خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۶ مطلب در آگوست ۲۰۱۶ ثبت شده است

چقدر این تیکه تیکه نوشتنو من دوست دارم!

اینطوری ادم خالی میشه.

هر هشت نه ساعت یه پاراگراف مینویسیو راحت میشی! سبک میشی.

 

دیدین مثلا دارین یه موضوعی که از نظرتون خیلی مهم و حیاتی هست و بخشی از زندگیتون هست رو برای کسی تعریف میکنین و اونم میگه آهان، آره، درسته، بلا بلا بلا، بعد متوجه میشی طرف ابدا حواسش نبوده، یا حواسش به حرفات بوده اما همه حواسش نبوده؟ در حالی که اون موضوع یکی از حیاتی ترین موضوعات زندگی تو هست؟ طرف مقابلت مثلا رفته داره با بقیه صحبت میکنه، همزمان داره جواب پیامای بقیه رو میده، یا مثلا سرشو تکون میده اینور و اونورو حوصله ش سر رفته؟!

حسش خیلی بده!

امیدوارم هیچوقت تجربه نکنین. هیچوقت...

 

چند وقت قبل، یکی از مخاطبین وبلاگ نوشته بود برام: خوشبحالت که زبانت خوبه.

در جواب ایشون میخوام بگم که عزیز من! من زبانم تعریف نداره، ولی میتونم بگم که از وقتی دست چپ و راستمو از نظر عقلی! از هم تونستم تشخصی بدم، هر روز (هر روز ها) از سال رو من به خوندن انگلیسی مشغول بودم (یا گوش کردن یا دیدن).

یادمه ترم سوم دانشگاه بلاخرهههه با تعریفاتی که دوستان و همکلاسیام از موسسه های مشهور داشتن تصمیم گرفتم برم یه مصاحبه، یادمه خود Interview دورو بر ده تومن هزینه ش بود (خدا سال قبل که هزار تومن کلیییی پول بود و تو موسسه های دیگه اصلا هزینه مصاحبه نمیگرفتن از کسی). خاطرم هست که خانمه اومد تو، گفت خب وات ایز یور نیم؟ منم که اینو از قبل اماده کرده بودم!!!! گفتم مای نیم ایز محلقا! (مثلا)، گفت خب Tell me about yourself گفتم یا حضرت عباس! یعنی چی! و این در حالی بود که دانش انگلیسی من تو رشته خودم خوب بود (خیلی خوب نه، خوب)، گفتم my major is… گفت فقط همین؟ خب چطوری شد اینو انتخاب کردی، چرا میخوای زبان بخونی، شانس آوردم خانم بود! اگه اقا بود من سرخ میشدمو میپریدم بیرون اتاق و موسسه رو ترک میکردم و دیگه پامو توی هیچ موسسه ای نمیذاشتم!!! خلاصه مصاحبه من به قدری افتضاح بود که منو تو سطح Elementary از اون کتاب گذاشتن! تو کلاسمون یه کتاب رمان همیشه تدریس میشد، یه کتاب لغت و گرامر و کتاب اصلی که شامل همه اینا و مکالمات و رایتینگ میشد. من اولش به حدی گیج بودم! که حد نداشت. یادمه دو سه هفته اول من اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم. بار اولم بود که میرفتم کلاس زبان و عین این ادمای بی سواد فقط دست اینو اونو نگاه میکردم، هر ترم 20 واحد برمیداشتم و فشار وحشتناکی رو تحمل میکردم.

اون ترم رو هم تقریبا 6 جلسه شو از دست داده بودم (چون یهویی تصمیم گرفتم برم کلاس زبان! و خب وسط ترم بود، اونا که نمیتونن برنامشونو با من تنظیم کنن!!!). یادمه آخرای همون ترم من و دوستم باید لکچر میدادیم. بعد لکچرم حس کردم زبانم قوی تر شده، با اینکه شاید کلا سه هفته سپری شده بود. دلیلش میدونین چی بود؟ سه هفته هر روززززز 3 تا کتابو میخوندم از هر کدومشون چند صفحه. هر روز تمرین میکردم. تو اتوبوس که میشستم کل اون دو ساعت و نیم رو رمان میخوندم و هندسفری تو گوشم بود.

جالبه، که اون ترم نمره من فکر کنم 4 از 5 شد که خب بدک نبود. اما ترم بعدش من زبانم ازین رو به اون رو شد! ما دوباره مصاحبه اجباری داشتیم که بخشی از نمرمون بود و صبح جمعه ساعت 8 بود زمانش! یادمه من که اول ترم نمیتونستم خودمو معرفی کنم و همه خنده شون میگرفت بهم، اونروز به حدی بهتر از بقیه صحبت کردم که ممتحن نمره کاملو بهم داد و گفت تو خیلی با استعدادی! دیگه هم کلاس زبان نرفتم چون واحدای درسی خیلی فشار می اورد. یادمه ترم 5 وقتی زبان تخصصی برداشتم و مجبور بودیم تو کلاس مثل بلبل صحبت کنیم! استادم تو دانشگاه هر جلسه اولش منو صدا میزد میگفت بیا برای ما صحبت کن. هر جلسه. انقدر زبانم قوی شده بود که هر روز به بچه ها کمک میکردم. تمام ویدئوها رو ترجمه میکردیم با بچه ها و به بقیه میدادیم. از خودم میپرسیدم خدایا من همون آدمم؟ که پارسال نمیتونست خودشو معرفی کنه؟؟؟ میخوام بگم، که اگه چیزی رو بخوای از صمیم قلبت، و تلاشم بکنی براش، بهش میرسی، من تو دو ماه، زبانم ازین رو به اون رو شد. بعد ازون دیگه هرگز خوندن زبان انگلیسی رو کنار نذاشتم. همیشه رمان میخریدم و میخوندم. این خاطرات برای من به حدی دلچسب شدن، که الانم که الانه، هر از گاهی به دوستم میگم دوست دارم دم غروب یه کلاس زبان داشته باشم که موقع رفتن و برگشتن از کلاس هدفون تو گوشم باشه و کتاب بخونم! کلاس زبانم دوستای خوبی رو هم برام اورد. دوستایی پیدا کردم که الانم باهاشون در ارتباطم.

میدونین، صحبت کردن ما تا وقتی تو کشور انگلیسی زبان نریم هیچوقت مثل اونا نمیشه، ولی میتونیم گرامر و لغت و نمیدونم چشم و گوشمونو تقویت کنیم.

انقدر باید به منابع مختلف و کتابای مختلف چنگ بندازین، تا بلاخره پیداکنین که چه مدل آموزشی و چه کتابی برای شما مناسبه.

یه روز اراده کنین، و شروع کنین! و دیگه کنار نذارین! همه آدما با استعدادن، هر ادمی میتونه زبان یاد بگیره یکیش خودم (یکی باید این حرفا رو به من بگه که در حال حاضر سطح زبانم در حد مناسب نیست!).

 

راستی، این مستندای Taxi to the dark side و Winter on fire هم زیبا و دیدنی هستن.

اولی درباره یه جوان افغانی هست که اشتباهی توسط سربازا دستگیر میشه و بعد از روز بر اثر شدت شکنجه از دنیا میره! آخرش متوجه میشن که بی گناه بوده. یه جایی ازین مستند، در حالیکه داره نشون میده که زن ارتشی آمریکایی یه طناب دور سر یه افغانی پیچیده و با خنده و در حالی که مست هست اونو لخت لخت میکشه رو زمین، همون موقع یه سرباز دیگهبا گریه تعریف میکنهبرای اقای کارگردان که تو زندان های امریکا تو افغانستان گاهی وقتا بعضی سربازا از سر تفریح انقدددررررر با پا لگد میزدن به بدن این زندانیای بی گناه، که پای خودشون خسته میشده! و استاپ میکردن. آخه حیوان! تو بویی از انسانیت نبردی؟ دوست داری همون کارو باهات بکنن؟؟؟ امیدوارم سر تک تکشون بیاد. این مستندا چند سال قبل دیدم، ولی هنوز جلوی چشممه...

یه مستند دیگه که فوق العاده زباست، همین وینتر ان فایر هست که نوشتمش، درباره اعتراض مردم اوکراین به دولت هست (سال 2013 و 2014)، این مستند فوق العادست زیبا و جذاب و پر از عشق و دیدنیه! چه مردم شجاعی... مردم اول میرن تو میدون استقلال کیف شروع میکنن به اعتراض، بعد لباش شخصیا و پلیس اونا رو لت و پار میکنن و مردم پناه میبرن به کلیسا، از روز بعد همه اوکراین جمع میشن تو میدون استقلال شهر! انقدر تظاهرات میکنن و به روش قرن 16ام میلادی سنگر میسازن (در حالی که نه پولی دارن و نه امکاناتی) و تو خیابونا تو سماور چایی میخورن تا بلاخره پیروز میشن!

دیگه باید کم کم خاک و کود بخرم و خاک گلدونامو عوض کنم.

خیلی پر شاخ و برگ شدن و باید هر گلدون رو دو الی سه گلدون کنم! البته اگه فرصتی باشه. چون نیست ظاهرا. کلی کار مهم دارم.

گلدونای من 50 تا بود (اگه در توانم بود حتما تا الان صد بار باغ گلو گلخونه هم ایجاد کرده بودم!) که بتدریج به خاطر نامناسب بودن کود ارائه شده توسط مغازه دارا! و به خاطر گرمی هوا سوخت و من با وجود مراقبتهای شبانه روزی هیچ کاری نتونستم انجام بدم تا که رسید به تعداد فعلی :(

 

امیدوارم این خراشی که دوستام ناخواسته و اتفاقی رو صورتم کشیدن به زودی خوب بشه. خیلی پررنگه رو صورتم. امروز ازش خیلی خون اومد. خیلیم میسوزه.

 

این نوشته رو خیلی دوست دارم، چند بار هم چاپش کردمو دادمش به دوستام (با مقداری تغییر البته!)

دوست عجب امنیت خوبی ست

میتوانی با او خودِ خودت باشی

میتوانی دردهایت را

هرچندناچیز

هرچند گران

بی خجالت با او در میان بگذاری

از حماقت هایت بگویی

دوست انتخاب آزاد توست،اختیار توست

نامش را در شناسنامه ات نمی نویسند

نامت را در شناسنامه اش نمی نویسند

دوست عرف نیست

عادت نیست

معذوریت نیست

دوست از هر نسبتی مبراست

دوست سایبان دلچسبی ست ،

تا خستگی ات را با او به فراموشی بسپاری

 

این کتاب me before you که میخونمش، گاهی وقتای متنای بی نظیری داره (مثل کتاب A walk to remember)، یه جایی از کتاب از کتاب هست که دختره لوئیزا درباره خودش و Will همون پسره که لوئیزا پرستارش هست میگه:

The difference between growing up like me and growing up like Will was that he wore his sense of entitlement lightly. I think if you grow up as he had done, with wealthy parents, in a nice house, if you go to good schools and nice restaurants as a matter of course, you probably just have this sense that good things will fall into place, that your position in the world is naturally an elevated one.

من این دختره رو خیلی دوست دارم.

همین لوئیزا رو.

همسن منه.

یه جورایی اخلاق و رفتارش خیلی شبیه منه. نه تو همه موارد. تو یه سری مسائل.

میخوام بدونم اخرش چی میشه.

  

  • یه آدم

یکی از جذابیت های وبلاگ نوشتن برای من از ازل این بوده که هر وقت که مینویسم، در نهایت خودم به یه جمع بندی میرسم درباره زندگیم و همه چیز. و اینکه میتونم اطلاعاتم رو نه تنها جمع و جور کنم درباره یه موضوعی، بلکه میتونم با بقیه به اشتراک بذارم.

میتونم سه سال بعد برگردم به عقب و اینا رو بخونم.

کاری که با وبلاگای قبلیم (بک آپ وبلاگای قبلیم) میکنم.

در کل این حس رو دوست دارم.

من خودم خیلی چیزا رو، خوندن خیلی کتابا رو، معانی یه سری اصطلاحات رو از وبلاگها یاد گرفتم.

حسم به نوشتن خیلی خوب هست.

مخصوصا که هر شب مثلا یه پاراگراف مینویسم و وقتی به یه حدی میرسه پست میکنم تو وبلاگم.

اینطوری بهتره. اینطوری "هر شب" مینویسم! :)

 

 

بهتون پیشنهاد میکنم اگه قراره یکی از این فیلما و مستندا رو ببینین، بقیه رو هم حتما باهاش ببینین!

یعنی اول یکی رو، بعد اون یکی رو بعد مثلا سه چهار روز، بعد بقیه...

بعد وسط مستندا pause کنین، مثلا یه ساعت، بعد بقیه رو ببینین. یعنی نیم نیم ساعت نیم ساعت تماشا کنین تا خوب متوجه شین!

1.      The wolf of Wall Street

2.      ENRON the smartest guys in the room

3.      Inside job

4.      The big short

و اگه نظر منو میخواین، به نظرم بهتره اول 3 رو ببینین، بعد 4 رو، بعد 1 رو و در نهایت شماره 2 رو.

اما چرا من اصلا این فیلما و مستندا رو لیست کردم؟؟؟

از بین اینا، شماره 1 و 3 و 4 هر سه درباره وال ستریت (خیابانی در منهتن نیویورک که بازارهای بورس مهم دنیا در اون قرار دارن) هستن و همینطور به رکود اقتصادی سال 2008 مربوط میشن. این بحران (همون بحران مسکن سال 2008) با انفجار حباب در بازار مسکن آمریکا آغاز شد. حباب قیمت مسکن در آمریکا، در نهایت منجر به بوجود آمدن افراد بدهکار به نظام بانکی شد و خانه‌های این افراد که به عنوان ضمانت در نظر گرفته شده بود به نقدینگی تبدیل نمی‌شد.

به نظرم هر آدمی که تحصیلاتی داره باید درباره این بحران اطلاعات داشته باشه.

 

مورد سوم رو خودم عمدا توی لیست گذاشتم چون درباره فروپاشی یه شرکت خیلی بزرگ توی آمریکا (از بزرگترین شرکت های آمریکا از ازل تا الان) و خودکشی تعداد زیادی از کارمنداش و فرار مدیران اصلیش با مقدار هنگفتی پول هست.

اینو هم مغز من ربط میده به اون سه تا مورد نمیدونم چرا!

از گرگ وال ستریت واقعا بدم اومد. این فیلم به حدی چندش اور بودن شخصیتاش برای من که حد نداشت!!! حالم به هم میخورد.

همینطور از همه آدمایی که تویInside job  دربارشون صحبت شده!

و همینطور به خاطر فیلم The big short من در طول زمان خیلی حرص خوردم! هر قدر بیشتر درک کردم بیشتر حرص خوردم!

مجددا از اکثر پولدارا حالم به هم خورد.

 

 

یه کتابی رو تقریبا به نصف رسوندم به اسم "تاریخ معاصر ایران" اثر پیتر آوری.

اقای پیتر آوری یکی از نویسندگان بریتانیایی هستن. ایشون ایران شناس بودن و ضمنا جایزه فارابی رو از رئیس جمهور ایران به خاطر بهترین ترجمه غزلیات حافظ از فارسی به انگلیسی دریافت کردن. اینو هم از ویکی پدیا داشته باشین:

وی در جوانی در نیروی زمینی بریتانیا در هند خدمت کرد و در آن جا با زبان فارسی آشنا شد. سپس در شرکت ملی نفت ایران و انگلیس استخدام شد و در آبادان مسئول آموزش زبان فارسی به انگلیسی‌ها شد. ایوری بعد از ملی شدن صنعت نفت در ایران، در استخدام شرکت ملی نفت ایران باقی ماند و از این طریق با زبان و ادبیات فارسی بیشتر آشنا شد.

در مراسم تدفین اقای اوری، کشیش اظهار داشت که وی طی نامه‌ای خواسته است تا پس از مرگ مدال‌های افتخار و لوح تقدیر و جایزه ویژه جشنواره بین‌المللی فارابی را که از رئیس جمهور ایران به خاطر بهترین ترجمه دیوان حافظ به زبان انگلیسی دریافت کرده بود، از وی جدا نکرده و در تابوت وی بگذارند که بنا به وصیت اینچنین عمل شد.

این کتاب فوق العادست!

وقتی میخونیش، حس میکنی که خدایا! چقدر خلق و خوی مردم ما در گذر زمان ثابت مونده!!! (و همینطور این حس رو من از کتاب "خاطرات حاج سیاح یا دوره رعب و وحشت" که به کوشش حمید سیاح گرداوری شده گرفتم.) مردم ما هنوزم عشق خارج رفتن دارن (بی دلیل دارن! دلیل مشخصی نداره! میخوان برن خارج!)، از ازل اهل مد و خریدن 1000 تا خونه و پز دادن بودن. هیچوقت برای دل خودشون زندگی نکردن! این ژنتیکیه یعنی؟ تو خون ما هست!؟!! عجیبه!

کتابش فوق العادست. من نمیگم به هرچی که این کتاب گفته اطمینان کنین. نه! من میگم 10 تا کتاب حداقل از تاریخ معاصر ایران بخونین، اینم یازدهمیش، بعد مقایسه کنین. خواهید دید که این کتاب خیلی از حقایق رو بازگو میکنه!

یه جایی از کتاب هست، که میگه مردم ایران به حدی براشون خارج رفتن و با خارجیا!!! رفت و امد کردن مهم هست که وقتی اهالی یه محل سر تقسیم اب دعواشون میشده، اونی که "خارج" رفته بوده! و با یا با خارجیا معاشرت داشته حق با اون بوده!!

خدایا!!!! کی میام پیش تو!

 

 

میخواستم درباره اسیدپاشی بنویسم.

دوستی که باهاش رفته بودم سینما میگفت تو که رفتی بیرون (تو پست قبلیم ماجرا رو نوشتم)، دخترا باز داشتن میخندیدن!!! دخترا به چی میخندن! متوجه نمیشم! حتی وقتی منتظر دوستم بودم و تو سالن سینما واساده بودم باز همه با خنده تعریف میکردن واسه هم این فیلمو. خنده داره؟!!

 

با دوستم رفته بودم ازین کافه ها (که شبیه کافه های اروپا بود اینی که رفته بودیم)، همه بدون استثناء (به جز من و دوستم و دو تا دختر دیگه) سیگار میکشیدن. من نمیخوام نقدشون کنم. نمیخوام قضاوت کنم، ولی برام حقیقتش عجیبه که مثلا یه دختر 18 ساله که پول داره هفته ای سه بار بیاد کافه با دوستش و مینیمم ماهی یه تومن هزینه کافه ش فقط باشه، تند تند پشت هم سیگار بکشه! اینقدر مشکل داری تو؟؟؟ امثال اینا رو کوچیکترا میبینن و یاد میگیرن. دقت کنین! من یه دختر عادی ام و میخوام مثل آدم زندگی کنم. من برای آزادی ادما احترام قائلم، من اعتقادم اینه که هرکی هر طور که دوست داره باید زندگی کنه. من به خودم اجازه ندادم و نمیدم که کسی رو نقد کنم. هر وقتم ببینم ناخوداگاه به خاطر فرهنگ حاکم بر ادما نشستم دارم غیبت میکنمو نقد میکنم میزنم تو سر خودم که دیگه تکرار نکنم. من جلوی خودمو میگیرم. من چشممو به روی این چیزا میبندم. اما برام عجبیه که دختر 17 هجده ساله مینیمم سه تا سیگار تو یک و نیم ساعت میزنه!!!

یکمی حیرت میکنم!

  

  • یه آدم

حوصله که نداشته باشی، حتی هدیه هایی که میخوای بدی به دوستات رو هم با بی حوصلگی کادو میکنی. کنترست و زیبایی رنگها در کنار هم رو رعایت نمیکنی.... یه اوضاعی میشه....

همه متوجه میشن که حوصله نداری! آبروت میره!!

حتی یادت میره یه شاخه گل بخری بذاری توی همون سبد کادو!

 

  

بعد از n سال زندگی در این دنیا!!!! متوجه شدم که شباهت قیافه آدما میتونه نشون دهنده شباهت رفتاری و ارزش هاشون به هم باشه.

من سه نفرو میشناسم از دوستانم (سه نفر!) با سن های مختلف (31، 34، 37 و هر سه خانم) که شباهت زیادی داره قیافه هاشون به هم (و ادا و اطواراشون، نحوه صحبت کردنشون و...) و دقیقا یه عکس العمل رو نشون میدن در شرایط مختلف!

مثلا (این مثال واقعیه و برای هر سه اتفاق افتاده)،

هر سه اینا عشق رانندگی دارن (چرا؟) و هر سه اجبارا 206 دارن (چرا؟ دوچرخه هست وقتی، چرا ماشین!) و هر سه بدترین تصادفات رو داشتن و هر سه فحش میدن بقیه راننده ها رو موقع رانندگی (دیدما) و هر سه طرز نگاهشون به جنس مخالف یه جور هست، هر سه گریزون از درس هستن ولی هر سه فوق لیسانس دارن و هر سه با دیدن تی ای ها و مخ زنی و .... نمره میگیرن. یا مثلا استاد غیبت کردن به طریقه حرفه ای هستن، استاد دو به هم زنی، استاد به هم زدن میونه آدما (مخصوصا زوج ها) ،استاد نشون دادن خودشون و جلب توجه در میان آقایون! خنگ هستن (واقعا هستن، من چند بار از هر سه شون پرسیدم که جواب هاو ار یو چی میشه، واقعا بلد نیستن!) و این در شرایطیه که دو تاشون از 9 سالگی کلاس زبان رفتن تا 28 سالگی (دیپلم زبان دارن! این دیپلم چی هست؟!) اینا استاد مسلم کشیدن مو از ماست در مواقعی هستن که قراره مثلا حال یکی رو بگیرن، اینه سه نفر خیلی خودخواه و مغرورن، به شدت خالی میبندن، به شدت، نمیفهمم چرا خالی میبندن، بابا خالی نبند! اعتماد به نفس فراوونی دارن (کاش منم اعتماد به نفس داشتم)، این کلی اخلاق مشترک دیگه دارن، مثلا نحوه جلب توجه در بین آقایون و به اصطلاح خودمون مخ زنی، نحوه ارایش، نحوه چشم و ابرو رفتن!!! اینو یاد گرفتن، یعنی بیکارا نشستن وقت گذاشتن رو این قضیه. اینکه قیافه میگیرن برای دخترا (برا یمن نمیگیرن چون من اصولا از سر تواضع با دخترا رفتار میکنم و با هیچ دختری بحثم نمیشه)، اینا یه عالمه اخلاق مشترک دارن. اما یه چیزی که باعث شده من دو تا شاخ دربیارم و اینو اینجا هم بنویسم (نتونستم تنهایی هضمش کنم)، اینه:

هر سه اینا! وقتی دوست پسر سابقشونو تو خیابون دیدن (دوستی که ازدواج کرده) بوق زدن و مثلا گفتن علییییییی سلام! و علی از دور دیده که ای وای زهرا چرا داره منو صدا میزنه! اینا بوق زدن بیا سوار شو بینم!! بعد علی اومده سوار شده (پسره دیگه!!) بعد گرفتن پسره رو بوسیدن و کلی گریه کردن (آقاه، یعنی هر سه اقا در اون زمان ازدواج کردن)، و بعد رفتن ددر! و بعد گفتن که من عشقتو فراموش نمیکنم و رابطه با مرد متاهل متعهد شاید یه بچه دارو!!! رو دوباره شروع کردن! بعدم اینو با افتخار تعریف کردن هر سه شون برای من (هر سه شون با یه لبخند خاصی!). با یه حس افتخار خاصی گفتن ماجرا رو! واقعا تعریف داره؟ واقعا افتخار داره؟ قسمت افتخار آمزیش کجاست؟!

من اینا رو میبینم به خودم قول میدم با هیچ پسری ازدواج نکنم! این دوستای من واقعا درس بزرگی هستن!

 

نه واقعا این کجاش افتخار داره؟ رابطه داشتن با مرد متاهل زن و بچه دار افتخار داره؟ چه افتخاری داره؟ حس تصاحب؟ کی رو تصاحب میکنی؟ خاک بر سرت! تصاحب مردی که شبا برمیگرده پیش خانمش و خانوادش؟! فقط سرمو تکون میدم!

 

اخیرا متوجه شدم که حتی وقتی حلقه میندازم دستم هم فایده ای نداره. قبلنا حلقه عظمت داشت تو این مملکت. الان وقتی حلقه دستمه پسرا اصلا حساب نمیبرن که شوهر فرضیم ممکنه بیاد دست و پاشون رو له کنه! باید یه فکر دیگه بکنم!!

 

وسط سینما، در حالی که قصاص یه متهم اسیدپاشی رو به سورت زنده میخواستن نشون بدن! دست و پای من بی حس شد و قلبم شروع کرد به درد گرفتن و زدم بیرون! بیست دقیقه آخر فیلم رو ندیدم. زدم بیرون. بیرون رفتن من مهم نیست. حیرتم به اینه که دخترای سالن سینما وقتی قیافه اسید پاشی شده همنوعشون رو تماشا میکردن قهقهه سر میدادن. نمیدونم چرا؟ کجاش خنده دار بود؟ با صدای بلند میخندیدن. متاسفم برای زنان کشورم. متاسفم که قراره اینا مادر شن. اینا ور میبینم و باز تصمیم میگیرم ازدواج نکنم!!!

تو همون حینی که بیرون بودمو داشتم ریلکس میکردم و به خودم میقبولوندم که بابا خبری نیست فیلم بود سکته نکن!!! آهنگ محسن یگانه (به اسم راحت باش) یه ریز پخش میشد از اسپیکر سینما.

همون جا دانلودش کردم و گوشش دادم!!! مینیمم 100 بار گوشش دادم!!!!

 

 

 

در نهایت!

تصمیم گرفتم کتاب "خوشه های خشم" رو تو صفحه 150 استاپ کنم!

تو اون حس و حال نیستم که بخوام این کتابو الان تموم کنم. نگهش داشتم برای بعد، که سر فرصت تمومش کنم و به جاش یه کتاب دیگه بخونم. این کتابو باید تا همین صفحه فعلا هضمش کنم!! هضمش سخته و کتاب فوق العاده ای هست و حیفه که اینطوری تموم شه... باید صبر کنم...

تقریبا تو صفحه 144 کتاب یکی از فصلها به پایان میرسه (و در واقع پایان کتاب برای من تا اینجاهست) و چه زیبا تموم میشه...

 

مادر خواست به عقب نگاه کند اما بلندی بار در پیس چشمش سدی کشیده بود .سرش را راست کرد و نگاهش را به جلو روی جاده دوخت .چشمهایش از خستگی پیر می شد.

 

و یکی از قسمتهای تاثیرگذار کتاب اینجاست، همون جا که "مادر" و بقیه میرن و موشها و گربه ها جاشونو میگیرن.... (صفحه 145 کتاب)

روی زمین ها , خانه ها متروک ماند و بر اثر آن زمین ها رها شد. فقط پناهگاه های تراکتور با شیروانی های موجدار , براق و درخشان در این دشت زندگی می کردند. این زندگی فلز , بنزین و روغن بود که بر خیش های پولادین می درخشید.

درهای خانه های خالی، از وزش باد به هم می خورد و صدا می کرد. دسته های ولگردان از دهات نزدیک می رسیدند، شیشه های درها را می کندند و در جستجوی گنج، بنجلهای جامانده را به هم میریختند.

بگیر، این چاقو نصف تیغه اش شکسته. ورش دار، بدنیس، بو بکشین، بوی موش مرده میاد. نیگا کن «ویتی» روی دیوار چی نوشته. تو مدرسه¬م همینارو رو دیوار نوشته بود و معلم مجحبورش کرد پاکشون کنه.

نخستین شب، هماندم که اهالی رفتند، گربه ها از شکار روزانه بازگشتند و در ایوانها میومیو کردند و چون هیچ کس بیرون نیامد، گربه ها از درهای باز تو رفتند و میو میو کنان از اتاقهای خالی گذشتند. سپس به کشتزارها بازگشتند و از آن پس مثل گربه های وحشی موشهای صحرایی را شکار کردند. روزها در چاله ها و گودالها خفتند. شب هنگام، خفاشها که معمولا از ترس و روشنایی بیرون خانه ها می ماندند، به درون آمدند. و در اتاقهای خالی پرواز کردند. چیزی نگذشت که هنگام روز در گوشه های تاریک اتاقها مسکن گرفته، بالهاشان را بستند و به تیرهای سقف آویزان شدند. خانه های خالی از بوی فضله شان پر شد.

موشها سر رسیدند و دانه های گندم را در گوشۀ اتاقها، صندوقها، در کشوهای آشپزخانه انبار کردند. سمورها برای شکار موشها آمدند. جغدهای قهوه ای رنگ وارد شدند و ولوله کنان بیرون رفتند.

بعد رگبار مختصری بارید. روی پله ها، جلو درها علق رویید. خانه ها متروک ماند و خانۀ متروک خیلی زود از هم می پاشد. روی تخته ها، دور میخهای زنگ زده، شکاف برداشت. کف اتاقها از گردو خاکی پوشیده شد که فقط موشها، سنجابها و گربه ها بر آن اثر می گذاشتند.

یک شب باد تیری را از سقف جدا کرد و بر زمین انداخت. باد شدیدتری وزیر. از سوراخی که تیر بجا نهاده بود تو دوید و سه تیر دیگر را از جا کند. تند باد سوم ده تیر پایین افکند. آفتاب سوزان ظهر از سوراخ گذشت و بر کف اتاق دایره ای نورانی کشید. گربه های وحشی شب از کشتزارها می آمدند، بی آنکه بر آستانه بایستند و میومیو کنند به درون اتاقها می خزیدند. مثل سایۀ ابرها در شبهای مهتابی، روی زمین سر می خوردند و در اتاقها به شکار می رفتند. در شبهای طولانی درها به هم می خورد و صدا می کرد و پرده های پاره پاره در پس پنجره های بی شیشه تکان می خورد.

 

من اینجا استاپ دادم به خودم! حس کردم باید ادامه کتابو بتونم با امادگی شروع کنم (مغزم تاب تحمل این قسمت رو نداشت...)

 

 

  • یه آدم

برای خانوما

دو تا سریال رو پیشنهاد میکنم (در حال حاضر مغزم خسته هست و حوصله ندارم جز معرفی فیلم!!)


یکیش سریال Desperate Housewives هست

تو این سریال، زندگی 4 تا زن از دید همسایه شون که خودشو با تفنگ تو همون قسمت اول (همون دقیقه اولش!!) کشت!! بررسی میشه.


این قشنگه.

بعضی وقتا تکرار لحظات ما دخترا و زن ها هست (با شدت بیشتر حتی).


سریالش دخترونس.

پسرا وقت نذارن :p


دومیش Mom هست.

این سریال کاملا طنز هست.

ولی کمتر سریالی رو دیدم که اینقدر زیبا باشه از بعضی جهات.


دباره زندگی چند تا زن هست که در حال ترک هستن، ترک الکل و مخدر و هرچییییی مثل اون (با محوریت زندگی دو زن البته که مادر و دختر هستن)، و چون بخشی از عادتهاشونو دارن ترک میکنن، پس براشون خیلی دشواره. چند بار برمیگردن و شروع به مصرف میکنن ولی هر سری به یاری دوستان دوباره پشیمون میشن و ترک رو ادامه میدن.


این سریال بعضی لحظاتش خیلی "واقعی" هست.


و البته چون درون مایه طنز داره بعدش ادم حالش خوب میشه (برای دخترا).


The big bang theory رو هم که دوست دارم.


ولی در کل دخترا بهتره این دو تا سریالو ببینن (واسه دخترا ساختن!!)


همین دیگه

من این پستمو بعدا تکمیل میکنم.

الان حس و حال بیدار موندن ندارم.


شب همگی خوش!!


ادامه

خب الان در ساعت 5 و ربع بعد از ظهر ایران عزیز به سر میبریم!!


یه چند روزی میشه حس رضایت نسبی از خود دارم!! این حس قشنگه.

وقتی میشینم فیلم میبینم واقعا لذت میبرم.

وقتی میشینم کتاب میخونم واقعا لذت میبرم.

یه چند وقتی بود که همش حس میکردم که من نباید بشینم!!

فقط باید بدوئم!!


یه چند روزیم میشه که حس میکنم دوست دارم یه فیلم بریتانیایی تو مایه های pride and prejudice و Far form the madding crowd ببینم.

شاید بشینم یکی از فیلمای کایرا نایتلی رو که از هنرپیشهای خیلی محبوبمه تماشا کنم.


نمیدونم دلیل اینکه این قدررررررررررر فیلمای UK رو دوست دارم چیه!

تعداد هنرپیشه های انگلیسی ای که واقعا کاراشونو دنبال میکنم بیشتر از هالیوودیاست!

شاید چون هوای بارونی فیلماشونو دوست دارم. بارونو آفتابشونو یعنی...

آرامش شهراشونو....

رودخونه ها و دریاشونو...

I do not know!


قبلنا وبلاگم مال خودم بود!

الان حس میکنم یه نفر داره شاید میخونتش! این منو به هم میریزه.

میخواستم واسه خودم باشه.


تو همین سریال زنان وامانده!!!! (اینو اینطوری ترجمه کردن به فارسی!) یه دیالوگ قشنگ هست!!

خیلی قشنگ

مادره به پسرش (که دو رو بر 40 سالشه) میگه پسرم ببخش که بهت سیلی زدم، سیلی زدم که جلوی گریه کردنتو بگیرم. ما آدمای قوی ای هستیم. ما برای مشکلاتمون گریه نمیکنیم. اونا رو حل میکنیم!










  • یه آدم

یکی از فانتزیای بزرگ من اینه:

یه روزی برسه، که مردم کشور من بدونن، که لزومی نداره از دختر یا پسر یا "هر موجود زنده دیگه ای که داره از خیابون رد میشه یا میره مثلا سوپرمارکت" خاطره ثبت کنن.

زماننننن میبره تا اون روز برسه.

ولی امیدوارم اون روز رو ببینم....

 

سر جلسه امتحان!!! سر جلسه امتحان، اکی؟ به ما گفتن گوشی نیارین. نبردیم (تلفن همراه منظورمه)، بعد هفت هشت نفر انسان معیوب العقل گوشیشونو دراوردن، از ما دارن عکس میگیرن (اگه از خودشون عکس بگیرن یا از برگه شون موردی نداره، اونا رو قضاوت نمیکنم. ولی عزیز من، چرا از بقیه داوطلبا عکس میگیری!!! چرا از من عکس میگیری!) مراقبم هیچیییی بهشون نمیگه.

من درک نمیکنم، عکس گرفتن از من واسه تو چه فایده ای داره دختر!! عکس گرفتن از پسر مردم، از ادمای دیگه، کسایی که اصلاااا و ابدا نمیشناسیشون، برات چه فایده ای داره؟؟ میخوای ثبت لحظه ها کنی؟ میخوای مثلا بگی من بلدم عکس بگیرم؟

چرا ما حریم خصوصی نداریم خدایا!!!

این قضیه خیلیی منو داغون میکنه.

دلم میگیره.

نابود میشم!!!

 

چرا زل میزنی به کارت شناسایی من و بقیه. آخه من نمیفهمم، "فضولی" چی میاره برای این مردم!!!

خیلی برای عجیبه.

اینکه تو بدونی من مثلا اسم بابام صفدره یا غضنفره یا ارمین هست، برای تو چه فایده ای داره!!

 

نکن عزیز من، نکن!!

زشته!!

دور از ادبه!!

 

نکن!!

 

خدایا، قسمت کن من بچه هامو حداقل تو این فرهنگ بزرگ نکنم.

دیوانه شدم، بین این آدما.

همشون اینطوری نیستنا. ولی اکثریت ما خیلی بیش از اندازه فضول هستیم.

 

میان اطلاعات میگیرن، میپرسن، ادرس دقیق، شماره تلفن، نام پدر!! سال تولد، از همه!!

آخه به چه دردت میخوره!!

حیف اون مغزت نیست این همه اطلاعات به درد نخورو توش بریزی اخه؟؟

 

بعد چند تا از همین فضولها!! تو امتحانی که تو کارت ورود به جلسه ش "مکتوب" نوشته شده با خودتون خودکار و برگه چرک نویس و مداد و هرچی که میخواین بیارین، اینا فقط خودشونو آوردن و فضولیشونو!! اومدن میگن تو برگه زیاد اوردی هفت هشت ده تا بده!! دادم، نگاه میکنه میگه واسه تو 5 تا موند، 3 تام بده!! بدبخت! من بهت خودکار و برگه دادم!! د برو دیگه!! خیلی هم پررو ان. هفت هشت نفری وا میسسن بالاسرت طلبکارانه. میگن بده!!! خب من درشت نویسم عمدا برگه زیاد اوردم که بنویسم دیگه!! من که بهت دادم برگه!!! ول کن دیگه!

این که تحریم نیست، این که دیگه نفت و گاز نیست، این که آلودگی هوا نیست، این که کمبود آب نیست، این که شعور حفظ محیط زیستو نمیخواد که 90 درصد ما نداریم!! این ساده ست، خانم، آقا، به جای فضولی با خودت وسایل لازمو بیار!!! خدایا!!! اینا فامیلای من نشن!!! من زن فامیلای اینا نمیشم!!!

چی بگه آدم!

 

 

یه کتابی رو دارم تموم میکنم به اسم Me before you که نویسندش Jojo Moyes هست و درباره زندگی یه دختره که دنبال کار میگرده و بلاخره یه کار خاصی رو به عنوان یه پرستار پیدا میکنه...

یه جایی از کتاب رو خیلی قشنگ دیدم و خیلی دوست داشتم که اینجا هم بنویسم.

اسم مردی که این دختر ازش پرستاری میکنه Will هست.

 

Will: And besides, how do you think I made money?

Louisa: You make it sound so simple.

Will: It is simple. The thing is, it’s also a lot of hard work. And people don’t want to put in a lot of work.

 

این کتابه، فیلمش هم تو همین 2016 روانه سینماها شد. IMDb ش هم 7.6 هست.

 

 

 

 

  • یه آدم

یه مستند مانندی دیدم ( ازین برنامه های علمی، کوتاه بود، نیم ساعته) به اسم swallowed by the Sun.

درباره خورشید صحبت میکنه.

اینکه مولکولهای هیدروژن موجود در خورشید، هر لحظه سرعت واکنششون داره بیشترم میشه.

و این واکنشها، مقدار انرژی ای که ازاد میکنن، از بی نهایت برخورد ذرات رادیواکتیو در فرایندهای پرتوزایی هم بیشتره (در واحد زمان، بی نهایت بیشتره!). با این سرعتی که خورشید داره گرمتر میشه (و با همون سرعتی که "انسان" داره کره زمین رو گرمتر میکنه و از بین میبره همه چیش رو) به زودی زود دما به طور محسوس بالاتر خواهد رفت (در همه جای دنیا) و اوضاع با شدت بیشتری وخیمتر خواهد شد.

(اینا رو اقای ال گور هم تو مستند An inconvenient truth و پرزنتیشن های TED هم میگن، کاشکی همه ببینن)

وقتی خورشید گرمتر بشه گرمای بیشتری به زمین میرسه و همزمان آدمی با همین سرعت کره زمین رو داره گرمتر میکنه، پس یخ های قطب سریعتر آب میشن، آب های اقیانوس ها گرم میشن و بالاتر میان (چون گرما باعث انبساط آب میشه)، پس شهرای زیادی میرن زیر آب ،من جمله نیویورک، فلوریدا و حتی یه سری از شهرهای کانادا (با اون سرما)، هند، چین و لس انجلس و... این زیر آب رفتن شهرها، آدمای زیادی رو بی خانمان میکنه.

جالبه که شهرهای سرد مثل تورنتو، تو این شرایط میشن مثل جنگل های استوایی!! و بامبو و گیاهای سبز از در و دیوار این شهرا بالا میره!!


پنگوئن ها میمیرن،

خرس های قطبی از بین میرن، 

تمام کره زمین شرجی میشه،

چون هوا گرمتره تبخیر بهتر صورت میگیره پس ابرها پیرامون کره زمین رو فرا میگیرن و همزمان دی اکسید کربن آزاد شده از فعالیت انسانی هم به عنوان گاز گلخانه ای همینکارو میکنه.

و نسل های بعدی ما با مشکلات بی شماری روبرو خواهند شد....


در نهایت، نسل آدم و همه موجودات زنده و غیر زنده نابود میشه....


انقدر هوا گرم میشه.... که تمام کره زمین بیابون برهوت میشه و همه چی خود به خود آتیش میگیره، هلیوم مرکز زمین شروع میکنه به واکنش و زمین با تمام قوا (به خاطر این واکنش هسته ای) به سمت خورشید حرکت میکنه، و خورشید اونو میبلعه.

و ما اونجا متوجه میشیم که Swallowed by the Sun یعنی چی و چقدر دردناک میتونه باشه :(



یه کتابی رو دارم میخونم، به اسم خوشه های خشم، اثر جان اشتاین بک، کتابش فوق العادست.

درباره زندگی مردم یه شهره که به دلیل زورگویی شهرداری و مابقی سازمان های دولتی ( به دلیل حاصلخیز نبودن زمین!) مجبور به ترک وطن میشن....

کتابش خیلی منو متاثر میکنه....

توصیفات زیبایی داره....


منتظرم!

منتظر!!

ولی روزای خوبی رو دارم میگذرونم.

خدایا شکرت....

همه چی مرتبه،

به جز غیر عادی بودن یه نفر... که من نمیدونم دلیلش چیه... چرا مشغوله فکرش... و اون فکر میکنه که من خبر ندارم که اون ناراحته یا دلهره داره یا نگران هست...



  • یه آدم