بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

خب! این پست بلند بالام تموم شد!!!

الان قابل خوندنه!

خب

قرار بود بشینم درباره این دورهمی هایی که هر روز با بچه ها داریم بحرفم.

از هر هفت نفر ما، دو نفرش غیرکاناداییه و بقیه کانادایین.

من خیلی با این بچه ها میحرفم.

خیلی اطلاعات میگیرم.

اطلاعات درباره کار کردن و اینا که ندارن! اطلاعات تخصصی ندارن.

ولی اطلاعات جنرال خیلی میگیرم.

خیلی حرف میزنیم. این رو دوست دارم. وقتای خالیمو باهاشون حرف میزنم.

میشینیم 5 نفری صحبت میکنیم.

این 4 تا کانادایین همشون، دو تاشون چینی-کانادایین البته.

خلاصه حسش خیلی خوبه.

هم زبانم عالی تر میشه هر روز

هم چیزای جدید اجتماعی یاد میگیرم.

مثلا اینجا دبیرستانیا میرن کار میکنن. نه برای پول. به خاطر وارد شدن به اجتماع. واسه اینه که سوادشون کمه. ولی هرچی بلدن رو میخوان همش پرزنت کنن. به خودشون ایمان دارن. ماها عین بدبختا یه عالمه سواد و اطلاعات داریم، ولی کم رو، منزوی.

من یه شانسم اوردم تو گروه ما تو دانشگاه هیچ ایرانی نیست. نه که ایرانیا بد باشن نه. بنده های خدا ادمای خوبین حداقل قشر دانشجو.

بحث اینه که من فرصت فارسی صحبت کردن ندارم. حتی تو طبقه ما هیچ ایرانی ای نیست!! یه دونه هست اونم ناپیداست!

و اینکه هم خونه ای های منم کانادایی بودن!!!

همه هم خونه ای های آیندمم کانادایین. همشون! باورتون نمیشه، این انگلیسی حرف زدن اینقدرررررررر سریع ارتقا میده زبان ادمو، که نمیفهمی! ولی ماه اول به شدتتتت آدم روانی میشه ها. من هفته اول دانشگاه سعی میکردم ساکت بمونم!!! از هفته دوم که تی ای شروع شد یهو مجبور شدم حرف بزنم و شروع کردم به حرف زدن یعنی. از هفته سوم دیگه راه میفتی ولی نه کامل. از هفته چهارم استاندارد شدن شروع میشه. از ماه دوم دیگه آدم نرماله و هر روز اطلاعات افزون کسب میکنه!


خیلی خوشحالم ازین نظر.

هم تی ای بودم. تی ای شدن به شدتتتتتتتتتتت انگلیسی رو ارتقا میده.

هم اینکه باعث میشه تو باز با بچه ها تو ازمایشگاه بحرفی و راه بیفتی شدیدا از نظر اجتماعی هم اونا اطلاعات اجتماعی منتقل میکنن و اطلاعات درسی. از آرزوهاشون میگن، از کشوری که توش به دنیا اومدن و خیلی چیزا. 

مثلا اینجا این دختر کاناداییا بهم گفتن دو تا تابستون اینجا دلقکا اما رو شکار میکردن، تو جاده های خلوت یا مثلا شبا. نه که بکشنا، دنبالت راه میفتادن که بگیرنت، بترسوننت، ولت کنن. 

خلاصه خدا رحم کنه تابستون رسیده! من قلبم کشش نداره.

حتی ویدئوهاشو تو یوتیوب دیدیم.

گوگل کنین canada + bad clowns or chasing clowns

خلاصه اینطوری


من کلا درس دادنو دوست دارم.

میتونم خوب حرف بزنم

خوب درس بدم.

اینو متوجه شدم که استعداد ویژه ای رو خدا بهم داده. 

استادم یکی از بچه های فوقمونو (هم ازمایشگاهیمو) داده دست من که بهش simulation تدریس کنم. اینکه چطوری molecular dynamics رو run کنه. بعضی وقتا فکر میکنم، میگم خدایا من همین هفته قبل یاد گرفتم کار کردن با این برنامه جدیده رو، دو هفته قبل تیکه قبلیشو یاد گرفتم، تقریبا 4 هفته اول استارت زدیم. این هفته یادش دادم به کسی. به انگلیسی! بعضی وقتا خیلی تعجب میکنم بابت این استعدادی که خدا بهم داده. شاید بگین خودشیفته (اون جدی الان با خوندن این میگه بله درسته!) ولی انصافا تو این یه مورد درست میگم. من خوشگل نیستم، قد بلند نیستم، خوش هیکل نیستم. پولدار نیستم. ولی به شدت بااراده ام و به شدت استعداد تدریسم خوبه و ضمنا به شدت باگذشتم (اینو الان باز جدی میگه اره میدونم، زرت!) ولی اینو هر روز میبینم، هر روز اینا بهم میگن. من خیلی راحت گذشت میکنم از یه سری اختیاراتم که کار بقیه راه بیفته و اونا به شدتتتتتتت حس میکنن باید جبران کنن. این حسمو دوست دارم. این حسی که دور و بریام بهم دارنو دوست دارم. نه که حس مدیون بودنشونو نه. اینکه با من راحتن، اینکه اطمینان میکنن، اینکه میدونن وقتی گیر هستن کمک میکنم، اینکه میدونن واسه یه دونه نوبت استفاده از دستگاه دعوا راه نمیندازم. این سینا جان درباره همین ازمایشگاه پرسیده، یه تیکه شو برات بگم:

ایران که افتضاح بود از خیلی جهات. بچه ها خوب بودن، صاف بودن. ولی امکاناتی نداشتیم. اینجا امکاناات داریم. بچه هامون به شدت قلباشون صاف و سالمه. ولی اولن یکمی تنبلن، یعنی دوست ندارن داشگاه بیان و در نتیجه با نفرت میان! ودر ثانی بچه ها مطلقا به هم محبت ندارن. یعنی اگه ببینن تو گیر هستی و فردا میمیری! و امروز باید این ازمایشو انجام بدی، حتی اگه نوبتشون نباشه باز میان مخالفت میکنن. یعنی قبلا تو این دانشگاه و بقیه دانشگاهها سر این از دستگاه استفاده کردن جنگ شده!! پلیس اومده!!! اتفاقا خیلیم بی حوصله ان، کسی نمیره سراغ دستگاه. ولی میبینن یکی استفاده میکنه اذیت میکنن. همه نه ها، اتفاقا دخترا ابدااااااااااا اینطوری نیستن. دخترای کانادایی ادمای بسیار سالمین. پسرای کاناداییم همینطورین. ولی یهو میبینی دو تا جنس مذکر میان فضولی همه رو میکنن. ما تا اینجا اینجوری دیدیم. سر همین من هر هفته بحث میدیدم اینجا. 

یه روز گفتم، مریم از امروز باید یه کاری کنی اینا کمتر بحث کنن. من همه نوبتامو به خاطر بچه ها کنسل کردم. همه رو. دادم به بچه ها. تو روزایی که هیچ احدی دیگه حال نداشت از دستگاه استفاده کنه (شنبه و یکشنبه) شروع کردم به کار کردن!!

یعنی روزای تعصیلو.

یه مدت اینکارو کردم تا بچه ها دیدن به جای دعوا، اپشنای بهتری هست. الان میبینی برای هم گذشت میکنن تا حدی. نمیگم به خاطر من اینطوری شده. میگم بچه ها فهمیدن میتونن کارای بهتری کنن. همین امروزم باز نوبتمو دادم به یه دختری و اینقدررررررررررر خوشحال شد که نگو. بعد اینا حس میکنن باید حتما اونو جبران کنن. بلاخره من که میرم دانشگاه و کارامو میکنم. بذار همه چی به خوبی و خوشی بگذره.

چند بار به جای اونا مراقب امتحان موندم، در نتیجه خیلی حس بدهکار بودن بهم دارن بنده خداها. بهشون گفتم که مهم نیست بخدا. ولی اینا میخوان هر طور شده جبران کنن!


همین.

از این خبرا اینجام هست.

ولی در مجموع، ادمای اینجا به شدت، به شدت قلبای تمیز و مهربونی دارن.

به شدت.

یعنی نمیتونی بفهمی من چی میگم تا وقتی اینجا بیای.

نیست دنیاشون فقط شاد بودن و فان داشتنه، اصلا ممکنه به جز اون به ذهنشون نرسه.

همینقدر یاد دادن بهشون.

برای همین من همه هم گروهیامو دوست دارم.

واقعا نرمالن.

این دعواها بیشترش از ادمای مهاجر رسیده. یعنی خود کاناداییا اصلا اهمیتی نمیدن به هیچی. ولی خب از نسلهای قبل مهاجرا اومدن (اینو خود بچه ها گفتن که دعوا بین دوو تا پسر یا دو تا دختر که مثلا یکی از ایران اومده یکی از افریقا پیش اومده) و دعوا کردن تو ازمایشگاه و این حسو به بقیه منتقل کردن که اینجا میشه دعوا کرد و حرمتا رو از بین برد.

ولی من نذاشتم خوشحالم. اتفاقا بچه ها منتظر بودن ببینن این نفر جدیدی که میاد، میشینه قشنگ دو به هم زنی کنه یا دعوا کنه؟! دیدن نه!!! تازه من با اینا هر دو هفته یا هر هفته یه گروپ لانچ یا گروپ دیننر طراحی میکنیم و میریم بیرون. دوستم میگفت ما ابدا نداشتیم ازین چیزا. اینا به خاطر من ایجاد نشده. ولی این نشون میده این بچه ها قلباشونو تمیزه که اینقدر سریع به چیزای مثبت واکنش نشون میدن.

کانادا رو به شدت دوست دارم.

به شدت حاساس خوشبختی دارم.

به شدت ادمای اینجا رو دوست دارم.

اینجام ادم بد هست، اینجام مردم ازار هست ولی تعدادشون خیلییی کمه. اینجام سرت کلاه میره اگه حواست نباشه.

ولی به صورت میانگین، ادمای اینجا یه شدت نرمال و مثبت و سالمن. تنبلیشون به من ربطی نداره. زندگی خودشونه. بی هدفیشون به من ربطی نداره.

اینکه این ادما اینقدر سالم و نرمالن و خوش قلب برای من خیلی خوبه.

راستی دو تا شغل پارت تایم تدریس پیدا کردم!! دو دلم که برم، نرم! دارم فکر میکنم.

از طرفی بعضی وقتا ایمیل دریافت میکنم برای تدریس خصوصی. نمیدونما؛ ولی شاید، شاید، بچه هایی که براشون تی ای بودم ایمیلمو دادن به این و اون برای تدریس.

هنوز که هیچی رو قبول نکردم. خیلی دو دلم.

ولی خوشحالم.

شادم.

خیلی راضیم.


این دوست من (همون پسره که ادعا میکنه منو دوست داره) اینطوریه:

مریم، وقتت ازاده برای فردا؟

مریم: بله!

پسره: اکی اماده شو میخوام 2 دقیقه ببینمت.

مریم: باشه.

فردا: 

پسره:

سلااامممم مریم! خوبی؟

مریم: سلاااممم، قربانت، تو خوبی؟ 

پسره: بععععلللههههه

مریم: کجا میریم؟

پسره: You are kidnapped!!!

بعد یهو میبینی مریم و پسره سر از مونتریال درمیارن!!!!

اینه زندگی من با این پسره!


عینننننننننن پسرای ایرن اهل سورپرایر کردنه!!

برای من که به این سیستم عادت کردم این مدل پسرا اکی هستن!


راستی

چند روز پیش داشتیم تنظیم میکردیم زمان و مکان گروپ لانچو.

بعد گفتن اقا بریم رستوران ایرانی. 

گفتم عالییییییییییییی

رفتیم سرچ کنیم رستوران ایرانی رو

هیچ سایتی نداشت رستوران های ایرانی شهرمون!!!! همه دارن، این گداها سایت ندارن.

هیچچچچچچچ منوی غذام که نبود قیمت ببینیم.

بلاخره یه دونه از یه رستوران ایرانی تو کانادا یافتیم.

رقص کمر میکردن رقاصا، ملت غذا میخوردنو میرقصیدن و جیغ و جیغ و جیغ!!!! اقا این هم گروهیای من ترسیدن!! گفتن واقعیه اینا؟! گفتم بله!!! گفتن ترسناکه، حس تجاوز به ما دست داد!!!! بیچاره ها ترسیدن!!! میپرسیدن چرا اینا به هم دست میزنن!!! میفتم بابا ایرانیا خیلی تاچی هستن! خیلی!

اصلا مغزشون هنگ کرده بود. حس خطر اجتماعی بهشون دست داده بود!!!!

از خنده مرده بودم!

همه کشورا عین همن.

ترکیه برین

کپپپ همین ایرانیای کانادان،

ارمنستان ما دو بار رفتیم رستوران هر دو بارشو ملت دست دست دست دست! استغفرالله!!! اصلا دوست دارن! ازون دو بار یکیش رستوران ایرانی بود یکیش رستوران ارمنی، جفتشو ملت دست دست میزدن میخوندن!!!

المان ازینا بدتر

هلند یه ذره بهتره!!

بقیه کشورام کم و بیش شبیه همون. باکو ماکو شبیه اینان.

والا!

چرا ما اینجوری ایم!!

:))))

ولی اخلاقامونو تا حدی دوست دارم.

ایرانیا ادمای گرمی هستن.

با اینکه توی یه کشور با همه محدودیدتها بزرگ شدیم ولی ایرانیا ادمای گرم و مهربونین.

من اینو تو رفتار ایرانیای دور و برم میبینم.

بچه هااااااااااااااا

با دو تا دختر ایرانی دوست شدم!!

خیلی خوشحالم!!!

یه پسر ایرانیم ازم خوشش میاد!!! سیریش دست برنمیداره. سماجتشو خیلی دوست دارم!!!

خلاصه اقا جان اومدین اینجا نرقصین تو این رستورانای ونکوور و تورنتو و بقیه شهرای کوچکو بزر. حداقل میرقصینم اون در رستورانو ببندین برقصین!

:)))))))))))))))))))))))))))

اینجوریا.


چند روز قبل

یه بار داشتیم با بچه ها میحرفیدیم

بعد یکیشون میگفت که هر سالو کجا بوده.

گفت سال اول دانشگاهمو خوابگاه بودم!!!!

بعد همه خندیدن و هووووو کردنش!

پرسیدم چرا؟

گفتن بابا سال اول کارشناسی؟!! همه هورموناشون نامنظمه. همه به هم نزدیک. اصلا و ضع و اوضاع خراب. نمیدونم کلی حرف زدن. گفتم مگه چطوری بود؟ چند نفر تو یه اتاق؟ گفتن تو هر اتاق یه نفر بود، اگه میخواستی دو نفر. ولی خب همین یعنی خیلی نزدیک بودن تو یه خوابگاه. چون خوابگاهه خونه که نیست. 

بعد

تو ایران

تو مملکت اسلامی

میبینی ده تا دخترو با هم یه خوابگاه میندازن

ده تا پسرو با هم!!!

بعد یهو از بین دهترا دو تاشون همجنس گرا درمیان (یا حالا هرچی) بعد میگن اینا حجابو رعایت نکردن خدا اینا رو بدبخت کرد.

محکوم بودیم تو خوابگاه که با نه نفر و پنج نفرو هفت نفر دیگه زندگی کنیم. تو هر سوئیت هفتاد و دو نفر.

تو هر طبقه دو سوئیت.

و یه اپارتمان نه طبقه که هیچچچچچچچ سیستم بهداشتی و سیستم اب و برق درست و حسابیم نداشت.

منم لیسانسو توی یه دانشگاه توپ و باکلاس تهران درس خوندم و سراسری!!! دیگه ببینین دانشگاههای شهرستان چطوریه. دانشگاههای ازاد شنیدم که بهترن ولی سراسریا وحشتناک بودن. واقعا اگر خاطرات و دوستای خوب نبودن ما هممون روانی میشدیم. یعنی فانتزیمه، ارزومه، یه روزی بتونم خوابگاههای خوشگل یا خونه های خوشگل درست کنم برای دانشجوها که حال کنن. لذت ببرن. هر اتاق یه نفر. کیف کنن. ارزومه اینکارو توی مملکتم انجام بدم. خلاصه حرفای این دوستمون منو یاد american pie انداخت. بعد یواشکی از دختره پرسیدم اینجوری بود؟ گفت نه بابااااا اون امریکن پای خیلیییییییییی اغراق داره!!!! خیلی باحال بود. اینا چطوری محصول رسانه ان؟! فکر میکنن ما مثلا با خر و شتر میریم میایم، نه میدونیم اینترنت چیه نه گوشی داریم نه لپ تاپ دیدیم. اب شرب نمیدونیم اصلا اسمش چیه البته واقعا ایران بعضی جاهاش بنده خداها اب شرب ندارن، اب ندارن!!! اهواززززز اهوازززززز خوزستان! ولی مام کلا تصور میکنیم خارج یعنی هالیوود. انصافا نود درصد ماها حداقل اینجوری فکر میکنیم. من وقتی میخواستم بیام تو این خونه، اولش هر جقت هم اتاقیام اقا بودن، عد یکیش رفت الان دو نفریم. با یه پسر دیگه ام یعنی. یادمه تو ایران دوستام وقتی مپرسیدن کین هم خونه ایات میگفتم دو تا پسر! میگفتن اووووووفففففففففففففف خوشبحالت هر شب عشق و حال!! ولی من تو اروپا زندگی کردم و دیده بودم که بابااااااااااااا اینطوری نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.

من تا بحال دست ندادم با هم خونه ایم! حس میکنم اصلا برادرمه این. اینقدر. البته اگه ایرانی بود شاید به خاطر فرهنامون یه مدل دیگه میشد و یه دلیلی که هیچوقت نخواستم با یه پسر ایرانی هم خونه شم همین بود (یا هر کشوری که فرهنگش مثل من باشه) چون من الان با هرپسر ایرانی ای برم زیر یه سقف، هر جوررررر هم باشه هم من مثبت هم اون پاک  مثبت، بازززززززززز مین این دختره یه کرمی داره رفته با این پسره یه جا. یعنی ملت اینقدر میگنننننننن تا ما خودمون به خودمون و به هم مشکوک میشیم. و اینکه پسرای ایران خیلی شیطونن. ولی با یه خارجی هرگز این مسئله پیش نمیاد.


این پست بلند بالام تموم شد.


سینا جان درباره اون سوالت سر فرصت مینویسم.

کارا زیاد شده بچه ها.

دعا کنین.


پی نوشت:

یادمه خوندن وبلاگ یه اقایی که تو ونکوور بود خیلی بهم انگیزه میداد.

یا نوشته های ادمایی که تو کانادا بودن.

از اینی که هستم الان راضیم.

امیدوارم یه روی وبلاگ من کمک کنه شما به فانتزیاتون برسین یا حداقل جرقه شو بزنه.


پی نوشت 2: بچه ها، به شدت از رویاها و فانتزیاتون حساب ببرین.
This is a warning!
Dreams Come true!!!
این چیزی که الان هستم دقیقا تو فانتزیام بود.
یادمه، قبل اومدنم به اینجا، وقتی تو سال 2015 فیلم آقای لازار که یه فیلم فرانسوی زبان ساخت کانادا هست رو دیدم همیشه میگفتم خدایا میشه برم کانادا، بعد یه مدت تنها زندگی کنم، ببینم چطوریه چیه چه خبره؟! و هم خونه ای کانادایی داشته باشم؟
چون و المان من تو این خوابگاههای گرون قسمت بودم. یه خونه گنده بود. سه طبقه! و کلا 4 نفر بودیم که دو تاشون نمیومدن معمولا تو خونه.
یه خونه 400 متری بودو ما دو نفر!!
حتی اب جابه جا نمیکردیم همه رو برامون میاوردن.
هم خونه ایام اروپایی بودن و در نتیجه تجربه زندگی با 3 تا اروپایی رو داشتم.
میخواستم بیام کانادا، ببینم زندگی با کاناداییا چطوره؟! 
میخواستم یه مدت یه خونه داشته باشم مجردی زندگی کنم حالشو ببرم. هر وقت که خواستم بخوابم (اینجا از شدت خستگی، هر وقت خونه میرسم یه ساعت بعدش بیهوشم!!! چه هفت شب برسم چه هشت شب چه 12 شب!!) اون یه ساعتو هم غذا میپزم و دوش میگیرم!
بچه ها، خیلی بترسین از ارزوهاتون
ارزوها واقعی میشن.
هیچ نیرویی توی این دنیا قوی تر از نیروی خواستن ادما نیست!!!
هیچی!
هیچی!

خیلی مراقب باشین که به چیا فکر میکنین.
این حرفا رو از مریم پیر داشته باشین!!!
دوست داشتم یه دونه دوست پسر مانند دور هادور مثل همین پسره داشته باشم ولی یه جا زندگی نکنیم. که دارم.
دوست داشتم یه عالمه دوست از کشورای مختلف پیدا کنم که کردم.
میدونین فانتزی بعدیم چیه؟!
یه بخشیش اینه:
برم سر کار! بعدش با یکی برم زیر یه سقف و زندگی مشترک استارت بزنیم.
بعدش دوباره درس بخونم.
برا بقیش خدا بزرگه!

حرف دومم
دوستان
از دوستان فهمیی مثلا اون صبا مهندسه که داره فوق میگیره و یا غزل و یا ماه گیسو و اقای خیری و دوات و سینا و بقیه ممنونم.
ولی
ببینین
صد بار گفتم
این وبلاگ مال منه
دوست دارم درباره خودم بنویسم
به قول جدی که میگه من یه ادم (مریم یعنی) طاهرا باگذشتم ولی خیلی عوضیم ممکنه ادم خیلی اصلا بی شعوری باشم.
ولی این وبلاگ مال منه.
میخونینش بخونین ممنونم.
ولی لطفا هیچ گونه نصیحتی نفرمایین.
یعنی اینجوری نگو اونو ری بگو نمیدونم اینو نگو اونو بگو.
ما هممون ادعای روشن فکری داریم.
ولی در عمل داغونیم. حتی همون جدی (که از هممون بدتره و پرادعاتره، سلام پرادعا چطوری؟)
من به ندرت ادم دیدم که منو قضاوت نکنه، بدون شک امثال اون صبا مهندسه که فوق میگیره یا یاور و یا غزل و ماه گیسو و اقای خیری و خیلیا نایابن. و من حال میکنم با این مخاطبام.
ولی لطفا برای من پند و اندرز ننویسین.
اکی تو وبلاگ خودتون بشینین منونقد کنین فحش بدین اکی هست.
ولی اینجا منو نقد نکنین. من همه نظراتتونو منتشر میکنمو ولی حقیقتش نقد کردن شما تو گوش من نمیره. چون تو این محوطه وبلاگم گوشام بسته هست.
ولی با نظراتتون یا سوال پرسیدناتون واقعاااااااااااا حال میکنم. واقعا لذت میبرم.

از نظر من ایراانیا اکثرشون زمان میبره که به یه حالت نرمال برسن. خیلیامون عقده ای هستیم. یکیش من.
اگه بدتون میاد دیگه اون به من ربطی نداره. این نظر منه. و دوست دارم بنویسمش. اگه از نظر شما ایرانیا هیچ کدوم عقده ای نیستن و سالمن، دیگه برا خودتون نگه دارین اکی. حتما یه چیزی میدونم که اینو میگم دیگه. منم نمیگم همه ایرانیا، میگم بعضی ایرانیا. اتفاقا میاین اینجا میبینین ایرانیا ممکنه ادمای خیلی دربو داغونی باشن، ممکنم هست که بسیار بسیار نوبلو درخشان و خوب باشن.
کلا تا وقتی پاتونو تو کفش کسی نکردین نظر ساطع نکنین. ممنونم.

دیگه همین.
فعلا!

نظرات  (۲)

  • النار
  • سلام من همیشه وبلاگتو چک میکنم و فانتزیهامم شبیه توی ب نظر منم این وبلاگ تو هس و حق داری از چیزایی ک دوس داری بنویسی چون اینجا تنها جایی ک چیزایی ک درونت هستو میتونی فریاد بزنی امیدوارم منم ی روزی مثل تو از ایران برم 
    پاسخ:
    سلام!
    الناز جان
    ممنونم!!
    خیلی ممنونم.
    دقیقا
    اینو به این پسرا بگو دیگه.
    والا!
    ممنونم!!
    خدایا من چقدر مخاظب دختر دارم! خیلی خوشحالم!!
    میای ایشالا!
    اره دقیقا مریم.مخصوصا اون قالب قبلی با اون ابری که بالای صفحه حرکت میکرد منو صاف میبرد وسط رویاهام. تو جزو خاطرات انرژی زا هستی. حالم خوب میشه وقتی بهت فکر میکنم.

    پاسخ:
    مرسیییییییییییییییییی
    عزیزممممممممممممممممممم
    با ز اون ابره رو میذارم!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">