بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

اول اینکه، این مطلبی که دارم مینویسم

منو به طرز عجیبی یاد جودی آبوت توی بابا لنگ دراز میندازه.


قسمت 18

و قسمت نوزده این کارتون.


و اینکه

فردا (دوشنبه، 9 اکتبر) روز شکرگزاری هست توی کانادا.


روز شکرگزاری چه روزی هست؟


"روز شکرگزاری (به انگلیسی: Thanksgiving Day) یک تعطیلی ملی در آمریکا و کانادا بوده و در این روز مردم به شکرانه برداشت محصولات جشنی برگزار می‌کنند. جشن مشابهی هم در سایر نقاط دنیا برگزار می‌شود؛ در آمریکا روز شکرگزاری در چهارمین پنج شنبه ماه نوامبر و در کانادا در دومین دوشنبه ماه اکتبر گرفته می‌شود. جشن شکرگزاری ریشه در اعتقادات مذهبی و فرهنگی مردم دارد."



به زبون ساده تر، روزیه که مردم بوقلمون میپزن! و خدا رو شکر میکنن که بهشون نعمت داده و ازین حرفها.


توی کانادا هم همینه.

توی کانادا هم خانواده ها فردا قراره دور هم جمع بشن.


به جز هم اتاقی پسر من، که خونشون همین بغل ماست، ولی نمیره خونشون، 

بقیه جهان دور هم جمع میشن.


یه همچین چیزایی سر سفره ها دیده میشه:



در همین راستا


دانشگاه، دیروز یه مراسم برگزار کرده بود، فقط برای دانشجوهای اینترنشنال، که من هم رفتم اونجا.

هیچ کس رو هم نبردم. خودم رفتم.

چرا رفتم؟!

چرا کسی رو نبردم؟

میتونستم نرم، و به جاش با کسی بزنم بیرون.


یا برم سینما.


ولی رفتم اونجا.


این یه جور حس خاصه.



دوست داشتم ببینم:

1. روز شکرگزاری برای دانشجوهای اینترنشنال چطوریه

2. من هیچوقت حس دانشجوی جدید بودن بهم دست نداد، من توی ژانویه 2017 درسمو شروع کردم و این زمان خیلی غیرعادیه برای شروع شدن درس و من تنها آدم ورودی خودم بودم که اینجوری شد.

در نتیجه هرگز نفهمیدم که دانشجوی جدید بودن به چه معناست، چه شکلیه، و.... 

میخواستم برم ببینم دانشجوهای جدیدی که به احتمال خیلی زیاد میان چشن و اینترنشنال هستن (و احتمال دادم شاید یکی باشه که مثل من کسی رو نداشته باشه، گرچه خیلی کم اتفاق میفته این قضیه) چه حس و حالی دارن؟

چون من که خودم تنهایی از پس تنهاییم، بی کسیم، و.. براومدم.

بعدها دوست دارم به دانشجوهای اینترنشنال و غیراینترنشنال و هرکسی که مشکلی داره کمکی بکنم.

باید الان برم ببینم حسشون به دنیا چطوریه تو این جور جشنها.

شاید از سر کنجکاوی بود نمیدونم.



شاید چون من خودم اینجا تا حدی بی کس بودم. چون: من اعتقاد دارم که صرفا به خاطر زبان مشابه نباید بری سراغ ایرانیا، باید آدم دلایل بهتری داشته باشه. در نتیجه دوست ایرانی ندارم و با دوستای ایرانیم صمیمی نشدم و عمدا نشدم چون وجه مشترکی ندیدم.

سراغ آدمها نمیرم از سر تنهایی. این اخلاقمو به شدت دوست دارم. همین آدم رو قوی میکنه.

همین باعث میشه پسرا حس کنن تو دختر رویاهاشونی! من اینجا خیلی آی لاو یو شنیدم از پسرا (مخصوصا پسرای خاورمیانه)، همشون میگن تو استرانگ هستی. خلاصه به خاطر این قضیه هیچ ناراحتی ای ندارم.

ولی دوستای کانادایی و المانی و اروپای شرقی دارم. البته با یه کانادایی صمیمی هستم (صمیمی ترین)


خلاصه، تصمیم گرفتم که برم اونجا، و رفتم!


یه همچین صفی بود:



با این تفاوت که:

1. اوباما و جاستین ترودو نبودن، و دو تا دختر خسته داشتن غذا میدادن.

2. مام فقیر و گدا نبودیم، دانشجوهای اینترنشنال بودیم.


من توی بخش انتخاب غذا، بوقلمون رو علامت زده بودم.

چون بلاخره غذای رسمی شونه. دوست داشتم ببینم چه مزه ایه.



من نون و ازین چیزا نخواستم.


هدفم بیشتر دیدن بود تا خوردن.



یه نقدی که اینجا میخوام وارد کنم به دانشگاهمون، این هست، جشن شکرگزاری رو فقط برای بچه های اینترنشنال برگزار کرده بود.

خب شما که درست روز شکرگزاری جشنو برگزار نمیکنین،

پس کاناداییام وقت آزاد دارن

از طرفی جشن مال همه هست

پس چرا منحصر کردین به ایننترنشنال ها فقط؟!

از طرفی، این ایمیل تا جایی که خبر دارم به اونایی که مثلا ایرانین، تا همین هفته قبل اینترنشنال بودن ولی همین هفته پی ار گرفتن فرستاده نشده!


یعنی مثلا پی ار یا پاسپورت باعث میشه مریم یهو متفاوت بشه یه آدم دیگه بشه؟!

یعنی من سال دیگه پی ار بگیرم منو دعوت نمیکنن؟!


این کارشون خیلی زشت بود.


خیلی.

خب همه کاناداییا و غیرکاناداییا رو دعوت کنین.

چرا معیار شما Study permit طرف هست!


به خاطر همینه که حس جودی آبوت بودن بهم دست داد.


یعنی من فردا با دوست پسرم ازدواج کنم چون پی ار میگیرم دیگه نیازی نیست منو دعوت کنین؟

من باکلاس میشم کانادایی میشم؟!!!!


اگر توجیه اینا و تفکر پشت این قضیه، این بوده، به شدت حالم به هم خورد ازشون.



برای همین بود که تنهایی رفتم.


میخواستم ببینم حس ادمی که نه پی ار داره، نه پاسپورت کانادایی، نه خانواده داره اینجا، نه کس و کاری، چی هست وقتی میره اونجا

و حس غریبی بود.


دوست پیدا کردم، یه پسر شیطون فایننسی فوری اومد جلو دوست شد پشتش یه پسر دیگه هم اومد و شدیم سه نفر و کلی صحبت کردیم و دوست شدیم و قرار همو باز ببینیم و تو فیسبوک هم هستیم.

میخوام بگم، میگذره، دوست پیدا میکنی

ولی این سیاست جالب نبود.


من این نقد رو بعدها انتقال خواهم داد به دانشگاهمون و به کل جامعه کانادا (اگه ببینم واقعا با این هدف اینکارو کردن)


برای همینه که حس جودی آبوت بودن بهم دست داد!


برای همینه که یاد اون اپیزود افتادم.


خلاصه اینطوری.

کاش یه کامبیز حسینی توی کانادام داشتیم.

به انتقاد بگیره اینا رو.

البته، خودمونیم، کانادا کشور بسیار خوبیه، و سیاستهاش بسیار بسیار انسن دوستانه و زیبا هست.

ولی گاهی هم ازین کارا میکنن.

به جای اینکه به اینترنسنال ها فرصت بدن که با جامعه میکس بشن، یه جشن واقعی خوب برگزار کنن که کاناداییام بیان، ایمیل میفرستن فقط به اونایی که استادی پرمیت دارن!!!

بگذریم...


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">