خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۲ مطلب در ژانویه ۲۰۱۶ ثبت شده است

نمیدونم چرا، ما ایرانی ها یه سری اخلاقای مشترک و البته عجیب داریم! اینکه میگم "ایرانیها"، اینه که ایرانیهای زیادی رو دیدم. هم در خود وطن عزیزم، هم خارج از کشورم، ایرانیهایی که بیست ساله ایران نیستن، ایرانیهایی که یه ساله که رفتن، سه ساله که رفتن، یه اخلاق مشترک بین بیشتر ماها، "جوگیر" بودنه! بازم میگم نه همه! کسایی بودن که هم اینور هم اونور متعادل بودن و نه جوگیر! خدا شاهده کلمه مناسب دیگه ای پیدا نمیکنم برای استفاده کردن جای جوگیر! ولی بیشتر ماها، به حالت افراطی خلق و خوی محیطی که توش هستیم رو به خودمون میگیریم، و جالبه بدتر از آدمهای ساکن اونجا میشیم! اون خلق و خویی که میگیریم رو هم ظاهری میگیریما! نه که واقعی و از صمیم قلب! من این اخلاقو خیلی دیدم تو ایرانیها، مثلا وقتی تو مترو میشینن تو یه کشور دیگه، با من که فامیلشونم یا دوستشونم، رو یه صندلی طویل نمیشینن (طول نیمکت مترو رو حداقل دو متر و نیم در نظر بگیرین) میرن صندلی جلویی پیش یه خارجی! میپرسی چی شده؟ میگه حریم خصوصی رو باید رعایت کرد!!! بعد اونوقت اون خارجیه حریم خصوصی نداره آیا؟ حالا وقتی خودشون کارشون گیر باشه، در مترویی که در حالت حرکت هست و داره آژیر میکشه رو باز نگه میدارن که برن توی مترو و دیرشون نشه حتی تو هلند!! یه همچین انسانهای فرهیخته ای هستیم ما!!!

بیشترمون اهل پز دادن هستیم!!! یکی از اقوام برای دو روز! تشریف بردن ترکیه. من کاری ندارم که چی پوشیده و چند روز طول کشیده برای عکس گرفتن آماده بشه چون اون سلیقه ایه و به من مربوط نمیشه و زندگی مردم به خودشون ربط داره، ولی اینکه یه گوشه عکس ایشون واسادن و مابقی عکس که شامل بیش از نود درصدش میشه شامل محیط اطراف هست و در واقع میخواستن تاکید کنن که "خارج" هستم! این برام جالب بود، که البته بازم این بهم مربوط نمیشه و زندگی مردم به خودشون ربط داره! ولی دوست داشتم بنویسمش! حالا فعلا ایشونو زیارت نکردم، فکر کنم تو این دو روز فارسیشونم فراموش کردن و احتمالا، "من خارج رفت فارسی فراموش کرد" صحبت میکنن! این یکی از اخلاقای ماست!

یکی دیگه اعتماد به نفس بیش از اندازه ماست! دیگه مسابقات رقص و مسابقه آواز و مابقی مسابقات و رقص اون اقای ایرانی با آهنگ بابا کردم با جنیفر لوپز گویا هست!! و کار من راحت تر شد و دیگه توضیح نمیدم. به قول آقای جمال زاده عزیز: از دور دستی بر آتش داریم هممون!

اخلاق بعدیمون، که از سیکل تا پست داک و استاد دانشگاه شدن هم عوض نمیشه (تست کردما، چه استاد ایران باشیم چه اروپا و امریکا این اخلاق در بیشتر ماها هست!) تبحر بی نظیر در تخلیه اطلاعاتی دوستان و آشنایان و اقوام و کلا هر موجود سخنگو و غیرسخنگویی هست که میبینیم!!!! من نمیفهمم، اینکه مثلا من نوعی دو تا رشته جدا رو تو لیسانس و فوقم خوندم، اول اینکه چه فایده ای به حال شمای نوعی که دو ساعته منو دیدی داره، و در ثانی چه دلیلی داره فامیل درجه دوی من اینو بهم سرکوفت بزنه!!! یا استادم!!! واقعا چرا؟؟؟

اخلاق بعدی ما، اکسپرت بودن در زمینه سرکوفت زدنه!!! ما ایرانیا ذاتا این اخلاقو داریم. یعنی اول حرف میکشیم از طرف، که همون مرحله قبلی هست، بعد همونا رو بهش سرکوفت میزنیم!!!! علت این رفتارو اگه کسی کشف کرد خواهشااااااااااا بهم بگه!!!

اخلاق بعدی ما، تبحر داشتن در زمینه بی هدف بودن و گذران زندگی با به هم زدن میونه آدمها، چشم چرانی، تیکه پروندن، سرکوفت زدن، لوس کردن خود برای همه انسان ها، انجام ندادن وظیفه و کلا هر کاری به جز "داشتن یه هدف مشخص که منظور ازون آزار و اذیت خودمون و بقیه نباشه!!!"

اخلاق بعدی ما ماهر تر شدن در زمینه های ذکر شده در بالا! با گذشت سن و سال هست!

خلق و خوی بعدی ما آزار و اذیت کسانی هست که میخوان منظم باشن و تمیز و مرتب و تمام سعیشونو میکنن که قوانین رو رعایت کنن. یه مثال میزنم: چند روز قبل نون و سبزی خریده بودم، و به سمت خونه پیاده میومدم، تو راه یه تیکه ازین سبزی افتاد، خم شدم و برش داشتم و انداختم تو نزدیک ترین سطل آشغال، دو تا از آقایون هم وطن منو دیدن، همزمان و یکصدا و یکدل فریاد زدن: به به! بابا تمیز! سبزی جمع کن! مرتب! احترام گزار! تربچه، پیازچه، بابا ای پامادور!!!! از همین جا به اون دوستان سلام عرض میکنم! موندنم اینجور عزیزان چطوری میخوان فرزندانشون رو تربیت کنن.

اخلاق بعدی ما که توش استاد بی نظیر هستیم، نالیدن از همه چیز و هیچ تلاشی نکردن برای عوض کردن اوضاع هست!!! ما انسانهایی هستیم (اکثرمون) که تو مترو یه دقیقه هم یکی رو ببینیم و حتی گه غریبه باشه، سریع شروع میکنیم به ناله کردن، اما هیچ کاری نمیکنیم برای حل مشکل!

اخلاق بعدی ما انجام هر کاری در حین سر کار بودن هست، به جز انجام اون کار!!! کلا ما اخلاقمون اینه: تو خونه با گوشی کار میکنیم و یواشکی چت میکنیم، سر کار صبحونه و ناهار میخوریم، وقتی میریم بیرون برای تفریح داریم حساب کتابای سرکار و تکالیف مدرسه انجام میدیم، تو مراسم شادی و عروسی قیافه میگیریم و اخم میکنیم، تو مراسم عزا قهقهه میزنیم (علت این اخری رو نفهمیدم!!!) ما کلا موجودات جا به جا تشریف داریم!!! همه ما نه ها! بیشترمون!

این از "خلقیات ما ایرانیان"!

 

یه خاطره تعریف کنم!!!!

تو بانک منتظر بودم نوبتم برسه. فیش رو پر کرده بودم و رو صندلی نشسته بودم. یه خانم هم دو تا صندلی اونورتر نشسته بودن. یه لحظه حس کردم دارن خیلی متعجب دستای منو نگاه میکنن! گفتم شاید چیزی شده، سریع به دستام نگاه کردمو چیز مشکوکی ندیدم! به ایشون نگاه کردم، دیدم تو اوج تمرکز دارن اطلاعات روی فیش شامل: شماره حساب، نام پرداخت کننده، شماره تلفن، امضا و.. رو با دقت وارسی و به خاطر سپاری میکنن!!! بعدم که کارشون تموم شد، یه نگاه اخم الود بهم انداختن، یه قیافه گرفتن و روشونو کردن اونور!!!! همین دیگه!!! تو این مثال عینی، به وضوح میتونید اون اخلاقیات بالا رو مشاهده بفرمایید!!!

بریم سراغ خودم!

من همچنان از ونکوور خوشم میاد!!!

بلی خوشم میاد!

:)

 

 

گاهی وقتا دلم میگیره، و دلم برای خودم میسوزه. میخوایم کار کنیم، بهمون میگن ماهی نهصد تومن که حقتونه! براتون زیاده و ماهی چهارصد میدیم! تمام وقت، از صبح ساعت هشت تا شب ساعت هشت، شش روز هفته! میخوایم خونه بمونیم، حس نامفید بودن بهمون دست میده. میخوام بمیرم!! هنوز جوونم!!! باید یه سی سال زندگی رو تحمل کنم تا بمیرم!!! میخوام درس بخونم، با خودم میگم به اندازه کافی درس خوندم و به سیستم آلوده اکثر دانشگاهها آگاهم. وطن رو ترک میکنیم، دلمون میگیره و دلتنگ میشیم و بعلاوه تازه باید از صفر شروع کنیم اونور. تو وطن میمونیم، روزی یه بار آرزوی مرگ میکنم! تو خیابون راه میرم، مداما باید مراقب کیفم و صورتم و گوشیم و بدنم! باشم که توسط یه عده مریض لمس نشه!!! خونه میمونمم دلم میگیره!! خونه شوهر که بهش فکر هم نمیکنم!!! به دردسر انداختن خودم و طرف مقابلمه!! مجرد میمونی همیشه هشت تا فضول پیدا میشن که بپرسن چرا شوهر نمیکنی؟ دوست دارم بهشون بگم، چون زندگی خودتون نابود شده، طاقت ندارین کسی رو ببینین که داره مثل آدم زندگی میکنه!

واقعا نمیدونم راه چاره چیه!

:|

پنجشنبه، 24 دی ماه 94،

خب الان شام تموم شد، من زیاد شام خوردم!!! :))))))))

و الان احساس سنگینی دارم!!! دیرم شام خوردیم!!!!!!!

یه برنامه ای رو اتفاقی چندبار تو تلویزیون بهش برخورد کردم به اسم "دستپخت"، من واقعا نمیدونم چرا همچین برنامه هایی رو میسازن! داورشون یه اقای فرانسویه که فارسیم بلد نیستن! ما یعنی داور ایرانی نداریم؟ واقعا باید پز ما انقد حفظ بشه!!!؟؟؟ بعد بهمون میگن برین محصول ایرانی بخرین!!!!

ادبیات مجریها افتضاح، طرز صحبتشون داغون، قیافه هاشون اصلا انرژی نداره، مسخره میکنن، اصلا اوضاعیه!!! واقعا متاسفم! واقعا متاسفم و واقعا ناراحتم ازینکه بچه های ما باید ازین مجری ها ادب یاد بگیرن!!

 بگذریم...

اینا غر غرای چند روز اخیرم بود!!!

امیدوارم خوانندگان به بزرگی خودشون ببخشن!

من بعد درباره مسائل انرژی بخش و مفید مینویسم!

 

 

 

 

 

  • یه آدم

شنبه، 19 دی ماه 1394، ساعت ده صبح،

ساعت ده صبحه. شهر خلوته! فکر کنم همه رفتن سر کار!

نمیدونم همیشه ده صبح شنبه ها انقد خلوته یا فقط امروز اینطوره. شایدم چون به خاطر سرما در و پنجره ها رو بستم اینطوری حس میکنم!

یه سری تصمیمات جدید دارم!

مثلا اینکه به مطالعه زبان ادامه بدم و خیلی اصولی تر بخونم

و تصمیمات اینچنینی!

هوا چقدر دلگیر کننده است!

واقعا انگار شهر مرده!!

ای بابا!

میخوام یه تیکه از "مردی که میخندد" ویکتور هوگو رو بخونم. بعدش احتمالا یه چرخی بین دانشگاههای کانادا میزنم و بعدم زندگی عادی شروع میشه!!!


 

یکشنبه، ساعت 36 دقیقه بامداد،

مدتیه دیر میخوابم شبا، و از خودم ناراضیم! البته نه هر شب، ولی هر هفته سه شب رو ساعت دو! و مابقی رو یازده دوازده میخوابم!

امشب به غمگین ترین ورژن این شش هفت ماه اخیر تبدیل شده بودم! الانم هستما! فقط یه کمی حس بهتری دارم. حس ناامیدی مطلق توام با حس بیچارگی و بدبختی!!!!

خلاصه حس بدیه!!

حتی اشکم هم نمیومد!

مدتیه نمیتونم گریه کنم نمیدونم چرا!


 

یکشنبه 20 دی ماه 94، ساعت یازده شب،

خب الان حس و حالم خوبه!

همون آدم سابقم!

ولی داشتم فکر میکردم، که نکنه نتونم به خواسته هام برسم! نکنه همینطوری آرزو به دل بمونم! خیلی ناراحت شدم! خیلی!


 

سه شنبه، 22 دی ماه 94، ساعت چهار و سی دقیقه بعد از ظهر،

امروز یکمی ناامید شدم!!

L

وقتی به این فکر میکنم که نکنه به هیچ کدوم از آرزوهام نرسم! ناراحت میشم!!! ولی هرکی خواسته، تونسته، پس منم میتونم!!! نه؟

دارم زبان میخونم.

خیلی سختن این دو تا کتاب جدید!

کلا، میگن وقتی به اوج و به ماکزیمم ناامیدی میرسیم (البته آدمای امیدوار و همیشه در تلاش) یعنی راه جدیده پیدا شده و به زودی خودشو نشون میده. من هنوز به اوج ناامیدی خودم نرسیدم. ولی میدونم که چیز بدیه! امیدوارم راهم خودشو بهم نشون بده!

راستی! هوس یه شب نشینی محشر کردم... دور همی با اقوام... گوش دادن به حرفای مادربزرگم... درد و دل کردن با دختر عمه و زن عمو... انار و چایی و تخمه و آجیل... بازی کردن بچه های فامیل و شیطنت هاشون... دوست دارم ساعتها نگاشون کنم... 

 

 

 

 

 

  • یه آدم