خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۱۰ مطلب در جولای ۲۰۱۶ ثبت شده است

 اول از همه، از تنها مخاطبی که منو میشناسه و بلاگمو، درخواست دارم دیگه اینجا رو  نخونه.

 میدونم که بهم قول دادی که نخونی. و حرفت حرفه.

 و قولت قوله.

 میخوام بدونی که من واقعا با خوندن تو راحت نیستم.

 این لطفو در حقم بکن و دیگه به این وبلاگ سر نزن.

 واقعا اینو ازت میخوام

 میخوام تو خلوت خودم تنها باشم.

 اگه هم نمیخونی و تا الان هم نخوندی، پس دیگه حرفی نمیمونه و دیگه من خیالم راحته.  باشه؟! دلخورم نشی :))))

 ممنونم :)

 پی نوشت: این شعرو خطاب به تو ننوشتما!! امروز صبح این شعر تو مغزم میچرخید،  اوردمش رو کاغذ فقط... میخواستم متنو با این شعر شروع کنم....

 

 تن آدمی شریف است به جان آدمیت

 نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

 اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی

 چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

 خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت

 حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

 به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد

           که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

           مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی

            که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

         اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد

  همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

   رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند

         بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

   طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت

   به در آی تا ببینی طیران آدمیت

   نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم

    هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

 

 به طرز عجیبی، حس مردن، رفتن زیر خاک، و همنشینی با حیوانات و موجودات زنده،  اینکه نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته، در من جوانه زده از ظهر امروز!!! خدایا رحم کن!

 

 

 از وقتی ویتامین میخورم، حس میکنم تمرکزم بالاتر رفته.

 ناخنام کنده نمیشن. البته پوست دور و برشون!

 خودشون که کنده نمیشدن.

 کلا حس میکنم دیرتر خسته میشم و خوابم میبره و البته سرم فوری گیج نمیره.

 واقعا ویتامین انقدر اثر داره؟؟؟

 

 

 دوس داشتم درباره یه چیزی بنویسم:

 گاهی وقتا از دست هم وطنام حرص میخوردم قبلنا، اما خیلی وقته دیگه حرص نمیخورم،  دیگه ازشون دلخور نیستم.

 به ما همینقدر یاد دادن، یاد دادن به ما دخترا و زنها که غیبت کنیم، پشت بقیه حرف  بزنیم، با حسرت به بقیه نگاه کنیم و پیش روی هم همش از هم تعریف کنیم و پشت هم  حرف بزنیم و موزیانه کار رو جلو ببریم و اخرشم هیچی نشیم و تو همین جهل بمونیم و  ازدنیا بریم.

 درباره اقایون نظری ندارم چون تو جو اونا نیستم و نظرات ناقصمو نمیتونم تعمیم بدم.

 

 خیلی وقت تصمیم گرفتم به همین ادمای غیبت کننده ظاهرا نایس و نمیدونم خودخواهو  مغرور و بی سواد و هرکی که اینطوری هست، از صمیم قلبم کمک کنم. و همینطور به بقیه آدما.

 ازینکه تو اون موقعیتی قرار گرفتم که با این ادما روبرو شدم دوباره، و اینبار به جای نقد  کردنشون یا مثلا دلخور شدن یا تو خودم ریختن، عاشقانه و محترمانه باهاشون رفتار کردم  و تا جایی که میتوسنتم کمک کردم، خیلی خوشحالم... خودمو الان بیشتر دوس دارم.  مخصوصا ازینکه دیگه حرص نمیخورم... خیلی خوبه الان همه چی...

 

  • یه آدم

حدود نیم ساعت که پیاده از خونمون به سمت مرکز شهر حرکت کنیم، به یه چهارراه میرسیم، چهارراهو که به سمت راست ادامه بدیم، کم کم میرسیم به لوازم التحریر فروشیا و کادویی ها و کتابفروشی ها، تو همون راسته، یه کتابفروشی هست، که کتابهای استفاده شده و دست دوم رو میگیره (البته نه همه رو) و به جاش میتونی کتابای دیگه برداری (دست دوم یا نو). من به همین شیوه و با کمک همین کتابفروشی، بیشتر از 100 تا کتاب خوندم. قبلنا میرفتم کتاب میخریدم یا از دوستام میگرفتم یا میرفتم پی دی اف دانلود میکردمو میخوندم.

بعدها همون کتابای نوی خودم  رو (اگه که باهاشون خاطره ای نداشتم یا که کسی هدیه نداده بود البته، چون این کتابا رو حتما تا اخر عمرم نگهشون میدارم)، بهشون میدادم و کتاب میگرفتم.

اینطوری تو میتونی با خودت بگی: خب من امروز 130 تا کتاب بهشون دادم و 21 کتاب نو خریدم، دفعه دیگه اون یکی 100 تا کتابو با این 21 کتاب میارم و مثلا این 15 تا کتابو میخرم. اینطوری میدونی که 15 ت اکتاب بعدیت چیه.

یه سری کتابا رو هم این کتابفروشیا ندارن که یا باید پی دی افشون رو خوند و یا زبان اصلیشون رو.

من ازین کتابفروشی یه عالمه خاطره دارم.

من با این کتابا زندگی کردم.

به حدی تاثیر گذار بودن رو زندگی من که حس کردم باید دربارشون بنویسم.



ازین که زندگیو دوست دارم خوشحالم.

ازین که دختر قوی ای هستم خوشحالم!!! میدونم که تعریف کردن ازخود اصلا صحیح نیست ولی خب اینو فهمیدم که واقعا قوی و شجاع هستم!!



حس میکنم باید تغییرات اساسی تو زندگیم ایجاد کنم.

روند فعلی ور دوست دارم.

ولی حس میکنم باید یه تغییراتی تو زندگی خودم ایجاد کنم.

یه سری تغییرات که چشممو بگیره و پیشرفت رو ببینم و رضایت خاطرم رو...


تو این چند روز کلاسامو آن تایم شرکت کردم.

:)


گاهی وقتا حس میکنم ازدواج کردن با اهلش (یعنی کسی که با استانداردهای شخصی تو جور دربیاد) ممکنه که خیلی شیرین باشه و خیلی خوشایند.

به سرم میزنه که ازدواج کنم!!

گاهی وقتا میگم نه!!

ولی چه ایرادی داره. یکی رو دوست داشته باشی، بعد ببینی که بهت میخوره. بعد باهاش ازدواج کنی.

نه؟! :)

  • یه آدم

    

آیینه ها: هرگز هنوز شما را کسی به معرفت

 در ذات ناب‌تان شرح نکرده است.

 شما هرکدام چون سرند هزار روزن

  چاک چاک لبریز گشته‌ی زمان.

 شما ای مسافران سرسرای تهی ،

 به وقت غروب، چون جنگل‌ها فراخ ...

 و چلچراغ همچون گوزن شانزده شاخ

 از دل صلابت‌تان می‌گذرد.

   لبا لب‌اید گهگاه از نگار و نقش.

   اینجا یکی به چشم در دل‌تان خانه کرده است،

    آنجا یکی به دست خجول شما از قلم اوفتاده است.

   زیباترین نگار ولی می مان،

   تا آنکه در گونه‌های دست ناخورده اش

   نرگس رها شده روشن یورش آغاز کند.


از وقتی ویتامین میخورم دیگه پوست انگشتام پوسته پوسته نمیشن...

خیلی خوشحالم!

نه درد داره نه پوست پوست میشه!

 

از طرفی حس میکنم ویتامین داره چاقم میکنه!!!

چرا آخه!

 

 

گاهی وقتا از خودم میپرسم

که ای دختر!!!

تو هر مرحله از زندگیتو با اضطراب و حرص و جوش سپری کردی و بعد اینکه اون مرحله تموم شده خندت گرفته که چرا اینطوری بودم!!!

خب یه بار اینطوری نباش!

یه بار نگران نباش.

بذار ببینینم چه اتفاقی میفته...

 

میخوام اینو تو زندگیم اجرا کنم ببینم چی میشه!!

 

امروز بلاخره با تلاش و کوشش شبانه روزی! تونستم کارامو به موقع تموم کنم و میرم که secret life of pets رو ببینم!

حتی غذایی که امروز واسه خانواده طبخ کردم (پختم!) خیلی خوشمزه بود.

چاشنی عشق و علاقه و صبر و حوصله رو امروز در همه جنبه های زندگی به کار بردم!

خیلی خوشحالم ازین نظر....

روزم خوب بود....



امشب کادویی که هفته هاست برای دوستم خریدم (من و دوستم هر از گاهی به هم چیز و میز و کادو میدیم! دست خودمون نیست نمیدونیم چرا اینطوری هستیم، ولی هستیم!!! کادوهامون میتونه چیزای خیلی ساده و ارزون و معمولی هم باشه، در حد یه دونه خودکار، ولی برامون فوق العاده باارزشه) رو تصمیم دارم کادوش کنم و یه متن قشنگ براش بنویسم و چاپش کنم (اگه وقت بشه) و بذارمش تو پاکت و همه رو بذارم تو یه جعبه کادوی بزرگ و جعبه کادو رو تو یه ساک هدیه!!! و بهش بدم فردا...



علاقه دیوانه وارم به کاغذای کادو و کاغذ رنگی و کاغذ دیواری و دفتر و کاغذ پاپکو و کلا هر نوع کاغذی! و وسایل تزئینی رو درک نمیکنم!!



داشتم با خودم فکر میکردم

آدم تو بچگیاش چه رویاهایی داره

یادمه یه ظهر جمعه همه اعضای خانواده داشتیم آماده میشدیم که بعد از ظهر بریم به یه مراسم عروسی، بعد همزمان یه سریال کودکان و نوجوانان از تلویزیون پخش میشد، من تقریبا 12 سالم بود.

یادمه دختر خونواده یه اتاق زیر شیروونی داشت که خیلی راحت میتونست دفترای خاطراتشو نگه داره، یعنی زیرشیروونی خونشون اتاقش بود (فیلم خارجی بود)، من همیشه حسرت این دخترو میخوردم، به دو دلیل: 1. اتاقش زیرشیروونی بود (من یکی از فانتزیام این بود که خونه ما ازون اتاقا داشته باشه و یه قسمتیش مال من باشه و بتونم هر روز به اونجا سر بزنم ده بار! دوست داشتم یه اتاق داشته باشم تو طبقه پایین و برم بالا تو زیرشیروونی نقاشی بکشم یا خاطره بنویسم یا ساز بزنم یا مثلا بشینم اواز گنجشکا رو گوش کنم یا شهرو نگاه کنم یا دوستمو بیارم اونجا، یا مثلا خونه درختی داشته باشیم که این یه دونه اصلا جور در نمیومد!!! تقصیر فیلمای امریکایی بود، اونا همشون حیاط و باغچه و دار و درخت داشتن و این اصلا با سیستم اکثر خونه های ایران جور در نمیاد)، دلیل دومم این بود که دختره میتونست خیلی راحت اونجا دفترای خاطراتشو نگه داره.

یا با صدای بلند آواز بخونه.

الانم همون آرزوها رو دارم! ولی کمرنگترن، خیلی کمرنگن.

یا یکی دیگه از آرزوهام این بود (از بچگی) که هر وقت فرصت میاد دستم، برم دنیا رو بگردم!! یادمه تو چهارم ابتدایی تلویزیون یه سریالی برای نوجوونا پخش میکرد (خارجی بود باز) که تو اون فیلم 4 تا نوجوون خیلی راحت ماجراجویی میکردن. من ماجراجویی نمیخواستم. سفر و "دیدن" دنیا رو دوست داشتم. این آرزوم بلاخره محقق شد!

ازین نظر خوشحالم!

  • یه آدم

دو دقیقه وقتم خالی بود

و منتظر پاسخ یه نفری

گفتم بدوم اینجا یه چیزی بنویسم دوباره برم سراغ کارام

این ایدا احدیانی کتابش همزادپنداری زیاد داشت

یه جایی از کتاب که آخراشه داستان یه خانم مسن هست که موقع سقوط ازاد میفته روی یه انبار غله

و مربیش میفته روش

و له میشه اون وسطا!!

و هشتاد و یکی از 206 تا استخوناش میشکنه!! (اینو که مینویسم تنم داره مور مور میشه)

و مربیش، اسکات، از دنیا میره (همونجا)

و قبل از پروازش مربی بهش گفته بوده که "به خاطر تو بعد از چهل سال دوباره خواهم پرید!!"

ولی خب سکته میکنه!

زن تعریف میکنه که:

وقتی خوردم زمین، حس کردم اسکات فرو رفت توی بدنم. اسمت چی بود خانم؟

- آیدا

- آیدا، خیلی دردناک بود. ولی عجیب این بود که دلم برای وزن بدن مرد تنگ شده بود خیلی. و نمیدونستم...


و این حس

برای جنس "زن" چقدر آشناست...



  • یه آدم

به لطف سایه‌ام

یاد گرفته‌ام فروتن باشم

او با بی‌تفاوتی مرا

بر نیمکت‌های فرسوده،

بر اولین قطار صبحگاهی،

بر دیوارهای به‌هم‌پیوسته‌ی گورستان‌ها

یا در سایه‌های کوتاهِ بیراهه‌ها

که به شهر وفادار نیستند، می‌اندازد.

قاب‌ها مهم نیستند،

حتی کتیبه‌های طبله کرده.

سایه‌ام مرا با هر قدم انکار می‌کند،

با هر چاله‌ی گوشه‌ی خیابان مرا سردرگم می‌کند

و به پرسش‌هایم پاسخی نمی‌دهد.

سایه‌ام به‌ من آموخته که سایه‌های دیگر را ازآن خود کنم.

سایه‌ام دقیقاً مرا سر جای خود نشانده است.

 

 

ترانه های شاهکار بینش پژوه، ازونان که باید یه بار، فقط "یه بار" گوششون کنی

یعنی اگه یه بار بشه دو بار، خود کم بینی تو رو فرا میگیره!

شاهکار بینش پژوه ازوناس که منو یاد کامران صحت میندازه.

کامران صحت ازوناس که اگه بیاد بهم 100 میلیون بده بگه تو رو خداااااااااااا بذار بیام تو موسسه ت تبلیغ کنم، میگم شرمنده نمیشه!!!

نه که ازش بدم بیاد، نه، اونوBody of lies  میدونم. چرا؟

چون کل وجودش ساخنگی، تصنعی، و حال به هم زن هست.

تمام تلاششو تو سخنرانیاش میکنه، تا به دخترا نشون بده مرد کاملیه و به پسرا نشون بده که برین بمیرین به درک!!

وقتی سخنرانی میکرد، بهش دقیق شدم. میخواستم بدونم دلیل موفقیتش چیه.

(البته اون موقع سن من خیلی کمتر بود، شاید الان بیشترم حالم به هم میخورد ازش!!)

تمام حرکات ساختگی

قیافه ساختگی!

ژست ساختگی!

همیشه با دو سه تا دختر میاد و میره

که "عقده های کودکیش یه جایی التیام پیدا کنن"

من این کارشو برای تلافی بخشی از نداشته هاش میدونم.

نمیدونم که سخنران های انگیزشی همه اینطورین یا نه،

ولی بین اون ده تایی که من سخنرانیشون رفتم

این رو اعصاب ترینه

یه حسی بهم میگه اینکه همه میگن کامران صحت دکتر نیست، صحیحه.

اینا هر کاری میکنن برای شهرتشونه.

هم کامران، هم شاهکار.

البته کتاب شاهکار بینش پژوه زیبا بود.

و نباید خواننده میشد

نباید میشد.

اون همه پول ارکستر میده، بهترینهای دنیا رو میده، واسه هیچ!!

 

من دلم به حال خانومایی که تو برنامه های (بیشتر شبیه شو هست) کامران صحت از خوشحالی اشک تو چشماشون جمع میشه (به قیمت له شدن شوهراشون و دوست پسراشون) واقعاااا تاسف میخورم.

متاسفانه این دخترا، بعد برنامه شدیدا از چشم من میفتن و اون انگیزه قبلی رو ندارم که باهاشون دوست بمونم....

 

پسرام که همه تحقیر شده میان بیرون ازون همایشا (به جز یه نفر کله شق)

کلا ازین دو نفر خوشم نمیاد!

نمیخوام بگم برم میاد.

نه.

خوشم نمیاد.

با همه زرق و برقشون، با همه شخصیتی که واسه خودشون دست و پا کردن، هر روز بیشتر از چشم من میفتن.

من کی باشم که اینا بیفتن از چشمم.

ولی وبلاگ خودمه!!

دوست دارم بنویسم!!

وبلاگم که به کسی آسیبی نمیزنه.

مال خودمه.

 

دو سه سال قبل یه مصاحبه کاری رفته بودم، مدیر اونجا "دقیقا" شبیه اینا بود.

حتی مدل موهاش!!

صحبت کردنش.

همه چیش.

یا استاد زبانم....

چقدر این آدم شخصیتش برای من چندش اوره....

ازونا که هر دختری میرفت برای مصاحبه، این میخواست خودشو ثابت کنه. به دخترا یه جور ثابت کنه، به پسرا یه جور...

میخواست ثابت کنه که من هستم!! "من هم وجود دارم!"

حالم به هم خورد...

واسه پسرایی که زیر دست اینا کار میکنن دلم میسوزه...

هنر اینه پسر بدون تعریف کردن از خودش و در حالی که داره طول و عرض خیابونو پیاده طی میکنه و منتظر تاکسی هست، یا مثلا وقتی با گرم کن از خونه میپره بیرون که اشغالا رو بذاره دم در، پسری که داره به گلدونا آب میده یا به درختچه های بیرون حیاتشون تو کوچه، پسری که تو محل کارش داره کارتو انجام میده و یهووووو تو چشمت به دیورا اتاقش میفته و میبینی که چه عکس ها و نقاشی های قشنگی نصب کرده رو دیوار و همون لحظه تاب نمیاری و بهش میگی اینا چقدرر قشنگن. و میگه ممنون. عکسا رو خودم گرفتم و تو برمیگردی و یه نگاه دیگه بهش میندازی!! و بهت میگه حالا دیوار پشت سرتو نگا کن، بعد برمیگردی و حس میکنی الان باید از اتاق فرار کنی چون تا نیم ساعت دیگه عاشق میشی!! و بهش میگی اینا عالین. عالی. شما همینو ادامه بده. موفق باشید. و ممنونم به خاطر اینکه کارمو انجام دادین. و میدویی بیرون. و خبر نداری اون داره از پنجره اتاقش نگاهت میکنه. و راه میفته میاد دنبالت یواشکی.

و تو عین خنگولا واسادی بیرون در شرکت، به دوستت زنگ میزنی میگی میبینی یه پسر پیدا کردم که هم مهندسه هم عکاسی بلده هم نقاشی بلده (حتی ظاهرا) هم ساکت و ارومه هم مودبه هم وقتی میری تو اتاقش درجا تلاش نمیکنه مختو بزنه! سرش به کار خودشه، حتی اگه همه این سناریوهارو اون پسر یه طوری چیده باشه که نظر تو و امثال تو رو جلب کنه (یه درصد)، بازم کارش شرافتمندانه از "کامران صحت" و "شاهکار بینش پژوه" و ریس اون شرکته و استاد زبانم هست که برای مصاحبه رفته بودم.

تازه تا اینجا تو انقدر ذوب شدی که حواست نیست پسره قیافشم به دلت میشینه!!!!

بعد که پشت سرت پیداش میشه و میگه منو میگی (در حالی که اتاقشو ول کرده به حال خودش و رییس داره یه چشمی از پنجره نگاهت میکنه و میگه بیا باز این پسره رفت مخ بزنه)؟؟ تو سکته میزنی و میخوای فرار کنی ولی غرورت اجاره نمیده و همه چی شروع میشه.

یه روزیم میرسه که من میگم لعنت به خودم که عاشق امضات شدم!

و 5 شش سال بعد وقتی از دستش عصبانی هستی، میگی لعنت به اون تابلوهای عکس، به اون ساعت خوشگلش که رو دیوار بود، به همه اون چیز و میزا، به اون مجسمه ها، که منو رسوند اینجا.

 

چه فایده ای داره تو پشت میزت، با ژل مو، با ژست، با ماشین، با دخترایی که مدیر برنامتن (ولی نیستن، خودت و خودم میدونیم که نیستن) بتونی نظر منو جلب کنی. پسری که نیاد دم در دانشگاهت که مابقی راهو بی آر تی کنین پسر نیست!! قشنگیش به همینه. پسری که واسه خریدن حلقه واست حقوق یه ماهشو جمع نکنه پسر نیست! اون پسر به درد زندگی نمیخوره!!! (خودم میدونم که خیلی رو اعصابم). پسری که برنامه ریزی نکنه واسه خریدن پراید، پسر نیست. نمیتونی بهش تکیه کنی بعدا. پسری که یه یورو دو یورو جمع نکنه و ذخیره نکنه پسر نیست!!! ختم کلام!!

من اگه گول بخورم احمقم.

و مستحق مردن.

 

امروز از شدت فشار، بالا آوردم (اگه بخوام بی ادب باشم و صادق و رک باید همینو مینوشتم)، فشار کاری شدید شده... دست خودم نبود چشمام یهو سیاهی رفتو افتادم زمین و.... این چرندیاتو بعد اینکه داد میزدم سردمه کولرو خاموش کنین و زیر پتو میلرزیدم نوشتم... دیدم نمیکشم که بشینم پای کامپیوتر و با تمرکز کار کنم، نشستم نوشتم و نوشتم تا شاید آروم بشم و کارمو ادامه بدم...

آدم وقتی حالش بده، شاعر میشه یا حداقل شعرهای مردمو رونویسی میکنه.... مثل همین امروز من...

 

 

پایان روز

 

می دود

می رقصد

به خویش می پیچد زندگی

بی آن که بداند چرا

وقیحانه و پر شَرَر

در روشنای ناپایای افق

شب از راه می رسد

شهوت انگیز

کمرنگ می شود همه چیز

گرسنگی حتی

محو می شود همه چیز

حتی شرم

و شاعر،‌ نفسی به راحتی می کشد؛

روح من، مثل مهره های پشتم خواب می خواهد، ‌خواب

با قلبی آکنده از رؤیاهای شوم

می روم تا آرام بگیرم

می لولم در پرده هاتان

آی سیاهی های سرد!

 

 

  • یه آدم

از دیروز ساعت 4 بعد از ظهر،

بعد از اینکه با یه نفر بحثم شد

و اون گرفت خوابید

و منم سرم درد گرفت

و گرفتم یه چرتکی زدم

و ساعت بیست دقیقه به پنج هول هولکی بیدار شدمو دویدم بیرون

با اون کسی که بودم، از ازل بودم، 180 درجه فرق کردم.

نه حرص میخورم، نه غصه، نه میتونم بخورم، هر کاریم میکنم نگران بشم، نمیتونم!! یعنی 19 ساعته، که من ریلکس ترین آدم شدم!! شب خواب ندیدم. صبح با ارامش بیدار شدم. ساعت 7. شبم دوازده گرفتم خوابیدم.

چرا؟؟

بحث موثر بوده؟

دعوا آدمو اروم میکنه؟؟

یا نه، وقتی میبینی دیگه اتفاقی که نباید بیفته، افتاده، اروم میشی و میگی دیگه هیچی مهم نیست؟؟ وقتی اولین بار تو همه عمرت تهدید میشی، که "میرم"، بای بای، یه لحظه همه چیت به هم میریزه، میگی خدایا نابود نشم یه وقت، سرت گیج میره، چشمات سیاهی میره، تا مرز مرگ میری. بعدش میگی بدتر ازین که ندارم، الان حالم انقدر بده. خودم که نمردم. هستم. خودم میرسم. خودم راهشو پیدا میکنم. "خودم" انجامش میدم. این حس تو رو قوی میکنه و دیگه ازون ادم انتظار موندن نداری. و اونو با همه اخلاقای رو اعصابش دوستم داری. 

هرچی که باشه، 

من این حس رو دوست دارم.

حس خوشبخت بودن دارم. خودمو باور دارم.

خیلی وقت بود این حسو نداشتم.

دیروز وقتی داشتم از خونه میرفتم بیرون، دختر همسایه و که از من چند سالی کوچیکتره دیدم.

من همیشه بهشون سلام میکنم (به همه اعصای خانوادشون) ولی پاسخمو نمیدن. چند بارم همین دختر همسایه تا بهش سلام دادم تف کرده رو زمین. دیروز تا منو دید، قیافه گرفت و روشو کرد اونور و منتظر بود که من سلام کنم و احتمالا باز تف کنه رو زمین.

ولی من سلام نکردم. یه لحظه پیش خودم گفتم، این ادم مینیمم 6 ماهه که جواب نمیده سلامتو، احوالپرسیتو، این چرا باید واسه تو مهم باشه، که بهش سلام کنی، جواب نده، بهت بربخوره. اتفقا این اواخر دیگه بهم برنمیخورد وقتی جوابمو نمیداد. حرفای یه نفر روم اثر گذاشته بود و میگفتم من باید خوب باشم و به دل نگیرم، اما دیروز حس کردم اصلا واقعا مهم نیست که همچین موجودی که حتی بلد نیست جواب سلام یکی رو با تف نده، فکر منو حتی با یه کلمه سلام به خودش مشغول کنه، اون لحظه حس کردم اصلا اونجا وجود نداره و رد شدم بدون اینکه سلام بدم. وقتی داشتم درو میبستم، با تعجب و با حالت ناراحتی و شوک نگام میکرد. باورم نمیشد این همه ماه هر سری منو میدیده خودشو اماده میکرده که جواب نده و تف بندازه و الان چقدر حس حقارت کرده و حس تعجب.

رفتم باشگاه.

همیشه میرفتم قبل شروع کلاس با مربی سلام علیک میکردم.

ایشونم مدلش اینطوری که تا میبینه یکی بهش سلام میخواد بکنه اول روشو میکنه اونور، با همه نه ها، با نصف بچه ها ولی اینطوریه. خواستم سلام کنم مطابق معمول و بگم خسته نباشین خوبین؟ و لبخند بزنم و برم، دیدم فوری اخم کرد روشو کرداونور مطابق معمول، به خودم گفتم اینم مثل اون دختر همسایه، تو چرا باید دغدغه ت سلام کردن به همچین کسایی باشه که تا تو رو میبینه قیافه میگیره که مثلا یعنی نمیبینمت!! سلام نکردم اینبار!!! رد شدم!!!

خودش تعجب کرد.

تو مدت کلاسمون، هر دو جلسه یه بار بهم میگفت که من چقدر خنگم و چقدر بی استعدادم و من یکی از شکست خورده ترین ادما در این حیطه ورزشی خواهم بود (میدونم که خنگ نیستم، میدونم که یکمی استعداد هم دارم، میدونم، استعداد تدریسمم خوبه، بچه ها ازون چیزی یاد نمیگیرن، یواشکی میان ازم میپرسن و من یادشون میدم، حتی ازش نمیپرسن میدونن تحقیرشون میکنه فقط، وقتی میبینه کسی ازش چیز ینمیپرسه و اون مبتدیا همه ازم میپرسن سوالا رو عصبانی میشه و میگه جوابشونو نده، از طرفی خودشم تحقرشون میکنه) و من هر بار که اینو میگفت، سرمو مینداختم پایین، لبخند میزدم و ساکت میموندم. دیروز برای اولین بار تحقیرم نکرد. برای اولین بار بهم لبخند زد. من اینو نمیتونم توجیه کنم. حس میکنم حس میکنه که دیگه شورشو دراورده. حس کردم احساسش این بود که دیگه واسه من عکس العمل هاش مهم نیست و فقط بهش احترام میذارم چون مربیمه. خودش لابد دوزاریش افتاد که من دیگه سر خم نمیکنم. این سری اگه تحقیرم کنه میخوام بهش بگم که با وجود مربی ای مثل اون قطعا این حرفایی که میزنه صحیحه.

چرا واسه این ادمایی که هیچ نفعی نه واسه من نه واسه بقیه دارن سر خم کنم. چرا واسه کسی سر خم کنم که اصول اولیه انسانیت رو بلد نیست، بلد نیست جواب سلام بده.

چرا اینقدر تواضع به خرج بدم.

حتی الان تمرکز دارم!! چیزی که نداشتم و کسبش سخت بود. از صبحم خیلی کار کردم. با تمرکز.

خیلی خوشبختم. حسم به دنیا خیلی خوبه. خودمو دوس دارم. وقتی خودمو دوس دارم و به خودم ایمان دارم، بقیه رو با همه ضعف و نقص و ایرادهاشون دوس دارم. همه ادمای دنیا رو هم دوس دارم. همه و همه از دیروز ساعت 5 ایجاد شده.

همه...

حس خوشبختی همه وجودمو گرفته...



  • یه آدم

چند ماه قبل (شایدم بیشتر از یه سال قبل) یه مستندی دیدم به اسم Winged Migration که نامزد اسکار 2011 بود.

فوق العاده بود!

درباره زندگی پرنده ها (من جمله غاز) و همینطور مهاجرت اونها به 5 قاره بود. اسم مستند به خاطر همینه که مهاجرت Wingی هست. یعنی میرن و بر فراز 5 قاره پرواز میکننو برمیگردن سر جای اولشون.

غاز دوس دارم :)

خیلی

غاز بانمک و خنگول ماننده. دوست دارم غاز داشته باشم. هیکلش بزرگه (تو بچگی) و بالهاش کوچیک!!!



ازینا میخوام!!!

یا اینا:



اردکم نازه!!




یه مدته فکر مرگ به مغزم خطور نکرده!!

خیلی خوشحالم ازین نظر...


پی نوشت: حسش خوب نیست که مطمئنی یکی داره وبلاگتو میخونه! اصلا جالب نیست!

نمیتونم درست فکر کنم و درست بنویسم!



  • یه آدم
این خانم آیدا احدیانی وبلاگش عجب قشنگه، حیف که نمیتونم بذارمش، چون فیلتر میشم!!!
اسم وبلاگ ایشون پیاده رو هست (خودتون بزنین پیدا کنین منم فیلتر نشم :))))) آورین)

وقتی وبلاگ ایشونو خوندم، وقتی اون تیکه "تا داد نزده بود bitch تو فکر میکنی کی هستی, فکر میکنی از من بهتری؟ متوجه حضورش نشده بودم. داد که زد اول فکر نکردم مخاطب کلمه سلیطه منم ولی اون برای اینکه مطمئن بشم سلیطه کیه در فریاد بعدیش مشخصا به جزییاتی اشاره کرده که مطمئن شدم روی سخنش با منه." یاد خودم افتادم (و خیلیا) که یه بار وقتی داشتم تو دانشگاه با بچه ها صحبت میکردم و ما دخترا میگفتیم که خیلی وقتا حرفایی میشنویم از اقایون تو خیابون یا باهامون برخورد میشه، اصابت میشه!! بهمون تعرض میشه؟! (مودبانه ترشو پیدا نکردم متاسفانه) خوشمون نمیاد و اذیت میشیم و گفتم که من اذیت میشم، یکی از پسرا گفت شما پوششت نامناسبه!! و خیلی جدی گفت!! خیل یجدی. همون لحظه به دوست دخترم گفتم من پوششم نامناسبه؟ گفت نه، بعد دو تا از دخترا به اون پسره گفتن ما که پوششمون مناسبتره، ما چرا این بلاها سرمون میاد؟! نمیدونم یه باره اینا اومد جلوی چشمم.. مثل یه فیلم رد شد....
بگذریم...

وبلاگ توکا نیستانی هم زیباست تا یادم نرفته معرفیش کنم چون خیلی چیزا میشه یاد گرفت و حس خیلی خاصی رو من خودم بهش دارم، یه جایی از وبلاگش میگه:

"سومایا" تعریف کرد که چطور یک هفته بعد از کشته شدن سگ‌اش آن‌قدر دلتنگ و بی‌تاب شد که جسد را از خاک بیرون کشید تا یک بار دیگر دوستش را درآغوش بگیرد... تصور لحظه‌ی دیدار مجدد آن‌دو به‌قدری ساده و ترسناک بود که نیاز به توضیح "سومایا" نداشتم و دنبال راهی برای عوض کردن صحبت می‌گشتم و پیدا نمی‌کردم و او داستانش را با ذکر جزئیات تعریف و تمام کرد اما چیزی از بوی تعفن لاشه‌ی سگ مرده نگفت، اشاره‌ای به کرم‌ها و جسد تجزیه شده‌اش نکرد و حرفی از احساس مشمئز کننده‌ی دیدار یک جسد نزد... تکان‌دهنده بود که تعمدی در پنهان کردن جزئیات ترسناک ماجرا نداشت چون در واقع متوجه هیچ‌کدام‌شان نشده بود...

یادش بخیر، یه روزی کل وبلاگ توکا رو پرینت گرفتم دادم به یه استادی که بده بچه هاش تو کلاس بخونن... ازم پرسید نوشته های خاص و قشنگ سراغ دارم؟؟ گفتم یه چیزی هست، وبلاگ توکا رو نشونش دادم، گفت عالیه...

اولین کسی که بعد از دیدن فیلم Room (که تقریبا سه ماه قبل دیدم، این فیلم نامزد اسکار 2016 شده) اومد جلوی چشمم، خودم بودم!!! چرا آخه؟؟
واقعا خودم بودم!!


اونجا دلم واسه خودم سوخت.



دیروز وقتی داشتم میومدم خونه که کارامو انجام بدم، استاد هنرمو دیدم. 
داشتیم با هم صحبت میکردیم،
بهم گفت یادت نره وقتی خدا رو صدا میزنی، آسمونو نگاه نکنی، گفتم چرا؟ گفت آسمون دور نیست ازت؟ مال همه نیست؟ خدا یه جای دیگه هم هست، یه جای نزدیکتره، جایی که فقط مال توئه، تو قلبت. از ته قلبت صداش بزن، جواب میده. 
راستش حرفش خیلی قشنگ بود...
تحت تاثیر قرار گرفتم...
دیدم درست میگه...
داشت بهم میگفت که هرچی رو که میخوای، از صمیم قلبت بخواه و بهش میرسی. زودم میرسی.
خیلی دوست دارم ایشونو...
چقدر آدم دوست داره بشینه پای حرف بعضیا، همش گوششون کنه، تایید کنه، گوششون کنه و خسته نشه.
این استاد من ازوناست...





  • یه آدم

خب

من یه لحظه از کار فراوون خسته شدم و مغزم از کار افتاد!! و ترجیح دادم بیام اینجا یه چیزی بنویسمو برم.

ازونجایی که تمام پسرها بدون استثناء، تاکید میکنم، "بدون استثناء" ژن لجبازی و غرور و اندکی خودخواهی دارن (مگه عکسش ثابت بشه)، یک عدد انسان گفته که من به وبلاگت سر نخواهم زد چون تو ال و بل هستی.

اکی.

با خیال راحت مینویسم.

بهتر!! سر نزن.


بگذریم.


یکی از کتابایی که میتونم بگم واقعا اثرات فراوونی داشته رو زندگی من، کتاب "دیوان شمس تبریزی" مولانا، شاعر بزرگ (و کم نظیر و شاید بگم عرفانی ترین شاعر) و نامدار کشور ماست.

من خیام، مولانا و سعدی رو خیلی قبول دارم (یکی بگه تو کی هستی که اینا رو قبول داری و بقیه رو قبول نداری!!) :) قبول دارم که نیما یوشیج و سهراب سپهری و اخوان ثالث و فریدون مشیری و خیلی های دیگه از جمله حمید مصدق و... بهترین هستن. اما من خودم به دلیل ارتباط خاصی که با مولوی، خیام و سعدی و بعضا عطار البته، برقرار میکنم، این افراد رو خیلی خیلی قبول دارم.

مولانا حکایتهاش، متن اشعارش بی نظیرن!! بی نظیرن، هر وقت من حالم خوب نیست، میشینم مولوی میخونم و حالم خوب میشه. سعدی میخونمو حالم خوب میشه.

هر وقت زندگی بهم فشار میاره من میدوم سمت اینا. شاید به خاطر این دو تا شاعر (و خیام و عطار، که میشن چهار تا نامدار) هست که من خطاطی و خطاشی رو دوست دارم و هرچی که به خطاطی مربوط میشه رو دوست دارم.

من هر قدر که سنم بیشتر میشه، هر قدر که باتجربه تر میشم، هر قدر که بیشتر میرم جلو!! متوجه میشم که چقدر خیام و مولانا و سعدی و عطار درست میگفتن!!

تو زندگیم مینیمم صد هزار بار آرزو کردم که کاش تو دوره اونا زندگی میکردم!!

بذرا به خاطر بیماری های معمولی بمیری، به خاطر سیاه سرفه بمیری، به خاطر آب ناسالم بمیری، جنگ بشه مغولا حمله کنن تو در به در شی!!! (دور از جون همتون و دور از کشور عزیزمون باشه) ولی در عوض آدم تو دوره سعدی و خیام و مولانا و عطار زندگی کنه خیلی حسش بهتره!!

جوگیر وخیالاتی نیستم واقعنی میگم!!!


مثلا این رباعی خیام بی نظیرررررهههههههه (من بارها و بارها اینو نوشتم و به در و دیوار خونه چسبوندم!!!)


خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش


یا این:

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ


وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ


شـمع  طـربم  ولی  چـو  بنـشستم  هیچ


من  جام  جمم  ولی  چو  بشکستم هیچ


واقعا اینجا دیگه قشنگ آب پاکی رو میریزه رو دست آیندگان!!


یا این کارش، که مرحوم حبیب هم اجراش کرده (غم من یکی دو تا نیست!!)

ای چرخ فلک خرابی از کینه تست

بیدادگری پیشه دیرینه تست

وی خاک اگر سینه تو بشکافند

بس گوهر قیمتی که در سینه تست


خیام یه رباعی داره، که من دو سال ونیمه که دنبالشم، هنوووززززز نیافتمش،

درباره اینه که خدا خودش مست میشه و میاد این دنیا رو خلق میکنه!!!

این آخرشه دیگه!!!


یا درباره زندگی و مرگ عطار آورده اند که!! :)

درباره به پشت پا زدن عطّار به اموال دنیوی و راه زهد، گوشه‌گیری و تقوا را پیش گرفتن وی داستان‌های زیادی گفته شده‌است. مشهورترین این داستان‌ها، آن‌ست که عطار در محل کسب خود مشغول به کار بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش درخواست خود را با عطار در میان گذاشت، اما عطار همچنان به کار خود می‌پرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این رویداد چرکین شد و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابسته‌ای، چگونه می‌خواهی روزی جان بدهی؟ عطار به درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟ درویش در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. این رویداد اثری ژرف بر او نهاد که عطار دگرگون شد، کار خود را رها کرد و راه حق را پیش گرفت. چیزی که نمایان است این است که عطار پس از این جریان مرید شیخ رکن الدین اکاف نیشابوری می‌گردد و تا پایان عمر (حدود ۷۰ سال) با بسیاری از عارفان زمان خویش هم‌سخن گشته و به گردآوری داستان‌های صوفیه و اهل سلوک پرداخته‌است. و بنا بر داستانی وی بیش از ۱۸۰ اثر گوناگون به جای گذاشته که حدود ۴۰ عدد از آنان به شعر و دیگر نثر است. عطار در سال ۶۱۸ یا ۶۱۹ و یا ۶۲۶ در حملهٔ مغولان، کشته‌شد.


ماجرای مرگ عطار از غم‌انگیزترین رخدادهای روزگار است که در روان خواننده اثری دردناک به جای می‌گذارد. تذکره‌نویسان در این خصوص نگاشته‌اند که: پس از تسلط چنگیز خان مغول بر بلاد خراسان شیخ عطار نیز به دست لشکر مغول اسیر گشت. گویند مغولی می‌خواست او را بکشد، شخصی گفت: این پیر را مکش که به خون‌بهای او هزار درم بدهم. عطار گفت: مفروش که بهتر از این مرا خواهند خرید. پس از ساعتی شخص دیگری گفت: این پیر را مکش که به خون‌بهای او یک کیسه کاه ترا خواهم داد. شیخ فرمود: بفروش که بیش از این نمی‌ارزم. مغول از گفته او خشمناک شد و او را از پای در آورد.


این قضیه منو غمگین میکنه!!!


یا این تیکه از غزلیات شمس:


ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم

ما از آن جا و از این جا نیستیم ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم

لااله اندر پی الالله است همچو لا ما هم به الا می رویم

قل تعالوا آیتیست از جذب حق ما به جذبه حق تعالی می رویم

کشتی نوحیم در طوفان روح لاجرم بی‌دست و بی‌پا می رویم

همچو موج از خود برآوردیم سر باز هم در خود تماشا می رویم

راه حق تنگ است چون سم الخیاط ما مثال رشته یکتا می رویم

هین ز همراهان و منزل یاد کن پس بدانک هر دمی ما می رویم

خوانده‌ای انا الیه راجعون تا بدانی که کجاها می رویم

اختر ما نیست در دور قمر لاجرم فوق ثریا می رویم

همت عالی است در سرهای ما از علی تا رب اعلا می رویم

رو ز خرمنگاه ما ای کورموش گر نه کوری بین که بینا می رویم

ای سخن خاموش کن با ما میا بین که ما از رشک بی‌ما می رویم

ای که هستی ما ره را مبند ما به کوه قاف و عنقا می رویم


واقعا راه داره مام بریم بالا؟؟ 

ما که هنوز خودمونو نتونستیم پیدا کنیم!!

چطوری راه بالا رفتن رو بیابیم؟؟!


خلاصه درگیرم با خودم!!

برام آرزوی شفاعت کنید!!

هر وقت خسته میشدم، مولانا و خیام و سعدی میخوندم، هر وقت خیلی شاد بودم، میرفتم سراغ فولدر حبیب و همزمان رقص عارفانه!! داشتم و بعدش مولانا و خیام و عطار و سعدی!!

یه مدته حس میکنم این چهار تا عزیز ازم خوششون نمیاد!!

نمیدونم چرا!!

دلم مولانا میخواد!!!

:(


دریاب که از روح جدا خواهی رفت                در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده‌ای                     خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت


همشم تاکید میکنه می نوش می نوش!! شاید یکی براش ضرر داره، از طرفی شما رو دوست داره خیام جان، نکن اینکارو عزیز من!!!


حشو نامم (بلغوریات ذهن خسته و کلافه ام رو) با این دو بیتی صائب تموم میکنم و از همین جا به اون انسانی که گفته وبلاگتو نخواهم خوند اعلام میکنم که عزیز من!! تو که قهری با من، ولی اگه بخونی این وبلاگو من میدونم و تو!!! اینکارت "سرقت" محسوب میشه!! (این به اون در که به من چهار تا حرف نچسبنده چسبوندی). بله!


ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست


دلم شب شعر میخواد!!! :( یادش بخیر قبلنا میرفتم...


  • یه آدم

سلام سلام :)

امروز میخوام درباره دو مورد صحبت کنم.

شایدم سه مورد نمیدونم!! چون وسطا موارد دیگه یادم میاد!!!!

اول:

خیلی متاسفم که آقای کیارستمی از دنیا رفتن :(

از بهترینها بودن.

یادشون همیشه گرامی


دوم:

بهم پیام خصوصی زدن، گفتن تو عاشق شدی...

خواستم از پشت همین تریبون اعلام کنم!!

من عاشق کسی نشدم!!! اکی؟

عاشق نشدم!!!

نشدم!

نمیشمم :)

نشدم و نمیشم.

ازدواجم نمیکنم.

تموم!!!

ولی یه نفر واسم عزیزه!!

چرا شما فکر میکنین هرکی واسه آدم عزیزه آدم عاشقش میشه!!!


سوم:

باز دوباره بیماری ای به نام آدرس وبلاگمو بهش نمیدم!!! تو وجودم افتاد!!

نمیدم آدرسو!!!

دوس ندارممممممممممممممم


:))))


چهارم:

هوا گرمه :(

خیلی گرمه

هوس شنا و آب بازی کردم...

:(


دلمم گرفته...

فکر میکردم کارام همه به خوبی و خوشی انجام میشه.

متاسفانه انجام نمیشه!!!

متاسفانه!!


به مشکلات زیادی برخورد کردم.


مشکلات مالی، مشکلات روحی روانی!!! :)))


یه دوره ای، آرزوم بود یه کار پیدا کنم، بعد خودمو ارتقا بدم. بعد موفق شم!!

و چند تا آرزوی دیگه.

الان همه با هم اتفاق افتادن.

و دلم گرفته!!!

نتونستم امتحان خوبی داشته باشم :(

دلم میگیره از خودم.

گند میزنم به زندگی آخرش!!!


  • یه آدم