خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۱۴ مطلب در آگوست ۲۰۱۵ ثبت شده است

بر آن کس که در زیر بار اندوه کمر خم کرده است دل بسوزانید؛

اندوه، این میهمان ناخوانده، شاید به دیدار من و شما هم بیاید...

  • یه آدم

این وبلاگمو برای دل خودم مینویسم...

انقدری با این وبلاگ دوست شدم، که حتی اون یه نفری که آدرس اینجا رو میدونست، به نظرم غریبه اومد... آدرسمو عوض کردم تا راحت تر زندگی کنم... بدون قضاوت بقیه... بدون فکر کردن به بقیه...

الان اینجا دوباره فقط مال خودمه... فقط خودمم و خودم...

  • یه آدم

یه جایی از کتاب میدل مارچ، اثر خانم جورج الیوت هست، که من چندین بار خوندمش و باهاش ارتباط خیلی قوی برقرار کردم:


وقتی دورتا میره به خونه عموش سری بزنه، بهش خبر میدن که ویل لادزیلا مشغول جمع کردن وسایلشه...


دورتا به خدمتکار گفت ورودشو اطلاع بده و بعد وارد اتاق شد.

... ویل با لحنی تند و نگاه خشمگین گفت: مرا در چشم شما و دیگران کوچک کرده اند، به من تهمت ناروا زده اند. میل دارم بدانید تحت هیچ شرایطی حاضر نبودم خودم را کوچک کنم...

از جا برخاست و نمیدانست به کجا میرود... به سمت نزدیکترین پنجره رفت، پنجره ای که سال پیش در همین موقع گشوده بود و با دورتا در کنار آن ایستاده بود و گفتگو کرده بود...

دورتا به سمت پنجره رفت، سرشار از احساس شفقت بود. ویل از دیدن او یکه خورد و بی آنکه نگاه او را پاسخ دهد گامی به عقب برداشت و از پنجره دور شد. دورتا از این حرکت او در پی لحن خشمگینش سخت رنجید. میخواست به ویل بگوید خود او هم به اندازه او رنج میبرد و کاری از دستش بر نمی آید، اما ویژگیهای رابطه شان که هیچ یک نمیتوانستند بی پرده به آن اشاره کنند دورتا را از سخن گفتن باز میداشت... در این لحظه مطمئن بود که ویل به هر حال خیال ازدواج با او را نداشته است، و میترسید چیزی بگوید که نشان دهد خود چنین تصوری را داشته است...




  • یه آدم

بی شک یکی از ما دو تن باید در برابر دیگری سر فرود آورد،

و از آنجا که مردان منطقی تر از زنانند، باید به فرمانبرداری تن در دهند...


چاسر، افسانه های کانتربری

  • یه آدم

مدتیه که دیگه نه فکر میکنم درباره گذشته، درباره اینکه اگه مثلا فلان کارو انجام میدادم چی میشد و الان چیکاره بودم، نه میتونم فکر کنم! هر وقت میخوام بهش فکر کنم مغزم ناخوداگاه به سمت موضوعات دیگه منحرف میشه! 

نمیدونم این علامت عاقل تر شدنه، یا علامت ناتوان تر شدن ذهنمه! 

ولی هر چی که باشه، زندگی رو برای من آروم تر و آسونتر کرده و باعث شده فقط روی "حال" متمرکز بشم...

 


 

  • یه آدم

 

جوونتر که بودم، نزدیکیهای تولدم به طرز عجیبی خوشحال میشدم! حس میکردم دارم بزرگ میشم، به سن قانونی میرسم، مستقل میشم، دانشگاه میرم.... بزرگ میشم! بزرگ میشم....

 

 

دو سه ساله که دیگه اشتیاق گذشته رو ندارم...

 

 

بیست و پنج روز دیگه تولدمه...

 

 

هر روز که نزدیکتر میشم، وحشت زده تر میشم... نمیدونم چرا.... از بزرگ شدن میترسم، از بالغ شدن، از حرف زدن مثل آدم بزرگا... میترسم! از پیری وحشت دارم... دیگه دوست ندارم بزرگ شم... کاش تو همین الان زندگی میکردم تا ابد... حتی از مرگ میترسم! فکرای عجیب و غریب بهم هجوم آوردن... طاقت تغییرو ندارم... نمیدونم این علامت بزرگ شدنه یا بالغ شدن... هر قدر سنم بالاتر میره این شعر خیام بیشتر تو ذهنم موج میزنه...

 

 

 این قافله عمر عجـب میگذرد

 

دریاب دمی کـه با طرب میگذرد

 

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

 

پیش آر پیاله را که شب میگذرد

 

 

 

 


 

 

 

  • یه آدم

برام خیلی وقتا پیش میاد، که یه چیزی رو از صمیم قلب میخوام و بهش احتیاج هم دارم، اما حالا حالا ها بهش نمیرسم، ولی چیزی رو که یکمی دلم میخواد و اتفاقا بهش چندان احتیاج ندارم، تو همون لحظه فراهم میشه برام!

واقعا از نحوه محاسبات و گزینش خواسته ها توسط قانون راز در شگفتم!

خیلی دوست دارم بدونم بر چه اساسی به هدف رسیدن ها و محقق شدن آرزوها رو تنظیم میکنه!؟؟

  • یه آدم


چند وقت پیش یه مطلبی رو تو یه وب سایتی خوندم، و به دلیل شباهت بی برو برگرد خصوصیات خودم و مطالب، تصمیم گرفتم اینجا بذارمش!

 

     همه چیز را حس می کنید

 

گاهی فکر می کنید احساسات شما واقعا ملموس هستند، چون هرچیزی می تواند احساسات شما را تحریک کند؛ از متنی در یک کتاب گرفته تا یک صحنه ساده در یک فیلم سینمایی و حتی چند خط از ترانه ای که اتفاقی از ضبط ماشین کناری شنیده اید. این مسائل کوچک شاید برای دیگران هیچ معنایی نداشته باشد، اما برای شما به معنای بروز هزاران حس در لحظه است، همین امر بعضی روزها بسیار طاقت فرسا می شود.

 

     حس ششم فعال دارید

 

زمانی که وارد فضایی می شوید، به گفت و گویی می پیوندید یا با فرد دیگری ارتباط برقرار می کنید، همیشه می توانید حس حاضر در این گفت و گو را احساس کرده یا حدس بزنید. به راحتی می توانید واکنش های دیگران به نظرات خاص را پیش بینی  کرده و حتی اگر بدانید که این گفت و گو باعث یک فوران احساسی می شود، موضوعات را از پیش تغییر دهید. اغلب افراد، شما را به عنوان استاد برقراری ارتباط می شناسند.

 

 همیشه وقتی چیزی مشکل دارد، متوجهش می شوید

 

تحقیقات نشان می دهد 20درصد مردم می توانند به صورت ویژه ای با شرایط احساسی دیگر افراد به طرزی قوی واکنش نشان دهند. شما دروغ های کوچکی مانند «نه، خوبم!» را نمی توانید باور کنید چون زمانی که چیزی درست نیست و فرد مورد علاقه شما ناراحت است، آن را به وضوح احساس می کنید. «درد تو، درد من هم هست». عبارتی است که معنای واقعی برای شما دارد چون اغلب همدردی عمیقی با دیگران دارید.

 

     همیشه نکات ظریف را می فهمید

 

دوستان صمیمی شما به شوخی می گویند که شما می توانید فکر افراد را بخوانید زیرا همیشه به سوالات آنها، پیش از آنکه بپرسند، پاسخ می دهید. شما به راحتی دروغ ها را متوجه شده و حس می کنید یا می توانید بگویید که چه زمانی افراد چیزی را پنهان می کنند. اشتغال در امور حقوقی یا پلیس شدن، گزینه های مفیدی برای شما هستند.

     

 هنردوست هستید

 

حداقل یک بار در زندگی خود احساس می کنید که دچار سندروم استندال شده اید، یعنی هنر شما را اساسا شیفته خود کرده است. زیباشناسی هنری، خلاقیت و در اصل، هر شکلی از بیان زیباشناختی برای شما بسیار معنی دار بوده و باعث گردش خون متفاوت در شما می شود. شما هرگز چنین سوالی نمی پرسید: «منظور نویسنده از بیان این مطلب چه بوده است؟» زیرا به خوبی می توانید پیام آن را احساس کنید.

 

    بصیرتی اسرارآمیز دارید

 

به احساسات درونی خود توجه می کنید زیرا به ندرت برای شما ایجاد مشکل می کنند. شما همیشه حس عجیبی درباره آنچه اطراف شما رخ می دهد، دارید و بهترین روش برخورد را می دانید حتی اگر دلیلی برای آن نداشته باشید.

 

     اغلب دیگران را خشنود می سازید

 

حتی اگر از این واقعیت هم رضایت نداشته باشید، مدت ها پیش خود را قانع کرده اید که از کسی انتقاد نکنید؛ بنابراین حتی اگر برخلاف میل قلبی خودتان هم باشد، تلاش می کنید همه اطرافیان خود را خشنود نگه دارید. گاهی آن قدر خوش برخورد هستید که از اینکه مردم فکر کنند آزاردهنده هستید، احساس ترس و اضطراب پیدا می کنید و سپس برای اینکه چنین فکری نکنند از مسیر مخالف آنها خارج می شوید. گاهی احساس خستگی کرده و به دنبال راه هایی برای تحمل انتقاد هستید.

  

    تجسم شما قوی است

رویاهای شما شفا و مملو از جزییات احساسی هستند و شما به راحتی می توانید به سادگی در هر زمانی به قلمروی جادویی ذهن خود بروید. وقتی کسی برای شما داستانی احساسی تعریف می کند، به راحتی می توانید تمام تفکرات موجود در موضوع را احساس کرده و با آنها زندگی کنید.

 

 داشتن تجسم قوی، شما را خلاق می سازد و از طرف دیگر در تصمیم گیری ها،شما را ارزشمند می سازد. همیشه تلاش می کنید که تمامی داستان های ممکن را تصور کرده و همگی را پیش روی خود مجسم ساخته و حس خود را در هر یک از این نتایج درک کنید.

 

    آستانه تحمل درد شما پایین است

 

شما دردها را بیشتر و شدیدتر از دیگر مردم احساس می کنید. به همین دلیل است که از روندهای درمانی گوناگون تنفر داشته و در عین حال به آنها نیاز دارید چون نمی توانید این سردرد لعنتی یا درد عضلانی را نادیده بگیرید و مانند اغلب مردم به آنها بی اعتنا باشید.

 

    فیلم ترسناک دوست ندارید

 

از کتاب ها، موقعیت ترسناک در شب و جاذبه های خاص سیرک و شهربازی خوش تان نمی آید. تجسم شما بسیار شفاف است و به راحتی می توانید خود را در موقعیت خشنی که می بینید، تصور کنید. شاید اطرافیان شما را به تمسخر بگیرند، اما شما نمی خواهید صحنه های ترسناک در ذهن شما دفن شده و هر زمان که در شب تنها هستید یا در خیابانی تنها راه می روید، جلوی چشم شما بیایند.

 

    طاقت صداهای بلند و تحریک آمیز را ندارید

 

احساسات اکثر مردم دچار تحریک می شود، اما شما زمانی که صدایی بلند و خشن را برای مدتی طلانی می شنوید، خشمگین می شوید. شما تمایل وافری به قطع این صدا یا دورشدن از آن تا حد ممکن دارید. البته خوب است راه هایی را برای مواجهه و تحمل صداهای بلند یاد بگیرید.

 

    از نورهای شدید هم تنفر دارید

 

همیشه گوشه های کم نور یا صرف شام زیر نور شمع را ترجیح می دهید. نورهای شدید اغلب برای شما غیرقابل تحمل هستند. به همین دلیل از اینکه دوستان تان نور چراغ قوه را در شب در محیط تفریحی روی صورت شما بیندازند، حس خوبی ندارید.

 


 

  • یه آدم

امروز داشتم یه مستند میدیدم، درباره زندگی پنگوئن های امپراطور؛ قبلا دو سه تا انیمیشن درباره زندگیشون دیده بودم، اما خب اونا کارتون هستن و بیشتر برای خندوندن ساخته شدن و بنابراین الزاما بر مبنای واقعیت قرار ندارن. اما این مستند منو تحت تاثیر قرار داد. اسمش هست: March of Penguins

نحوه به دنیا آوردن یه فرزند تو دنیای پنگوئن ها اینطوریه، که اول جفت گیری میکنن، و جالبه که پنگوئن ها تک همسر هستن. یعنی هر سال فقط با یه پنگوئن جفت گیری میکنن. بعد از جفت گیری، پنگوئن ماده، ماهها گرسنه میمونه و در نهایت تخم میذاره. علت گرسنه موندنش هم اینه که غذای اونها جانواران توی دریا هستن و توی برف ها و یخبندان، غذایی وجود نداره، بعد از حدود هشت ماه که پنگوئن ماده تخم رو گذاشت، بعد از طی کردن یه مسافت خیلی طولانی به دریا برمیگرده، و وظیفه نگهداری از تخم به عهده پنگوئن نر هست. تو مدتی که پنگوئن ماده تو مسافرت هست و اتفاقا تو دریا هم خطرات زیادی اونو تهدید میکنه، پنگوئن نر باید ماهها سر پا بمونه و از تخمی که مابین دو پا قرار داره مراقبت کنه. بعد دوباره پنگوئن ماده برمیگرده و پنگوئن نر میره به دریا. و تمام این مراحل در بین پنگوئن ها به صورت گروهی انجام میشه.

و نوشتن مشقاتی که هر دو پنگوئن نر و ماده متحمل میشن، از عهده بنده خارجه! تو هر مرحله، احتمال خیلی زیادی وجود داره که فرزند از بین بره. و واقعا والدین چقدر سختی رو متحمل میشن تا در نهایت فرزندشون رشد میکنه!

امروز که با خانواده بیرون رفته بودیم، فرصتی بهم دست داد تا با خودم خلوت کنم و به این مستند بیشتر فکر کنم. هر قدر بیشتر فکر کردم و عمیق تر شدم، دیدم عمر پنگوئن ها کلا وقف بزرگ کردن فرزند میشه، و در هر مرحله که چندین ماه طول میکشه ،اونا نه تنها گرسنه میمونن، بلکه غذای ذخیره بدنشون رو هم به فرزندانشون میدن تا گرسنه نمونن!

جالبه که پنگوئن ها از طریق صدا همدیگه رو شناسایی میکنن! (خب قیافه هاشون که شبیه همن!)

اینو اعتراف میکنم که پدر و مادر بودن کار خیلی سختیه!

در کل مستند بسیار جالبی بود، به نظرم به یه بار دیدن می ارزه.

   

 

  • یه آدم

محمد ولی خان (نماینده آقا محمد خان قاجار برای تحویل گرفتن لطف علی خان زند از محمد علی خان و جهانگیر خان و تحویل او به آقا محمد خان)، قبل ازینکه به اردوگاه خواجه تاجدار برسد، لطف علی خان زند را (در حالی که یک پا و هر دو دستش به شدت زخمی و شمشر خورده بود و در حال اغماء بود و بیشتر اوقات بیهوش بود و به کما میرفت، گرسنگی و تشنگی نیز بر او غلبه کرده بود)، فرود آورد و پالهنگ بر گردنش بست و یک زنجیر به وزن پانزده کیلو دارای دو قفل که یکی به دستها و دیگری به پاها قفل میشد، به دست و پاهایش بست و در حالی که بازویش را گرفته بود، او را نزد آقا محمد خان قاجار برد، او به لطف علی خان زد دستور داد که در مقابل خواجه قاجار سجده کند، و چون لطف علی خان حاضر به این کار نشد و گفت من فقط در مقابل خدا سجده میکنم، محمد ولی خان آنقدر بر سر اسیر مجروح و ناتوان فشار آورد تا اینکه او را بر زمین انداخت و سرش را به خاک مالید. در همان موقع، خواجه قاجار با دیدن این صحنه، دستور داد که عده ای از اصطبل بیایند. انسان حیران میشود که مردی چون آقا محمد خان که فاضل بود، یک چنان فرمان ننگین و بی شرمانه را که هیچ مورخی جرئت نکرده آشکار بنویسد و ما نیز جرئت ابراز آن را به طور آشکار نداریم، صادر کرد. آن مرد خواجه تصور مینمود که با صدور آن فرمان مردی چون لطف علی خان زند را ننگین خواهد کرد، در صورتی که خود را ننگین نمود. تمام کسانی که این قسمت از سرگذشت لطف علی خان زند را نقل کرده اند، متفق القول هستند که آنچه سبب شد خواجه قاجار در آن موقع رذالت نفس خود را آشکار نماید، خواجگی او بود....

بعد از این عمل وحشیانه و قبیح، خواجه قاجار دستور میده لطف علی خان زند رو به اصطبل ببرن، و با همین غل و زنجیر و پالهنگ، بدون آب و غذا همون جا رها کنن. روز بعد خواجه قاجار چشمهای لطف علی خان رو از حدقه درمیاره، بعدها تصمیم گرفت تا لطف علی خان رو اندکی مداوا کنه تا نمیره و خواجه قاجار بتونه اونو هر روز شکنجه کنه و بلاخره بعد از روزها، و بعد از شکنجه های فراوان، دستور کشتن لطف علی خان زند رو صادر میکنه. و جالب اینجاست که لطف علی خان زند هرگز سر رو برای خواجه قاجار فرود نمیاره و تسلیمش نمیشه و تا آخرین لحظه، از خودش دلیری و شهامت نشون میده.

لطف علی خان زند در زیارتگاه امام زاده زید به خاک سپرده شده است.

به نقل از کتاب خواجه تاجدار، اثر ژان گوره،  ترجمه ذبیح الله منصوری

  • یه آدم