بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

بیرون دروازه بهشت

این دختره باز برگشته، کلی فکر کرده نسبت به این قضیه

دیشب تا دوازده شب توآزمایشگاه بودم!

ولی خدا رو شکر گیراییم سر جاش بود :D

خلاصه چون خوشبختانه خونه و دانشگاه به هم نزدیکن از پاهای مبارک استفاده کرده و اومدم خونه.

ولی خب متاسفانه خونه از همه جا دوره :DDDDDDD


خونه ما، خیر سرم، بالا شهر اینجا محسوب میشه.

یعنی پر دار و درخته و همه حیاط خلوت دارن و ازین سوسول بازیا.

ولی به طرز فجیعی این کشور امنیت و ارامش داره!

خدایا شب ساعت 12 هیچ احدی اذیتت نمیکنه. تیکه بهت نمیندازه. چه حس خوبی من داشتم....


داشتم میگفتم درباره این دختره، که همکارمه و کاناداییه.

دیروز مثلا

داشتیم باز با هم میحرفیدیم


 داشت میگفت امروزو فقط نتفلیکس میبینم و ازمایشو میذارم انجام شه. بهش گفتم چیا میبینی؟

گفت Frinds

گفتم ندیدی تا حالا

گفت وقتی بچه بودم مامانم میدید، منم میدیدم، الان دوباره میبینم که بفهمم!!!!

با چند نفر دیگه هم که صحبت کردم همینجورین.

اینا یه دونه کتاب به عمرشون نخوندن.


فکر کن

من قبل اومدنم به اینجا فکر میکردم بچه های فوق و دکترا همش پارتین.

حتی پارتی هم نیستن همش.

یا میخورن یا میخوابن.

این دور و بریای من به ندرت ورزش میکنن.

من تو ایران خوره ورزش بودم.

یه هنرو دنبال میکردم.

اگه پول داشتم (تو دوره ای که دوست پسرم همه هزینه هامو میداد من دقیقا 7 تا کلاس تو هفته میرفتم و با سه تا هنر جدید  و دو زبان درگیر بودم، میخواستم فرانسه رو هم بعد المانیم شروع کنم) بخدا اینجا هفته ای هفت بار ورزش میرفتم.


اگه تو ایران هم پول کافی داشتم الان وضعم این نبود.

من کل بودجه م ماهی 100 هزار تومن بود تو ایران (اونم پولایی بود که دوست پسرم قبلنا بهم میداد و من اونا رو نگه داشته بودم برای روز مبادام). خیلیا از منم بدتره وضعشون. ایرانیا خیلی خلاقن اکثرا خیلی زرنگن. واقعا و واقعا گاهی وقتی یکی مثل یاورو میبینم حال میکنم. اینا اینجا بیان میترکونن. موفق میشن.

من حتی وقتی به بچه های لیسانس تو ازمایشگاه درس میدم قشنگ میبینم اون مهاجرا معمولا تر و فرز ترن. 


جالبه

مثلا از کپسول نیتروژن مایع من اصلااااااااااااااا استفاده نکردم تا الان تو این دو ماه و نیم.

اصلا.

اکی؟

ولی دو بار رفتم کپسول به اون گندگی 40 لیتری رو پر کردم. با اینکه نیتروژن مایع بسیار خطرناکه و یه تازه وارد نباید پرش کنه.

چرا؟ چون بار اول یکیشون گفت کپسول نیتروژن خالیه یکی بره پر کنه، مریم تو برو پر کن که یادم بگیری. بار دوم باز اینا تمام مواد خطرناک کل یه سال قبلو تو ازمایگاه جمع کرده بودن یه جا، بعد یه سال تا منو دیدن یهو یادشون افتاد که ای وای ما مواد زائد داریم. بعد بنده خدا استادم وقتی منو دید که یه عالمه مواد خطرناک رو ریختم تو چرخ دستی دارم میبرم و وقتی تو راه برگشتم دید کپسول نیتروژن مایعو پر کردم دارم میارم اومد ازم تشکر کرد... این مواد زائدو خودم البته به بچه ها گفتم بعد این هر هفته خودم میریزم دور. چون این بی عرضه ها عرضه ندارن دور بریزن اینا رو. اینام واقعا خظرناکه. واقعا مایعات زائد یه سال جمع شده بود تو ازمایشگاها. میدونم باور نمیکنین.

میخوام بگم، اینا هفته ای یه بار پلن میکنن میریم بیرون. بقیه روزو میشینن برای من  همدیگه چرت و پرت تعریف میکنن و همش میخندیم. ولی حاضر نیستن همون وقتو بذارن ببرن یان موادی که برای خودشون سمی هستو بریزن دور (تحویل یه مسئولی بدن). خیلیم راحته.

یعنی حاضرن بمیرن به خاطر اون مواد سمی ولی خودشونو تکون ندن.

ده نفرن تو یه ازمایشگاه.

ده نفر.

اکثرشون از من بزرگتر.


دو سومشون کانادا به دنیا اومدن اون یکیام اروپایین. اصلا یه اوضاعیه.

یکیشون امریکاییه.

بعد جالبه این مواد زائدو دور نمیریزن.

سر پر کردن کپسول نیتروژنی که خودشون نیاز دارن با هم بحث میکنن.

ولی میان روزی سه بار برای آدم لکچر میدن که چطوری در حفظ تمیزی ازمایشگاه کوشا باشیم.

باورتون نمیشه از وقتی اومدم اینجا دو بار کل ازمایشگاهو (دو هزار متره حداقل) طی کشیدم و دسمال کشیدم.

روی یخچال اثر دستهای هفت نسل قبل تر هم هست.

جالبه که پروژه هاشونم جلو نمیره.

یعنی بگیم بله این وقتو میذارن کار پیدا میکنن برای بعد درسشون، میذارن به درساشون میرسن، نه!!! هیچ کاری نمیکنن.

هفته ایی یه بار میرن خونه دوست دخترشون / پسرشون یه سکسی میکنن و مثلا تا سه روز بعدشم حموم نمیرن.

اینجورین.

ولی ادمای به شدت خوبین.

قلباشون مهربونه.

قلبای پاکی دارن.

این کاراشونو به حساب تنبلی ذاتیشون میذارم. به حساب اینکه از بچگی اینطوری بزرگ شدن.

از شهرشون، از استانشون اونوتر نرفتن برای درس خوندن.

خداییش، من نمیخوام بچه هام مثل من بدبختی بکشن. میخوام مثل آدم بزرگ شن.

ولی نمیخوامم مثل اینا بزرگ شن!!!

نمیخوام!!!

اینجورین:

خب، دو ماه بعد میخوایم بریم امریکای جنوبی، پول نداریم. میرم وام بگیرم!!! دولتم راحت بهشون وام میده. میبینن مثلا اون وامه کافی نیست، میگن مامان! وام بگیر! مامانش مثلا 30 هزار تا وام میگیره میده به این دختر، این میره عشق و حال. قرضاشون به دولت، خدا صد هزار دلاره.

یه اوضاعیه!!!

ولی قلباشون پاکه. قلباشون مهربونه. اینا رو من خیلی دوست دارم. تو ازینا کمک بخواه، از همون تفریحاتشون میزنن میان کمک میکنن!!! بخدا.

تنبلن ولی خیلی خوبن.

خیلیییییییییییییییییییییی

خوشبحال بچه هام....

  • یه آدم

کانادا

نظرات  (۱)

  • کلنگ سرسخت
  • سلام
    خوبی؟ 
     جالب بود برام . اون چیزایی که فکر می کردم درست بوده . 
    یه سوالی واسم پیش اومد.  حدودی چند سالته؟ 

    پاسخ:
    میشه دیگه سوال نپرسی کلنگ؟!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">