خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۳ مطلب در فوریه ۲۰۱۶ ثبت شده است

چند گروه از آدما هستن که من یه مدته به راستی حسرتشونو میخورم!!

1.      اونایی که رفتن ونکوور!!

2.      اونایی که رفتن کانادا کلا!!

3.      اونایی که رفتن نیویورک

4.      اونایی که با فاند رفتن آمریکا!

5.      اونایی که رفتن فرانسه!

6.       اونایی که رفتن... نمیدونم! بلاخره رفتن!!!

 

خلاصه حس جالبی نیست!!

 

یکی از دوستانی که وبلاگمو دنبال میکرد، از وقتی بهش گفتم که چرا هر دو روز یه بار همه مطالبتو کلا دیلیت میکنی؟ یا مثلا کل وبلاگتو دیلیت میکنی؟

بعد من میام زیر هر پستت سه چهار تا نظر میذارم گاهی، و تو همه رو دیلیت میکنی!

و به شوخی بهش گفتم دیگه کامنتی نمیذارم (خداوکیلی یه نوع توهینه به مخاطب که هر بار پست بذاری n تا آدم بیان کامنت بذارن، بعد پستو دیلیت کنی. تا حالا با صد تا از پستهاش اینکارو کرده.

خلاصه ازون روز هم قابلیت کامنت گذاشتن پستهاشو بسته.

هم دیگه وبلاگ منو دنبال نمیکنه!

از پشت همین تریبون بهش میگم:

Well-done!

 

مطالب بالا مال دو سه هفته قبله!

اما امروز شنبه ساعت یازده و نیم صبح چی دارم که بنویسم؟

هوا خیلی خوبه :)

هوای عیده :)

دارم این کتاب قبلیمو تموم میکنم و یه کتاب زبان اصلی جدید میخوام شروع کنم، شاید “Bus Schools” رو.. نمیدونم!

دوست داشتم دانشجوی دکترا باشم، یه باغچه کوچیک داشته باشم که خودم هرچی بخوام توش بکارم!

هوس دیدن دوباره کارتون بابا لنگ دراز و خوندن دوباره کتابش رو کردم!!!

میدونید چی میخوام؟ دوست دارم یه دشت بزرگی باشه که من بتونم توش بدوم! انگار از شهر خسته شدم! دوست دارم گل بکارم! تو خاک نه گلدون فقط!

راستی، پدر خوانده 2 رو دیدم بلاخره!

پدر خوانده 1 رو چندین بار دیدم، چون واقعا زیباست. ول یپدر خوانده 2 رو ندیده بودم که هفته پیش دیدم.

یه فیلم دیگه هم دیدم به اسم ‘Never let me go” که مال انگلستان بود و خیلی دردناک بود.

راستی، هفته قبل “Far from the madding crowd” رو دیدم. قبلا کتابش رو خونده بودم و فیلمشم به نظرم قشنگ بود. دوست داشتم طبیعت اونا رو داشته باشیم :( نداریم ولی!

همین دیگه :)

تا بعد!

 

 

  • یه آدم

امروز بعد کلاسم یه فیلمی دیدم به اسم The fault In Our Stars.

قبلنا کتابشو خونده بودم.

کتابش خیلی قشنگ بود.

فیلمشم اندازه کتابش زیبا بود.

زیبا بود!

هرکی این فیلمو دیده میگه باهاش گریه کردم. سه بار، چهار بار...

من فکر نمیکردم گریه کنم، اما تقریبا از دقیقه سی تا آخر فیلم که تقریبا دقیقه 135 بود گریه کردم!

گریه کردم!!!

فیلمش زیباست...

باید دید...

مدتیه به مرگ فکر میکنم...

به اینکه چقدر میتونه عجیب باشه، چقدر میتونه ترسناک باشه... 

به این فکر میکنم که در اوج دلبستگی به اطرافیانم، اتاقم، لپ تاپم، وب سایتهای مورد علاقم، خانوادم، که حتی نمیدونم یه صدم ثانیه زندگی رو بدون اعضای خونوادم تصور کنم، دوستام، حس میکنم چطور میتونم همه اینا رو بذارم و برم؟

برام سخته!

سخته!

ولی با دیدن این فیلم کمی آروم شدم!

آروم شدم!

حداقل میتونم زندگی رو بهتر ادامه بدم!!

:)

دنیا قشنگه!

و سهم هرکس متفاوته ازین دنیا!!

نمیدونم چرا!

این فیلمو ببینین!


  • یه آدم

28 دی ماه 94،

دلم گرفته! :)

مثل همه آدما دلم گرفته!

دلم میسوزه به حال خودم... خیلی بده که آدم همچین حسی داشته باشه، من دارم...

دوستام و آشناها و هرکسی که منو میبینه، میگه چقدر باشعوری! شاید اشتباه میکنن... ولی حتی اگه فکر کنیم که من باشعورم، واقعا این شعور به چه دردی میخوره؟ چه فایده ای داره آدم باشعور باشه ولی بدشانس! من به شانس کوچکترین اعتقادی نداشتم و ندارم. ولی واقعا یه سری مسائل رو مطلقا نمیتونم توجیه کنم، مگر با فاکتور شانس! من یه دختر فوق العاده باپشتکارم، فوق العاده، واقعا خودمو میشناسم که میگم، خیلی هم امیدوارم. ولی حس میکنم بدشانسم! :(

بگذریم...

سریالthe big bang theory  رو خیلی دوست دارم! خیلی! ازون سریال هاست که اپیزود به پیزود قشنگتر میشه...

اخیرا برای تقویت زبانم نشستم دارم ویدئوهای  TEDرو کار میکنم. واقعا مفیدن... قبلنا هم اینکارو انجام میدادم ولی بعد یه مدتی ول کردم متاسفانه! :(


 

همین امشب! دو دقیقه قبل! 12 بهمن 94،

گاهی وقتا حس میکنم مرگ چه چیز خوبی میتونه باشه!

فکر میکنم مرگ باعث قطع دلبستگی ها بشه، باعث تموم شدن دلتنگی ها بشه... باعث تموم شدن غصه های آدم بشه...

شبا تو خواب همیشه بچگی هامو میبینم... خیلی خیلی قبل رو... دلم برای بچگی هام تنگ شده..

دلم برای وقتایی تنگ شده که نهایت آرزوم خریدن یه عروسک پلاستیکی بود...

دلم تنگ شده...

برای گذشته...

دلم تنگ شده

دلم برای بچگی هام تنگ شده

برای سه چهار سالگیم!

نه بعد اون!

فقط سه چهار سالگیم!

 

 

 

 

  • یه آدم