خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۱۷ مطلب در سپتامبر ۲۰۱۶ ثبت شده است

با خجالتم چیکار کنم خدایا


با نداشتن اعتماد به نفسم چیکار کنم


خیلی اذیت میشم


همه میفهمن که من هم خجالتیم هم اعتماد به نفس ندارم


چرا من پیش همه باید این همه خجالت بکشم مگه من چمه :(


خیلی ناراحتم

خیلی

خیلی


حتی از خواهرم خجالت میکشم!


از همه خجالت میکشم!


روم نمیشه پیش آدما صحبت کنم، سرخ میشم. حتی وقتی درباره هوا صحبت میکنم.


خوشبحال خواهرم

چقدر راحت با آدما رفتار میکنه

چقدر راحت زندگی میکنه

چقدر راحت زندگی میکنه

واقعا دوست داشتم مثل اون باشم.

خوشحالش که مثل من نیست.

وقتی صحبت میکنه، وقتی نگاه میکنه تو چهره ش نمیتونی چیزی رو متوجه شی، برعکس من که فوری یا سرخ میشم یا خجالت میکشم و حتی خوشحالیا و ناراحتیام سریع تو قیافم خودشو نشون میده. حتی خوشحالیو ناراحتیم تو نوشته هام خودشونو نشون میدن!!! روم نمیشه تو جمع صحبت کنم. روم نمیشه حتی بشینم!

میرم خودمو گم و گور میکنم.

میرم چایی میارم، 

میوه میارم که کمتر منو ببینن.

تا ازم میپرسن حالت چطوره خانم؟

سریع خجالت میکشم و میگم ممنونم، خوبم.

بعد خواهرم خیلی ریلکس میشینه و خیلی راحت صحبت میکنه! دختر عمه هام، دختر دایی هام، همشون. فقط منم که عتیقه از اب در اومدم.

این همه زحمت کشیدم برای اینکه خیلی چیزا رو به دو رو بریام یاد بدم. بعد من روم نمیشه اونا رو تو جمع بیان کنم، بعد اینا همشون خیلی ریلکس میشینن حرفای منو تکرار میکنن و همه میگن به به!

خدایا چطوری عوض بشم!

آدمای دور و برم تو جمع منو پز میدن به هم، بعد من روم نمیشه حتی صحبت کنم، حتی روم نمیشه تو جمع بشینم!!!

گاهی وقتا واقعا دوست ندارم زندگی کنم تو این دنیا. واقعا گاهی دوست دارم بمیرم.

خدایا تو میدونی من چقدر عذاب میکشم.

مسئله جالب برام اینه که همه دوستای من و دخترای دو رو برم موقع راه رفتن تق و توق میخورن اینور و اونور، چیز و میزای دو رو برشون میریزه! برنمیگردن حتی جمع کنن مثلا وسایل مغازه رو! دو تا حرفم میزنن و میرن! بعد من با همه احتیاطم، و با اینکه هیچوقت با چیزی برخورد نمیکنم، باز میترسم به چیزی برخورد کنم! کلا حرکات دخترا تو نظر من سریع هست خیلی! خیلی بی احتیاطن! یا من خیلی خنگ و مشنگم!!!



بگذریم :(

مطابق معمول همیشه، مطابق معمول همه این بیست و چند سال زندگیم که همه نداشته هامو فقط آخرش گفتم بگذریم! و رد شدم!


دیروز از دوستم یکی از بچه ها پرسید تو تیم استان هستی یا نه؟

دوستم گفت اره! هستم!

گفت پس چرا تو مسابقه ها شرکت نمیکنی، تو تمرینا نمیای، اسمت تو لیست نیست؟!

گفت وقت نمیکنم! کارا زیاده نمیرسم :| در عوض میرم تو پارک بازی میکنم!

من حرفم اینه:

حتی اگه واقعا تو تیم هم باشه، ولی وقت نکنه هیچ کدوم این اور شرکت کنه، پس تو تیم نیست دیگه!!!

چرا اینا حتما باید پز بدن چیزی که ندارن رو!؟! نمیفهمم!!! 

یه خواننده ای هست به اسم محسون کیرمیزیگول، که من اکثر متن ترانه هاشو درک نمیکنم ولی در کل شخصیت اجتماعیش (اون چیزی که بیرون داره نشون میده و اون منش کلی ای که بیرون داره) و لیریک ترانه هاشو خیلی میپسندم. و همینطور فیلماشو، 5 Minarates in New York که عالی بود!

این مردو دوست دارم!

این یکی از کارهاشه که من خیلی دوست دارم.


https://www.youtube.com/watch?v=h3SUZNBjC9k&index=2&list=RDQIQFzIus7EA


این دو تا دختر بچه خیلی خوشگلن. و این کارش که بالای 10 ساله گوش میکنم ولی نهایتش 10تا کلمه شو هم درک نمیکنم ولی ترنسلیشنشو دیدم و خیلی خوشم اومده.



https://www.youtube.com/watch?v=OOJMaYBgsZA


به امید اینکه کل وبلاگم فیلتر نشه!


فردا میرم دو تا جایی که با بچگیام ارتباط کاملا مستقیم داره (نزدیکترین ارتباط)، و قرار بود یه روزی جدی رو ببرم اونجاها.

ولی قرار بود.

دیگه نه جدی ای در کار هست و نه رفتنی با اون. جدی کارای مهم تر داره و آدمای مهم تر داره و اهداف مهم تر و من دیگه دور میبینم که حتی تو یه سال یه بار یاد من بیفته. 

درست روز تولدم داشتم فکر میکردم، که اگه کسی منو یادش باشه، قاعدتا باید روز تولدمم یادش باشه.

خیلی جالبه آدمایی که من الان دیگه باهاشون ارتباط چندانی ندارم هم همگی یک صدا تولدمو تبریک گفتن! خوشبحالم که تو ذهن این آدما بودم! روز تولدم خیلی خوشحال بودم ازین نظر!


تو مدتی که مسافرت هستم، یه فیلمی دیدم به اسم Love Actually

که خیلی زیباست (نمیدونم فیلم Crash مال سال 2006 رو دیدن یا نه، یه ذره شاید شبیه هم باشن)،

IMDb ش 7.7 هست.

خیلی قشنگه.

منو یاد Valentine's day هم انداخت البته.

اگه وقت آزاد داشتین حتما ببینین :)

من دیوونه ایفای نقش Colin Firth هستم!

قیافه نگرانشو خیلی دوست دارم!

یه جورایی میتونست داداش بزرگ من بشه!!! شبیه خودمه تو فیلما!!!

همیشه محتاط، نگران، حرفو مزه مزه میکنه بعد به زبون میاره! اینتروداکشن طولانی ارائه میده!!

همه اینا ناشی از عدم اعتماد به نفسشه! خیلی احتیاط میکنه که به کسی برنخوره حرفاش یا رفتارش (تو فیلما، زندگی واقعیش به من ربطی نداره). 

تو فیلم The King's Speech فوق العاده بود. بهش میگفتن ب ب ب برتی، هول میکرد، اعصابش خراب میشد!

از شانس گند من آخرش شوهر من یه آدم مغرور و خودباور و خودخواهو پراعتماد به نفسو کله شق میشه.

این نخست وزیره چقدر خوشتیه تو این فیم!

فیلماشو هیچوقت دنبال نکردم.

ولی هم خوشتیپه، هم اینکه نقشش رو عالی ایفا میکنه. هم اینکه از خود کاراکتر نخست وزیر خیلی خوشم اومد تو این فیلم: مهربونو سنگین و کاردان و دوست داشتنی و با قلب مهربون!!

خدایا قسمت همه دخترا بکن!!! :))))))))))))))))))))))))


آخر فیلم، یکی از باباها به پسرش حرفی رو میزنه که من بهش باور دارم و مطابقش رفتار کردم همیشه (از وقتی که حس کردم یه جو عقل دارم تا الان که حس بی عقلی دارم!)، میگه بهترین کار دنیا همینه، که قبل اینکه دیر بشه چیزی رو بگی یا کاری رو انجام بدی که میخوای. برو به دختره بگو دوسش داری! پسر بچه به باباش میگه بابا اخه اون الان پرواز میکنه میره با خانوادش، باباهه میگه مهم نیست! تو در عوض پشیمون نمیشی تا آخر عمرت! من به مامانت به اندازه کافی نگفتم که دوسش دارم و الان یه دنیا پشیمونم.

منم اعتقادم همینه.

دوست داشتنا کم میشه به مرور زمان (ممکنه که کم شه)، عشق و علاقه ممکنه که کم بشه، ولی اینکه بگی عالیه، وقتی میگی هم خودت راحت میشی، هم طرف مقابلت متوجه میشه که دوسش داری و هم اینکه بعدها پشیمون نخواهی شد که چرا بهش نگفتم که دوسش دارم!


من آدمای زیادی رو دیدم، که به طرف مقابلشون نگفتن که دوسش دارن، بعد یه عمر پشیمون شدن.

من ولی هیچوقت تو زندگیم پشیمون نمیشم! 

واسه همینه که من هیچوقت نمیذارم دیر شه. به همه خوبی میکنم. به همه کمک میکنم.

هیچوقت نمیذارم دیر بشه!

در کل این فیلم ارزش دیدن داره.


من الان سه تا کتاب گنده دارم که باید بخونمشون و تمومشون کنم!!! هر لحظه تو مخم میچرخن!!!



پی نوشت: من چند تا خواننده خاموش دارم (مخاطبایی که معمولا هیچ کامنتی نمیذارن، مگر تو پیام خصوصی)، که وقتایی که خیلی خیلی خوشحالم یا خیلی خیلی ناراحتم بهم پیام میدن، تو مورد اول ابراز خوشحالی میکنن بابت خوشحالیم و تو مورد دوم بهم دلداری میدن و راه حل، من واقعا خوشحالم از بابت داشتنتون و ازینکه حرفامو میخونین بدون اینکه منو بشناسین! این حسش برای من خوبه! خیلی خوبه! خیلی خوشحال هستم ازین نظر!

  • یه آدم

تو کتاب تاریخ معاصر ایران اثر پیتر آوری نوشته شده:

هنگامی که یحیی دولت آبادی در سال 1913 پس از سه سال دوری از وطن، از سوئیس به ایران آمد، مملکت خود را به ملک بی صاحب توصیف کرد. او در نیمه راه بندر انزلی به تهران  (منجیل) برای اولین بار چشمش به بیرق ایران افتاد که بر فراز یه پاسگاه ژاندارمری کوچک برافراشته شده بود و از پاسگاه روسها خبری نبود. اما کوچکی پاسگاه نتوانست شادمانی این مسافر را از این که بلاخره نشانه ای از ادامه حیات ایران وجود دارد زایل سازد.

 

بلاخره تونستم یه کتابی پیدا کنم و قلق همه مقالات دستم بیاد! خوشحالم!

آرایشگرم هر وقت درباره سرخ شدن لپهام یا مثلا پسرا به طور کلی یا مثلا درباره پوستم یا موهام صحبت میکنه لپهای من سرخ میشه. دوباره میگه ای وای سرخ شدی تو، باز من سرخ تر میشم!!!

با سرخ شدن لپها چه کنیم؟!

خیلی من تابلو میشم که!

 

یکی از دوستای من خیلی برای من "خاص" هست.

اول یه چیزی دربارش بگم، اینکه وقتی مقنعه سر میکنه میشه شبیه 16 ساله ها و وقتی شال سر میکنه میشه شبیه 38 ساله ها! بهش میگم بابا! مقنعه سر کن!

این دوست من خودش سختشه تلاش کنه، ولی با یه قلب پاک و مهربون منو به جلو میرونه.

خودش حوصله نداره ها!!

ولی منو همیشه تشویق میکنه.

واقعا این دخترو دوست دارم.

 

یکی از دلایلی که باعث میشه من دیوونه پاییز باشم (در حدی که میخوام اسم یکی از دخترامو بذارم پاییز!) اینه که تو پاییز دم به دیقه صدای اره برقی (موتوری) میاد، ازینا که باهاش درختا رو قطع میکنن، نه که من از درختا بدم بیاد نه!!! این صدا مال پاییزه. درختای خیلی بزرگ و پیر و قطور و خطرناک برای خیابونها رو با این اره ها قطع میکنن، مخصوصا تو ابان و اذر....

صداشو دوست دارم

صداش مال پاییزه

فقط مال پاییزه

غم انگیزم هستا

ولی زیباست

هوس کردم سفر کنم به ترکیه!

ماههاست این فکر افتاده تو سرم و داره رژه میره!

واقعا میخوام برم ترکیه دلم تنگ شده!!!

 

یه مدته که مغزم دیگه نمیتونه هیچ اینده ای رو تصور کنه برای من، یا حداقل خیلی ضعیف شده و هر لحظه داره ضعیفتر میشه.

شاید به خاطر مسائل روزهای اخیرمه نمیدونم.

خیلی میترسم.

ازین میترسم که یهویی خودمو بکشم.

دیگه کنترل دقیقه هام دست من نیست.

حس میکنم مرگ خیلی شیرین باشه. نمیدونم. هم ترسناک هم شیرین. آدمو از همه تعلقاتش راحت میکنه. آدم راحت میشه.

دیگه ترسی در کار نیست. دیگه احتیاط معنا نداره. دیگه سکوت و ملاحظه کردن معنی نداره. راحت میشم.

واقعا از خدا اینو میخوام که این یه بارو! لطف کنه در حقم و زندگی منو تموم کنه. واقعا دیگه دوست ندارم زنده بمونم. کلی آرزو داشتم که میخواستم به همشون جامه عمل بپوشونم. ولی دیگه نمیشه. با این شرایط نمیشه. زندگی من جهتش داره بی دلیل عوض میشه و من مرگ رو ترجیح میدم و این تنها خواسته من توی این دنیا هست و یه جورایی فانتزیم شده.

امیدوارم به زودی ازین دنیا راحت بشم.

  • یه آدم

عجیبه که این سرماخوردگی من هر لحظه بدتر میشه!

بدن من فوق العاده قوی هست.

من امسال دو بار سرما خوردم در حالی که سالهای قبل من شاید هر پنج شش سال یه سرماخوردگی میداشتم!!!

امسال چرا من انقدر سرما میخورم!

جالبه که بیشتر ابریزش بینی هستو سرگیجه و سردرد!!!!

خیلی عجیبه!

بگذریم!


امروز هوا خیلی زود تاریک شد تو باشگاه!


خیلی دوست داشتم.

خیلی

اینکه دم غروب برم باشگاه یا کلاس زبان یا موسیقی یا مثلا نقاشی خط رو خیلی دوست دارم.

یا شب برم کنسرت.

یادش بخیر! قبلنا چقدررر میرفتیم کنسرت!

چقدر میچسبید!

من سلیقم تو انتخاب خواننده های ایران خیلی خیلی عجیب و غریبه و خیلی سخت گیرم.

اما اجبارا کنسرت خواننده های مختلف رو رفتم!

اینکه میگم اجبارا یعنی تو رو در وایسی با دوستم گیر کردمو رفتم!!

تنها کنسرتی که باهاش واقعا حال میکنم همایون هست...


چیزی که دوست داشتم و دارم، اینه که بعد کنسرت، بعد کلاس، بعد دانشگاه، بعد هرچی! برگردم به خونه خودم. نه که خونه گریز باشم و خانواده گریز نه! من عاشق خانواده ام هستم. واقعا عاشقشونم. ولی این یه حسه دیگه.

نمیخوامم ازدواج کنم.

دوست دارم خودم یه خونه حتی خیلی کوچیک داشته باشم، با دوستم / دوستام برم بیرون، و شب برگردم خونه و بدونم مجبور نیستم کلی ظرف و لباس بشورم و نمیدونم اشپزخونه رو تمیز کنم و غذای فردا رو مقدماتشو اماده کنم و ازین کارا.

دوست داشتم یه مدتی تنها زندگی کنم.

تنهای تنها.

همیشه نه ها.

اصلا.

خونوادمو دوست دارم.

دوست داشتم یه مدتی تنها زندگی کنم ببینم چه شکلیه!


دوستامو به خونه خودم دعوت کنم و با هم گپ بزنیم هر از گاهی

یکی رو دوست داشته باشم و بیاد خونم و برم خونش و بشینم باهاش صحبت کنم و لحظه های قشنگی رو سپری کنم باهاش. همین. این واسم قشنگه.

زندگی خوابگاهیم قشنگه ها.

خیلی قشنگه.

ولی تو دراز مدت خسته میشی.

زندگی من اینطوریه که: از خوابگاهیم و به خوابگاه میپیوندیم!

یعنی فانتزیمه که یه بار منم واسه خودم خونه داشته باشم!

قبل ازدواجم خونه داشته باشم واسه خودم!

روی مبل لم بدم! و کتاب بخونم، فیلم ببینم.

واسه خودم قهوه و چایی درست کنم.

دوست دارم یکی رو دوست داشته باشم.

دوستام وقتی میخوان به این چیزا برسن، میان میان بر میزنن!!! میگن خب با یه خل و چل ازدواج میکنیم هم به خونه مستقل میرسیم هم به خیلی چیزای دیگه!

من اینطوری نیستم.

من ازدواجو وسیله نمیکنم.

من دوست دارم خودم به همه اینا برسم!

عشق مجردی و خونه مجردی و این مسخره بازیا نیستم. سیگار و چه میدونم این چیزا با من جور درنمیاد.

دوست دارم یه مدت واسه دل خودم زندگی کنم...


دیشب به حدی حالم بد بود که تا صبح نتونستم خوب بخوابم.

شاید بگم خیلی کم پیش میاد که من به این شدت تب کنم و لبام ترک بخورن و بدنم بلرزه.

حالم بد بود.

بیدار شدم و رفتم پروفایل یه نفرو چک کردم.

یه وقتایی با جدیت تمام بهم میگفت برو بخواب!

منم حرفشو گوش میکردمو میرفتم میخوابیدم. جالبه که سریع هم به خواب میرفتم! 

دیشب حالم خیلی بد بود.

خیلی دوست داشتم باز بهم بگه برو بخواب! و من با همون تب و بدن لرز دار و سردردم حرفشو گوش کنم و بگیرم بخوابم!

جزء معدود آدمای زندگی من هست که من اینقدر ازش حرف شنوی دارم حتی تو وقتای مریضیم.

وقتی میگه خوب شو! من بلافاصله خوب میشم! مجبورم میدونی مجبور! هیچ وقت دوست ندارم حرفشو رد کنم یا بی توجهی کنم.

میدونی، بحث عشق نیست. بحث میخوام عمرمو به پاش بریزم نیست! یه حس خاصه. حس احترامه، حس دوست داشتنه. یه حسیه که واقعا نمیدونم چطوری توضیحش بدم!

کلا نمیدونم چطوریه سیستم. ولی من ادمای دور و برمو به شدت دوست دارم. 

آدمایی که تو زندگی من واقعا موثر بودنو خیلی زیادترم دوست دارم.

این بعد از شخصیت خودمو هم دوست دارم!


خدایا کمک کن ازین بلاتکلیفی دربیام!

تو خودت میدونی من منظورم چیه! همکاری کن خواهشا!


امیدوارم سرماخوردگیم خوب شه...


  • یه آدم

الان میفهمم چرا همه بهم میگن مهربونی و خوش اخلاق و زن زندگی! چون حس میکنم باید مامان همه باشم تا آدمای دور و برم حس miserable بودن بهشون دست نده! تا آدما حس کنن کسی دوسشون داره! تنهایی منو هیچ کس پر نکرد. هیچ کس. چون دقیقا اون دو نفری که باید پر میکردن و به زندگیم معنی میدادن اصلا وجود ندارن تو زندگی من! مرده شور زندگی ای رو ببرن که من قراره زن اون زندگی بشم! 

مزخرفه!!!


من این همه محبت از دوستم دریافت میکردم. 

تازه تازه متوجه میشم چرا راضی نمیشدم!

خیلی احمق بودم، اون بنده خدا که نمیتونست مامان من باشه. این همه محبت کرد و مادری کرد و آخرش من همیشه حس میکردم اون نمیتونه اون چیزی که میخوامو بهم بده! خب وقتی مامانت نیست و در جایگاه مادرت نیست و اصلا مهارت مادر بودن رو نداره، چی بهت بده!؟! خاک بر سرم!


ای خدا! :(


بدتر از همه!!!

اون بنده خدا دقیقا مشکل منو متوجه شده بود!

منو باش فکر میکردم داره اشتباه میکنه و ته دلم میگفتم این آدم چقدر قضاوت میکنه!

نگو درست میگفته!!!

چقدرم خوب موشکافی کرده و رسیده!


من کلا نباید شوهر کنم!!! مایه بدبختی همه میشم!!!


باید تو طرز تفکرم تجدید نظر کنم و این خلا رو ازش چشم پوشی کنم یا به طریقی پرش کنم!

الان میفهمم چرا اینقدر راحت میتونم رو پای خودم بمونم!! چرا همه بهم میگن شجاع و مستقل!! زندگی همینا رو بهم یاد داده!!


خدا رو شکر در نهایت فهمیدم چم هست!

چقدر مزخرفه سیستم من!!!

عوضش میکنم!



  • یه آدم

امروز رفته بودم آرایشگاه

خیلیم حالم خوب بود و همه چی عالی

برگشتنی هم تو شهر چرخیدم و یکمی خرید کردم.

یهویی سرما خوردم وقتی رسیدم خونه!!!

خیلی واسم عجیب بود.

خیلی!!!

ادالت کولد خوردم و خواب داره منو میبره!

میخواستم فردا صبح ساعت پنج و نیم برم ورزش کنم ولی نمیتونم!!!

حس میکنم دارم چاق میشم!

باید جلوی خودمو بگیرم و دوباره شروع کنم به هیچی نخوردن!


خدایا!

زندگی آن شرلی رو قسمت هیچ کس نکن. باور کن جذاب نیست. بعد بیست و چند سال صدای من داره درمیاد و دارم میگم بهت که اصلا جذاب نیست!

فدات شم

مرسی ازت


این کتابای جدیدی که درباره رشته تحصیلیم دارم خیونم خیلی قشنگن و خیلی دوسشون دارم.


در جهت تقویت همیشگی زبان انگلیسیم به زودی شروع میکنم به خوندن "پروفسور" شارلوت برونته...


  • یه آدم

خب، ازونجایی که این وبلاگ محرم راز منه! و من به خودم قول دادم که هر اتفاق کوچیک و بزرگی رو توش بنویسم، باید بگم که دیشب دور و بر ساعت 11 شب من متوجه شدم که یکی دیگه از فانتزیام اتفاق افتاده و از خوشحالی سکته زدم!!!

الان دیگه فقط یه داداش بزرگ و یه قیم قانونی نیاز دارم (تو مایه های قیم قانونی جودی آبوت!)!!!


راستی این پاییز چقدر قشنگه!

جالبه، من تو تابستون گاهی وقتا هوس میکردم که شبا ساعت 2 و نیم بخوابم و صبحم مثلا 9 بیدار شم، با اینکه این با خصوصیات بیولوژیکی بدن من سازگار نیست ولی باز میچسبید!

اما تو این 4 شب پاییز من شبا اتوماتیک 11 خوابم میگیره و صبح از 5 بیدارم!!!

جذابه پاییز!


یادمه تو دوران مدرسه (هر دوره ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان) همیشه یه سری دختر به اصطلاح خفن! و پسرباز تو مدرسه پیدا میشد بلاخره. به جرات میتونم بگم منم قابلیت این رو داشتم که شدت پسرباز و سر به هوا بشم. ولی خوشبختانه یه سری عوامل همیشه منو به راه راست هدایت میکرد و من یه دختری بودم که خیلی مودب و سنگین و متین بود و همه به بچه هاشون میگفتن ازین یاد بگیرین!!!!!!!!!!!

واسم عجیب بود که من الگوی مناسبی بودم!!!! من؟!!!!!!! ها ها ها


خلاصه،

یکی از دخترا یه دفتری داشت، توش مثلا جمله های عشقی با قلب شکسته و قلبی که ازش خون میچکه و دختری که زیر درخت پاییزی نشسته وجود داشت!

تو یکی ازون صفحات این بود:

پاییز را دوست دارم چون فصل غم است، غم را دوست دارم چون اه دل است، دل را دوست دارم چون تو را به من داد و تو را دوست دارم نمیدانم چرا!!!

بعد اونوقت ما اینو میخوندیم و حس عاشق بودن به ما دست میداد!!!!

انقدر ما مستعد عاشق شدن بودیم!!!


  • یه آدم

خدایا!!!

این همه آدم شب و روز واسشون هزینه میکنن و وقت میذارن پدر و مادرشون و حاشیه ندارنو حال زندگی رو میبرن واسه خودشون و آخرشم هیچی نمیشن! نمیخوام جای اونا باشم. نمیگم اونا بیهوده انا، میگم الگوی من نیستن و ترجیحا نمیخوام مثل اونا باشم.

ازت ممنونم که منو با حال عموم جامعه اشنا میکنی

ازت ممنونم که کمکم کردی دختر باشعوری بشم و از بالا به ادما نگاه نکنم و خودبرتربین نباشم

ازت ممنونم که کمک کردی با تلاش و شب و روز فکر کردن و کتاب خوندن بتونم خودمو از نظر فکری بالا بکشم و بفهمم که دنیا اول و اخرش بی ارزشه و تنها چیزی که میمونه واسم خوب بودنه و کمک کردنه

ازت ممنونم که دیر میرسونی منو به اهدافم ولی میرسونی بلاخره!

ازت ممنونم که خونوادم سالم و سلامتن

تن خودم سالمه و میتونم اثرگذار باشم نه فقط متاثر 

ممنونم ازت که کمکم میکنی از خودم کسی رو بسازم که آرزوشو دارم و مطلوبمه.

هر روزی که از خواب بیدار میشم میدونم که باز قراره تو چیزای خوب سراغم بفرستی و ادمای بی اهمیت و بی فایده و بی مصرفو خودت ازم دور میکنی

ازینکه دست نامرئیت همیشه همراه من بوده ازت ممنونم، ازینکه یه وقتایی تو زندگیم هیچ کس رو نداشتم جز تو، و تو خودتو خیلی واضح نشونم دادی و گفتی نترس من هستم، ممنونم ازت

ازت ممنونم که دستمو میگیری 

ولی من که از اول عمرم فقط دوییدم.

یه تنه نقش بابا و مامانمو پولو همه چی رو برای خودم ایفا میکنم، همه شب و روزمو میذارم برای اهدافم، فدات شم! تو هر روز خوان رستم رو برای من سخت تر میکنی! 

هر روز منو وارد یه مرحله جدید میکنی!

منتظر عدالتت هستم!!!

خواهشا تو اون چک لیستت یه نگاهی به اسم من هم بنداز البته اگه نوشته باشیش!!!

گاهی وقتا حس میکنم تو کلا منو بوسیدی گذاشتی اونور!

تو رو خدا منو شرمنده در و همسایه نکن میدونی من همیشه بیادت هستم و همیشه دوست دارم و قبل از خواب و بیدار شدنم و قبل آب خوردنمم اسم تو رو ذکر میکنم و به درگاهت دعا میکنم. خواهشا یه دستی به سر و روی مشکلات من بکش منو انقدر تنهایی نفرست سراغ مشکلاتم.

داداش بزرگ که بهم ندادی، خواهر بزرگ که ندادی، خیلی چیزای دیگه یا ندادی یا سعی کردی ناقصو بدی که یه جوری بشه که من حتی المقدور روزی چند بار تصمیم به خودکشی بگیرم و هر سری بگم دختر قوی باش! و دست بردارم از کارم. دیگه اینجا نمیشه همه چی رو نوشت.

کلا سعی کردی از هرچی مینیممشو در اختیارم قرار بدی!

لطف کن یه ذره گشاده دست باش خدا جونم!

من ازت شوهر و پول و ثروت کلان و نمیدونم قد 190 که نمیخوام!! ماشین و خونه که تو رویاهای من نیست! تنبل و بی اراده هم نیستم شب و روز دارم تلاش میکنم!

خواهشا یه ذره حواست به من باشه!

خواسته های من خیلی پیش پا افتاده هست.

خواهشا به منم نگاه کن!!!

یا منو انقدر قوی کن که به خواسته هام برسم.

یا منو بی شعور کن!

یا منو بکش!

منو تو این وضعیت نگه ندار!


والا بخدا من بنده هاتو فراموش نمیکنم هر روز خدا دارم بهشون کمک میکنم!!!

ممنونم ازت!

از طرف بنده شرمندت!

  • یه آدم

نشستم حساب و کتاب کردم، 

دیدم ازین 40 تا مقاله! والا بلا سه تاش بنیادی توضیح داده.

یعنی اول باید این سه تا رو بجوم و دنبال مقالات مرتبط هم باشم!

اون کتابه هم که مصیبتیه!!

من دور و بر ده ساله که یه ریز مقاله میخونم و خودمم نوشتم و میدونم که برای اینکه بتونی یهو 40 تا مقاله رو بخونی، باید بگردی اون مقاله اصلیه که قلق کار توش هستو چیدا کنی. اونو نمیتونم پیدا کنم هر قدر میگردم.

اگه اونو پیدا کنم بقیه تو یه هفته همه تموم میشن.


اگه خدا قسمت کنه

من بتونم این مقاله ها و کتابا رو تموم کنم

و به موازاتش کتابی متفرقه هم بخونم مطابق روال عادی،

میخوام کتاب پروفسور شارلوت برونته رو شروع کنم.



یکی از وبلاگ نویسانی که من نوشته هاشو خیلی دوست دارم، آقای یاور مشیرفر هست.

ایشون دانشجوی دکترای دانشگاه Brunel لندن هستن.

شرح زندگیشون و ماجراها تو وبلاگشون هست.

من خیلی سبک نوشتاریشونو دوست دارم.

خیلی.

مقدمه وبلاگ ایشون این هست:

در این وبلاگ شما دست نوشته های شخصی را می خوانید که خودش را یک «دیوانه تمام عیار» میداند. هر گونه انتشار این مطالب در هر جایی، بدون اجازه یا با اجازه از مؤلف، موجبات خوشحالی نویسنده را فراهم می آورد.

اسم وبلاگشم هست: دست نوشته های یک دیوانه

الجنون فنون. من با افتخار تمام از دنیای انسان های عاقل که در آن همه چیز قطعی است، عشق ناکافی است، زندگی مادی است، راستی با منابع مالی سنجیده می شود، بزرگی دل بزرگی حماقت است و انسانیت در پرتو داشتن است و نه شایستن، به دنیای بسیار ساده و بی آلایش مجنونین، دیوانگان و انسان های ساده دلی روی آورده ام که خنده هایشان از ته دل و گریه هایشان سوزناک است، آنان که بودن و هستن را در زیبایی و دوست داشتن جستجو می کنند، آنان که ارزش انسانی را به قلبش می سنجند و آنان که در نظر مردمان عادی دیوانه اند. /آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را هست دیوانه که دیوانه نشد این عسس را دید و در خانه نشد/


اینکه من چطوری پیداش کردم، خودش یه داستان جالب داره!
واقعا گاهی وقتا، بدون اینکه بدونی، چشمت چیزی رو میبینه یا گوش ادم چیزی رو میشنوه که بعدها قراره به بخشی از زندگیت تبدیل بشه... امیدوارم گوش و چشمتون بهترین ها رو ببینه و بشنوه.
خلاصه من یه روز به طور اتفاقی متوجه شدم که پسری که من ایشون رو به اسم آقای مشیرفر میشناسم، اسمش یاور هست.
مطابق معمول رفتم گوگلش کردم و به وبلاگش خوردم.
من دوست داشتم برم انگلیس (تا حالا نرفتم)، درس بخونم اونجا (یعنی یکی از مقاطع تحصیلیمم تو انگلیس باشه)، شاید به خاطر طبیعت و هوای شمال وارش (مثل شما خودمون) هست که من دوسش دارم و اینطوری تصور میکنم که اگه تو اون هوا نفس بکشم حس "در خانه بودن" بهم دست میده (قبول دارم البته که هیچ کجای دنیا وطن آدم نمیشه و ایران برای من یه رنگ دیگه داره و با دنیا عوضش نمیکنم). برای همینه که گل و درخت و سبزه دوست دارم، غاز دوست دارم، اردک دوست دارم. در حد توان مالیم گل میخرم، تعداد گلدونام بعضی وقتا به 60 تا میرسه، میشینم با حوصله هر شش ماه خاکشونو عوضمیکنم و براشون گلدونای جدید و بزرگ میخرم. آرزومه باغ گل و گلخونه داشته باشم. گلفروشی داشته باشم و تو بعضی روزهای سال مجانی گل بدم به ادما. "گل" رو دوست دارم. بید مجنون و بهار نارنج رو دوست دارم. اینکه بعدها متوجه شدم که این اقا تازگیا رفته لندن برای درس خوندن برای من حس خوبی به همراه داشت.
من دوست داشتم (و دارم) که یه مسافرت دو سه ماهه داشته باشم به انگلستان، برم تو شهر و روستای همه نویسنده های بزرگی که میشناسم، برم به موزه ها و احیانا خونه هاشون سر بزنم، برم به اون کلیسایی که پدر شارلوت و امیلی برونته اونجا کار میکرد سر بزنم، روبروی خونه ای که شارلوت توش کار میکرد بایستم و نگاهش کنم، به شهر جین آستین و خیلیای دیگه سر بزنم...
خلاصه وبلاگ این اقا رو دوست دارم.

من سفر کردنو دوست دارم
اینکه بتونم به خیلی جاهای دنیا سفر کنم، از مالدیو بگیر تا پکن و پاریس و نیویورک و خیلی جاهای دیگه، جزایر فنیکس تو وسط اقیانوس ارام و... دوست دارم همه جا رو ببینم.
سفر کردن رو خیلی دوست دارم.

همیشه دو تا عامل جلومو گرفته: نداشتن پول کافی، تلاش برای رسیدن به اهدافم.
امیدوارم یه روزی بتونم به اکثریت دنیا سفر کنم.

دفعه بعد درباره همین جزایر فنیکس تو وسط اقیانوس ارام میخوام بنویسم. اطلاعاتمم همه از زبان کسانی هست که به اونجا سفر کردن (من سخنرانی هاشونو دیدم).


پاییز رسیدها! من همیشه دوزاریم دیرتر میفته! همیشه سوم چهارم مهر متوجه میشم که پاییز اومده!!!
خدایا شکرت پاییز امسالو هم دیدم!
پاییز سراسر عشقه برای من!
تو پاییز من تازه میشم، عاشق میشم، دیوونه میشم! 
مثل دیوونه ها زیر بارون ساعتها راه میرم و سرما هم نمیخورم!
بارون منو با خودش میبره...
میرم زیر درختا وامیسم تا برگا رو سرم بریزن و باهاشون بازی میکنم... منتظر برف آذر میمونم... بی هواتر راه میرم تو خیابون...
هندسفریام همه خراب میشن!
هر پاییز من دو سه تا حداقل هندسفری میخرم چون زیر بارون میسوزن!!!
دوستم هر پاییز میگفت باز تو گوشیت آب رفته؟! میگفتم بهله! :) هر پاییز تلفن همراه من صد بار مریض میشه و سرما  میخوره! کیفام همه خیس، 8 تا کاور توکیفم هست که بپیچم دور وسایل مهمم، چند تا نایلکس و چندین نایلون فریزر تا بدونم دور مدارکم بپیچم و تو خیابون زیر بارون راه برم... من وقتی مریض میشم میرم زیر بارون.... خوب میشمو برمیگردم خونه.... من دیوونه پاییزم!
پانزدهم فروردین تا اوایل خرداد رو هم دوست دارم.... اتفاقا هر سال اتفاقات خیلی خوبی برام میفته تو این موقع سال، امسال هم افتاد! هرچی که بوی پاییزو بده، بوی ارامش رو، عشقو! من دوسش دارم!
همه فصلها برام قشنگن ولی پاییز یه شروع قشنگه برای من، تو پاییز من تازه میشم، زنده میشم، رشد میکنم... برای همین امسال میخواستم اون چیزی که میخوام رو تو پاییز شروع کنم پاییز مال منه...
پاییز من شامل همون 15 فروردین تا اوایل خرداد هم هست، شامل شهریور هم میشه!
پاییز مال منه!
گرمای تابستونو هم دوست دارم، پریدن تو آب رو، شنا کردنو، زیر درختا میوه خوردنو! رفتن به دیدن دریاچه ها و غازها، زیر درخت کتاب خوندنو، شبا بیدار موندن و با خواهرم فیلم دیدنو، اما پاییز مال منه....
دقیقا "دیوونه" میشم...
برای همینه که کتابای برونته ها و استین رو نگه میدارم تو پاییز شروع میکنم به خوندن!
منو عاشق میکنه!

پاییز مال منه!

پاییز برای من خیلی خاصه... از اول خاص بوده... خدایا عقدم پاییز بیفته! اواخر مهر، اوایل ابان... یا یه همچین وقتی، آذر هم قشنگه! شیطونه میگه پاییز امسال عاشق شم!

من یه دختر فانتزی بازم!
یعنی اول از یه چیزی خوشم میاد!
بعد میگم عه بانمک میشه اگه من به این برسم.
بعد مسیرشو هم تعیین میکنم!
بعد با همون مسیر میرسم.
الانم (همین الان، همین لحظه) دارم تو لحظه ای زندگی میکنم که فانتزیم بوده یه دوره ای.
من کلا یه چیزی میخوام که نداشتم و هر قدر فانتزی زدم هیچ کس نیومد در خونه ما رو بزنه وبگه بفرما خدمت شما! من داداش بزرگ میخوام!
من یه داداش بزرگ میخوام!
یه داداش مثل خودم!
کسی که بهش تکیه کنم.
من شوهر نمیخوام.
داداش بزرگ میخوام :(
خدایا چرا یکی نمیاد بگه بهم که من یه داداش بزرگ داشتم این همه سال و الان میریم دیدنش!!!!
برای همین، گاهی وقتا حس میکنم بهتره مسیر زندگیمو هر هفته یه بار منظم و دقیق بچینم تا همه اتفاق بیفته... یه مدته به این فکر میکنم که شوهر ایندم باید چطوری باشه چون مغز من هیچ وقت به این قضیه فکر نکرده. تو هجده سالگیم چرا فکر میکردم!!! ولی تو پنج شش سال اخیر هرگز.
باید بهش فکر کنم!
  • یه آدم

ای خدا دارم خل میشم!!!

هر روز یه پست میذارم!!

حس میکنم به خاطر تغییرات باشه...

نمیدونم.


دوستم همیشه میگفت تو یه اخلاق داری که برای خودت خوبه، برای من که قراره شوهرت بشم بده!

ازش هر دفعه میپرسیدم باز همون تکراریه؟ میگفت بله!


میگفت اگه پسری / مردی بهت پیشنهاد بی شرمانه و غیربیشرمانه و محترمانه داده باشه، تو نه تو چهره ت اونو نشون خواهی داد نه به من خواهی گفت نه حرف از دهنت بیرون میپره حتی اگه انقدر بزنمت که بمیری بازم تو دهنت باز نمیشه من بفهمم کدوم ادمی از تو چیزی خواسته یا حرفی زده یا مجبورت کرده کاری بکنی یا حتی از گذشته ت بگی واسه من و از چیزایی که بین تو و بقیه بوده! این واسه خودت خوبه و باعث میشه جنس مذکر ازت خوششون بیاد ولی من که تو رو دوست دارم فقط حرص میخورم و حرص میخورم و حرص میخورم! راست میگفت!

میگفت اگه زن ها هم حرفی بزنن تو باز دهنت چفت و بست داره و ازت حرف درنمیاد. پس من باز یه مرحله دانسته هام پیرامون مردم کمتره. پس باز به نفع دخترا و زن هاست.

امروز متوجه شدم که چفت و بست دهن من باعث میشه پسرا و مردا حس کنن یه مخزن اسرار و یه دختر رازدار و دختری که اگه بکشیش هم اسرار کسی رو بروز نمیده گیرشون اومده و این باعث میشه پسرا خودشونو رها کنن جلوی من و پیشنهادات بی شرمانه و غیربیشرمانه رو به راحتی بندازن بیرون و چون من جلوی خانمشون هیچی نخواهم گفت پس ریلکسن!!! شیطونه میگه منم مثل 99 درصد زنا بشم و برم فخرفروشی کنم جلوی خانمشون (عین این زنهای احمق بی خرد که کل دلخوشیشون در جهان این هست که شوهر فلانی ما رو نگاه کرد!!!!) و مرده به فنا بره!!! نه زشته ولش کن!

و احساس خطر کردم!


در راستای پست قبلیم و قضیه مقاله ها، بلاخره شکافشون رو پیدا کردم و در نهایت دو تا مقاله پیدا کردم که روش کارو توضیح داده!

ازین نظر خوشحالم.


از اون یکی نظر خوشحال نیستم.

همون قضیه که من چطوری به یه انسانی بگم که بابا من از یه چیزی خبر دارم؟!

در نهایت اون میشینه هر و هر به این قضیه میخنده ولی واسه من مهمه که اون خبر داشته باشه که من خبر دارم!

معضلات مسخره ای من دارم!!!


در کل، ازینکه یه دختر قوی و با پشتکار و باارده و اهنین و سنگین و متین و مهربون محسوب میشم (یعنی همه میگن هستم)، خیلی خوشحالم. ازینکه کینه هیچ کس تو دلم نمیمونه خیلی شادم. حسم خوبه!

ازینکه فکر مرگ باز پیچیده تو سرم ناراحتم!!!


نمیدونم چرا فکر مرگ یهو میپیچه تو سرم!

در کل خدا رو شکر میکنم.

همه چی رو دوست دارم.


ازینکه 8 سال پیش ادمای خیلی کمی منو دوست داشتن حس خود کم پنداری داشتم.

ازینکه دو سه ساله که دم به دیقه هر جا که میرم پسرا میفتن دنبالم و خواهش میکنن که دو دقیقه وقتمو بگیرن و با خانواده میان خونمون که رسمی باشه همه چی (حتما ترفند جدیده برای مخ زدن و بعد دو ماه طرفو ول کردن)، یه ذره یه جوری میشم. ازینکه حس میکنم به چشم کالا نگاهم میکنن اعصابم خرد میشه! اخه اینا درک نمیکنن که بابا من یه دختر بی کله و شادم که دوست دارم خودم بگردم پسری که دوسش دارمو پیدا کنم؟! ازین که پسرا ازم فقط "فان" میخوان اعصابم خرد میشه! ازینکه بگن خب دو روزدیگه اینو میندازیم بیرون از زندگیمون باعث میشه من به هیچ کس نزدیک نشم. همش حس میکنم قراره اینطوری بشه! چرا؟ آیا من روانی شدم؟


:|


حالا من هشت سال پیش اگه پامیذاشتم به یه مراسمی که مینیمم 10000 تا پسر داشت شاید دو نفرم نگام نمیکردنا! الان که نمیخوام ازدواج کنم با هیچ کس و نمیخوامم فعلا با کسی دوست شم همه میریزن رو سرم!

حکمت دنیا رو :|


  • یه آدم

 

یکی از وب سایتهایی که من ازش خیر زیادی دیدم، سایت Goodreads هست. این وب سایت فوق العاده هست.

شما تو این سایت یه اکانت درست میکنین (من البته چند سال بود که بدون اکانت ازش استفاده میکردم)، و میتونین فهرست کتابایی که میخواین بخونین رو توش علامت بزنین، نظرات بقیه کاربران درباره کتابها رو بخونین. کتاب مناسب خودتون رو انتخاب کنین. خوبیش به اینه که یه سایتی هست که تو همه دنیا ازش استفاده میکنن. پیشنهاد میکنم که حتما ازین سایت استفاده کنین.

 

درباره اون انسان جدی یه چیزی رو به صورت خواسته و ناخواسته متوجه شدم. یه مسئله خیلی مهمی رو.

حس میکنم اگه بهش بگم که خب قطعا میگه چرا رفتی دنبالش و فهمیدیش؟ حقیقت اینه که من دنبالش نرفتم. اون مسئله تقریبا دنبالم اومد! و دوم اینکه اگه بهش نگم هم حس میکنم که ازش چیزی رو میدونم که خبر نداره و این منو به شدت داغون میکنه.

امیدوارم خدا کمکم کنه! خدایا کمک کن :( هنوز دارم به این فکر میکنم که چطوری بهش اینو خبر بدم که بابا من ازین قضیه خبر دارم و من نرفتم دنبالش بلکه به طور تقریبا اتفاقی متوجه شدم :( واقعا هم از بابت دونستنش پشیمونم! وگرنه من فضول نیستم. واقعا نیستم. خدایا تو خودت شاهدی. شایدم اصلا براش مهم نباشه و وقتی بشنوه بخنده مثل اون سری! نمیدونم. به هر حال فکرم مشغوله.

 

 

ازین حرفا یکمی خوشم اومده:

در فرهنگ عامه ایران زمین ملت، شوخی یه معنی مشخصی داره، معادل استهزاء، بذله، جوک، خوشمزگی، ریشخند، لاف، لطیفه، لودگی، متلک، مداعبت، مزاح، مسخرگی، مسخره، مطایبه، هزل، بی حیایی، بی شرمی، گستاخی، لافی، لطیفه، ملاعبت هم نامیده میشه. شوخی، دیگه همه میدونن که شوخیه. جدی نیست. من تلاش میکنم بدون اینکه تلاش کنم البته شوخی کنم گاهی اوقات، شوخیام زیادی جدیه و گاهی اوقات هم شوخیام زیادی شوخیه، ولی همه میدونیم که شوخی شوخیه دیگه! بدترین جوک هایی که میشه گفت، جوک های قومیتیه به نظر من.

این ادم الگوی من نیست. دهنش خیلی وقتا چفت و بست نداره و همینطوری میندازه بیرون خیلی چیزا رو (به خاطر شغلش یا اخلاقش یا هرچی)، من خودم به خاطر یه طرفه به قاضی رفتنش گاهی وقتا ازش شاکی میشم. کلا کاری به شخصیتش و برنامه هاش ندارم من.

ولی انصافا این حرف بالا قشنگه!

همین!

 

اینو همون انسانی که بهش علاقه دارم میخوند! منم میذارمش اینجا که بخونین همتون! مال "نیما" هست.

سلام

 

حال همه ی ما خوب است.

 

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

 

که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.

 

 

با این همه عمری اگر باقی بود٬

 

طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد

 

و نه این دل ناماندگار بی درمان...

 

تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود

 

میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

 

اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

 

ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟

 

 

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام

 

خانه ای خریده ام

 

بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار

 

هی بخند

 

 

بی پرده بگویمت

 

چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد

 

فردا را به فال نیک خواهم گرفت.

 

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد

 

باد بوی نامهای کسان من میدهد.

 

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

 

 

نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،

 

بی حرفی از ابهام و آینه،

 

از نو برایت مینویسم:

 

حال همه ی ما خوب است،

 

اما تو باور نکن.

 

 

من این روزها خیلی مینویسم. دلیلشم اینه که خب مجبورم مقاله زیاد بخونم و زندگی آدمم که مسائل و دغدغه ها و مشکلات خودشو هم جداگونه داره و همه اینا رو هم جمع میشه و باعث میشه من بنویسم. دیگه حتی واسم مهم هم نیست که کسی اینجا رو میخونه یا نه. اون ادم اینجا رو میخون یا نه. کلا مهم نیست. فقط خدایا من بتونم از پس این کتابا و مقالات بربیام!! هر دو ساعت مغزم یه بار کامل تعطیل میشه. همه درسها جدیدن. التبه این حس رو دوست دارم. قشنگه :)

  • یه آدم