بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

وای خدا!

من هرقدررررررررررر بیشتر تماشا میکنم این بابالنگ درازو، بیشتر متوجه میشم که کاراکتر جودی دقیقا عین خودمه!!!!

تو این سن!

اونجا هست که دنبال بابا لنگ درازش میگرده تو قسمت چهارم؟

خودمم!

اونجا که تو سالن نشستن، و این با بیخیالی و بی توجهی نسبت به همه، داره همه رو برانداز میکنه که ببینه باباش کجاست؟! اون منم!

 اون مدل تشویق کردنش! اونجا که به سالی میگه، do your best! اون منم! اینکه همه رو هل میده جلو، اون منم!!


سالی موقع سخنرانیش گند میزنه



جودی فوری از ردیف پشتی میاد جلو که بهش کمک کنه



داره بهش کمک میکنه که بتونه از پس سخنرانی بربیاد، براش مینویسه.


من در تمام دوران تحصیلم ازین کارا کردم، حتی اینجا! من اصلا دلم نمیاد کسی چیزی رو بلد نباشه، خودم اونو بلد باشم، ولی کمکش نکنم که از پسش برنیاد. دیدین گاهی عمدا استاد یا دانشجوها میخوان یکی رو خیط کنن؟ که نشونش بدن هیچی بلد نیست؟ من اونجور وقتا سریع کانورسیشن رو friendly میکنم که بتونم شروع به کمک کنم و پای بقیه رو هم باز میکنم به ماجرا! 

قیافه سالی بعد ازینکه جودی کمکش میکنه:



بعد تموم شدن مراسم سالی میاد فشارش میده و میبوستش!


اینکه مثل من، اولش، هیچ کس جدیش نمیگیره، بعدش هرجا که میره میترکونه! قوی میشه، همه بهش افتخار میکنن!


اینکه میتونه دوستیای سالم بسازه و دوستیای قوی!




اینکه میخواد نویسنده بشه!



بچه ها

من خوابگاه ندارم


خونه دانشجویی دارم، چون خوابگاه بسیار بسیار گرونه تو امریکا و کانادا، هر ماه حدود 1300 دلار و ضمنا تو تابستونم هیچی نمیدن. باید بری بیرون دانشگاه خونه بگیری!!!


ولی این شهر ما خیلی شبیه این شهر جودی ایناست:




حتی مام ازین برجا داریم!!!!


***

خب من امروز پاشدم اومدم دانشگاه


گفتم خونه نمونم

از یه طرف ،دیروز از طریق واتس اپ! داشتم برای دوستم توی ازمایشگاه سیمولیشن ران میکردم که اشکال گیزی کنم و بهش بگم که اشکال کار کجاست. امروز اومدم که به اونم یه سری بزنم و اشکالاتشو رفع کنم.

بچه ها، حقیقتش، خیلی خوشحالم که بعد از نه ماه اینقدر کارام خوب جلو میره.

خوشحالم که تونستم دو تا شاگرد جدید تو خود ازمایشگاه تحقیقاتیمون تربیت کنم.

یکی توی سیمولیشن، یکی توی اکسپریمنتال.

معمولا اینجا سال سوم و چهارم دکترا به بچه ها این فرصت رو میدن که شاگرد تربیت کنن ولی من یکی رو تو اپریل train کردم و یکی رو یه ماه قبل، هر چهار ماه یه نفر! و خب خیلی خوشحالم که بودنم توی اینجا فقط برای ریسرچ خودم نیست. 

حتی توی ازمایشگاههای که تدریس میکنم، دو نفر به شیمی علاقمند شدن اومدن کورسهای شیمی رو گرفتن! وقتی منو دیدن بهم گفتن که به خاطر حرفام بود که اومدن اینجا!

خیلی خوشحالم!

ته این پست، یه چیزی میگم و یه تعریفی میکنم از خودم!!!! ولی حس مثبته، دوست دارم بنویسمش! 

***

غروب میزنم بیرون با دوستم

گفتم تا اون موقع حداقل کار کنم.


یکی از اخلاقای من اینه که:

برای رفیق، دوست، دوست پسر، کلمه "دوست" رو استفاده میکنم. در نتیجه آدم نمیفهمه چی به چیه.


خودمم بعدا نمیفهمم چی به چی بود!


:)



خب دوستان،

امرو میخوام براتون درباره یه موضوعی بنویسم، به اسم

"چطوری کاناداییا و غیرکاناداییا فارغ التحصیل میشن؟!"


دقت کنین که من تعداد زیادی آدم رو ندیدم.

و محدود به آدمای دور و برمن این تجارب.


خب، اول میریم سراغ کاناداییا.


تو کانادا، بین کاناداییا، به صورت usual، اینطوری هست که خب اونا مثلا پلن میکنن، میگن هر روز بین ده تا ده و نیم سر کار باشیم (تو افیس یا لب یا دانشگاه یا هرچی)، تا ساعت چهار و نیم. چهار و نیم و یا چهار میزنیم بیرون.

مثلا، دوست دارن بیشتر از هفت ساعت توی ازمایشگاه یا دانشگاه نمونن.

یعنی اونی که ده میاد، چهار و نیم حتما میره.

اونی که نه و نیم میاد، چهار بعد از ظهر حتما رفته خونه ش.

به جز شنبه و یکشنبه که حتما حتما خونشون میمونن و تو دانشگاه پیداشون نمیشه، جمعه رو ساعت سه و نیم بعد از ظهر حتما رفتن خونه. زودتر، حتی 2!


میمونه 4 روز دیگه. مثلا اگه ماه 4 تا چهارشنبه داره، اونا سعی میکنن هر ماه، به جز شنبه و یکشنبه، دو تا روز دیگه رو نیان، مثلا این هفته چهارشنبه رو نیان، دو هفته بعد دوشنبه رو!


بعضی وقتا 4 روز کلا میپیچونن، سعنس از دوشنبه تا پنج شنبه رو نمیان! هر چهار ماه این اتفاق میفته.

همه کنفرانسای امریکا و البرتا و تمام کشورای جهان به جز خاورمیانه رو میرن.


خب دیگه چیزی نمیمونه از سال.

نزدیکیهای first year report، دفاع، هرچی، به استرس میفتن که خدایا چه خاکی بریزم سرم!


در دقایق نود! تموم میکنن پاورپوینتو، ولی با همه این استرسها و تنبلیا، بازم استرسشون از دیفالت ما ایرانیا کمتره.

درسشون تموم میشه

تازه یادشون میفته که ای بابا باید کار پیدا کنن!

میرن میفتن دنبال کار پیدا کردن،

پیدا نمیکنن


بعد از یه سال، در حالی که هنوز دارن وام میگیرن از دولت، و واضافه وزن شدید هم پیدا کردن (مثلا دختره قدش 163 هست، موقع دفاع مثلا 75 کیلو هست، یه سال بعدش شده 95 کیلو) میرن یه جایی تکنسینی چیزی میشن، یا میرن کالج، تازه مدرک معلمی میگیرن و وارد رقابت وحشتناک معلم شدن میشن یا هرچی مثل اون.

دولتم که قربونش برم تا میتونه به اینا وام میده.


تهشم، تو 25 سالگی ازدواج میکنن (حالا چه کار پیدا کنن چه نکنن) تو 28 اولین بچه، 30 دومیش، 33 سومیش.

تموم!


پروندشون بسته میشه.

این جمله رو ازشون زیاد خواهید شنید:

I am not getting paid for this, so I have no responsibility

پول براشون خیلی مهمه

ولی مهم بودن پول باعث نمیشه که برای به دست اوردنش دست به هر کاری بزنن

من این اخلاقشونو خیلی دوست دارم


ادمای خوبین

ادمای مهربونین

کانادا واقعا جای خوبیه برای زندگی


اینام اشکالات خودشونو دارن

ولی در مجموع ادمای بی ازار و خوبین

که این قضیه هم از فرهنگ ناشی میشه هم از قانون

قانون بدبختشون میکنه اگه مردمو اذیت کنن


اما اروپاییا، یعنی اروپای غربی و شمالی، مثل المان، فرانسه، و..

(دقت کنین که تجارب من محدوده، پس به صورت جامع و قانون فرض نکنین)

این انسانها یه مدل دیگه ان

اینا:

خب امروز رسیدیم کانادا،

اول بریم couch surfing ببینیم چه خبره

بی خیال دانشگاه


روز بعد میگن بریم اتاوا ببینیم چه خبره

هفته بعدش میرن کبک!


سه هفته بعد میرن ونکوور


بعد تازه میان دانشگاه


هر روز دو ساعت حرف میزنن، نیم ساعت کار میکنن


همینجوری زندگی رو میگذرونن

کاناداییا موجودات خنده دارین از نظر اونا (من اینو ازشون شنیدم)

گاهی وقتا واقعا از بالا نگاه میکنن به بقیه

مثلا یه سال و سه ماه میگذره

و بعد از یه سال و سه ماه هنوززززززززز نمیدونن که does and do توی انگلیسی چه کاره ان

بعد از دو سال هنوز نمیتونن یه جمله بسازن که از نظر گرامری صحیح باشه به انگلیسی


تا میتونن میرن دنبال هموطنانشون


تا میتونن به زبان مادریشون صحبت میکنن


مثلا اون دو سالو هم رفتن امریکای شمالی، جنوبی، دو بار اروپا رفتن، 10 بار کل کانادا رو گشتن.


یه اخلاق جالبشون هم با حالت تمسخر نگاه کردن به همه چیز هست!


مثلا:

به خاطر ایرانی بودنم، من گاهی واقعا یادم میره چجوری تلفط کنم این th توی they رو.

اینا منو مسخره میکنن، واضحا، تابلو مسخره میکنن


بعد دختره نمیتونه همون they رو توی یه جمله به کار ببره!!

یعنی یه دونه جمله نمیتونن بسازن


جمله هاشون یا فعل نداره، یا فاعل نداره، یا هر دو رو، یا پس و پیش مینویسن.


بعدم موقع رفتن، در حالی که هیچ کاری نکردن و هیچ پروژه ای رو جلو نبردن، میرن کشورشون

و کل انجام مابقی پروژه شون رو میندازن گردن یکی دیگه.


یعنی خدا اگر به اینا پاسپورت معتبر نمیداد، نمیدونم اینا میخواستن چیکار کنن!


منو مسخره میکنن که تو نمیتونی امریکا بری چون ایرانی هستی، منم هر بار یا ساکت میشم یا میگم من میرم و شما میبینین

یا میگم موفقیت کسب کردن وابسته به تعداد سفرها نیست، اگه بود، ما این همه دانشجو نداشتیم که نصفه کاره ول کردن پروژه هاشونو و هیچوقت هم هیچی سر درنمیارن از هیچی.


از پروژه خودشون و بقیه، هیچییییییییی سر درنمیارن.

هیچی!

هیچی!



نظر شخصیمه:

اگر کانادا نمیومدم و زندگی نمیکردم، فکر میکردم اروپا محشره.

اما الان، اگر صد بار برگردم به گذشته، باز هم کانادا رو ترجیح میدم به المان و فرانسه و کشورای مشابه.



چون دلایل قوی دارم برای خودم.

نگاه ادما فرق میکنه.

نگاه یه المانی به من فرق داره تا یه کانادایی، جفتشون ته دلشون ممکنه بگن ایرانی بدبخت، شاید هر دو نژادپرست باشن، خب نمیدونیم ما، درونیه.

ولی حداقل اون کاناداییه تابلو نمیکنه.


ولی یه اروپایی قشنگ نشون میده تو رفتارش و توی نگاهش، حتی اگه دوست صمیمی تو باشه.


برای همینه که دوستای من الان همه کانادایین.

و

من مدلم اینجوریه:

وقتی میرم یه جایی به عنوان یه آدم جدید


خب هرکی بخواد باهام دوست بشه، اگه مناسب ببینمش دوستیمو استارت میزنم ولی زیاد جلو نمیرم تا ببینم چی میشه.

اگه زیاد خوشم نیاد میکشم عقب

و خب طرف تو ذوقش میخوره


و برای همین اینجا بین من و چند تا اروپایی این مسئله یکمی پیش اومد.


ولی خوشبختانه هنوز دوستیم.


ولی من تفریحامو یا با کاناداییا بیرون میرم یا با دوست خاورمیانه ایم.


خلاصه اینطوریه.


خدا قسمت همه تون کنه بیاین کانادا رو ببینین.


درباره خاورمیانه ایا:

کم و بیش، تمام ما خاورمیانه ایا یه خصوصیات مشترک داریم.

یعنی اگه دنبال شوهر ایرانی هستین، با مصری و لبنانیو بقیه هم ازدواج کنین اک یهست.

ولی ترکای ترکیه یکمی متفاوتن و خیلی خونگرم و مهربونن

دخترا و پسراشونم شیک و خوشگل و خوشتیپن.

مهربون هم هستن.

با عاطفه هم هستن.

منم شانس آوردم قیافه م شبیه ترکاس (خودم نمیگم، ترکا و المانیا و بقیه میگن) در نتیجه خیلی ترکا بهم لطف میکنن. 





نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">