بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

یکی از بزرگترین معضلاتی که من دارم، اینجا، 

1. تمیز نبودن کاناداییاس

یعنی با همون اسکاچی که گربه آلوده به انفولانزا رو میشورن، با همون ظرفا رو هم میشورن، توالت فرنگی رو هم میشورن، و...

2. تنبل بودنشون

یعنی مثلا لباسا رو میبرن بشورن، تقریبا یه هفته میندازن توی ماشین میمونه!


برای همینه، که بنده سال دیگه اپارتمان میگیرم با دوستم.

با دوستت دعوات بشه (اونم منو اون که اینقدر سر هم زدیم و دیگه حداقل همو خوب میشناسیم) خیلی بهتره تا حرص بخوری یواشکی از دست سه چهار نفر.

***


خواهرم امروز که داشتیم با هم صحبت میکردیم، بعد از 9 سال! بهم گفت، مریم!

یادت هست تو دبیرستان، تابستونا، منو میکشوندی یه گوشه خونه، میگفتی همه از شیمی تنفر دارن، ولی خواهر من نباید داشته باشه، و با اینکه من ناله میکردم، شیمی یادم میدادی؟ 

اگه من تو مدرسه همه سوالا رو خیلی راحت جواب میدادم و درصد کنکورمم بالا بود بیشترش به خاطر تدریس تو بود ،من از شیمی تنفر داشتم!

خب الاغ زودتر میگفتی!!! من انگیزه بیشتر پیدا میکردم!!


(بخدا ریاضی و فیزیک و عربی و زبان و بقیه درساشو هم کمکش میکردم، منتها شیمی رو خیلی بیشتر، پروفشنال بودم!)


حالا داره برا کنکور ارشد میخونه، بعد ازین میخوام هر از گاهی باهاش شیمی تمرین کنم


حقیقتش، گاه تعریف نباشه، اینجام خیلی خیلی خیلی از تدریسم تعریف میکنن.

واقعی

نه الکی

بچه ها خیلی بهم میگن که تنفر دارن از شیمی و بیوشیمی و من دارم کمکشون میکنم علاقمند شن.

***


بچه ها

تو این نه ماه و نیم خیلی به فلسفه بودن توی اینجا فکر کردم

ته مخم اینجا رو با اروپا مقایسه کردم


خیلی اینجا چرخیدم


خیلی با آدما تعامل داشتم


دوست ندارم اینجا واسه همیشه زندگی کنم و بچه هام رو اینجا بزرگ کنم


تو وجود آدما یه خوبی خاص، یه مهربونی خاص هست اینجا که من دوسش دارم.


یه جورایی خیلی به درد بخور هستن و ماه.


ولی تربیت بچه ها و سیستم جامعه زیاد مورد پسند من نیست


من تو کشور خودم راحت ترم.

بعد از تموم شدن درسم، میریم امریکا

بعد اونم احتمال داره برم ترکیه زندگی کنم و کار کنم.

یه جایی مثل استانبول رو من خیلی میپسندم برای زندگی تا تورنتو (ونکوورو ندیدم هنوز و شناخت زیادی هم ندارم، ولی تورنتو ابدا مورد پسند من نیست)


یه سری مشکلات تو این کشور بیداد میکنه

خوبی هاشم زیاده

ولی مشکلاتی هم داره


یکیش همین مشکلات روحی ای هست که پسرا اینجا دارن

پسرای خود کانادا رو میگم

شبیه دخترای ایرانن


نیست جامعه به شدت به دخترا میدون میده

پسرا قشر حساس و مطلوم جامعه شدن


دلم برای ایرانیا کباب میشه

هر قدر پسرا تو ایران قلدری میکنن اینجا تو سرشون زده میشه

پسرای ایرانی به شدت تنها و منزوین.


ولی دخترای ایرانی خواستگار دارن! خواهان دارن!


جامعه به سمت تنبلی و یه جور افسردگی گرایش داره.



آدما انگار میدونن که زندگیشون پوچ هست.


تو ایران ملت تنبل هستن ولی معمولا انگیزه ها بالاست.

اینجا هیچ کس انگیزه نداره.



من تو کشوری مثل ترکیه خیلی حال میکنم.


مردمش هم مهربونن هم خونگرمن هم باعاطفه هم باانگیزه.



اینجا به شدت ذهن ها کوچیکه.

تو ایران ذهن ها از روی حسودی و تنگ نظری کوچیکه

اینجا از روی تنبلی و اینکه ملت چون همیشه رفاه داشتن خب چرا بشینن به اینده فکر کنن؟!



نمیخوام بچه هام اینجوری بشن.


برای همین

با همه کانکشن هایی زدم، جاب آفرهایی که گرفتم، احتمال میدم بعد از تموم شدن درسم بلافاصله ازینجا برم.


اونی که دوست داری با تو باشه، همه جا بهشته.


نمیخوام پاهامو تو کانادا مثل درخت بکنم تو زمین و موندگار بشم.


ممکنه جاهای بهتری پیدا بشه.


از وقتی اینجا اومدم المان هم تو نظرم مالی نیست.


دوست ندارم اونجام زندگی کنم.

جو تنبلی و بی خیالی و بی سر و تهی زندگی تو المانیا هم خیلی رواج داره، اینو وقتی کانادا اومدم متوجه شدم.

بی هدفی و بی خیالی و لم دادنشون تعجب اوره.

مطمئنم که زندگی دیگه اینقدر پوچ و بیخود نیست بخدا.


شایدم مخم نیاز داره که بیشتر فکر کنه.

نمیدونم.

  • یه آدم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">