=Svlo0Cvzsym78M&tbnid=Xw09MDYcPv1r3M%3A&vet=1&w=533&h=400&bih=549&biw=1229&q=%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4%D9%87%20%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84&ved=0ahUKEwiF9a6D2ZrSAhUK7YMKHcRLB7UQMwgaKAAwAA&iact=mrc&uact=8#h=400&imgrc=Xw09MDYcPv1r3M:&vet=1&w=533


اینا اسمشون بنفشه هست!

بهشون بنوشه هم میگن!

دم عید درمیان... بیرون شهر اکثرا. یا تو خونه های ویلایی.

یادمه ما در به در میرفتیم دنبال اینا که بتونیم رنگای مختلفشو پیدا کنیم.

یعنی بابا بعد دو ساعت اعصابش قشنگ خراب میشد...

میگفت دو تا دختر با اون سن و قد و وزن راه افتادن دنبال 4 تا گل! منو کشوندن اینجا! خب گل میخواین برین گل بخرین! این چه وضعشه! (الان که یادم میاد میگم الهی من فدای اون قد و بالات بشم بابا که همیشه ما وقتتو میگرفتیم و سر کارای دخترونه این هوا میکشوندمیت اینورو اونور) بابای من صبر عجیبی داره. گاهی میومد ساعتها میشست تو ماشین جلوی مدرسه ما که خودمون نریم تاکسی بگیریم. نه که بی اعتماد باشه نه، اگه بود که من الان کانادا نبودم، شوهر کرده بودم و 2 تا بچه داشتم. دوست داشت بجه هاش همیشه تو امنیت و رفاه باشن.

خلاصه یکی از برنامه های ما دم عید این بود که بریم به هر قیمتی که شده 3 رنگ این بنفشه رو بچینیم و بیاریم خونه بذاریم سر سفره! بعدم دو روز بعدش میرفتیم دختر عمه مو (همون که تو پست جودی ابوتم که اولین پستمه درباره ش نوشتم) برمیداشتیم و اونم میبردیم این سه رنگ بنفش و صورتی و سفیدو بچینه!

این بنفشه ها برای من نماد عیدن، نماد چهارشنبه سوری ،نماد تازگی، نماد بوی سیب، بوی اجیل، دید و بازدید... بعدها شبکه منو تو و نمیدونم این چیزا بهش اضافه شد.

ولی این بنفشه ها رو خیلی دوست دارم.

حتی کانادا بوی عید رو میده برام....


پی نوشت: من مازندرانی نیستم... چون این لینکها همه به مازندران ختم میشه گفتم شفاف سازی کنم!

پی نوشت 2: به این چیزایی که گفتم، اینو هم اضافه کنین که بشینی آهوی پرکرشمه و بهار بازم بیا عشقو بیارش مارتیک رو گوش کنی! جدی میگم! این دو آهنگ نماد فروردین هستن برای من!

  • یه آدم

یادمه

تو دوره لیسانس

یه کلاسی داشتیم که جمعیتش بالای 60 نفر بود.

استاد تو امریکا درس خونده بود بنده خدا و سالها اونجا کار کرده بود و بعدش برگشته بود ایران برای تدریس و تحقیق.

اومد گفت بعد این، هر ماه من یه سری نمونه سوال براتون اماده میکنم که با نمونه سوالهای امتحان اشنا بشین.

حالا سوالم اینه: کی حاضره هر ماه بیاد این سوالای کپی شده (اماده) رو بین بچه ها توزیع کنه؟!

از ما بالای شصت نفر احدی دستشو بلند نکرد (امروز متاسف شدم برای خودم وقتی یاد این قضیه افتادم). احدی دست بلند نکرد. استاد گفت اکی.

گذشت و گذشت و گذشت، من اومدم کانادا، دیدم ماجرا از چه قراره، چرا این کاناداییا اینجوری بزرگ شدن ما اونجوری.

اینجا تو این یه ماه و 14 روزی که من تو سیستم اموزشی اینا بودم، بالای ده بار همین کاری که استاد تو ایران از ما خواسته بود رو انجام دادم، ده بار من ده بار جک، ده بار کلارا، بیشتر، انقدر ازین تعاون ها و ازین همکاریا میکنی هر روززززز خدا، که دیگه یادت میره هر روز چند بار با بقیه در تعامل هستی.

کسی دو بار نمیره اتاق میل باکس. روزی یه نفر میره پایین، خرت و پرتای بقیه رو از میل باکس هاشونم میاره.

استاد وقتی یه کاری رو از یکی میخواد، اون یکی یواشکی میاد میگه بیا مریم، من اینکارو قبلا انجام دادم، راهشو توضیح میدم تو دیگه انجامش نده بذار کارات جلو بیفته.

ناخوداگاه وجود اینا رو به سمتی سوق دادن که همینجوری دارن همکاری میکنن بدون اینکه خودشون متوجه بشن. تیم وورکاشون عالیه! اعصابشون ارومه. کم کم دارم یاد میگیرم ریلکس زندگی کنم. بیخودی استرس نداشته باشم.

هرکی برای خودش پلن داره، هرکی برای زندگیش برنامه داره، هیچ کس جای اون یکی رو تنگ نکرده. من تو سیستم دانشگاهیم، تو سیستم کاری نیستم و میگن اونجا به شدت رقابت و حسادت هست. من دارم درباره دانشگاه صحبت میکنم. 

خوشبحال بچه هایی که اینجا به دنیا میان و بزرگ میشن. خوشبحالشون. قبل از اومدنم به اینجا، همیشه میگفتم خدایا نکنه برم اونجا و ببینم خیلی با اون چیزی که فکرشو میکردم فرق داره؟ نکنه دنیا رو سرم خراب بشه؟! ولی حقیقتش از وقتی اومدم اینجا، نه تنها بهتر از اون چیزیه که فکرشو میکردم، بلکه هر لحظه داره بهترم میشه!

من نمیگم ایران بده اینجا خوبه! من هنوز عاشق کشورمم و هنوز قلبم براش میتپه و شبا خواب خونه و شهرمو میبینم.

ولی واقعا خوشبحال بچه هایی که اینجا به دنیا میان و اینجا بزرگ میشن! واقعا حسرتشونو میخورم.

یادمه یکی از دوستانم تعریف میکرد، میگفت تو انگلیس بچه های اول ابتدایی رو میریزن تو یه اتاقی، یه عالمه مدارنگی و ماژیک و نمیدونم مداد و دفترم میریزن تو همون اتاق، بعد به این بچه ها میگن نقاشی کنین!!! درو میبندن میرن! بچه ها اولش غر میزنن که چی بکشیم؟ چطوری بکشیم؟ ولی بعدش کم کم بعد چند دقیقه شروع میکنن به وارسی کردن مدادا و دفترا، شروع میکنن به حرف زدن با هم، به اینکه کی چی بلده، اونی که بلده نقاشی بکشه به بقیه یاد میده، اون یکی یاد میده چطوری رنگ کنن مثلا سقف اون خونه ای رو که نقاشی کشیدن و بدین سان اینا تیم وورکشون انقدر عالیه. 

واقعا خوشبحال بچه هایی که اینجا به دنیا میان و اینجا بزرگ میشن.

من حاضرم بچه م دلقک موفقی بشه، تا که یه پزشکی بشه که نفرت داره از شغلش. فکر کنم جای خوبی اومدم.

اینجا هم مشکلات خودشو داره، اینجا مدینه فاضله نیست. مشکلات خودشو داره. ملت شب و روز میدون دنبال کارا. من یه لحظه بیکار نیستم. ولی چون میدونی اگه برنامه ریزی کنی به همه چی میرسی، خب دیگه دلیلی نداره استرس بگیری یا بشینی غصه اینده رو بخوری. برنامه ریزی و تلاش داشته باشی بیشتر مشکلاتت حل میشه.

باز تاکید میکنم اینجا مدینه فاضله نیست و مشکلات خودشو داره. ولی در کل حس خوبی دارم.

همین!

  • یه آدم

یادمه که کتاب علوم تجربی ما تو راهنمایی 4 تا بخش داشت: 

فیزیک

شیمی

زیست

زمین شناسی

حقیقتش رو بخواین، قشنگترین درسا برای من تو راهنمایی: علوم تجربی، تاریخ و جغرافیا بودن.

من دوست داشتم به کشورای مختلف سفر کنم و ردبارشون اطلاعات داشته باشم.

دوست داشتم ساینتیست (SCIENTIST) بشم.


برای همین تاریخ و جغرافی رو دوست داشتم.


دوست داشتم از ژنتیک سر دربیارم. از تکامل.

ولی ازینکه بشینم توی زیست کل بدنو اکتشاف کنم بدم میومد!! یا که ببینم گیاها و جونورا پوستشون چند لایه داره بدم میومد! بمنچه!!!


برای همین توی علوم تجربی، از زمین شناسی و بعضی قسمتهای زیست شناسی و همینطور از شیمی خیلی خیلی خیلی خوشم میومد. و همینطور از فیزیک. فیزیک و شیمی عشق من بودن.

ارزوم بود یه روزی یه رشته ای رو بخونم که توش هم فیزیک و هم شیمی هم زیست هم ریاضی هم زمین شناسی در جریان باشه.

هر وقت که یه فیلم تو تلویزیون میدیدم که مثلا یه پسری/دختری دانشجوی علوم اینطوری هست کلی ذوق میکردم و تا تهش فیلمو نگاه میکردم.

هنرو هم دوست دارم ولی جانبی، نه به عنوان رشته اصلی.

خلاصه، در نهایت تونستم بیام به یه رشته ای که بین رشته ای هست.

همون چیزی که ارزوم بودم ولی خیلی عذاب کشیدما!!! تا برسم.

چون منم پدر و مادرم دوست داشتن پزشک بشم و من از پزشکی حالم به هم میخورد. به خاطر اینکه دلشون نشکنه! رفتم علوم تجربی خوندم و رسما گند زدم به همه ایندم. و به سختی تونستم سوئیچ کنم به این چیزی که الان هستم. ولی آخرش رسیدم!!! خوشحالم!!!

چند روز پیش دوباره یه دونه اتوبوس مدرسه دیدم و یاد سفرهای علمی افتادم.

همین خانم فریزل و بقیه. بعد به همکارام که کانادایی و چینی و اروپایی هستن انیمیشنو نشون دادم، دو تاشون گفتن آررررهههههه ما عاشق این کارتون بودیم!!! خلاصه یادم افتاد که یه اپیزودی توش بود، که اینا با اتوبوسشون میرن به یه سفر علمی توی بدن انسان.

بعد به خودم گفتم مریم!!! یادت هست وقتی این قسمتو دیدی، گفتی منم میخوام یه روزی از حساس ترین قسمتهای سلول آدما سر دربیارم؟! الان تو همون جایگاهی!!! آخرش رسیدی!


این بود:

https://www.youtube.com/watch?v=MC0VxD7P5UI


یادمه وقتی آسمون آبی بالای حیاط خونمونو نگاه میکردم، میگفتم یه روزی من دانشمند میشم و آسمون ابی رو باز نگاه میکنم و میگم مریم رسیدیییییییییییییییییییییی! الان هر وقت آسمونو نگاه میکنم اون حس بهم دست میده!

اینجا براتون علوم دوم راهنمایی و سوم راهنماییمو اپلود میکنم.

البته کتابا یه کوچولو (خیلی کم، در حد چند صفحه) فرق دارن. ولی در کل عین علوم خودمونه.

علوم دوم راهنمایی، کلشو دوست داشتم همه قسمتاشو.

نقطه عطف زندگی من دوم راهنماییم بود.

علوم تجربی دوم راهنمایی مربوط به سال هشتادینا
حجم: 4.27 مگابایت

علوم تجربی سوم راهنمایی مربوط به سال هشتاد و یک اینا
حجم: 15.8 مگابایت


این پست رو بعدا تو پست های آینده تکمیل خواهم کرد...

  • یه آدم

اینو برای غزل، مخاطبم مینویسم.

منم دوست دارم بشناسمت.

ولی حقیقتش خیلی سرم شلوغه.

واقعا سرم شلوغه.

وقت سر خاروندن نیست.

باور کن!

  • یه آدم

هوس کردم برم همه کشورای خاورمیانه رو بچرخم!!!

قبلشم ترکیه و قبرسو! و یونانو!!! افتاده تو مخم دست خودم نیست که!

  • یه آدم