خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

I am not here for a long time, I am here for a good time

خنگول نامه های یه دختر

چی بگه آدم
چرک نویس های یه دختر که گاهی بی ادب میشه
با مخاطبایی که بی ادبن خیلیاشون :))))

Tuesday, 24 October 2017، 05:41 AM

349-شرح دو سفر آینده ام، فانتزیام

یکی از اخلاقایی که در ما ریشه دوونده و موندگار شده، تو هممون، تو من، تو مردم ایران، تو مردم عربستان، تو همه مردم خاورمیانه (ترکیه کمتر) اینه که حتی اگه نخوایم یه حرف رو با کنایه به زبون بیاریم، حتی اگه یه انتقاد یا یه نقدی نظری داشته باشیم، اونو به سوزاننده ترین شکل میگیم.

یه دلیل به این فرهنگ Collectivist خاورمیانه برمیگرده و high power distance ش.


چون همش میخوایم یه جوری حرف بزنیم که نه به ضررمون باشه، نه اونی که قدرت دستشه پدرمون رو دربیاره و تلافی کنه، نه ظاهرا به کسی بربخوره زیاد چون فرهنگ و جغرافیا و اب و هوا آدما رو اجبارا از ازل به هم وابسته کرده، هم اینکه میخوایم حرفو به زبون بیاریم بلاخره...

برای همینه که از کلمات "به من ربطی نداره ها، ولی..." یا "به کسی نگیا"، "هر جور خودت راحتی ولی نظر من اینه که این دوست پسر قبلیت به دردت نمیخوره (این از تیکه کلامای جدیه، سلام جدی جونم)" و کلی ضرب المثل اینجوری غیرمستقیم داریم.


برای همینه که آدمایی که نمیخوایم رو هم مجبوریم تحمل کنیم.


چون جغرافیا و همه چی و کلا اون فرهنگ که خودش ناشی از جغرافیا، حکومت های چندین ساله هست، در ما اثرگذاری کرده.


ما از اول ترسیدیم اعتراض کنیم، همین ترس، هم باعث شده یه کشوری مثل انگلیس گندم ما رو بخوابونه توی انبارای خودمون ولی به خورد بچه های ایران ندن تو جنگ جهانی اول! و جمعیت کشور ما نصف بشه بچه ها نصف!!!

جمعیت کشور ما تو جنگ جهانی اول از پانزده میلیون رسدی به هفت میلیون! و اسنادشو هم انگلیس چند سال قبل منتشر کرد فکر نکنین از خودم درمیارم یا از فامیلای "مموتی مشایی بقایی رسایی" یم که به انگلیس میگن جزیره ای کوچک در غرب افریقا.

نه.


یه بار یادتونه گفتم مسافرت طولانی مدت به آدم فرصت میده که به زندگیش از بالا و از دور نگاه کنه؟!


برای همینه که من طرفدار اینجور سفرهای طولانیم.


ازینا که یه هدف بزرگ رو هم توشون دنبال میکنی

یعنی اینجوری نباشه که فقط بری برای فکر کردن به مدت 3 سال مثلا!!!


خلاصه

الان فرصت دارم که به زندگیم از بالا نگاه کنم


بدونم کجای زندگیم

بدونم چیکاره ام


اون حس احساسی شدید تنفر یا علاقه یا زود خوشحال شدن یا زود ناراحت شدن یا زود عاشق شدن کم کم در من فروکش کنه.


چون وقتی تحت فشاری ،تحت تنش هستی، جامعه بت فشار میاره، تحت هر فشاری هستی هرچی، نمیتونی درست فکر کنی، حتی ممکنهی ه سرماخوردگی ساده باشه اون مسئله.


الان نه، الان مغزم داره آرامش پیدا میکنه


اولین چیزی که فهمیدم اینه که محمدو دوست دارم! و اینقدر دوسش دارم که بخوام بقیه زندگیمو باهاش سپری کنم!

دومین چیز اینه که با کشوری مثل ترکیه خیلی حال میکنم، دوست دارم اونجا یه دو سالی زندگی کنم ببینم خوشم میاد؟ درامد خوب میشه داشت؟ هم خودم هم شوهرم در اینده (اگه اردوغان بذاره چیزی ازون ترکیه بمونه البته، فعلا که نقش قالیباف در شهرداری تهران و قطع درختان و همه چیز رو ایفا میکنه)

سومیش اینه که پرسونالیتیم به شدت قوی شد! بچه ها شخصیتم اینقدرررررررر عوض شده که همه متوجه شدن! دختر قوی ای شدم! خودمم متوجه شدم. امیدوارم خدا قسمتتون کنه بیاین اینجا درک کنین چی میگم.

چهارم اینکه قبلنا با زندگیم خیلی رک و بی تعارف بودم، ولی الان مقدار کمی سیاست هم قاطیش کردم و یه ذره عقلم هم بالاتر رفته هنگام تصمیم گیری ولی صداقتم با خودم و با اطرافیان بیشتر شده. قبلنا از خجالتم و از سر اینکه دل پسری نشکنه نمیتونستم بگم بهش نمیخوامت! یا باهات نمیخوابم! محمدم همیشه میگفت این اخلاقت باعث خواهد شد همه باهات بخوابن چون نمیتونی دل بشکنی، الان ولی میشکنم! به آسونی میگم بفرما بیرون! 

این اخلاقم رو واقعاااااااااا باهاش حال میکنم! ترسم ریخته!


اینکه قوی تر تصمیم میگیرم


محکم تر قدم برمیدارم


قوی تر فکر میکنم


صبرم بالاتر رفته


حوصله م بالاتر رفته (چون هم تو خونه، هم تو آزمایشگاهها برای تی ایی و پراکتورینگ و مارکینگ و هم توی خود آزمایشگاه گروهمون با یه عالمه undergrad زندگی میکنم و بهشون درس میدم، اینجا پسرای ایرانی که تشنه دخترای بلاند و خوشگلن، اینا نمیتونن دخترای لیسانس رو تحمل کنن، ببینین من از دست اینا چی میکشم.... یعنی تو یه عالم دیگه انا... یعنی به سوار شدن روی دوش یه پسر و عکس گرفتن و فان داشتن و مست کردن اینا هیچی بلد نیستن.... واقعا در تربیت اینا من موندم.... واقعا دوست ندارم بچه هامو اینجا بزرگ کنم، بدبخت میشن....)


ولع و شعف بیخود برای گرفتن پی ار و پاسپورت ندارم. پس پاسپورت و اعتبار و شغل کسی ارزش اون رو توی ذهن من زیاد و کم نمیکنه. 

همین خنثی فکر کردنم به قضیه پاسپورت باعث شده که یه روز اگه ببینم که ازین کشور خوشم نمیاد یا میخوام یه جای دیگه رو تجربه کنم به راحتی چند ماه بعدش ازینجا میرم. به راحتی. 

قوی شدم و این قوی شدنم رو دوست دارم.


قبلنا، تو یایران، فکر میکردم که پولدارا همه لجنن، ولی اینجا فهمیدم که پولدار فوق لجن، سوپر لجن هم داریم، پولدار خوبم داریم و پولدار بودن ربطی به شخصیت کسی نداره، قوبل دارم که پولدارا سوسولن معمولا، مخصوصا توی ایران.

اینجا ما یه پسر داریم، باباش وکیله، هر ماه بهش 5000 هزار دلار میده که بتونه زندگی کنه، فقط برای زندگی! خونه داره (خریده) اجاره نمیده، پول لباساش جداست، پول سفراش جداست، این 5000 دلار فقط پول خوردو خوراکشه. ولی تیشرتاش پنجاه دلارین. همه. یه بچه خوبیه که نگو. کانادایی الاصله.

اون علاقه کذاییم به پسرای سبزه از بین رفته.

الان دیگه واقعا قیافه پسرا برام مهم نیست. الان مثل سابق پسرای بلوند رو توی مخم دور نمیندازم فوری.


صبر میکنم ببینم یارو چجوریه. 



شخصیت sharp خودم رو دوست دارم، شخصیت برش دار خودم رو دوست دارم.


ایران رو بیشتر از قبل دوست دارم.

مردم ایران رو بدون تعصب دوست دارم، چون مردم خودم هستن دوست دارم.

دوست دارم به مردم کمک کنم زندگی بهتری داشته باشن، برای دل خودم. برای دل خودم.


ترکیه رو دوست دارم!

ذلم برای ترکیه تنگ شده!


:(



به محمد گفتم قبل رسیدنم به ایران میخوام اول بیام ترکیه بعدش برمیگردیم ایران.


:)



خانواده م رو دوست دارم الان، خیلی دوست دارم. فکر نکنین چون دورم این دوری باعث علاقه م شده نه. مامانم هر روز 100 بار دقم میده از همین فاصله دور. ولی وقتی آدمای بیشتری میبینی مغزت به بقیه حق های بیشتری میده، آسون میگیری زندگی رو.

همه جای دنیا همینه، کم و زیاد داره.


مردم کانادا رو خیلی دوست دارم.



دو تا جا که حتما حتما باید برم:

1. بالا بالاهای کانادا، up up north

که خرسای قطبی تو خیابون رفت و امد میکنن

و در خونه ها و ماشینا باید حتما باز باشه که در مواقع حمله گرگ و بقیه بتونی بپری توشون،

اینو شاید با هم خونه ایم برم...


2. جمهوری کیریباتی...

قبلنا درباره ش نوشتم...


تونستم یه وقتی رو برای خودم آزاد کنم

که توش فیلمامو ببینم

بنویسم

بنویسم

و سخت کار کنم توی دانشگاه....


تونستم کلاسایی که دوست دارم رو برم...



تونستم زبانم رو به شدت قوی کنم...



فهمیدم که جدی رو دوست دارم! بی اندازه! بی حد! زیاددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

زیاد!

اصلا نمیفهمین چی میگم!

جدی رو واقعا دوست دارم!


جدی یه عضو خونواده مه انگار


جدی عزیز منه.


اصلا دلیلشو نمیفهمم.


الان بدون عصبانیت بدون نفرت بدون علاقه کشنده بدون جوگیری دوسش دارم.

این حسمو دوست دارم....



مغزم به یه حالت ثبات رسیده...


روزای یکشنبه با دخترای تو یایران صحبت میکنم و تو وقتای خالیم سی ویاشونو نگاه میکنم و تصحیح میکنم

بهشون کمک میکنم به خواسته هاشون برسن...

در ازاش هیچی و هیچی از دنیا نمیخوام

هیچی....

برای دل خودم کمک میکنم...


این حسم رو با هیچی، هیچی در دنیا عوض نمیکنم....


با هیچی....



به اهدافم نزدیک تر شدم...



از هیچ کس بدم نمیاد...

(اگه احمدی نژاد و برو بچ اهل سیاست و شکنجه گرها و یه عده از چند کشور جهان رو در نظر نگیریم، اونا رو دوست ندارم، سیاست رو دوست ندارم، کثیفه)


فهمیدم که هنوز خیلی ضعف ها دارم

و باید روشون کار کنم



اون حالت عقده و حسرتی که داشتم در من از بین رفت و جاشو داد به یه حس خوب.

این حس خوبم رو دوست دارم



فهمیدم که هر قدر قوی تر باشی، کمتر حرف بیخود میزنی و یاد میگیری با کی حرف بزنی با کی وقت تلف نکنی

متوجه شدم که آدم وقتی قوی بشه، نظراتش به شدت توی بقیه اثر میذاره، حتی آره و نه گفتناش...


فهمیدم که باید قوی بشم، باید از دور صدای قوی بودنم به گوش برسه نه که خودش بگمش. هرچی قوی تر بشی، بیشتر خودتو نشون میدی، نمیگی، خودش دیده میشه.

فهمیدم که هیچ شباهتی به ایرانیا ندارم! چون هرگز نه کاناداییا، نه ایرانیا و نه هیچ کس دیگه ازم نپرسید که تو ایرانی هستی؟! همه فکر میکردم من مال هر کشوری هستم به جز ایران. نمیدونم چرا. من موهام سیاهه و قیافه م کاملا ایرانیه. یکی از پسرای ایرانی گفت چون حرکاتم به هیچ عنوان شبیه دخترای ایرانی نیست منو با غیرایرانیا اشتباه گرفته، یه دختر ایرانیم اینو گفت.

اینو دوست دارم، نه که شبیه ایرانیا نیستم نه، اینکه شبیه دخترای ایرانی نیستم. چون دخترای ایرانی معمولا قیافه میگیرن ،بینی عملین، لوس میکنن خودشونو و... انگار با بقیه مشکل دارن...


فهمیدم که احمق توی دنیا زیاده، اینکه توی دنیا راحت زندگی کنم، بیشتر از جامعه به خودم برمیگرده. ولی قبول دارم که برای تایپ من زندگی توی کشوری مثل کانادا یا زندگی توی اروپا راحتتره تا ایران. تو ایران من تو دراز مدت قطعا میرم بیمارستان روانی (ّرای همینه به استانبول فکر میکنم)

همین که با این ویزای دانشجوییم پسرایی که پاسپورت کانادا دارن و پی اچ دی دارن و کار دارن میفتن دنبالم که ما محتاجتیم و تو زن آرزوهامونی، همین نشون میده که دارم قوی تر میشم. بچه ها نمیخوام پز بدم، این حسم رو دوست دارم! بهش مغرورم! چرا دروغ بگم!

منم دخترم، از نوع الاغش! هر پسری بهم اینجا میگه

I am begging you

هم کلی ناراحت میشم اول، هم عین این دخترای کثافت حس خوبی بهم دست میده (ولی بعدش ناراحت میشم) چون حس میکنم حتما پرسونالیتیم داره قوی تر میشه که پسرای دور و برم بیشتر خوششون میاد! با اینکه دارم پیرتر میشم!


:)


میدونم که نباید ذوق کنم ولی دست خودم نیست گاهی آدمه دیگه ذوق میکنه که یه پسری داره منتشو میکشه!!!!

ولی کارم درست نیست باید رو خودم کار کنم، قبول دارم. کارم زشته.


از پسرا استفاده نمیکنم! اجازه نمیدم بهم ride بدن الکی مگه خودم بخوام با یکی وقت بگذرونم به خاطر علاقه خودم بهش.

اینو دوست دارم!


حال میکنم که مستقل هستم.


:)



فعلا همین.


برای سارا:

سارا جان خوشحالم که خوشت اومده.

امیدوارم به خواسته هات برسی :)

مریم

  • یه آدم

کانادا

نظرات  (۱)

عزیزم مرسی از حس خوبت.
تبریک بابت قوی شدن و بودنت. منم امیدوارم با شادی به بقیه آرزوهاتم برسی. خوشحالم که با دختری مثه تو آشنا شدم. انرژی مثبت و طرز تفکر درستت بهم خیلی انگیزه میده. مریم جان به مستقل بودنت واقعا غبطه میخورم، چون من هیچوقت طعمشو نچشیدم و تا همین الان حتی یک روز هم از خانواده م دور نبودم. دوره لیسانس و ارشد هم شهر خودم بودم شاید متاسفانه. دلم میگیره وقتی میبینم سقف آرزوهای مادرم برام، شوهر کردنه. خیلی دلم میخواد اپلای کنم ولی نمیدونم مشکل چیه، ترسم یا پشتکار نداشتن یا... .
پاسخ:
لطف داری
ممنونم ازت
میرسی
نگران نباش
تو پستهای بعدیم درباره این قضیه خواهم نوشت.


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">