خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

۹ مطلب در دسامبر ۲۰۱۵ ثبت شده است

چهارشنبه  و پنجشنبه، 9 و 10 دی 1394،

Detachment رو دیدم.

نمیدونم چی بگم!

نقدهاش رو هم تو اینترنت خوندم.

یه عده واقعا به معنای واقعی "ایرانی" توصیفش کرده بودن (همون ایرانی بازی و...)، البته، دقت شود! من خودم ایرانیم، عاشق وطن هستم و اینو دارم جدی میگم که عاشق ایرانم. اینکه میگم "ایرانی بازی"، یعنی بیای یه فیلم ساخته آمریکا رو که با فرهنگ اونا ساخته شده، ببینی، خوبم ببینی، خوشتم بیاد، ده بارم ببینی چون از توصیفاتشون معلومه که خیلی خوب دیدن! لذتم ببری، برا چهار نفرم تعریف کنی، دربارش نقد هم بنویسی، غرغرای مردمو هم پاسخ بدی اونم خیلی محترمانه! آخرشم بگی تحفه ای نبود!!! کل فیلم بی هدف بود! نمیدونم اصلا معلوم نشد آخرش چی شد! یعنی ما میشینیم فیلمو میبینیم که ببینیم آخرش چی میشه! بخاطر آخرش ما اصلا فیلمو میبینیم!!! اینو من از خیلیا شنیدما! واسه همین من کمتر دیدم که کسی یه فیلمو دو بار ببینه تو ایران! همه یه بار میبینن به خاطر آخرش!! یعنی انگار مثلا بچه شون تو اون فیلم سرنوشت واقعیش قراره معلوم شه آخرش مهمه!!!!! والا!

البته دوستانی هم بودن که خیلی منصفانه توصیف کرده بودن و نقد کرده بودن و خوشم اومد از نقدشون.

به هر حال هر فیلمی نقاط قوت و ضعف داره و قصد من طرفداری از فیلمی نیست که ازش لذت بردم اما پولش و افتخارش رفته تو جیب و کارنامه کس دیگه!

ولی دوست داشتم نظرمو بنویسم!

نمیدونم دلیل اینکه آدم یه فیلمی رو دوست داره چیه؛ و قطعا حس اون آدم به اون فیلم و میزان علاقش بهش هم تاثیرگذاره رو اینکه اون فیلمو چطوری توضیح بده. من اینطوری توضیح میدم درباره این فیلم: این فیلم درباره زندگی یه معلمه، که با دغدغه های حل نشده توی ذهنش درباره دوران کودکیش، داره به زندگی ادامه میده و اتفاقا خیلی خوب هم عمل میکنه، چرا میگم "خوب"؟ چون داره در راستای انگیزه و اهدافش تلاش میکنه و تمام سعیشو میکنه که به بقیه کمک کنه و "انسان" باشه. در راستای فیلم، با زندگی چند تا آدم دیگه، از جمله یه دختر خیلی زیبا و جوون که زندگی بسیار نامناسبی داره از نظر همین آقا معلم، چند تا معلم دیگه که هر کدوم اختلالات خودشون و دغدغه های خودشونو دارن، یه مشاور مدرسه که آینده دانش آموزاش داره آزارش میده و مدیر مدرسه که خودش وضعیت بدتر از همه اینها داره! و پدربزرگ این آقا معلم و.. که البته در حاشیه هستن روبرو میشیم. من حس میکنم این فیلم ارزش یه بار دیدن رو داره حداقل! اینا نظرات من بود و شاید شما فیلمو ببینین و اونو خیلی بی مزه و نازیبا توصیف کنین!

فیلم یه جورایی با مشکلات نسل فعلی داره دست و پنجه نرم میکنه انگار!

مشکلاتی که خیلی از بچه ها دارن.

و البته یکی از مواردی که خیلی من تو فیلماشون دیدم، مدارای مسئولین مدرسه با دانش آموزاست، بر عکس ماها که اکثرمون تو محیط هایی درس خوندیم که تنبیه فیزیکی داشتیم، یا معلمامون تجربه و علم و ظرفیت کافی برای تدریس نداشتن، یا خیلی بی تفاوت بودن نسبت به آینده دانش آموزاشون و حتی گاهی وقتا عمدا تو ذوق دانش آموز میزدن!!!

من اینا رو به چشمم دیدما. فکر نکنین دارم شنیده ها مو میگم. نه، به چشمم دیدم.

میگم یکی از ویژگیهای فیلمایی که دیدم این بود. حالا نمیدونم چقدرش واقعیت داره. قصدمم حمایت کردن از اونها نیست. همینطوری دارم نظرمو مینویسم و البته مشاهداتمو!

این از Detachment.

 

میرسیم به مبحث زیبای کانادا!

من عاشق ونکوور شدم (البته حدود دو ماهی میشه که خوشم اومده ازین شهر!)

اینجا براتون چند تا عکس میذارم ازین شهر.

نه فط به خاطر تمیزی و زیبای های طبیعیش، بلکه به خاطر انسان بودن و مهربون بودن غالب آدمهاش، به خاطر ادب و احترامشون، به خاطر نیکوکار بودنشون و.... به این شهر علاقمند شدم.

هواشم خوبه!

میگن هم افتاب داره هم برف هم بارون هم نسیم! در واقع چهار فصلو داره فقط بارونش زیاده.

که خوب از غالب شهرای کانادا که دماشون 45- هم میشه بهتره قطعا (از نظر من!)

و برای بزرگ کردن بچه ها عالیه!!!

من ونکوور میخوام!

 

و مطلب سوم که میخوام عرض کنم! اینه که:

دوستان! خسته ام از عزیزانی که حتی جرات ابراز نظر خیلی معمولی شون رو هم ندارن! مثلا شام چی بخوریمو! امااا! تا میای درباره یه چیزی ذوق زدگیتو ابراز میکنی، اینکه: فلانی لباسش خیلی بهش میاد، یا این دوستمون خیلی خوش سیماست، همین عزیزان که نمیتونن بگن مثلا کدوم غذا رو دوست دارن (جرات نمیکنن بگنا، اینا کلا عزیزان بی جرات تشریف دارن!) فوری میگن کاش اینو تو جمع نمیگفتی! یعنی داستانو به حدی اینا بحرانی جلوه میدن، که تو حس میکنی خبریه واقعا!!!

من روی سخنم با این عزیزان هست الان!

ببینید، ابراز عقیده هرگز جرم نبوده و نیست. و اتفاقا ابراز عقیده درباره مسائل این چنینی که مثلا فلانی خوشگله یا خیلی مستقیم به طرف بگی: دوست عزیزم، ازین اخلاقت خوشم نمیاد! برای همین سعی میکنم کمتر باهات رفت و آمد کنم تا ازت بیشتر نرنجم و دوستیمون لطمه نخوره. ببینیند، اینا جرم نیست و بد هم نیست گفتنش! اسمش "صراحته" و تو فرهنگ ما که کسی جرات نمیکنه جلوی کسی حرف بزنه و پشتش غیبت میکنه در عوض! و اصوصلا غیبت کردن خیلی طرفدار داره تو فرهنگ ما، عزیزان این "صراحت" شهامت میخواد! من ترجیح میدم رو در روی کسی بمونم، بگم تو خوشگلی! یا تو این لباست قشنگه1 یا این اخلاقت گنده! یا هرچی! البته یه طوری بگم که بهش برنخوره و تو خلوت بهش بگم، تا اینکه همش بهش بگم تو خوش اخلاقی، خوبی، بعد یواشکی پیش دوستام بگم ای بابا این آدم خیلی مزخرفه!!!

یا ازونور بوم بیفتم، واسه اینکه فلانی پررو نشه، بهش نگم این لباست فوق العادست! بعد یواشکی بهش حسودی کنم!

This is me!

و به نظرم ماها که همش دم از اوپن مایندد بودن و بافرهنگ بودن میزنیم، باید شعور داشته باشیم که این چیزا رو درک کنیم!

و اگه شعور نداریم درک کنیم، یا اگه کلا برناممون اینه که درک نکنیم!! بابا جان هرکی دوست داری بذار حداقل بقیه اونطوریکه دوست دارن باشن! شما کارتو با سیاست و مِن مِن کردن و هر طور میلته گفتن و نظری ندارم گفتن ببری جلو، من نمیخوام اونطوری باشم! بذار من مثل آدم زندگی کنم! به قول یکی ازدوستام: "بذار آدم باشیم!" این مسئله خیلی سادست! پیچیده نیست! بیاین به هم احترام بذاریم! این دیگه به آلودگی هوا و گرون شدن همه چی ربطی نداره! این مسئله به تربیت و شعور ربط داره!!!

کلا باید یه ذره "شهامت" و "عرضه" و "صراحت" داشته باشیم! و وقتمون و عمرمونو پای چرندیات و غیبت کردن و دغدغه های بیخودی و حسودی نذاریم!

همین دیگه!!!

اگه چیز دیگه ای به ذهنم رسید میام اضافه میکنم!!!

اینم عکسای ونکوور که البته از اینترنت برداشتم!



  • یه آدم

سه شنبه، 8 دی 1394،

امروز میخوام درباره خودم بنویسم، درباره این روزهای خودم

اول اینکه چون یه مقداری فراغت دارم، مغزم هنگ کرده!!! نمیدونم با این هنگی و با این فراغت چیکار کنم!

در ثانی، دارم همچنان درباره کانادا تحقیق میکنم! ونکوور چه جای باحالیه! تو کانادا همه خانواده ها پزشک مخصوص دارن. اینجا بچه ما رو میبرن دکتر، دکتر اول صورتشو بخیه میزنه، بعد جلوی چشم همه و همینطور مامانش، بدون بی حس کردن بخیه شو باز میکنه!!! و بچه رو با صورت خونی پرت میکنه بیرون. و من اینجا نشستم و دارم وبلاگ مینویسم برای شما!

و همینطور به جی آر ای فکر میکنم! به اینکه قراره چه امتحان سختی بشه و دقیقا چیکار باید بکنم که به یه پروسه شیرین تبدیلش کنم!

 

راستی، میخوام یه فیلمی ببینم به اسم Detachment، اگه خوشم بیاد ازش، دربارش مینویسم!

.

.

.

.

.

خب من قرار بود درباره Detachment بنویسم. اما هنوز ندیدمش!

میرم بخوابم!

ایشالا فردا میبینم و مینویسم!

تا فردا!!


 

 

 

  • یه آدم

درباره تصمیم من برای زبان انگلیسو چند تا مطلب دیگه!

ازونجایی که جدایی من و انگلیسی هم از نظر قلبی و هم از نظر جبری! تقریبا منتفیه! تصمیم گرفتم با مشورت با دوستان صاحب نظر این روش رو انتخاب کنم!

اول اینکه:

مجبورا باید ادامه بدم به خوندن کتابای لغت!!!

و میخوام خوندن با لایتنر رو ادامه بدم و حوصله انکی و ممرایزو ندارم.

 

در ثانی:

میخوام بعد این، فیلما و مستندها و برنامه هایی که دوست دارم رو، مو به مو گوش بدم، از زیرنویس انگلیسیشم استفاده کنم، و تمام لغاتی که از نظرم زیبا هستن یا گرامرشون قشنگ هست رو استخراج کنم و یاد بگیرم! این به نظرم با روحیاتم بیشتر سازگاره!


و اما درباره کانادا!

اول اینکه: چطور شده که میخوام درباره کانادا صحبت کنم؟

مدتی بود که درباره کانادا و سیستم آموزشیش و کلا درباره سیستم حمل و نقلش و هواش و... تحقیقات انجام میدادم. قبلنا هم که چند تا فیلم دربارش دیده بودم از جمله "آقای لازار" و تاثیرات مثبتی رو ذهنم گذاشته بودن نسبت به کانادا. حالا برای اینکه عقاید و نظراتم رو درباره این کشور منطقی تر و مستحکم تر کنم، یه سری تحقیقات انجام دادم (و دارم انجام میدم)، متوجه شدم که کانادا کشور خیلی خوبیه برای زندگی! خانواده محورم هست (چیزیکه من میخوام!)، بچه های آدم در رفاه و ارامش روانی بزرگ میشن، خود آدم اعصابش آرومه و....

خلاصه کانادا کشور خوبی برای زندگی کردن هست (البته اینو با توجه به تحقیقاتم دارم عرض میکنم و کاری به راست و دروغش ندارم!)

اینم ازین!

 

مدتی بود که تصمیم گرفته بودم درباره Big Z تو کارتون Surf’s Up صحبت کنم.

Big Z قهرمان موج سواری چندین دوره در بین پنگوئن های امپراطور بود، پنگوئنی بسیار مهربان و خونگرم، خیلی متواضع و فروتن و... اما تو یکی از مسابقات، موج تعادلشو به هم میزنه، بیگ زی خودشو به سختی نجات میده و برنده نمیشه و یکی از پنگوئن های تازه وارد و خودخواه برنده اون مسابقه میشه، بیگ زی همون جا و قبل از اینکه اعلام بشه دوم شده و قهرمان نشده، یواشکی از اونور ساحل میره به یه جای دورتر و تنهایی زندگیشو شروع میکنه و همه فکر میکنن اون تو دریا غرق شده و براش مراسم میگیرن. بعد ازون هر سال فستیوالی به اسم "یادبود بیگ زی" تو اون ایالت برگزار میشه به مدت ده سال، تا اینکه تو سال دهم یه پنگوئن کم سن و سال و تازه وارد با تلاش فراوون به مسابقه راه پیدا میکنه و در نهایت این پنگوئن باعث میشه بیگ زی تصمیم بگیره دیگه در خفا زندگی نکنه.

جالبه وقتی ازش میپرسن تو که این همه اجتماعی و مهربون هستی چطور شد از ترس شکست خوردن تصمیم گرفتی وانمود کنی که مردی؟ بیگ زی در پاسخ میگه: از ترس شکست نبود، من قهرمان خیلی ها بودم (از جمله خود این پنگوئن جوان تازه وارد) و اونها اگه شکست منو میدیدن دلسرد میشدن...

من قانع شدم با حرفاش! یعنی این پنگوئن حرفاش برام قانع کننده بود و یه جورایی رفتارش و مهربونیش و تواضعش و حس همدردیش و کمکش که حتی اون قهرمان خودخواه رو هم نجات داد از مرگ حتمی و همینطور این پنگوئن تازه وارد جوون رو، بهم درسهای قشنگی یاد داد.

همین!

میخواستم بگم “Big Z” رو خیلی دوست دارم! خیلی!!!

 

   

  • یه آدم

 میخوام درباره انیمیشن Inside Out بنویسم:

 (همش یه مسئله خنده داری حواسمو پرت میکنه و نمیذاره بنویسم!!! :D)

 اول اینو بگم که برام واقعا عجیب بود که چنین ایده ای اصلا از مغز کسی تراوش بکنه!

 داستان اینطوریه که یه دختر بچه که پنج تا عامل درونی (یا فاکتور یا هرچی) به نام های: شادی، غم، خشم، احتیاط و  چندش! یا چیزی مثل اون درونش رو دارن کنترل میکنن (اشاره به همه حس هایی که در درون ما قرار دارن).  به خاطر یه مشکلی که به صورت ذاتی و ناخوداگاه توسط یکی از اونها ایجاد میشه، بقیه به دردسر میفتن و همه  تلاششونو میکنن که زندگی این دختر رو به تعادل برگردونن.

 و جالبه، هر کدوم ازین شخصیتها بنا به ذاتشون رفتارهای متفاوت و گاهی حتی متضاد دارن و تعامل اونها با هم  خیلی خیلی جالبه. و اینکه هیچ کدومشون اصلا کنار گذاشته نمیشن.

 من این انیمیشنو خیلی دوست دارم.

 خیلی!

 برعکس ماها که بهمون یاد دادن که غم بده، نباید گریه کنیم، ناراحتی بده! اینجا به بچه ها یاد میدن که اینا جزئی از  وجود ما هستن و باید یاد بگیریم باهاشون کنار بیایم و به نحو احسن ازشون برای سلامت فکر خودمون استفاده  کنیم!

 پیشنهاد میکنم حتما ببینینش!

 یادم باشه دفعه بعد درباره Big Z بنویسم! تو کارتون Surf’s Up!

  • یه آدم

بلاخره امتحانمو دادم و راحت شدم!

امیدوارم نتیجه اش خوب بشه!!!

:)

خیلی خیلی لحظه شماری کرده بودم واسه این روز که با خیال راحت بیام بشینم وبلاگ بنویسم!

و محقق شد این آرزو!

بعله!

جالبه دو ساعت قبل کلی انرژی و حس داشتم واسه نوشتن وبلاگ، الان هیچی تو ذهنم نیست!!!

شاید بعدا این پستمو آپدیت کنم!

یادم باشه درباره Big Z تو کارتون Surf's Up بنویسم!

همین طور درباره Inside Out (آهان الان تو ذهنم اومد که امشب میخواستم درباره این کارتون بنویسم. واقعا زیباست).

و اینکه:

فردا شب یلداست

:)

یلدای همگی عزیزان مبارک!

براتون لحظه های سرشار از عشق و سلامتی و کامیابی آرزو میکنم :))))

از طرف "این آدم"!




  • یه آدم

برای اولین بار در کل زندگیم! یه بار یه فانتزیم به وقوع پیوست!!!!

قبل از امتحانم...

خب تا اینجا یکی از فانتزیام اتفاق افتاده!

منتظر فانتزی دومم هستم!

و خدا میدونه که چقدر برای من با اهمیت هست و وقوعش چقدررررررررر منو خوشحال میکنه!

خدایا!

خدایا برسون!!!

ازت خواهش میکنم کمک کن!!!!! 

:))))))))))))))) 

  • یه آدم

یه سوالی دارم از آقایون محترم!

دقیقا چه اتفاقی میفته و چه فعل و انفعلاتی در مغز شما انجام میگیره که باعث میشه فریاد بزنین؟

واقعا برام سواله ها!!!

اون لحظه چی حس میکنین، چی فکر میکنین که به این نتیجه میرسین که با صدای عادی حرف زدن اونجوری که باید منظور رو نمیرسونه و باید فریاد بزنین؟؟؟ و بلافاصله رگ گردنتون ورم میکنه و صداتون میره بالا؟؟؟ من خیلی برام سوال این قضیه!!! :|

اگه به مام بگین ممنون میشیم!!!

:)



  • یه آدم

 گاهی وقتا آدم دوست داره فقط بنویسه، بنویسه و بنویسه

 حال و هوای امروز منم اینطوریه

 حس و حال نوشتنم ندارم حتی!

 با یکی از دوستام دعوام شده،

 با دوستمم دعوام شده! شاید بگین آره! شما این روزا خودت اهل دعوا بودی حتما! که با همه دعوات  شده! ولی میدونین، وقتی آدم به یه جایی میرسه که دیگه نمیتونه تحمل کنه، قطعا دعوا و بحث پیش  میاد! امروز من مقابل جفت اینا نتونستم ساکت بمونم! دیگه خسته شدم! و دعوا شد! وقتی یه رابطه  (از هر نوعی) ادامه پیدا میکنه، دو حالت داره، یا طرفین با هم توافق و تفاهم دارن و به خوبی  همدیگه رو قبول دارن و کار به تحمل کردنم نمیکشه. همه چی بینشون گل و بلبله که رابطه برقراره. یا  یکی داره به اجبار اون یکی رو تحمل میکنه. و متاسفانه همونطور که همه میگن، من اونیم که خیلی  تحمل میکنه بقیه رو. تو خوابگاهم اینطوری بودم. خیلی تو خودم میریزم و معمولا ساکت میمونم. امروز  ساکت نموندم. به هر دوشون جواب دادم و به سختی و به وحشتناکی جواب پس گرفتم!!!!

 اینطوری!

 یه مصاحبه در پیش رو دارم.

 امتحان زبان دارم.

مابقی هم که زندگی عادیه!!!

همین!

:)



 

 

 

  • یه آدم

واقعا سر در نمیارم...

چرا بعضی از ماها اینطوری هستیم؟؟

چرا تو سی و خورده ای سالگیم هنوز شخصیت نسبتا ثابتی نداریم؟ چرا ما انقدر تغییر شخصیت میدیم حتی تو سن سی و پنج شش سالگی؟

چرا ما پایدار نیستیم؟

چرا بعضیامون انقدر بچه موندیم! چرا مثل بچه ها فکر میکنیم!؟

چرا رفتار بعضیامون مثل بچه های هفت هشت ساله متغییره؟ ولی ادعامون زیاده؟ 

من اصلا درک نمیکنم!

نمیگم هممون اینطوری هستیما! من اصلا منظورم این نیست! ولی اتفاقا اونایی که بلوغ شخصیتی بشتری دارن در اغلب موارد ادعاشونم کمتره. حس میکنم اونا رو خودشون بیشتر کار میکنن تا که همش ادعا داشته باشن...

در کل نمیدونم والا!!! موندم خودمم تو این قضیه!!!! :|

  • یه آدم