بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

تو ایران

معمولا دل من غروب جمعه ها نمیگرفت

گاهیم داغون میشدما

ولی معمولا نرمال بودم

اینجا

غروب حمعه ها یعنی روزای کاری هفته تموم شد!

بعضیا خوشحالن، میرن عشق و حال

بعضیا به قول اینا "فان" دارن

من معمولا غروب جمعه ها آفیس هستم. قبلنا با دوستام میرفتم بیرون (تا همین جمعه قبلی)

ولی دوستم رفته سفر

و من این غروب جمعه رو افیس موندم.

قبلنا هم دو سه بار موندم افیس تا ده یازده دوازده شب چون ازمایش انجام میدادم.

برای من

مثلا پنجشنبه شب (که فرداش جمعه هست) بیرون رفتن خیلی حال میده

میدونی چرا؟!

چون من جمعه ها یه عالمه کار دارم، باید پلن کنم برای شنبه و یکشنبه م

باید خیلی کارای دیگه انجام بدم

باید خیلی چیزا رو مرتب کنم.

محاسبات کنم

در نتیجه مجبورم حداقل تا نه شب بمونم ازمایشگاه و افیس

اگه اینکارو بکنم یکشنبه همون هفته کارام سبک تر میشه

اگه نه واویلاس!!

خلاصه

اینطوریه

ما اینجا

صابخونه رو تقویم خونمون نوشته چه روزایی مال بیرون گذاشتن سه تا سطل اشغالمونه

ما سه تا سطل اشغال داریم

1. یکی برای فراورده های کاغذی

2. برای پلاستیک و فلز

که این دو مورد قابل بازیافتن

یکی هم آشغال آشغال!!!!!!

ازونا که هر شب میذارن بیرون.

همچین چیزی تقریبا

خلاصه

امشب وقتی یخچالو تمیز کردم گفتم برم این تقویمو هم ببرم رو اپریل که دستم بیاد اشغال بیرون گذاشتن بعدی کی هست؟!

بعد یه لحظه فکر کردم

گفتم من وقتی رسیدم اینجا اخرای دسامبر بود

دقیقا سه ماه و ده روزه اینجام!!!

چقدر زود اپریل رسید!

چقدر زود عمر میگذره

یادمه وقتی رسیدم اینجا همه بهم میگفتن این سه ماه روانیت میکنه

ولی وقتی اپریل رسید بهتر میشی

میگفتن اینجا شدیدا برف میباره

اون اوایل میبارید

یادمه روزای اول که تی ای بودم حتی میرفتم پیش بینی وضع هوا رو چک میکردم...

میترسیدم...

حس میکردم اگه برف بباره مثلا من یهو به فنا میرم...

از هر چیزی وحشت میکردم...

این پسره هست؟! همین که دو سه هفته به خودم وقت دادم بهش فکر کنم؟

این خیلییییییییییی به دادم رسید.

یه بار یادمه تو برف گم شدم...

تو گوگل مپ خراب شده حتی خودمو پیدا نمیکردم

یادمه دو سه روز بعدش وقتی دیدمش گفت تو واقعا گم شدی؟!! گفتم اره. پرسید چرا؟!

گفتم پیاده میرفتم کاسکو

بعد قبلشم دانشگاه بودم گشنه بودم ناهارم نخورده بودم (شاید بگم پنج شش روز بود اینجا بودم، نه یه هفته شاید)، 

رفتم فکر کردم خرید میکنم و میارم خونه میپزم.

وقتی یه ساعت خرید کردم تهش بهم گفتن تو بایدعضویت داشته باشی!!!

نداشتم.

همه غذاها رو برگردوندم سر جاش

گشنه اومدم بیرون

چون بلیط اتوبوس نداشتم (مجانیشو، پولیشم هر سری سه دلاره حداقل)

دیگه حال نداشتم برم یه سوپری دیگه

گم شدم...

قندم افتاد

شب شد

ساعت 10 شد

من  هنوز تو راه بودم...

گم شدم...

گفت مریم!!! اینجا ایران نیست! اینجا تهران نیست!! ترکیه نیست. اینجا کاناداس

اینجا برفه

گم میشی

واقعا گم میشی

و کنار خیابون پس میفتی

تازه هم رسیدی بدنت هنوز عادت نکرده

تا من بفهمم تا پلیس بیاد برت داره میمیری

اینجا کاناداس

میفهمی؟!!!

یادمه روز بعدش بیچاره خودش افتاد دنبال کارام و میبرد میاورد میبرد منو میاورد و کلا حتی بلیط اتوبوسم رو هم با اون رفتم گرفتم (قبلشم سیم کارتم و همه چی رو اون کمک کرد، یادش بخیر چه روز خوبی داشتم، نرسیده با یه دختر و دو تا پسر دوست شدم، با این دختره هنوز رفیقیم، خیلیییییییییییییییی بامرامه، خاورمیانه ایه، واقعا ازش خوشم میاد، دختر باشی اینقدر جنم دار باشی؟!!)

خلاصه

اقا من بعد اون دو سه هفته اول

هر قدررررررررررررر منتظر برف موندم نبارید!!!!!!!

یعنی حسرت روزایی ر میخوردم که برف میبارید

برف تموم شد!!!!

الان دو ماه و نیم بیشتره که برف نباریده!!!!

همون سه هفته اول فقط بارید

اونم نه همش

بیشتر برف روزا و هفته های قبل بود.

یعنی تموم شد!!!!!

دقیقا دو سه هفته که سپری شد و من جلسه اول تی ای شدن برای هر ازمایشگاهو سپری کردم (و دو جلسه اول کلاسمو رفتم، اون درسی که دارم) و فهمیدم ما سه پروژه وحشتناک داریم واسه یه درس مثل تنظیم خانواده که یه واحدیه، دیگه دنیا برام روشن شد!!! جدی باز درست میگفت، 4 هفته اول هر کاری سخته، بعدش درست میشه، فقط باید دووم بیاری... اون 4 هفته رو دووم بیاری و همه تلاشتو بکنی که درست کار کنی درست میشه همه چی بعدش...

پروژه خود ریسرچمو تونستم خوبببرم جلو

اینجا من تا الان 4 تا پرزنتیشن (همون سمینار خودمون داشتما!!! بعدی 3 هفته دیگس)

اینجا درس خوندن کار میبره.

استاد بفهمه تو درستو و کار کردنو دوست داری بدبخت شدی.

من بدبخت شدم!!!

هر روز میاد میگه مریم عزیز، من برات یه پروژه جدید اوردم، این مقاله ها الان منتشر شدن (مقاله هنوز داغه، 5 دقیقه هست تو سایت یکی از دانشگاههای اروپا یا امریکا گذاشتن) بخون مریم بخون!!!


خلاصه اینجا اگه اهل درس باشی، واقعا یه دقیقه هم وقت خالی نداری

من اینو دوست دارم

واقعا دوست دارم


خلاصه اقا برف نبارید و نبارید و اون موقع که تهران دو متر برف میبارید اینجا هوا افتابی بود!!! و زمین سبز!!! گل ها جوانه زده!!!

همه میگفتن مریم با خودش خشکسالی اورده

اصلا کلی کر کر خنده بود زندگی من!!

همه میگفتن به این هوا عادت نکن قراره برف بباره!!! نبارید!!!

هنوز منتظر برفم!!!!


من اخر شب حمعه، نوشتن رو دوست دارم.

وقتی همه کاراتو انجام دادی

میخوای بری لالا کنی (و دوست پسر و شوهر هم در کار نیست فعلا که من باهاش برم بیرون یا مهمونی، اون پسر بدبختو هم چزوندم! حالا دو سه هفته دیگه شاید باهاش برم بیرون، شایدم نه)، و قبلش مینویسی

یا ادم دوش میگیره و مینویسه بعدش، یه چایی داغم کنار دستش...

رفتم از Tea House چایی اعلا خریدم!! دلم برای چاییای شمال تنگ میشه ولی اینم چایی ترکیه هست و چایی خاورمیانه (دو مدل خریدیم ما)

خلاصه گذاشتم دم کشیده

دارم حالشو میبرم...

میخوام مجرد بمونم...

بعد دو سال سه سال شاید کم کم فکر ازدواج بیفتم...


یادم باشه سری دیگه درباره آرزوهای آیندم بنویسم...

  • یه آدم

کانادا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">