خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۲۰ مطلب در سپتامبر ۲۰۱۵ ثبت شده است

دیروز رفتم لباسای زمستونیمو دادم خشکشویی،

آرزو کردم که اولین بار اونا رو اونجا بپوشم... برای رفتن به اونجا...

خدایا! قسمت کن! ازت خواهش میکنم! قسمت کن!

  • یه آدم

خیلی دوست دارم به زودی این اتفاق خوب برام بیفته...

خدایا...

کمک کن...

میخوام اتفاق بیفته...

میخوام بشه... زود...

  • یه آدم

همیشه دوست داشتم درباره فیلم محبوبم (به نظرم حقشه بگم یکی از سه چهار تا فیلم برتر ذهن منه!!!) The Lives of Others هست.

من این فیلمو دوست دارم، واقعا دوست دارم و یه دوره ای بهش میگفتم "بهترین فیلمی که دیدم!"، الان هم برای اینکه اغراق نکنم، میگم یکی از سه چهار تا فیلمی که تو بالاترین رده هستن تو ذهن من، وگرنه، بازم این فیلم یه چیز دیگست...

فیلم درباره زندگی یه زوج هنرمنده و یه جاسوس که مخفیانه اونها رو شنود میکنه و تمام زندگیشیونو تحت نظر داره.

فضای آلمان شرقی (بهتره بگم فضای وحشتناک آلمان شرقی) حاکم هست.

وقتی فیلم با نمایش کلاس درس همین جاسوس (اسم هنرپیشه اش آقای Ulrich Muhe هست و ایشون تو همون آلمان شرقی به دنیا اومدن و دقیقا یه سال بعد از ایفای نقش در این فیلم از دنیا رفتن) شروع میشه و اون کنار اسم یکی از دانشجوها علامت میزنه (فکر میکنم علتش عاطفی بودن این دانشجو بود)، من همونجا ازش متنفر شدم!!! و ضمنا همون موقع داشت مراحل بازجویی از زندانیا و مراحل شکنجه اونها رو تشریح میکرد!!! و اگه کسی بهم میگفت در نهایت این جاسوس زندگی یه زوج رو به هزار راه مختلف نجات میده، من فقط میخندیدم به اون آدم و براش طلب سلامتی روانی از خداوند میکردم...

قسمت بعدی مربوط به وقتیه که همین جاسوس و خیلیای دیگه میرن به تماشای تئاتر خانم خونه (همون زوجی که دارن شنود میشن)،

و اونجا تو مراسم رقص اتفاق عجیبی میفته...



و ازونجا شنود شروع میشه...



و این جاسوس اوایل کار با دقت در راستای لو دادن این زوج کار میکنه، اما بعدها ذهنیتش عوض میشه...

طوری که وقتی خانم خونه میره بیرون برای کاری... اون به شکل مخفیانه و ناشناس سراغ خانم میره و بهش میگه از طرفداراشه و بهش میقبولونه که بدون کمک گرفتن از آدما یا بدون رشوه دادن به عوامل دولت هم به اندازه کافی میتونه کار کنه و مشهور بمونه و نیاز یهب کسی نداره... و خانومه بدون انجام اون کار به خونه برمیگرده... و این بازگشت جاسوس رو خوشحال میکنه...



جاسوس متحول میشه... عقایدش عوض میشن... و عجیبه که هر روز مصمم تر میشه که بیشتر کمک کنه به این زوج...

حتی تو مواقعی که پای آبرو و شغل و جون خودش در میونه...


  


این فیلمو باید دید...

ضمنا، برنده اسکار هم شده...

فکر میکنم برنده اسکار سال 2006 باشه...

امیدوارم ببینید و لذت ببرید... 

  • یه آدم


یکی از فانتزیام اینه که وقتی که اون اتفاق خوب افتاده، یه غروبی (یا بعد از ظهر) در حالی که دارم اون آهنگو گوش میدم، ازون خیابون رد شم... اونجا راه برم...

آرزومه...

خدایا برسون منو به آرزوم...

خدایا برسون...

خدایا برسون...

  • یه آدم

نمیدونم کتاب "غرور و تعصب" خانم جین آستین رو خوندین یا نه، من این کتابو سه چهار بار خوندم و بعضی قسمتاشو بیست بار حداقل!!!

فیلمشو هم دیدم. البته همون که مال سال 2005 هست و کایرا نایتلی توش ایفای نقش میکنه.

من این فیلمو خیلی دوست دارم. شش هفت بار دیدمش. بعضی قسمتهاشو صدبار دیدم!!! صد بار! شایدم بیشتر! اون شات اول فیلمو خیلی دوست دارم، همون قسمتی که الیزابت (لیزی) اول صبح داره قدم میزنه و کتاب میخونه...


                            


یا وقتی داره میره دیدن خواهر مریضش...

یا وقتی برای جشن دارن آماده میشن...

تقریبا میشه گفت کل فیلمو دوست دارم!!! و تقریبا از بر هستم!!!

ولی یه جایی رو خیلی دوست دارم...

همون که البزابت رو تاب نشسته و داره فکر میکنه...


                                         


تقریبا اواخر فیلم که الیزابت و دارسی ناخوداگاه بدون اینکه از هم خبر داشته باشن میزنن بیرونو واقعا دوست دارم...


                           


این فیلمو باید دید...

مخصوصا دخترا... باید ببینن...

و بعدش کتابشو بخونید...


                                       



  • یه آدم

این کتابو دوست داشتم، و هنوزم دوسش دارم...

فکر میکنم تقریبا اول راهنمایی بودم که با دوستم از کتابخونه گرفتیمش، و حدود دو سال دستمون بود! و هر بار میرفتیم نوبتی تمدید میکردیم... گاهی که با هم دعوامون میشد، یکی میرفت زودتر تمدید میکرد و یه زنگ (یک و نیم ساعت!) به هم نمیدادیمش!!! بعد دوباره آشتی میکردیم و نوبتی استفاده میکردیم! یادش بخیر...

این کتابو خیلی دوست دارم..

خیلی...

ورونا یا چیزی شبیه به آن!!!

اون موقع ها "خارج" و "اتوبوس مدرسه" و "مدرسه خارجیا" برام مثل رویا بود... فکر میکردم چه خبره...

بعدها اینو درک کردم که قشنگترین لحظه های زندگیمو تو همون مدرسه کهنه رنگ و رو رفته و همون کتابای قرضی و کتابایی که تعدادشون یکی بود، یا تو خیابونای پر از گل و چاله چوله راه مدرسه سپری کردم... و اون "لذت"ی که ازون موقع زیر دندونام مونده رو تو قشنگترین خیابونای اروپا تجربه نکردم...

قدر لحظه ها رو بدونیم...


                                                      

  • یه آدم

عاشقم،

 

 

اهل همین کوچه ی بن بست کـناری

 

 

       که تو از پنجره اش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی

 

 

   تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟

 

 

من کجا ؟ عشق کجا ؟ طاقتِ آغاز کجا ؟

 

 

تو به لبخند و نگاهی

 

 

منِ دلداده به آهی

 

 

    بنشستیم.

 

 

تو در قلب و

 

 

منِ خسته به چاهی

 

 

     گُنه از کیست ؟

 

 

از آن پنجره ی باز ؟

 

 

از آن لحظه ی آغاز ؟

 

 

از آن چشم ِ گنه کار ؟

 

 

از آن لحظه ی  دیدار ؟

 

 

    کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،

 

 

همه بر دوش بگیرم

 

 

  جای آن یک شب مهتاب،

 

 

تو را تنگ در آغوش بگیرم...

رحمان نصر اصفهانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • یه آدم

تابحال شده کسی به خاطر کارای نکرده تون شما رو استنطاق کنه؟؟!!

من همیشه به خاطر کارای نکرده خودم سرزنش میشم!!!

  • یه آدم

یادمه از حدود دو ماه قبل از دفاعم تا درست روزش، به دوستام می گفتم یکی از فانتزیام اینه که دفاع کنم، بعد کپی پایان نامه رو بهم تحویل بدن اساتید داور، که اشکال گیری کنم. موقع رفع اشکال، بیام ببشینم رو این صندلی، لپ تاپو بذارم رو اون صندلی! و با این دوستم صحبت کنم، و پایان نامه رو تصحیح کنم! و دیگه نگران نباشم که وای! استاد اومد! استاد رفت! بدویم دنبالش!!! و با خیال راحت همش بخونم و تایپ کنم... و چایی دم کنم و با دوستا و همکارا دور هم باشیم... میوه پوست بکنم... من کل دوره تحصیلو همینطور میوه پوست کندمو دور همی داشتیم. اما مطمئن بودم وقتی هممون دفاع کنیم، این دور همی قشنگ تر میشه چون آسوده خاطر تر میشیم... متاسفانه قسمت نشد که هممون با هم یا به فاصله کم دفاع کنیم و من زودتر دفاع کردم :( دو روز بعد از دفاعم، رفتم نشستم رو همون صندلی، لپ تاپو گذاشتم رو اون یکی صندلی! بساط چایی رو راه انداختم و شروع کردم به خوندن کپی پایان نامه ها... دوستم همون اول گفت "به به! این همون فانتزیته ها!!!" و چقدر لذت بخش بود اون لحظه... لذتش هنوزم تو ذهنمو تو دلم هست... هنوزم یکی از قشنگترین لحظه هامه... خودم اصلا حواسم نبود که فانتزیم بوده اون لحظه ای که توش بودم... تو اون چند روز انقدر سرم شلوغ بود که وقت نکرده بودم بهش فکر کنم... و ناخوداگاه رفته بودم نشسته بودم رو اون صندلی... وقتی اینو شنیدم، واقعا ذوق زده شدم... واقعا... 

حالا آرزومه، که یه روزی، در حالی که کارم درست شده ازون خیابونی که دوسش دارم عبور کنم... واقعا آرزومه...

اگه اتفاق بیفته میام به همتون شیرینی میدم...

دعام کنید دوستان.... 

 


 

  • یه آدم

میگن دل به دل راه داره؟؟؟

درست میگن!!!

من و دوستم دیروز هم زمان به هم پیام دادیم (ایمیل)! همزمان! ایمیل! باورتون میشه؟؟؟

مدتها بود (یه ماهی میشد) به هم پیام نداده بودیم! همزمان پیام دادیم و حال همو پرسیدیم!!!!

دقت کنید! اس ام اس نبودا!!! ایمیل بود! یعنی همزمان با هم پشت کامپیوتر یادمون افتاده بود که همدیگه رو داریم!!!

پس درسته؟؟؟ دل به دل راه داره؟؟؟

  • یه آدم