بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

وای خدا

این روزها به قدری خسته میشم

که نمیتونم هیچ کاری بکنم

یعنی الان خیلی مثلا هنر کردم که تا این ساعت بیدارم!!


شبا نه من خوابم!!!!

خیلی دوست دارم بنویسم

فانتزی بزنم و بنویسمشون

بزودی باید اینکارو بکنم


امشب جدی یهو قاط زد!!!

به حدی قاط زد که من شوکه شدم!!!

مضمون حرفاش این بودک

تو واسه من مهم نیستی

اهدافتم مهم نیس

یعنی قبلنا کم توهم میزد که من عاشقشم و برای هر کاری اجازشو میخوام

بلکه امشب یهو داد زد که بیان کنه مریم واسه من مهم نیست!!!!!

بچه ها

ته دلم

جدی برام عزیز و مهمه

ولی نفهمم هست!!!

یعنی هم روانیه، گذر زمان و بالا رفتن سن داره خلش میکنه

هم نمیفهمه

هم یه حرفی یه گله ای از من تو سینه داره که نمیتونه بیان کنه!!!!

چیکار کنم باهاش؟!


  • یه آدم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">