بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

Tuesday, 16 May 2017، 07:40 AM

درباره زندگی

سلام

صبا

میدونم ازین اسمات خوشت میاد برای همین مینویسمشون!!

کامنتتو خوندم.

در جوابش:

اینو برای برای صبا، دختر بهاریه که داره فوق میگیره و مهندسه! دارم مینویسم!!


بعضی روزا

فشار کاری من به حدی بالا میره که حس میکنم ممکنه در جا سکته کنم.

این واقعیت زندگی منه.

نه که همه اینجوری باشن.

من وقتی درسمو شروع کردم که همه ترم دوم بودن. یه ذره برنامه من جابجاست. اینام از تنبلی نمیتونن اب جابجا کنن.

چطوری توقع داشته باشم بتونن برنامه کاری منو تو این دانشگاه یه طوری فیکس کنن که بتونم منظم و مرتب کار کنم و زندگی کنم؟

در نتیجه برنامه من یکمی فشار قرار میده روی شونه های من. یکیش همین که از وقتی که اومدم یه ریز دارم تی ایی میکنم.


دوم

من پول و پله ندارم.

آدمیم نیستم که برای پول اویزون بابا و مامان و نمیدونم پسرا بشم.

بله میدونم الان اون جدی loser میپره وسط میگه چرا تو اویزوون میشی

در جوابت:

اولا اویزوون تو که نشدم. خدا رو شکر هیچوقت محتاجت نشدم.

در ثانی

من اگه میخواستم از پسرا پول دربیارم الان توی گنج بودم. مینیمم اینجا یه پسر منو خیلی خیلی خیلی دوست داره. یه جورایی حس میکنم اون I love you ای که بهم گفته واقعی بوده. واقعا نمیفهمم چرا یه پسر باید منو دوست باشه اونم در این حجم.

خب جواب جدی بی ادبو دادم الان یکمی حرص میخوره بعد دیگه این وبلاگو نمیخونه.


ادامه (برای صبا مهندس)

من پول و پله اساسی ندارم. که بگم اره مثلا 100 روز پدرم درمیاد زحمت میکشم و مثلا دو روز میرم سفر اساسی و پول خرج میکنم.

یا مثلا اکی ماشین میخرم و باهاش رفت و امد میکنم و پیاده نمیرم دانشگاه.

یا مثلا یه روزایی میرم غذای میخورم رستوران و حال میکنم و شب خسته ساعت ده برنمیگردم و تازه یواشکی بی سر و صدا اشپزی نمیکنم.

من تو این چند ماه با مینیمم ها زندگی کردم.

افتخاری نمیکنم.

اگه پول داشتم و مطمئن بودم که خودم پول دارم بهتر زندگی میکردم.

ولی ندارم و باید صرفه جویی کنم.

شبای زیادی فقط نون و پنیر خوردم یا نون و تخم مرغ.

ولی خوشحالم و راضی.

یه شبایی از خستگی خوابم نمیبره.

مثل امشب.

میفهمین؟

خوابم نمیبره.

امروز من تقریبا از صبح تی ای بودم تو ازمایشگاه تا ساعت نه شب.

یه ساعته خونه اومدم.

یعنی ده اینا رسیدم خونه.

شده تابحال که اینقدر خسته باشی که نتونی غذا بخوری

اینقدر خسته باشی که از خستگی گریه ت نیاد که گریه کنی راحت شی؟

اینقدر خسته باشی که خوابت نبره.

اینقدر پادرد و کمردرد اذیتت کنه.

من الان همین لحظه دارم اینا رو تحمل میکنمو مینویسم.

ولی این زندگیمو دوست دارم.

این زندگیمو یه لحظه با زندگی عالی توی ایران عوض نمیکنم.

شاید فکر کنین روانیم. نه.

تو این زندگی با همه مشکلاتم ارامش هست. چیزی که تو ایران نداشتم.

تو این زندگی کسی اذیتم نمیکنه. هرکی اذیت کنه دور میشم ازش.

حاشیه ندارم.

باورتون نمیشه، الان اینجا، وقتی یه لحظه با خاله هام صحبت میکنم کلا اعصابم اولش به هم میریزه بعد میگم مریم اروم باش! 

پر از حاشیه ان. هر یه کلمه شونو نمیتونی با صد تا ارامبخش هضم کنی.

زندگیشونو کلا باختن به قول خواهرم. همیشه میگه خواهرم

میگه اینا کل زندگی رو به مفت خوری گذروندن و باختن.

کارشون اینه گند بزنن به زندگی جوون ترا.

من این زندگی رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم.

زندگی سختیه ولی.

امروز این پسره داشت پیام میداد بهم، مابین دو تا کلاسم (تو همون break) چک کردم گوشیمو ته دلم گفتم خوشبحالت چقدر وقت ازاد داره، اینقدر وقتش ازاد هست که به حواشی فکر میکنه، اینقدر پولدار هست که اصلا فرداش براش مهم نیست. مثل من دو دو تا چهار تا نمیکنه. ولی صبا، اینو باور کن از من، یکمی که سن ادم میگذره میبینه زندگی ای که توش مجبور نباشی کسی رو تحمل کنی خیلی حال میده. 

تصور کن من ازدواج میکردم.

هر شب یه ادمی که باهاش یه دنیا اختلاف داشتمو تحمل میکردم. ادمی که بیرون وجهه ش شاید خیلی خوب باشه ولی درونش درب و داغونه (یکیش پسرعمه هام، یکیش پسرداییم، یکیش همین جدی، بارهااااااااااا و بارهااااااااااااااااااااااااا نژادپرستانه رفتار کرده و رفتارای بسیار بسیار دور از شان ازش سر زده، اخلاقای خوبش به کنار که یادم هست) باید میرفتم خودمو میکشتم.

اینو از من باور کن

و بپذیر

ادم 50 سال زندگی کنه

و مثل ادم زندگی کنه

تا که 100 سال زندگی کنه و همش با حرف این و اون و عذاب.

من الان سخت کار میکنم و دارم بهای این استقلالمو میدم. بهای این زیاده تر خواهی نسبت به دور و بریامو میدم. میدونم که عمرم خیلی زیاد نخواهد بود. خیلییییییییییی بشه خیلیا!! 58 سال. ولی حداقل الان حس خوبم نسبت به روزای قبلم بیشتره.

زندگی همینه.

زندگی میگذره.

زود تند سریع

چشم به هم میزنی میگذره.

مهم نیست چقدر زندگی کنی

مهم اینه وقتی به الانت و گذشتت فکر میکنی توش لحظه های قشنگ پیدا کنی.

بگی ایول فلان روز چقدر خوش گذشت. چقدر با این ادم بهم خوش گذشت.


همین.

امیدوارم به همه اونایی که دنبال ارامش هستن و شهامت ساختن زندگیشونو دارن، زندگی فرصتی بده که بتونن اونجوری که میخوان زندگی کنن.

  • یه آدم

کانادا

نظرات  (۱)

  • صبا مهندس
  • متوجه منظورت شدم...
    موچکرم موچکرم موچکرم:)
    پاسخ:
    :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">