خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۱۷ مطلب در دسامبر ۲۰۱۶ ثبت شده است

امشب با این دوستام رفتم کلوب.

یعنی قبلش رفتیم خونه دوستش (که داره دوست منم میشه) که گیتار بزنیمو دور هم باشیم (هر از گاهی میریم)، بعد رفتیم داون تاون.

چقدر باحالن کلوبای اینجا!

والا روم نشد بهش بگم من تو اروپام رفتم کلوب. اینجا خیلی حس و حالش فرق داره. شاید چون انگلیسی زبانن. نمیدونم.

خلاصه خوب بود.

این دوست من اصلا مست نمیکنه، مشروب نمیخوره. نمازش آن تایمه!

فقط هر از گاهی ممکنه برقصه.

خلاصه نه خودش خورد نه گذاشت من چیزی بخورم!

یه ساعت بعدم دست ما رو گرفت و کشون کشون اوردمون بیرون!

الانم از منزل دارم براتون پست میذارم!!!!!

این بود شرح حال امشبم.

ولی خیلی خوش گذشت.

خیلی.

برام عجیبه که سالهاست میره کلوب و مست نمیکنه اصلا. خیلی کنترل میکنه خودشو.

من تو ایران کمتر ادمی دیدم که اونطوری باشه!


چه برسه به اینکه ایرانی نباشی و اینقدر ادای مسلمونا رو درنیاری ولی اینقدررررررررر رعایت کنی!

خیلیم اخلاقش سلامت داره.

خیلی چشم پاکن!

خیلی جالبه تمام انسانهایی که من باهاشون دوست بودم اعم از دخت رو پسر سلامت روانی و چشم پاکی و کلا این اخلاقا رو داشتن! هیچ کدوم مست نمیکردن!!! جالبه برام!!!


خیلی خوشحالم که ناخوداگاه زندگی در برابرم ادمای خوب رو قرار میده. خیلی خوشحالم.

جالبه بدونین که امشب من هیچچچچچ گونه کارت شناسایی ای همراهم نبود! ولی رام دادن داخل!! دوستم گفت تو دقیقا خوش شانس هستی چون اینا عید و کریسمس و شب عید و نمیدونم این حرفا حالیشون نیست. خیلی باحاله کارتای بقیه رو میدیدن مال منو ندیدن!!!


ولی نکته عجیب برای من این بود، که ادما مست میکنن، شدیدا، بعد خیلی راحت با هرکی که سر راهشونه میرن!!!! یعنی اصلا مهم نیست طرف کی باشه، چه شکلی باشه، فقط اینا عین حیوون دنبال یه همنوعن!!! همین!!!! ناراحت شدم....

وقتی یکی از دوستای دوستم اینطوری با یه دختر رفت، دوستم دست بقیمونو گرفت و ما رو کشید بیرون!

همین!

نمیدونم.

شاید اونام اونطوری راحت ترن....

بهتره قضاوت نکنم...

ولی دوست ندارم جای اونا باشم... هیچوقت... دوست ندارم مست کنم.... 


راستی

یکی از مسائلی که (مصائب)! روبرو شدم (در رابطه باخودم) این بود که دو تا دختر از دانشگاهمون (من نمیشناختمشون، دوستام میشناختن) اومدن کلی اصرار کردن که با هم برقصیمممممم! من روم نشد!!!!!!! لپام سرخ شد!!!!! دوستم گفت بهشون الان میگم که تو خجالت داری (جالبه که من به این دوستم درباره خجالتم نگفتما، خودش روز اول کشف کرد!!!)!!


پی نوشت: من هر از چند گاهی همچنان این Desperate Housewives رو میبینم...

فوق العادست...

حتما ببینینش...

مخصوصا خانم ها....

  • یه آدم

من نمیتونم درک کنم دلیل اینکه ما این همه همدیگه رو قضاوت میکنیم چیه!

امروز خیلی ناراحت شدم

خیلی

خیلی

منو شدیدا قضاوت کرده بودن!


منو قضاوت نکنین لطفا!

من نوشته هام مال خودمه.

واسه دل خودمه.

گاهی وقتا وقتی حجم این همه قضاوت رو میبینم خدا رو شکر میکنم که اومدم اینجا و از جامعه قضاوتگر اونجا دورم!

مرسی!

من نه قضاوت میکنم نه دوست دارم مورد قضاوت قرار بگیرم.


لطفا منو قضاوت نکنین!

مرسی!


ممنونم!


درباره بانک یه چیزی بگم

چند روز قبل رفته بودم حساب باز کنم.

این ادما ظاهرا چقدر نایسن (به باطنشون هنوز پی نبردم!)

چقدر زود و تند و سریع کارام انجام شد.

این خانومه که اونجا کار میکرد (همون کارمند بانک) و کارامو انجام داد

خودش کانادایی نبود.

مال امریکای جنوبی بود و دور و بر ده سال بود که اومده بود اینجا.

میگفت کاناداییا رو دوست ندارم و کلا هیچیشونو دوست ندارم.

میگفت بچه تو 18 سالگی اینا رو ترک میکنه.

اگه هم ترک نکنه واسه اینه که هزینه هاشو خودش نده.

کلی به اینا بدبین بود!

خیلی باحال بود.

برای من که تجربه ای ندارم و شناختی ندارم ازینا تجربه خوبی بود شنیدن حرفاشون.

:)

نمیفهمم چرا اینجا سردم نمیشه!!!

راستی دوستان

میدونم میدونین

میدونم!

اکی؟

من این وبلاگو برای دل خودم مینویسم.

لطفا منو قضاوت نکنین

من کسی رو نصیحت نمیکنم

برای خودم مینویسم

ولی در کل

اگه یه چیزی رو بخوای

خیلی بخوای

خیلی خیلی بخوای

جدی بخوای

به طوری که همه فکر و ذکرت باشه

و همه تلاشتو بکنی که بهش برسی

بهش میرسی!

میرسی!

یه روزی فانتزیم بود که بیام اینجا. حتی جاهای خیلی پرتو قطبی کانادا ارزوم بود اینجا که بهشته!

و رسیدم.

میرسین.

فقط بخواین و در راستاش تلاش کنین!

موفق باشین!


  • یه آدم

سلام :)

من فقط ده روزه که اومدم اینجا :)

برای قضاوت یا نظر دادن همه جانبه اینجا نیستم.

برای درد دلم نه.

برای این این پستو میذارم که هم دو سال دیگه اگه برگشتم اینجا رو خوندم ببینم که اوضاع ده روز اولم چطوری بوده و همینطور اگر کسی (مخصوصا دخترا) حس و حال منو داشتن، بدونن که همه چی دائمی نیست.

من لحظه ای که پامو به این کشور گذاشتم همه جا برف بود! سفید... برف...

یادمه از بالای اسمون وقتی شهرو نگاه میکردم گفتم ایشالا قراره با برف بجنگم!!! (حسی که اکثرا تو کشور خودم بهم دست میداد)

من یادمه کلیییییییییییی نگرانی وحشتناک داشتم و فکر میکردم آفیسرا قراره پوست سرمو بکنن! اصلا پروسه فرودگاه و لندینگ برام یه پروژه سخت شده بود.

ولی میخوام بهتون بگم، با اون همه جمعیت اینقدررررررر این فرودگاه منظم بود و انقدر کارا سریع انجام میشد و انقدر رفتار این افیسرا خوب بود که من جا خوردم. اصلا فکر نمیکردم اینا این همه نایس باشن (حتی در ظاهر).

وقتی وسط برف راه افتادم سمت خونه ام، حسم بهتر شده بود، رفتار خوب کاناداییا یکمی حسمو بهتر کرده بود اما چیزی که منو سکته میداد! این بود که من از یه شهر بزرگ اومده بودم، جایی که یهو ساعت 11 شب میگفتم من میخوام برم بیروننننننننننننننننننننننننننننننن و خانواده م یا باید میبردنم بیرون یا دوستم / دوستام میومدن دنبالم.

من به شلوغی عادت کرده بودم. نمیگم حتما ذاتم شلوغی پلوغی رو دوست داره ولی در کل به شلوغی عادت کرده بودم.

یادمه برای ریلکس کردن و برای به قولی خوش گذروندن با عزیزانم میرفتم شهرای کوچیک شمال. و خب خیلی متفاوت بود با اون جایی که من زندگی میکردم.

این برف و این قد و قیافه کانادا تو اولین نگاه منو یاد یه شهر (یا حتی روستا!!!) ی مسطح و خیلی خوشگل انداخت که ادمای کمی توش زندگی میکنن.

اگه دقت کنین، تو شهرای بزرگ شما اگه یه وقت گم شین، یا مثلا خسته شین، یا حالا هرچی، همه جا تاکسی تلفنی هست، همه جا میتونی بری کنار خیابون بگی دربستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت! همیشه یکی هست کمکت کنه! مهم تر از همه اینکه ادما هم زبونتن. ولی خب من شاید به دلیل برف، شاید به دلیل نمیدونم مثلا سردی هوا یا کلا کریسمس کسی رو تو خیابون نمیدیدم!!!

ازین قضیه دلم گرفت یکمی....

حقیقتشو بخواین من هنوز نمیدونم که روحیاتم با یه شهر شلوغ سازگاره یا یه شهر خلوت. اون چیزی که برام پیش اومده رشد کردن تو یه شهر شلوغ بوده.

پس هنوز نمیدونم که قراره در آینده عاشق کانادا بشم یا یهو بگم من میرم اروپا!

خلاصه رسیدم خونه و بعد از تحویل گرفتن خونه م از یه کانادایی یه لحظه دور و برمو نگاه کردمو دیدم خدایا برفه!!!! ما تو ایران وقتی برف میدیدیم سریع به هم زنگ میزدیم که مینا / سارا / مریم / علی بپر بیرون برفه! بریم بازی! این چیزی بود که در اولین لحظات به ذهنمون خطور میکرد! میرفتیم برف بازی! کلی ذوق میکردیم! اما اینجا یه عالمه برف بود و من فقط میخواستم خونه باشم! خونه خودم، ایران. نه که فکر کنین سختی ها و دردای ایرانو فراموش کرده بودم نه، دوست داشتم با همه سختیا و رنج ها فقط پیش خونوادم و دوستام و گل هام و اتاقم و کلا همه چیزایی که عادت کرده بودم بهشون باشم.

یادمه با هفت هشت نفر همزمان داشتم یا صحبت میکردم یا چت و به اونایی که کانادا بودن گفتم اینجام جاست!!!! آخه اینجام کشوره اومدین (خیلی دلم گرفته بود!!) بعد دیگه شب شده بودو گرفتم و با گریه خواب رفتم!!! فکر کنم از غمگین ترین لحظات زندگیم بود. من تو یه ماه آخر قبل از سفرم به حدی کارام زیاد بود که اصلا یادم نبود باید غصه بخورم! سرم شلوغ بود. یهو یاد همین یه ماه اخر افتادم. گفتم خدایا یه فرصت بده من برگردم ایران دیگه اینجا پا نمیذارم!!! اصلا ازدواج میکنم 10 تا بچه میارم فقط کمک کن برگردم ایران!!! همینطوری با غر غر و ناله و نجوا!! خواب رفتم. چه شب سختی بود.

صابخونه م همون روز بهم گفت میخوای بزنیم بیرون بریم خرید کنی و شهرو ببیننی؟ اینجا نمونی؟ گفتم نه! من خودم انجام میدمشون الانم میخوام با خانواده و دوستام صحبت کنم و برم به کارام برسم. گفت باشه ولی تنها نرو بیرون، برفه. زنگ بزن. 

صبح ساعت 5 بیدار شدمو از پنجره بیرونو نگاه کردمو دنیا برام قشنگ شد (فکر کنم چون شب قبلو با بدترین رنجها و گریه ها خواب رفتم). حس میکردم حالم خوبه و فقط سعی میکردم به هیچی فکر نکنم، رفتم چایی دم کردم و وسایل چمدونا رو رفتم بیرونو و مرتب کردمو فردای اون روز باز صابخونه اومد دنبالم منو برد بیرونو یه عالم صحبت کردیم و کارامو انجام دادم. پس فردای روزی که رسیدم رفتم دانشگاه و قبل از رسیدن به دانشگاه با یه نفر دوست شدم! خیلی حسش خوب بود!

الان که اینا رو مینویسم، 29 دسامبر 2016 هست. پنج شنبه.



  • یه آدم

در پاسخ به پست قبلیم درباره این جدی الاغ

یکی از بچه ها اینو نوشته (چون گفتی اجازه دارم کامنتاتو منتشر کنم اینکارو میکنم)

"شما زن جماعت کلا سادومازوخیسم دارید؟ هم عذابت داده هم دوسش داری؟ "


بله عزیزم! ما سادومازوخیزم داریم!!!

حالا تعریف اینو ببینین:


https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D8%AE%DB%8C%D8%B3%D9%85

  • یه آدم

این پسره رو من خیلییییییییییییییییییییی دوست دارم....

نمیفهمین اصلا حدشو...


قیافشو

بوشو

بینی گندشو

چشماشو که زیر هر کدوم یه حلقه گنده هست...

حتی اگه از گردن فلج بشه من اینو باز دوست دارم!

آخ الاغ!

هیچوقت هیچ مردی نتونسته اینطوری راه به دل من باز کنه!

جدی الاغ سیاه بداخلاق!

میدونه جدا شدن ازش برام درد وحشتناکی داره

وقتی میخواد شرطای خیلی مهم بذاره واسم پای خودشو میکشه وسط....

دوست دارم خر!

  • یه آدم

خدایا!!

چرا این کاناداییا اینقدر مهربونن؟!!

من اصلا نمیتونم بفهمم!!!

تو این چند روزی که اینجا بودم ازینا کلا محبت دیدم....

از مردم

از صابخونم

از استادم

از همه!

چرا آخه!


خیلی جالبه

صابخونه من دیشب بردم بیرون

من فکر میکردم فقط تو ترکیه و المان و یکی دو تا کشور دیگه هست که چایی و دونر مهمونم میکنن.

باورتون میشه اینجام منو "چایی ترکیه واقعی دم کشیده" مهمون کردن تو یه کافه ای؟

هم منو هم صابخونه مو.

دیشب با صابخونه بودم کلا.

بهش میگم مرسی که منو میاری بیرون خیلی برای من حسش خوبه.

میگه مرسی از تو

من این برجو نیومده بودم به لطف تو اومدم.

رفتارشونو میبینین؟! اینا سوپر نایس هستن!!!


من تو این چند روز اینقدرررررررررررررر ازینا خوبی و محبت دیدم که بخدا دیگه روم نمیشه تو چمشون نگاه کنم.

من تا حالا یک بار هم سوار اتوبوس نشدم.

هر روز حداقل 4 ساعت (یا بیشتر) بیرون دانشگاه انگلیسی صحبت میکنم.

خدایا اینا خیلی نایسن!!

بیاین کانادا همتون!!!

اینا ادمای شاد و مودب و نایسی هستن (جدی غرغرو ازت ممنونم).


جوون که بودم اینو خیلی میدیدم:

راغب


  • یه آدم

اینم یه سری دیگه از اخلاقای بنده!!

http://numerology-thenumbersandtheirmeanings.blogspot.ca/2011/02/number-2.html


دقیقا کپی خودمه!

  • یه آدم

یادم نره (چون من خیلی وقتا زود فراموش میکنم و سعی میکنم خوبیها رو ببینم)

جدی منو خیلی زجر داده.

یادم باشه دقعه دیگه اگه مهربون شد به این مهربونیاش اعتماد نکنم چون دو دقیقه بعد ممکنه بزنه زیر همه حرفاش.

اینجا مینویسم که اگه یه روزی خام شدم برگردم بخونم.

کلا نوشتن وبلاگ خوبه.

مغزتو متحد و متصل و منظم میکنه. 

حرفایی که نمیخوای به کسی بزنی (ولی خصوصی هم نیستن گاهی) رو میتونی اینجا بنویسی.


  • یه آدم

میخواستم درباره قسمت دوم بابا لنگ دراز بنویسم.

دیدم حال و حوصله شو ندارم!!


دوست داشتم درباره کشور جدید بنویسم.

اینجایی که اومدم، آدما لهجه غلیظظظظظظظ انگلیسی دارن.

حس هم خوبه هم بده.

خوبه چون به شدت گوشم عادت میکنه لهجه های غلیظ رو بفهمه و یاد میگیره درست بفهمه و ضمنا مغزم داره لهحه رو جذب میکنه و این عالیه.

بده چون من امروز دو سه تا از جمله های هم خونه ایمو نفهمیدم.

با ه پسر خیلی خیلی خیلی کانادایی بسیار بسیار شبیه بارنی استینسون تو how i met your mother و لئوناردو کاپریو و اون پسره تو the script band

این

https://www.google.ca/search?espv=2&biw=1229&bih=588&q=Danny+O%27Donoghue&stick=H4sIAAAAAAAAAOPgE-LSz9U3MElLMTWvUoKws7JKyg215LOTrfRzS4szkyFkYk58elF-aYFVbmpuUmpRMQCHnp0MOwAAAA&sa=X&ved=0ahUKEwjCkd_T4IbRAhWk4IMKHUc6AkEQmxMIswEoATAa


و اون پسره تو fifty shades of grey داشتیم صحبت میکردیم.

برگشت گفت تو تایلند نمیذارن دسمالای دسشویی رو توی توالت بریزیم اما اینجا میشه.

اولش فکر کردم غیرمستقیم میخواد بهم بگه بابا جان اشغالاتو نریز تو سطل آشغال!

دیدم نه من نمیریزم. خیالم راحت شد.

خلاصه به حدی لهجه این پسر غلیظ بود که من مخم اندکی هنگ کرد.

اینا چقدر خوشگل و خوشتیپن!!!

چرا آخه!

چقدر سکسین.

بعضی پسراشون واقعا جذاب هستن!

دخترای اروپاییم جذابن ولی پسرای کانادایی واقعا خوشتیپن در اکثریت موارد.

چقدر ریلکس زندگی میکنن.

اصلا و ابدا در اتاقاشونو قفل نمیکنن.

خیلی راحت بزرگ شدن.

مثل ما عصبی و خل وضع نیستن.

داشتم درباره قوانین آشغالیزیشن که صابخونه گفته باهاش صحبت میکردم.

گفت من امشب اشغالارو میبرم. تو چرا ببری.

گفتم بی خیال تو داری میری سفر.

گفت نه.

خلاصه چون تعداد سطلهای ما 4 تا هست منم اصرار کردم که کمکش میکنم.

خیلی جنتلمنن!!

فک کن منتظر میمونن که تو بری بعد خودشون قدم میذارن تو اتاق.

کلا رفتارشون واقعا نایسه.

امروز صابخونه ام با اصرار و اصرار بهم زنگ زد ه من میخوام ببرمت بیرون خودت نرو!

دو روزه بهم میگن.

خلاصه گفتم خانم خودم میرم.

گفت نه!!!!

منو برد کارامو انجام بدم.

ساعتها وقت صرف کرد برام.

ساعتها.

بعدم اورد منو گذاشت خونه و گفت اگه خواستی بریم دانشگاهتو و این جور جاها رو نشونت بدم.

گفتم عالی!!

کلا ادمای نایسین.

یه لحظه حسرت خوردم 

به بچه هایی که اینجا رشد میکنن.به اینکه برادرم و خواهرم چقدر اذیت میشن اونجا.

به اینکه اصلا اینا چقدر اعصابشون راحته....

به اینکه ما رو چقدر بد تربیت کردن...

من دیروز و امروز حداقل چندین ساعت وقت صرف کردم واسه جدی که بفهمم چش هست!

اخرشم نتونستم چون ما یاد گرفتیم چیزی رو توضیح ندیم. طرفو اذیت کنیم.

خسته شدمو ول کردم.

اینا چقدر خوب بزرگ شدن....

من این همه وقته جدی رو میشناسم ولی هنوز منو زجر میده.

این موقع رفتن گفت هر وقت کارم داشتی زنگ بزن به تلفن همراهم کمکت میکنمو هر وقت برگشتم میام پیشت.

چقدر ریلکسن.

خیلی سالمه نحوه رفتارشون.

عین داداشتن.

یه مدل خاصین.

چشماشون سلامت داره انگار...

امشب خیلی دقیق و مرتب تونستم خوابمو تنظیم کنم.

خیلی خوشحالم...

امروز حداقل 3 ساعتی انگلیسی صحبت کردم با آدما.

خیلی راضیم از خودم...

خونه رو تمیز کردم....

حسش خوب بود....

منتظرم هوا بهتر شه و بپرم بیرون!!!

  • یه آدم

چند روز قبل با دوستام رفته بودیم بیرون.

دو تا ازین بچه های کوچولوی گدا اومدن چسبیدن به یکی از دوستام که پول مفت بده.

برداشت 10 تومن داد به یکیشون (پسره قسم میخورد که میرم فلافل بخرم برای بقیه)،

قبل دادن پول بهش گفتم نکن دختر! جاش غذا بخریم براشون. نده پول. دوستم حوصله نداشتو پولو داد.

پسر بچه هه تا پولو گرفت فرار کرد. اون یکی اومده دوستمو باز مجبور کرد بهش پول بده. دوستم نداد. اون بچه با همه قوا دوستمو زد!!! قدش 60 سانت بود (نهایتا 6 ساله) ولی گرفت دوستمو زد!!! دستش به کمر دوستم نمیرسیدا!!!

خدا نکنه اینا ادمو تو کوچه ای جایی شبی تنها گیر بیارن!!! میکشن آدمو!

خدایا به کجا میریم!؟!


هم تقریبا همه کارامو انجام دادم

هم بدنم مریضه (ازین دخترونه ها :)) و هر شب دو بار از شدت درد بیدار میشم.

هم اینکه به خاطر دوری و این چیزا، به خاطر جاگذاشتن تک تک چیزایی که جمع کردم، درست کردم، کادو گرفتم، تو شهرهای مختلف سوغاتی گرفتم ناراحتم.

همه رو باید بذارم برم...

صندوقچه هام خیلی خوشگلن...

کیفهایی که دوستم خریده بود. همه تمام چرم، فکر کن، من حداقل 10 تا کیفو میذارم و میرم.

من خیلیییییییییی چیزای جینگول پینگول دارم...

همه رو میذارم و میرم.... باید از صفر شروع کنم.... اونم تو غربت!!!

در همین راستا،

نشستم هر روز بیست دقیقه از انیمیشن بابا لنگ دراز که الهام بخش من بوده و همزادپنداری عجیبی با جودی آبوت دارمو میبینم...

قسمت اولش خیلی قشنگه (البته من این انیمیشنو بارها و بارها دیدم و هر دفعه قشنگتره، جدیم ازینا یکی داره!)

الهی :)

(الان یادم افتاد که توی دون دون وبلاگمو میخونی!! نخون جدی، من راضی نیستم...)


این عکسها مال قسمت اوله

من باید تو کانادا یه شهر پیدا کنم که این مدلی باشه!!!



ازین خونه ها!!!





اینجا مثلا طوفانیه پرورشگاه!!!



اینجا خانم لیپت بهشون میگه که قراره یکیشون انتخاب بشه برای رفتن به دبیرستان (حسی که من موقع اپلای کردن داشتم)



اینجا جودی داره رقص شادی میکنه (که آخجون قراره برم های اسکول!!!) همین حس رو وقتی استادا میخواستن باهام اسکایپ کنن داشتم!!!

خیلی جالبه یه جایی خانم لیپت تو همین قسمت که داشت میگفت فردا یکی انتخاب میشه به جودی میگه تو لازم نیست ته تلاشتو بکنی فردا که بدرخشی، تو فکر میکنی انتخاب میشی؟!

جودی میگه:

But I'll still do my best, 

maybe the rain of luck will fall on me!!


درجه امیدواری رو میبینین؟!

دقیقا با همون حس خوشبینی و امیدش بود که رفت دبیرستان با اینکه روز بعد چون هول هولکی عمل میکرد کلی سوتی داد!!!

ببین تو انیمیشنا به بچه ها چی یاد میدن!

به ما چی یاد میدن!!


جالبه که مثل من یووههههههووووووووو میگه!!! اینو الان متوجه شدم!!!


وای خدای من!!!

من وقتی این سریال رو در طول قرون و اعصار دیدم هر وقت به اون قسمتی که جودی داره کل پرورشگاهو تمیز میکنه برای اومدن بازرسها و بعدش بچه ها ازش میخوان نقاشی بکشه، هر وقت به این قسمت میرسیدم کلیییییییییی ذوق زده میشدم که خدایا میشه منم برم خارج؟!

(تنکس تو جدی)



یوهو هوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!!



اینجا داره گل میذاره تو گلدونا! خوشحاله که آخ جون مهمونا میان و من باید با حس ثبت امروز رو شروع کنم!!!



خیلی جالبه تو روزی که موسسین نوانخانه میان اونجا، جودی اندازه تار موهاش گند میزنه!!!

چایی میریزه رو مهمونا، بهشون یهو نخودکی میخنده

گلدون میشکنه

کیک میریزه روشون

اخر سر هم ناامید و خسته گریه کنان میره تو یکی از سالنها

اینجا داره از بالا نگاه میکنه به مهمونایی که با عجله دارن میرن



همون موقع میخوره به بابا لنگ دراز و همون موقع انتخاب میشه که بره دبیرستان!!!!


خانم لیپت بهش ماجرا رو میگه و حودی بدو بدو میره بابا لنگ درازو ببینه ولی فقط سایه شو میبینه



چه وروجکیه!!!

افتاده دنبال ماشین یارو! فسقلی!!! (من جدی مو میخواممممممممممم)



خیلی باحاله این کارتون!

  • یه آدم