خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۴ مطلب در آوریل ۲۰۱۶ ثبت شده است

دارم آهنگ "تو خود عشقی خود عشق" رو گوش میدم.

من به ندرت فراتر از هایده و حبیب و همایون و استاد شجریان و ناظری و چند تای دیگه میرم تو گوش سپردن به ترانه!! (منظورم اینه به جز اینا به چیز دیگه ای گوش نمیدم).

ولی امشب حس این ترانه هست دیگه...

داشتم فکر میکردم

که من احساساتیم.

و به خاطر همین حس هام، لطمه های زیادی به روح خودم زدم.

نه فقط بحث عشقی باشه.

کلا.

همه جوره من خودمو نابود کردم!

در قبال اعضای خانواده، دوستان، عشق و...

چرا من اینطوریم!

گاهی وقتا از دلم خجالت میکشم بخدا.

از روحم خجالت میکشم که این همه اذیتش کردم.

نمیدونم

شاید این که میگم میخوام عاشق بشم، یه علتش همینه. نه که ترمیم کنم دلمو. نه اصلا.

حس میکنم باید عاشق بشم، شروع کنم. حس تازه بودن رو بذارم که دلم تجربه کنه.

از صبر بی اندازه ام در مقابل بقیه خسته میشم گاهی.

ازینکه کسی رو نمیرنجونم و به همه سعی میکنم کمک کنم (تعریف نیست اینا، اینا واقعیت وجودی منه و غیر قابل انکاره)، ولی اکثرا بدی میبینم در مقابل، یکم ناراحتم!

و ناراحتیمو هم مثل همیشه نمیتونم به کسی بگم.

میام اینجا مینویسم.

برای خواننده های ناشناس.

برای مخاطبایی که منو نمیشناسن.

What's wrong with me??!

حتی از خودم خسته میشم گاهی!

  • یه آدم

سلام :)

دیروز بودش؟ در واقع دیشب؟ درباره این قضیه ازدواج و... نوشتم؟

وای خدا جون!

دیشب خواب دیدم! که ازدواج کردم، بعد همسرم و خواهرش و برادرش داشتن سر به سر مادر شوهرم میذاشتن. بعد مادر شوهرم ازین خانمای کشیده و قد بلند بود... خیلیم مهربون... بعد میگفت سر به سرم نذارین. بعد من رفتم چادرشو بهش دادم و گفتم خب همگی پاشین بریم بیرون...

صبح که بیدار شدم، حس کردم همه اون اتفاقا واقعا برام افتادن...

بچه ها من شوهر میخوام! شوهر خوب! با مشخصاتی که در پست قبلی ذکر کردم!! (شکلک شرم و حیا)

من شوهر میخوام!

اولین بارمه تو کل زندگیم که میخوام ازدواج کنم!

من میخوام ازدواج کنم!

با یه پسر خوب!

پسر ایده الم!!!

برام دعا کنین!

:)


راستی

دوستان؟ نمیدونین من چطوری میتونم اسباب کشی کنم به بلاگفا یه وبلاگهای دیگه؟


  • یه آدم

دو روز بود که دلم شدیدا گرفته بود (دیروز و امروز)

نمیدونم چرا!

شایدم عادی باشه. خانوما درک میکنن.... بگذریم :)


حس میکنم دوست دارم برم سر کار، عاشق بشم، ازدواج کنم، بعد مهاجرت کنم. دوست دارم بعد از ازدواجم هر هفته حداقل یه بار پدر و مادر و اعضای خانوادمو ببینم.

بعد مهاجرتمم هر دفعه سرم خلوت شد بیام خونه!

شایدم اصلا مهاجرت نکنیم... آینده رو که نمیشه پیش بینی کرد.

خیلی دوست دارم عاشق بشم.

خیلی!

واسم دعا کنین.

دعا کنین عاشق بشم و بعدش با مرد آرزوهام ازدواج کنم (من آرزوهام درباره همسر آینده بزرگ نیست، پول و ... مهم نیست برام، همین که طرف مقابلم شعور داشته باشه، وفادار باشه و اراده و پشتکار داشته باشه برای من خیلیه، خیلییییییی، بیشتر از میلیارد میلیارد پول ارزش داره).

خدایا کمک کن عاشق شم به زودی و ازدواج کنم! :|



  • یه آدم

خب من دوباره برگشتم!!!

امیدوارم که تعطیلات به همه خوش گذشته باشه :))))))))))))))))))))))))))))))))))

سبزه گره زدین؟؟؟

:)

 

اول از همه درباره کامنتای دوستان درباره پست قبلیم بگم:

سجاد جان گفتن:

هدف اول من از وبلاگ نویسی خالی کردن ذهنم بود

ولی الان چند تا هدف دیگه از وبلاگ نویسی دارم:

یکیش اینه که اعتقاد دارم نوشتن باعث تقویت ذهن میشه

دومیش اینه که وبلاگ نویسی یه جور سرگرمی واسم

سومیش اینه که من که دوست و رفیق زیادی ندارم که باهاشون در ارتباط باشم از این طریق با دوستان خوبی در ارتباط میشم

 

خیلی خوب بود سجاد

 

اما میثم جان!

ایشون هیچ نظری ندارن در این مورد! آخه چرا!!! چرا وبلاگ مینویسی میثم جون؟؟؟

 

بقیه هم بی نظرن حتما!!!!!!!

:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))9

 

 

خب میریم سراغ اصل مطلب،

یه مدته این فکر تو سرم میچرخه که:

"اگه برگردم به گذشته (به 14 سالگی)، و بتونم از تجربیات الانم استفاده کنم چیکار میکنم؟؟ آیا همین کارها رو تکرار میکنم؟"

دقت کنین، منظورم اینه که امکانش باشه که از تجربیات این سنمون بتونیم تو 14 سالگی استفاده کنیم، در اون صورت چه میکنین؟؟

 

من هنوز دارم فکر میکنم، به نتیجه جامع که برسم میذارمش اینجا.

و منتظر نظر شما هستم همچنان.

 

 

چند روز قبل اتفاقی به یه سایتی برخورد کردم که اینا رو نوشته بود:

۱۵ بهانه ای که برای دنبال نکردن آرزوهایتان می آورید

 

۱. وقت کافی ندارم.

این یکی از متداولترین بهانه های افراد برای دست کشیدن از آرزوهایشان است. اما وقتی بنشنید و حساب کنید که ۲۴ ساعت شبانه روزتان را صرف چه کارهایی می کنید، متوجه خواهید شد که این بهانه اصلاً جایز نیست، از این گذشته، چه چیزی مهمتر است: وقت تلف کردن در اینترنت یا ۳۰ دقیقه وقت گذاشتن برای اینکه یک قدم به سمت آرزویتان گام بردارید؟ اگر به وقت بیشتری نیاز دارید، به کارهایی فکر کنید که میتوانید برای دنبال کردن آرزویتان موقتاً کنار بگذارید.

۲. پول کافی ندارم.

خیلی ها بدون اینکه بنشینند و ببینند این پول کافی واقعاً چقدر است، زود نتیجه گیری می کنند. حتی اگر این عدد الان برایتان غیرقابل دسترس باشد، باز هم دلیل برای کنار گذاشتن هدفتان نیست. وقتی آن عدد دقیق را در ذهن داشته باشید، در وضعیت بهتری هستید چون می توانید از راههای مختلف مثل پس انداز کردن، درخواست ترفیع کاری، کار کردن بیشتر و آن را به دست آورید.

۳. مهارت کافی ندارم.

وقتی این بهانه را می آوریم، یادمان میرود که تا امروز در زندگیمان چه مهارت هایی کسب کرده ایم. راه رفتن، حرف زدن، آشپزی کردن، تایپ کردن ، همه اینها کارهایی بوده که روزی بلد نبودیم و برای آموختن آنها زمان گذاشته ایم. چه چیزی جلو شما را برای یادگیری دوباره میگیرد؟

 

خب، هر بار سه چهار تا رو مینویسم، و وقتی 15 تا تموم شد اسم سایت و لینکش رو میذارم. خواهشا اگه اسم سایت و لینک رو میدونین یا با سرچ قراره به دست بیارین، اینجا اعلام نکنین!!! چون هدف من این نیست که اینجا از اطلاعات و دانسته های بقیه سایتها استفاده کنم به اسم خودم، منظورم اینه که حوصله ندارم سی نفر برام پیام خصوصی بذارن بیا! اسم سایت اینه نه؟!

اگه پیدا میکنین برای خودتون داشته باشین. ببخشید که لحنم اینطوری شد.

چون بارها دیدم تو پیام خصوصیا ملت دنبال نقطه ضعفن، یعنی الان بگی بهشون یه میلیون میدیم بیا هفته ای دو ساعت کار کن، نمیاینا. ولی بگی خب دوستانمن این سایتو پیدا کردم، اینم مطالبش، آدرسو فردا میذارم، اگثریت میرن دست به کار میشن و اونو پیدا میکنن!!!

:)))))))

حالا ناراحت نشین! اکی؟

 

راستی

یه فیلمی دیدم به اسم Bridge of Spies که نامزد اسکار 2016 بوده.

کاری به داستانش ندارم (البته اگه فیلمشو ببینین خوبه، به نظرم! چون قشنگه)، توش یه جاسوسی که در شرف محکومیته، به وکیلش میگه، تو منو یاد یه مردی میندازی، که وقتی بچه بودم، همیشه خونه ما میومد.

بابام میگفت این مردو خوب تماشا کن، منم خوب تماشاش میکردم، ولی آخه این مرد هیچوقت هیچ کار خاصی هم نمیکرد!

همون موقع وکیله میگه من تو رو یاد این مرد میندازم؟؟؟؟

بعد جاسوسه ادامه میده، یه بار که مامورا خونه ما ریخته بودن، پدرمو میزدن، مادرمو، و این مردو.

اما هر قدر این مردو میزدن، این مرد دوباره بلند میشد و سرپا وامیساد، دوباره میزدنش، این بار محکم تر. منم همینطور نگاهش میکردم.

انقدر کتکش زدن و انقدر بلند و سر پا ایشتاد تا دیگه نزدنش! میدونستن نمیمیره. و نمرد.

حالا قصدم از تعریف این داستان این بود که بگم درسی که گرفتم اینه که هر وقت افتادم دوباره بلند شم!!

بلاخره سختی و شکست یه جایی کم میاره و شکست میخوره و میره!

 

 

 

 

  • یه آدم