خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۳۲ مطلب در اکتبر ۲۰۱۶ ثبت شده است

تو این مدت (تقریبا میتونم بگم از آذر پارسال تا الان، شایدم قبل تر، نمیدونم)، من خیلی فکر کردم.

درباره خودم، درباره زندگیم، درباره همه چی،

درباره اینکه چی میخوام، میدونی، من همیشه دنبال این بودم که یکمی عاقل شم، بعد به زندگیم از بالا نگاه کنم.

یکی از دوستام همیشه میگفت یکی از خوبیهای خارج زندگی کردن اینه که به دور از خانواده و دوستات، به دور از دغدغه ها، به دور از زندگی همیشگیت، با خودت خلوت میکنی و به زندگیتاز بالا نگاه میکنی و میبینی کجایی دقیقا و چند چندی.

من از وقتی که رفتم خارج و تنهایی زندگی کردم، خیلی بزرگتر شدم (واقعا توفیق اجباری بود که دوستم نتونست اون سفر طولانیه رو با من بیاد، واقعا شاید اگه با من میومد من از خارج رفتنم متنفر میشدم! یه چیزم بود، باز دوباره چتر حمایتشو بالا سرم میگرفتو دیگه اجازه نمیداد که من مستقل شم و اینی بشم که هستم و قدر استقلالو بدونم، و مهم تر ازون جدی رو به و امثال جدی رو به خاطر طرز تفکرشون و استقلالشون دوست داشته باشم، نمیدونم، میدونین، من یه دنیا احترام و ارزش واسه دوستم قائلما. خیلی چیزا رو ازون دارم. اون کمکم کرد بالغ بشم و عین یه معلم بالا سرم واساد، با حوصله تموم نشدنی و بهم عشق داد و بهم حس ارزشمند بودن داد و کمکم کرد خودمو بشناسم و بهم سبک داد، ولی اینکه یکی دوست و معلم خوبیه، دلیل نمیشه که شریک زندگی خوبی هم باشه). اونجا تا حد زیادی خودمو شناختم. تو چند وقت اخیر، سعی کردم این شناختو کاملتر کنم.

چیزای زیادی رو تقریبا درباره خودم متوجه شدم.

فهمیدم زندگی کردن واسه بقیه (واسه خونوادم، شوهرم، بچه ها، هرچی!) خیلی آسیب زننده هست.

فهمیدم که من هنوز دوست دارم حس مجرد موندن و با خودم بودن رو همچنان داشته باشم.

کلا خیلی وقتا بی دلیل توجه من معطوف خانواده و دوستام و اون دوستم و نمیدونم منمیخوام تو 32 سالگی ازدواج کنمو تو 35 سالگی بچه بیارمو تا 42 سالگی همینطوری بچه بیارمو نمیدونم این حرفاس! اضلا لزومی به این همه توجه نیست!

این همه من به دور و بریام اهمیت دادم.

در حالی که واقعا نیاز نبود.

میدونی، هر قد میخوام ازین جدی صحبت نکنم باز نمیشه! آخه واقعاااااااااااااا منو تا حد زیادی خوب میشناخت و حرفاش درست بود! میگفت تو تو سی سالگیت عین مسخ شده ها مغزت فرمان میده که ازدواج کن! ما دخترا عجیبا احمقیم تو این مورد! همه مون مرض ازدواج کردنو داریم به نوعی در خودمون. دوست داریم بچه بیاریم.

تو این چند وقت اخیر، این اخلاقو به طور کامل در خودم ریشه کن کردم.

مثل دیدن اون فیلما، که انقدر حرف جدی واسه من قانع کننده بود که گذاشتمشون کنار واسه همیشه.

دوست دارم بعد این به خودم خیلی توجه کنم، "به فکر خودم باشم"، این همه بلا سرم اومده، به خاطر حماقتام. به خاطر دلسوزیام. در حالی که واسه خیلیا مهم نبوده.

تازیگا فهمیدم که من مینیمم تا چند سال اینده ابداااااا آمادگی شوهرکردن ندارم (اینو البته از خیلی وقتا میدونستم)، حتی حوصله ندارم با کسی وارد رابطه جدی بشم. دوست دارم واسه خودم خونه داشته باشم، زندگی کنم، لذت ببرم، وقتمو با کسایی که دوسشون درم بگذرونم. درس بخونم، ورزش کنم، کارایی که دوس دارمو انجام بدم...

 

یه اخلاقی که خیلی دوس دارم بذارم کنار، زیاد توضیح دادنه. ازین کارم خوشم نمیاد.

میخوام کمتر حرف بزنم، کمتر توضیح بدم.

حتی من الانم دارم زیاد مینویسم!

باید اینو تمرین کنم....

جدی حتی اینو هم درست میگفت...

میبینی! نمیشه حرفشو نزنم! آخه درست میگه! وقتی درست میگه! وقتی حرفاش درسته، خب بیمار که نیستم که نفیش کنم! درست میگه! والا! بلا! حق با اونه....


در این رابطه حرف زیاد دارم....

بعدا بقیشو مینویسم....

ادامه داره...

  • یه آدم

دیدین آدم گاهی وقتا بعضی بچه ها رو میبینه، واقعا با نحوه تربیت شدن اینها حال میکنه؟؟؟

میگه خدایا چه پدر و مادری به به، عجب دختری / پسری تربیت کردن....

این آیدا تو کلاس ما ازین دختراست.... خیلی وقته که میشناسمش...

دختر خوبیه... دختر خوبیه... ازون دختراست که من از دوستی باهاش لذت میبرم...

من کلا مدلم اینطوریه که اگه یه روز مریض باشم یا ناراحت همه میفهمن! چون مابقی روزا رو با همه خوش و بش میکنم و کلا امیدوار و شادم!

ولی آیدا نه...

آیدا مثل من نیست...

آیدا عادی رفتار میکنه، آیدا معمولا دوست داره با همه خوب باشه، آیدا اولش اومد و تو کلاس ما یه گوشه واساد و از جلسه بعدیش یهو اومد باهام دست داد و سلام علیک کرد! من تعجب کردم ولی سریع لبخند به لب گفتم به به احوال شما، اون جور وقتا من حس میکنم حتما دختره اسمشو قبلا گفته و من عین این خنگولکا یادم رفته اسمش! اسمشو پرسیدم ازش، گفت آیدام، توام که پرپری دیگه (الکی مثلا من پرپرم اینجا) گفتم بلههههههه، خلاصه رفیق شدیم. دخترا به سختی یه آدم جدیدو تو گروه قبول میکنن، خیلی ناز و ادا دارن، دخترا برای هم ناز و عشوه بی دلیل میان، دخترا میرن رو اعصاب ازین نظر، ولی آیدا یکی از بهترینهای گروه ما شد.

میدونی، بذار اول از خودم بگم، بعد برم سراغ آیدا، من جزء اون گروهیم که از زندگیم یه چیزی میخوام، من میخوام مثلا به این هدف و این و این و این و این برسم! منظورم اینه من واسه زندگیم هدف دارم، من میخوام موفق بشم تو رشته تحصیلیم، من میخوام ورزش و هنرو ادامه بدم، من میخوام بنویسم بعدها، من میخوام برم سفر، میخوام کوه پیمایی کنم، برم قطب شمال و جنوب ،من میخوام حامی محیط زیست باشم، من میخوام یه عالمه پرورشگاه خوب و خانه سالمندان عالی و خوابگاه های مدرن و نمیدونم گلخونه و باغ و.... احداث کنم!

من میخوام کتابخونه عمومی بزنم تو شهر، پارک شهرای قشنگ، من میخوام خیلی پولدار شم، میخوام کانکشن بزنم بین آدما و برسم به همه اینا.

من اینا رو میخوام!

من میخوام بعدها یه ادم باشعور و باشخصیت و مهربون و بافهم و باسواد پیدا کنم و باهاش ازدواج کنم و بچه بیارم و بچه هامو نرمال و شاد بزرگ کنم.

ولی ایدا اینطوری نیست.

آیدا چیز خاصی نمیخواد ازین دنیا، آیدا چیزایی که میخواد رو داره، نیازی نمیبینه که تلاش کنه، کار کنه، یا هرچی. آیدا صبح که بیدار میشه صبحونش آمادست، نیازی نمیبینه خونه رو تمیز کنه، آیدا کلا به خودش فکر میکنه، حالشو میبره. آیدا کلاسارو ثبت نام میکنه و از هر ده جلسه شاید نهایت 4 تا رو شرکت کنه. میدونم که من نمیتونم حتی یه روز مثل اون باشم و باید خودم باشم، میمیرم اگه مثل ایدا باشم! برام سخته! ولی همین که میبینم یکی هست که برعکس منه! برام جالبه! میدونی، دوست دارم بدونم چطوریه اون مدل زندگی!

همیشه به خودم میگم، میگم من واقعا واسم مهم نیست که بچه هام تیزهوش باشن، یا دانشمند، یا هرچی، من میخوام بچه هام نرمال بزرگ بشن، شاد باشن، عکاس باشن ولی شاد و خوشبخت، نجار باشن، ولی شاد و خوشبخت، موسیقی دان بشن، نویسنده، دانشمند، هرچی که دوست دارن انجام بدن. برای همینه که دارم به خودم سختی میدم که بتونم محیط مناسبی برای اونها فراهم کنم.

در کل، با اینکه جدی بهم میگه خودشیفته، ولی همین که یه سری اخلاقامو با زحمت و تلاش به دست آوردم یا ساختم، اینو دوست دارم. اینکه میخوام یه روزی یه مادر خیلی خوب و موفق بشم و براش پلن دارم هم از هموناست.

امیدوارم مردی که مناسبم باشه و من براش مناسب باشمو یه روز پیدا کنم. مردی که نرمال باشه و باشعور و باسواد و خوش اخلاق و اخلاق مدار.


پی نوشت:

این لباس داکوتا جنسون قشنگه! باید مشابهشو پیدا کنم!!!





  • یه آدم

خیلی دوست دارم بمیرم!

سالهاست این حس رو دارم!

خیلی دوست دارم که بمیرم!

گاهی همه چی به یه فضای تهوع اور برام تبدیل میشه!

تو اون لحظه ها هیچ چیز و هیچ کس برام مهم نیست به جز مردن! به نظرم مرگ چیز خیلی خوبی باید باشه!

ازینکه نمیتونم حرفامو به هیچ کس بزنم (یعنی هیچ کس پیدا نشده که اونقدری که باید به من نزدیک باشه که حرفامو بهش بزنم) خیلی حس بدی دارم.

قربون حکمت خدا برم،

که از زندگی، حتی آسم عصبیشو هم به من داده!!!

آفرین!

تو بی نظیری!

یعنی مثلا به خیلیا قیافه و قد و پول و نمیدونم همه چی دیگه، داده.

به منم آسم و بی پولی و چند تا بیماری دیگه داده!

آسم معمولی نه، آسم عصبی!!!

بقیه مرضهامو دیگه دوست ندارم اینجا بنویسم.

بگذریم.

دیشب متوجه شدم که عمر من از میانگین جامعه حدود ده سال کمتر خواهد بود.

(البته از اولم این تابلو بود، من احساسی هستم و همیشه قلبم درد داشته).

برای اینکه قلب من درست اکسیژن رسانی کنه، باید بیشتر کار کنه، ضربان قلب تو تمام جانداران یه عدد ثابته.

یعنی مثلا (مثاله) اگه قرار باشه هر جانداری مثلا 5 میلیون بار قلبش تپش داشته باشه (و بعد اون 5 میلیون تا قلب از کار میفته)، خب اونی که قلبش زودتر میزنه زودترم کهنه میشه و از کار میفته.

من قلبم مجبوره سریعتر تپش کنه (ضمنا وقتی من احساسی یا ناراحت یا عصبی یا هرچی میشم هم تپشش به شدت میره بالا در حدی که تو تمام بدنم ضربان رو حس میکنم)، خب زودتر میمیرم (برای همینه که موش عمرش کمتره، در حالی که تعداد ضربان قلبش برابر با انسانه، موش قلبش خیلی سریع میتپه).

الان همینو من اگه برم به دوستام و خانوادم بگم، میگن بفرما! خب بی خیال درس و همه چی شو، ازدواج کن سریع نوه بیار (یعنی آینده نگری دورو بریای من در این حده). اینم یه دلیل دیگه برای ایجاد این وبلاگ!

حداقل اینجا آدم مینویسه و سبک میشه و دیگه مجبور نیست خاله زنک بازیو مسخره بازی همه رو تحمل کنه.

همینه که من یواشکی همیشه میرم دکتر. مجبور نیستی به خاله و عمه و دوستات و عمو بگی که نه من هیچیم نیست. که 1000 تا سنگ پیش پات بندازن (تا همینجاشم من گشتم و یه راه خودکشی آسون پیدا کردم که اگه یه روزی اینجا کارام به در بسته خورد در جا خودمو بکشم).

میدونین، زندگی با همه قوا داره جلوی من وامیسه!! من دارم با همه قوا میرم جلو!!

خدایا بعد تو یه دونه داداش بزرگم به من ندادی!!!

هیچی ندارم بهت بگم!!


این کتاب تاریخ معاصر ایران بلاخره تموم شد،

گفتم بشینم اینجا نکات مفیدشو بنویسم باشد که براتون مفید باشه (این داروهایی که دارم مصرف میکنم خیلی شعف بدن و خواب میارن، اون لحظه هایی که بی دلیل خوابم میگرفت میشستم این کتابو میخوندم که خوابم بپره).

آقای پیتر اوری میگن که:

نظام سهیم شدن زارع در محصول مبتنی بر 1. زمین، 2. آب، 3. بذر، 4. میزان سرمایه بود، و در مناطقی که آبیاری پرخرج ضرورت داشت، معمولا سهم زارع کمی بیشتر از یک پنجم بود که بابت عنوان پنجم، یعنی کار خود، دریافت میکرد. مالک یا جانشین او به تهیه بذر میپرداخت و هزینه های ابیاری را تامین میکرد و مالک آب بود... 

بعد میگه اون زارع بیچاره درسته که مثلا گندم و برنج و نمیدونم غلات و حبوبات دریافت میکرده در ازای کارش، ولی خب پول نداشته برای خودش چیزای ابتدایی مثل شمع و نمیدونم باربر و  ازین چیزا بگیره. پس میرفته سراغ قرض و نزول و بدبختی و بیچارگی...


کلا این کتاب به نظرم ارزش خوندن داره.

من واقعا ازش لذت بردم.

نمیدونم چقدرش واقعیت داره.

این کتاب با کتاب "این سه زن" و "از سید ضیا تا بختیار" مسعود بهنود زمین تا آسمون فرق داشت.

در دو جهت مختلف این دو نفر توصیف کردن.

حالا من که نمیخوام مورخ یا هرچی مثه اون بشم من میخوام فقط سواد داشته باشم!

در کل ارزش خوندن دارن.



گاهی وقتا تو این کلاسامون، وقتی اعتمادها جلب میشه، وقتی ادمها حس میکنن میتونن درد دل کنن و خودشونو خالی کنن، از زندگیشون میگن. وقتی از زندگیشون میگن، میبینی، هر آدمی، هررررررررررر آدمی، برای خودش ارزوهایی داشته و داره. و همه تلاشش به این بوده که بهش برسه. اما بعد یه مدت تلاش و کوشش کلا ولش کرده. دیده نمیتونه بیتشر جلو بره، و راضی شده به وضعیت موجود، و حتی الان جلوی کسانی که ارزوهایی دارن برای خودشون می ایسته و میخواد جلوشونو بگیره (نه عمدی)، من دلم میسوزه. نه از رو ترحم. به این فکر میکنم که اگه اینا یه ذره اصرار میکردن، یه ذره بیشتر ازون حدی که برای خودشون گذاشته بودن اصرار میکردن شاید به آرزوهاشون میرسیدن.

حتی مشکلشون پول نیست. عجیبه. خب تو که پول داری که (پول واقعا خیلی مشکلاتو حل میکنه).

نمیدونم.

برام عجیبه که اونا به کم قانع میشن (از نظر خودشون البته) و صداشونم درنمیاد.

من یه لحظه هم قانع نمیشم.

من اصلا اگه ببینم راه رسیدن به اون چیزی که براش سالها زحمت کشیدم بسته شده، اتوماتیک روح و جسمم با هم متحد میشن و من در جا سکته میکنم. و این سری میمیرم و راحت میشم.

چطوری اینا حاضر میشن خیلی ریلکس زندگی رو ادامه بدن!؟! طرف مثلا دوست داشته چه میدونم خیاط بشه! 0 سال زحمت کشیده بعدش باباش گفته نباید خیاط شی بعد الان گوشه خونه نشسته میخواد براش یه روزی یه خل و چلی پیدا شه و اینم شوهر کنه و بره (الانم مثلا 35 سالشه).

اینکه میگم خل و چل، منظورم توهین نیست. میگم اینا به کمترینها قانع میشن.

نمیدونم شاید من خیلی احمقم.

من مرگ رو اینجور وقتا به زندگی ترجیح میدم (کلا بدنم ترجیح میده!!!)





  • یه آدم

یکی از دوستانم که به نظرم یه زن قوی و بااراده هست، تعریف میکرد برام، میگفت تو یه کشوری (که من میخوام هر طور که شده اونجا سفر کنم و اونجا ترکیه نیست) تور لیدر بوده، میگفت آقایون، پسرای مجرد، متاهلا، پیر و جوون، با زن و بچه! میومدن، و تقریبا نیم ساعت بعد آشنایی و معرفی اینکه اینجا مثلا قلعه ... لا... هست، یواشکی میومدن میپرسیدن، ... خونه کجاست؟؟

میگفت من اولش حیرت میکردم، بعدش دیگه برام عادی شد.


(والا من خودم یه چیزایی از ایرانیا اعم از مونث و مذکر دیدم تو کشورای دیگه که عبارت شاخ دراوردن اونطور که باید توصیفش نمیکنه). میگفت طرف زن و بچه رو دو دقیقه میذاشت هتل و بدو بدو میرفت ...خونه. مجبوری؟؟؟ اینقدر عجله داری؟! 

همینه میگم من نمیخوام ازدواج کنم با این جماعت.

کلا ایرانیا همه جا اکثرا یه جورن به نظرم. استثناء هم توشون هست. ولی در کل از یه مدل پیروی میکنن.

تقصیری هم ندارنا. بنده خداها ندیدن ازین چیزا، براشون عقده شده. دوست دارن برن تجربه کنن (نمیگم آدم باید تجربه کنه هرچی رو، میگم اینا میخوان تجربه کنن).

کلا ناامیدم از اکثریت مردم سرزمینم حقیقتش.

نمیخوام بابای بچه هام امثال اینا بشن.

برام مهم نیست مرد دلخواهم تو گذشته ش چیکار کرده، ولی خیلی مهمه که وقتی با منه در چه حالی باشه. در نتیجه بعید میدونم ازین جماعت شوهر دربیاد برای من. چه طرف پاسپورت پسر بقیا سر کوچه باشه چه دو تا پی اچ دی داشته باشه و پاسپورت 6 تا کشور معتبرو هم داشته باشه. 

جدی یه حرف قشنگی میزد (اون دوست منم بنده خدا این همه کشور رفته بود و این همه سری تو سرا بود و دخترا واسش میمردن، نمیفهمم چرا یه بارم حس ندارم یکی از سخنان اموزنده شو اینجا بنویسم همش حول این جدی میچرخه وبلاگم! باید تغییر بدم خودمو)، جدی میگفت آدما وقتی مهاجرت میکنن، دو سه سال طول میکشه که خود واقعیشونو پیدا کنن، وقتی خود واقعیشونو (همون شخصیت و من واقعی که همیشه مخفی بوده یا سرکوب شده) رو پیدا میکنن و بروز میدن، واویلا میشه! حالا اینام اینطورین، یه دو دقیقه سفر میکنن به یه کشور دیگه mis-real میشن لابد (چون برای واقعی شدن خیلی زمان نیازه). هنگ میکنن بنده خداها. شاید جدی هم اینطوری بوده. نمیدونم.

بسه دیگه خیلی نوشتمو خیلی غیبت کردم (تنها جایی که میتونم توش غیبت کنم همینجاس).

بیست تا مقاله دیگه هم دانلود کردم. کلی مقاله تو صفه!

تا بعد!

شما آقایونم اگه انتقادی ازم دارین خواهشا به من نگین.

وبلاگ خودمه دوست دارم توش آزادانه بنویسم. همینجوریشم ادم مجبوره سربسته بنویسه.

منو لطفا نقد نکنین.

:)


پی نوشت: اینا رو ولش! دلم واسه جدی تنگ شده!!! :)))))))))))))


  • یه آدم

خب ظاهرا جدی اینجا رو نمیخونه.

تست کردم و مطمئن شدم. اگه اینجا رو میخوند تا الان حتما صداش دراومده بود. آخه شماها خبر ندارین، جدی بیش فعاله.

در نتیجه من برگشتم (من از دست جدی خواب و خوراک ندارم، هر سری که باهاش در تماسم یه چیزی میگه که منو میسوزونه، یکی نیست بهش بگه بابا زبونت تنده، تنده!!! منم دوست ندارم حتی یه ذره از خودم برنجونمش، شما باید جدی داشته باشین تا بدونین من چی میگم، جدی موجود عجیب و خاصیه، هر دفه که ازش تا مرز مرگ دلخور میشم و میگم من ازین پسره دیگه حالم به هم میخوره! تمام کارای خوبی که برام انجام داده میاد جلوی چشمم و میگم نه!!! بی معرفت و نمک به حروم نباش. مثل اکثر ایرانیا نباش، جدی رو باید بذاری رو تخم چشمات).

شادی مزمن یعنی چی؟

من شادی مزمن دارم؟؟

این حرف جدی منو ناراحت کرده.

شادی مزمن یعنی چی؟؟

بهم میگه تو شادی مزمن داری، دوست داشتم بهش بگم توام جدیت و خشم مزمن داری!!! ولی باز روم نشد. میدونی، حس میکنم هرچی میگه حتما حساب و کتاب داره، ولی متوجه نمیشم! چرا شادی مزمن؟ آخه من این سوالو از کی بپرسم؟ شادی مزمن!!!!؟! 

ای خدا چرا من با این جدی این قدر رو در وایسی دارم؟

دوست داشتم دیشب بهش بگم الاغ! خجالت نمیکشی اینقدر منو میکوبی!!!!

مگه من چمه؟!

ولی میدونی روم نمیشه! در عوض ازش تشکر کردم!!!! (چقدر احمقم!)

آخه دوسش دارم!

من قبلنا، وقتی بهش میگفتم میخوام باهات حرف بزنم! نصیحتم کن! هرچی! یا وقت یواقعا گیر بود کارم و داشتم سکته میکردم، از سهمیه هام استفاده میکردم و اون هر طوری که بود کاراشو زود تموم میکرد که با من صحبت کنه. دیشب میخواستم بهش بگم میخوام باهات صحبت کنم! نصیحتم کن! 

دوست داشتم خودش اینو بفهمه!

نشد! نفهمید!

حرف زدن با جدی حال منو خوب میکنه. جدی میدونه من چی میخوام. اونو به من میده. میدونه من واسه چی نگرانم، اونو برام فیکس میکنه. جدی داروی آرامبخشه! شماها ندارین (هیچ کس نداره) نمیدونین من چی میگم!

جدی وقتی لبخند میزنه اول گوشه سمت راست لباش تکون میخوره جا به جا میشه، بعد لباش از هم حدا میشن، بعد تا وقتی که داره میخنده همچنان گوشه راست لباش بالاست. نمیدونین چقدر بهش میاد :))))))))))) ازیناس که دستشو اگه بگیری ببری تو جمع نشون دوستات بدی همه میگن این پسره که خوشگل نیست خاک تو سرت! (بدبختی اینه هیچ کس از وجود جدی خبر نداره! فقط همه میبینن که من دارم میسوزم!) ولی جدی به چشم من خوشگله (حتی با اون بینی گنده اش). آخه جدی رو اگه بشناسین میفهمین من چی میگم!!! مسئله اینه که نمیشناسینش.

جدی خودخواهه، مغروره، رو اعصابه، منی که با همه عالم، با تخس ترین دخترا، با خودخواه ترینها به راحتی کنار میام، با همه پسرا میجوشم، با باسوادها و بی سوادها کنار میام، با جدی به مشکل میخورم! جدی خیلی تغییرناپذیره. خیلی بداخلاقه. خیلی. شماها نمیتونین تصور کنین. جدی شوهر خوبی احتمالا نیست، جدی بابای خوبی نمیشه. جدی کلا تحمل ناپذیره. ولی دوسش دارم این الاغو! دوسش دارم! خیلی مسخرس که بدونی یه نفر هیچ جوره با آینده تو مچ نیست و صحبت کردن باهاش اشک به چشمت میاره ولی این همه این الاغو دوست داشته باشی!

میدونی فکرم مشغولشه.

تا وقتی این موجود خودخواه مغرور الاغو به دست نیارم (تصاحب نه، به دست آوردن، یه مدل خاصیه که هیچ کس ازش خبر نداره به جز ما دخترا!) همین طوری یه گوشه ذهنمو مشغول میکنه. مگر تو ذهن و فکرم به یه آدم چندش و به درد نخور تبدیل بشه (که با این رفتارایی که میکنه بعید نیست یه روزی این اتفاقم بیفته).

از طرفی میدونم هرچی میگه درست میگه. خب چرا برنجونمش. وقتی مطمئنم همه حرفاش (اکثر حرفاش) رو حساب و کتابه چرا برنجونمش :(

جدی ازوناس که زود قهر میکنه.

بهش برمیخوره.

عصبانی میشه.

جدی رو نمیتونی نقد کنی. 

جدی مغروره.

جدی ایراداتی داره ولی احتمالا هیچ کس جرات نمیکنه بهش بگه.

جدی در عوض تا میتونه منو نقد میکنه. کلا جدی=نقد کردن و انتقاد کردن و عوض کردن دور و بریاش.

ولی دوست داشتنیه.

من متعجبم چطوری زن این آدم تونسته باهاش زندگی کنه!!!

فک کن هر روز که خانومه از خواب بیدار میشده جدی بهش میگفته تو ایرادات تو این سه دقیقه که از خواب بیدار شدی اینو اینو اینو اینو اینو این بودن. تو اصلا نباید ازدواج میکردی خاک تو سرت!

بعد خانومه یه روزی تحملش تموم میشه و وسایلشو جمع میکنه و میره.

جدی چون دوسش داشته افسرده میشه (یا مثلا خانومه خیلی قاطی میکنه و میره خودشو تو دریا غرق میکنه و جدی بعدش تصمیم میگیره دیگه زن نگیره).

بعد اون دیگه جدی زن نمیگیره و کارش شده گیر دادن به من!!!

شب و روز منو نقد میکنه و تخریب میکنه!

تا برنامه دیگر و غر زدنی دیگر خدا یار و نگهدارتون.

منم برم ببینم با این غرغروی بداخلاق جدی چیکار میتونم بکنم.

:)

شادی مزمن! :|

  • یه آدم

به اون درجه رسیدم!!! که تو سیستم کشورم! که خیلیا دندوناشون داغونه، من تونستم با مراقبت های فراوان و با چکاپ های به موقع (با اینکه محدودیت پول همیشه دارم)، دندونهای کاملا بی ایراد و سالمی داشته باشم!!!

یعنی هر وقت میرم دکتر، میگه مثلا یه تیکه ازین دندونت فاسد شده اینو درست کنم،

بعد که مثلا چند وقت بعد باز میرم دکتر، میگه تو دندونات همه سالمن! خیالت راحت!

این حسو دوست دارم!


خیلی!

خیلی!


این مسواک زدنهای به موقع و نخ دندون استفاده کردن و مسواک زبان استفاده کردن و هر روز سه بار قرقره آب نمک انجام دادن در طول این بیست و چند سال بلاخره مفید واقع شده!


راستی،

من دارم ازینجا میرم به یه سرویس وبلاگدهی دیگه.

ممنونم که این همه وقت حرفای دلمو خوندین.


برای همتونم آرزوی موفقیت و بهروزی دارم.


خدافظ! 

  • یه آدم

خدایا ازت خواهش میکنم یه چیزو از من دور کن!

پسرای ایران رو!!!

پسرای ایرانی خارج از ایران رو هم از من دور کن! ازت خواهش میکنم!

پسرای ایران موجودات بسیار پرادعایی هستن (اکثرا)، موجوداتی که هیچی بلد نیستن، هیچی! فقط ادعا دارن! کسایی که اندازه نصف من عرضه ندارن ولی دهنشونو که وا میکنن میگن ما اراده کنیم هرچی تو تا حالا به دست اوردیو تو کمتر از یه هفته به دست میاریم!

خدایا اینا رو از من دور نگه دار!!

من ازت شوهر نمیخوام، دوست پسرم نمیخوام!!! فقط این مدل موجودات رو از من دور نگه دار!!!

موجودات بی خاصیت پرادعا رو که عرضه ندارن زیپ شلوارشونو بکشن بالا ولی میگن ما طراح کتو شلوارهای کریستیانو رونالدو هستیمو از من دور کن!!! به کسایی عطا کن که شوهر میخوان من نمیخوام!!!! مرسی!


آخر هر مهمونی ای، آخر هر مجلسی، آخر هر برنامه ای، آخر هر مراسمی من این دعا رو به درگاه خدا میکنم! دخترامون اکثرا همینن ولی باز دخترا کم ادعاترن. دخترا جلوی هم کلی کلاس الکی میذارن و خودشونو تحویل میگیرن ولی جلوی پسرا کمتر اینطورن، ولی پسرا ماشالا!!!! اکثر پسرای ایران ماشالا ادعای محض هستن!

جدی جزء معدود پسرای ایران بود که خیلی با بقیه فرق داشت (جزء معدود آدمایی که من از صحبت کردن باهاش خسته نمیشدم و هر لحظه یه چیز جدید یاد میگرفتم). قراره دیگه حرف این ادمو نزنم اینقدر! بسه دیگه!!!


خدایا دوباره تاکید میکنم!!! لطفا پسرای ایرانی رو از من دور نگه دار!!! اکثریتشون رو!


بگذریم!

امروز داشتم به دوستم میگفتم که تو که دنبال یه دستیار میچرخی، یه دختر مجرد کم سن و سال پیدا کن که چون خودتم دختری باهاش راحت باشی و ضمنا انرژی داشته باشه و مجردم باشه که مثل خودمون هر وقت کارش داشتی در دسترس باشه و دغدغه شام چی بپزم! یا بچه چی شد! یا بریم خونه مامانمینا! نداشته باشه! بعد که اینو گفتم بی اختیار یه لحظه یاد این آگهی های همشهری افتادم که مینویسن به یه دختر جوان زیبای مجرد آراسته نیازمندیم!

:|

 

دو تا کلمه زیبا پیدا کردم که مشخصه هامن!

Dimple

Rosy Cheeks

بعله! :)))))))))))))))))

  • یه آدم

اخیرا یه کاری میکنم!!!

اول میرم مقالات مرتبط با اون مقاله اصلیه که قراره بخونمو دانلود میکنم، میخونمشون، دستم گرم میشه! بعدش مقاله اصلیه رو میخونم!!! اینطوری مقاله اصلیه رو بهتر میفهمم!!!

 

یه روز نوشستم با خودم فکر کردم!

گفتم دختر!

تو چرا این همه کتاب میخونی؟

چرا این همه فیلم و مستند و انیمشین میبینی؟

یه دلیلی که پیداش کردم، این بود که از بچگی اینطوری بودم.

شاید چون در باطن هیچوقت کسی رو پیدا نمیکردم که بتونه با من تفاهم داشته باشه (بر عکس روابط و خنده های ظاهریمو فوق العاده دوست باز بودنم، متاسفانه یا خوشبختانه، ازینکه دو تا بعد کاملا مختلف داشتم گاهی از خودم خیلی بیزار میشدم).

ولی از وقتی تونستم دست راست و چپمو از هم تشخیص بدم، دیوانه وار و با علاقه کتاب خوندم.
زیر کلمه ها و جمله های مهم خط میکشیدم، شخصیتها رو گوگل میکردم یا دربارشون کتاب میخوندم، چون کسی نبود که باهاش درباره این چیزا صحبت کنم خب باز باید کتاب میخوندم تا جواب سوالامو بدونم.

پس هی بیشترو بیشتر میخوندم...

حس میکنم آدم وقتی منطقا (نه احساسا) از دورو بریاش قطع امید میکنه، برای خودش یه خلوتی میسازه. وقتی میبینی دوستات نمیتونن بهت خوراک ذهنتو بدن یا به هر دلیلی یه خلا رو با اونها حس میکنی (چه دختر باشن و چه پسر) میری برای خودت یه راه میسازی. این برای من اتفاق افتاد.

وقتی 12 سالم بود، یه روز صبح از خواب بیدار شدم، گفتم این زندگی واسه من زندگی نمیشه!

رفتم کتابخونه شهر و چند تا کتاب گرفتم و آوردم خونه (یکیش درباره نجوم بود که فیووریت من هست).

کتابهای کتابخونه رو دو بار خوندم.

بعد رفتم از اقوامم کتابهای نفیسشونو قرض کردم و خوندم (نبرد من هیتلر رو اونجا خوندم و یه عالمه کتاب دیگه که مربوط به تاریخ ایران و دنیا بود). بعد گفتم ببینم تو رمان ها چی میگذره! نشستم خوندم!

انقدر خوندممممم تا بلاخره متوجه شدم من کی هستمو چی میخوام!

اینا چیزایی بود که دور و بریام نمیتونستن بهم بدن حتی اگه من دنبالش بودم...

درسته که خیلی وقتا اشتباهم کردم تو زندگیم، ولی در عوض تلاش خیلی خیلی زیادی کردم که خودمو بسازم.

یه بار از خودم پرسیدم، حالا رمان و مستند و نمیدونم مجله و اینا اکی هست که میخونی.

ولی چرا تاریخ؟

میدونی

من دنبال یه چیزی بودم.

دنبال این بودم که بفهمم دقیقا از دنیا چی میخوام.

قبلش باید آدمای کشورمو، خلق و خوشونو، خودمو، پیشینمو، همه رو میشناختم. تا متوجه میشدم که چقدر امکانات دارم و چی ازم برمیاد و چی رو باید بسازم.

خیلی خوندم...

خیلی خوندم....

به خیلی چیزا رسیدم، ولی مهم ترین قسمت ماجرا این بود که متوجه شدم که مردم کشور من یه سری خلق و خو دارن که خیلی خیلی خیلی زمان میبره کهبخوان عوضش کنن تا به معنای واقعی کلمه پیشرفت کنن و بتونن از زندگی لذت ببرن (اون آرامشی که دنبالش هستنو به دست بیارن)، دیدم من نمیتونم و کسی نیستم که آدما رو عوض کنم و این ابدا با خلق و خوی من جور در نمیاد.

یاد گرفتم آدمای دور و برمو اونطوری که هستن دوست داشته باشم.

به جای اینکه بخوام اهدافشونو عوض کنم یا که مثلا زندگیشونو تلخ کنم به خاطر طرز تفکری که دارم و دارن و مثلا بخوام یه تفکرو بهشون القا کنم به زور، یاد گرفتم کمکشون کنم به اون چیزی که میخوان با تلاش خودشون برسن و در کنارش تیکه تیکه بهشون کمک کنم که فکر کنن، خودشونو ارتقا بدن و فکراشونو بزرگ کنن و دنیاشونو.

واسه همینه که من نه تنها از هیچ کس بدم نمیاد بلکه همه رو دوست دارم! این حسمو خیلی دوست دارم. تو کشور من که همه مردم (یا اکثریت در خوشبینانه ترین حالت ممکن) از هم بدشون میاد یا پشت هم کلی صحبت میکنن یا مینیمم همدیگه رو مسخره میکنن و توهین قومیتی داریم و بحث بی محتوا و مزخرف تهرانی بودن و شهرستانی بودن در فرهنگ کشور ما جاری هست، و هزار تا مورد دیگه، به نظرم همین که نه میتونم به کسی حسادت کنم، نه حسرت بخورم، نه دشمنی کنم، و به علاوه اینکه همه تلاشمو میکنم که به آدما کمک کنم، بهم یه حس خیلی خوبه. این حسمو دوست دارم! با زحمت و تلاش و کوشش بهش رسیدم و واقعا دوسش دارم!

بین تمام آدمایی که دیدم، جدی تنها کسی بود که هم از نظر سنی بهم نزدیکتر بود (یعنی آپدیت تر بود) هم اینکه کلی منو درک میکرد و هم مرد خودساخته ای بود. جدی ازونا بود که معلوم بود اولش کلی یللی تللی کدده، بعدش دیده این زندگی براش زندگی نمیشه و یه جورایی خسته شده! و رفته دنبال ساختن خودش.

بر خلاف بیشتر اقایون جدی از مغزش هم استفاده میکرد! برای خودش احترام قائل بود. اگه لازم بود تنها میموند و تنهایی رو تحمل میکرد ولی به خاطر پر کردن تنهاییاش تن به هر کاری و هر کسی نمیداد.

یه جورایی، جدی بین مردم ما، خلاف موج شنا میکرد و برای منی که همیشه خلاف جهت امواج شنا میکنم چی ازین بهتر؟؟ جدی کسی بود که من وقتی باهاش صحبت میکردم میتونستم با جرات به خودم بگم که اگه یه روزی مرد دلخواهمو نتونستم پیدا کنم خب تنهایی زندگی میکنم. مشکلی نداره. جدی برای تنهاییاش احترام قائل بود. واسه خودش. واسه دستاوردهاش. اینجور مردها رو من تا مرز مرگ قبول دارم. حتی اگه 1000 تا اخلاق گند داشته باشن (که جدی داشت) و 4 تا زن قبلیشونو طلاق داده باشن و کوپن زن گرفتنشون تموم شده باشه (کوپن زن گرفتن جدی تموم شده بود).

جدی آدمی بود که دنبال هیچ احدی غیبت نمیکرد. یا با کسی معاشرت نمیکرد یا اگه معاشرتی داشت دیگه حرف و حدیث پشتش نبود.

جدی ازونا بود که من میتونستم هر یکی دو هفته یه بار ببینمش و بیشنم باهاش گپ بزنم و چایی بخورم و لحظه های قشنگی رو بسازم. باهاش صحبت کنم. بهم کلی اطلاعات جدید و مفید درباره کارش و رشته ش انتقال بده و منو مداما تشویق کنه و هول بده جلو و من هر لحظه مطمئن تر بشم که راهم درسته و هر دفعه هم بهش بگم که ازین که دارمش بی اندازه خوشحالم! و اون هر سری بگه برو به درسات برس! بس کن! و من ته دلم بگم کی زن تو میشه با اون اخلاق افتضاحت آخه؟! واقعا هم اخلاقش افتضاحه من به این رسیدم.

جدی تاریخو دوست نداشت. براش مهم نبود که کی چیکار کرده در گذشته. کتابای روانشناسی معروفی که من اون همه برای خوندنشون زحمت کشیده بودم براش مسخره بودن. رمان دوست نداشت. اسم پادشاها واسش مهم نبود. قطعا کتاب خوندنای من هم براش پشیزی ارزش نداشت. ولی میتونست تو رو خوب بفهمه.

دوستم همیشه میگفت تو یه لجبازی بسیار پنهان و مخفی در درون خودت داری، که هیچوقت البته بروز پیدا نمیکنه ولی اگه بروز پیدا کنه تو بمیری هم اره نمیگی به شرایط موجود. جدی هیچوقت لج منو درنمیاورد! جدی میتونست دوست خیلی خیلی خوبی بشه (شوهر خوب نه ولی، نمیدونم شاید واسه بقیه دخترا شوهر خوبی بشه نمیدونم). جدی آدمی بود که هیچوقت ازت تعریف نمیکرد، هیچوقت. ولی روزایی بود که من کاملا حس بیخود بودن داشتم. روزایی که حس میکردم بی مصرف ترین و نامفیدترین ادم جهانم و به درد هیچی نمیخورم. تو اون لحظه ها جدی سرمیرسید، مثل این فرشته های نجات و منو ازون فازی که بودم درمیاورد و بهم اینو القا میکرد که من دختر مفید و ارزشمندیم و کمکم میکرد اینو باور کنم. این کارشو دوست داشتم.

جدی کسی بود که بین اون چیزایی که خونده بودم، بین ارزشهام و اعتقاداتم و دستاوردهام و بین توانمندیهام ارتباط خیلی خوبی برقرار کرد و منو دایرکت هدایت کرد به اون چیزی که میخواستم برسم. جدی مرد عمل بود. جدی مدیر خیلی خوبیه. من که ته دلم به هر آدمی اعم از پسر و دختر میتونم هزار تا ایراد بگیرم (و همزمان دوسشون داشته باشم)، ایرادهایی که ته دلم به جدی میگرفتم خیلی کم بود (و هیچوقت نمیتونستم بهش بگم که بابا تو هم ایراداتی داری چرا آخه فکر میکنی بی ایرادی تو!!!!)، چون جدی آدم خودساخته ایه. جدی ازوناست که واسه اینکه اینی بشه که الان هست خیلی زحمت کشیده....

از یه جهاتی هم جدی منو خوب نمیشناخت (اون دوستم در عوض منو خیلییییی عالی میفهمید)، جدی خبر نداشت که من تو محیط کارم فوق العاده صبورم...

خوشم میاد که یه دختریم که با اینی که هست حال میکنه (اعتماد به سقف)!

خودمو دوست دارم خب!!!

پی نوشت: دوباره این فکر به جونم افتاد که نکنه این انسان میاد به وبلاگم سر میزنه!!! اگه اینکارو بکنی من میدونم و تو! همین! 

  • یه آدم

به جرات میتونم بگم که دقیقا دارم بهترین روزهای زندگیمو سپری میکنم.

نه که فکر کنین همه مشکلات من حل شده نخیر!!!

دقیقا در اوج سختی و مشکل هستم.

ولی، با وجود مشکلاتم و همینطور با وجودی که برای بار سوم سرما خوردم و هر شب 5 بار بیدار میشم و میبینم دارم خفه میشم و میرم آب میخورم و بعد قرقره آب نمک انجام میدم، و برای منی که سالهای سال بود سرما نخورده بودم سه بار سرماخوردگی در طول هفت ماه واقعا عجیبه (من هر 20 سال شاید!!! شاید یه بار سرما بخورم، واقعا نمیخورم)، ولی دارم روزایی رو سپری میکنم که دوسشون دارم و یه جورایی فانتزیم بودن.

ورزش میکنم، زبان میخونم، مقالات و کتابهایی که دوست دارمو میخونم، برنامه ریزی میکنم و دیدن اقوام و دوستانم میرم. کلی کار دیگه که دوسشون دارم انجام میدم.

این حسو دوست دارم!


اینو هم بگم، کتاب تاریخ معاصر ایران اثر پیتر اوری دقیقا شش ماهه که به صورت ناتمام رها شده. هر از گاهی میرم یه ده صفحه میخونم. اما برای منی که هر روز مینیمم 100 صفحه کتاب میخوند (من سریع خوان هستم) یکمی عجیبه که یه کتاب اینقدر کش داده بشه خوندنش. خوبه حداقل من قبل از تو رو خوندمو تموم شد (اونم شش ماه بود که دستم بود! بس که کارا زیاد بود). خلاصه این کتاب تاریخ معاصر ایران داره تموم میشه به امید خدا.

راستی کتاب پروفسور شارلوت برونته رو استارت زدم!!! (صفحه اولشو خوندم!!!!)


دیروز 5 پرنده داشتن با هم آواز میخوندن!!!

دادا دودو دیدادا

دادا دیدی دادادو

من یه همچین چیزی رو استنباط کردم از متن آوازشون!!!

کسی اگه ترجمه ای در دست داره ازین شعر لطفا در اختیار ما قرار بده!!!

:)


خلاصه امیدوارم سرماخوردگیم خوب شه بدجوری زده منو داغون کرده!

ولی حس خوبی دارم به زندگی

حس خیلی خوبی دارم!

امیدوارم که مشکلاتمو بتونم حل کنم....



پی نوشت: خوشبحال بقیه دخترا! چقدر راحت مینویسن تو وبلاگشون که دوست دارن کسی رو بغل کنن!

من هزاران بار خواستم بنویسم که چقدر دوست داشتم جدی رو بغل کنم ولی روم نشد! (خب الان جرات پیدا کردم و نوشتمش!)، الانم اگه مینویسم به خاطر اینه که دیگه بغلش نخواهم کرذ. وگرنه باز هم نمینوشتم!

  • یه آدم

من یه اخلاق خوب یا بدی دارم، اونم اینکه یه دونه دفتر روزانه دارم، برای نوشتن کارهایی که باید انجام بدم، یا مثلا تماس هایی که باید انجام بشه یا نکته ای چیزی که باید نوشته بشه.

یه دفتر دیگه هم دارم که اسمش دفتر علمی هست!!! نحوه کار با این دفتر اینطوریه که به هر نتیجه ای که میرسم درباره رشته م توش مینویسم (یا کارهای مرتبطی که باید انجام بدم در این رابطه) و بعدها منتقلش میکنم به یه فایل وورد و به یه دفتر کاغذی اصلی.

این مدل نوشتنو دوست دارم.

اینطوری منظم نوشتن و یادداشت برداشتن باعث میشه تو همیشه یه دونه مرجع ا زکارهات و دستاوردات داشته باشی (و به خاطر اینه که من کامل ترین پایان نامه دانشگاهو نوشتم، شده رفرنس اصلی بچه ها و دست همه میچرخه تو دانشگاه). این اخلاقمو دوست دارم!

یه دفترچه هم دارم که همیشه تو کیفمه و هر وقت چیزی به ذهنم میرسه رو توش مینویسم!!!


حالا، این اینتروداکشن طولانی رو به زور به خرد شما مخاطبان عزیزم که اندکی ازم شناخت ندارین (و منم همینطور) دادم!!! که اینو بگم:

بعد از سالها تلاش و کوشش و خاک خوردن در عرصه علمی! بلاخره دیروز به یه نتیجه جامع درباره اشتفاده از مقالات و کتابها رسیدم، اینجا مینویسم که یه روزی برگردم بخونمش و دستاوردام فراموشم نشه!!!!!

به این صورت که:

1. اول میریم کتاب رفرنسو میخونیم.

2. بعد از اینکه کتابه رو خوندیم، با توجه به اینکه تعداد مقالات مرتبط با اون فصلی که خوندیم، هزار هزار تاست (گاهی وقتا به دو سه میلیون میرسه)، میریم قدیمی ترین مقالات رو اول دانلود میکنیم و مطالعه میکنیم تا ببینیم از کجا شروع شده ماجرا، بعد جدیدترین مقالات رو  (Last Month) دانلود میکنیم و میخونیم.

اینطوری از آخرین پیشرفت ها یمربوط به رشته خودمون هم مطلع میشیم.


این نتیجه سالها تلاش و کوششمه که اوردم اینجا نوشتم باشد که در اینده به درد خودم و خودتون بخوره!!!


بهله!!!


:)


تا برنامه ای دیگر و اینتروداکشنی دیگر خدا یار و نگه دارتون.

امضا: پرچونه!


پی نوشت: جدی رو خیلی دوست دارم. آدم ذاتا خوبیه. تو هر صد هزار تا آدم شاید (شاید اونم) یه دونه آدم مثل جدی پیدا بشه که واقعا آدم باشه و نایس باشه. ولی واقعا اخلاقش با روحیات من جور درنمیاد. خیلی تند و بداخلاقه. خیلی برام عجیب و جالبه که بقیه دخترا چطوری بهش نزدیک میشن (کلا چطوری جرات میکنن که نزدیک بشن). خیلی باید خودتو بشکنی که بتونی بهش نزدیک بشی و این ابدا با ذات من جور درنمیاد. اینا رو اینجا مینویسم تا اگه یه وقتی فکر نزدیک شدن بهش به سرم زد، منصرف بشم. 

کلا الان همتون متوجه شدین که من جدی رو دوست دارم! اخه آدم خوب و نایسیه! به درد رفاقت میخوره. خیلی. خیلی! ولی خب در کل آدمیه که یه حرف رو به زبون میاره و فردا میزنه زیرش. یه جوری هم براش دلیل و برهان میاره که تو دیگه قانع میشی که حقش بوده زیر حرفش بزنه. اخلاقشم تنده. ولی امیدوارم سر راه همتون یکی مثل جدی قرار بگیره تا متوجه بشین اینکه میگم آدم خیلی خوبیه و تو هر صد هزار نفر شاید یکی مثل اون پیدا بشه یعنی چی :) جدی ازوناست که من همیشه دعا میکنم خدا ازش یک میلیون تا به این دنیا هدیه کنه.

و اینکه دارم به نبودنش عادت میکنم!! ازین نظر خیلی خوشحالم! ازین که یه دختر قوی هستم.

ازینکه نمیشکنم.

ازینکه بلدم تحمل کنم همه چی رو.

ازینکه میخوام یه روزی بگردم و یکی بهتر از جدی پیدا کنم (عذاب وجدانی هم واسه خودم ندارم، چون جدی با اراده و اختیار خودش یهو به حال خودم ولم کرد). ولی جدی رو دوست دارم!

پی نوشت 2: بله حق با شماست من جدی رو خیلی دوست دارم و نبودنش به شدت ازارم میده! میخوام جای خالیشو پر کنم که کمتر اذیت بشم. ولی واقعا دارم عادت میکنم ها! واقعا دارم به نبودنش و به اینکه انگار اصلا نبوده تو زندگی من عادت میکنم (خیلی سخته ولی دارم انجامش میدم) بحث اینه که خودش خواسته. دست من نیست پس. خدا به همتون یه جدی عطا کنه تا متوجه بشین من چی میگم! مشکل اینه که جدی منو دوست نداره. نمیفهمم چرا. حتما یه دلیلی واسه خودش داره. حتما خودشو برتر میدونه (کلی دلیل تو پستهای قبلی نوشتم که چرا جدی منو دوست نداره حوصله ندارم اینجا تشریحش کنم).

در کل مهم نیست! بهترشو پیدا میکنم! شاید دو سال دیگه، ولی بهترشو پیدا میکنم!

  • یه آدم