بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

بچه هااااااااااااااا
دومین آزمایشگاهی که توش تی ای هستم امروز تموم میشه!
دلم برای اون ازمایشگاه اولم که هفته پیش تموم شد الان داره تنگ میشه.
ولی کنار این ناراحتی، آدم یه خوشحالی ای وجودشو میگیره
اونم اینکه یوهوووووووووووووووو! من تونستم!! من تونستم!!!
یادمه اون اول اولا، که فکر کنم براتون اینجا ننوشتم، اسم من بدبختو جا انداخته بودن تو لیست. به دانشجوی ترم اول اصلا اجازه نمیدن بره تی ای بشه، تی ای شدن از ترم دو شروع میشه. ولی منو نرسیده فرستادن ازمایشگاه به 16 نفر درس بدم!!!!
قیافه من عین بدبختا بود از یه هفته قبلش.
یادمه رفتم واسه یه دونه از ازمایشا یغل دست یه دختر چینی واسادم که یاد بگیرم (اون خودش چند سال تی ای بوده) یادمه منو محل نمیذاشت (هیچ کسو نمیذاره مگر نیاز داشته باشه به کسی در اون صورت فوری مهربون میشه) بعد این گند زد به یه دستگاهی، گیج برداشت بازش کرد با موچین داغون کرد دستگاهو، بهش گفتم من کاری ازم برمیاد؟! برم کسی رو بیارم؟! گفت میتونی بری فلان استادو بیاری؟! گفتم کجاست؟ گف خیر سرم توام فقط 10 روزه اومدی اینجا (یادمه 11 ژانویه بود همچین چیزی) تو که ساختمونو نمیشناسی. گفتم میرم پیداش میکنم. رفتم پیداش کردم اوردمش! یادش بخیر! با همین تی ای ها الان میشینیم حرفشو میزنیم میخندیم که استاد میگفت تو دقیقا سال چندی هستی که اومدی ازم میپرسی من دنبال فلان استادم. گفتم استاد من فقط ده روزه اینجام به جز سوپروایزر خودم و منشی هیچ کسو نمیشناسم.
من یه فشاری رو تحمل کردم...
بچه ها من حتی نمیتونستم غذا بخورم... اونقدر تحت فشار بودم... یادمه میگفتم من برم با یه عالمه کانادایی انگلیسی حرف بزنم انگلیسی درس بدم؟! اونم درسی که خودم توش تازه واردمو هیچی بلد نیستم؟!!
من همیشه به خودم افتخار میکنم ازینکه میتونم خوب مدیریت کنم دور و برمو. یادمه بهتر ازون دختره که چندین سال بود اینجا درس میخوند و درس میداد تونستم ازمایشگاهو مدیریت کنم.
بچه ها باهام دوست شدن.
جلسه اخر همه تشکر کردن.
گفتن تو تنها تی ای هستی که از ما نفرت نداره اینجا تی ای ها زوری میان درس میدن (من واقعا تدریسو دوست دارم، برای همین میتونم خوب درس بدم)
کلیییییییییی دوست پیدا کردم....
انقدر دوست دارم یه روزی اگه رفتم جایی کار کنم با آدما در تعامل باشم....
منم نقاط ضعفم زیاده ها... یکیش مثلا اگه من چیزی رو نفهمم، نمیفهمم!!! مثلا اگه من این تعادل شیمیایی رو نفهمم، مینیمم تا 3 سال آینده نخواهم فهمید!!! اینو تضمین میکنم!!! یا مثلا احساسیم. احمقم دیگه.
آدمای احساسی احمقن.
یکیش من.
ساده ام. تا حدی ساده ام. احمق نیستم ولی ساده ام. خودم میفهمم.
ولی درس دادنو دوست دارم، تعامل با آدما رو دوست دارم. حتی ریپورت ازمایشگاه و برگه امتحان صحیح کردن و پراکتورینگو دوست دارم! اینا رو دوست دارم.
واقعا از این زندگی راضیم. اگه احساسی بودنمو بذاریم کنار کلا، از خودم راضیم. خیلی.
من برم
تا شب همینجوری کار دارم.
باید برگردم یه سوال خیلی مهم بپرسم درباره یه مطلب علمی-تخصصی مهم.
امیدوارم یه روزی جواب این سوالمو پیدا کنم.
چون اگه جوابشو پیدا کنم به آسونی میتونم هم کار خوب پیدا کنم هم توی علم به اون چیزی که میخوام برسم.
شماهام کمتر وقت بذارین رو وبلاگ من.
همتون برین بشینین سر درس و مشقتون.
:)
تا بعد

:)

  • یه آدم

کانادا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">